دره‌ی آرزوها

  • زمان : ۱۳۸۸/۱/۳،‏ ۲۳:۲۰
  • نمایش : ۲٬۴۰۱ دفعه
  • موضوع : برگردان

این مطلب بخشی از طرح نوروزی آکادمی فانتزی برای نوروز ۱۳۸۸ است. در مورد داستانی که پیش رو دارید و بخش اول آن مقاله‌ی «معرفیِ استنلی گرامن وین‌بائوم، خالقِ داستان ادیسه‌ی مریخ» که آن هم بخشی از همین طرح است، مطالبی آمده است. پیشنهاد می‌کنیم ابتدا از آن مطلب شروع کنید.

کاپیتان هریسون[1] از گروه اکتشافی آرس[2] رویش را از تلسکوپ کوچکی که در سینه‌ی موشک قرار داشت برگرداند و اعلام کرد: «حداکثر دو هفته‌ی دیگر. مریخ نسبت به زمین، سر هم فقط هفتاد روز دوران می‌کند و تا آن موقع باید به طرف خانه خیز برداشته باشیم، وگرنه باید یک سال و نیم صبر کنیم تا زمینِ پیر خورشید را دور زده و دوباره به ما برسد. دلتان می‌خواهد زمستان را این‌جا بگذرانید؟»

دیک جارویس[3] که شیمیدان گروه بود، به خود لرزید و سرش را از روی دفترچه‌اش بلند کرد. با لحن محکمی گفت: «من که آن را در یک تانکر هوای مایع می‌گذرانم! همین شب‌های تابستانی هشتاد درجه زیر صفر برای من زیادی‌اند.»

کاپیتان متفکرانه گفت: «خوب، تا آن موقع اولین گروه اکتشافی موفق مریخ باید به خانه برگشته باشد.»

جارویس جمله‌ی او را اصلاح کرد و گفت: «موفق به شرط این که به خانه برویم. من که به این موشک‌های دمدمی اعتماد ندارم؛ بعد از این که موشک کمکی هفته‌ی پیش من را وسط تایل[4] پایین انداخت، این طوری شدم. پیاده برگشتن از مسیری که قبلا یک موشک رفته، تجربه جدیدی بود.»

هریسون جواب داد: «یادم انداختی که باید فیلم‌هایت را پیدا کنیم. اگر بخواهیم این سفر را موفقیت‌آمیز نشان بدهیم، آن‌ها را لازم داریم. یادت هست مردم برای اولین فیلم‌های ماه چه غوغایی کردند؟ فیلم‌های ما بهت‌ زده‌شان می‌کند. تازه حقوق پخش هم هست؛ شاید بتوانیم برای آکادمی منفعتی جور کنیم.»

جارویس در مقابل گفت: «یک منفعت شخصی برای من جالب‌تر است. مثلا یک کتاب؛ کتاب‌های اکتشافی همیشه محبوب بوده‌اند. بیابان‌های مریخ[5]، این عنوان چطوره؟»

کاپیتان غرغر کنان گفت: «مزخرف! بیشتر شبیه عنوان یک کتاب آشپزی مخصوص آموزش دسر به نظر می‌رسد. باید اسم آن را "زندگی عاشقانه‌ی یک مریخی"[6] یا همچین چیزی بگذاری.»

جارویس خندید و گفت: «به هر حال، به محض این که به خانه برگردیم هر منفعتی که در کار باشد را می‌چسبم و دیگر هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت بیشتر از سفر با یک هواپیما درون استراتوسفر، از زمین فاصله نمی‌گیرم. بعد از راه رفتن در میان این بیابان خشکیده‌ای که رویش هستیم، یاد گرفتم قدر سیاره‌مان را بدانم.»

کاپیتان خندید و جواب داد: «شرط می‌بندم دو سال دیگر برگردی. حتماً می‌خواهی رفیقت را ببینی، همان شترمرغ حرفه‌ای.»

جارویس با افسردگی جواب داد: «توییل[7]؟ ای کاش او را گم نکرده بودم. دیده‌بان خوبی بود. اگر به خاطر او نبود، هیچ‌وقت نمی‌توانستم از دست هیولای آرزوها[8] خلاص شوم. بعد هم نبرد با آن موجوداتی که گاری هل می‌دادند، حتا فرصت یک تشکر خشک و خالی را هم پیدا نکردم.»

هریسون گفت: «جفت‌تان دیوانه بودید.»

در نور خاکستری دریای تاریکی، از میان درگاه نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «خورشید دارد بالا می‌آید.»

بعد مکثی کرد و دوباره گفت: «ببین دیک، تو و لروی[9] آن یکی موشک کمکی را بردارید و بروید آن فیلم‌ها را نجات دهید.»

جارویس به او خیره شد و تکرار کرد: «من و لروی؟ چرا من و پوتز[10] نرویم؟ اگر موشک دوباره مشکل ایجاد کرد، شانس این که یک مهندس ما را به آن‌جا ببرد و برگرداند بیشتر است.»

کاپیتان سرش را به سمت پاشنه‌ی موشک که در آن لحظه صداهای درهم و برهم ضربه از آن به گوش می‌رسید تکان داد و گفت: «پوتز می‌خواهد به داخل آرس برسد. تا زمان رفتن سرش حسابی شلوغ است؛ چون می‌خواهم تمامی چفت‌ها بررسی شوند. همین که راه بیفتیم دیگر وقت تعمیرات نخواهیم داشت.»

«و اگر من و لروی سقوط کردیم؟ این دیگر آخرین موشک کمکی است.»

هریسون گفت: «خوب یک شترمرغ دیگر پیدا کنید و برگردید.»

بعد خندید و گفت: «اگر مشکلی داشتید، با آرس پیدایتان می‌کنیم. آن فیلم‌ها خیلی مهم‌ هستند.»

بعد رویش را برگرداند و فریاد زد: «لروی!»

بیولوژزیست کوچک اندام و خوش لباس با صورتی پر از سوال ظاهر شد.

کاپیتان گفت: «تو و جارویس می‌روید تا موشک کمکی را بازیافت کنید. همه چیز آماده است و بهتر است همین الان شروع کنید. در فاصله‌ی هر نیم ساعت تماس بگیرید؛ من جواب می‌دهم.»

چشمان لروی برق زدند و گفت: «شاید حتا برای نمونه هم فرود بیاییم؟»

«اگر خواستید فرود بیایید. این توپ گلف به اندازه‌ی کافی بی خطر به نظر می‌رسد.»

جارویس به خود لرزید و زیر لب گفت: «به جز هیولای آرزوها.»

بعد یک دفعه اخم کرد و گفت: «ببینم، حالا که داریم آن طرفی می‌رویم، شاید بشود نگاهی هم به خانه‌ی توییل بیندازم! باید جایی همان اطراف زندگی کند و تازه، او مهم‌ترین چیزی است که روی مریخ دیده‌ایم!»

هریسون لحظه‌ای تردید کرد و زیر لب گفت: «ای کاش خیالم راحت بود که به دردسر نمی‌افتید.»

ولی بعد تصمیمش را گرفت و گفت: «خیلی خوب. یک نگاهی بیندازید. آب و غذا در موشک کمکی وجود دارد؛ برای چند روزی بس است. ولی بهتر است شما دو تا کله‌پوک، دائم با من در تماس باشید!»

جارویس و لروی از هوابند گذشتند و به دشت خاکستری رفتند. هوای رقیق که خورشید تازه بر آمده هنوز آن را به خوبی گرم نکرده بود، مثل سوزن به پوست و شش‌هایشان نیش می‌زد و هر دو با احساس خفگی، نفس‌هایشان را حبس کردند. آن‌ها در حالت نشسته قرار گرفتند و منتظر ماندند تا بدن‌هایشان که ماه‌ها در اتاقک‌های بومی‌پذیری[11] زمین تمرین دیده بود، با هوای رقیق خو بگیرد. صورت لروی مثل همیشه رنگ آبی خفگی به خود گرفت و جارویس هم صدای خس‌خس نفس‌ها و لرزش حنجره‌اش را می‌شنید. ولی بعد از پنج دقیقه، ناراحتی‌شان برطرف شد. هر دو بلند شدند و داخل موشک کمکی که کنار دست بدنه‌ی سیاه آرس قرار داشت رفتند.

جت‌های زیر آن شعله‌های سوزان و اتمی خود را بیرون دادند؛ خاک و تکه‌هایی از دو پایه‌های خرد شده در میان ابری که موشک در حال برخاستن ایجاد کرده بود، به اطراف پرتاب شدند. هریسون کشیده شدن دنباله‌ی سوزان موشک به سمت جنوب را نگاه کرد و بعد سر کارهایش برگشت.

چهار روز بعد دوباره موشک را دید. تازه عصر شده بود و خورشید داشت همچون فرو رفتن شمعی در دریا، پشت افق پنهان می‌شد، که موشک کمکی از آسمان جنوب ظاهر شد و روی بال‌های سوزان جت‌های زیرش، به نرمی فرود آمد. جارویس و لروی در هوایی که به سرعت رو به غروب می‌رفت، حرکت کردند و زیر روشنایی آرس با او روبه‌رو شدند. هریسون نگاهی به آن دو انداخت؛ جارویس زخمی شده و لباس‌های پاره به تن داشت، ولی ظاهرا از لروی که دیگر از خوش لباسی‌اش خبری نبود، در وضعیت بهتری به سر می‌برد. بیولوژیست کوچک اندام درست به اندازه‌ی نزدیک‌ترین قمری که آن بیرون می‌درخشید، رنگ‌پریده بود؛ یکی از بازوهایش در بانداژهای گرم کننده پیچیده شده و لباس‌هایش تنها نوارهایی پاره پاره بودند. ولی این چشمانش بودند که هریسون را بیشتر از هر چیز دیگری تحت تاثیر قرار دادند؛ برای کسی که این همه مدت با این فرانسوی کوچک اندام زندگی کرده بود، چشمانش عجیب به نظر می‌رسیدند. آشکارا از چشمانش ترس می‌بارید و همین خیلی عجیب بود؛ چون لروی آدم ترسویی نبود، وگرنه از طرف آکادمی به عنوان یکی از چهار نفر اولین گروه اکتشافی انتخاب نمی‌شد. ولی ترس چشمانش بیشتر از حس دیگر صورت او قابل درک بود؛ نگاه خیره و عجیب چشمان کسی که انگار در خلسه، یا حتا در نئشه باشد.

هریسون به خودش گفت: «مثل کسی که بهشت و جهنم را دیده باشد.»

باید می‌فهمید در این مورد درست گفته است یا نه.

وقتی این جفت خسته و درمانده نشستند، کاپیتان حالت خشنی به خودش گرفت و غرید: «عجب زوج خوش ظاهری! باید عاقل می‌بودم و نمی‌گذاشتم که تنهایی آواره شوید.»

مکث کرد و دوباره گفت: «بازویت خوب است لروی؟ درمان نمی‌خواهد؟»

جارویس جواب داد: «روبه راه است، فقط مو برداشته است. فکر کنم این‌جا خطر عفونت در کار نباشد؛ لروی می‌گوید میکروبی روی مریخ وجود ندارد.»

