رودخانه‌ی استایکس سربالا می‌رود

مقدمه از هارلن الیسون  

پس آنگاه زمانی فرا خواهد رسید که آشکار می‌شود دیگر نمی‌توان کار نوین یا مهمی انجام داد و شخص مجموعه‌ی داشته‌هایش را بیرون می‌آورد و شروع به طبقه‌بندی چیزهای ارزشمندی می‌کند که قابلیت ارائه کردن به بازماندگان را داشته باشند. این‌جا یک عمل شایسته، آن‌جا یک حرکت شجاعانه، در این سال یک داستان ارزشمند گفته شد، در آن دهه عضویت در یک جریانِ مهم اجتماعی. اگر بچه‌هایی در کار باشند، ثبت می‌شوند. اگر کتاب‌هایی در کار باشند، یادداشت می‌شوند. دوستانِ خوب. همسر. مهربانی به حیوانات کوچک و کپه‌ای که نامت بالای آن نوشته می‌شود. اما آن نشان‌های افتخاری که رویشان حساب کرده بودی، همه به خاکستر تبدیل شده‌اند. 

فراموشیِ فرهنگی. گذشته دفن شده. چه کسی نامی از کریسپوس آتوکس (1) یا ادوارد یاشینکی (2)، بتی پِیج (3) یا وندل ویلکی (4)، پریچر رو (5) یا ممفیس مینی دوگلاس (6) شنیده؟ هفت نفر در تمام. فقط من و تو و پنج نفر دیگر.

کاملاً مشخص است که وقتی از این دنیا رفتم کسی به خاطر نخواهد آورد من مردی بودم که اولین بار لِنی بروس را منتشر کردم، که دویست هکتار زمینِ آبرسان را از دستِ بساز بفروش‌ها نجات دادم، که یک بار، دست تنها حریف یک دزد ماشین شدم و در یک موقعیت دیگر هویت یک دزد را تشخیص دادم و در دستگیری‌اش مؤثر بودم، که من با B اسرارآمیز مکاتبه داشتم و اولین کتابِ داستان کوتاه‌هایش را منتشر کردم، که من بودم که معمایی نویسانِ آمریکا را ترغیب کردم به نویسندگان و ویراستارهایی که مطلب به آنتولوژی‌هایشان اهدا می‌کنند، دستمزد بپردازند.

این چیزها برای من مهم هستند؛ اما وقتی که من از این دنیا بروم، آن اتفاقاتی که افتاده‌اند هم از این دنیا می‌روند. جایزه‌هایی که برنده شدم، ماجراجویی‌هایی که با میتولوژی درآمیختند، عشقی که آن قدر با بی‌درایتی به هدر رفت... تمامش در آینه‌ غبار‌آلود می‌شود و آینه را با یک پارچه‌ی سفید می‌پوشانند و وسایل قدیمی را یک گوشه انبار می‌کنند و بعد یک شب، وقتی هوا سرد می‌شود، وسایل قدیمی را برای سوزاندن، خرد می‌کنند. آن‌وقت چه کسی هست که بگوید وقتی این شخص زنده بود چه چیزی برایش مهم بود، یا آن شخص چگونه اثری از خود بر جای گذاشت؟ 

در اقیانوس زمان، فقط شانس مطلق است که چند تایی از فراموشی نجات پیدا می‌کنند.

این حس دائم در من رو به قوی شدن است که از میان تمام شانس‌هایی که به من روی آورده‌اند، طناب‌هایی که برای نجات از اقیانوس زمان به سویم پرتاب شده‌اند، بهترین تکه چوبی که بتوانم رویش سوار شوم، این حقیقت است که من دن سیمونز را کشف کردم.

اوه بله، کلمه‌ی درستی به کار بردم. من او را کشف کردم. 

یک کتاب رکورد وجود دارد که استان فِرِبرگ جمع‌آوری کرده و نامش هست ایالات متحده‌ی آمریکا (بخش اول: سال‌های آغازین). یکی از بخش‌های آن، آلبوم ملاقات کریستف کلمب با سرخ‌پوست‌های روی ساحل است. کلمب به آن‌ها می‌گوید: «من پیدایتان کردم!» و آن‌ها پاسخ می‌دهند: «ما گم نشده بودیم، می‌دانستیم این‌جا هستیم.» بنابراین کلمب عبارتش را تصحیح می‌کند و می‌گوید: «خُب، بالاخره من شما را این‌جا روی ساحل کشف کردم.» و آن‌ها به نوعی موافقت می‌کنند که قضیه خیلی گیج‌کننده است، اما خُب به درک.

به روشی تقریباً مشابه من هم دن سیمونز را کشف کردم. بداخلاق و سرخ‌پوست روی ساحل.

داستانش ارزش گفتن دارد، چون می توان از این تکه درس تاریخی-ادبی مرتبط با موضوع، درس مهمی گرفت. و اگر مطرحش کنم، شاید آیندگان یادداشت بردارند. 

سازمان‌دهنده‌ی ماجرا اِد برایانت (7) بود که حالا یکی از دوستانِ نزدیک دَن است، اما آن زمان همدیگر را نمی‌شناختند. من و اد خیلی وقت بود که دوستان صمیمی بودیم. فکر کنم به همین خاطر بود که به او اجازه دادم اسمم را به عنوان یکی از نویسندگان بازدیدکننده از «همایش نویسندگان در راکی» وارد کند. همایش در کالج کلرادو ماونتین برگزار می‌شد. تابستان سال 1981 بود، هوا گرم و مرطوب بود و من از برگزاری کارگاه با داستان‌های یک گروه نویسنده‌ی مشتاق که نسبت به آدم‌های مستعدی که من در همایش‌های مختلف با آن‌ها کار کرده بودم، فقط علاقه‌مند غیرحرفه‌ای به نظر می‌رسیدند، وحشت داشتم. 

شرایط فیزیکی جلسات کارگاه برای برقراری ارتباط با دانش‌آموزان چندان مساعد نبود؛ یک کلاس درس خفه و دلتنگ با صندلی‌های دسته‌دار. از آن صندلی‌های ناراحت و سخت که وقتی کلاس سوم بودیم از دستشان رنج می‌کشیدیم. صندلی‌ها در چند ردیف قرار گرفته بودند، یک سکو هم برای «آموزگار» برپا شده بود که مقابل شرکت‌گنندگان قرار بگیرد. لابد قرار بود از آن ارتفاع کلماتِ خردمندانه‌ی نویسنده‌ای روی زمین‌نشینان فرو ببارد.  

در مقایسه با حلقه‌ی گرم و اطمینان بخش مبل‌ها و صندلی‌های راحتی در یک کارگاه کلاریون، این یک کابوس بود... در آن کارگاه‌ها همه می‌توانستند چهره‌ی یکدیگر را به راحتی ببینند و رهبر گروه هم موقعیت رهبری بالاتری نسبت به دانش‌آموزان نداشت. و این گروه بزرگ‌تر از آنی بود که بشود به هر شخص رسید.

وقتی یک روز قبل از کارگاه رسیدم، به من یک دسته دست‌نوشته‌داده شد که باید در کارگاه بررسی می‌شدند؛ اما هیچ راهنمایی در کار نبود که داستان‌ها به چه ترتیبی باید مورد بررسی قرار گیرند. پس من آن‌ها را به طور تصادفی خواندم و از کیفیت مطالب چندان تحت تاثیر قرار نگرفتم. امیدوار بودم همین‌طوری به داستانی که قرار است اول باشد، بر بخورم. طبیعتاً تمام شب را دقیقاً مشغول خواندن آن‌هایی بودم که قرار بود در طول هفته‌ی بعد بررسی شوند. 

بنابراین وقتی صبح روز بعد وارد سرسرای ساختمان شدم و دیدم همه مشغول خوردن دونات و قهوه هستند، فهرست را بررسی کردم. شادمانی من را تصور کنید وقتی فهمیدم به سه چهار داستانی که برای بررسی فهرست شده بودند، حتا یک نگاه نیانداخته بودم. 

بلافاصله نسخه‌هایی از داستان‌های خوانده نشده را از آن دسته جدا کردم، یک گوشه‌ی خلوت در کتابخانه برای خودم پیدا کردم و شروع کردم به خواندن. سه داستان اول چندان خاص نبودند، اما قابل قبول بودند. چهارمی واقعاً افتضاح بود. به پنجمی نرسیدم... شروع جلسه را یکی از کارکنان منطقه اعلان کرد.  

به کلاس وارد شدم، ردیف‌های پر را دیدم، صندلی خالی روی سکوی کم ارتفاع را دیدم که منتظر من بود؛ انگار من یک موعظه‌گر خپل باشم که آمده تا برای جهانیان موعظه کند.

قلبم فرو ریخت و ‌دانستم صبح بسیار سختی در پیش دارم.

یک چیز را بگویم: من اعتقاد ندارم که «هرکسی می‌تواند بنویسد.» می‌شود این طوری گفت که هر کسی که مقدار کمی توانایی خواندن دارد و حداقل می‌داند چطوری از زبان استفاده کند، می‌تواند کلمات را در قالب یک دنباله‌ی منسجم به هم بچسباند. که البته این استعداد برای نوشتن نامه، یا تز دکترا کافی است، یا شاید برای سرگرم کردن خودش با «تلاش‌های خلاقانه.» اما برای نویسنده شدن (8)—و نه مؤلف بودن (9)، یعنی مثل تراژدی‌هایی همچون جودیث کرنتز (10)، اریک سیگال (11)، وی سی اندروز (12)، سیدنی شلدون (13) و بسیار دیگرانی که نام‌ بردنشان را به خودتان واگذار می‌کنم- شخص باید موسیقی را بشنود. بهتر از این نمی‌توانم توصیفش کنم. فقط باید بتواند موسیقی را بشنود. دستور زبان ممکن است دِفُرم شده باشد، املای کلمات ناجور باشد و موضوع داستان بدشکل، اما می‌توانید بگوید دستپخت یک نویسنده بوده است. آن موسیقی صفحه را پر می‌کند، حالا حتا اگر با انتخاب‌های نامناسب قطع و وصل بشود. و فقط غیرحرفه‌ای‌ها و غیرخلاق‌های بی‌احساس ممکن است جور دیگری فکر کنند.  

وقتی من را برای اداره‌ی یک کارگاه استخدام می‌کنند، این را وظیفه‌ی خودم می‌دانم که درباره‌ی کار کاملاً صادق باشم. ممکن است به شخصه برای کسی که دارد برای رویای نویسنده‌ شدن تلاش می‌کند و نمی‌تواند موسیقی را بشنود، احساس همدلی داشته باشم، اما اگر قرار بود راه ساده را انتخاب کنم و فقط از «جریحه‌دار کردن احساساتِ دیگران» خودداری کنم -که احساساتِ خودم هم شاملش می‌شود، چون هیچ‌کس دوست ندارد یک هیولای بی‌احساس شناخته شود- آن وقت است که به حرفه‌ی خودم و صاحب‌کاران خودم خیانت و همچنین به علاقه‌مندی خود دانشجویان خیانت کرده‌ام. از نظر من (که قطعاً می‌تواند اشتباه باشد، درست مثل نظر هر کس دیگری)، دروغ گفتن به کسی که استعدادش را ندارد، بدترین حالت دروغگویی است. و حتا فقط عدم صداقت نیست، بلکه بزدلی است. فلنری اوکانر یک بار گفت: «هر جا می‌روم از من می‌پرسند که آیا دانشگاه جلوی نویسنده شدن مردم را می‌گیرد؟ نظر من این است که دانشگاه به قدر کافی جلوی نویسنده شدن را نمی‌گیرد. چه بسیارند پرفروش‌ترین‌هایی که یک معلم خوب می‌توانست جلویشان را بگیرد.»  

به روشی مشابه، من این کار را وظیفه‌ی دشوار خود می‌دانم که تا جایی که می‌توانم جلوی «مؤلف‌های امیدوار» را بگیرم.

چون شما نمی‌توانید جلوی یک نویسنده‌ی واقعی را بگیرید. صدها بار در مطالب چاپ شده این را گفته‌ام. اگر دست یک نویسنده‌ی واقعی را بشکنی، با پا یا دماغش داستان می‌نویسد.

وقتی مقابل چشمان نگران مردان پیر و جوان و زنان پیر و جوان نشستم، همچون طرز فکری داشتم. همه‌شان امیدشان را جمع کرده بودند که شاید یک معلم بهشان بگوید یک شانسی دارند. (من عملاً برگزاری کارگاه را کنار گذاشته‌ام. نمی‌توانم دردی را که به نام وظیفه‌ی مقدس خوب نوشتن باعث می‌شوم، تحمل کنم. بگذارید یک نفر دیگر این کار را بکند.)  

یکی از نویسندگان که اسمش در بالای فهرست بود، جای دیگری بود؛ به گمانم در یک جلسه‌ی مشاعره. پس درباره‌ی داستان دوم صحبت کردیم. قبل از این که خودم درباره‌ی آن اثر صحبت کنم، از حاضران در اتاق نظرشان را درباره‌ی دیگر حاضران کارگاه پرسیدم. نظرها خیلی به دردبخور نبودند. همان چیزهای متداول، «دوستش داشتم.» یا «من به‌اش هشتاد و شش می‌دهم، ضرباهنگ خوبی دارد که می‌شود با آن رقصید.»و ... اما هیچ نظر عمیقی در کار نبود و البته نیازی هم به هیچ نظر عمیقی نبود: یک نوشته‌ی قابل قبول بود، اما نه چیزی بیشتر از آن.  

برای داستان سوم هم اوضاع به همین منوال بود. اما بعد به داستان چهارم رسیدیم؛ یک کلیشه‌ی درهم و برهم غیرقابل درک که بدون هیچ زیبایی سرهم شده بود. در حقیقت تک به تکِ کلمات غلط نوشته شده و با بدترین آراستگی‌های ظاهری کسانی که (به قول استنلی الینز) «عشق خواندن را با استعداد نوشتن اشتباه گرفته‌اند»، تزیین شده بودند. می‌دانستم این یکی تبدیل به یک میان‌پرده‌ی ناخوشایند می‌شود.  

نظرات حاضران کم بود. بیشتر افراد آن‌جا حداقل توانایی این را داشتند که وقتی با یک نوشته‌ی افتضاح به معنای واقعی کلمه رو به رو می‌شوند، تشخیصش دهند. پس به عقب تکیه دادند و وقتی من درخواست کردم بیشتر نظر دهند و نظری دریافت نکردم، احساسی واقعی از ناآرامی اتاق را پر کرد. تنش همچون تنشی بود که یک بندباز روی طنابی بلند برای اولین بار که مرگ را به مبارزه می‌طلبد حس می‌کند. 

درخواست کردم آقای محترمی که این داستان را نوشته خودش را معرفی کند. اگر قرار بود این کار را انجام دهم، حداقل باید آن قدر شجاع باشم که صاف توی چشمانش نگاه کنم.

مردی میان سال بود، بلند و لاغراندام. به نظر آشفته ولی خیلی مهربان بود. دستش را بلند کرد. اسمش را به خاطر نمی‌آورم.  

و به او گفتم. به او گفتم با توجه به امکانات خودم، بر اساس سال‌ها ویراستار و منتقد و برگزار کننده‌ی کارگاه و شرکت کننده‌ی کارگاه بودن، به خاطر یک عمر خواندن و تلاش برای پیروز شدن بر کمی و کاستی‌های نوشته‌های خودم، بر اساس تمام چیزهایی که درباره‌ی خوب نوشتن می‌دانم و به آن‌ها معتقدم و یا فکر می‌کنم ، به نظر می‌رسد که او -از دید من- کوچک‌ترین استعدادی برای نوشتن ندارد. نه حتا یک مقدار کوچک و به دردبخور استعداد. به کل هیچ استعدادی ندارد. قصد توهین و جدل نداشتم، من فقط رک و راست اصل قضیه را به او گفتم. 

وقتی من صحبت می‌کردم، فضای اتاق گرفته شد. برخی شرکت‌کنند‌گان بیشتر در صندلی‌هایشان فرو رفتند، انگار داشتند تلاش می‌کردند از نظر من پنهان شوند. دیگران رویشان را برگرداندند و دستشان را مقابل چشمشان گرفتند. روی چهره‌ی برخی‌هایشان نگاهی را دیدم که باید شبیه به نگاه سربازان در میدان جنگ باشد، وقتی که با احساس گناه و رهایی می‌بینند که گلوله به مرد کنار دستی‌شان در سنگر برخورد کرده.

هیچ راهی نبود که بدون شرح دادن صفحه به صفحه‌ی بی‌ارزشی و به درد نخوری کاری که او انجام داده بود، متوقف شوم.

در نهایت متوقف شدم. بعد از او پرسیدم که آیا این اولین داستانش بود یا قبلاً هم چیزی برای چاپ ارسال کرده.

او مرد خوبی بود، بسیار محجوب بود و بدون هیچ نوع خصومتی به من پاسخ داد. او گفت: «من شصت و چهار رمان نوشته‌ام. هیچ‌کدامشان هرگز منتشر نشده‌اند.» قلبم برای او به درد آمد. اما چه کاری از دستم ساخته بود؟ گفتم: «شاید باید وقتتان را روی هنری صرف کنید که در آن استعداد بیشتری دارید.»

سرش را تکان داد. گویی هیچ‌کس دیگری در اتاق نبود؛ فقط من بودم و آن مرد مسنِ خوب. با صدایی محکم به من گفت: «به آن‌چه گفتید احترام می‌گذارم. گمانم قصد دارید صادق باشید و چیزی را می‌گویید که به آن معتقد هستید. اما من ناراحت نمی‌شوم. من می‌خواهم بنویسم و به این کار ادامه خواهم داد. اما از شما متشکرم.» من هر هفته به آن مرد که نامش را هم به خاطر ندارم فکر می‌کنم. هر وقت می‌نشینم که بنویسم به او فکر می‌کنم.

اما مشخص بود که در آن موقع باید یک استراحت کوتاه می‌دادم.

نمی‌شد بدون استراحت ادامه دهیم. باید می‌گذاشتم همه‌شان ماجرا را قبول کند. پس به آن‌ها گفتم پانزده دقیقه دیگر بازگردند. اتاق در یک چشم به هم زدن خالی شد. هیچ‌کس هم نیامد تا با من صحبت کند یا سؤالی بپرسد. ترسیدم نکند تأثیر مخربی گذاشته باشم؛ مهم نیست چقدر به آن‌چه می‌گفتم صادقانه باور داشتم، وظیفه‌ام این بود که صاف و ساده باشم.

عادت نداشتم در راهرو به دانشجوها ملحق شوم. می‌دانستم از بازگشتن به کلاس اکراه دارند، احتمالاً چون از رفتار من وحشت داشتند و لابد داشتند آروز می‌کردند کاش یک مدرس دیگر را انتخاب کرده بودند. من که سرزنششان نمی‌کنم. یک کابوس بودم.

پس داستان پنجم را برداشتم که روی بقیه بود. مهم نیست چقدر حالم بد بود، وظیفه داشتم قبل از پایان استراحت، داستان بعدی را بخوانم. اما اتاق و دورنمای من هر دو غمبار بودند. بیچاره آن کسی که داستان پنجم را نوشته بود.

عنوانی محقر داشت،  اما گشایشی قوی داشت و خوب نوشته شده بود. یادم هست با خودم گفتم، خدا را شکر. حداقل دیگر لازم نیست خون به پا کنم.

پس به خواندن ادامه دادم.

ناگهان جایی در میانه‌ی داستان فهمیدم که در حال گریستن هستم. و هنگامی که داستان به پایان رسید، منقلب شده بودم. همان‌گونه که پس از خواندن یک شاهکار ادبی منقلب می‌شویم.

به راهرو رفتم. به هوای تازه نیاز داشتم. و بعد در راهرو، عده‌ای روی زمین نشسته و گریه می‌کردند، عده‌ای کنار دیوارها ایستاده و گریه می‌کردند. بیشترشان گریه می‌کردند. این دیگر چیزی بیش از یک داستان در یک رقابت ساده بود. یک نویسنده‌ی واقعی راه به قلب ما پیدا کرده بود.

وقتی بازگشتیم، عنوان را خواندم و گفتم حالا می‌توانیم درباره‌اش بحث کنیم.

عده‌ی کمی دست بلند کردند که نظر بدهند. اما همه‌ی آن‌ها که صحبت کردند، از داستان تعریف کردند. بعد انگار که یخ بقیه هم آب شده باشد، همه بدون نوبت گرفتن، شروع کردند با هم صحبت کردن و گفتن از این که چقدر داستان منقلبشان کرده.

بعد که نوبت به نقد من رسید، همه با ناراحتی نگاهم کردند. داشتند با خودشان فکر می‌کردند یعنی این وحشی از داستان به این خوبی هم ایراد خواهد گرفت؟ یعنی زبانش همین قدر تلخ و تیز است؟

من گفتم: «حالا بگویید دن سیمونز کیست؟»

مرد ساکتی در ردیف سوم یا چهارم که پیش‌تر متوجهش نشده بودم، دستش را بلند کرد. به نظر می‌رسید اوائل دهه‌ی چهارم زندگی‌اش باشد. ظاهری معمولی داشت.

فقط برخی از چیزهایی که به او گفتم یادم هست:

«این چیزی که نوشتید، فقط یک داستان خوب یا قابل قبول یا فقط یک ایده‌ی اصلی نیست. بلکه یک داستان بی‌نظیر است. چیزی که شما خلق کرده‌اید، یک شگفتی است. این همان چیزی است که نویسنده‌ها درباره‌اش می‌گویند "این یعنی خوب نوشتن."»

«نوشتن هنری فوق‌طبیعی است؛ مرحله‌ای از هنر است که فقط پس از سال‌ها پیش‌زمینه و هراس سراغ نویسنده می‌آید. ایده‌ی داستان اصیل است و پر از مفاهیم انسانی. چیزی که شما این‌جا خلق کرده‌اید، پیش از این که شما این رویا را ببینید، در این دنیا وجود نداشته.»

«حالا آقای سیمونز، من با این حرف‌ها زندگی شما را برای همیشه عوض کردم. شما یک نویسنده هستید.»

*

پس از آن بین الیسون و سیمونز پیوند دوستی ایجاد شد. پس از انتشار هایپریون، الیسون در یک مکالمه‌ی تلفنی به سیمونز گفت:

«یک بار حقیقتی را به تو گفتم که گفتم زندگی تو را به کل تغییر خواهد داد. آن موقع حرفم را باور کردی؟»

سیمونز: «بله.»

الیسون: «حالا اگر یک حقیقت دیگر به تو بگویم که باز هم زندگی‌ات را تغییر خواهد داد، باور می‌کنی؟»

«بله.»

«دَن، تو مشهور خواهی شد. نه فقط پولدار، چون این بخش راحت قضیه است، بلکه یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های دوران ما خواهی شد. بیگانه‌ها نامت را خواهند دانست و در خیابان تو را می‌شناسند. مردم از تو درخواست نصیحت می‌کنند و بازرگانان سعی می‌کنند خودشان را به تو بچسبانند. چیزی که دارم به تو می‌گویم این است؛ تو نه فقط یک نویسنده‌ی بزرگ، بلکه یک نویسنده‌ی مشهور خواهی شد. بهتر است از حالا این را بدانی و خودت را برایش آماده کنی.»

 

مختصری درباره‌ی دن سیمونز

دن سیمونز متولد 1948 آمریکا است و تحصیلات دانشگاهیش در رشته‌ی زبان انگلیسی‌است. مشخصه‌ی بارز آثار او تلفیق ژانرهایی همچون وحشت، فانتزی و علمی‌تخیلی است و شناخته‌ترین و ستوده‌ترین اثرش سری هایپریون است. شاید بتوان «هایپریون» را که جلد اول از یک مجموعه‌ی چهارجلدی است، مهم‌ترین اثر دن سیمونز نویسنده‌ی آمریکایی داستان‌های علمی‌تخیلی محسوب کرد.

از این مجموعه‌ی چهارجلدی گاهی  با عنوان «سرود هایپریون» (14) هم نام برده می‌شود. کتاب‌های این مجموعه به ترتیب عبارتند از :

1- هایپریون (Hyperion)

2- سقوط هایپریون (Fall of Hyperion)

3- اِندیمیون (Endymion)

4- قیامِ اندیمیون (The Rise of Endymion)

 

سیمونز با اولین داستان کوتاهش به نام «رودخانه‌ی استایکس سربالا می‌رود» شناخته شد. هارلن الیسون، نویسنده و منتقد مشهور ادبیات علمی‌تخیلی، در مقدمه‌ای که بر این داستان کوتاه نوشته، خودش را کاشفِ استعداد دن سیمونز نامیده است.

کتابِ اول هایپریون، جوایز هوگو، لوکاس، BritisSF ،Japan Hugo و چندین جایزه‌ی دیگر را به خود اختصاص داده و در علمی‌تخیلیِ نوین یک نقطه‌ی عطف محسوب می‌شود.

سایر کتاب‌های این مجموعه و همچنین بسیاری دیگر از آثار دن سیمونز چندین و چند جایزه‌ی معتبر علمی‌تخیلی را برنده شده‌اند. فهرست کامل جوایزی که سیمونز برنده شده در وب‌سایت شخصیِ او موجود است و به راستی که او رکورددار جوایز ادبیات گمانه‌زن است.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، مشخصه‌ی مهم آثار سیمونز تلفیق ژانری است. او یک داستان پریان را با استفاده از عناصر علمی‌تخیلی چنان می‌نویسد که در نهایت نتیجه مانند یک داستان فانتزی است. یکی از منتقدین در نقدی که بر هایپریون نوشته چنین گفته که: «داستان‌های سیمونز مثال عینیِ گفته‌ی آرتور سی کلارک هستند که هر تکنولوژیِ بسیار پیشرفته، غیرقابل تشخیص از جادوست.» سیمونز تمام عناصر فانتزی را در داستان‌هایش استفاده می‌کند و در نهایت با پیدا کردن یک توضیح و تفسیر علمی برایشان، آن‌ها را امکان‌پذیر می‌نمایاند.

