کتاب‌های سایت


پیوندسرا






آخرین تغییرات

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
جاده: رضا پوردیان

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
غروب: جان دبلیو کمبل / سمیه کرمی

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
چاه آخر دنیا: ویلیام موریس / فرزین سوری

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
ماشیاک‌ها: ابراهیم تقوی

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
ویلیام موریس، پدر همه‌ی فانتزی‌های مدرن: فرزین سوری

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
تخیل خلاق و رمان تیغه‌ی کاوکی: جواد فعال علوی

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
شاگرد مامور ترور: محمدحسین عبدالهی ثابت

پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
دمی درنگ می‌کنم۱: راجر زلازنی / شیرین سادات صفوی

دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹
کتابِ خون: پی‌نوشت: کلایو بارکر / محمدحسین عبدالهی ثابت

جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
در مسیر ققنوس(معرفی کتاب): بردیا سعادت / بهزاد قدیمی



آنلاین

مهمان: 15
کاربر: 0
در این صفحه: 1
تعداد کاربران: 3450, جدیدترین کاربر: خداي سايان ها

در تاریخ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵ ارسال محتوا چاپ محتوا
در شاخه کتاب‌خانه > علمی‌تخیلی، ترجمه
دفعات بازدید: 2236
 9.0 - 3 رای -
بزرگراه

نوشته: ری بردبری
برگردان: حسین شهرابی لیست نویسنده

از ری بردبری بیشتر بخوانیم:

عابر پیاده
برگردان: سمیه کرمی

شاید که پلنگ خفته باشد...
برگردان: سمیه کرمی

تیره بودند با چشمان طلایی
برگردان: شیرین سادات صفوی، مریم حسینی

تماس شبانه به خرج مقصد
برگردان: حسین شهرابی

بزرگراه
برگردان: حسین شهرابی

آوای تُندر
برگردان: مهدی بنواری، آرمان سلاح‌ورزی

۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت: مِجمَر و سمندر
برگردان: حسین شهرابی

کمپانی «عروسک خیمه‌شب‌بازی»
برگردان: مهرآیین اخوت

ژوئن ۲۰۰۱: ...هم‌چنان دل عاشق است و ماه تابان
برگردان: مهدی بنواری

موشک‌ران
برگردان: حسین شهرابی

فرزندِ فردا
برگردان: مهرآیین اخوت

مدخل ری بردبری در دانشنامه‌ی آزاد ع.ت.ف

بارانِ خنکِ شامگاهی به درّه رسید و ذرّت‌ها را در کشتگاه‌های کوهستانی زیرِ کشت نوازش کرد و ضربه‌ای آهسته به علف‌های خشکِ بامِ کلبه زد. در تاریکیِ ناشی از باران، زنی با مشقّت ذرّت‌ها را میان سنگ‌های آتشفشانی آرد می‌کرد و در آن روشناییِ اندک و نمناک، کودکی در جایی گریست.

هرناندو کنار ایستاد که باران بند بیاید تا بعد از آن بارِ دیگر با خیشِ چوبی‌اش کار شخم زدنِ زمین را از سر بگیرد. در پایین‌دست، رودخانه گِل‌آلود می‌شد و در مسیرش شتابان پیش می‌رفت. بزرگراهی بتونی، همانندِ رودخانه‌ای دیگر نیز به چشم می‌خورد که به هیچ وجه جاری نمی‌نمود؛ بلکه درخشان و تهی غنوده بود. از ساعتی پیش حتا تک‌ماشینی‌ نیز نگذشته بود که به‌خودی‌خود جذّابیتی نامعمول به جاده می‌داد. در این همه سال، ساعتی نبود که ماشینی از آن‌جا نگذرد و کسی فریاد نزند: «هِی! عیبی نداره از شما عکس بگیرم؟» کسی با جعبه‌ای که صدای کلیک می‌داد و سکّه‌ای که در دستش داشت. گاهی اگر بدون کلاه و آهسته در مزرعه راه می‌رفت، می‌گفتند: «نمی‌شه کلاهِ‌ت رو هم بگذاری سَرِت؟» و سپس دستان‌شان را که چیزی طلایی داشت تکان می‌دادند؛ چیزی که زمان را به آن‌ها می‌گفت، ی آن‌ها را می‌شناساند و یا هیچ کاری نمی‌کرد به جز تلألو در آفتاب مانندِ چشمِ گربه در شب. این را که می‌گفتند او برمی‌گشت و کلاه به سر می‌گذاشت.