کاپیتان از جا در رفت و گفت: «خوب پس تعریف کنید! گزارش‌های رادیویی‌تان عجیب و غریب بود. "گریخته از بهشت"! هاه هاه!»

جارویس متفکرانه گفت: «نمی‌خواستم جزییات را در رادیو بگویم. حتماً فکر می‌کردی خل شده‌ایم.»

«به هر حال که همین فکر را می‌کنم.»

لروی زمزمه کرد:‌ «[12]Moi aussi. من هم همین طور!»

شیمیدان پرسید: «از اول شروع کنم؟ گزارش‌های اولیه‌مان تقریباً همگی کامل بودند.»

بعد به پوتز که با صورت و دست‌های سیاه شده از کربن به آرامی داخل شده و کنار هریسون می‌نشست، نگاهی انداخت.

کاپیتان گفت: «از اول بگو.»

جارویس شروع به تعریف کرد: «خوب، کار را خوب شروع کردیم و در طول نصف النهار آرس، همان مسیری که هفته‌ی پیش رفته بودم، به سمت جنوب پرواز کردیم. داشتم به این افق باریک عادت می‌کردم و دیگر دائم حس نمی‌کردم که زیر یک کاسه‌ی بزرگ محبوس شده‌ام؛ ولی هر کسی ممکن است در تخمین فاصله‌ها اشتباه کند. وقتی به انحنای زمین عادت داشته باشی، چهار مایل آن طرف‌تر هشت مایل به نظر می‌رسد و همین مسأله باعث می‌شود اندازه‌ی یک چیز را چهار مرتبه بزرگ‌تر تخمین بزنی. یک تپه‌ی کوچک تا زمانی که روی آن نرسی، مثل یک کوه به نظر می‌رسد.»

هریسون غرغر کنان گفت: «این‌ها را می‌دانم.»

«آره. ولی لروی نمی‌دانست و من هم ساعت‌های اول را صرف توضیح دادن این مسأله به او کردم. وقتی بلاخره فهمید (البته به شرطی که واقعا فهمیده باشد) از دریای تاریکی[13] گذشته بودیم و روی بیابان زانتوس[14] بودیم، بعد از روی کانالی که شهر گلی و موجودات بشکه مانند داشت و جایی که توییل در آن به هیولای آرزوها شلیک کرده بود، گذشتیم. و هیچ چیز پیر را راضی نمی‌کرد، مگر این که فرود بیاییم و او بیولوژی خودش را روی بقایای آن تمرین کند. بنابراین همین کار را کردیم.»

«آن چیز هنوز همان ‌جا بود. نشانی از فساد در آن دیده نمی‌شد؛ البته خوب معلوم است که دیده نمی‌شد، چون بدون اشکال زندگی باکتریایی در این‌جا همین طور می‌شود؛ لروی هم می‌گوید مریخ به اندازه‌ی یک تخت جراحی استریل است.»

بیولوژیست که کم کم داشت انرژی سابقش را به دست می‌آورد، حرف او را تصحیح کرد و گفت: «Comme le coeur d'une fileuse[15]، درست مثل قلب یک پیردختر!»

جارویس ادامه داد: «به هر حال، حدود یکصد تا از دو پاهای سبز-خاکستری به آن چسبیده بودند و داشتند رشد می‌کردند و شاخه می‌دادند. لروی یک شاخه پیدا کرد و آن‌ها را کنار زد، و تمامی شاخه‌ها تبدیل به دوپایه‌ایی شدند و به همراه هم به کناری خزیدند. وقتی من رویم را آن طرف کرده بودم (چون آن موجود با وجود مرده بودن، هنوز با دست‌های وحشتناک طنابی‌اش وحشت‌زده‌ام می‌کرد)، او با چوبدستی به موجود سیخونک زد. بعد قسمت شگفتی ماجرا از راه رسید؛ آن موجود نیمی گیاه بود!»

بیولوژیست تایید کنان گفت: «[16]C'est vrai! همین طور است!»

جارویس ادامه داد: «این موجود یکی از عمو زاده‌های درشت دوپایه‌ها است. لروی خیلی هیجانزده شده بود؛ او به این نتیجه رسید که تمامی شکل‌های زندگی مریخ همین طور هستند، نه گیاه هستند و نه حیوان. او می‌گوید زندگی این‌جا هیچ‌وقت تمایز پیدا نکرده است؛ هر چیزی هر دو طبیعت را دارد؛ حتا موجودات بشکه‌ای، حتا توییل! فکر می‌کنم حق با او باشد، مخصوصا وقتی یادم افتاد توییل چطور با فرو کردن نوکش در زمین و باقی ماندن به همان حالت در طول شب، استراحت می‌کرد. به علاوه، هیچ‌وقت ندیدم چیزی بخورد یا بنوشد؛ شاید نوکش بیشتر در حکم یک ریشه بوده و او مواد مغذی را از راه همان جذب می‌کرده است.»

هریسون گفت: «به نظر من که مسخره است.»

جارویس گفت: «خوب، چند تا از گیاهان دیگر را هم شکستیم و آن‌ها هم همان کار را تکرار کردند – تکه‌های آن‌ها گرچه آهسته‌تر از دوپایه‌ها، ولی آن‌ها هم کناری خزیدند و به زمین چسبیدند. بعد لروی گفت باید که یک نمونه از این علف متحرک بگیرد؛ داشتیم آماده‌ی رفتن می‌شدیم که یک دسته از موجودات بشکه‌ای با گاری‌هایشان از راه رسیدند. آن‌ها هم من را فراموش نکرده بودند؛ آن‌ها درست مثل قبل، طبل زنان می‌گفتند: "ما مووووست هستیم، آخ!". لروی می‌خواست به یکی‌شان شلیک کرده و به عنوان نمونه بردارد، ولی من به یاد نبردی که خودم و توییل با آن‌ها داشتیم افتادم و نظرش را وتو کردم. ولی او بلاخره در مورد این که آن‌ها با آن همه آشغال چه می‌کنند، یک نظریه داد.»

کاپیتان زیر لب گفت: «حدس می‌زنم پای گل می‌پزند.»

جارویس تایید کرد: «کم و بیش. لروی فکر می‌کند آن‌ها از آن به عنوان غذا استفاده می‌کنند. می‌دانی که اگر آن‌ها نیمی سبزی باشند، همین را لازم دارند؛ خاک با بقایای ارگانیکی که آن را مغذی کرده باشد. برای همین است که آن‌ها شن و دو پایه و باقی گیاهان را با هم می‌کنند. فهمیدید؟»

هریسون گفت: «تقریباً. پس خودکشی‌ها چی می‌شود؟»

«لروی در مورد این مسأله هم نظریه دارد. آن‌ها وقتی با پریدن به درون چرخ آسیاب خودکشی می‌کنند که مخلوط خاک زیادی شن و ماسه داشته باشد؛ آن‌ها پایین می‌پرند تا نسبت آن را متعادل کنند.»

هریسون با تنفر گفت: «لعنت! خوب چرا نمی‌روند کمی شاخه‌ی اضافی از بیرون بیاورند؟»

«چون خودکشی آسان‌تر است. باید حواست باشد که نمی‌شود با استانداردهای زمینی در مورد این موجودات نظر داد؛ آن‌ها احتمالا دردی احساس نمی‌کنند، و به علاوه چیزی که ما به آن فردیت می‌گوییم را هم ندارند. اگر هوشی هم داشته باشند، چیزی است که به کل اجتماع تعلق دارد، درست مثل یک کومه‌ی مورچه. دقیقا! مورچه‌ها حاضرند در راه تپه‌ی مورچه‌ایشان بمیرند. درست مثل همین موجودات!»

کاپیتان گفت: «خوب اگر پای همچین مسأله‌ای برسد، آدم‌ها هم همین طور هستند.»

«آره، ولی آدم‌ها آن قدرها مشتاق نیستند. برای این که آن‌ها به مرحله‌ی پذیرش مرگ در راه کشورشان برسند، احساساتی مثل میهن‌پرستی لازم است. ولی این کار هر روزه‌ی این موجودات است.»

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:‌ «خوب، چند تایی عکس از هیولای آرزوها و موجودات بشکه‌ای گرفتیم و مسیر را ادامه دادیم. از روی زانتوس گذشتیم و تا جایی که می‌توانستیم نزدیک نصف النهار آرس باقی ماندیم. خیلی زود از روی ردی که هرم‌ساز باقی می‌گذاشت عبور کردیم. بنابراین دور زدیم و برگشتیم تا لروی بتواند نگاهی به آن بیندازد؛ وقتی دوباره آن را پیدا کردیم، فرود آمدیم. از زمانی که من و توییل آن را ترک کرده بودیم، موجود فقط دو ردیف آجر ساخته بود؛ این موجود همان‌جا نشسته بود و طوری سیلیکون به درون می‌کشید و آجر پس می‌داد، انگار تا ابد برای این کار وقت دارد، که خوب دارد. لروی می‌خواست با یک گلوله‌ی انفجاری بولاند[17] آن را کالبدشکافی کند، ولی به نظر من باید به موجودی که ده میلیون سال زندگی کرده حداقل برای سنش احترام گذاشت، بنابراین نظر او را عوض کردم. او سرش را از سوراخ بالای موجود داخل برد و نزدیک بود دستی که داشت با یک آجر بالا می‌آمد به سرش بخورد؛ بعد لروی چند تکه از آجر را کند که حتا یک ذره هم باعث ناراحتی موجود نشد. او به جایی که من تکه کنده بودم نگاهی انداخت و می‌خواست بگوید نشانی از بهبود در آن دیده می‌شود یا نه؛ ولی به این نتیجه رسید که دو یا سه هزار سال بعد بهتر می‌توان در این مورد نظر داد. بنابراین کمی از آن را به عنوان نمونه برداشتیم و به راه افتادیم.»

«نزدیک بعدازظهر بقایای موشک من را پیدا کردیم. هیچ چیز تغییری نکرده بود؛ فیلم‌هایم را برداشتیم و به این فکر افتادیم که دیگر چه کنیم. من می‌خواستم در صورت امکان توییل را پیدا کنم؛ از علامت‌های او به سمت جنوب به این نتیجه رسیده بودم که باید جایی نزدیک‌های تایل زندگی کند. ما مسیرمان را رسم کردیم و فهمیدیم حالا باید در تایل دو باشیم؛ تایل یک می‌بایست سمت شرق ما باشد. بنابراین تصمیم گرفتیم نگاهی به تایل یک بیندازیم و به همان سمت رفتیم.»

پوتز سکوت طولانی‌اش را شکست و پرسید: «موتورها؟»

«عجیب بود، ولی هیچ مشکلی نداشتیم کارل[18]. موتورهای انفجاری‌ات به خوبی کار می‌کردند. بنابراین رفتیم و نسبتا در ارتفاع، فکر کنم حدود پنجاه هزار پایی بودیم تا دید بهتری داشته باشیم. تایل دو[19] مثل یک فرش نارنجی پهن شده بود و بعد از مدتی، به شاخه‌ی خاکستری دریای آرامش[20] که در مرز آن قرار داشت رسیدیم. شاخه خیلی باریک بود و نیم ساعته از آن گذشتیم، بعد به تایل یک[21] رسیدیم، بیابانی نارنجی رنگ درست شبیه جفتش. به سمت جنوب و دریای نیمروزی[22]تغییر مسیر دادیم و در حاشیه‌ی بیابان جلو رفتیم. نزدیک‌های غروب بود که آن را دیدیم.»

پوتز تکرار کرد: «دیدید؟ چی را دیدید؟»

«بیابان از ساختمان پوشیده شده بود! گرچه یک کانال از وسط آن می‌گذشت، ولی حتا یک شهر گلی کانالی هم آن‌جا نبود. از روی نقشه فهمیدیم کانال دنباله‌ی کانالی از شیاپارلی[23] است که Ascanius[24]نامیده می‌شود.»

«احتمالا آن قدر بالا بودیم که هیچ‌کدام از ساکنین شهر ما را نمی‌دیدند، ولی ما هم به خوبی آن را نمی‌دیدیم؛ حتا دوربین هم فایده‌ای نداشت. به هر حال، نزدیک غروب بود و به همین خاطر تصمیم به مزاحمت نداشتیم. روی آن محوطه دور زدیم؛ کانال به درون دریای نیمروزی می‌رفت و آن‌جا در جنوب، کلاهک یخی قطب جنوب که داشت ذوب می‌شد، می‌درخشید! کانال آب آن را خارج می‌کرد؛ می‌توانستیم درخشش آب درون آن را ببینیم. به سمت جنوب شرقی و درست در لبه‌ی دریای نیمروزی، یک دره قرار داشت، به جز صخره‌های روی مرز زانتوس و تایل دو، اولین بی‌نظمی روی سطح مریخ بود که می‌دیدم. به سمت دره رفتیم.»

ناگهان جارویس مکث کرد و به خود لرزید؛ لروی که تازه داشت رنگ و رویی پیدا می‌کرد، دوباره رنگش پرید.

شیمیدان ادامه داد: «خوب، دره آن موقع بی‌عیب و ایراد به نظر می‌رسید! فقط یک گستره‌ی خاکستری که ظاهرا مثل بقیه، پر از گیاهان خزنده بود.»

«دوباره دور زدیم و به سمت شهر رفتیم؛ ببینید، می‌خواهم برایتان شرح دهم که آن‌جا، خوب، خیلی بزرگ بود! پهناور بود؛ اول فکر می‌کردم بزرگی آن تحت تاثیر همان توهمی است که گفتم، می‌دانید که، همان قضیه‌ی نزدیکی افق، ولی مسأله این نبود. ما درست از روی آن گذشتیم؛ تا به حال همچین چیزی ندیده‌اید!»

«ولی همان موقع خورشید غروب کرد. می‌دانستم که خیلی در جنوب هستیم،در عرض 60-. ولی نمی‌دانستم چقدر از شب را در پیش داریم.»

هریسون نگاهی به جدول شیاپارلی انداخت و گفت: «حدود 60، آره؟ تقریباً نزدیک حلقه‌ی قطبی. توی این فصل، حدود چهار ساعت شب داشتید. سه ماه دیگر، اصلا شبی در کار نخواهد بود.»

جارویس شگفت‌زده گفت: «سه ماه!»

بعد خندید و گفت: «آره! یادم رفته بود فصل‌های این‌جا دو برابر فصل‌های خودمان طولانی هستند. خوب، ما حدود بیست مایل درون بیابان پیش رفتیم که در آن صورت اگر خواب می‌ماندیم، شهر زیر افق باقی می‌ماند. همان‌جا شب را گذراندیم.»

«در مورد طول شب حق با تو بود. ما حدود چهار ساعت تاریکی داشتیم که باعث شد به خوبی استراحت کنیم. صبحانه خوردیم، جایمان را به تو خبر دادیم، بعد راه افتادیم تا دوباره نگاهی به شهر بیندازیم.»

«ما از سمت شرق به سمت آن رفتیم و شهر در مقابل ما مثل یک رشته کوه به نظر می‌رسید. خدایا، عجب شهری! نه این که نیویورک ساختمان‌های بلندتر نداشته باشد یا مثلا شیکاگو کوچک‌تر باشد، ولی با حجم عظیمشان، آن بناها برای خودشان چیزی بودند. غول آسا بودند!»

«البته آن‌جا حالت ترسناکی داشت. خودتان می‌دانید که یک شهر زمینی چطور گسترده می‌شود؛ هاله‌ی حاشیه‌ی شهر، یک حلقه از بخش‌های مسکونی، محدوده‌های تولیدی، پارک‌ها، بزرگراه‌ها. این‌جا هیچ‌کدام این‌ها نبود؛ شهر درست مثل یک صخره، یک‌دفعه از وسط بیابان بیرون زده بود. فقط چند تپه‌ی شنی کوچک محدوده را تعیین می‌کردند و بعد یک‌دفعه دیوارهای آن بناهای غول آسا قرار گرفته بود.»

«معماری‌اش هم عجیب بود. کلی وسیله‌ی عجیب و غریب بود که مشابهش در خانه پیدا نمی‌شود؛ مثل چیزهایی که برعکس قرار گرفته بودند، طوری که یک ساختمان با پی کوچک، هر چه بالاتر می‌رفت، پهن‌تر می‌شد. چنین کاری در نیویورک که زمین قیمت ناچیزی دارد کلک خوبی از آب در می‌آید، گرچه برای این که این کار را آن‌جا انجام دهی، باید جاذبه‌ی مریخ را هم به آن‌جا منتقل کنی!»

«خوب، از آن‌جایی که نمی‌شود یک موشک را در خیابان یک شهر فرود آورد، ما درست کنار سمتی از شهر که کانال گذشته بود فرود آمدیم، دوربین‌های کوچک و رولورهایمان را برداشتیم و به سمت شکافی در دیوار یکی از بناها به راه افتادیم. هنوز ده فوت هم از موشک دور نشده بودیم که دلایل عجیب و غریب بودن شهر را به چشم دیدیم.»

«شهر مخروبه بود! متروکه، رها شده، مرده درست مثل بابل[25] یا حداقل، با آن خیابان‌های خالی‌اش که حتا اگر زمانی هم سنگفرش بودند، حالا زیر شن مدفون شده بود، این طور به چشم ما آمد.»

هریسون گفت: «یک خرابه، آره؟ به چه قدمتی؟»

جارویس جواب داد: «از کجا باید می‌دانستیم؟ گروه اکتشافی بعدی به مقصد این توپ گلف باید یک باستان شناس هم همراه داشته باشد، به علاوه برای چیزهایی که بعدا پیدا کردیم یک استاد زبان‌شناسی هم لازم است. ولی تخمین زدن عمر هر چیزی در این‌جا کار مسخره‌ای است؛ چیزها آن قدر به آرامی تغییر می‌کنند که ساختمان‌ها به نظر ساخته‌ی همین دیروز می‌رسیدند. نه باران و نه زلزله، حتا نشو و نمایی این‌جا نیست که بخواهد با ریشه‌هایش شکاف ایجاد کند، هیچی وجود ندارد. تنها فاکتور پیر کننده در این‌جا، فرسودگی بر اثر وزش باد است که همین هم در چنین جوی ناچیز است، و ترک‌هایی که بر اثر تغییرات دمایی ایجاد می‌شوند. به علاوه‌ی یک عامل دیگر، یعنی شهاب‌ سنگ‌ها. از روی رقت هوا و این که خودمان چهار گودال فرو رفته همین جا نزدیکی آرس دیده‌ایم، می‌شود حدس زد که چنین شهاب سنگ‌هایی باید مداوم به شهر برخورد کرده باشند.»

کاپیتان تصحیح کرد: «هفت‌ تا. سه تای دیگر وقتی شما نبودید سقوط کردند.»

«خوب، آسیب شهاب سنگ‌ها هم به هر حال باید آهسته باشند. شهاب سنگ‌های درشت در این‌جا درست مثل زمین کمیابند، چون با وجود اتمسفر بزرگ‌ترها رد می‌شوند و آن ساختمان‌ها می‌توانستند تعداد زیادی شهاب سنگ‌های کوچک‌تر را تحمل کنند. تخمین من از قدمت این شهر –که درصد زیادی احتمال دارد غلط باشد– حدود پانزده هزار سال است. همین قدمت هزاران ساله از هر تمدن بشری دیگری پیرتر است؛ پانزده هزار سال قبل پایان عصر سنگ در تاریخ بشریت بوده است.»

«بنابراین من و لروی در حالی که احساس کوتوله بودن می‌کردیم، شگفت‌زده بودیم و پچ پچ می‌کردیم، به داخل آن ساختمان‌های عظیم الجثه رفتیم. باور کنید، راه رفتن در امتداد آن خیابان‌های خالی و متروکه حس روح بودن به آدم می‌داد، و هر بار که از سایه‌ای می‌گذشتیم به خودمان می‌لرزیدیم؛ البته نه به خاطر این که سایه‌ها روی مریخ سرد هستند. حس می‌کردیم مزاحم شده‌ایم؛ انگار نژاد بزرگ و سازنده‌ی این مکان، بتواند از صد و پنجاه قرن آن طرف‌تر از دست ما عصبانی شود. آن‌جا مثل قبرستان ساکت بود، ولی ما دائم توهم داشتیم و زیرچشمی انتهای کوچه‌های تاریک میان ساختمان‌ها را می‌پاییدیم و از سر شانه عقب را نگاه می‌کردیم. بیشتر ساختمان‌ها بدون پنجره بودند، ولی همین که چشممان به شکافی میان دیوارهای پهناور می‌افتاد، با فکر این که چه چیز وحشتناکی از آن طرف دارد ما را نگاه می‌کند نمی‌توانستیم از آن چشم برداریم.»

«بعد از کنار ساختمان بزرگی با قوس باز عبور کردیم؛ آن‌جا در داشت، ولی شن‌ها آن را از هم باز نگه داشته بودند. آن قدر جرأت کردم که نگاهی به داخل بیندازم، و بعد خوب، یادمان افتاد که چراغ قوه‌ها را فراموش کرده‌ایم. ولی از میان تاریکی کمی جلو رفتیم و راهروی ورودی به درون تالاری بزرگ باز شد. بالای سرمان یک شکاف کوچک اجازه‌ی عبور اندکی نور را می‌داد، البته آن قدری نبود که کل ساختمان را روشن کند؛ حتا نمی‌توانستم ببینم که تالار چطور به سقف مرتفع بالای سرمان می‌رسد. ولی حس می‌کردم ساختمان پهناور است؛ چیزی به لروی گفتم و یک میلیون پژواک از صدایم از میان تاریکی به سمت‌مان برگشت. بعد از آن، صداهای دیگری به گوشمان رسید، صدای خش خش و جابه‌جا شدن سنگریزه، زمزمه، و صدایی مثل نفس‌های خفه شده، بعد چیزی سیاه و آرام از میان ما و شکاف نورانی گذشت.»

«بعد سه نقطه‌ی کوچک سبز نورانی در تاریکی سمت چپ خودمان دیدیم. داشتیم به آن‌ها نگاه می‌کردیم که یک‌دفعه همگی با هم تکان خوردند؛ لروی فریاد کشید [26]Ce sont des yeux و همین طور بود! آن‌ها چشم بودند!»

«خوب، هم‌زمان با رفت و برگشت صدای لروی در میان دیوارهای دوردست ِ هر دو طرف و تکرار صدا به صورت زمزمه‌های وحشتناک و زیر، یک لحظه همین طور سر جا خشک‌مان زد. صدای من من و زمزمه و پچ پچ و صدایی نرم و عجیبی مثل خنده به گوش رسید، بعد آن چیز سه چشم دوباره تکان خورد! ما هر دو به سمت در فرار کردیم!»

«بیرون زیر نور خورشید حالمان بهتر شد؛ نگاه مسخره‌ای به همدیگر انداختیم، ولی دیگر کسی پیشنهاد نداد نگاهی به دورن ساختمان بیندازیم، گرچه آن‌جا را بعدا دیدیم که خیلی هم عجیب بود، ولی هر وقت به آن‌ قسمت داستان رسیدم، خودتان می‌شنوید. ما رولورهایمان را دم دست گذاشتیم و مسیرمان را در امتداد خیابان روح زده ادامه دادیم.»

«خیابان چرخید و پیچید و چند قسمتی شد. از آن‌جایی که نمی‌شد ریسک گم شدن در آن هزارتوی عظیم را به جان خرید، من حواسم دقیق به مسیری که می‌رفتیم بود. حتا اگر آن چیزی که میان خرابه‌ها می‌پلکید کاری به کارمان نداشت، بدون بسته‌های گرم کننده‌ی پوست، شب کارمان را می‌ساخت. به هر حال، متوجه شدم داریم به سمت کانال می‌چرخیم؛ ساختمان‌ها تمام شدند و آن‌جا فقط چند کلبه‌ی سنگی درب و داغان قرار داشت که ظاهرا از آت و آشغال‌های داخل شهر ساخته شده بودند. کم کم داشتم از بابت پیدا کردن مردم توییل ناامید می‌شدم که از سر پیچی چرخیدیم و او را روبه‌رویمان دیدیم!»

«فریاد کشیدم "توییل!"، اما او همان طور به ما خیره ماند و فهمیدم که این توییل نیست، ولی به هر حال یک مریخی است. پرهای کناری توییل نارنجی‌تر و قدش هم بلندتر از این یکی بود. لروی داشت هیجان‌زده زیر لبی حرف می‌زد، مریخی هم نوک ترسناکش را به سمت ما نگه داشته بود، بنابراین من به عنوان یک منجی صلح جلو رفتم. با لحن سوالی گفتم "توییل؟"، ولی جوابی نیامد. چندین بار این کار را تکرار کردم، و عاقبت تسلیم شدم. قادر به برقراری ارتباط نبودیم.»

«من و لروی به سمت کلبه‌ها رفتیم، مریخی هم دنبالمان آمد. دو تای دیگر میان راه به او اضافه شدند و من هر بار فریاد کشیدم "توییل؟"، ولی آن‌ها فقط به ما نگاه کردند. بنابراین همان طور که آن سه تا دنبالمان می‌آمدند جلو رفتیم و همان موقع به ذهنم رسید که شاید لهجه‌ی مریخی‌ام درست عمل نمی‌کند. رویم را به سمت گروه چرخاندم و سعی کردم آن را همان طوری که توییل تلفظ کرده بود، بگویم. "توییییررررلللل!"»

«و این کار جواب داد! یکی از آن‌ها سرش را تقریباً نود درجه چرخاند و جیغ کشید: " ژتوییییررررلللل!" یک لحظه بعد، درست مثل تیری که از کمان رها شده باشد، توییل پرواز کنان از روی نزدیک‌ترین کلبه‌ها پایین پرید و با نوک جلوی من در زمین فرو رفت!»

«پسر، چقدر از دیدن همدیگر خوشحال بودیم! توییل مثل یک مزرعه‌ی تابستانی جیک جیک و چهچهه راه انداخت و روی نوکش بالا و پایین پرید و من می‌خواستم دست‌هایش را بگیرم، ولی حتا یک لحظه هم در جا بند نمی‌شد.»

«مریخی‌های دیگر و لروی همین طور خیره باقی مانده بودند، و بعد توییل دست از جست و خیز برداشت. بیشتر از قبل نمی‌توانستیم با هم حرف بزنیم، بنابراین بعد از این که من چند باری گفتم "توییل" و او هم چند باری "تیک"[27] را تکرار کرد، کار دیگری از دستمان بر نمی‌آمد. با این حال تازه اوایل صبح بود و ظاهرا یادگیری همه چیز در مورد توییل و شهر مهم به نظر می‌رسید؛ بنابراین پیشنهاد دادم اگر سرش شلوغ نیست، ما را آن اطراف بگرداند. این کار را با اشاره به شهر پشت سرمان و بعد نشان دادن او و خودمان انجام دادم.»

«خوب، ظاهرا او سرش شلوغ نبود؛ چون با ما راه افتاد و با یکی از همان شیرجه‌های دماغی یکصد و پنجاه پایی‌اش که باعث بند آمدن نفس لروی شد، راهنمایی ما را به عهده گرفت. وقتی به او رسیدیم، او چیزی در مایه‌های "یک، یک، دو – دو، دو، چهار – نه، نه – آره، آره – سنگ – بدون نفص[28]!" گفت. این جمله به نظر معنی خاصی نداشت؛ شاید فقط می‌خواست به لروی نشان دهد که انگلیسی حرف زدن بلد است، یا شاید فقط داشت کلماتش را تکرار می‌کرد تا خاطراتش را زنده کند.»

«به هر حال، او آن اطراف را نشانمان داد. او یک جور نور درون کیسه‌ی سیاهش داشت که در اتاق‌های کوچک خیلی خوب بود، ولی توی بعضی از غارهای پهناوری که وارد می‌شدیم اصلا به چشم نمی‌آمد. از هر ده ساختمان، نه تایشان هیچ مفهومی برای ما نداشتند، فقط اتاق‌های پهناور خالی، پر از سایه و خش خش و پژواک. نمی‌توانستم کاربردی برای آن‌ها تصور کنم؛ به نظر مناسب زندگی کردن نمی‌آمدند، یا حتا به درد کارهای تجاری، مثل خرید و فروش و این جور کارها هم نمی‌خوردند؛ شاید به نظر کارخانه‌های تولید انرژی می‌رسیدند، ولی چرا یک شهر باید پر از آن‌ها باشد؟‌ و باقی ماشین‌آلات کجا بودند؟»

«آن‌جا یک شگفتی بود. یک بار توییل تالاری را نشانمان داد که یک اقیانوس‌پیما در آن جا می‌شد، و خود توییل از غرور باد کرد، ولی ما یک سر سوزن لعنتی هم سر در نمی‌آوردیم! از نظر قدرت معماری، شهر پهناور بود؛ از هر نظر دیگری، دیوانه کننده بود!»

«ولی چیزی دیدیم که آشنا بود. به همان ساختمانی رفتیم که من و لروی کمی قبل‌تر وارد آن شده بودیم، همانی که سه چشم درون آن بود. خوب، ما کمی از بابت داخل شدن می‌ترسیدیم، ولی توییل چهچهه زد و آواز خواند و گفت "آره! آره! آره!"، بنابراین دنبالش رفتیم و با نگرانی چشم به راه چیزی دوختیم که ما را می‌پایید. با این حال، آن تالار هم مثل بقیه بود؛ پر از زمزمه و صدای ریزش سنگریزه و چیزهای سایه مانندی که به گوشه‌ها می‌خزیدند. اگر موجود سه چشم هنوز هم آن‌جا بود، می‌بایست همراه بقیه خودش را کنار کشیده باشد.»

«توییل ما را در امتداد دیوار به جلو راهنمایی کرد؛ نور او یک سری آلاچیق را نشان دادند؛ در اولین آلاچیق به چیز گیج کننده‌ای برخوردیم، یک چیز خیلی عجیب. وقتی نور به درون آلاچیق افتاد، در وهله‌ی اول فقط یک فضای خالی دیدم، و بعد آن را دیدم که روی زمین چمباتمه زده بود! موجودی کوچک به بزرگی یک موش درشت، که خاکستری بود و خودش را جمع کرده بود و ظاهرا از ظهور ما ترسیده بود. صورتش، ترسناک‌ترین و شیطنت‌آمیزترین صورتی بود که دیده بودم! گوش‌های نوک تیز یا شاخ، به همراه چشمانی شیطانی که با هوشی شیطانی، برق می‌زدند!»

«توییل هم آن را دید و با عصبانیت جیغ کشید؛ بعد موجود روی دو پایش که به باریکی مداد بود بلند شد و با جیرجیری از خود راضی و وحشت‌زده، فرار کرد. موجود با چنان سرعتی از کنار ما گذشت و درون تاریکی پرید که حتا توییل هم جا خورد؛ و در حین عبور او چیزی، مثل تکان خوردن یک کلاه روی بدنش موج برداشت. توییل با عصبانیت دنبال آن جیغ کشید و سر و صدای وحشتناکی که عصبانیت شدیدی را نشان می‌داد، به راه انداخت.»

«ولی آن موجود رفته بود، و همان موقع متوجه عجیب‌ترین جزییات ماجرا شدم. آن‌جایی که موجود روی زمین چمباتمه زده بود، یک کتاب قرار داشت! موجود روی یک کتاب خم شده بود!»

«یک قدم جلو رفتم؛ روشن بود که چیزی مثل نوشتار درون کتاب قرار دارد، خطوط لرزان سفیدی شبیه خطوط زلزله نگار که روی برگه‌های سیاهی از جنس کیسه‌ی توییل، ثبت شده بودند. توییل با عصبانیت غرغر کرد و سوت کشید، بعد کتاب را برداشت و محکم روی قفسه‌ای که پر از کتاب‌های دیگر بود کوبید. من و لروی متحیر نگاهی به هم انداختیم.»

«یعنی آن موجود کوچک با آن صورت شیطانی داشت کتاب می‌خواند؟ یا فقط داشت برگه‌ها را می‌جوید و به جای بهره‌ی ذهنی، از آن بهره‌ی فیزیکی می‌برد؟ یا شاید همه چیز تصادفی بود؟»

«اگر آن موجود نوعی آفت موش مانند بود که کتاب‌ها را نابود می‌کنند، خشم توییل قابل درک می‌شد؛ ولی چرا او باید سعی کند مانع خواندن –به شرطی که واقعا مشغول خواندن بوده باشد– موجودی هوشمند، هر چقدر هم بیگانه شود؟ نمی‌دانم؛ متوجه شدم که کتاب کاملا سالم است، در میان باقی کتاب‌ها هم هیچ نسخه‌ی آسیب دیده‌ای ندیدم. ولی حس غریبی به من می‌گفت اگر اسرار این موجود کوچک شیطانی و کلاه به سر را بفهمیم، آن وقت اسرار این شهر عظیم متروکه و راز انحطاط تمدن مریخی را هم می‌فهمیم.»

«خوب، توییل کمی بعد آرام شد و ما را کامل دور تالار چرخاند. فکر کنم آن‌جا یک کتابخانه بود؛ حداقل، هزاران هزار جلد از آن کتاب‌های سیاه‌برگ عجیب و غریب که با خطوط لرزان سفید چاپ شده بودند، آن‌جا قرار داشت. بعضی‌هایشان عکس هم داشتند؛ توی بعضی از این عکس‌ها مردمان توییل دیده می‌شدند. البته این خودش مسأله‌ی مهمی است؛ این مسأله نشان می‌داد که نژاد او این شهر را ساخته و کتاب‌ها را چاپ کرده‌اند. فکر نکنم حتا بزرگ‌ترین زبان شناسان روی زمین هم بتوانند یک خط آن کتاب‌ها را هم ترجمه کنند؛ آن‌ها با مغزهایی کاملا متفاوت از ما خلق شده‌اند.»

«طبیعتا توییل قادر به خواندن آن‌ها بود. او چند خط را برای ما چهچهه زد، بعد با اجازه‌ی او چند جلد را برداشتم؛ برای بعضی‌ها "نه، نه!" و برای بعضی‌های دیگر "آره، آره!" گفت. شاید داشت آن‌هایی را که مردمش لازم داشتند نگه می‌داشت یا شاید داشت اجازه می‌داد آن‌هایی را که راحت‌تر می‌فهمیم بردارم. نمی‌دانم؛ کتاب‌ها آن بیرون درون موشک هستند.»

«بعد نور ضعیف مشعلش را به سمت دیوارها برد، و آن‌ها نقاشی شده بودند! خدایا، چه تصویرهایی! آن تصویرهای عجیب و غول آسا، بالا و بالاتر می‌رفتند و در سیاهی سقف ناپدید می‌شدند. از اولین دیوار چندان سر در نیاوردم؛ به نظر نمایش دهنده‌ی یک نشست بزرگ از مردمان توییل بود. شاید قرار بود نشان دهنده‌ی جامعه یا حکومت باشد. ولی دیوار بعدی واضح‌تر بود؛ موجوداتی را نشان می‌داد که داشتند روی ماشین غول آسایی کار می‌کردند، و این خودِ صنعت یا علم بود. بخش‌هایی از دیوار پشتی خورده شده بود، ولی از آن چیزی که می‌توانستیم ببینیم حدس زدم می‌بایست به منظور نمایش هنر بوده باشد؛ ولی روی دیوار آخر بود که شوک گیج کننده‌ای به ما وارد شد.»

«فکر می‌کنم نشان دهنده‌ی اکتشاف یا شناسایی بود. این دیوار کمی واضح‌تر بود، چون اشعه‌ی متحرک خورشید که از شکاف بالای سر وارد می‌شد و مشعل توییل، قسمت‌های پایین آن را روشن می‌کردند. یک موجود عظیم را به حالت نشسته دیدیم، یکی از مریخی‌های شبیه توییل؛ ولی از تمامی هیکلش سنگینی و خستگی می‌بارید. دست‌هایش با بی‌حالی روی صندلی افتاده بودند، گردن باریکش خم شده و نوکش روی سینه قرار داشت؛ انگار موجود به زحمت می‌توانست وزن خودش را تحمل کند. و روبه‌رویش موجود ترسناکی زانو زده بود و با دیدن آن، نزدیک بود من و لروی از شدت سرگیجه به هم بخوریم. ظاهرا، یک انسان بود!»

هریسون فریاد کشید: «یک انسان! داری می‌گویی یک انسان؟»

جارویس جواب داد: «گفتم ظاهرا. نقاش در دماغ اغراق کرده و آن را تا حد نوک توییل دراز کشیده بود، ولی آن پیکر موهای سیاهی تا سر شانه داشت و به جای چهار انگشت مریخی، پنج انگشت در دست دراز شده‌اش قرار داشت! او طوری زانو زده بود انگار مریخی را می‌پرستد، و روی زمین هم چیزی قرار داشت که به نظر یک کاسه‌ی گلی پر از غذای اهدایی به نظر می‌رسید. خوب! من و لروی فکر کردیم دیوانه شده‌ایم!»

کاپیتان گفت: «من و پوتز هم همین طور فکر می‌کنیم!»

مرد فرانسوی کوچک اندام لبخند کمرنگی زد و جارویس با لبخندی در جواب او گفت: «شاید همگی دیوانه شده‌ایم. به هر حال، توییل داشت جیرجیر می‌کرد و به پیکر اشاره می‌کرد و می‌گفت "تیک! تیک!"؛ بنابراین او هم متوجه این شباهت شده بود.»

بعد به کاپیتان اخطار داد: «و این اصلا ربطی به دماغ شکسته‌ی من ندارد! لروی بود که حرف مهم را زد؛ او نگاهی به مریخی انداخت و گفت "توث[29]! خدای توث!"»

بیولوژیست تایید کنان گفت: « Oui! Comme![30] مصر!»

جارویس گفت: «آره. مثل همان خدای مصری با سر لک لک، همانی که نوک دارد. خوب، به محض این که توییل کلمه‌ی "توث" را شنید، سر و صدا و چهچهه و جیرجیر راه انداخت. به خودش اشاره کرد و گفت "توث! توث!"، بعد با دستش همه‌ی اطراف را نشان داد و این کلمه را تکرار کرد. البته او گاهی اوقات کارهای عجیب و غریب انجام می‌داد، ولی فکر کنم هر دویمان منظور او را فهمیدیم. می‌خواست به ما بگوید نژادش خودشان را "توث" می‌نامند. می‌فهمید چی می‌گویم؟»

هریسون گفت: «خوب من می‌فهمم. تو فکر می‌کنی مریخی‌ها یک سر به زمین رفته‌اند و مصری‌ها آن‌ها را در اساطیرشان به یاد دارند. خوب، پس داری چرت می‌گویی؛ پانزده هزار سال پیش هیچ تمدن مصری‌ای در کار نبوده است.»

جارویس خندید و گفت: «اشتباه می‌کنی! خیلی بد است که یک باستان شناس همراهمان نیست، ولی لروی گفت که آن موقع یک تمدن عصر سنگ در مصر بوده است؛ یک تمدن پیش از دودمان فرعون‌ها.»

«خوب حتا اگر همین طور بوده باشد، که چی؟»

«خیلی چیزها! همه چیز در آن عکس نظر من را ثابت می‌کند! قیافه‌ی آن مریخی، سنگین و خسته، که نتیجه‌ی کشش غیرطبیعی جاذبه‌ی زمین است. اسم توث؛ لروی گفت که توث خدای مصری فلسفه و مخترع نوشتار بوده است! می‌فهمید؟ حتماً بعد از دیدن این که مریخی‌ها یادداشت بر می‌دارند، این فکر به کله‌شان زده است. این که توث نوک و سر لک لکی داشته و مریخی‌های نوک دار به خودشان توث می‌گویند، جای تصادف را خیلی تنگ می‌کند.»

«خوب، لعنت به من! ولی پس دماغ مصری چی؟ می‌خواهی بگویی مصری‌های عصر سنگ دماغ‌های درازتری نسبت به آدم‌های معمولی داشته‌اند؟»

«معلوم است که نه! ولی مسأله فقط این است که مریخی‌ها نقاشی‌هایشان را به سبک مریخی می‌کشیده‌اند. مگر خود آدم‌ها دلشان نمی‌خواهد همه چیز را به خودشان ربط دهند؟ به همین خاطر است که از شیر دریایی و گاو دریایی به اسطوره‌ی پری دریایی رسیده‌ایم، چون ملوان‌ها فکر می‌کرده‌اند خصوصیات انسانی در این جانورها می‌بینند. بنابراین این هنرمند مریخی، که معلوم نیست از روی توصیفات یا یک عکس ناواضح نقاشی می‌کشیده، طبیعتا در ابعاد دماغ انسان به اندازه‌ی که برای خودش عادی بوده، اغراق کرده است. به هر حال، نظر من که این است.»

هریسون غرغر کنان گفت: «چون نظریه است عیبی ندارد. ولی من می‌خواهم بدانم چرا شما دو شبیه یک جفت موجود قبل از عصر لانه سازی پرندگان برگشته‌اید.»

جارویس دوباره به خود لرزید و نگاهی به لروی انداخت. بیولوژیست کوچک بخشی از تعادل سابقش را به دست آورده بود، ولی درست مثل شیمیدان به خود لرزید و نگاه او را جواب داد.

دومی جواب داد: «به آن‌جا هم می‌رسیم. ولی تا آن‌جا فقط به توییل و مردمانش می‌چسبم. همان طور که می‌دانید، نزدیک به سه روز را با آن‌ها گذراندیم. نمی‌توانم تمام جزییات را تعریف کنم، ولی بخش‌های مهم را می‌گویم و نتیجه را نشانتان می‌دهم، که شاید به اندازه‌ی یک فرانک سوخته هم نیارزد. قضاوت در مورد این دنیای خشکیده با استانداردهای زمینی کار سختی است.

«از هر چیزی که می‌شد، عکس گرفتیم؛ حتا سعی کردم از آن نقاشی غول آسای کتابخانه هم عکس بگیرم، ولی اگر مشعل توییل مواد شیمیایی نداشته باشد، بعید می‌دانم ظاهر شوند. که جای تاسف دارد، چون بدون شک جالب‌ترین چیزی است که روی مریخ پیدا کرده‌ایم؛ حداقل از دیدگاه انسانی که این طور است.»

«توییل میزبان مودبی بود. او ما را به تمامی جاهای جالب برد، حتا کارهای آبی جدید.»

چشمان پوتز با شنیدن این کلمه برق زدند و گفت: «کارهای آبی؟ برای چی؟»

«طبیعتا، برای کانال. برای راندن آن باید فشار آب تولید کنند؛ این که واضح است.»

نگاهی به کاپیتان انداخت و ادامه داد: «خودت به من گفتی راندن آب از کلاهک‌های قطبی مریخ به سمت استوا، مساوی است با بالا راندن آن از یک تپه‌ی بیست مایلی؛ چون قطب‌های مریخ مسطح هستند و سیاره درست مثل زمین، در استوا برآمده است.»

هریسون گفت: «درست است.»

جارویس گفت: «خوب، این شهر یکی از پایگاه‌های رله‌ برای جلو راندن جریان آب بود. کارخانه‌ی انرژی‌شان ظاهرا تنها ساختمان غول آسایی بود که هدف مفیدش را انجام می‌داد، و همین ارزش دیدن را داشت. ای کاش تو هم آن را می‌دیدی کارل؛ باید تا جایی که می‌توانی از عکس‌ها اطلاعات به دست بیاوری. آن‌جا یک کارخانه با سوخت خورشیدی است!»

هریسون و پوتز به آن دو خیره ماندند. کاپیتان گفتت: «سوخت خورشیدی! چه ابتدایی!»