از دیگر نکاتِ برجسته‌ی آثار سیمونز، استفاده از عناصر ادبیات کلاسیک، نظیر چهره‌ها، آثار و اشعار معروفِ آن دوران است. این مسئله را در هر دو اثر مهم سیمونز، یعنی چهارگانه‌ی هایپریون و دو جلدیِ ایلیوم و  الیمپوس می‌توان دید.

از این آثار می‌توان نتیجه گرفت که سیمونز علاقه و دلبستگی عمیقی به ادبیات کلاسیک دارد و چهره‌های ادبی چون شکسپیر، پروست، دانته و شعرای دوران کلاسیسیم را می‌ستاید. این شخصیت‌ها و دیگر شخصیت‌های ادبی، حضوری همیشگی و دائمی در آثار سیمونز دارند.

ایلیوم یکی دیگر از آثار مطرح سیمونز، به نوعی بازنویسی ایلیاد هومر محسوب می‌شود. در این اثر سیمونز، ایلیاد را با نثری مشابه به ترجمه‌ی انگلیسی آن اثر و در بستری علمی‌تخیلی و شگفت‌انگیز از نو سروده و شخصیت‌های ایلیاد را به زندگی بازگردانده و در عین حال پیرنگ رمان پرآوازه‌ی پروست، یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته» نقشی بسیار مؤثر در تار و پود ایلیوم دارد. در هایپریون نیز سیمونز سراغ جان‌کیتس، شاعر قرن هجدهم رفته و او را به زندگی برگردانده تا نقشی بسیار مهم در آینده‌ی بشریت ایفا کند.

اما داستان «رودخانه‌ی استیکس سربالا می‌رود»، اولین اثر اوست و از پیچیدگی خاص پیرنگ داستان‌های سیمونز بسیار دور است.

 

 

 

 

 

 

 

 

رودخانه‌ی استایکس سربالا می‌رود

 

آن‌چه بیش از همه بدان عشق می‌ورزی، ماندنی است

جز آن هر چه هست فانی است

آن‌چه بیش از همه دوست می‌داری، از تو ستانده نخواهد شد

آن‌چه بیش از همه بدان عشق می‌ورزی، میراث حقیقیِ توست.

اِزرا پاوند.(15)

 

مادرم را بسیار دوست داشتم. پس از پایانِ به خاکسپاری، پس از این که تابوت را پایین گذاشتند، خانواده به منزل برگشت و منتظر بازگشتش شد.

در آن زمان تنها هشت سال داشتم. از آن مراسم اجباری خیلی کم یادم مانده. یادم هست یقه‌ی پیراهنِ سال قبلم خیلی تنگ بود و کراواتِ ناآشنا هم همچون کمندی دور گردنم بود. یادم هست که روزِ ماه ژوئن برای آن دورهم‌نشینیِ رسمی زیادی زیبا بود. مشروب‌خوریِ آن روز صبحِ دایی ویل را  یادم هست و آن بطری جک دنیلز که وقتی از مراسم خاکسپاری به سمت خانه می‌رفتیم، در دست گرفته بود. چهره‌ی پدرم را به خاطر دارم.

بعدازظهر بسیار طولانی بود. در دورهم‌نشینیِ خانوادگیِ آن روز هیچ جایگاهی نداشتم و بزرگترها من را ندیده گرفتند. داشتم با یک لیوانِ گرم شده‌ی نوشابه از یک اتاق به اتاق دیگر می‌رفتم که بالاخره به حیاط پناه بردم. حتا آن دورنمای بازی و خلوت را هم  چهره‌های چاق و رنگ‌پریده که از پنجره‌ی همسایه خیره شده بودند، ویران کرده بود. منتظر بودند. به امید این که یک نگاهی بیندازند. احساس می‌کردم دلم می‌خواد فریاد بزنم و به طرفشان سنگ پرتاب کنم. به جای این کارها روی لاستیکِ کهنه‌ی تراکتور که به جای جعبه‌ی شن ازش استفاده می‌کردیم، نشستم. کاملاً به عمد نوشابه‌ی قرمز را داخل شن خالی کردم و پخش شدنِ رنگ قرمز را که چاله‌ای کوچک درست می‌کرد، تماشا کردم.

حالا دارند بیرون می‌آوردندش.

به طرف تاب رفتم و با خشم پاهایم را به خاکِ برهنه کوبیدم. تابِ زنگ‌زده ترک خورد و یک پایه‌ی آن از زمین بیرون آمد.

نه احمق جان، تا حالا دیگر بیرونش آورده‌اند. حالا دارند او را به ماشین‌های بزرگ متصل می‌کنند. یعنی باید خون را دوباره به بدنش پمپ کنند؟

به بطری‌های آویزان فکر کردم. ساس‌های چاق و قرمزی را به خاطر آوردم که در تابستان به سگمان چسبیده بودند. با عصبانیت به بالا تاب خوردم و حتا وقتی که به بالاترین مرحله رسیده بودم، باز هم به شدت پاهایم را حرکت می‌دادم.

اول انگشتانش تکان می‌خورند؟ یا چشمانش مانند جغدی که از خواب بیدار شود، باز می‌شوند؟

به بالاترین نقطه‌ی تاب خوردنم رسیدم و پریدم. یک ثانیه بی‌وزن بودم و مثل سوپرمن بالای زمین معلق مانده بودم، مثل روحی که از جسمش پرواز کند. بعد جاذبه من را به سوی خود کشید و به سختی روی دست‌ها و زانوهایم فرود آمدم. کف دستانم خراشیده شدند و رد علف‌ها روی زانوی راستم ماند. مادرم عصبانی می‌شد.

حالا دارند راه می‌برندش. شاید دارند مثل یکی از مانکن‌های ویترینِ مغازه‌ی آقای فلدمن لباس تنش می‌کنند.

برادرم سیمون (16) به حیاط پشتی آمد. اگرچه سیمون فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود، اما آن روز بعدازظهر برای من مثل یک بزرگسال بود. یک انسانِ سالخورده. موهای بورش که مثل موهای من همان اواخر کوتاه شده بودند، روی پیشانِی رنگ‌ پریده‌اش ریخته بود. چشمانش خسته به نظر می‌رسیدند. می‌شود گفت سیمون هرگز سر من داد نزده بود. اما آن روز این کار را کرد.

«بیا تو، تقریباً وقتش شده.»

در ایوان پشتی، دنبالش رفتم. بیشتر خویشاوندان رفته بودند، اما از اتاق پذیرایی صدای دایی ویل (17) شنیده می‌شد. داشت فریاد می‌کشید. ما در راهرو ایستادیم که گوش کنیم.

«به خاطر خدا، لِس (18)، هنوز وقت هس، نمی‌تونی این کارو بکنی.»

«تا حالا تمام شده.»

«به ... یا عیسی مسیح ... به بچه‌ها فکر کن.»

می‌توانستیم زمزمه‌ی صداها را بشنویم و می‌دانستیم که دایی ویل دارد باز هم مشروب می‌نوشد. سیمون دستش را روی لبش گذاشت. سکوت برقرار شد.

«لِس، فقط به بخش مالیِ قضیه فکر کن. چیزه ... چقده ...؟ بیست و پنج درصدِ تمام دارایی‌ات. به مدت چند سال لِس؟ به بچه‌ها فکر کن. این کار چه بلایی سر اونا ...»

«انجام شده، ویل!»

قبلاً هرگز آن لحن صدا را از پدر نشنیده بودیم. لحنش مشاجره‌ای نبود، نه مثل وقتی که او و دایی ویل آخر ‌شب‌ها درباره‌ی سیاست بحث می‌کردند. مثل آن زمانی که برای اولین بار مادر را از بیمارستان به خانه آورده بود و با من و سیمون حرف زده بود، غمگین نبود. ختمِ کلام بود.

صحبت‌های بیشتری شد. دایی ویل شروع کرد به فریاد کشیدن. حتا سکوت هم سرشار از خشم بود. به آشپزخانه رفتیم تا یک کوکا برداریم. هنگامی که دوباره به راهرو بازگشتیم، چیزی نمانده بود دایی ویل که داشت به سرعت خانه را ترک می‌کرد، به ما برخورد کند. در پشت سرش کوبیده شد. او هرگز دوباره وارد خانه‌ی ما نشد.

مادر را درست پس از تاریکی به خانه آوردند. من و سیمون داشتیم منظره را از پنجره تماشا می‌کردیم و می‌توانستیم احساس کنیم که همسایه‌ها دارند نگاه می‌کنند. فقط خاله هلن و چند تایی از بستگانِ نزدیکمان باقی مانده بودند. وقتی پدر ماشین را دید، توانستم شگفتی‌اش را حس کنم. نمی‌دانم منتظر چه چیزی بودیم، شاید یک نعش‌کشِ سیاهِ دراز، مثل همانی که صبح آن روز مادر را به گورستان برده بود.

آن‌ها با یک تویوتای زرد آمدند. چهار مرد دیگر با مادر در ماشین بودند. به جای لباسِ رسمی مشکی که پدر به تن داشت، آن‌ها پیراهن‌های رنگیِ آستین‌ کوتاه پوشیده بودند. یکی از مردان از ماشین پیاده شد و دستش را برای کمک به طرف مادر دراز کرد.

می‌خواستم از در بیرون بدوم و از پیاده‌رو به سمت مادر بروم، اما سیمون مچ دستم را گرفت و ما همان‌جا در راهرو ایستادیم. پدر و بقیه‌ی بزرگترها در را باز کردند.

آن‌ها در نور چراغ گازی باغچه، از پیاده‌رو آمدند. مادر میان دو مرد بود، اما آن‌ها در واقع کمکی به راه رفتنش نمی‌کردند، فقط قدری هدایتش می‌کردند. مادر پیراهن آبی روشنی به تن داشت که درست پیش از بیمار شدن، از اسکات (19) خریده بود. انتظار داشتم رنگ‌ پریده و بیمار باشد، مثل وقتی که از شکاف لای در اتاق خواب نگاهش کرده بودم، پیش از آن‌ که کارمندان اداره‌ی کفن و دفن بیایند و جسمش را ببرند. اما چهره‌اش گلگون و سلامت بود، حتا می‌شد گفت برنزه.

هنگامی که روی اولین پله قدم گذاشتند، می‌توانستم ببینم آرایش زیادی بر چهره دارد. مادر هیچ‌وقت آرایش نمی‌کرد. آن دو مرد نیز گونه‌های گلگون داشتند. هر سه نفرشان یک جور لبخند به لب داشتند.

گمان کنم هنگامی که داخل خانه شدند، همه‌ی ما به جز پدر، قدمی به عقب برداشتیم. او دستانش را روی بازوهای مادر گذاشت و مدتی طولانی نگاهش کرد، بعد گونه‌اش را بوسید. فکر نکنم مادر او را بوسیده باشد. لبخندش هیچ تغییری نکرده بود. اشک روی چهره‌ی پدرم جاری شد. شرمزده شده بودم.

احیاگران داشتند چیزهایی می‌گفتند. پدر و خاله هلن سر تکان دادند. مادر همان‌جا ایستاده بود، هنوز لبخند ملایمی بر لب داشت و در همان حال که مردِ لباس‌زرد با پدر صحبت و شوخی می‌کرد و به پشتش می‌زد، آن مرد را با احترام نگاه می‌کرد. سپس نوبت ما شد که مادر را در آغوش بگیریم. خاله هلن (20) سیمون را به جلو هدایت کرد و من هنوز دست سیمون را چسبیده بودم. سیمون گونه‌ی مادر را بوسید و به سرعت پیش پدر بازگشت. من دستانم را دور گردنش حلقه کردم و لب‌هایش را بوسیدم. دلم برایش تنگ شده بود.

پوستش سرد نبود. اما متفاوت بود.

داشت صاف من را نگاه می‌کرد. بکستر، سگ ژرمن شپردمان، شروع کرد به ناله کردن و ناخن کشیدن به در.

پدر، احیاگران را به کتابخانه برد. ما گوشه‌هایی از مکالمه را در راهرو شنیدیم.

«... اگر بهش مثل یک سکته فکر کنی ...»

«چقدر طول می‌کشه که اون ...»

«متوجه هستید که مالیات ده درصد لازم است، به خاطر مراقبت‌های ماهیانه و ...»

زنان خانواده، حلقه‌ای دور مادر تشکیل داده بودند. لحظه‌ی ناخوشایندی بود، تا این که همه متوجه شدند، مادر صحبت نمی‌کند. خاله هلن دست دراز کرد و گونه‌ی خواهرش را لمس کرد. مادر لبخند زد و همین طور لبخند زد.

پدر بازگشته بود و صدایش گرم و بلند بود. او توضیح داد که چطور قضیه شبیه به یک سکته‌ی خفیف بود، آیا دایی ریچارد یادمان هست؟ در همین حین پدر مرتب مردم را بوسید و از همه تشکر کرد.

احیاگران لبخند به لب و با برگه‌های امضا شده رفتند. خویشاوندان باقیمانده هم بلافاصله بعد از آن یکی یکی رفتند. پدر همه را تا انتهای پیاده‌رو بدرقه کرد، لبخند می‌زد و با آن‌ها دست می‌داد.

پدر گفت: «این جوری بهش فکر کنید که انگار مریض بوده و خوب شده. فکر کنید از بیمارستان برگشته.»

خاله هلن آخرین شخصی بود که رفت. مدتی طولانی کنار مادر نشست و به آرامی با او صحبت کرد، چهره‌اش را در جستجوی پاسخ می‌کاوید. پس از مدتی خاله هلن به گریه افتاد.

پدر همان‌طور که خاله را تا ماشین می‌برد گفت: «این جوری بهش فکر کن که انگار از مریضی خوب شده. فکر کن از بیمارستان برگشته.»

خاله هلن که هنوز گریه می‌کرد سری تکان داد. فکر کنم آن چیزی را که من و سیمون می‌دانستیم، او هم می‌دانست. مادر از بیمارستان به خانه برنگشته بود. مادر از گور به خانه برگشته بود.

هفته‌ی اول، پدر با مادر در یک اتاق می‌خوابید، همان‌جا که همیشه می‌خوابید. صبح‌ها چهره‌اش پف کرده بود و وقتی ما داشتیم صبحانه می‌خوردیم، به ما سر می‌زد. بعد به کتابخانه‌اش می‌رفت و روی مبل بزرگ آن‌جا می‌خوابید.

شب‌ها‌ طولانی بودند. بارها خیال کردم صدای برخورد ملایمِ دمپایی‌های مادر به زمین راهرو را شنیدم و تنفسم متوقف ‌شد، منتظر بودم در باز شود. اما باز نشد. نور ماه روی پاهایم افتاده بود و قسمتی از کاغذ دیواری نزدیک به کمد را روشن می‌کرد. الگوی گل‌ها شبیه به چهره‌ی هیولایی بزرگ و غمگین بود. درست پیش از سپیده، سیمون از روی تختش خم شد و گفت: «بگیر بخواب احمق.» من هم همین کار را کردم.

تابستان بسیار گرم بود. هیچ‌کس با ما بازی نمی‌کرد، پس من و سیمون با همدیگر بازی می‌کردیم. پدر فقط صبح‌ها در دانشگاه کلاس داشت. مادر در خانه حرکت می‌کرد و گیاهان را فراوان آبیاری می‌کرد. یک بار من و سیمون دیدیم دارد به گیاهی آب می‌دهد که وقتی در بیمارستان بود، خشک شده و از جایش منتقل شده بود. آب روی قسمت بالایی کابینت جاری شده و روی زمین می‌ریخت. مادر اصلا توجه نکرد.

وقتی مادر از خانه بیرون می‌رفت، به نظر می‌رسید جنگلی که پشت خانه‌مان بود او را به خود می‌خواند. شاید هم تاریکی بود. سیمون و من دوست داشتیم پس از غروب، در حاشیه‌ی جنگل بازی کنیم، پروانه‌ها را در یک شیشه می‌گرفتیم و یا با پتو چادر می‌ساختیم، اما پس از این که مادر شروع به قدم زدن در آن‌جا کرد، سیمون عصرها را داخل خانه و یا در باغچه‌ی جلویی می‌گذراند. من همان پشت می‌ماندم، چون گاهی اوقات مادر سرگردان می‌شد و من باید دستش را می‌گرفتم به سمت خانه بر می‌گرداندم.