زن‌اش پرسید: «چیزی شده، هرناندو؟»

«آره! جاده. اتفاقِ بزرگی پیش اومده؛ هر چی که هست این جاده رو خالی کرده.»

آرام از کلبه دور شد. باران، چکمه‌های کلفت لاستیکی‌اش را که علف به آن پیچیده بود، می‌شست. اتفاقی که این دو چکمه را برای‌اش مهیّا کرده بود، به خوبی به خاطر می‌آورد. یک شب، چرخِ ماشینی به سرعت داخلِ کلبه‌اش آمد و مرغ‌ها و ظرف‌های‌اش را منهدم کرد! ماشین‌ نیز به تنهایی و با شتابِ بسیار یورش برد و پیش از افتادن به رودخانه کمی در پیچِ جاده ایستاد و چراغ‌های‌اش نوری را بازتاباند. ماشین‌ هنوز آنجا بود. می‌شد آن را در یک روزِ خوب که رودخانه آرام و بدون گِل بود، دید. کفِ رودخانه، جایی که ماشین‌ افتاده بود، بدنه‌ی فلزی‌اش هنوز برق می‌زد. ولی دوباره که گِل می‌آمد، چیزی دیده نمی‌شد.

فردای آن روز، او کفِ چکمه‌ها را از تایرِ لاستیکیِ ماشین‌ بُریده بود. به بزرگراه رسید و کنارش ایستاد و به آواهایی که باران می‌ساخت، گوش سپرد.

سپس ناگهان در چشم‌به‌هم‌زدنی ماشین‌ها آمدند و صدها و کیلومتر‌ها ماشین از جایی که او ایستاده بود، خروشان گذشتند. ماشین‌های بزرگ و دراز و سیاه به سوی شمال یعنی ایالات متحده با سرعتی بسیار زیاد و با گرد و خاک و بوق‌های بلند حرکت می‌کردند. حسّی خاص در چهره‌ی مردمی که داخل ماشین‌ها تنگِ هم نشسته بودند وجود داشت که او را در سکوتی سنگین فرو برد. کنار ایستاد تا ماشین‌ها بروند. آن‌ها را تا جایی که خسته شد، شمرد. پانصدتا، هزارت گذشتند. چیزی در چهره‌ی همه‌ی آنها بود. ولی بسیار تندتر از آن می‌رفتند که بتواند بگوید چیست. سرانجام خاموشی و تهی بودن به جاده بازگشت. همه‌ی ماشین‌های بزرگ و پرشتاب گذشته بودند. صدای آخرین بوق را شنید که محو می‌شد. جاده دوباره تهی بود. مانند مشایعت‌کنندگانِ مراسمِ خاک‌سپاری بودند، ولی وحشی و گویا در مسابقه. سرها ر بیرون کرده بودند و بر سرِ چیزی فریاد می‌کشیدند. چرا؟ او تنها می‌توانست سرش را تکان دهد و انگشتان‌اش را در هم بفشارد.

سرانجام ماشینی تنها پیدای‌اش شد. چیزی سختْ غریب در آن بود. پایینِ جاده‌ی کوهستانی زیرِ نمِ بارانِ سرد، ابرِ بزرگی از بخار از ماشین بیرون می‌زد؛ فوردی قدیمی به سوی او می‌آمد و تا جایی که از دستش برمی‌آمد با شتاب حرکت می‌کرد. توقع داشت که هر آن از هم بپاشد. سرنشینانِ فوردِ قدیمی که هرناندو را دیدند توقف کردند. ماشین‌شان با گِل و زنگار پوشیده شده بود و رادیاتورشان هم جوش آورده بود.

«می‌شود برای‌مان کمی آب بیاورید، سینیور؟»

مردی جوان، شاید بیست و یک ساله، رانندگی می‌کرد که ژاکتِ زرد با پیراهنِ سفیدِ یقه‌باز و شلوارِ خاکستری پوشیده بود. باران داخلِ ماشینِ بی‌سقف و رویِ سر او می‌بارید. پنج زنِ جوان چنان تنگِ هم در ماشین نشسته بودند که نمی‌توانستند جُنب بخورند. همه‌شان زیبارو بودند و خودشان و راننده را با روزنامه‌های کهنه از باران دور نگه می‌داشتند. با این همه، پیراهن‌های روشن‌شان و نیز مردِ جوان خیس شده بودند. موهای مرد هم پر از آب بود، ولی به نظر نمی‌رسید اهمیتی بدهد. هیچ کس گِله‌ای نداشت و این عجیب بود. همیشه آن‌ها زود زبان به شکایت باز می‌کردند؛ از باران، از گرما، از زمان، از سرما، از دوریِ راه.

هرناندو سرش را تکان داد: «‌برای‌تان آب می‌آورم.»

یکی از دخترها گریست و گفت: «خواهش می‌کنم! زودتر!» آشکارا عصبی و ترسیده بود. هیچ ناشکیبایی در او نبود، تنها ترس در خواهش‌اش بود و بس. نخستین بار بود که هرناندو با درخواستِ جهانگردها می‌دوید. همیشه با شنیدنِ چنین درخواست‌هایی آهسته‌تر راه می‌رفت.

با ظرفی پُر از آب برگشت. این ظرف هم هدیه‌ای از بزرگراه بود. یک روز عصر در زمین‌اش پرت شد؛ گِرد و درخشان. ماشینی که این را با خودش آورد، به آرامی راه‌اش را کشیده و رفته بود، بی‌اعتنا به این که ظرفی نقره‌ای را از دست داده است. او و همسرش آن را برای شست‌وشو و پخت‌وپز به کار می‌بردند. ظرف بسیار خوبی بود.

هرناندو آب را که درونِ رادیاتورِ جوشان می‌ریخت، به چهره‌ی مغمومِ آن‌ها چشم دوخت. یکی از دخترها گفت: «متشکرم، متشکرم. نمی‌دانید کارتان چقدر خوب بود.»

هرناندو لبخندی زد و گفت: «رفت‌وآمدِ زیادی بود. همه‌ی آن‌ها به سمتِ شمال می‌رفتند!»

نمی‌خواست چیزی بگوید که ناراحت‌شان کند، ولی دوباره که به آنها که نگاه کرد، همه‌شان زیر باران سخت می‌گریستند و جوانک می‌کوشید با تکان دادنِ شانه‌هاشان آرام‌شان کند. با این همه، روزنامه‌ها را بالای سر گرفته بودند و لبان‌شان آرام می‌جنبید و چشمان‌شان بسته بود و رنگِ چهره‌هاشان تغییر کرده بود و گریه می‌کردند؛ برخی از آن‌ها بلند و برخی آرام.

هرناندو با ظرفِ نیمه‌پُر در دستان‌اش ایستاد و عذرخواهی کرد: «نمی‌خواستم چیزی بگویم، سینیور!»

«مهم نیست.»

«چی شده، آقا؟»

مردِ جوان که فرمان را با یک دست‌اش گرفته بود، به جلو خم شد و پاسخ داد: «نشنیده‌ای؟ بالاخره اتفاق افتاد.» این حرف کار را بدتر کرد. دیگران گریه را سخت‌تر کردند و هم‌دیگر را در آغوش گرفتند. روزنامه‌ها را هم فراموش کردند و گذاشتند که باران با اشک‌هاشان بیامیزد.

هرناندو خشک‌اش زد. باقی‌مانده‌ی آب را درونِ رادیاتور ریخت. به آسمان که توفان تیره‌گون‌اش کرده بود، نگاه انداخت. سپس به رودخانه‌ی روان نگاه کرد و آسفالت را زیر کفش‌هایش حس کرد. کنارِ ماشین‌ آمد. جوانک دست‌اش را گرفت و یک پِزوُ به او داد.

هرناندو گفت: «نه!» و آن را پس داد: «وظیفه‌م بود.»

یکی از دخترها که هنوز گریه می‌کرد گفت: «متشکرم. شما خیلی مهربان اید. مامان، بابا! می‌خواهم برگردم خانه. می‌خواهم خانه بر..... مامان! بابا!» و دیگران دلداری‌اش دادند.

هرناندو آرام گفت: «چیزی نشنیده‌ام، سینیور.»