و مهندس با یک "ها"ی موکد، با او موافقت کرد.

جارویس گفت: «نه آن قدرها ابتدایی. نور خورشید روی یک سیلندر عجیب در مرکز یک آینه‌ی مقعر بزرگ متمرکز می‌شود و آن‌ها از آن الکتریسیته خارج می‌کنند. این عصاره پمپ‌ها را به کار می‌اندازد.»

پوتز گفت: «یک ترموکوپل!»

«منطقی به نظر می‌رسد؛ خودت می‌توانی از روی عکس‌ها قضاوت کنی. ولی کارخانه‌ی انرژی چیزهای عجیب و غریبی داشت. عجیب‌ترین مسأله این بود که برخی از ماشین آلات نه به دست خود مردم توییل، بلکه توسط مردم بشکه شکل زانتوس نگهداری می‌شدند!»

نگاهی به شنوندگانش انداخت؛ هیچ کدام حرفی نزدند.

با سکوت آن‌ها ادامه داد: «می‌فهمید؟ می‌بینم که نمی‌فهمید. لروی این نتیجه را گرفت، ولی این که درست است یا غلط را نمی‌دانم. او فکر می‌کند بشکه‌ها و نژاد توییل یک قرارداد دو طرفه مثلِ...خوب، مثل گل‌ها و زنبورهای روی زمین دارند. گل‌ها به زنبورها عسل می‌دهند؛ زنبورها گرده‌ی گل‌ها را برایشان جابه جا می‌کنند. می‌بینید؟ بشکه‌ها کارها را انجام می‌دهند و مردم توییل سیستم کانال را می‌سازند. شهر زانتوس می‌بایست یک ایستگاه فشار باشد؛ همین دلیل وجود ماشین‌های اسرارآمیزی که دیده بودم را توضیح می‌دهد. و لروی معتقد است که این یک قرارداد عادلانه نیست –حداقل نه در قسمت‌های مربوط به بشکه‌ها– ولی این کار برای هزاران نسل انجام شده و غیرارادی شده است –یک گرایش– درست مثل رفتار مورچه‌ها و زنبورها. این موجودات همین طور بار آمده‌اند!»

هریسون گفت: «چرند! پس بهتر است دلیل‌تان در مورد آن شهر بزرگ و خالی را بشنویم.»

«البته. تمدن توییل رو به انحطاط است، دلیلش همین است. این یک نژاد رو به مرگ است و از میان میلیون‌ها نفری که می‌بایست زمانی آن‌جا زندگی می‌کردند، تنها توییل و چند صد همراهش باقی مانده‌اند. آن‌ها یک پایگاه دور افتاده هستند که برای رسیدگی به منبع آب در کلاهک‌های قطبی باقی مانده‌اند؛ احتمالا هنوز چند شهر نسبتا قابل قبول جایی در سیستم کانال‌ها باقی مانده است، احتمالا نزدیک استوا. این آخرین نفس‌های یک نسل است، نسلی که به اوجی بالاتر از انسان رسیده است!»

هریسون گفت: «هان؟ پس چرا دارند می‌میرند؟ کمبود آب؟»

شیمیدان جواب داد: «فکر نکنم. اگر تخمین من از عمر شهر درست باشد، پانزده هزار سال تفاوتی در منبع آب ایجاد نمی‌کند، حتا یکصد هزار سال هم تفاوتی ندارد. مسأله چیز دیگری است؛ گرچه آب هم فاکتور مهمی است.»

پوتز میان حرف پرید و گفت: «آن آب به کجا می‌رود؟»

جارویس پوزخند زد و گفت: «این را یک شیمیدان می‌داند! حداقل روی زمین! این‌جا چندان مطمئن نیستم، ولی روی زمین هر بار که رعد و برق می‌شود، مقداری بخار آب به اکسیژن و هیدروژن الکترولیز می‌شود؛ بعد هیدروژن به خاطر این که جاذبه‌ی زمین نمی‌تواند آن را دائم نگه دارد، به فضا می‌رود. و هر بار که زلزله رخ می‌دهد، مقداری آب به درون مرکز زمین می‌ریزد و از دست می‌رود. روندی آهسته‌ ولی کاملا قطعی است.»

به سمت هریسون برگشت و گفت: «درست است کاپیتان؟»

کاپیتان جواب داد: «آره. ولی خوب این‌جا، نه زلزله، نه طوفان و رعد و برق، حتماً کمبود آب خیلی آهسته است. پس چرا این نژاد در حال مرگ است؟»

جارویس گفت: «کارخانه‌ی سوخت خورشیدی جواب این سوال را می‌دهد. کمبود سوخت! کمبود انرژی! هیچ نفتی نمانده، هیچ ذغال سنگی باقی نمانده –به شرطی که در مریخ هم عصر ذغال سنگ اتفاق افتاده باشد– و انرژی آب هم که نیست – تنها تکه‌هایی از انرژی باقی می‌ماند که از خورشید به دست می‌آورند. به همین خاطر در حال مرگ هستند.»

هریسون گفت: «با وجود انرژی بی نهایت اتم؟»

«آن‌ها چیزی در مورد انرژی اتمی نمی‌دانند. احتمالا هیچ‌وقت نمی‌دانسته‌اند. احتمالا می‌بایست از قوانین دیگری در سفینه‌هایشان استفاده کرده باشند.»

کاپیتان گفت: «پس چی باعث می‌شود هوش آن‌ها را بالاتر از انسان درجه بندی کنی؟ ما عاقبت اتم را شکافتیم!»

«معلوم است که شکافتیم. ما سرنخ داشتیم، مگر نه؟ رادیوم و اورانیوم. یعنی فکر می‌کنی بدون این عناصر هیچ وقت می‌توانستیم یاد بگیریم؟ هیچ‌وقت اصلا به وجود انرژی اتمی شک هم نمی‌کردیم!»

«خوب، آن‌ها...»

«نه، آن‌ها این عناصر را ندارند. خودت گفتی که مریخ تنها هفتاد و سه درصد از جرم زمین را دارد. حتا یک شیمیدان هم می‌تواند بفهمد که این مسأله به معنی نبود فلزات سنگین است، هیچ اوزمیوم، اورانیوم یا رادیومی در کار نیست. آن‌ها سرنخ را نداشته‌اند.»

«با این حال، این مسأله برتری آن‌ها به ما را ثابت نمی‌کند. اگر آن‌ها پیشرفته‌تر بودند، در هر صورت آن را کشف می‌کردند.»

جارویس جواب داد: «شاید. ادعا نمی‌کنم که ما در برخی جنبه‌ها برتر نیستیم. ولی در باقی مسایل، آن‌ها خیلی از ما جلوتر هستند.»

«مثلا در چه مسایلی؟»

«خوب، مثلا از لحاظ اجتماعی.»

«هان؟ منظورت چیست؟»

جارویس به نوبت هر سه نفر را نگاه کرد، مکث کرد و زیر لب گفت: «نمی‌دانم شما بچه‌ها چطور برداشت کنید. طبیعتا هر کسی سیستم خودش را بیشتر دوست دارد.»

اخم کرد و گفت: «ببینید، ما روی زمین سه نوع جامعه داریم، مگر نه؟ و از هر کدام هم این‌جا یک نماینده داریم. پوتز تحت جامعه‌ی دیکتاتوری زندگی کرده، یک حکومت مطلقه. لروی شهروند ششمین تعاونی فرانسه است. من و هریسون آمریکایی هستیم، اعضای دموکراسی. می‌بینید، استبداد، دموکراسی و کمونیسم، سه مدل از جوامع زمینی. مردم توییل نظامی کاملا متفاوت از هر کدام از ما دارند.»

«متفاوت؟ چی هست؟»

«چیزی که هیچ‌کدام از ملت‌های زمین امتحان نکرده‌اند. آنارشی!»

کاپیتان و پوتز هم‌زمان گفتند: «آنارشی؟»

«درسته.»

هریسون در حالی که تف پرتاب می‌کرد گفت: «ولی... منظورت از این که... آن‌ها جلوتر از ما هستند چی هست؟ آنارشی! به!»

جارویس جواب داد: «خیلی خوب... به! نمی‌گویم این سیستم برای ما یا هر نژاد دیگری از انسان‌ها جواب می‌دهد. ولی برای آن‌ها که جواب داده است.»

کاپیتان که خشمگین بود گفت: «ولی... آنارشی!»

جارویس با لحنی حق به جانب گفت: «خوب، وقتی به آن فکر بکنی، روشن است که آنارشی اگر کارگر باشد، شکل ایده‌آل یک حکومت است. امرسون[31] گفته حکومتی بهتر است که کمترین حکومت را انجام دهد، همین طور وندل فیلیپز[32]؛ و فکر کنم جورج واشینگتن[33]. و خوب، نمی‌شود حکومتی بهتر از آنارشی داشت که هیچ حکومتی انجام ندهد! آنارشی اصلا حکومت نیست!»

کاپیتان دوباره داشت تف می‌کرد. «ولی... این طبیعی نیست! حتا قبیله‌های وحشی هم رییس قبیله دارند! حتا یک گله گرگ هم رهبر دارد!»

جارویس با همان لحن حق به جانب جواب داد: «خوب، همین ثابت می‌کند که حکومت یک وسیله‌ی ابتدایی است، مگر نه؟ با یک نژاد عالی، دیگر اصلا به آن نیازی نیست؛ حکومت اعتراف به ضعف است، مگر نه؟ اعتراف به این است که بخشی از مردم با بقیه همکاری نمی‌کنند و به قانون احتیاج داری تا آن افرادی را که یک روانشناس ضداجتماع می‌نامد، مهار کنی. اگر هیچ شخص ضد اجتماعی –مثل خلافکار یا امثال آن– وجود نداشته باشد، دیگر نیازی به قانون و پلیس نداری. مگر نه؟»

«ولی حکومت! تو به حکومت احتیاج داری! پس کارهای دولتی –جنگ‌ها– مالیات‌ها چه می‌شوند؟»

«بر خلاف این که مریخ را هم نام خدای جنگ خوانده‌اند، روی آن جنگی وجود ندارد. این‌جا جنگ معنی ندارد؛ جمعیت خیلی کم و پراکنده است؛ به علاوه دایر نگه داشتن سیستم کانال، کمک تک تک جوامع را لازم دارد. مالیاتی در کار نیست، چون کاملا روشن است که تک تک افراد در انجام یک کار دولتی همکاری می‌کنند. رقابتی وجود ندارد که دردسر درست کند، چون هر کسی می‌تواند هر چه می‌خواهد داشته باشد. همان طور که گفتم، با یک نژاد عالی، دیگر حکومت بی معنی می‌شود.»

کاپیتان با صورتی عبوس پرسید: «و تو مریخی‌ها را یک نژاد عالی حساب می‌کنی؟»

«اصلا و ابدا! ولی آن‌ها آن قدر بیشتر از انسان زندگی کرده‌اند که حداقل از نظر اجتماعی جهش کنند و به جایی برسند که دیگر نیازی به حکومت نداشته باشند. آن‌ها با هم همکاری می‌کنند، و همه‌اش همین است!»

جارویس مکث کرد و بعد دوباره گفت: «عجیب است، مگر نه، انگار مادر طبیعت دو آزمایش مختلف را یکی در خانه و یکی این‌جا در مریخ انجام داده باشد. در زمین آزمایش نژادی احساسی و کاملا رقابت‌جو در جهانی سرشار؛ این‌جا آزمایش نژادی آرام و دوستانه روی جهانی بیابانی، بایر و غیر قابل سکونت. این‌جا همه چیز برای همکاری ساخته شده است. خوب، حتا فاکتوری که بیشترین دردسر را در خانه ایجاد می‌کند، این‌جا وجود ندارد، رابطه‌ی جنسی!»

«هان؟»

«آره؛ مردم توییل درست مثل بشکه‌های شهرهای گلی تولید مثل می‌کنند؛ دو فرد، نفر سوم را میان خود تولید می‌کنند. دلیلی دیگر برای درستی نظریه‌ی لروی در مورد این که زندگی روی مریخ نه حیوانی است و نه گیاهی. به علاوه، توییل آن قدر میزبان خوبی بود که گذاشت او به نوکش هم دست زده و پرهایش را دستکاری کند؛ که همین آزمایش لروی را قانع کرد.»

بیولوژیست تایید کرد: «Oui. درسته.»

هریسون با نفرت زمزمه کرد: «ولی آنارشی! باید روی قرصی گیج کننده و نیمه مرده مثل مریخ ظاهر شود!»

جارویس خندید و گفت: «باید چندین قرن بگذرد تا نگران این مسأله روی زمین شوی.»

بعد داستانش را ادامه داد: «خوب، ما در آن شهر گورستان مانند چرخیدیم و از همه چیز عکس گرفتیم. و بعد...»

جارویس مکث کرد و به خود لرزید. «بعد این فکر به سرم زد که نگاهی هم به همان دره‌ای که از درون موشک دیده بودیم، بیندازیم. نمی‌دانم چرا. ولی وقتی سعی کردیم توییل را به آن سمت ببریم، چنان قدقد و جیغ و دادی راه انداخت که فکر کردم دیوانه شده است.»

هریسون پوزخند زد: «چقدر متعحب کننده!»

«بنابراین بدون او به آن سمت رفتیم؛ او به جیغ و داد ادامه داد. "نه نه نه! تیک!" ولی همین ما را بیشتر کنجکاو کرد. او از روی سرمان پرواز کرد و روی نوکش فرود آمد و چندین کار عجیب و غریب دیگر را هم انجام داد، ولی ما به جلو رفتن ادامه دادیم و او هم عاقبت تسلیم شده و با رنجیدگی همراهمان شد.»

«دره کمتر از یک مایلی جنوب شرق شهر بود. توییل می‌توانست با بیست پرش به آن‌جا برسد، ولی او آهسته راه آمد و این پا و آن پا کرد و به شهر پشت سر اشاره کرد و جیغ کشید "نه نه نه!". بعد به میان هوا پرید و روی نوک درست جلوی پای ما فرود آمد و ما مجبور شدیم او را دور بزنیم. البته قبلا هم دیده بودم که دیوانه بازی در بیاورد؛ به این کارها عادت داشتم، ولی حالا کاملا روشن بود که او نمی‌خواست ما دره را ببینیم.»

هریسون پرسید: «چرا؟»

جارویس با لرزش خفیفی گفت: «پرسیدی چرا مثل آواره‌ها برگشتیم. حالا می‌فهمی. ما از تپه‌ی صخره‌ای کم ارتفاعی که مرز دره بود بالا رفتیم و وقتی داشتیم به نوک آن می‌رسیدیم، توییل گفت: "بدون نَفَص تیک! بدون نَفَص!". خوب، این همان کلماتی بود که با آن‌ها هیولای سیلیکونی را توصیف کرده بود. ولی از همان‌ها استفاده کرده بود تا بگوید که توهم فنسی لانگ، همانی که نزدیک بود من را به دام هیولای آرزوها بیندازد، واقعی نیست. این را یادم بود، ولی به نظرم بی معنی می‌رسید... بعد!»

«درست بعد از آن توییل گفت "تو یک یک دو، او یک یک دو". و بعد کم کم فهمیدم. این همان عبارتی بود که او از آن برای توصیف هیولای آرزوها استفاده کرد و به من گفت هر چیزی که به آن فکر کنم، هیولا به آن فکر می‌کند، می‌خواست به من بگوید چطور هیولا قربانی‌هایش را با آرزوهای خودشان به دام می‌اندازد. بنابراین به لروی اخطار دادم؛ به نظرم اگر از قبل می‌دانستیم و انتظارش را می‌داشتیم، هیولای آرزوها نمی‌توانست خطرناک باشد. خوب، اشتباه می‌کردم!»

«وقتی به نوک تپه رسیدیم، توییل سرش را کامل یک دور گرداند؛ طوری که پاهایش رو به جلو ولی چشم‌هایش رو به عقب بودند؛ انگار می‌ترسید به دره نگاه کند. من و لروی از همان بالا به دره خیره شدیم؛ یک بیابان خاکستری درست مثل باقی محیط اطرافمان که کلاهک قطبی جنوب در حاشیه‌ی پایینی آن می‌درخشید. یک لحظه همین طور بود، و لحظه‌ی بعد... بهشت بود!»

کاپیتان گفت: «چی؟»

جارویس رویش را به سمت لروی برگرداند و پرسید: «می‌توانی توصیفش کنی؟»

بیولوژیست با درماندگی دست‌هایش را تکان داد و گفت: « C'est impossible! Il me rend muet[34]!»

جارویس زیر لب گفت: «زبان من هم بسته شد. نمی‌دانم چطور بگویم؛ من یک شیمیدانم، شاعر نیستم. بهشت تنها کلمه‌ی خوبی است که ذهنم به آن قد می‌دهد، ولی درست نیست. آن‌جا بهشت و جهنمی هم‌زمان بود!»

هریسون غرید: «می‌شود منطقی حرف بزنی؟»

«فقط همان قدری که با منطق جور در بیاید. باور کنید، یک لحظه داشتیم به دره‌ای خاکستری که سطح آن با گیاهان برجسته پوشیده شده بود نگاه می‌کردیم و لحظه‌ی بعد،خدایا! اصلا نمی‌توانید لحظه‌ی بعد را تصور کنید! چقدر دلتان می‌خواهد ببینید تمامی رویاهایتان به حقیقت پیوسته‌اند؟ هر آرزویی که تا به حال دلتان خواسته؟ هر چیزی که دلتان خواسته به دست بیاورید؟»

کاپیتان گفت: «خیلی دلم می‌خواهد!»

«پس قابلی ندارد! البته یادت باشد فقط آرزوهای نجیبانه نیست! تمامِ انگیزه‌های خوب و البته تمامی آرزوهای کوچک و کثیف هم به همراهش، هر فکر بی‌رحمانه، و هر چیزی که تا به حال هوس کرده‌ای، چه خوب و چه بد! هیولاهای آرزوها فروشندگان شگفت انگیزی هستند، ولی حس تشخیص خوب و بد را ندارند!»

«هیولاهای آرزوها؟»

«آره. آن‌جا دره‌ی آن‌ها بود. صدها، شاید هم هزاران. به هر حال آن قدر کافی بود که تصویر کاملی از تمامی خواست‌هایت، حتا آن‌هایی که فراموش کرده بودی را از ذهن ناخودآگاهت بیرون بکشند. یک بهشت بود، یک بهشت خاص! چندین فنسی لانگ دیدم، با تمام لباس‌هایی که به تنش تحسین کرده بودم، و بعضی لباس‌هایی که تصور کرده بودم. تمامی زن‌هایی زیبایی که به عمرم دیده بودم آن‌جا بودند، و همگی التماس می‌کردند به آن‌ها توجه کنم. تمامی جاهای زیبایی که تا به حال دلم خواسته بود ببینم را دیدم، در حالی که همگی به حالتی عجیب و غریب درون یک دره‌ی کوچک جا شده بودند. و... چیزهای دیگری را هم دیدم.»

سرش را تکان داد تا گیجی‌اش برطرف شود و گفت: «همه‌اش کاملا زیبا نبود. خدایا! چقدر از شیطان در وجود ما باقی مانده است! فکر کنم اگر هر انسان زنده‌ای بتواند یک نگاه به آن دره‌ی عجیب بیندازد، و فقط برای یک بار ببیند چه رذالت‌هایی در وجودش پنهان شده است، خوب، فکر کنم جهان از این کار سود ببرد. بعدا شکر خدا را کردم که لروی و حتا توییل، تصاویر خودشان را دیدند، نه تصاویر من را!»

جارویس دوباره مکث کرد، بعد ادامه داد: «با حالت خلسه مانندی گیج شدم. چشمانم را بستم، و با چشمان بسته، هنوز تمام آن‌ها را می‌دیدم! آن پانورامای زیبا، شیطانی و هیولایی در ذهنم بود، نه در چشمانم. آن اهریمن‌ها این طوری عمل می‌کردند، از طریق ذهن. می‌دانستم که یک هیولای آرزوها است؛ نیازی به فریاد "بدون نفس بدون نفس!" توییل نداشتم. ولی نمی‌توانستم خودم را عقب نگه دارم! می‌دانستم مرگ دارد من را می‌خواند، ولی آن توهم یک لحظه به خطر مرگ ارزید.»

هریسون با لحن خشکی گفت: «دقیقا کدام توهم؟»

جارویس سرخ شد و گفت: «مهم نیست. ولی کنار دستم فریاد "ایوان[35]! ایوان!" لروی را شنیدم و فهمیدم او هم مثل من به دام افتاده است. جنگیدم تا عقلم را به کار بیندازم؛ دائم به خودم می‌گفتم بایست، و با این حال تمام مدت داشتم به سمت دام می‌رفتم!»

«بعد چیزی به من پشت پا زد. توییل! او جهش کنان از عقب آمده بود؛ در حالی که داشتم به زمین می‌افتادم او را دیدم که مستقیم به سمت‌ِ... به سمت همان چیزی که داشتم به سمتش می‌رفتم پرید و نوک وحشتناکش را مستقیم به قلب او نشانه گرفته بود.»

کاپیتان سری تکان داد و گفت: «اوه! قلبش!»

«جدی نگیر. وقتی سر پا شدم، آن تصویر خاص ناپدید شده بود و توییل در میان توده‌ای از بازوهای طنابی سیاه بود؛ درست مثل همان دفعه‌ی اولی که او را دیده بودم. نتوانسته بود به نقطه‌ی کشنده‌ی هیولا ضربه بزند، ولی داشت ناامیدانه با نوکش به آن ضربه می‌زد.»