مادر هر چه پدر به او می‌گفت می‌پوشید. گاهی اوقات پدر عجله داشت که به کلاس برسد و می‌گفت :«لباس قرمزه رو بپوش.» و بعد مادر یک روز گرم جولای را در پشمِ کلفت می‌گذراند. اما او عرق نمی‌کرد. گاهی اوقات پدر صبح‌ها به او نمی‌گفت که پایین بیاید و بعد او تمام روز را در اتاق‌خواب می‌ماند تا پدر برگردد. آن روزها تلاش می‌کردم سیمون را متقاعد کنم حداقل با من به طبقه‌ی بالا بیاید و همراه با من نگاهی به او بیندازد، اما سیمون فقط به من خیره می‌شد و سرش را تکان می‌داد. پدر بیشتر مشروب می‌خورد، مثل دایی ویل و به خاطر هیچ و پوچ سر ما داد می‌کشید. من همیشه وقتی پدر داد می‌کشید گریه می‌کردم، اما سیمون دیگر هرگز گریه نمی‌کرد.

مادر هرگز پلک نمی‌زد. در ابتدا متوجه نشده بودم، اما بعد وقتی متوجه شدم او هرگز پلک نمی‌زند، احساس بدی داشتم. اما باعث نشد کمتر دوستش داشته باشم.

من و سیمون هیچ‌کدام شب‌ها خوابمان نمی‌برد. در گذشته مادر ما را به تخت می‌برد و برایمان داستان‌هایی طولانی از جادوگری به نام یَندی می‌گفت که وقتی ما با سگمان بازی نمی‌کردیم، او را به ماجراجویی‌های بزرگ می‌برد. پدر نمی‌توانست از خودش قصه بسازد، اما از کتاب بزرگی که آن را دیوانِ پاوند می‌نامید، برایمان می‌خواند. من بیشتر چیزی را که می‌خواند متوجه نمی‌شدم، اما کلمات احساس خوبی داشتند و من عاشق آوای کلماتی بودم که پدر می‌گفت یونانی هستند. حالا دیگر پس از دستشویی رفتن، کسی به ما سر نمی‌زد. چند شبی تلاش کردم برای سیمون قصه بگویم، اما قصه‌هایم خوب نبودند و سیمون از من خواست دست بردارم.

روز چهارم جولای، تامی ویِدِرمِیِر (21) که سال گذشته با من در یک کلاس بود، در استخر شنایی که به تازگی ساخته بودند، غرق شد.

آن شب همه‌ی ما در حیاط پشتی نشستیم و آتش‌بازی‌ بالای محوطه‌‌ی مخصوص آتش‌بازی را که نیم مایل دورتر بود، تماشا کردیم. نمایش‌های زمینی را به خاطر جنگل حفاظت‌شده نمی‌شد دید،  اما فشفشه‌های هوایی روشن و واضح بودند. در ابتدا انفجار رنگ‌ها را می‌دیدم و پس از چهار پنج ثانیه به نظر می‌رسید که صدا به نور می‌رسد. برگشتم تا چیزی به خاله هلن بگویم و دیدم که مادر دارد از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم تماشا می‌کند. صورتش در مقابل تاریکی اتاق بسیار روشن بود و به نظر می‌رسید رنگ‌ها همچون مایعات از روی چهره‌اش جاری هستند.

کمی پس از چهارم بود که سنجاب مرده را پیدا کردم. سیمون و من داشتیم در جنگل حفاظت‌ شده شوالیه و سرخ‌پوست بازی می‌کردیم. ما نوبتی یکدیگر را پیدا می‌کردیم ... به نوبت شلیک می‌کردیم و روی علف‌ها می‌مردیم تا دوباره بازی را از نو آغاز کنیم. اما این بار من نمی‌توانستم سیمون را پیدا کنم. اما به جایش، محوطه‌ی خالی را پیدا کردم.

مکانی پنهانی بود که با بوته‌های به پرپشتی پرچین خودمان محاصره شده بود. هنوز در حال خزیدن زیر شاخه‌ها، روی دست‌ها و زانوهایم بودم که سنجاب را دیدم. بزرگ و قرمز بود و چند وقتی از مرگش می‌گذشت. سرش تقریباً به پشت بدنش چرخانده شده بود. کنار یکی از گوش‌هایش خون خشک شده بود. پنجه‌ی چپش مشت شده بود، اما دیگری روی یک شاخه رها مانده بود، انگار که در حال استراحت باشد. چیزی یک چشمش را بیرون آورده بود، اما چشم دیگرش بی‌تفاوت به چتر شاخه‌ها خیره مانده بود. دهانش قدری باز بود و دندان‌هایی را نمایان می‌ساخت که به طرز حیرت‌آوری بزرگ بودند و ریشه‌هاشان زرد شده بود. همان‌طور که نگاه می‌کردم، زنبوری از دهانش بیرون آمد، دور پوزه‌اش گشت و داخل آن چشمی شد که خیره مانده بود.

با خودم فکر کردم، به این می‌گویند مُرده.

بوته‌ها در نسیمی نامحسوس تکان می‌خوردند. از ماندن در آن‌جا ترسیدم و آن‌جا را ترک کردم، یک راست به جلو خزیدم و از میان شاخه‌های کلفت که به لباسم گیر می‌کردند عبور کردم.

در پاییز به مدرسه‌ی لانگ‌فلو (22) رفتم، اما خیلی زود به یک مدرسه‌ی خصوصی منتقل شدم. در آن روزها میانِ خانواده‌ی احیا‌شدگان و دیگران تبعیض قائل می‌شدند. بچه‌ها ما را مسخره می‌کردند و رویمان اسم می‌گذاشتند و هیچ‌کس با ما بازی نمی‌کرد. در مدرسه‌ی جدید هم کسی با ما بازی نمی‌کرد، اما دیگر با اسامی بد صدایمان نمی‌کردند.

اتاق خوابِ ما کلید برق نداشت، یک حباب قدیمی داشت که سیمی از آن آویزان بود. برای روشن کردنش باید نیمی از اتاق را در تاریکی طی می‌کردم و در جایی که سیم بود دنبالش می‌گشتم تا پیدایش کنم. یک بار، وقتی سیمون شب بیدار مانده بود که تکالیفش را انجام دهد، تنهایی از پله‌ها بالا رفتم. در تاریکی داشتم دستم را به اطراف تکان می‌دادم که سیم را پیدا کنم، که دستم به چهره‌ی مادر خورد. دندانش سرد و لیز بود. دستم را عقب کشیدم و یک دقیقه در تاریکی ایستادم، سپس سیم را پیدا کردم و چراغ را روشن کردم.

گفتم: «سلام مادر.» روی لبه‌ی تخت نشستم و نگاهش کردم. داشت به تختِ خالی سیمون نگاه می‌کرد. دست دراز کردم و دستش را گرفتم. گفتم: «دلم برات تنگ شده بود.» چیزهای دیگری هم گفتم، اما کلمات با هم قاطی می‌شدند و احمقانه به نظر می‌رسیدند، پس فقط آن‌جا نشستم و دستش را نگاه ‌داشتم، منتظر شدم در پاسخ دستم را فشار دهد. دستم خسته شد، اما همان‌جا نشستم و انگشتانش را نگاه داشتم، تا این که سیمون بالا آمد. در درگاه ایستاد و ما را نگاه کرد. پایین را نگاه کردم و دست مادر را رها کردم. پس از چند دقیقه مادر رفت.

دانشجوهای کلاس‌های پدر همین طور کم‌تر و کم‌تر می‌شدند، تا این که او بالاخره یک مرخصیِ سالانه گرفت که کتابش درباره‌ی اِزرا پاوند را بنویسد. تمام آن سال را خانه بود، اما چیز زیادی ننوشت. گاهی اوقات صبح را در کتابخانه‌ی شهر می‌گذراند، اما ساعت یک به خانه برمی‌گشت و تلویزیون تماشا می‌کرد. پیش از شام شروع به مشروب نوشیدن می‌کرد و تا دیر وقت جلوی تلویزیون می‌ماند. من و سیمون هم گاهی اوقات با او بیدار می‌ماندیم، اما بیشتر چیزهایی را که تماشا می‌کرد دوست نداشتیم.

همون موقع‌ها بود که رویاهای سیمون هم شروع شدند. یک روز صبح در راه مدرسه برایم از رویاهایش گفت. گفت رویا همیشه یک جور است. هنگامی که خوابش می‌برد، خواب می‌بیند هنوز بیدار است و دارد یک کتاب کمیک می‌خواند. بعد کتاب را روی میز کنار تخت می‌گذارد و کتاب روی زمین می‌افتد. هنگامی که خم می‌شود تا برش دارد، دست مادر از زیر تختش بیرون می‌آید و مچ دست سیمون را با دست سفیدش می‌گیرد. سیمون گفت دست مادر خیلی قوی بود و یک جورایی سیمون می‌دانست مادر می‌خواهد او را کنار خودش زیر تخت بکشد. او تا جایی که می‌توانست محکم به پتوها چنگ می‌انداخت، اما می‌دانست در عرض چند ثانیه ملافه‌ها لیز می‌خورند و او می‌افتد.

