در «کمبریج4» چه گذشت؟

     به ­گیرنده­ی ذیربط:

     این بسته محتوی مرگ است. آن را برای شما می­فرستم، چون به عنوان یک خطر بالقوه شناخته شده­اید. نه از سوی من؛ به شما اطمینان می­دهم که من نه شما را می­شناسم و نه می­دانم چه فکر و عقیده­ای دارید. من نشانی شما را این‌جا در لیستی یافتم که توسط دفتر امنیتی ما تهیه شده. اگر راستش را بخواهید، مبنای تهیه­ی این لیست تماس­های مشکوکی هستند که در این قسمت از دره­ی تِیمز [1] گرفته شده. حتماً اگر یکی از کارکنان ما را با شما می­دیدند که گوشه­ی آرامی نشسته و دارید لبی تر می­کنید، نسبت به او... حساس می­شدند. البته غیرممکن است که با اطمینان گفت شما چقدر غیرقابل اطمینان هستید. وقتی که من به لیست یو [2] نگاه می­کنم و نام­هایی مثل مورفی [3] و اوشیا [4] را در آن می­بینم، نمی­توانم به این سئوال جواب بدهم که آیا واقعاً تحقیقاتی صورت گرفته یا این که کامپیوتر فقط تراشه­هایش را با این اسم­ها به وحشت­ می­انداخته؟

     بسیار خوب، شاید واقعاً در حقتان ظلم شده که مخفیانه به شما انگ مجرم زده­اند. اگر چنین است، من باید به پلیس اطلاع بدهم. واضح است که شما اولین نفر نخواهید بود. در این مورد توصیه­ی من به شما این است که پاکت مهروموم شده­ای را که همراه این نامه برایتان فرستاده­ام، باز نکنید. (به هر صورت آن را باز نکنید؛ به هیچ وجه، این یک هشدار جدی­ است.) این احتمال ضعیف را در نظر بگیرید که آدم حرّاف دهن­لقی باشید، البته منظورم شهروندی با روحیه­ی اجتماعی بالا است؛ همین کافی ا­ست که اسمتان بی­سروصدا وارد یک فایل کامپیوتری بشود که از هر لیست دیگری در «کمبریج4» خطرناک­تر است.

     البته شما می­توانید همه چیز را در این‌جا بسوزانید، ولی مسلم است که تحقیقاتی انجام خواهند داد و لیست یو هم یکی از منابع اطلاعاتی آن­ها در این تحقیقات خواهد بود. بسیار خوب، بدین وسیله قصدم را از فرستادن این بسته، آن­هم به صورت تصادفی و فقط برای تعداد مشخصی از افرادی که نامشان در لیست آمده، اعلام می­کنم. آیا شما کسی هستید که باید برایش... بسته را مخفی کنید و وقتی به سراغتان آمدند و پرس­و­جو کردند دروغ بگویید. این‌طوری شانس زیادی برای قسِر در رفتن دارید.

     حالا هر کس خود را مجرم نمی­داند، می­تواند ما را ترک کند.

     هنوز با من هستید؟ خوب است... ولی هوشیار باشید، آن‌چه الان در دستان شماست پیش از این موجب مرگ افراد دیگری شده. قبل از این که به باز کردن پاکت مهروموم شده حتا فکر هم بکنید، نیاز به کمی اطلاعات به عنوان پیش­زمینه دارید. نمی­توانم بگویم که این اطلاعات کامل و دقیق هستند، ولی این آخرین خواسته و عهد من با شماست، و در ضمن قوانین را من تعیین می‌کنم. با این حال ضرری متوجه شما نیست. جزییات این اطلاعات بی­خطر است. چیزی که مردم را می­کشد، تصویر اصلی است. (تا آن‌جا که من می­دانم، ممکن است نام شما فقط به این دلیلِ پیش­پاافتاده در لیست یو آمده باشد که من و شما یک عادت مشترک داشته­ایم.)

     برای شروع، همان‌طور که حتماً با زیرکی از روی مُهر پستی فهمیده­اید، کمبریج4 به شما خیلی نزدیک­تر است تا کمبریج. طرز تفکر دولتی معمولاً چنین است که یک موسسه­ی سرّی که در زمینه­ی فناوری اطلاعات کار می­کند، باید اسمی داشته باشد که با ظرافت تمام ما را به یاد کامپیوتر بیاندازد. ممکن است آدم به فکر آلن تورینگ [5] بیفتد، همان نظریه‌پرداز پیشرو. احتمالاً راجع به آزمون­های فکری مشهورش، ماشین تورینگ یا همان «کامپیوتر جامع انتزاعی» یا آزمون تورینگ چیزهایی شنیده­اید. او در کمبریج یکی از دوستان پادشاه بود و این تمام چیزی است که این­ها را به هم ربط می­دهد؛ با در نظر گرفتن کمبریج 1 تا 3، آن­ها سروقت چنین اسمی نمی­روند.

     وقتی می­گویم موسسه­ی سرّی، یعنی جایی که هزینه­اش از مالیات شما تامین می­شود، ولی دور و برش خبری از تشکیلات عریض و طویلِ سگ­های نگهبان، ماموران مسلح، حصارهای سنسور­دار و تابلوهای «عکس­برداری ممنوع» نیست. تنها اثری که آن­ها از خود به جا می­گذارند، اگر به اندازه­ی کافی بزرگ باشد، یک نقطه­ی سفید خالی در نقشه­های جغرافیایی است. اگر به حریم خصوصی­تان علاقه دارید، جای خوبی برای کار کردن است. ولی نه چندان خوب، وقتی که بودجه در حال تمام شدن است، چون در جایی که رسماً وجود خارجی ندارد، برخلاف سایر زمینه­ها، در زمینه­ی شغلی امنیت چندانی ندارید.

     بنابراین من در دفترم با دیوارهایی سبز رنگ واقع در ساختمانی که وجود خارجی ندارد، نشسته و در حال نوشتن هستم. تنها چیزهای قابل­ ملاحظه در این‌جا عبارتند از پرینت یک تصویر گرافیکی­ شبیه به یک پرنده­ی سیاه با منقاری قلاب­ مانند، یک آذرخش منجمد درون یک قطعه پلاستیک شفاف روی میز کارم و یک بطری ویسکی که به سرعت در حال خالی شدن است.

     به مدت هجده ماه پیوسته، بودجه­ی کمبریج4 را کاهش داده ­بودند. من هم به عنوان معاون موسسه دائم تلاش می­کردم که جلویشان را بگیرم. مبارزه می­کردم تا هیئت دولت را نسبت به پروژه علا­قمند نگه دارم. نسبت به آن‌چه که از نظر خودم می­توانست افقی جدید و گسترده درباره­ی ذهن­، مغز و کامپیوتر باشد، و از سوی دیگر بمب هیدروژنیِ تسلیحات روانشناختی. من مدام از سروته لیست­های کارگزینی می­زدم، مثل جراحی بودم که مصمم است ثابت کند انسان می­تواند بدون اعضایی مثل معده، یک ریه، یک کلیه، نیمی از کبد، دو سوم مغز و ... به زندگی ادامه دهد. ولی مدام به این فهرست ملال­آور افزوده می­شد. من با چنگ و دندان به نبردی بی­پایان علیه کاهش بودجه برخاستم، چرا که به کارمان­ ایمان داشتم...

     ولی نه!

     این‌جا می­توانم صادقانه حرف بزنم. به نظر من کمبریج4 احمقانه­ترین ایده از زمان نظریه­ی فلوژیستون [6] بود. من در واقع به ورنون بریمن [7] ایمان داشتم؛ او بنیان­گذار و مدیر تحقیقات، مردی با نبوغی در سطح خود تورینگ بود. بیچاره ورنون.

     می­گویند آلن تورینگ در سال 1954 خودکشی کرد، می­دانید چرا؟ این روزها آزادی بیشتری وجود دارد، البته نه در موسساتِ دولتی حساس. وقتی کسی گرایش­های متفاوتی داشته باشد [8] می­توان تهدیدش کرد، اما با چی؟ خوب اگر این گرایش­ها فاش شوند، او شغل دولتی حساسش را از دست می­دهد. چرا باید این‌طور باشد؟ چون که نمی­توان مشاغل دولتی حساس را به کسانی سپرد که می­شود تهدیدشان کرد. و این داستان همین‌طور ادامه پیدا می­کند.

    با این­حال دکتر ورنون بریمن خودکشی نکرد. یک تصادف تاسف­بار برایش پیش آمد. یک تصادف پیروزمندانه. یک حسابدار بدخلق هیئت دولت او را کشت. من او را کشتم. هر آدمی چیزی را که دوست دارد می­کشد.

     خب حالا بگذارید راجع به پروژه برایتان بگویم.

     کِری ترنر [9] قرار بود کارشناس فیزیولوژی و عصب­شناسی پروژه باشد و داده­های مربوط به سیستم مغز را برای بریمن و مدل­های ریاضی­اش استخراج کند. لوند، بلوند، به شدت معطر، از آن زنان همه­چیز­تمامی که رویاهای داغ نوجوانان را بر می­انگیزند. پاهایش اگر از آن نوعش خوشتان می­آمد، فوق­العاده بود. ولی در زمینه­ی هوش و زکاوت قبولش نداشتم (او از آمریکا آمده بود، جایی که به هر چیزی که بتواند بخواند، بنویسد و برای مدتی طولانی روی ماتحتش بنشیند، دکترا می­دهند). بریمن به طرز احمقانه­ای فروتن بود. او اعتبار مقالاتی را که نود و پنج درصدش کار خودش بود، با کِری تقسیم می­کرد. می­توانم قسم بخورم که اگر اسمش مثلا وریمن [10] بود، نامش را هم بعد از نام او می­آورد.

     کری داده­ها را فراهم می­کرد و بریمن شگفتی­ها را می­ساخت. می­توانم در این‌جا رونوشت بخش­هایی از مهمترین مقاله­ی آن‌ها را بیاورم. این مقاله را نمی­توان در «نیچر» یا «نیوساینتیست» پیدا کرد، چرا که به عنوان اسناد محرمانه و با نام «محرمانه*بازیلیسک» طبقه­بندی شده است. برای موسسه­ی کوچکی مثل کمبریج4 به نوعی باعث افتخار است که برای خودش یک نماد شناخته شده داشته باشد. همانطور که خواهید دید، بازیلیسک خیلی به واقعیت نزدیک­تر است تا واژه­ی کنایه­آمیز کمبریج. شاید این نشانه­ای است از این که کسانی که چنین برچسب­هایی به ما می­زنند، مساله را جدی نگرفته­اند.

     همان‌طور که گفتم، می­توانم پرینت بخش­هایی از مقاله­ی «دربار­ه­ی صورت­های قابل تفکر، به همراه یادداشتی در باب تکنیک شکل­سازی استدلالی» را این‌جا بیاورم؛ ولی اگر شما را درست بشناسم –که طبیعتاً نمی­شناسم- آدمی هستید عملگرا و علاقه­ای ندارید که بنشینید و مقاله­ای بیست صفحه­ای درباره­ی مسئله­ی تصمیم [11] و قضیه­ی گودل و بسط­های نظری مغشوش­سازی اعصاب بریمن بخوانید. در عوض یک سخنرانی توجیهی کوتاه وجود دارد که هر سری که مقامات مهم و سرمایه­گذاران برای بازدید می­آیند، برایشان ارائه می­کنم و کلمه به کلمه­اش را حفظم. این توضیح همان‌قدر کاربردی است که یک تفنگ آرمِلایت! و از این قرار است:

     کورت گودل [12] نشان داد که تمام نظام­های صوریِ منطقی نقص­هایی دارند، مثل قضیه­هایی که درست هستند ولی نمی‌توان اثباتشان کرد یا پارادوکس­های ساختارشکنی که نمی­توان پاسخی برایشان یافت. آلن تورینگ این­ها را به گزاره­هایی کابردی ترجمه کرد و اثبات کرد که مسائلی وجود دارند که محاسبه­ناپذیرند و حل آن­ها برای یک کامپیوتر آرمانی برای بی­نهایت به طول می­انجامد. در نهایت، ورنون بریمن گفت که می­توان ذهن انسان را مثل یک کامپیوتر دانست و فرض کرد که برای محاسبه­ناپذیری تورینگ، در مورد انسان معادلی به نام تفکرناپذیری وجود دارد، و شروع کرد به یافتن دروندادهایی که ذهن انسان را مغشوش می­کنند. ایده­ی جدید او این بود: اگرچه مغز انسان همیشه می­تواند از پذیرفتن یک مساله سر باز زند، ولی سیستم­های قشر بیناییِ مغز تنها با الگوها سروکار دارند و می­توانند حجم عظیمی از داده­ها را به صورت آنی و بی­اختیار از طریق چشم­ها دریافت کنند...

     به بیان دیگر، در حالی که ویسکی سینگل مالت نیرو­بخشم را تمام کرده­ام، باید بگویم که دکتر بریمن فکر می­کرد که به وسیله­ی یک سیستم عصبیِ کامپیوتری به اندازه­ی سوپرنودپلاسِ [13] توی زیرزمین ما، به علاوه­ی دانش امروزی­مان از نحوه­ی عملکرد مغز، ما کلید دستیابی به الگوهای غیرقابل محاسبه را در اختیار داریم. الگوهایی که از نقص­هایی استفاده می­کنند که ریاضیات می­گوید ذهن انسان باید داشته باشد. مثلاً الگویی که توجه آدم را به سوی خود می­کشد، یا شاید الگویی که به سادگی نمی­توان از آن چشم برداشت. پس بسته به قضاوت نسبتاً دقیق مخاطبم (یک مخاطب مذکر؟ باهوش و منطقی؟ شوخ‌طبع؟ یکی مثل خودم؟)، قاب عکسی از تصاویر برهنه­ی مجله­ی پنتهاوس می­سازم و سلسله­ی وقایع را زیر نظر می­گیرم. برای یک لحظه توجه آدم جلب می­شود، یک چشمک مصنوعی، یک روی برگردانی عمدی با بی­علاقگی بیش از حد... همه­ی ما تا حد زیادی قابل پیش‌بینی هستیم. اگر خوش­شانس باشم، آن­ها آزمایش را با لبخند تمام می­کنند.

     من آن‌قدر مسن و بدعنق نیستم که از یک معاون موسسه انتظار می­رود. حس می­کنم لازم است کت و شلوار و جلیقه­ی مشکی بپوشم، ولی من دور تشریفات رسمی را خط کشیدم. اگر رفتارم این‌طور نبود، به این زودی به بازنشستگی نمی­رسیدم. من حتا دوره­ی مهارت­های شش­گانه­ی سواد اطلاعاتی را هم نگذراندم.

     بریمن سی و چهار ساله بود. می­گویند ریاضیدان­ها بهترین کارهایشان را در سنین جوانی انجام می­دهند. تورینگ مساله­ی تصمیم را در بیست و چند سالگی حل کرد. من هرگز نباید خودم را با پا گذاشتن جای پای بریمن مضحکه می­کردم، ولی...

     ولی کردم. من یک دستگاه شیطانی ساختم.

     آخرین مورد کاهش بودجه­ی دولتی خودِ سوپرنودپلاس را تهدید می­کرد. اگر دو اپراتور دیگر را هم اخراج می­کردیم، سیستم شیفت­مان به هم می­ریخت و ماشین بی­نوا دیگر نمی­توانست برنامه­های بریمن را در طول شب اجرا کند.

     هفته­ی بعد از آن بود که فهمیدم چه مشکلی دارم، یا چه ویژگی درخشانی دارم. گفتنش احمقانه است: بریمن داشت به طرف دستشویی می­رفت که توی راهرو از کنارش رد شدم. پیراهن بدون کت پوشیده بود. ناگهان احساس کردم حالم دگرگون شد. صورت باریک و جدی، موهای یکدست مشکی و پوست کاملاً سفید، و سایه­ی محو نوک سینه­ها از زیر پیراهن نازکش. من به مدت هشت سال زندگی متاهلی شیرینی داشتم، تا وقتیکه سرطان مِی [14] را از پا درآورد. در طول آن هشت سال هیچ چیزی مثل این، من را چنین تکان نداده بود.

     بعضی­ها به جزییات خیلی اهمیت می­دهند، چیزهایی مثل یک حرکت سر یا پیچ­و­تاب ظریف موها، و سعی می­کنند تقصیر را گردن آن­ها بیندازند. ولی جزییات چیزی را توصیف نمی­کنند، این کل مجموعه است که آدم را می­کُشد.

     اگر بنا بود کمبریج4 را تعطیل کنند، مدیرش را بازنشسته یا شاید هم به جای دیگری منتقل می­کردند. درحالی که نابغه­ی ریاضی­اش باید بین دانشگاه­ها دوره بیفتد و دستش را جلویشان دراز کند. دانشگاه­هایی که تمامشان مشتاق­اند او را استخدام کنند، البته به شرطی که بتوانند برای پروژه از دولت کمک مالی بگیرند. شاید ترنر هم دنبالش راه بیفتد، مطمئن بودم که چشمش دنبال بریمن بود. دیگر از آن راهرو رد نمی­شوم.

     من خیلی محتاط و محافظ­کار بودم. ولی یک دستگاه شیطانی ساختم. (احساس  هیجان و کنجکاوی می­کنید ؟ شاید همان کسی هستید که دنبالش می­گردم.) خیر، منظورم یک وسیله­ی مکانیکی پیچیده نیست. من هنوز مدرک علومم را دارم، ولی برای کارهایی مثل این بیش از حد دست و پا چلفتی هستم. به صورت ناشناس سفری کردم در لندن شلوغ و پرهیاهو و از یک مغازه­ی لوازم عکاسی در تاتنهام کورت‌رود [15] دو وسیله خریدم، روزنامه را هم در یک مغازه­ی خارجی کوچک در سوهو [16] گیر آوردم و بابت یک تراشه­ی پلاستیکیِ بنجل هم پنج پوند به دست فروشی که در پیاده­رو بساط کرده بود دادم. البته که دیوانه بودم.

     می­توانم جزییات کار را هم برایتان بگویم. دیافراگم صوتی برای عکس­برداری خودکار طراحی شده. کافی است سوت یا بشکنی بزنید، دیافراگم باز می­شود و دوربین فلش می­زند. به خاطر حماقتی که پشت ایده­اش بود، توی ذهنم مانده بود، آخر چه کسی می‌خواهد عکسی برای بازماندگانش بگذارد که در آن لب­هایش غنچه شده یا در حال بشکن زدن است؟ راستش این ارزانترین فلش الکترونیک موجود در بازار بود و حسن آن ساعت دیجیتالِ بنجل هم صدای زنگش بود. دستکش آزمایشگاه به دست، آن­ها را با چسب و سیم به هم متصل کردم و یک فلش زمان­دار ساختم. البته قبلش با انبردست درپوش محفظه­ی باطری فلش را کج کردم، این‌طوری برای نگه داشتن باطری­ها سر جایشان لازم بود از چیزی شبیه گوه استفاده شود، چند لایه کاغذ به خوبی این حقه را کامل کرد، آن­هم کاغذهای نسخه­ی روسی روزنامه­ی پراودا.

     سطح امنیت داخلی موسسه پایین است. کمبریج4 وجود خارجی ندارد، پس انتظار نمی­رود کسی در آن پرسه بزند. اغلب می‌توانم در راهروهای خفه و تاریک قدم بزنم و به وزوز خفیف دستگاه­های تهویه گوش کنم که همیشه من را به یاد راهروهای قدرت [17] می­اندازند. در یکی از سرکشی­های گاه­گدارم به سالن کامپیوتر رفتم، جایی که یک جهان غیرواقعی از سیلیکون و تجهیزات اپتوالکترونیک بر پا کرده­ بودیم. یک شبیه­سازی شبه­وار از مغز انسان که زیر حملات پی­درپی برنامه­های شکل­سازی بریمن قرار گرفته بود و همچنان جلوی تک­تک­شان مقاومت می­کرد. درست است که سیستم ایمنی الکتروشیمیایی مغز در مقابل بیشتر ویروس­های قابل­تصوری که تکامل به سراغش می­فرستد مقاومت کرده­... ولی شاید یک چیز غیر­مادی مشکل­ساز شود، این‌طور نیست؟ و البته شد.

     وقتی برای گشت­زنیِ سرزده رفتم، طبق معمول دست از کار کشیده بودند. کری ترنر با چشمان بسته روی کاناپه لم داده و در حال مدیتیشن یا همین مزخرفات بود و در همان حال دستگاه الکتروانسفالوگراف، شبیه­سازی را با ریتم­های مغزی او تغذیه می‌کرد. پاهایش را با آن جوراب­های ساق­بلند قرمز به طرزی دور از نزاکت کاملاً دراز کرده بود. این بود ایده­ی استفاده از او به عنوان منبع استانداردِ امواج مغزی. اپراتورها با رنجش به صفحه کلیدها خیره شدند تا وقتی راجع به کتاب­ها و کارت­های بازی­شان تذکر می­دادم، نگاهم به نگاهشان نیفتد. توی بسته­ی خرت­و­پرت­ها چشمم افتاد به مجموعه­ای از محافظ­های الکتریکی دراز و آبی رنگ. بینی­ام را توی دستمالی که دور انگشتانم پیچیده بودم با سر و صدا گرفتم. همه­ش همین بود. نظافت­چی­ها مشکوک خواهند شد، ولی نابرده رنج...

     البته که دیوانه بودم. خساست­های هیئت دولت دیوانه­ام کرده بود. می­خواستم از منطق بدبینانه و جنایت­آمیزشان علیه خودشان استفاده کنم و بهشان بفهمانم که وقتی موسسه­ای آن‌قدر مهم است که ممکن است در آن خرابکاری شود، باید از آن محافظت کنند. به نظرتان آدم خیلی زرنگی هستم؟ دستگاه شیطانی­ام آن‌قدرها مرگبار به نظر نمی­رسد؟ به من اعتماد کنید. دستگاه خیلی مرگبارتر از آن‌چه فکر می­کردم از کار درآمد.

     از روی میل مبهمی که به ارتقا دادن خودم دارم، همیشه نگاهی به روزنامه­های کامپیوتر که شرکت­های مختلف به رایگان برایمان می­فرستند، می­اندازم. (نام رسمی ما «اَمبر دیتا سیستمز» [18] است که برای خریدهایمان استفاده می­کنیم.) در آن­ها می­توان اطلاعات جالبی پیدا کرد. مثلاً این که چرا عکس­برداری با دوربین­های فلش­دار در تاسیسات مهم کامپیوتری ممنوع است.

     صبح روز بعد سیموند [19]، مدیر حراستمان که مردی بود با غبغبی آویزان، دلیلش را با آب­وتاب برایم توضیح داد. آن هم با جزییات فنی کامل راجع به تجهیزات پیچیده­ی الکترونیکی که به کار رفته بود. او برای یک روز تبدیل به آدم مهمی شده بود و تا حد تهوع­آوری از موقعیت مهمش لذت برد!

     او گفت که حتماً خرابکارِ از همه جا بی­خبر فکر می­کرده که سالن کامپیوتر یک سیستم حفاظتی قدیمی دارد. آتش سوزی­های ناشی از برق اغلب با یک جرقه­ی شدید شروع می­شوند. (سرم را به نشانه­ی این که قضیه را نگرفتم تکان دادم.) سنسورها هم که به سیستم قدیمی آب­پاش­ها وصل بودند. در نتیجه تمام دستگاه­ها خیس می­شوند و از بین می­روند. خوشبختانه خرابکار یک حقیقت مهم را نمی­دانست. (دوباره تکان سر.) سیستم­های جدید حفاظتی مثل سیستم موسسه­ی ما، با قفل کردن درها و مکیدن اکسیژن تا آخرین ذره­ و سیلی از گاز خاموش کننده، آتش را در جا خفه می­کنند.

     من گفتم: «پس هیچ خسارتی به بار نیامده؟» چراکه اپراتورها آموزش دیده­اند که به محض شنیدن صدای آژیر با تمام توان بدوند.

     «وقتی آن حرامزاده را بگیریم به قتل غیرعمد متهم می­شود.»

     مدتی بسیار طولانی، بدون هیچ فکری به آذرخش فسیل­شده­ی روی میز کارم خیره بودم.

     بعد از آن مطمئن شدم که بویی نبرده­اند. آذرخش آن‌قدر حواس سیموند را پرت کرده بود که نتوانست نگاهی دقیق به من بیندازد و­ متوجه وحشتِ سردم بشود. متوجه بهت و آشوب درونی که هوش و حواس را از سرم پراند. در میان آن همهمه به سختی کلمه­ی دکتر را شنیدم. سیموند با یکدندگی همه چیز را به ماندن بدون مجوز پرسنل در موسسه تا دیروقت شب ربط می­داد (بریمن به سختی خودش را رسانده بود)، این‌طوری جورچین خود­به­خود کامل می­شد. آمدن برای برداشتن پرینت­ها یا هر چیز دیگر، غرش آژیرها، وحشت، فرار شتابان وقتی دیگر دیر شده بود، لغزیدن و زمین خوردن، یک لحظه گیجی و منگی، و قفل شدن درها... 

     آن وقت سیموند کلمه­ی دیگری به زبان آورد که بهت و بی­حسی­ام را زدود و احساس دیگری در من برانگیخت. او کلمه­ی خانم را به کار برد؛ دکتر هم می­تواند خانم باشد هم آقا. کری ترنر آن شب تا دیر­وقت مشغول کار بود، تا نیمه­های شب با یکی از برنامه‌های بریمن مشغول بود، این زن نادان یک نظریه­ی خصوصی را آزمایش کرده بود که ممکن نبود من چیزی در موردش بدانم. او در نتیجه­ی بی­احتیاطی خودش مرد. من هیچ تقصیری را گردن نمی­گیرم. من با او هیچ مشکلی نداشتم، یعنی مشکل جدی نداشتم، امیدوارم بین او و بریمن چیزی نبوده باشد، چون اگر بینشان چیزی بوده، دیگر از کارم متاسف نخواهم بود.

     سیموند قبل از رفتن اشاره کرد به اینکه پای عوامل خارجی در میان است و او یک سرنخ دارد. در آن صبح کذایی حوصله­ی خندیدن نداشتم.

     ولی عجب ایده­ای! بیشتر جادوی روان­شناختی بود تا علم. توی دفترچه یادداشتش بود که همین الان جلویم است، یک دفترچه­ی فانتزی با نقش­های گل­وبلبل روی جلدش و یک عنوان علمی درشت بالای صفحه: افکار «شماره­ی 136، درونداد سطح مرجع به انضمام الگوهای امواج مغزی. با از دست دادن اجباری هوشیاری. کوالودها؟» [20]. پس او با همان روشن­فکری جنون‌آمیزش مقادیر مطمئنی داروی خواب­آور مصرف کرده بود، مثل آزمایش داروین که برای لاله­هایش شیپور می­نواخت. تنها چیز خطرناک در آن شب نادیده گرفتن آژیرها بود. کری را در حالتی متشنج و رقت­آور پیدا کردند. هنوز به دستگاه­ها وصل بود. من هیچ تقصیری را...

    دیگر کافیست.

     به این ترتیب من با استفاده از منطق هیئت دولت و به بهای یک قربانی زمان خریده بودم. بازرس­ها مدتی موی دماغ شدند، تنها نتیجه­اش هم یک لیست یو بازنگری­شده و نسبتاً کوتاه­تر بود. احتمالاً چندتایی مهاجر مشکوک را بازداشت و اخراج کرده بودند یا اسم بعضی­ها را کلاً از لیست خط زده بودند. کسی چه می­داند؟ بودجه­ی موسسه بی­سروصدا افزایش یافت. کاری که من کرده بودم ارزش این­ها را نداشت، ولی انگار برای آ­ن­ها چرا.

     بریمن دیوانه­وار کار می­کرد. خودش می­گفت رد چیز کاملاً جدیدی را گرفته. به قول خودش: «دریاهای اکتشاف نشده­ی ثروت.» وقتی می­گفت: «کری... متاسفم، من زمان لازم دارم.» اسم کری را با احساس گناه به زبان می­آورد، انگار او هم با من همدست بوده. من این را بعداً فهمیدم. 

     باید تماس­هایم را با بریمن کمتر می­کردم، ممکن بود درحالی که به موهای ابریشمین پشت دستش خیره شده­­ام مرا ببیند. از طرفی نمی­توانستم از او دوری کنم، چون در آن روزها نمی­توانستیم برنامه­هایمان در کمبریج4 را به هم بریزیم یا کاری کنیم که باعث جلب توجه شود. برای اولین بار در زندگی به خاطر طبقه­ی متوسط آموزشی­ام ­خجالت می­کشیدم، در یک مدرسه­ی عمومی بعضی چیزها را وارونه به آدم یاد می­دهند. آیا من هم زبان حرکات بدن را همان‌طور یاد گرفته ­بودم که بریمن و پادشاه (مثل خود تورینگ) در وینچستر آموخته بودند؟

     زمان می­گذشت. هر روز گزارش­های امیدوارکننده­تری از پروژه می­رسید. مدل ریاضیاتی مغز ما چند باری ضربه خورد، ولی علی‌رغم سرسختی دیوانه­وار و بی­حاصل بریمن، به نظر نمی­رسید که به یک نسخه­ی واقعی از موفقیت مجازی­مان نزدیک­تر شده­ایم. یکی از این تصاویر ناموفق را هنوز روی دیوار دفتر دلگیرم دارم. یک تصویر وحشت­آور شبیه نیمرخ لکه­دار رورشاخ [21]، شکلی فراکتالی از لکه­هایی سیاه­وسفید که طرح کلی­اش به نمای محو یک پرنده شبیه است. یادم است که در یکی از جلسات «مهمانی‌های هفتگی پروژه کاری»، بحثی جدی در گرفته­ بود راجع به این که در برابر یک تصویر «کارا»، یعنی تصویری که واقعاً دارای نیرویی شوک­آور یا فلج­کننده است و از طریق قشر بینایی حمله می­کند، از چه تجهیزات ایمنی باید استفاده کرد؟ یک خانم که متخصص روانپزشکی مشاوره­ای بود پیشنهاد داد که از عینک­های مغشوش­کننده­ی مخصوص تست ادراک استفاده کنیم. هزینه­ی ساخت این عینک­ها سرسام­آور بود و آن زمان خریدشان برای ما توجیه­ناپذیر.

     (فکر کردم که آیا در روزهای آغازین پروژه­ی منهتن کسی به جلیقه­های ضد گلوله­ی بهتر و صفحه­های شیشه­ای ضخیم­تر برای حفاظت در برابر آن سلاح جدید فکر کرده ­بود؟)

     دوباره داشتیم با مشکل کمبود بودجه روبرو می­شدیم. نه این که عمداً بودجه را کم کنند، بلکه تورم داشت ذره­ذره از آن می‌کاست. روزی سه بار بریمن را می­دیدم و احساس می­کردم فاصله­ی بی­نهایت بینمان مدام بیشتر می­شود. در بقیه­ی اوقات پشت یک میز ماهوتی که مناسب آدمی با جایگاه من بود می­نشستم و نقشه­های شریرانه می­کشیدم. من نظریه­ی طیف وسیع واکنش­ها به تکنیک شکل­سازی را ارائه خواهم کرد. داوطلب­ها را فرا می­خوانیم. از آزمایشگاه نورشناسی تجهیزاتی را که هیچوقت به کار نمی­آید، می­دزدم. تست­های نگاه کردن­ به تصاویر در شرایط آزمایشگاهی انجام خواهند شد. به طریقی در فرآیند انتخاب داوطلبان اعمال نفوذ می­کنم. بعد، در یک روز آفتابی داوطلب مصروع من که چشمانش ضعیف است و عینک پولاروید به چشم زده برای آزمایش می­آید. بدون این که کسی بفهمد، در پنجره­ای که به روی تصویر بی­خطر باز می­شود، یک صفحه­ی پولاروید پنهان خواهم کرد که به وسیله­ی یک موتور مخفی چرخانده می­شود. وقتی که قربانی من دارد از پشت پنجره با عینک به آخرین دستاورد بریمن نگاه می­کند، صفحه­ی پولاروید شروع به چرخیدن می­کند و با رد شدن این صفحه­ها از جلوی یکدیگر، میدان دید او شروع می­کند به فلش زدن [22]. با سرعت پنج فلش در ثانیه. یک حمله­ی صرعی. بریمن موفق می­شود. فریاد و شادی.

     این یکی از نقشه­های معقولانه­ام بود. تا آن‌جا پیش رفته بودم که در آزمایشگاه نورشناسی دنبال صفحه­های پولاروید گشتم. البته این­ها فقط خیالبافی بود. هرچند پایان واقعی کمبریج4 فرا­تر از خیالبافی­های من بود.

     هر آدمی چیزی را که دوست دارد...

     سه یا چهار ساعت پیش اتفاق افتاد. تنها کاری که می­توانم بکنم، نوشتن پی­نوشت و آگهی فوت است. چرا ما فکر می­کردیم اگر کامپیوترِ انسان سعی کند یک برنامه­ی تصویری غیرقابل اجرا را اجرا کند، نتیجه­اش فقط بهت و گیجی است؟

      طنز تلخ ماجرا این‌جاست که فتیله­ی این موفقیت فاجعه­بار فقط و فقط به دست من روشن شد، منی که به عنوان یک مدیر ساده بازنشسته خواهم شد. کری ترنر یک نظریه­ی جسورانه داشت که می­گفت درحالت خوابِ ناشی از روان­گردان­ها، باز­خوردِ امواج مغزی باعث کاهش مقاومت مغزِ شبیه­سازی­شده در سوپرنود می­شود... بعداً، وقتی بریمن نوارهای آزمایش­ها را تجزیه و تحلیل کرد، چیزی یافت که بهتر از یک الگوی دیجیتالی­شده­ی خواب بود. چیزی که می­توانست باعث پیشرفت او در کارش شود، البته به هزینه­ی کری (و او واقعاً آن زن را دوست داشت؟ واقعاً دوستش داشت؟) و آن امضای الکترومغناطیسی مرگ بود.

     آذرخش منجمد روی میزم است، یک یادگاری از تاسیسات فشارقوی در... بگذریم. اکثر مردم فکر می­کنند این یک نوع مرجان یا علف دریاییِ پر­مانند و سفید رنگ است که درون پلاستیک شفاف گذاشته شده. ولی چنین نیست، میخ بلندی را به ته این پلاستیک فرو کنید و به زمین متصلش کنید، آنگاه ولتاژی قدرتمند به آن اعمال کنید، پس از پراکنده شدن دودها، ردِ شاخه­شاخه و فراکتالی تخلیه­ی الکتریکی را می­بینید که برای همیشه درون پلاستیک به دام افتاده. آخرین آذرخشی که در ذهن ترنر زده شد به همین ترتیب در تجهیزات سیلیکونی و اپتوالکترونیکی محبوس شد، حاضر و آماده برای بریمن تا برود و کشفش کند. کافیست الگویی را یک بار به یک دانشمند نشان دهید، او معمولاً راهی برای بازسازی آن پیدا می­کند.

     خدای من.

     یاد یک صحنه­ی ترسناک در رمان «یک یانکی اهل کانِکتیکات در دربار شاه آرتور» نوشته­ی مارک تواین افتادم که در آن شوالیه­های زره­پوش یکی بعد از دیگری توسط یک حصار برق­دار از پا در می­آیند. هر بار که یک شوالیه زرهِ رسانای نفر آخر را لمس می­کند، به توده­ی اجساد اضافه می­شود. نسخه­ی به­روز شده­ی همین صحنه چیزیست که در اتاق کار بریمن دیدم... نخستین ثمره‌ی همکاری مشترک ما. کار او یک موفقیت درخشان است.

     میز کارش روبروی در اتاق است، بنابراین تکنیسین­های پروژه که از آن‌جا رد می­شدند نمی­توانستند تصویر گرافیکی را ببینند، مگر این که یکی­یکی جلو بروند و از روی شانه­اش سرک بکشند و به پایانه نگاه کنند تا ببینند چرا بریمن توی صندلی­اش وا رفته. فقط من بودم که در هنگام سرکشی­های پیاپی و عذاب­آورم به آن‌جا، به پیروزی بریمن ایمان داشتم و به جای این که جلو بروم و ناگهان به آن نگاه کنم، فاصله گرفتم و به فکر فرو رفتم.

     تصاویر الکتروانسفالوگراف روی نوارهای پولاروید (کمپانی پولاروید را می­گویم) ضبط شده و من با چشمانی بسته حلقه­های نوارها را یکی­یکی گشتم و آن‌چه را می­خواستم یافتم. این هم یک دلیل دیگر که به خاطرش هنوز در پاکت را باز نکرده­اید. یک دیسکت کامپیوتری با فرمت استاندارد هم توی پاکت هست که محتوی یادداشت­ها و برنامه­های روزهای آخر است، چیزهایی که از پایانه­ی یک مرد مرده بارگذاری شده. اگر می­خواهید از الگوریتم­های گرافیکی بریمن استفاده کنید، باید یک متخصص کامپیوتر باهوش را بشناسید که البته گرایش­های سیاسی­اش با شما یکی باشد. به او بگویید خیلی احتیاط کند.

     چرا؟ همه­ی این­ها به خاطر چیست؟ به طور غیرمستقیم، خود من بریمن را کشتم. هیئت دولت او را کشت، هم با راه انداختن آن پروژه­ی شوم و ضد­اخلاقی و هم با خساست­هایمان. او می­بایست با آن عینک اوپتیکی که ما توان خریدش را نداشتیم به آن حیوان دست­آموزِ نمک به حرامش نگاه می­کرد. قبل از این که نیشخند بزنید، این را هم بگویم که این­ها همه توجیه است. من دیگر به حرف مردم اهمیتی نمی­دهم. آخر همین که سعی کردم بیشتر به رابطه­ام با کسی که خودتان می­دانید بپردازم، سیاست­های عجولانه و بدبینانه­ی آن­ها رابطه را پیش از شکل گرفتن از بین برد. حالا شما وسیله­ی انتقام من هستید. آن­ها نگران ایدز هستند؟ حالا یک ایدز ذهنی وجود دارد که هیچ پوشش لاستیکی نمی­تواند سد راهش شود.

     پاکت را با احتیاط کامل باز کنید. یادتان باشد سیاستمدارها وقتشان را برای پرداختن به جزییات تلف نمی­کنند. آن­ها یک نمای کامل از تصویر اصلی را می­خواهند. برای نماینده­تان در پارلمان یک نامه بفرستید، به خاطر من.

     و خودم... برای آخرین بار یک لیوان از ویسکی گلن­لیوت را که فقط مخصوص مهمانان ویژه است می­نوشم، دور و بر کمبریج4 قدمی می­زنم، و با کیفی که انباشته است از پاکت­هایی که بودجه­اش را علیاحضرت تامین کرده، به سراغ یک صندوق پستی در یکی از خیابان­های شلوغ مرکز شهر می­روم. و در نهایت به جمع قربانیانی می­پیوندم که پشت سر عشقم روی هم تلنبار شده­اند، مثل خدمتکاران در مقبره­های سلطنتی مصر باستان. و پیش از این که به تصویر نگاه کنم و کار را تمام کنم، بالاخره دستش را لمس خواهم کرد.

 

یادداشتی از نویسنده:

 

هک کردن مغز [23]

 

 

     اطلاعاتی که انسان را می­کشد! این یکی از دستمایه­های رایج داستان­های وحشت است. شبحی چنان ترسناک که تنها یک نگاه به آن کافی­ است تا بیننده از ترس بمیرد. افسانه­هایی قدیمی نیز در باره­ی مخلوقاتی مثل بازیلیسک یا کاکِت­ریس [24] وجود دارد که نگاه کردن به آن‌ها موجب مرگ انسان می­شود، مگر این که برای دیدنشان از یک آینه به عنوان یک محافظ دیداری استفاده شود. آیا ممکن است روزی یک معادل پیشرفته از این موجودات، نگاه مرگبارش را  از طریق نمایشگر کامپیوترمان به ما بدوزد؟

     نویسندگان علمی­تخیلی علاقه­ی خاصی به تسلیحات اطلاعاتی دارند، شاید این به خاطر آن است که ما مشتی آدم­ کم­بنیه هستیم که به جای این که ورزش کنیم و عضلاتمان را چنان بسازیم که شست پایمان به دهانمان برسد، بیشتر عمرمان را پشت صفحه­کلیدها به تایپ کردن می­گذرانیم. نرم­افزار «یخ سیاه» در رمان علمی­تخیلی ویلیام گیبسون [25] یک مثال مشهور از این تسلیحات است. در آن فضای سایبری که او خلق کرده، هکرها مغزشان را مستقیماً به شبکه وصل می­کنند. قابل­تصور است که شرکت­های چندملیتی هم با برنامه­هایی امنیتی وارد صحنه می­شوند که اقدام به ضدحمله به مغز هکرها می­کند.

     اتصال مستقیم اعصاب به شبکه، جدا از این مشکل کوچک که هنوز چنین چیزی اختراع نشده، این روزها چندان جذاب به نظر نمی­رسد.  شاید برای شروع بتوانید به شبکه وصل شوید و ملیسا [26] را به تور بیندازید! از آن جالب­تر رمان «ابر سیاه» نوشته­ی  فرد هویل [27] است که فرض می­کند دانشی وجود دارد که ما یارای دانستنش را نداریم، اندیشه­هایی که نباید بهشان فکر کنیم. ابر سیاه یک ابر گازی هوشمند فضایی است که به دانشمندان زمینی اجازه می­دهد دانش پیشرفته­اش را بارگذاری کنند... دانشی که آن­ها را چنان شوک­زده می­کند که مغزشان داغ می­کند و منجر به مرگشان می­شود.

     به همین ترتیب در رمان «ماکروسکوپ» اثر پی­یرس آنتونی [28] هم شاهد یک سیستم ارتباطات میان­ستاره­ای هستیم که با اطلاعات مخرب تله­گذاری شده­ است. چنان که اگر کسی آن‌قدر باهوش باشد که بتواند رمزشان را بشکند، به جایی می­رسد که دیوانه یا کشته می­شود. بر حسب یک تصادف شگفت­انگیز، انتشار ماکروسکوپ در اکتبر 1969 همزمان شد با پخش نخستین قسمت از برنامه­ی «سیرک پرنده­ی مونتی پایتون» که در آن شاهد یک صحنه­ی کشتار با اطلاعات هستیم، به این صورت که گروهی از سربازان با طرح خنده­­دارترین لطیفه­ی جهان خودشان را تا سرحد مرگ می­خندانند. (البته این یک ایده­ی جدید نبود، بیش از یک قرن قبل نویسنده­ی آمریکایی الیور وندل هولمز [29] شعری طنز درباره­ی یک لطیفه­ی تقریباً کشنده منتشر کرد به نام «بلندی­های مضحک».)

     وقتی طرح داستانی درباره­ی این سلاح نامتعارف را می­ریختم، از پایان ریاضی کار شروع کردم. کتاب «گودل، آشر، باخ: یک جهش طلایی ازلی» نوشته­ی داگلاس هافس­تَتِر [30] برای توضیح قضیه­ی گودل از یک تمثیل استفاده می­کند: یک اسب تروای استدلالی که ساختار اثبات ریاضی خودش را در هم می­شکند. از طرف دیگر در جای دیگری مطالب زیادی در مورد نقص­های نرم‌افزار بازشناخت الگو خوانده­ بودم. بعد رابطه­ای باورنکردنی بین این دو ایده برقرار کردم.

     وقتی یک تصویر نه­چندان پیچیده روی شبکیه­ی چشم تشکیل می­شود، مغز و اعصاب بینایی انسان عملیات پردازش عظیمی را روی آن انجام می­دهند (به قول یک نفر، یک سیستم اوپتیکی با حجمِ عملیاتیِ فوق­العاده را تصور کنید که در آن به جای شیشه از ژله استفاده شده!). حال فرض کنید یک اسب تروای تصویری وجود داشته باشد که فرآیند بازشناخت الگوی ذهن ما را در هم بشکند و سیستم عامل مغزمان را از کار بیندازد. برای داستان حاصله یک گزارش علمی ساختم در مورد «درونداد شوک­آور گودلی»، یا داده­هایی که با سیستم تصویرسازی ذهنی ناسازگارند.

     نتیجه­ی عملی این ایده -که فعلاً ساکن عالم خیال­اند و امیدوارم همان‌جا بمانند- «تشاب­ها» هستند. این نام از عبارت «تکنیک شکل­سازی استدلالی بریمن» که فرآیندی خیالی برای ساخت تشاب­هاست، گرفته شده. کافی­ است به یکی از این تشاب‌ها نگاه کنید تا مغزتان از کار بیفتد (همچنین نسخه­هایی کم­خطرتر از آن‌ها را هم تصور کردم که فقط موجب تشنج و لرزش بیننده می­شوند). تروریست­ها اسلحه­هاشان را کنار می­گذارند، چون حالا دیگر می­توانند تنها با یک اسپری رنگ و یک شابلون، مرگ را به خیابان­ها بیاورند. واضح است که آن‌ها باید از عینک­های ایمنی مغشوش­کننده­ استفاده کنند تا خودشان از خطر کاکِت‌ریس­های فراکتالی مرگباری که شبانه روی بیلبوردها و پنجره­ی مغازه­ها و واگن­های مترو و... نقاشی می­کنند در امان باشند.

     در کمال تعجب، سروکله­ی داستان کوتاه تشاب و دنباله­هایش در کارهای علمی­تخیلی­نویسان دیگر هم پیدا شد. بروس استرلینگ [31]، یکی از نویسندگان مطرح سبک سایبرپانک، نامه­ای هوادارانه برایم نوشت و دو نویسنده­ی دیگر که کارهایشان را بسیار دوست دارم فراتر رفتند و در رمان­هایشان از من نام بردند. یکی گرِگ اگان [32] است که در رمان «شهر دگردیسی» او، شخصیتی با این جمله جاسوس­هایی را که می­خواهند به پایانه­ش سرک بکشند می­رماند: «هر که هستی حواست را جمع کن، تا لحظاتی دیگر یک بازیلیسک فراکتالی ذهن­پاک­کن لانگفورد را به نمایش می­گذارم...»

     و دیگری کن مک­لئود [33] است که وقتی در رمانش «شکاف کاسینی» از «هک دیداری لانگفورد» صحبت می­کند، موضعی شخصی­تر می­گیرد... آن‌جا که قهرمان زن داستان می­اندیشد: «بله، مطمئنم که هک لانگفورد چیزی نیست جز یک ژن فکری ویروسی که در طول قرن­ها، خودش خودش را تکثیر کرده و جهش یافته، درست مثل یک لطیفه­ی قدیمی. این که هک لانگفورد می­تواند وجود داشته باشد چون می­توان تصورش کرد، یک احتمال دور از ذهن است و عمل کردن بر اساس آن فقط تلف کردن وقت و انرژی­ است. این چیزها از کدام ذهن مریضی تراوش می­کنند؟»

     من امیدوارم باور قهرمان مک­لئود به ناممکن بودن تشاب­ها درست باشد، واقعاً امیدوارم.

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] Thames

[2] List U

[3] Murphy

[4] O’Shea

[5] Alan Turing

[6] Phlogiston: نظریه‌ای شیمیایی که در سده‌های هفدهم و هجدهم میلادی رواج داشت و عنوان می‌کرد که تمام مواد سوختنی شامل جزیی به نام فلوژیستون هستند که در اثر سوختن از ماده‌ی اصلی جدا می‌شود. بعدها با پیشرفت علم شیمی این نظریه منسوخ شد.

[7] Vernon Berryman

[8] اشاره به همجنسگرایی آلن تورینگ که پس از فاش شدن آن، وی را از کار برکنار و محکوم به درمان با تزریق هورمون‌های شیمیایی کردند که نهایتاً منجر به افسردگی و خودکشی او شد.

[9] Ceri Turner

[10] Wherryman

[11] Entscheidungs Problem

[12] Kurt Godel

[13] Superenode Plus

[14] May

[15] Tottenham Court Road

[16] Soho

[17] Corridors of Power: هم نام رمانی سیاسی است و هم کنایه‌ای از سطوح بالای حکومتی که تصمیمات اساسی را می‌گیرند.

[18] Amber Data Systems

[19] Symond

[20] Quaaludes: نوعی داروی مسکن قوی که می‌تواند باعث اعتیاد مصرف کننده بشود.

[21] Rorschach

[22] صفحات پولاروید صفحات شفافی هستند که پرتوهای نور را قطبیده می‌کنند. به این معنی که از دو مولفه‌ی عمود بر هم امواج الکترومغناطیسی نور، یکی را حذف می‌کنند. بنابراین هر صفحه‌ی پولاروید یک جهت عبوری انتخابی برای امواج نور دارد. حال اگر دو صفحه‌ی پولاروید روبروی هم قرار بگیرند، در صورتی که جهت‌های انتخابی‌شان هم‌راستا باشد، نور را از خود عبور می‌دهند؛ ولی اگر جهت‌های انتخابی بر هم عمود باشند، هیچ نوری از آن‌ها عبور نمی‌کند. منظور نویسنده از صفحه‌ها، یکی همان صفحه‌ی مخفی شده در پنجره و دیگری عینک شخص آزمایش شونده است.

[23] لانگفورد این مقاله را پس از انتشار مجموعه داستان‌های بازیلیسک نوشته و در مجله‌ی فناوری «تی‌تری» منتشر کرده است.

[24] Cockatrice

[25] William Gibson

[26] Melissa: نام یک ویروس کامپیوتری.

[27] Fred Hoyle

[28] Piers Anthony

[29] Oliver Wendell Holmes

[30] Douglas Hofstadter

[31] Bruce Sterling

[32] Greg Egan

[33] Ken McLeod