خدای لاغر و رنگ‌ پریده

  • زمان : ۱۳۸۷/۶/۳ ه‍.ش.،‏ ۰:۳۰
  • نمایش : ۲٬۲۰۴ دفعه
  • موضوع : برگردان

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.

اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.

«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»

مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم.»

نشست و بی‌درنگ از پس ِ او نیامبه برخاست، خدای مردمان ِ کوُکوُ.

گفت: «ایامی چند من در میان ِ آدمیان زیستم و در عالَم، مرگ نبود، چرا که آدمیان را درختی جادویی عطا کرده بودم. چون که آدمیان، سال‌خورده می‌شدند و تن‌شان پُرآژنگ می‌شد، نُه روز در زیر ِ درخت می‌زیستند و دگرباره جوان می‌شدند. لیکن پس از گذشت ِ سالیانی، آدمیان مرا وانهادند و از من گردن کشیدند و مرا نپرستیدند و قربانی برای من نگذراندند؛ پس درخت را از ریشه بَرکَندم و با خود به آسمان آوردم و بدون جادویش، آدمیان مرگ را تجربه کردند.»

بعد به عداوت، به خدای لاغر و رنگ‌پریده خیره شد: «و حالا تو آدمیان را آموختی تا بر مرگ ظفر بیابند. من، تو را به گناه ِ حیات متهم می‌کنم.»

آن‌گاه اوُگون، خدای مردمان ِ یروبا، پیش آمد.

«آن زمان که خدایان بر زمین می‌زیستند، راه ِ خویش را به خارهای پُرتیغ بسته دیدند. من پانگا را آفریدم و راه را به جهت ایشان هموار کردم و پانگا را به انسان بخشیدم تا مسیرها را فتح کند و بلکه به جهت ِ عظمت ِ جنگ نیز. لیکن تو، که ادعا می‌کنی خدا شده‌ای، مؤمنانت را می‌گویی تا سلاح را خوار بشمرند و هرگز دستی به غیظ و غضب بر دیگری دراز نکنند. من تو را به گناه ِ آشتی متهم می‌کنم.»

به مجرّد ِ آن که اوُگون بنشست، مولوکو، خدای طایفه‌ی زامبزی، بایستاد.

گفت: «من، زمین را خلق کردم. و دو حفره را بَرکَندم و از یکی مرد بیرون آمد و از دیگری زن. ایشان را زمین و افزار و دانه و کوزه‌های گِلی دادم و گفتم دانه‌ها را بکارند و خانه‌ها بسازند و خوراک از بهرِ خویش طبخ کنند. اما مرد و زن، دانه‌ها را خام خوردند و کوزه‌ها را شکستند و افزارها را کنار افکندند. به همبن جهت، دو میمون را فراخواندم و همین عطایا را به آن‌ها دادم. دو میمون، زمین را کَندند و خانه ساختند و دانه‌ها را کاشتند و غذا پختند.» مکث کرد. «پس من دُم ِ میمون‌ها را برداشتم و بر دو انسان برتری دادم و مقرّر داشتم از آن روز میمون باشند و میمون‌ها، انسان بشوند.»

بعد به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده اشاره کرد و گفت: «اما تو از مجازات ِ انسان‌ها غافلی و خطای ایشان را می‌بخشی. من تو را به گناه ِ رحمت متهم می‌کنم.»

سپس اِن-کایی، خدای مردم ِ ماسایی، سخن گفت.

«من نخستین سلحشور، لِه-اِیو، را آفریدم و سرودی جادویی او را آموختم تا بر کودکانِ مُرده بخواند و ایشان را حیاتِ دوباره ببخشد و جاودان‌شان بسازد. اما لِه-اِیو سرود را نخواند تا آن که پسرِ ِ خودش مُرد. او را گفتم که دیر شده است و دیگر فایدتی از سرود خواندن نخواهد بود و از برای خودخواهی ِ او، مرگ تا به ابد بر انسان دستش دراز خواهد بود. من را التماس کرد تا به رحم درآوردم، اما من خدا هستم و چون خدا را لغزش نیست چنین نکردم.»