«به طریقی، افسون باطل شد، یا حداقل بخشی از آن باطل شد. پنج پا هم با توییل فاصله نداشتم و تلاش زیادی می‌طلبید، ولی توانستم رولورم را بلند کرده و یک گلوله بولاند به هیولا شلیک کنم. مایع سیاه و فاسدی فوران کرد و من و توییل خیس شدیم، و فکر کنم بوی تهوع آور آن به نابودی توهم زیبایی آن دره کمک کرد. به هر حال، توانستیم لروی را از دست هیولایی که او را گرفته بود نجات دهیم و هر سه به سمت نوک تپه رفتیم و برگشتیم. آن قدر حضور ذهن داشتم که دوربینم را بلند کرده و از سر تپه عکسی از دره بیندازم؛ ولی شرط می‌بندم این عکس چیزی به جز یک بیابان خاکستری و هیولاهای وحشتناک پیچ و تابی نشان نمی‌دهد. چیزی که ما دیدیم درون ذهنمان بود، نه چشممان.»

جارویس مکث کرد و لرزید. «آن جانور تقریباً لروی را مسموم کرده بود. ما خودمان را به سمت تجهیزاتِ کمکی کشاندیم، با تو تماس گرفتیم، و هر کاری که برای درمان خودمان از دستمان بر می‌آمد، انجام دادیم. لروی دوز بزرگی از کنیاکی که همراهمان داشتیم استفاده کرد؛ جرات نداشتیم از وسایل توییل استفاده کنیم. چون متابولیسم ما آن قدر با هم تفاوت داشت که ممکن بود چیزی که او را درمان می‌کند، ما را به کشتن دهد. ولی ظاهرا کنیاک عمل کرد و بعد از انجام دادن آخرین کاری که قصدش را داشتم، به این‌جا برگشتیم، و همه‌اش همین بود.»

هریسون پرسید: «همه‌اش، آره؟ پس تمامی اسرار مریخ را حل کردی، نه؟»

جارویس گفت: «اصلا! هنوز سوالات بی جواب زیادی باقی مانده‌اند.»

پوتز گفت: «ها! تبخیر. آن‌ها آن را متوقف کردند. چطور؟»

«توی کانال‌ها؟ برای من هم سوال بود؛ در آن هزاران مایل، و با آن فشار کم هوا، باید به این نتیجه برسی که مقدار زیادی آب از دست می‌دهند. ولی جوابش خیلی ساده است؛ آن‌ها یک لایه روغن روی آب شناور می‌کنند.»

پوتز سری تکان داد، ولی هریسون میان حرف پرید و گفت: «یک معما. با وجود فقط ذغال سنگ و نفت، یعنی فقط احتراق یا نیروی الکتریسیته، انرژی ساخت یک سیستم کانال به وسعت سیاره با هزاران هزار مایل از آن را از کجا آورده‌اند؟ به کاری که برای کندن کانال پاناما در سطح دریا انجام شد. فکر کن و جوابش را بده!»

جارویس خندید و گفت: «ساده است! جاذبه‌ی مریخی و جو مریخی، جوابش همین است. خودت حساب کن: اولا، خاکی که آن‌ها می‌کنند تنها یک سوم وزن همان خاک را روی زمین دارد. دوما، یک موتور بخار در این‌جا به ازای هر اینچ مربع فشار هوا، ده پوند کمتر از زمین منبسط می‌شود. سوما، آن‌ها می‌توانند این‌جا بدون افزایش وزن داخلی، موتور را سه برابر بزرگ‌تر بسازند. و چهارما، کل سیاره تقریباً در یک سطح است. درسته پوتز؟»

مهندس سرش را تکان داد و گفت: «ها! موتور بخار آن‌ها در این‌جا بیست و هفت مرتبه کاراتر است!»

هریسون گفت: «پس این طوری آخرین معما هم حل می‌شود.»

جارویس با پوزخند گفت: «آره؟ پس به این‌ها جواب بده. طبیعت آن شهر عظیم و خالی چی بوده؟ وقتی ما تا به حال ندیده‌ایم که مریخی‌ها چیزی بخورند یا بنوشند، پس آن‌ها کانال‌ها را برای چی می‌خواهند؟ یعنی آن‌ها واقعا قبل از طلوع تاریخ از زمین دیدن کرده‌اند، و اگر انرژی اتمی نبوده، پس چی سوخت سفینه‌شان را تامین می‌کرده؟ از آن‌جایی که به نظر می‌رسد نژاد توییل آب کمی می‌خواهد یا شاید اصلا آب لازم ندارد، پس آن‌ها کانال‌ها را برای نژاد برتری که به آن احتیاج دارد عملیاتی می‌کنند؟ یعنی نژاد هوشمند دیگری هم روی مریخ هست؟ اگر نه، پس آن شیطانک صورت هیولایی که موقع کتاب خواندن دیدیم چی بود؟ هنوز چند معما برایت باقی مانده!»

هریسون که ناگهان به لروی کوچک چشم دوخته بود گفت: «یکی دو تای دیگر هم من می‌دانم! تو و توهم‌هایت! ایوان؟ اسم زنت ماری[36] است، مگر نه؟»

بیولوژیست کوچک سرخ شد و با ناخشنودی گفت: «Oui.»

بعد نگاه ملتمسانه‌ای به کاپیتان انداخت و گفت: «خواهش می‌کنم. در پاریس [37]tout le monde، همه در مورد این مسایل یک جور دیگر فکر می‌کنند، مگر نه؟»

بعد با ناراحتی جابه جا شد و ادامه داد: «خواهش می‌کنم. تو که به ماری نمی‌گویی؟ [38]n'est-ce pas؟»

هریسون خندید و گفت: «به من ربطی ندارد. یک سوال دیگر جارویس. آن کار دیگری که قبل از برگشت به این‌جا انجام دادی چی بود؟»

جارویس محجوبانه نگاهی به او انداخت و گفت: «اوه... آن کار.»

بعد مکث کرد و عاقبت گفت: «خوب به طریقی فکر کردم ما خیلی به توییل مدیونیم، پس بعد از کمی دردسر، او را با چرب زبانی داخل موشک کشیده و به بقایای موشک اولی در تایل دو بردیم. بعد...»

با لحن عذرخواهانه‌ای حرفش را به پایان برد: «کوره‌ی اتمی را نشانش دادم، آن را به کار انداختم... و آن را به او بخشیدم!»

کاپیتان غرید: «چی؟ چیزی به آن قدرت را به یک نژاد بیگانه، که شاید روزی تبدیل به یک نژاد دشمن شود دادی؟»

جارویس با لحن حق به جانبی گفت: «آره. دادم. ببین، این بیابان مزخرف و خشکیده‌ای که اسمش مریخ است هیچ‌وقت نمی‌تواند جمعیت انسانی زیادی را پشتیبانی کند. بیابان صحرا یک تکه زمین است که فقط به درد امپریالیسم می‌خورد و به زمین هم خیلی نزدیک‌تر است. بنابراین نژاد توییل هیچ‌وقت دشمن ما نخواهد بود. تنها فایده‌ای که ما این‌جا پیدا کردیم، تبادل بازرگانی با مریخی‌ها است. پس چرا نباید به توییل یک شانس برای بقا بدهم؟ با انرژی اتمی، آن‌ها می‌توانند طبق محاسبات پوتز، سیستم کانال‌هایشان را به جای احتمال یک به پنج، صد در صد به کار بیندازند. می‌توانند دوباره آن شهرهای روح زده را پر کنند؛ می‌توانند هنرها و صنعت‌هایشان را ادامه دهند؛ می‌توانند با ملت‌های زمین تبادل کنند، و شرط می‌بندم چند چیز جدید هم به ما یاد بدهند.»

مکث کرد و ادامه داد: «البته اگر بتوانند از انرژی اتمی سر در بیاورند، که شرط می‌بندم بتوانند. توییل و مریخی‌های صورت شترمرغی خنگ نیستند!»


------------------------------------------------------------------------------

پانویس‌ها:

[1] Captain Harrison

[2] Ares expedition: آرس، خدای جنگ در اساطیر یونان

[3] Dick Jarvis
[4] Thyle
[5] Martian Deserts
[6] Love Life of a Martian
[7] Tweel
[8] Dream Beast
[9] Leroy
[10] Putz
[11] Acclimatization chambers

[12] من هم همین‌طور

[13] Mare Cimmerium

[14] Xanthus Desert: زانتوس اسب آشیل بود که زبان باز کرد و مرگ او را پیشگویی کرد.
[15] درست مثل قلب یک بافنده
[16] همین طور است

[17] Boland explosive bullet
[18] Karl
[19] Thyle II
[20] Mare Chronium
[21] Thyle I

[22] Mare Australe: در لاتین به معنای جلگه‌ی جنوبی است. ترجمه از ویکیپدیای فارسی
[23] جیووانی شیاپارلی (Giovanni Schiaparelli, 1835-1910)؛ اخترشناس ایتالیایی که اولین بار به کار نامگذاری «دریاها» و «قاره‌ها»ی مریخ پرداخت و ایده‌ی غلط وجود کانال بر روی مریخ را رواج داد. بعدها معلوم شد این کانال‌ها تنها نتیجه‌ی خطای دید بوده‌اند.

[24] Ascanius

[25] شهر باستانی بابل (Babylon)، پایتخت امپراطوری بابلی. این شهر در ساحل رودخانه‌ی فرات ساخته شده بود. ویرانه‌های آن امروزه در جنوب بغداد کنونی قابل مشاهده است.
[26] اینا چشم هستن!

[27] Tick

[28] توییل کلمات انگلیسی را با لهجه‌ی نادرست تلفظ می‌کند
[29] Thoth: یکی از مهمترین خدایگان اساطیر مصری که اغلب با سر یک لک‌لک تصویر شده است؛ ماده‌ی او را مات (Ma’at) می‌نامیدند. مشابه او در اساطیر یونان هرمس (Hermes) پیک خدایان است. او خداوندگار فصاحت و کلمات، و خالق نوشتار و فلسفه بود. تصویری از توث را در زیر مشاهده می‌کنید.

[30] بله
[31] رالف والدو امرسون (Ralph Waldo Emerson, 1803-1882)؛ نویسنده، فیلسوف و وزیر آمریکایی و نویسنده‌ی آثاری چون «طبیعت» و «مردان نماینده»
[32] وندل فیلیپس (Wendel Phillips, 1811-1884)؛ یکی از وکلا و سخنرانان آمریکایی که مخالف برده‌داری و مدافع سرخ‌پوستان بود.
[33] جورج واشنگتن (George Washington, 1732-1799)؛ ژنرال و نماینده‌ی آمریکایی، که اولین رییس جمهور آمریکا بود.
[34] زبونم بند اومده. غیر ممکنه.

[35] Yvonne
[36] Marie

[37] همه
[38] مگه نه؟
در متن اصلی جملات شخصیت «پوتز» به صورت خاصی نوشته شده بودند که نشان از لهجه‌ی آلمانی این شخصیت داشت. اما از آن‌جایی که معلوم نبود لهجه‌ی آلمانی را چطور باید در نوشتار فارسی نشان داد، و همین طور عدم ذکر چنین موردی در نسخه‌ی چاپ شده‌ی «اودیسه‌ی مریخ» (به کجا می‌رویم/جلد اول)، چنین کاری صورت نگرفت. کلمات توییل هم به شکل خاصی بودند. مثلا breath را به صورت breet نگاشته شده بود.