او گفت بالاخره رویای شب گذشته‌اش قدری متفاوت بوده. این بار مادر سرش را از زیر تخت بیرون آورده بود. سیمون گفت مثل این بود که یک مکانیک ماشین از زیر ماشین به بیرون سُر بخورد. او گفت مادر داشت به او نیشخند می‌زد؛ لبخند نبود، بلکه یک نیشخند باز. سیمون گفت که دندان‌هایش نوک‌تیز شده بودند.

از من پرسید: «تو هیچ‌وقت خواب‌های این مدلی ندیدی؟» می‌دانستم از این که به من گفته پشیمان است.

گفتم. «نه.» من مادر را دوست داشتم.

 

آوریل آن سال، دوقلوهای فارلِی (23)، اتفاقی خودشان را داخل یک سردخانه‌ی متروک گیر انداختند و خفه شدند. خانم هارگیل (24)، نظافت‌چیِ ما درست بیرون پارکینگشان پیدایشان کرد. توماس فارلی تنها پسری بود که هنوز هم سیمون را به خانه‌شان دعوت می‌کرد. حالا دیگر سیمون فقط من را داشت.

درست پس از روز کارگر و شروع مدرسه بود که سیمون نقشه‌هایی برای فرار ما کشید. من نمی‌خواستم فرار کنم، اما سیمون را دوست داشتم. او برادرم بود.

«کجا قرار است برویم؟»

او گفت: «از این‌جا بیرون می‌رویم.» که خیلی جواب درست و حسابی نبود.

سیمون مقداری وسیله کنار گذاشته و یک نقشه‌ی شهری هم برداشته بود. او مسیر حرکتمان را کشیده بود، مسیر از میان جنگل محافظت‌ شده و پل بتونی روی رودخانه‌ی شرمن در خیابان لاورل می‌گذشت؛ تمام راه تا خانه‌ی دایی ویل، بی ‌آن‌ که از هیچ خیابان مهمی عبور کنیم.

سیمون گفت: «می‌تونیم بیرون چادر بزنیم.» پارچه‌ای را که بریده بود نشانم داد. «دایی ویل می‌ذاره توی مزرعه کمکش کنیم. بهار آینده که به مزرعه‌اش می‌ره، می‌تونیم باهاش بریم.»

غروب خانه را ترک کردیم. دوست نداشتم پس از تاریکی برویم، اما سیمون گفت پدر تا فردا صبح که بیدار شود متوجه رفتنمان نمی‌شود. من کوله‌پشتی کوچکی داشتم که پر از غذاهایی بود که سیمون از یخچال کش رفته بود. او هم چیزهایی را در یک پتو پیچیده بود و به وسیله‌ی پارچه به پشتش بسته بود. هنوز قدری روشن بود، تا این که به اعماق جنگل رسیدیم. رودخانه غل‌غل صدا می‌کرد، شبیه به صدایی بود که شب مرگ مادر از اتاقش می‌آمد. ریشه‌ها و شاخه‌ها چنان انبوه بودند که سیمون مجبور بود تمام مدت چراغ قوه‌اش را روشن نگاه دارد و انگار این کار باعث می‌شد هوا تاریک‌تر شود. زیاد پیش نرفته بودیم که متوقف شدیم، سیمون طنابش را میان دو درخت بست. من پتو را رویش انداختم و هر دومان اطراف را برای پیدا کردن سنگ جستجو کردیم.

ساندویچ سوسیس دودی‌مان را در تاریکی خوردیم و نهر هم در تاریکیِ شب سر و صدای قورت دادن بیرون می‌آورد. چند دقیقه‌ای صحبت کردیم، ولی انگار صدایمان بسیار ضعیف بود و پس از مدتی هر دو روی زمین سرد خوابمان برد. ژاکت‌هایمان را دورمان پیچیده بودیم، سرهایمان روی بسته‌ی نایلون بود و تمام صداهای جنگل در اطرافمان ادامه داشت.

نیمه‌شب بیدار شدم. بسیار ساکت بود. هر دویمان زیر ژاکت‌ها خودمان را جمع کرده بودیم و سیمون داشت خُرخُر می‌کرد. برگ‌ها از حرکت ایستاده بودند، حشرات رفته بودند و حتا نهر هم دیگر صدا نمی‌کرد. ورودیِ چادر دو مثلث روشن در تاریکی ایجاد کرده بود.

در حالی که قلبم می‌کوبید، نشستم.

وقتی سرم را نزدیک ورودی بردم، چیزی برای دیدن وجود نداشت. اما دقیقاً می‌دانستم چه چیزی آن بیرون است. سرم را زیر ژاکتم بردم و از کنار چادر فاصله گرفتم.

منتظر ماندم تا چیزی از آن سوی پتو لمسم کند. ابتدا فکر کردم مادر دنبالمان می‌آید، به مادر فکر کردم که به دنبال ما در جنگل راه می‌رود و شاخه‌های تیز به چشمانش فرو می‌روند. اما مادر نبود.

شب در چادر کوچکمان سرد و سنگین بود. به سیاهی چشمِ آن سنجاب مرده بود و می‌خواست داخل شود. برای اولین بار در زندگی‌ام متوجه شدم تاریکی با نور صبح به پایان نمی‌رسد. دندان‌هایم داشتند به هم می‌خوردند. کنار سیمون خودم را جمع کردم و قدری از گرمای او را گرفتم. نفسش روی گونه‌ام آرام و ملایم بود. پس از مدتی بیدارش کردم و گفتم وقتی خورشید طلوع کرد باید به خانه بازگردیم و من با او نمی‌روم. خواست با من بحث کند، اما بعد چیزی در صدایم شنید، چیزی که درک نمی‌کرد و فقط از خستگی سری تکان داد و به خواب رفت.

صبحگاه، پتو از شبنم تر بود و انگار پوستمان هم تر شده بود. وسایل را جمع کردیم، سنگ‌ها را در همان الگویی که چیده بودیم رها کردیم و به سمت خانه بازگشتیم. صحبت نکردیم.

وقتی به خانه رسیدیم، پدر خواب بود. سیمون وسایلمان را در اتاق خواب انداخت و سپس بیرون و در نور خورشید رفت. من به طبقه‌ی پایین رفتم.

پایین خیلی تاریک بود، اما بدون روشن کردن چراغ، روی یک صندلی چوبی نشستم. صدایی از گوشه‌های تاریک نمی‌آمد، اما می‌دانستم مادر آن‌جاست.

بالاخره گفتم: «ما فرار کردیم، اما برگشتی.، فکر من بود که برگردیم.»

از میان شکافِ باریک پنجره‌ها چمن سبز را می‌دیدم؛ آب‌پاشی با یک صدای بلند شروع به کار کرد. جایی در خانه‌ی یکی از همسایه‌ها بچه‌ها داشتند فریاد می‌کشیدند. من حواسم فقط به سایه‌ها بود.

گفتم: «سیمون قصد داشت برود، من بودم که مجبورش کردم برگردیم. فکر من بود که برگردیم.»

چند دقیقه‌ی دیگر هم نشستم، اما چیز دیگری به ذهنم نرسید که بگویم. بلاخره بلند شدم، لباسم را از تن بیرون آوردم و رفتم بالا که چرتی بزنم.


یک هفته پس از روز کارگر، پدر اصرار کرد برای تعطیلات به ساحل برویم. عصر جمعه حرکت کردیم و یک‌ راست به سمت اوشن‌سیتی رفتیم. مادر در صندلی عقب تنها نشسته بود. پدر و خاله هلن جلو بودند. من و سیمون هم در قسمت عقبیِ استیشن کنار هم چپیده بودیم، اما او حاضر نشد گاوها را با من بشمارد و یا با من صحبت کند و یا حتا با اسباب‌بازی‌هایی که آورده بودم بازی کند.

ما در هتلی قدیمی درست در کنار تفریح‌گاه ساحلی ساکن شدیم. سایر احیاباورهایی که در گروه سه‌شنبه‌های پدر بودند، آن مکان را پیشنهاد کرده بودند. اما آن‌جا بوی کهنگی و پوسیدگی می‌داد و دیوارهایش موش داشتند. راهروها سبزِ رنگ و رو رفته بودند، درها سبزی تیره‌تر و تنها یکی از سه چراغ روشن می‌شد. راهروها هزارتویی گنگ بودند و باید دو تا پیچ را می‌گذراندیم تا یک آسانسور پیدا کنیم. همه به جز سیمون تمام شنبه را داخل خانه ماندند و مقابلِ دستگاه تهویه‌ی بی‌رمق نشستند و تلویزیون تماشا کردند. حالا تعداد بیشتری از احیاشدگان در اطراف بودند و می‌توانستی صدایشان را بشنوی که در راهروهای تاریک به این سو و آن سو حرکت می‌کنند. پس از غروب آفتاب کنار ساحل رفتند و ما هم بهشان ملحق شدیم.

تلاش کردم وسائل راحتی مادر را فراهم کنم. حوله‌ی ساحل را برای او روی زمین گذاشتم و چهره‌اش را به سوی دریا چرخاندم. در آن زمان ماه بالا آمده بود و نسیمی خنک داشت می‌وزید. ژاکت مادر را روی شانه‌هایش گذاشتم. پشت سرمان نورهای پیاده‌رو روی تفریح‌گاه ساحلی می‌افتاد و ترن هوایی با سر و صدا حرکت می‌کرد.

اگر صدای پدر آن‌قدر عصبانی‌ام نکرده بود، نمی‌رفتم. او بسیار بلند صحبت می‌کرد و بی‌خودی می‌خندید، بعد از یک بطری‌ در یک کیف قهوه‌ای مقدار زیادی می‌نوشید. خاله هلن خیلی کم صحبت کرد، اما با اندوه پدر را تماشا می‌کرد و وقتی پدر می‌خندید، تلاش می‌کرد لبخند بزند. مادر با آرامش نشسته بود، پس من بلند شدم و به پیاده‌رو رفتم تا سیمون را پیدا کنم. بدون او تنها بودم. آن مکان خالی از خانواده‌ها و کودکان بود، اما ترن هوایی هنوز در حرکت بود. هر چند دقیقه یک بار وقتی ترن هوایی تیزترین شیرجه‌اش را می‌رفت،  صدای جیغ و فریاد از چند تایی از واگن‌ها بلند می‌شد. یک هات‌داگ خوردم و اطراف را گشتم، اما سیمون هیچ‌ کجا نبود.

هنگامی که داشتم به ساحل باز می‌گشتم، پدر را دیدم که خم شد و گونه‌ی خاله هلن را سریع بوسید. مادر قدم‌زنان رفته بود و من سریع پیشنهاد دادم که بروم و پیدایش کنم، فقط به این خاطر که اشک‌های خشم را که در چشمانم بودند پنهان کنم. در امتداد ساحل قدم زدم و از مکانی که دو نوجوان هفته‌ی گذشته غرق شده بودند گذشتم. چندتایی از احیاشد‌گان آن اطراف بودند. با خانواده‌هایشان نزدیکِ آب نشسته بودند، اما هیچ اثری از مادر نبود. داشتم فکر می‌کردم برگردم که فکر کردم زیر اسکله‌ی ساحلی حرکتی دیدم.

آن پایین به طرز شگفت‌انگیزی تاریک بود. نوارهای باریک نور که از شکاف‌های میان پیاده‌روی بالاس سر داخل می‌شدند، تیرک‌های چوبی را به اشکال مختلف در می‌آوردند. صدای پا و غرش‌های تفریح‌گاه همچون مشت‌هایی که بر در تابوت کوبیده شوند به گوش می‌رسیدند. آن‌گاه ایستادم. تصوری ناگهانی داشتم از این که تعداد زیادی‌شان آن‌جا در تاریکی هستند. تعداد زیادی بودند و مادر هم میانشان بود. الگوهای باریک نور از رویشان عبور می‌کرد و می‌توانستی این‌جا یک دست و آن‌جا یک چشم خیره ببینی. اما آن‌جا نبودند. مادر هم آن‌جا نبود. چیز دیگری بود.

نمی‌دانم چه چیز من را بر آن داشت که بالا را نگاه کنم.  صدای پاهایی از بالا می‌آمد. چرخشی بسیار آرام، چیزی داشت در سایه‌ها حرکت می‌کرد. می‌توانستم ببینم از کجا روی تیرک‌های حائل بالا رفته، کتانی‌اش را گذاشته بود و خودش را روی یک الوار پهن‌تر بالا کشیده بود. خیلی سخت نبود. هزاران بار مثل آن از جایی بالا رفته بودیم. یک‌راست به چهره‌اش خیره شدم، اما طناب‌ها را اول شناختم.

پدر پس از مرگ سیمون تدریس را رها کرد. هرگز دنبال مرخصیِ یک‌ساله‌اش نرفت و یادداشت‌هایش درباره‌ی کتاب پاوند همراه با روزنامه‌های سال قبل در زیرزمین انبار شدند. احیاگرها کمکش کردند کاری به عنوان یک سرایه‌دار در مرکز خرید آن نزدیکی کاری پیدا کند و معمولاً پیش از دو صبح به خانه باز نمی‌گشت.

پس از کریسمس به یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی رفتم که دو ایالت آن‌طرف‌تر بود. آن موقع، احیاگرها موسسه‌ای باز کرده بودند و خانواده‌های بیشتری داشتند سراغشان می‌رفتند. بعدها موفق شدم با یک کمک‌هزینه‌ی دانشجویی کامل به دانشگاه بروم. بر خلاف عهدمان، من آن سال‌ها به ندرت به خانه برمی‌گشتم. در آن چند دیداری هم که داشتیم، پدر همیشه مست بود. یک‌ بار با او مشروب خوردم و در آشپزخانه نشستیم و با هم گریه کردیم. موهایش تقریباً به طور کامل ریخته بود و فقط چند تار سپید اطراف سرش مانده بود، چشمانش در چهره‌ی پرچین و چروک غرق شده بودند. الکل تعداد بیشماری رگ‌های خونی پاره در گونه‌هایش ایجاد کرده بود و به نظر می‌رسید آرایش او از مال مادر بیشتر باشد.

خانم هارگیل سه روز قبل از فارغ‌التحصیلی‌ام تلفن کرد. پدر وان حمام را با آب گرم پر کرده بود و به جای این که رگش را بزند، تیغ را در امتداد رگش فرو کرده بود. پلوچارت (25) زندگی‌اش را خوانده بود. دو روز گذشته بود تا این که خانه‌دار پیدایش کرد و هنگامی که عصر روز بعد به خانه رسیدم، وان حمام هنوز پر از دَلَمه‌های خون بود. پس از به خاکسپاری سراغ نوشته‌های قدیمی‌اش رفتم و دفتر خاطراتی را پیدا کردم که سال ها با خود نگاه داشته بود. آن را به همراه بقیه‌ی یادداشت‌های کتاب ناتمامش سوزاندم.

علی‌رغم شرایطِ موجود، قرارداد ما با موسسه برقرار ماند و همین من را طی چند سال آتی کمک کرد. شغلِ من برایم چیزی مهم‌تر از یک کار است. من به کاری که انجام می‌دهم اعتقاد دارم. ایده‌ی من بود که چند تایی از ساختمان‌های خالی مدارس را برای مراکز جدیدمان اجاره کنیم.

هفته‌ی پیش در یک ترافیک گیر افتاده بودم، و هنگامی که ماشین را به محل حادثه بردم و پیکر کوچک پیچیده در پتو و شیشه‌ی شکسته را که همه جا ریخته بود دیدم، متوجه شدم که جمعیتی از آن‌ها هم کنار پیاده‌رو ایستاده. حالا دیگر تعدادشان خیلی زیاد است.

در یکی از مجتمع‌های عمومی در یکی از آخرین محلات شهر، سهم داشتم؛ اما هنگامی که خانه‌ی قدیمی‌مان برای فروش گذاشته شد، بلافاصله از موقعیت برای خریدنش استفاده کردم. بسیاری از وسایل قدیمی را نگاه داشته‌ام و برخی دیگر را جایگزین کرده‌ام، بنابراین تقریبا همان‌طور است که بود. نگه‌ داشتن یک خانه‌ی قدیمی مثل این هزینه‌ی زیادی دارد، اما من پولم را با حماقت صرف نمی‌کنم. پس از کار، بسیاری از کارمندان موسسه به بارها می‌روند، اما من نه. پس از این که وسایل کارم را کنار می‌گذارم و میزهای استیل را ضدعفونی می‌کنم، یک‌راست به خانه می‌روم. خانواده‌ام آن‌جا هستند. منتظر من هستند.

 

پانویس‌ها:

1. Crispus Attucks

2. Edward Yashinsky

3. Bettie Page

4. Wendell Willkie

5. Preacher Roe

6. Memphis Minnie Douglas

7. Ed Bryant

8. Writer

9. Author

10. Judith Krantz

11. Eric Segal

12. V. C. Andrews

13. Sidney Sheldon

14. Hyperion Cantos

15. Ezra Pound

16. Simon

17. Uncle Will

18. Less

19. Scott

20. Helen

21. Wiedermeyer

22. Longfellow

23. Farley

24. Hargill

25. Plutarch