جوانک انگار که هیچ کس صدای‌اش را نمی‌شنود فریاد کشید: «جنگ! بالاخره اتفاق افتاد. جنگِ هسته‌ای! پایانِ جهان.»

هرناندو گفت: «سینیور! سینیور!»

«سپاسگزارم! از کمک‌تان سپاسگزارم، خدا نگهدار!» همه‌ی آن‌ها زیر بارانی که مانع‌شان بود تا هرناندو را ببینند گفتند: «خدا نگهدار.» او ت هنگامی که دنده‌های ماشین‌ عوض شدند و ماشین‌، میانِ دره ناپدید شد ایستاد. سرانجام ماشین‌ با زنانِ جوانِ درون‌اش و روزنامه‌هایی که بالای سرشان نگه داشته بودند رفت.

تا مدتی طولانی هرناندو حرکت نکرد. بارانِ سرد بر گونه‌ها و انگشتان‌اش و جامه‌ی بافتنی‌اَش و ران‌اش می‌بارید. نفس‌اش را نگه داشت و ماهیچه‌های‌اش را سفت کرد و منتظر ماند.

به بزرگراه نگاه کرد. ولی دیگر حرکتی در آن دیده نمی‌شد. شک داشت دیرزمانی چیزی در آن حرکت کند. باران بند آمد. آسمان از میانِ ابرهای تکه‌تکه بیرون زد. توفان در ده دقیقه رفته بود؛ مانند نفسی ناخوشایند. بادی ملایم که رایحه‌ی جنگل را می‌آورد وزیدن گرفت. آوای رودخانه را می‌شنید که به آرامی در راه‌اش می‌رفت. جنگل بسیار سبز و همه چیز تازه بود.

از میانِ کشتزارش به سوی خانه به راه افتاد تا گاوآهنش را بردارد. دستش را روی آن گذاشت و به آسمان چشم دوخت که خورشید آهسته گرم‌اش می‌کرد. زن‌اش در هنگام کار پرسید: «چیزی شده بود، هرناندو؟»

پاسخ داد: «نه! چیزی نبود.»

گاوآهن‌اش را در شیارِ زمین فرو برد و آرام به خَرَش گفت: «هِ......ی!» و آن‌ها در میان زمینِ سختِ کنارِ رودخانه و در زیرِ آسمانِ صاف به راه افتادند.

هرناندو با خودش گفت: «منظورشان از جهان چه بود؟»

 

*****

داستانِ زمان و انسان

نگاهی کوتاه به «بزرگراه» اثر ری برادبری

 

بزرگراه صرفاً داستانی درباره‌ی وقوع جنگ هسته‌ای و پایان جهان نیست. نویسنده در بطن داستان و در میان اشیائی که در فضای آن وارد کرده، نشانه‌هایی را پنهان کرده است و راهکارهایی را، نه برای پیش‌گیری از جنگ هسته‌ای که برای مقابله با آن در صورت وقوع، نمایش داده یا اگر بهتر بگوییم مردی را به تصویر کشیده است که از این بلیّه جان سالم به در می‌بَرَد.

فضای داستان را با جزییات بیشتری بررسی می‌کنیم: شخصیت محوری داستان کشاورز است و هر چیز دیگری که در داستان می‌آید یا از ناشناخته‌ها است که به آن جداگانه می‌پردازیم و یا از لایتغیّرها. دنیای او و خانواده‌اش (زن و فرزندش که پیکره‌ای جدا از او نیستند.) چهار لایتغیّر را شامل می‌شود یعنی چهار عنصری که زندگی او و خانواده‌اش را می‌سازد و کمابیش ثابتند:

آ) جاده؛ ب) جنگل و مزارع؛ پ) آسمان؛ ت) رودخانه. اینک به بررسی یکایک آن‌ها می‌پردازیم.

رودخانه. رودخانه علی‌الظاهر کم‌اثرترین عنصر در فضای این داستان است. چه در هنگامه‌ی وقوع داستان و چه در فلش‌بک‌هایی که نویسنده وارد کرده است، رودخانه همواره ثابت است و نهایت تغییر در آن افتادن و غرق شدن چیزی در آن است و یا اندکی گل‌آلود شدنش. اما اگر در این رودخانه بیشتر غور کنیم، خواهیم دید که می‌توان خلاصه‌ی پیغام داستان را در آن یافت. رودخانه در داستان نماد زمان است؛ زمانی که بر کشاورز می‌گذرد، اما او کمترین اعتنایی به آن ندارد و تنها در اندیشه‌ی امروزش است و فراهم آوردن رزق. او نه اهمیتی به افتادن خودرویی در آن می‌دهد (آن ناملایمتی که بر سر دیگران می‌آید.) و نه اهمیتی به گل‌آلود شدنش (آن ناملایمتی که بر سر خودش می‌آید.) همه چیز را آن گونه که هست می‌پذیرد و زبان به شکایت باز نمی‌کند. (اگر به خاطر داشته باشید ناخشنودی کشاورز از جهانگردان آن است از همه چیز گِلِه می‌کنند.) او که به گذر زمان بی‌اعتنا است به ماحُوی آن نیز نگاهی این گونه دارد و وقوع یا عدم وقوع اتفاقی برایش علی‌السّویه است. اوج نمود بی‌اعتنایی او به حوادث در همان است که هیچ از وقوع جنگ اتمی آگاه نیست. در جای دیگری از داستان نیز نویسنده اشارتی بالنّسبه آشکار به «تقابل کشاورز و زمان» دارد. و سپس دستانشان را که چیزی طلایی داشت تکان می‌دادند؛ چیزی که زمان را به آن‌ها می‌گفت یا آن‌ها را می‌شناساند و یا هیچ کاری به جز درخشیدن در خورشید مانند چشمان عنکبوت نمی‌کرد. کشاورز نمی‌تواند بیش از این به زمان دهن‌کجی کند؛ او حتی ساعت را نمی‌شناسد و آن چه را هم در دست دیگران می‌بیند عبث می‌داند. او هیچ تقابلی هم با رودخانه ندارد و نقشی برای او در دنیایش قائل نیست. به نقش دیگر عناصر نگاه کنید.

آسمان. این عنصر روزی او را تأمین می‌کند و نقشش در زندگانی او کمک به بارورسازی کاشته‌هایش در زمین است. رودخانه در این کمک به بارورسازی نقشی ندارد و این بار بر دوش بارانی است که از آسمان می‌بارد. پس حالات آسمان محدود به بارانی بودن و یا نبودن آن است که در هر صورت به آن معنی است که آسمان بی‌تغییر نقشش را همواره ایفا می‌کند و کشاورز جز این نیز چیزی از آن ندیده است. او باران را می‌پذیرد و تنها کناری می‌ایستد تا باران کار خود را به فرجام رساند و او بار دیگر با خیش چوبیش کار شخم زدن زمین را از سر بگیرد.

جنگل و مزارع. این دو که همان «مام زمین» باشند کاشته‌های او را می‌پرورند و اصلی‌ترین عناصری هستند که به گذران زندگی کشاورز کمک می‌کنند.

جاده. تنها عنصری که او آن را به واقع لمس نمی‌کند، چرا که از دنیای دیگری است و به او تحمیل شده و گاه اسباب ناخشنودی او می‌شود. کسانی که از طریق آن پا به دنیای مرد می‌گذارند خواسته‌هایی دارند و تغییری در زندگیش پدید می‌آورند. همیشه با شنیدن چنین درخواست‌هایی آهسته‌تر راه می‌رفت. بر خلاف رودخانه‌ی روان که فی‌الواقع زمان ساکن و بی‌تغییر را نشان می‌دهد، جاده‌ی بتونی استوار بر جای خود اما سرشار از حرکت در تأمین زندگی او نقشی جانبی پذیرفته است و گاه ظرفی یا چکمه‌ای یا سکه‌ای را برایش به ارمغان می‌آورد. اگر دقیق بگوییم جاده نماد تغیرات تحمیلی بر زندگی است. زندگیِ یکنواخت کشاورز را تنها تغییر در یکی از عناصر چهارگانه‌ی بالا آشفته می‌کند: جاده. تغییرات جاده به این صورت است که ظرفی یا هر ارمغان دیگری برایش بیاورد یا بر خلاف همیشه ماشینی از آن گذر نکند یا تعداد زیادی ماشین از آن رد شود. آسمان و زمین و رودخانه در هر شرایطی ثابتند و برای مرد شرایط دیگرگونه‌ای ندارند. تنها جاده است که همان طور که گفتیم بر زندگی مرد تحمیل شده است و پیوسته داشته‌هایش تجدید می‌شود.

تا بدینجا جداگانه نگاهی کوتاه به نقش هر کدام از این عناصر در داستان انداختیم. اما در جایی از داستان این چهار عنصر در کنار هم می‌آیند و اوج لحظه‌ای است که نویسنده دنیای او را توصیف می‌کند. به خاطر بیاورید که راننده‌ی جوان فورد در پاسخ به سوال کشاورز می‌گوید نشنیده‌ای؟ بالاخره اتفاق افتاد! و در این هنگام بقیه سخت‌تر می‌گریند. هرناندو با حیرت به آسمان که توفان تیره‌گونش ساخته بود نگریست و سپس به رودخانه‌ی روان نگاهی انداخت و آسفالت را زیر پاهایش حس کرد. او به تمام عناصری که دنیایش را تشکیل داده است نگاهی می‌کند و از این اطمینان می‌یابد که همه چیر در جای خود است (آسفالت هم نماد جاده و هم نماد زمین است). او هیچ درک نمی‌کند که چه اتفاقی افتاده است. آسمان برای او به نحوی طبیعی و چون همیشه می‌بارید و رودخانه کما فی‌السابق روان بود و زمین سفت را هم زیر پایش حس می‌کرد. پس اگر چیزی به نام پایان جهان در نظر دیگران رخ داده است، در نگاه او این حرف تنها گله و شکایت دیگری است که با بی‌اعتنایی از آن می‌گذرد. بعد از این که فورد و سرنشینانش از آن‌جا دور شدند زنش در هنگام کار پرسید: «چیزی شده بود، هرناندو؟» پاسخ داد: «نه! چیزی نبود.»

بخش دیگری از زندگی مرد را ناشناخته‌ها تشکیل می‌دهند؛ عناصری که او هیچ کدامشان را نمی‌پذیرد، نه فقط به آن سبب که نمی‌شناسدشان که به دلیل ماهیت تحمیلی بودنشان. او نه ساعت، نه دوربین، نه سکه‌ی یک پزویی، نه ماشین را (که کف رودخانه افتاده است) نمی‌پذیرد و هیچ تمایلی هم به شناختن‌شان ندارد. حتی تایر رهاشده از ماشینِ کفِ رودخانه را به عنوان تایر نمی‌پذیرد و تنها از آن چکمه‌ای برای خود می‌سازد. او مردمان روی جاده را هم نمی‌شناسد و دنیایش را برای خود بِکر نگه می‌دارد.

و راز به سلامت گذشتن او از بلای جنگ اتمی همین بی‌اعتناییش به روزگار و آمده‌ها و نامده‌هایش است. بحث این نیست که آیا این اندیشه درست است یا نادرست؛ تنها از شخصیت‌پردازی کشاورز سخن می‌رود.

در نهایت می‌توان «منظور آن‌ها از جهان چه بود؟» را این گونه تعبیر کرد که «جهان که سر جای خود است! پس آن‌ها چه می‌گویند؟»

 

 

این متن را حداقل چهار سال قبل نوشته‌ام و به هیچ عنوان بازتاب نظرهای امروزم نیست. اما به دو دلیل آن را برای انتشار دادم: به هر حال متن بدی نیست و دوم این که قرار بود حسین شهرابی در این مورد متنی بنویسد و حاضر نبود. لطفاً فراموش نکنید من این متن را تغییر ندادم و دست‌نخورده مانده.

 

مهرآیین اخوت (mehrayin_okhovvat@yahoo.com)

  

 

 

آکادمی فانتزی، مرجع هواداران علمی‌تخیلی و فانتزی

١٣٨٨-١٣٨٣

کلیه‌ی حقوق نشر مطالب این‌ وب‌گاه محفوظ بوده و نشر مجدد محتوای نگارش و برگردان وب‌گاه تنها با اجازه‌ی کتبی و یا بر اساس اجازه‌نامه‌ها و مجوزها مجاز است.
نادیده گرفتن این حقوق مالکیت معنوی بر اساس قوانین مؤلفین و مصنفین قابل پیگرد قانونی است.


e107 0.7.11 - SiteCraft 0.8.66

FireFox 3+ or Internet Explorer 7+ Strongly Recommended