لحظه‌ای خاموش ماند و آن گاه سرد و خاموش به خدای لاغر و رنگ‌پریده نگریست. «تو، انسان را اجازت می‌دهی تا دوباره بزید، ولو اگر در ملکوت. من تو را به گناه ِ عطوفت متهم می‌کنم.»

عاقبت، هووِآنه، خدای مردم ِ باسوتوُ، برخاست.

«من نیز در روزگاران ِ گذشته میان ِ انسان‌ها زیسته‌ام. اما حقارت ِ ایشان مرا رنجاند و از همین رو من میخ‌هایی به آسمان کوبیدم و به افلاک صعود کردم تا انسان مرا دیگر نبیند.» رو در روی خدای لاغر ِ رنگ‌پریده ایستاد و ادامه داد: «و حالا تو که دیر به قلمرو ِ ما پا گذاشته‌ای انسان را می‌آموزی تا به آسمان صعود کند و حتا در سمت ِ راست ِ تو بنشیند. من تو را به گناه ِ امید متهم می‌کنم.»

شش خدای مهیب رو به من کردند.

گفتند: «ما سخن گفتیم. حالا نوبت ِ توست، آنوبیس! تو او را به کدام گناه متهم می‌کنی؟»

پاسخ دادم: «من را سرِ ِ متهم کردن نیست؛ بلکه قضاوت می‌کنم.»

پرسیدند: «پس او را چگونه داوری می‌کنی؟»

گفتم: «سخنان ِ او را می‌شنوم و آن‌گاه خواهم گفت.» رو به خدای لاغر ِ رنگ‌پریده کرده، گفتم: «تو را به گناه ِ آشتی و حیات و رحمت و عطوفت و عشق و امید متهم کرده‌اند. سخن بگو و از خویشتن دفاع کن!»

خدای لاغر ِ رنگ‌پریده به ما که متهم‌کنندگانش بودیم نگریست.

گفت و صدایش را هرگز بالا نبُرد: «من را به آشتی متهم کرده‌اید! لیکن به نام ِ من چه بسیار جنگ‌های مقدس به راه انداختند، بسیار بیشتر از جمیع ِ خدایان ِ دیگر و زمین از خون ِ آنان که به جهت ِ آشتی ِ من کشته شدند قرمز شد.»

ادامه داد: «من را به حیات متهم کرده‌اید؛ لیکن به نام ِ من، اسپانیول‌ها کودکان ِ آزتک را تعمید دادند و سپس کاسه‌ی سرِ ِ ایشان را بر سنگ‌ها خُرد می‌کردند تا جنگجو نشوند و به آسمان صعود کنند.

«من را به عطوفت متهم کرده‌اید؛ اما تفتیش ِ عقاید به نام ِ من بر پا شد و تعداد ِ آن کسان که تا حدّ مرگ شکنجه شدند فزون از شمار است.

«من را به گناهِ رحمت متهم کرده‌اید؛ لیکن حتا اَحَدی از بندگان ِ من بی درد و بی هراس و بی نکبت عمرش را به پایان نبُرده است.

«من را به عشق متهم می‌کنید، اما من نه رنج را پایان دادم و نه بیماری را و نه مرگ را و او که بی‌گناه‌ترین و قُدّوس‌ترین حیات را به انتها برساند همان سواران ِ شوم ِ مرا خواهد دید که منکران ِ من.

«سرانجام، من را به امید متهم کرده‌اید.» بدین‌جا که رسید، لکه‌هایی که بر دستان و پاها و گردنش بود درخشیدن گرفت و سرخ‌رنگ شد. «و از آن هنگام که پا به قلمرو ِ شما نهاده‌ام، قحطی از برای شمال آورده‌ام و کشتار از برای غرب، جوع و عطش از برای جنوب، و بیماری از برای شرق. و در هر آن جا که امید باشد، تنها فقر و غفلت و نزاع و موت است.

«بدین سان بوده است هر جا که بدان پا نهاده‌ام و این گونه خواهد بود.

«این گونه، اتهام‌تان را پاسخ می‌دهم.»

به سوی من رو گرداندند، هر شش خدای عظیم و جبّار، تا قضاوت ِ من را بدانند. لیکن من در برابرِ عظیم‌ترین خدا در میان ِ خود به زانو افتاده بودم.

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی