مشهورترین دختر کوچولوی دنیا

 

 

مشهورترین دختر کوچولوی دنیا زبانش را برای من درآورد و گفت: «همه­‌ی اینا باربی­‌های منن و تو حق نداری باهاشون بازی کنی!»

من به طرف مامانم دویدم و داد زدم: «مامان! کایرا[1] حاضر نیست عروسک‌­هاشو به من بده!»

خاله جولی[2] با همان صدای گرفته و خنده­ داری که از بعد از پدید آمدنِ تکونولوژی ارتباطات و اطلاعات پیدا کرده بود، گفت: «کایرا، عزیزم، عروسک­‌های جدیدتو به اِمی هم بده.»

کایرا در حالی که سعی می­‌کرد هر نُه یا دَه باربی را یک­‌جا و محکم در بغل خود بگیرد گفت: «نه، اونا مال خودمن! اون آدم­ اخباری­‌ها خودشونن اینارو دادن به من!» و ناگهان زد زیر گریه.

البته این روزها این کار را زیاد تکرار م‌ی­کند.

مامان، با صدایی واقعاً آرام گفت: «جولی، اون مجبور نیست اونارو با اِمی تقسیم کنه.»

خاله جولی گفت: «چرا، اون باید این کارو بکنه. فقط به این دلیل که اون حالا دیگه یک جور... اوه خدایا! کاش هیچ‌کدوم این اتفاق‌­ها نیافتاده بود!» بعد از این حرف، خاله جولی هم شروع به گریه کردن کرد.

بزرگ­ترها که گریه نمی­‌کنند. من به خاله جولی و بعد به کایرا­ی احمق که هنوز داشت ضجه می­‌زد و بعد دوباره به خاله جولی نگاه کردم. هیچ چیز سر جای خودش نبود.

مامان دست مرا گرفت، من را به آشپزخانه برد و سپس روی دامن خود نشاند. هوای آشپزخانه گرم بود و بیسکویت‌­های نازک شکلاتی در فر در حال پختن بودند؛ لااقل این یک چیز خوب بود. مامان گفت: «اِمی، می‌خوام باهات جرف بزنم.»

من گفتم: «من بزرگ­‌تر از اونم که توی دامنت بشینم.»

مامان گفت: «نه، نیستی.» سپس مرا بیشتر به طرف خود کشید و من حس بهتری پیدا کردم. او ادامه داد: «اما اون قدر بزرگ شدی که بتونی درک کنی چه اتفاقی برای کایرا افتاده.»

من گفتم: «کایرا گفت اون نمی­‌فهمه.»

مامان گفت: «خب، از یه جهت این حقیقت داره. اما به هر حال یه مقداریش رو می­‌تونی درک کنی. تو اینو م‌ی­دونی که وقتی تو و کایرا توی گاوداری بودید، یه سفینه‌­ی بزرگ فضایی اومد پایین.»

من گفتم: «می­‌تونم یه شیرینی شکلاتی بردارم؟»

مامان گفت: «اونا هنوز آماده نشدن. حالا بشین و گوش بده اِمی.»

من گفتم: «خودم همش رو می‌دونم. سفینه اومد پایین و درش باز شد. بعد کایرا رفت توی سفینه و من که دور ایستاده بودم، نرفتم.» بعد از این من تلفن همراه مامان را گرفتم و مامان با ۹۱۱ تماس گرفت و بعد آدم‌ها دوان دوان خودشون رو رسوندند. خاله جولی نیومد - چون مامان توی­ خونه­­‌ی کایرا از کایرا مراقبت می‌کرد. اما چندتا ماشین­ پلیس­ و آمبولانس و آتش‌­نشان اومدند. ماشین‌­ها درست از وسط پی­پیِ گاوها رد شدند و وارد گاوداری شدند. اگر گاوها همگی با هم خودشون را از سر راه کنار نکشیده بودند و بغل نرده­‌ها نایستاده بودند، مطمئنم ماشین­‌ها به اون­‌ها هم می­‌زدند. یک جورهایی باحال می­‌شد اگر این اتفاق می­افتاد.

کایرا مدت زیادی توی آن سفینه­ ماند. پلیس به سمت سفینه­‌ی کوچولو فریاد زد، اما نه درش باز شد و نه اتفاق دیگه‌ای افتاد. من داشتم همه چیز را با دوربین دوچشمی عمو جان[3]، از یه پنجره­‌ی طبقه­‌ی بالا، جایی که مامان مجبورم کرده بود برم، م‌ی­دیدم. سر و کله­‌ی یه هلی­کوپتر هم پیدا شد اما قبل از این­ که کاری از دستش بربیاد، در سفینه باز شد، کایرا اومد بیرون و پلیس‌­ها با عجله به سمتش رفتند تا محکم او را بگیرند. بعدش سفینه‌­ی فضایی فقط بلند شد، از کنار هلی­کوپتر گذشت و رفت. از اون موقع به بعد همه­ فکر می­‌کنند کایرا باحال‌­ترین اتفاق توی دنیاست. اما من این فکر را نمی­‌کنم.

من ادامه دادم: «من ازش متنفرم مامان.»

مامان آهی کشید، من را بیشتر در بغل خود فشار داد. با این­ که من بزرگ‌­تر از اونم که این‌طوری محکم بغلم کنند، اما حس خوبی به من می‌­داد. او گفت: «نه، نیستی. اما الان همه­‌ی توجه­‌ها روی کایراست و...»

من گفتم: «حالا قراره کایرا رو توی تلویزیون نشون بِدن؟»

مامان گفت: «نه. من و خاله جولی با هم تصمیم گرفتیم که اجازه ندیم تو و کایرا سر و کارتون به تلویزیون و مجله‌­ها بیافته.»

من گفتم: «توی خیلی از مجله‌­ها در مورد کایرا نوشتن.»

مامان گفت: «این انتخاب خودش نبوده.»

برای این­ که از نشستن روی دامن مامان احساس امنیت می­‌کردم و بوی خوب شیرینی شکلاتی به بینی‌ام می­خورد، گفتم: «مامان، کایرا توی سفینه‌­ی فضایی چی کار کرد؟»

مامان صاف نشست و گفت: «ما نمی‌­دونیم. کایرا یادش نمی‌­یاد. مگه این­ که... مگه این­ که اون چیزی به تو گفته باشه اِمی؟»

من گفتم: «گفت یادش نمی­‌یاد.»

سرم رو چرخوندم تا صورت مامان رو ببینم و گفتم: «چرا اونا هنوز براش هدیه می­‌فرستن؟ این اتفاق مال یه سالِ پیشه!»

مامان من را روی زمین گذاشت و در فِر را باز کرد تا ببیند شیرینی­‌ها پخته‌­اند یا نه. بوی اون‌­ها عالی بود. مامان گفت: «می­‌دونم...»

پرسیدم: «بعدم این ­که چرا عمو جان دیگه خونه نمیاد؟»

مامان لبش را گاز گرفت و گفت: «یه شیرینی می‌­خوری اِمی؟»

گفتم: «بله. چرا مامان؟»

مامان گفت: «بعضی­ وقت­‌ها آدم­‌ها فقط...»

گفتم: «خاله جولی و عمو جان می‌­خوان از هم جدا بشن؟ به خاطر کایرا؟»

مامان گفت: «نه. این مسئله هیچ ربطی به کایرا نداره. اینو یادت بمونه خانوم جوان! نمی­‌خوام کاری کنی که اون بیشتر از اینی که الان هست سردرگم بشه!»

من شیرینی­‌ام را تمام کردم. کایرا سردرگم نبود. اون فقط یک بچه‌­ی نِق نِقو و باربی‌پرست بود و من ازش نفرت داشتم. دیگه دلم نمی­‌خواست اون دختر­خاله‌­ی من باشد.

به هر حال رفتن توی یک سفینه‌­ی فضاییِ احمقانه چه لطفی داشت؟ هیچی. اون حتا نمی­‌توانست چیزی به یاد بیاورد!

مامان دست­‌هایش را روی صورتش گذاشت.

 

                                        ۲۰۰۸

 

صدای پچ پچ سراسر سالن غذاخوری را پر کرد: «خودشه ... اونه ... اونه.»

اه، لعنتی. سرم را دولا کردم تا شیرم را بخورم. تا پارسال توی غذاخوری نوشابه­‌های گازدار و کوکاکولا م‌ی­دادند. ربات‌­های دوره­ گردی هم بودند که آب­نبات و چیپس می‌­فروختند، اما مدیر جدید مدرسه همه‌­ی این­‌ها را از مدرسه بیرون برده بود. او یک حرامزاده‌­ی واقعی است. پدر می­‌گفت او طرف­دار طرحِ «پاک­سازی آمریکا» است، همان طرحی که رئیس­ جمهور جدید قصد دارد آن را به زور در حلقوم‌مان فرو کند. با این فرق که پدر از کلمه­‌ی «زور» استفاده نمی­‌کرد، چون او هم مثل همه­‌ی پدر و مادرهایی که در انجمن اولیای دبیرستان کارتر فالز[4] عضو هستند، این ایده را می­‌پسندد. نظارت بر بچه‌­ها. لباس‌­های یک­ جور در مدرسه. نیایش سر میز. شرکت در یک کلاس اجباری در مورد شهروندی. اخراج شدن به خاطر هر چیز، البته غیر از نفس کشیدن. خلاصه که یک مشت چرت و پرت.

جک[5] گفت: «اون خودشه، من عکسشو تو اینترنت دیدم.»

هانا[6] گفت: «به نظر شما وقتی بچه بود واقعاً توی اون سفینه باهاش چی کار کردن؟»

اَنجی[7] نخودی خندید و لبش را لیسید. ذهن او به معنای واقعی کلمه مریض و منحرف است. کارتر[8] که عضو تیم فوتبال مدرسه­ است و همیشه می­‌خواهد برای همه شیرین شود، گفت: «به ما هیچ ربطی نداره. اون موقع اون فقط یه بچه­‌ی کوچولو بوده.»

اَنجی پوزخندی زد و گفت: «خب که چی؟  تاحالا اسم بچه‌­بازها رو نشنیدی؟»

هانا گفت: «آدم‌فضایی­‌های بچه­‌باز؟ اَنجی، بزرگ شو!»

جک گفت: «اون یک جورهایی بامزه است.»

اَنجی که هنوز داشت پوزخند می­‌زد، گفت: «من فکر می‌­کردم تو یه دوست‌دختر باکره می­خوای جک.»

کارتر گفت: «دست از سرش بردارین. ناسلامتی اون تازه اومده این­‌جا.»

من کایرا را تماشا می­‌کردم که با گام­‌هایی نامطئن به سمت میزهای غذاخوری حرکت می‌­کرد. دستگاه‌های کنترل همه را زیر نظر گرفته بودند. ما همه‌­جا دستگاه کنترل داریم، درست مثل خیابان­‌ها که سرتاسرشان را گارد ملی پوشانده است. عواقبِ پاک­سازی آمریکا، کثافت عوضی! کایرا چشمانش را هم کشید؛ او نزدیک­بینی دارد و دوست ندارد لنزهای طبی­‌اش را بگذارد چون می­‌گوید آن­‌ها چشمانش را به خارش می­‌اندازند. من بیشتر به سمت شیرم دولا شدم.

اَنجی گفت: «یه نفر به من گفت که کایرا لاندِن[9] دخترخاله­‌ی توئه.»

ناگهان همه‌­ی سرها به سمت من چرخیدند. لعنت به این اَنجیِ عوضی! این را از کجا شنیده بود؟ مامانم به من قول داده بود احدی در مدرسه این را نخواهد فهمید و کایرا هم چیزی به کسی نخواهد گفت! مامان و بابا گفته بودند که او و خاله جولی قصد اسباب­‌کشی دارند، چون از بعد طلاق، خاله جولی اوقات بدی را می­‌گذراند و نیاز داشت که جایی نزدیکی خواهرش زندگی کند، و من هم باید این را درک می­‌کردم. خب، من یک جورهایی این را درک می­‌کردم اما نه اگر کایرا همه چیز را خراب می­‌کرد. این­‌جا مدرسه­‌ی من بود، نه او، من وقت خیلی زیادی را صرف کرده بودم که بتوانم وارد بهترین اکیپ مدرسه بشوم، همان اکیپی که سال اول دبیرستان هنوز عضوش نشده بودم، حالا هم اجازه نمی­‌دادم که یک دخترخاله‌­ی مشهور و رقت­‌انگیز همه چیز را تباه کند. او حتا نمی­‌توانست برقصد!

جک گفت: «کایرا لاندن دخترخاله‌­ی توئه اِمی؟ واقعاً؟»

من گفتم: «البته که نه!»

اَنجی گفت: «اما من چیز دیگه­‌ای شنیدم.»

کارتر گفت: «اَنجی این شایعه نیست؟ ای نطوری به دیگران صدمه می‌­زنی.»

اَنجی: «خدایا! کارتر، تو هیچ‌وقت بی­‌خیال نمی­شی؟ پیامبر اعظم!»

کارتر قرمز شد. هانا که بدون این­ که کارتر بداند به او علاقه­‌مند بود گفت: «خیلی خوبه که بعضی از آدم‌ها حداقل سعی خودشونو می­‌کنن که با دیگران مهربون باشن.»

اَنجی گفت: «سرت به کار خودت باشه، هانا.»

نگاهی بین جک و هانا رد و بدل شد. این دو نفر بودند که در این اکیپ و اکیپ­‌های دیگر حرف اول را می­‌زدند. اَنجی ای ن­قدر احمق بود که این را تشخیص نمی­‌داد و نمی­‌دانست که کم ­کم با تیپا از گروه بیرونش خواهند کرد. من دلم اصلاً برای او نمی­‌سوزد. با این­ که طرد شدن از گروه اتفاق خیلی وحشتناکی است، اما به نظر من او حقش است. وقتی به تنهایی از راهروهای مدرسه می­‌گذری، هیچ­کس مستقیماً به تو نگاه نمی­‌کند، و همه پشت سرت به تو می­‌خندند چون تو حتا قادر نیستی دوست­‌های خودت را نگه داری. با همه‌­ی این­‌ها، باز هم حقش است که همچین بلایی سرش بیاید.

هانا مستقیماً، با همان نگاهی که جک اسمش را «نگاه موشکافانه‌­ی پلیسی» گذاشته است، به من نگاه کرد و گفت: «اِمی ... کایرا لاندن دخترخاله‌­ی توئه؟»

کایرا به تنهایی در انتهای یک میز نشست. جمعی از بچه­‌های مارموز مدرسه که آزمایشگاهِ واقعیت مجازی را اداره می­‌کنند، در انتهای دیگر همان میز نشستند و با این­ که به ظاهر نمی­‌خندیدند، به مسخره کردن وی پرداختند. من الئنور مورفی[10] را دیدم، دختری که با این­ که سال اول بود، در جشنواره­‌ی واقعیت مجازی به عنوان ملکه­‌ی این آزمایشگاه انتخاب شده بود، او با خونسری کامل، چشم در چشم کایرا نگاهی طولانی به او انداخت و بعد به طور اهانت‌آمیزی از او روی برگرداند.

من گفتم: «نه، من که بهتون گفتم. اون دخترخاله­‌ی من نیست. در واقع من حتا تا به حال اونو ندیده بودم.»

               

                                        ۲۰۱۸

من با ناباوری به خانه‌­ی ییلاقی خیره شدم. به گاردها نگاه نمی­‌کردم- جدیداً هر محلی که متعلق به ثروتمندان باشد را نگهبان می‌گذارند، ما ملتی همه دشمن‌پندار هستیم، شاید این موضوع بدون دلیل نیست. به نظر نمی‌رسد کسی بتواند حریف تروریست‌های دیوانه و وطن‌پرست‌های شبه نظامی مدرسه نرفته و طرفدارای برتری نژادی سفید‌ها و سیاه‌کش‌ها بشود. تازه همه‌ی این‌ها یک طرف و گروه‌های جنایتکار سازمان‌یافته و باندهای موادفروشی و قاچاقچی‌ها هم یک طرف. این وسط واکنش دولت هم البته کمی خنده دار است. که شامل راهی کردن همه‌ی نوزده ساله‌های کشور به صورت پلیس مخفی به خیابان‌هاست؛ البته غیر از آن دسته از نوزده ساله­‌هایی که از قبل به عنوان تروریست­‌های دیوانه، شبه نظامی­‌های مدرسه نرفته، سفیدپوست‌­های خودبرترپندار و... شناخته شده­‌اند. باقی ما می‌­توانیم به زندگی معمولمان ادامه بدهیم.

بله، این وجود گاردهای ملی نبود که مرا غافل‌گیر کرد، بلکه خانه­‌ی ییلاقی بود. این خانه یک نمونه­‌ی کوچک و تقلید شده از یک قلعه‌­ی ممنوعه­‌ی شهری بود، در ایالت مینه‌سوتا.

رئیس گاردها، جلوی مرا که مشغول دید زدن سقف انحنادار، گذرگاه­‌های طلاکاری شده و نیایش‌گاه هشت ضلعی[11] بودم، گرفت و گفت: «کارت شناسایی لطفاً.»

من خودم را جمع و جور کردم و با نگاهی که می‌­خواستم عطش دلم را پنهان کنم و حرفه­‌ای به نظر برسم، به او نگاه کردم. البته من تشنه بودم. اما نمی­‌خواستم حتا کایرا این را بفهمد.

من با لحنی رسمی گفتم: «من دخترخاله­‌ی خانم لاندن هستم، اِمی پارکر[12]. خانم لاندن منتظر من هستند.»

بی‌خیال زبان غیر قابل فهم چینی! گارد طوری به من نگاه کرد که انگار با زبان اویغوری[13] گفته بودم که من یک مسلمان ترک‌­تبار هستم. مرا وارسی و کارت شناسایی­‌ام را بازرسی کرد، سپس دستگاه کامپیوتری­‌ای را روشن و با آن شبکیه­‌ی چشمم را اسکن نمود. از میان دستگاه ردیاب­ فلزی­جات، دستگاه ردیاب مواد منفجره و دستگاه ردیابِ ردیاب عبور کردم. او سراسر بدنم را به منظور کاویدن و نه دست­مالی کردن با دست گشت. در نهایت اجازه­‌ی ورود از دروازه‌­ی داخلی به من داده شد و  من را که از میان طاق‌­نمایی که نقش تعدادی اژدها و طاووسِ ناهماهنگ رویش حکاکی شده بود می­‌گذشتم، با دقت نگاه می‌کرد.

در آن سوی طاق­‌نما، کایرا در حیاط منتظر من بود. او با لباسی یک‌سره و به رنگ آبیِ تند که روی حاشیه‌­اش دو ردیف آینه‌­های ریز دوخته شده بود، در مقابلم ایستاده بود. موهایش را به رنگ طلایی روشن در آورده و آن­‌ها را مثل مدل موی نامتقارن و شیکی که تازگی­‌ها توسط آن مانکن اینترنتی آلمانی، بریجیت[14] باب شده بود، کوتاه کرده بود. از یک نقطه ­نظر، او در آن حیاط که با  درخت­‌های آلوی به شکوفه نشسته، کاشته شده در گلدان­‌های چینی و  یک حوض پر از ماهی­ کپورهای طلایی به سبک چینی تزیین شده بود، به طرزی مسخره و بیگانه جلوه می­‌کرد. در واقع نقطه­ نظر این بود که من چرا آن­‌جا بودم. هشت سالی بود که ما یکدیگر را ملاقات نکرده بودیم.

کایرا با صدای آرام و خس‌خسی خود گفت: «سلام اِمی.»

من گفتم: «سلام کایرا. متشکرم که قبول کردی منو ببینی.»

او گفت: «باعث افتخاره.»

آیا در حرفش لحن تمسخر وجود داشت؟ به احتمال زیاد. اگر این­ طور بود، من خوب متوجه­‌اش شدم. گفتم: «خاله جولی چطوره؟»

او گفت: «هیچ خبری ندارم. اون نمی­‌خواد هیچ ارتباطی با من داشته باشه.»

چشم­‌های من از تعجب گشاد شدند. من این را نمی­‌دانستم. باید می­‌دانستم. یک خبرنگار حرفه‌­ای باید کارش را خوب انجام دهد. کایرا به من لبخند زد و این ­بار ردخور نداشت که در لبخندش آمیزه­‌ای از تمسخر نهفته بود. من خودم قدم در این راه گذاشته بودم و آه خدایا، نمی­‌توانستم این مصاحبه را از دست بدهم. شغلم به این مصاحبه وابسته بود. همه­‌ی کارمندهای دیگر دست از پا درازتر برگشته بودند و وقتی من با ناامیدی برخاسته از ترس به پُل[15] گفتم که کایرا لاندن دختر خاله­‌ی­ من است. م‌ی­دونم که به سینه­‌ی همه دست رد زده است، اما شاید...، او برای این حرف من را از وسط به دو نیم تقسیم نکرد.

کایرا گفت: «بشین اِمی. می­‌شه شروع کنیم؟ یه بار دیگه بگو واسه کدوم مجله چیز می‌­نویسی؟»

گفتم: «برای تایمز[16]، به صورت اینترنتی.»

کایرا: «آها، آره. خب، چی می­‌خوای بدونی؟»

من: «فکر کردم بهتر باشه از یه کم عقب‌­تر شروع کنیم. چطوری با ژنرال چوو[17] آشنا شدی؟»

کایرا: «تو یه مهمونی.»

 انگار خودش نمی­‌خواست ادامه حرفش را بزند، پس من پرسیدم: «اوه. این مهمونی کجا برقرار شده بود؟»

کایرا یک پایش را روی پای دیگر گذاشت. پارچه­‌ی گران‌قیمت و آبی لباسش به طرز برازنده­‌ای چین انداخت. او آن ­قدر محشر شده بود که به این فکر کردم که شاید جراحی زیبایی انجام داده باشد. اما بعد یادم آمد که او همیشه این­ طور زیبا بوده است، حتا موقعی که ده سال بیشتر سن نداشت و به عنوان مشهورترین دختر کوچولوی دنیا از ورای تلویزیون فکسنی شانزده سال پیش با سردرگمی پلک می­زد. دوربین روبوتیک من از کنارم حرکت و از بهترین زاویه‌ها شروع به فیلم گرفتن از ما کرد.

کایرا نام یک میزبان زنِ واشنگتونی را برد که من او را فقط در برنامه­‌های اجتماعی دیده بودم. او گفت: «این مهمونی در خونه­‌ی کارول پِرز[18] برگزار شد. من با کارول تو دانشگاه یِیل آشنا شدم، تو این دانشگاه من با خیلی‌­ها آشنایی به هم زدم.»

بله، همین طور بود. کایرا بعد از رفتن به دانشگاه، خجالت برخاسته از اتفاقی که در سن ده سالگی‌مان برایش اتفاق افتاده بود را به دست فراموشی سپرده بود. او به چیزی مثل یک نمایش عالی - ما دوست­‌های مشترکی داشتیم - تبدیل شده بود که در عین رسوایی، رازی نهفته در خود پنهان داشت. کایرا خیلی زیرکانه به مردم یادآور شده بود که این تجربه­، تجربه‌­ای خاص بوده است که از بین همه­‌ی انسان­‌ها فقط خود تجربه‌­اش کرده بود، تجربه‌­ای بی­‌همتا و تک که تا به حال نظیرش دیده نشده، و دیگر این­ که اظهار داشته بود که دوست ندارد در این مورد با کسی حرف بزند، بله، این حقیقت داشت که او هیپنوتیزم را به جان خریده و ممکن بود به یاد بیاورد که در حقیقت چه اتفاقی برایش رخ داده است...

در سال اول دانشگاه، او «به خاطر آورد.» همراه با خجالتی دلربا، چیزی را به یاد آورد که دیگران را از انگ زدن به او به عنوان یک دیوانه بازمی‌داشت. او گفته بود که آدم فضایی­‌ها جثه­‌های کوچکی داشته و دوپا بودند، چیزی مثل یک کلاه­خود روی سر کایرا گذاشته بودند و در حالی که خودشان واکنش­‌های کایرا را ثبت می­‌کردند، کایرا تصاویری سه‌بُعدی تماشا می­‌کرد.... نه، او به طور دقیق یادش نمی­‌آمد چه تصاویری. البته هنوز نه.

دانشگاه یِیل، این داستان را رو هوا زد. روشن­‌فکرها، مخصوصاً از نوع سیاست­مدارهایشان، اهداف آدم فضایی‌­ها در رابطه با وضعیت سیاسی آینده­‌ی ایالات متحده­ی امریکا را مورد بحث قرار دادند. استعداد­ دانشجوهای دوره‌­ی مقدماتی[19] و به ظاهر هنردوست تحریک شد. سوسیالیست­‌ها به این نتیجه رسیدند که کایرا لاندن می­‌تواند عضو جالب توجهی در حزبشان باشد. و این ­طور شد که او به آن­‌ها پیوست.

کایرا ادامه داد: «مهمونی کارول در خونه‌­ای که در ویرجینیا داشتند برگزار شد، دیپلمات‌­ها، دورگه­‌های آسیایی-اروپایی و آدم­‌های همیشگی اون‌جا بودن. من و چان­فو[20] اون‌جا به هم معرفی شدیم و جفتمون همون موقع فهمیدیم که این آشنایی قراره به جایی فراتر بره.»

من با دقت به او نگاه کردم. واقعاً در این حد ساده و خام بود؟ چان­فو چوو از قبل دو معشوقه­‌ی آمریکایی داشت. قوم هان[21]، حزب چوو و ایالات متحده­‌ی امریکا با یکدیگر هم‌­پیمان شده و در مبارزه علیه تروریست­‌هایی که از قمست غربی چین - مسلمانان ترک­‌تبار و اویغور زبان - به پاخاسته­ بودند و به منظور استقلال‌طلبی باعث ایجاد هرج و مرج در چین شده­ بودند، با یکدیگر همکاری می­‌کردند. بدون شک اویغورها شکست می­‌خوردند. همه، حتا خود اویغورها هم این را می­‌دانستند. اما تا موقعی که شکست خوردند، در پکن و شانگهای و سان­فرانسیسکو و لندن بمب منفجر کردند، اغلب این بمب­‌ها را در مذاکرات مهم ارزی و بیانیه‌­های بلندمرتبه­‌ی سیاسی منفجر می­‌کردند و گاهی، به نظر می‌­رسید از سر ناامیدی و عدم امکان رسیدن به هدفشان، این کار را انجام می­‌دادند. تن دیپلمات­‌ها از دیدن این کشت و کشتارها، حتا در چنین سده‌­ای که به خون و خون­ریزی عادت داشت، می­‌لرزید. ژنرال چوو در رابطه با همه­‌ی این وضیعت‌­ها با تجربه و کارکشته بود. خبرنگارهایی مثل من که مثل خر کار می­‌کنند، نمی­‌توانند در اطلاعات محرمانه‌­ای مثل این سرک بکشند، اما شایعه‌­هایی سر زبان­‌ها افتاده بود که ژنرال چوو را با عملیات سرسختانه‌­ای مرتبط می­‌کرد. او خانه‌­ای در ایالت مینه‌سوتا داشت و هنوز هم دارد، چون از این خانه، می­‌توانست به راحتی به موشک‌­هایی که قادرند از قطب بپرند، دسترسی داشته باشد.

و کایرا فکر می­‌کرد رابطه­ی عاشقانه­‌ی «خاصی» بینشان وجود دارد؟

در کمال ناباوری به نظر می­‌رسید که همین طور است. وقتی در مورد ملاقاتش با چوو و زندگی­‌اش با او صحبت می‌کرد، هیچ‌گونه تمسخر، شک و آشفتگی در صدایش حس نکردم. هیچ چیزی که نشان‌دهنده­‌ی شرمندگی­‌اش باشد در لحنش نبود. اما به عصبانیتش پی بردم، و این جالب ­توجه­ترین چیزی بود که در رفتارش وجود داشت. او از چه کسی عصبانی بود؟ از چوو؟ از مادرش، همان زن مقرراتی و بی عیب و نقصی که نمی­‌خواست او را ببیند؟ از آدم فضایی­‌ها؟ از سرنوشت؟

وقتی زمان سؤال­های سیاسی می­‌رسید، حرف را عوض می­‌کرد: «کایرا، آیا تو با روشی که متحدان چینی-آمریکایی در پیش گرفتند موافقی؟»

با خنده­‌ای مستانه مخلوط با عصبانیت جواب داد: «من با روشی که زندگی­م داره پیش می‌­ره موافقم.»

ما از همه­‌ی خانه­‌ی ییلاقی دیدن کردیم و او به من این اجازه را داد که از همه­ جا عکس بیاندازم، حتی از اتاق خوابشان. اتاقی تزیین شده با یک تختخواب بزرگ طاق­دار، چند صندوقچه‌­ی نقش­دار و تعدادی کوزه­‌ی دهان‌گشاد که پر بودند از شکوفه­‌های درخت آلو. به نظر می­‌رسید چوو یا یک متخصص علوم روابط عمومی،به این نتیجه رسیده بودند که شریک زندگی یک دولت­‌مرد چینی، نه باید خیلی ساده و بی­ تجملات باشد، نه زیادی آمریکایی. حتا با این­ که کایرا فردی آینده‌­نگر بود، گذشته­‌ی چین به وجود او مدیون بود - این همان پیامی بود که من قصد داشتم آشکارش کنم. من همه ­­چیز را ثبت کردم. موقعی که هر دو مشغول گشتن در خانه بودیم، کایرا هیچ­ چیز نگفت، اغلب حتا به من نگاه هم نمی­‌کرد. در مقابل آیینه‌­ی پرنقش و نگاری موهایش را شانه زد، با وسایلش ور رفت، سپس نشست و به فکر فرو رفت. انگار از یاد برده بود که من آن­‌جا هستم.

فقط وقتی که من را به سمت دروازه بدرقه می‌­کرد سکوت را شکست. ناگهان با لحنی تند گفت: «اِمی... موقعی که تو دبیرستان کارتر فالز بودیم رو یادته؟ جشنواره‌­ای که تو آزمایشگاه واقعیت مجازی گرفته شده بود؟»

من با احتیاط جواب دادم: «آره،»

کایرا گفت: «من و تو و دوست­‌پسرهامون توی اتاق جنگلی بودیم. یه مبارزه­‌ی مجازی پرتاب نارگیل بود. من یه نارگیل به سمتت انداختم، خورد بهت، اما تو جوری وانمود کردی که انگار حتا اونو ندیدی.»

گفتم: «آره» از بین همه‌­ی آن کارهای وحشتناک، رنج‌­آور و ظالمانه‌­ای که من در دوران نوجوانی با او کرده بودم، داشت این یکی را یادآوری می‌­کرد.

او گفت: «اما تو اونو دیدی، تو می‌­دونستی که من اون­جام.»

گفتم: «آره. منو ببخش، کایرا.»

او گفت: «مهم نیست.» و با چنان لبخند جذابی جوابم را داد که به طور ناگهانی به این پی بردم که عصبانیت او چه کسی را هدف گرفته است. فهمیدم که او به خاطر نسبت­‌های فامیلی، یا به دلیل نشان دادن برتری موقعیت­‌های خانوادگی یا هر چیز دیگری اجازه­‌ی صورت گرفتن این مصاحبه را نداده بود، اما به طور قطع او از من عصبانی بود. و همیشه هم خواهد بود.

با حس عذاب وجدان شدیدی دوباره گفتم: «منو ببخش.» کایرا بدون این­ که جوابی بدهد، به همین بسنده کرد که برگردد و به سمت شهر ممنوعه­‌ی کوچکش برود.

 

داستان من با موفقیت بزرگی روبه‌رو شد. مجله­ی تایمز آن را در یک نمودگر تخت، یک نمودگر سه‌بُعدی و یک صفحه‌­ی واقعیت مجازی به نمایش گذاشت، و طولی نکشید که میزان تبادل اطلاعاتی آن به جدول پرفروش­ترین­‌ها رسید. این برای اولین بار بود که کسی موفق شده بود به حصار چوو راه یابد، دوست­‌دختر آمریکاییِ یک ژنرال مرموز را ببیند و از نزدیک شاهد سبک زندگی­‌ای از این نوع باشد. رودررویی اسرارآمیز کایرا با آدم‌فضایی­‌ها در شانزده سال پیش، به این موضوع جذابیت خاصی بخشیده بود. حتا آن دسته از کسانی که از داستان آدم‌فضایی­‌ها بیزار بودند – و تعداد زیادی از آدم­‌ها بودند که این داستان را وابسته به استثمار، غیر اخلاقی، نابهنجار، وابسته به نشانه­‌های بیماری و این و آن می­‌دانستند - مصاحبه­‌ی من را مورد توجه قرار دادند. نرم‌­افزار پیام‌رسان من در اثر ازدحام پیام‌های تبریک، پیام­‌های منتقدانه و درخواست­‌های شغلی متعدد تقریباً از کار افتاد.

روز بعد، کایرا لاندن یک مصاحبه‌­ی مطبوعاتی ترتیب داد. او همه چیز را انکار کرد. گفت من در خانه­‌ی ییلاقی چوو پذیرفته شده بودم، بله، اما فقط به عنوان یک فامیل و فقط به صرف چای. گفت قرار بر این بود که من هیچ چیزی را ضبط نکنم. گفت من مرتکب خلاف شده و همه چیز را مخفیانه ضبط کرده بودم و علاوه بر این­ ها، روابط بین آمریکا و چین را به خطر انداخته بودم. در هنگام گفتن این حرف­‌ها، اشک در چشمان کایرا جمع شده بود. سفارت چین اتهامی عمومی و شدید منتشر نمود. وزارت‌خانه‌­ی ایالات متحده نیز هیچ دل خوشی از این قضیه نداشت.

مجله­‌ی تایمز من را اخراج کرد.

دسته‌گل­‌هایی که دیروز برایم فرستاده شده بودند، هنوز دور و اطرافم بودند و من در حالی که در آپارتمان خود ایستاده بودم، خیره به جایی نامشخص ماتم برده بود. رایحه‌­ی نفرت­‌انگیز گل­‌ها حالم را به هم می‌زد. فکرها و ایده­‌های احمقانه و وحشیانه­‌ای در سرم آشوب به پا کرده بودند. می­‌توانستم شکایت کنم. می‌توانستم خودکشی کنم. مغز کایرا واقعاً توسط آدم‌فضایی­‌ها دست‌کاری شده بود. او دیگر انسان نبود، بلکه تصویری وحشتناک و خیالی از یک انسان بود، و این وظیفه­‌ی من بود که دست او را رو کنم.

همه­‌ی فکرهایم احمقانه بود. فقط یکی از آن­‌ها حقیقت داشت.

بعد از این همه سال، کایرا راهی پیدا کرده بود تا از من انتقام بگیرد.

 

                                        ۲۰۲۸

در دومین سال از جنگ، آدم‌فضایی­‌ها برگشتند.

این را دیوید[22] وقتی که داشتم بچه را در سینک ظرفشویی حمام می­‌کردم، به من گفت. دوقلو­ها، لوسی[23] و لیم[24]، مثل یک جفت پیک مرگ دور آپارتمان کوچک می­‌دویدند و جیغ و داد می­‌کردند. خانه­‌مان یک آپارتمان فکسنی کثیف بود اما، فاصله­‌اش از محل کار دیوید زیاد نبود و ما شانس آورده بودیم که توانسته بودیم این­‌جا را گیر بیاوریم. مخصوصاً در این دوران جنگ.

«اون تلسکوپه تصویر یه سفینه­‌ی فضایی رو گرفته که داره به سمت زمین میاد.» دیوید این جمله‌­ی هیجان­‌انگیز را با بی­‌تفاوتی، یعنی با همان حالتی که تازگی­‌ها با من صحبت می‌­کند، گفت. بعد از دو هفته، این اولین بار بود که او سر صحبت را با من باز می­‌کرد.

دستم روی بدن صابونی رابین[25]  لیز خورد و او را محکم­‌تر گرفتم، به دیوید خیره شدم و گفتم: «کِی... چطوری...»

با همان بهانه­‌گیری افراطی و بی­‌تفاوتی­‌ای که این روزها به هر چه که من می­‌گفتم، نسبت می­‌داد، گفت: «اِمی، چقدر خوب می­‌شد اگه می­‌تونستی یه جمله­ رو کامل بگی.» اوضاع همیشه این­ طور نبود. دیوید هیچ‌وقت این­ گونه نبود. افسردگی، دکترش این را به من گفته بود، متأسفانه داروهایی که الان داریم، به دردش نمی‌خورن. خب، عالیه، پس دیوید افسرگی دارد. همه­‌ی مردم کشور افسردگی داشتند. همچنین همه از این حمله­‌های غیر قابل پیش­بینی بیولو­ژیکی، بمب­‌های کوارکی[26] و بمب­‌های الکترومغناطیسی که به نظر می­‌رسید بدون نقشه­‌ی قبلی بر سرمان فرود می‌آیند، تا حد مرگ می­‌ترسند و نگران­‌اند. همه­‌ی ما افسرده هستیم، اما همه‌­مان این افسردگی و ناراحتی را بر سر کسانی که همراهشان زندگی می‌­کنیم، خالی نمی­‌کنیم.

من با متانت تمام جواب دادم: «اون تلسکوپه کِی تصویر اون سفینه­‌ی فضایی رو گرفته، و این­ که آیا به نظر دانشمندا این همون سفینه­‌ای هست که تو جولای سال ۲۰۰۲ به زمین اومده بود؟»

«دیروز. آره. تو هم به جای این­ که این طوری وسط وظیفه‌­ی مادری­ت لنگ در هوا بمونی، بهتره یا رابین رو حموم کنی یا کلاً بی­‌خیال حموم کردنش بشی.» او این را گفت و از آشپزخانه بیرون رفت.

من رابین را زیر شیر آب گرفتم، او را میان یک حوله­‌ی بزرگ و کهنه پیچاندم و بعد او را روی زمین گذاشتم. او به من خندید؛ چه بچه­‌ی شیرینی بود. با عجله دو شیرینی کوکی به لوسی و لیم دادم و بعد شبکه­‌ی جهانی را روشن کردم. پیکره­‌ی شیپورنواز، پیکره‌­ای که یک نفر آن را طراحی کرده بود تا خیلی زیرزیرکی، تماشاچیان را به یاد اَب لینکلنِ[27] درست‌کار بیندازد، درست وسط نمودگر ظاهر شد و با چیزی مثل یک سکانس از قبل فیلم­برداری شده توسط رسانه­‌ها­ی منسوخ شده­‌ی کشوری که تا به حال بایگانی شده بود، در هم آمیخت.

تصویر سفینه‌­ی فضایی کوچک و سربی رنگ در میدان بازی با گاومیش عمو جان در بیست و پنج سال پیش نشان داده شد، و کایرا که حالتی سردرگم بر صورتش نشسته بود، به سوی آن می‌­رفت. خدایا، آن موقع او فقط یکی دو سال از لوسی و لیم بزرگ‌­تر بوده است. سپس سفینه­‌ی فضایی با عبور از کنار هلی­کوپتر نظامی ارتفاع گرفت و بالا رفت. در آن زمان، هیچ تلسکوپ یا ماهواره­‌ای تصویر آن یکی سفینه­‌ی بزرگ­‌تر که مدام می‌رفت و می­‌آمد را نگرفته بود... امروزه یا تکنولوژی ما پیشرفت کرده بود، یا آدم فضایی­‌ها نقشه­‌ی دیگری در سر داشتند. در حال حاضر، نمودگر عکس­‌هایی از همان تلسکوپی که من و دیوید در موردش حرف م‌ی­زدیم را نشان داد، که البته مثل یک نقطه به نظر می‌رسید، تا این که کامپیوترها فاصله­‌ی دید را کم­تر کردند، دورش نمودارهای فنی رسم کردند و بعد به طرزی هنرمندانه شروع به ارائه دادن تصاویرهای مختلف و مجازی­ای از زاویه­‌ها، مسیرهای فضایی و حدس و قیاس­‌ها نمودند. درحالی که آبراهام[28] لینکلن با آن صدای غم‌زده­ که سعی می‌­کرد آن را شاد نشان دهد، شروع به سخنرانی کرد، من متوجه شدم که مسیر سفینه مثل دفعه‌­ی قبل، به سمت همان گاوداری می­‌رود - البته، این اتفاق نیافتاد - و تا سیزده ساعت و هفت دقیقه­‌ی دیگر به زمین می‌رسد.

یک ژنرال چینی روی آنتن آمد، و با ترجمه­‌ی زبان چینی اعلام کرد که چین آماده است تا به آن مهاجم مزاحم شلیک کند.

لوسی جیغ کشید: «مامان، شیرینیم تموم شد.»

گفتم: «الان کار دارم عزیزم.»

گفت: «اما لیم هنوز شیرینی داره و با من تقسیم نمی‌­کنه.»

گفتم: «یه دقیقه دیگه میام.»

گفت: «اما ماااماان ... »

شبکه‌­ی جهانی ناگهان از کار افتاد. اینترنت!

صدای وحشت­‌زده، آرام و شوک‌زده‌­ی لیم که فقط کمی آرام­‌تر از صدای خواهرش بود، به گوش رسید.

او گفت: «مامان، داره صدای آژیر خطر می­‌یاد.»

 

سه روز آشوب و هرج و مرج. هیچ‌وقت باور نمی­‌کردم که وحشت – آن هم از نوع شورش­‌های قرون وسطایی، کاملاً خارج از کنترل، وحشت در حد مرگ - بتواند در آمریکا، در شهرهای نامشخصی مثل راچستر[29] اتفاق بیافتد. بله، شورش­‌های دوره­‌ای­ از نوع شورش‌­های نژادی در آتلانتا یا چپاول­­­گری­‌های وحشیانه در نیویورک و حتا تشنج‌­هایی حاکی از فشار جنگ در سان­فرانسیسکو اتفاق افتاده بود اما گارد­های ملی سریعاً آن‌ها را در نطفه­، در مکان­‌هایی که درشان وحشی­‌گری جزیی از زندگی بود، خفه می­‌کردند. اما این وحشت، در ماه سرد فوریه، همه‌­ی شهر – راچستر - را فرا گرفته بود و هنگامی که پوشش خبری یک سایت خبری در اینترنت پخش شد، معلوم شد که این شورش، از نوع فرا راستینی است. این‌­جا قرار بود آمریکا باشد.

سرِ مردم، در ملأ عام و در محوطه­‌ی بی­‌درخت موزه‌­ی هنر زده می­‌شد، و نفس­‌هایشان، یک ثانیه قبل از این­ که خونِ برخاسته از سر­های بریده­‌شان به طرف دوربین بپاشد، در این هوای سرد زمستانی بخار می­‌کرد. هیچکس نمی­دانست آن‌ها به چه دلیل اعدام می­‌شوند، البته اگر واقعا دلیلی وجود داشت. ساختمان­‌هایی که گارد­های ملی تا به حال از آن­‌ها در مقابل بمب­‌گذاری­های تروریست­‌های چینی محافظت می­‌کردند، حالا توسط آمریکایی‌­های از پا درآمده و غیر قابل کنترل بمب­‌گذاری می­‌شدند. به هر کسی که دو رگه­‌ی آمریکایی-چینی بود، یا به نظر می­‌رسید باشد، یا شایعه شده بود که هست، چنان وحشیانه حمله می‌­شد که قرن چهاردهم را رو سفید می­‌کرد. یک کودک مرده­‌ی لت و پار شده در طبقه‌­ی چهارم پله­‌های اضطراری ما انداخته شده و سه روز تمام همان­جا ماند و طعمه­‌ی کلاغ­ها شد.

من بچه­‌ها را در حمام، در جایی که هیچ پنجره­‌ای وجود نداشت که شیشه­‌هایش در اثر انفجار خرد شده یا بیرون دیده شود، نگه داشتم. برق­‌ها رفت، دوباره آمد و دوباره رفت، چه بهتر. سیستم گرم­سازی خانه از کار افتاد. دیوید در هال و در کنار پنجره ایستاده بود تا اگر ساختمان دچار آتش­سوزی شد، در حالی که هیچ چاره‌ی دیگری نداشتیم، آن را تخلیه کنیم. حتا در این اوضاع و احوال وحشتناک، مرا مورد بازخواست و شماتت قرار داد و گفت: «اِمی اگه غذاهای بیشتری جمع کرده بودی، شاید دیگه بچه­‌ها مجبور نمی­شدن سِرِآل بخورن. هیچ‌وقت نتونستی درست و حسابی آروم و ساکت نگهشون داری.»

آروم و ساکت. کلاغ­‌ها چشم­های بچه‌­ی روی پله­‌های اضطراری را از حدقه درآوردند.

وقتی لوسی، لیم و رابین بالاخره خوابشان برد، من رادیو را روشن کردم. شورش­‌ها داشتند از کنترل خارج می­‌شدند. نه، نباید این اتفاق بیافتد. رئیس‌جمهور مرده بود. نه، او نباید بمیرد. رئیس‌جمهور اعلام فعالیت نظامی کرده بود. اسلحه‌­های عظیم بیولوژیکی در نیویورک به کار انداخته شده بودند. نه، در لندن. نه، در پکن. چینی­‌ها در این حمله­‌ها دست داشتند. اما نه، چینی‌ها خودشان شورش­‌های بدتری از شورش­‌های ما داشتند، شورش­‌های در حال حاضرشان، با جنگ داخلی پیشین‌شان درهم آمیخته شده بود. همین جنگ داخلی در چین بود که سه سال پیش همبستگی بین آمریکا و چین را از بین برده بود. و بعد در میان همین آشوب‌­های داخلی‌ای که برایشان پیش آمد، به آلاسکا حمله بردند. حتا شبکه‌­ی هوشمند داخلی هم هیچ‌وقت نفهمید چه کسی با حمل موش به درون شهر آنکورج باعث شیوع طاعون شد. اما کاخ سفید اعلام کرد که اضافات چین آن‌قدر زیاد شده است که دیگر دنیای غرب قادر به تحمل آن نیست.

من نمی­‌دانستم این اضافات چطور ممکن است از اینی که هست، بدتر شود.

و بعد همه چیز به پایان رسید. ارتش موفق شد. یا شاید هم شورش مثل طاعون به خودی خود پایان گرفت. هرکسی که از معرکه جان به سالم در برده بود، دیگر در امن و امان بود. بعد از یک هفته، من و دیوید - اما نه بچه­‌ها - از ساختمان بیرون رفتیم و در میان پاره­‌سنگ­‌ها قدم گذاشتیم تا دوباره به روشی مقرون به صرفه آن را تعمیر کنیم. ما هیچوقت بچه‌­ها را تنها نمی­‌گذاشتیم اما تا این اتفاق نایاب پیش آمد، دیوید در حالی که ناخشنودی در همه‌­ی اعضای بدنش رخنه کرده بود گفت: «تو بودی که دلت می­خواست بچه‌­دار شی. دیگه نمی‌دونم چقدر می­‌تونم با تصمیمای نابه‌جای تو کنار بیام.»

همان موقع بود که ایمیلی از طرف کایرا دریافت کردم.

 

کایرا گفت: «چرا اومدی این­‌جا؟»

ما در زندان فدرال که در ارتفاعات کَت­اِسکیل[30] در شمالی­‌ترین نقطه‌­ی نیویورک بنا شده بود، با هم رو در رو شدیم. این زندان که در سال ۲۰۰۲ ساخته شده بود، به بهترین و پیشرفته­‌ترین تجهیرات و تکنولوژی‌­ها مجهز بود. هیچ‌چیز نمی­توانست به دیوارهای این زندان نفوذ کرده یا از آن خارج شود، نه باکتری‌­ها و ویروس‌­ها و نه حتا اشعه‌­های تابشی. آن دختر، آن زن وحشت‌­زده، کایرا مقابل من نشسته بود و دقیقاً دو مایل از من فاصله داشت و در سلول حبس شده بود  که هیچ شباهتی به آن عکس سه‌بُعدی­‌ای که من در مرکز ملاقات­‌کنندگان از او دیده بودم نداشت.

من آرام جواب دادم: «نمی‌­دونم چرا اومدم.» این حقیقت داشت. یا بهتر بود بگویم تقریباً حقیقت داشت اما با چنان دلیلی در آمیخته بود که او قادر به درک کردنش نبود. چون من می‌­بایست در این دو روز از دیوید دور می‌­شدم. چون در زمان کودکی­­‌مان که با یکدیگر سپری شد، با آن­ که آن همه اتفاق تلخ درش افتاد، با همه‌ی این­‌ها، پشیمان نبودم و همه‌شان برایم خوشایند بود. چون دوست داشتم کایرا را، هما ن­طور که خودش من را به بدبختی انداخت، در درد و بی‌نوایی ببینم. چون من فکر­های پلید و دیوانه‌­واری در سر داشتم، به همان پلیدی و دیوانه­‌واری­‌ای که در این دو هفته هرج و مرج تجرب‌ه­اش کردم، شاید او کلیدی برای باز کردن و فهمیدن همه‌­ی این چیز­های غیر قابل فهم همراه داشت. چون.

او گفت: «اومدی با دیدن من تو این وضع لذت ببری؟»

گفتم: «یه جورایی آره.»

گفت: «باشه، حق داری. فقط کمکم کن.»

گفتم: «راسشتو بخوای، کایرا، به نظر نمی­‌رسه که به کمک زیادی احتیاج داشته باشی. به نظر می‌­رسه که خوب غذا می­‌خوری، تمیزی و حسابی پشت دیوار­های زندان در امن و امانی.» و از بچه‌­های من هم وضعت بهتر است. «اصلاً چطوری سر از این­‌جا دراوردی؟»

او با صدایی تلخ گفت: «تا سر و کله­‌ی اون سفینه عجیب و غریب پیدا شد منو آوردن این­‌جا.»

گفتم: «به چه جرمی؟»

گفت: «هیچ جرمی. من برای صلاح ایالاته که بازداشت شدم.»

من با صدایی محکم گفت: «برای سفینه‌­ی فضایی انداختنت زندان یا برای این ­که با او دشمن چینی خوابیدی؟»

او با عصبانیت گفت: «چینی­‌ها اون موقع دشمن محسوب نمی­‌شدن.» و فهمیدم با خشمی که من باعثش بودم، دلش می‌خواست به من بگوید دهانم را ببندم. اما جرأت نکرد این کار را بکند.

ظاهرش بد نبود. همان­ طور که گفته بودم، به نظر می­‌رسید خوب تغذیه می­‌شود و حمام می­‌کند. با این حال، او دیگر زیبا نبود. خب، بالاخره از آخرین باری که او را دیده بودم هفت سال دشوار می­‌گذشت. پوست صاف و براقی که قبلاً داشت، حتا بیشتر از پوست من زمخت و لک و پیس شده بود، انگار که مدت زیادی را زیر نور خورشید مانده بود. مویش که قبلاً بلوند و براق بود، حالا به رنگ قهوه­‌ای خسته‌کننده با رگه­‌های خاکستری درآمده بود. خاله جولی، مادر او، پنج سال پیش در یک سانحه­‌ی رانندگی جانش را از دست داده بود.

او در حالی که کاملاً واضح بود که سعی می­‌کرد صدایش را آرام نگه دارد، گفت: «امی، می­‌ترسم که اونا یواشکی تا آخر عمرم منو این‌جا نگه دارن. دیگه هیچ ارتباطی با چینی­‌ها ندارم، هیچ چیز در مورد اون سفینه‌­ی فضایی نم‌ی­دونم، من فقط داشتم تحت پوشش یه اسم ساختگی، خیلی آروم زندگیم رو می­‌کردم که یهو اونا نصفه شب به آپارتمانم هجوم آوردن و بهم دستبند زدن و آوردنم این­‌جا.»

من با بی­‌رحمی گفتم: «خب جرا با ژنرال چوو تماس نمی­‌گیری؟»

کایرا با چنان ناامیدی­ای مرا نگاه کرد که باعث شد نفرت وجودم را پر کند. او همیشه همی ن­قدر احساساتی بود. به خاطر دارم که چطور فکر می­‌کرد آن هیولای نظامی عاشقش شده است.

«بهم بگو از سال ۲۰۱۸ تا حالا چه اتفاقایی افتاده؟» من این را گفتم و دیدم که او چطور به این امید یأس­‌آور چنگ انداخت.

او گفت: «بعد از این ­که گزارش تو منتشر شد و... امی، منو ببخش، من...»

من با خشونت گفتم: «هیچی نگو» و او آن­ قدر حالیش بود که دیگر چیزی در آن مورد نگوید.

در حالی که درد بر صورتش سایه انداخته بود، آن طرف را نگاه کرد و گفت: «من چان­فو رو ترک کردم، یا بهتره بگم اون منو انداخت بیرون. ضربه­‌ی خیلی بدی بهم خورد، به نظرم خیلی احمق بودم که اینو پیش­بینی نکرده بودم، که نفهمیده بودم...» و من با خودم فکر کردم که آن «احمق» زحمت قایم کردن این مسئله را به خودش نداد.

او ادامه داد: «به هرحال، چندتا دوست قدیمی داشتم که کمکم کردن. بیشتر مردم دلشون نمی­‌خواست با من کاری داشته باشن، اما تعدادی از دوست­‌های باوفام یه شناسنامه­­‌ی جدید و یه شغل تو یه پرورشگاه لابستر برام جور کردن. می‌دونی، شغلمو دوست داشتم. فراموش کرده بودم که کار کردن توی محیط بیرون چقدر می‌تونه لذت‌بخش باشه. البته اون­‌جا با مزرعه­‌ی لبنیات بابام فرق داشت اما باد و بارون و دریا...» مکث کرد، انگار چیز­هایی را به یاد آورده بود که من ازشان آگاهی نداشتم.

ادامه داد: «من با یه پرورش­‌دهنده­ی لابستر، دانیل[31] آشنا شدم و ما با همدیگه زندگی کردیم. هیچ‌وقت اسم واقعی­م رو بهش نگفتم. ما یه دختر داشتیم، اسمش جِین[32] بود ... »

فکر کردم آنی که قبلاً روی صورتش دیده بودم درد بود، اما اشتباه می­‌کردم.

من با لحنی مهربان که دست خودم نبود گفتم: «دانیل و جین الان کجان؟»

او گفت: «مردن. به دست یه ویروس بیولوژیکی. فکر نمی­‌کردم بعد از اون قضیه بتونم به زندگی­م ادامه بدم، اما البته که تونستم. آدما می‌­تونن. تو متأهلی اِمی؟»

گفتم: «آره، ازش متنفرم.» این را بدون فکر قبلی گفته بودم. انگار چیزی در غصه­‌ی او، ناراحتی مرا هم روی آورده بود. کایرا تعجب نکرد.

گفت: «بچه داری؟»

گفتم: «سه تا بچه­‌ی دوست داشتنی. دوقلوهای پنج ساله و یه شیرخواره­ی شش ماهه.»

او مانند گیاهی که تشنه­‌ی نور خورشید باشد، به جلو خم شد و گفت: «اسمشون چیه؟»

گفتم: «لوسی. لیم. رابین. کایرا... به نظرت چطوری می­‌تونم کمکت کنم؟»

گفت: «در موردم بنویس. تو یه خبرنگاری.»

گفتم: «نه نیستم. تو باعث شدی واسه همیشه حرفه‌ا­م رو از دست بدم.» کایرا واقعاً این را نمی­‌دانست؟

او گفت: «پس یه مصاحبه مطبوعاتی ترتیب بده. به خبرنگارها اطلاعات بده. به کنگره نامه بنویس. فقط نذار اونا به این دلیل که نمی­‌دونن با من چی کار کنن، منو واسه همیشه این­‌جا نگه دارن تا بپوسم.»

او واقعاً از اوضاع و احوال خبر نداشت. هنوز یک موجود پاک و ساده بود. من هنوز آمادگی این را نداشتم که به او بگویم همه­ی نگرانی­‌هایش احمقانه است. به جای گفتن این، گفتم: «آدم‌فضایی‌ها از سفینه­‌شون باهات ارتباط برقرار کردن؟»

گفت: «البته که نه!»

گفتم: «می­دونی، سفینه‌­هه رفت.»

از صورتش کاملاً مشخص بود که او این را نمی‌­دانست. گفت: «رفتن؟»

گفتم: «دو هفته پیش. از ماه جلوتر نیومدن. اگه یه پردازش­نامه­‌ی به‌دردبخور داشتیم، یا اگه یکی داشت، سعی می­‌کردیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم. اما اونا فقط از اون فاصله ما رو پاییدن، یا هر کاری، نمی‌دونم. بعدش هم رفتن.»

او گفت: «به درک، برن به جهنم! کاش بهشون شلیک کرده بودیم.»

من هم از طرز حرف زدن او متعجب شدم و هم از نفرتی که در صدایش موج می­زد. او همیشه، به غیر از مواقعی که به مسائل جنسی مربوط می­شد، خیلی ادا و اطواری و باادب بود. تعجبم باید روی صورتم خودش را نشان داده باشد، چون او گفت:

«امی، اونا زندگی منو نابود کردن. اگه وقتی ده سالم بود اونا منو ندزدیده بودن...» به نظرم کلمه­‌ی «دزدیدن» خیلی در خور این ماجرا نبود. «اون وقت هیچوقت پدر و مادرم از هم جدا نمی­‌شدن. هیچ‌وقت تو مدرسه از طرف بچه­‌ها طرد نمی­شدم. هیچوقت با چوو آشنا نمی­شدم، یا هیچوقت مثل یه... باهام رفتار نمی‌­شد. و مطمئناً هیچوقت توی این زندان لعنتی گیر نمی­افتادم. آدم‌فضایی­‌ها فقط به قصد نابودی زندگی من اومده بودن و موفق هم شدن!»

من با بی­‌تفاوتی گفتم: «خودتو مسئول هیچ­ چیز نمی­دونی.»

کایرا از روی خشم چشم‌­غره‌­ای به من رفت و گفت: «تو اجازه نداری منو قضاوت کنی، امی. بچه­‌های عزیز تو زنده‌ان و زندگی‌ت با یه سری سوءظن­ که تو رو بدیمن و خطرناک نشون بده، آغشته نشده، اونم به خاطر چند ساعت از دوران کودکیت که اصلاً خودتم هیچی ازش یاد نمی‌­یاد...»

گفتم: «یادت نمی‌­یاد؟ پس اون کلاه­خود و اون تصاویر نامشخص و اون آدم­فضایی­‌های ناظر چی شدن؟ نکنه همه اینارو از خودت درآوردی کایرا؟»

او که از عصبانیت غیر قابل کنترل شده بود، به طور ناگهانی به جلو خم شد تا به من سیلی بزند. البته هیچ­ چیز برای سیلی زدن جلویش نبود. ما فقط به طور مجازی با هم روبرو شده بودیم. من برای این­ که نقش خود را در این نمایش فکاهی بازی کنم، بلند شدم و ایستادم.

گفت: «خواهش می­‌کنم امی... خواهش می­‌کنم! بگو که کمکم می­کنی.»

گفتم: «تو یه آدم احمقی کایرا. هیچوقت یاد نمی­‌گیری. فکر می­کنی اگه مسئولای زندان واقعاً بخوان تو رو واسه صلاح آمریکا این­‌جا مخفی نگه دارن، می­ذارن تو با من این به اصطلاح "مصاحبه" رو داشته باشی؟! به نظرت اصلاً می­‌تونی به من ایمیل بزنی؟! تو همین الانش هم هیچ فرقی با وقتی که بیرون بودی، نداری. و یادت باشه، اگه تونستی بیای بیرون، این بار سعی کن مثل ده ساله‌­ها رفتار نکنی.»

ما با عصبانیت و حس تحقیر از هم جدا شدیم. آرزو کردم دیگر نه او را ببینم، نه چیزی از او بشنوم.

 

                                        ۲۰۴۷

دفعه‌­ی بعدی که آدم­‌فضایی‌­ها برگشتند، روی زمین فرود آمدند.

من با نوه­‌ام لیانی[33] در زمین بازی جانگِل تایم[34] بودیم. او عاشق زمین بازی جانگل­‌تایم بود. من هم خیلی از آن خوشم می‌­آمد؛ بعد از دوران طولانی و دراز بازسازی بعد از جنگ، سازمان واقعیت مجازی بالاخره توانسته بود زمین بازی جانگل‌­تایم، جایی که رابین، لوسی و لیم، پدر لیانی هم قبلاً در آن بازی می­‌کردند را تبلیغ کند. البته مداوم‌ت­های دولت در رابطه با صوری کردن این برنامه‌­ها، از جمله واقعیت مجازی، هولومورفیک و هوش مصنوعی مقوله­‌ی دیگری بود، اما من کاری به کار این مسائل نداشتم. من برای خودم زندگی کوچک و شادی ساخته بودم.

لیانی با همان شور و شوق برخاسته از دوران کودکی که صورتش را برق انداخته بود، سرش را بالا گرفت و به من نگاه کرد. همان دورانی که در آن هر آرزویی که برآورده می­‌شد، دنیا به بهشت و هر آرزویی که تحقق نمی­‌یافت، دنیا به ناراحتی‌­ای ابدی بدل می­‌گردید. او گفت: «می­‌خوام برم یوونگ لَن.»

من گفتم: «آره عزیز دلم، می­‌تونی بری به جانگل­‌تایم اما اول باید صبر کنیم نوبتمون شه.»

بنابراین او در صف کنار من ایستاد و در حالی که دستم را گرفته بود، از یک پا، بر پای دیگرش می­‌پرید. هیچکس هیچوقت به من نگفته بود مادربزرگ شدن این قدر شیرین است.

وقتی بالاخره به اول صف رسیدیم، او را نام‌­نویسی کرده و برچسب را بر گردنش چسباندم. این برچسب علاوه بر این­ که هر حرکت او را به من خبررسانی می­‌کرد، از احساساتی که در تک‌تک ثانیه­‌ها بر پوست رسانایش ظاهر می­‌شد نیز باخبرم می‌­نمود. اگر او احساس ترس یا گیجی می­‌کرد، من می­‌فهمیدم. هیچ بزرگسالی اجازه­‌ی ورود به جانگل­‌تایم را ندارد؛ در غیر این صورت هیجان بازی از بین می­‌رفت. لیانی در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده بود، دوید و از میان پرده­‌ی مجازی عبور کرد. من نقشه­‌ی هماهنگ شده با برچسب او را در دست گرفته و پشت یک میز در سالن انتظار که در آن بچه­‌های سن بالاتر در صف­‌هایی منتظر ایستاده بودند تا برای وارد شدن در دیگر بازی­‌های واقعیت مجازی نام­‌نویسی کنند، نشستم.

داشتم جرعه‌جرعه چای­‌ام را مزه‌مزه و ایمیلم را چک می­‌کردم که ناگهان نمودگر موجود در سالن انتظار روشن شد.

«فوری! فوری! یک سفینه­‌ی فضایی در حال نزدیک شدن به زمین دیده شده است. منابع دولتی از شباهت‌­های این سفینه با سفینه­ای که در سال ۲۰۰۲ در ایالت مینه‌سوتا  فرود آمد و در سال ۲۰۲۷ نیز تا مدار ماه پیش آمد، خبر دادند.»

ناگهان همه­‌ی آدم­‌های دور و اطرافم به تشویش افتادند. با بچه­‌هایشان تندتند حرف زدند و یا به آن‌­ها علامت دادند تا برگردند. در این میان، یک زن احمق، به طرزی بیهوده شروع به جیغ کشیدن نمود. تحت پوشش این همه سر و صدا، قبل از این­ که راه­ ارتباطی به طور کامل قطع شود، از طریق فرستند­ه­‌ی کوچکم با مرکز ارتباط برقرار کردم.

به فرستنده گفتم: «کتابخانه، اسناد عمومی، ایالت مِین، جستجوی اطلاعات.»

بر نمودگر کوچک فرستنده این کلمات ظاهر شد: «جستجوگر آماده است.»

ادامه دادم: «در سال­های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۶، تصدیق مرگ، با اسم کوچک دانیل، تصدیق مرگی دیگر در همان تاریخ، با اسم کوچک جِین.»

«در حال جستجو... .»

بچه­‌ها که حسابی به خاطر به هم خوردن بازی­شان در واقعیت مجازی دلخور شده بودند، شروع به سرریز شدن از زمین­‌های بازی کردند. کایرا هیچوقت اسم فامیل دانیل را به من نگفته بود. همین طور از این­ که خودش در حال حاضر از چه اسم فامیلی استفاده می­‌کرد، هیچ اطلاعی نداشتم. اما اگر می­‌خواست بدون شناسایی شدن بین مردم عام جامعه در رفت و آمد باشد، اسم دانیل به کارش می­‌آمد، و من می­‌دانستم که کایرا همیشه احساساتی بوده است. به طور قطع، دولت از محل قرارگیری او با خبر بود و مهم نبود که او پشت چه نام جعلی و یا مدارک قلابی­ پنهان شده است. دی‌اِن‌اِی کایرا به ثبت رسیده بود. اگر دولت تصمیم می­‌گرفت این مشکل را در دست بگیرد، رسانه­‌ها نیز می­‌توانستند جای کایرا را لو بدهند. و حالا فرود آمدن آدم‌فضایی­‌ها بر زمین به این معنا بود که آن­‌ها می­‌خواهند مشکل را در دست بگیرند.

فرستنده­ ی جیبی من این اطلاعات را به نمایش گذاشت: «دانیل اِتان پارمانی، کشته شده در تاریخ ۱۶ ژوئن ۲۰۲۵، در چهل و دو سالگی، و جین جولیا پارمانی، کشته شده در تاریخ ۱۶ ژوئن ۲۰۲۵، در سه سالگی.»

«جستجو برای بار دوم. ایالات متحده آمریکا. جایگاه قرارگیری کایرا پارمانی، در سنِ...» کایرا فکر می‌کرد چه سنی به او می­‌خورَد؟ بیست سال پیش، در زندان، به نظر می‌­رسید سنی بیشتر از سن واقعی­‌اش دارد. ادامه دادم: «در سنینی بین پنجاه تا هفتاد.»

«در حال جستجو... .»

سر و کله­‌ی لیانی درحالی که عصبانی به نظر می‌­رسید زیر سردر جانگل­‌تایم پیدا شد. من را پیدا کرد و به طرفم دوید و گفت: «اون خانومه گفت که دیگه نمی­شه بازی کنم.»

گفتم: «می‌­دونم عزیزم. بیا بشین رو پای مامان‌بزرگ.»

او از من بالا آمد، سرش را روی شانه­‌ام گذاشت و از روی عصبانیت شروع به گریه کرد. من سرم را بالاتر گرفتم تا بتوانم از ورای بدن او، فرستنده­‌ی جیبی را ببینم.

نمودگرِ آن نتیجه­‌های جستجو را ظاهر کرده بود. «شش نتیجه یافت شد.» شش تا؟! شش تا اسم کایرا با فامیلیِ «پارمانی» وجود داشت؟ من آهی کشیدم و لیانی را بالا کشیدم.

«با همه‌­شان به نوبت تماس بگیر.»

دومین نفر خود کایرا بود. با صدایی خون­سرد، خودش جواب داد. پس خبر تازه را نشنیده بود. گفت: «بفرمایین؟»

گفتم: «کایرا، منم اِمی، دخترخاله‌ا­ت. گوش کن، اونا همین الان یه سفینه­‌ی فضایی رو رؤیت کردن. دوباره شروع می‌کنن که تو رو پیدا کنن.» سکوتی از طرف او پیش آمد. ادامه دادم: «الو کایرا؟»

گفت: «چطوری منو پیدا کردی؟»

گفتم: «شانسکی حدسایی زدم. اما اگه می­‌خوای خودتو از فدرالی‌­ها و خبرنگارها مخفی کنی...» ممکن بود دوباره او را در زندان بیاندازند، و از کجا معلوم که این ­بار چه زمانی آزاد می‌­شد؟ رسانه‌­ها می­‌توانستند زندگی او را، حالا هر طوری که بود، به یک بدبختی تبدیل کنند. گفتم: «جایی رو داری بری؟ یه جایی که خیلی نزدیک خونه‌­ی خودت نباشه و حسابی هم مورد اعتماد باشه؟ مثلاً اتاق پشتی خونه­‌ی دوستت یا یه بنای عجیب و غریب توی گاوداری؟»

کایرا نخندید. او هیچ‌وقت خیلی حس شوخ‌­طبعی نداشت. البته حالا هم زمان مناسبی برای شوخی کردن نبود.

گفت: «چرا اِمی. دارم. چی شده که تو داری بهم هشدار می­دی؟»

گفتم: «اوه خدایا، کایرا، آخه من چطوری به این سؤالت جواب بدم؟»

شاید منظورم را فهمید. شاید هم نه. او فقط گفت: «باشه. و ممنونم. امی...»

گفتم: «چیه؟»

گفت: «دارم دوباره ازدواج می­‌کنم. من خوشبختم.»

این دقیقاً از همان کارهایی بود که او می‌­کرد: بدون این­ که کسی از او بپرسد، بی­ اختیار از کسی حرف زده بود. برای یک لحظه، من هم به همان اِمی قدیمی تبدیل شدم، تلخ و حسود. بعد از طلاق وحشتناکم از دیوید، هیچ‌وقت دوباره ازدواج نکردم، حتا از آن موقع به بعد دیگر عاشق نشدم. به نظرم هیچ‌وقت هم عاشق نمی­‌شدم. اما این لحظه گذشت. من رابین و لیم و لیانی و در مواقعی که لوسی در شهر بود، لوسی را داشتم.

گفتم: «تبریک می­گم کایرا. حالا راه بیافت. می­دونی، اونا اگه بخوان می­‌تونن در عرض چهل ثانیه پیدات کنن.»

او گفت: «می‌­دونم. بعد از این­ که این قضیه تموم شد باهات تماس می­‌گیرم اِمی. تو کجایی؟»

گفتم: «تو ایالت مِری­لند، تو بخش پرنس جورج. به اسم اِمی سوییتِر پارکر[35]. خداحافظ کایرا.» و خط ارتباطاتی را قطع کردم.

لیانی که ظاهراً فهمیده بود اشک­‌هایش کاری از پیش نخواهد برد، پرسید: «کی روی خط بود؟»

گفتم: «یکی که مامان­ بزرگ قدیم می­‌شناختش، عزیز دلم. پاشو، بیا بریم خونه، بعدش می­تونی با گربه­‌ی آقای گیریندل[36] بازی کنی.»

گفت: «آخ جون، آخ جون.»

همیشه پرت کردن حواس او آسان بود.

 

سفینه­‌ی فضایی برای سه روز در مدار ماه توقف کرد. طبیعتاً، ما هیچ کسی را آن بالا نداشتیم؛ حتا دیگر یک ملیت هم در زمین یافت نمی‌­شد که چیزی به اسم برنامه­‌ی فضایی داشته باشد. اما ماهواره­‌هایی در آن­‌جا وجود داشتند. شاید ما با آدم‌فضایی­‌ها ارتباط برقرار کردیم، یا شاید آن­‌ها با ما ارتباط برقرار کردند، یا شاید ما سعی کردیم آن­‌ها را نابود کنیم، یا سعی کردیم آن­‌ها را به سویی دیگر بکشانیم، یا تهدیدشان کردیم. یا شاید هم همه‌­ی کارهایی که در بالا گفتم را با ملیت­‌های مختلف، و به وسیله­‌ی ماهواره­‌های گوناگون انجام دادیم. شهروندان معمولی‌ای مثل من هیچوقت از این کارها خبردار نمی­‌شدند. و البته که آدم‌فضایی­‌ها می‌توانستند با سفینه­‌شان هر کاری بکنند: نمونه‌­برداری از برنامه­‌های پخش شده، فرستادن علایم نظامی در هوا، بارور کردن ابرها، فرستادن پیغام به دندان­‌های عقبی معتقدان! من از کجا می‌دانستم؟

در روز دوم، سر و کله‌­ی دو وکیل از طرف کمیسیون حفظ امنیت، آخرین بازتن­یابی سیاسی آن شرکت، پیدا شد تا از من مکان احتمالی کایرا را بپرسند. من از روی صداقت جواب دادم که بیست سال است که او را ندیده­‌ام و به هیچ وجه خبر ندارم که او کجاست. آن­‌ها محترمانه از من سپاسگزاری کردند و رفتند. دوربین‌­های خبرنگاری به طور محرمانه خانه­‌اش را زیر نظر گرفتند؛ یک خانه‌­ی ساده و محقر کوچک در یکی از شهرهای کوچک ایالت پنسیلوانیا، و آن­‌ها زندگی­ فعلی‌­اش را موشکافی کردند، اما به واقع هیچوقت او را پیدا نکردند، بنابراین داستانی خسته ­کننده از این جستجو بیرون آمد.

بعد از سه روز توقف در مدار ماه، یک ناو فضایی کوچک در فلاتچه­ی ساوانا، جایی در آفریقای شرقی فرود آمد.

این ناو به طریقی، دزدانه از مقابل هر نظارت­گری که ما داشتیم عبور کرده بود، انگار نه انگار که اصلاً وجود خارجی داشت. این سفینه در جایی خارج از دید دهکده‌­ی کیکویو[37] بر زمین نشست. دو پسربچه که مشغول چراندن بزها بودند، آن را دیدند، و یکی از آن­‌ها به درونش رفت.

وقتی دنیا، از طریق تماسی از آن دهکده که از تنها فرستنده­ی موجود در آن­‌جا فرستاده شده بود از این موضوع با خبر شد، آن بچه دیگر درون سفینه­‌ی فضایی رفته بود. خبرنگارها و شخصیت­‌های سیاسی به سرعت خودشان را به آن­‌جا رساندند. آفریقای شرقی، طبق معمول در معرض جنگ­‌های داخلی، خشک­سالی، و بیماری‌های جان­فرسا قرار داشت. به همین دلیل، مرزهای آن تقریباً مهر و موم و پلمپ شده بودند. هر چند که این موضوع هیچ تغییری در اوضاع ایجاد نکرد. به طور ناگهانی تیراندازی کردند، دروغ­ پراکنی­‌ها همه­‌گیر شدند، و آخرین هشدار (اولتیماتوم) نیز داده شد. دوربین­‌های روبوتیک شروع به ضبط کردن نمودند.

لیم که کنار من به تماشای خبر مشغول بود، به آرامی گفت: «مثل همون سفینه‌­ای هست که تو دیدیش؟» همسرش امالی[38] همراه با لیانی در آشپزخانه بودند. صدای خنده­‌شان را می­‌شنیدم.

گفتم: «شکل همونه.» چهل و پنج سال پیش در مقابل چشمانم ظاهر شد و من خودم را دیدم که در گاوداریِ عمو جان ایستاده و کایرا را در حالی که به درون سفینه­‌ی مسی رنگ می­‌رود و بعد به عنوان مشهورترین دختر کوچولوی دنیا از آن بیرون می­‌آید، تماشا می­‌کنم.

لیم گفت: «به نظرت اونا چی می­‌خوان؟»

من به او خیره شده و گفتم: «به نظرت این همون چیزی نیست که من برای چهار دهه و نیم بهش فکر کردم؟ نه فقط من، بلکه همه؟»

لیم چیزی نگفت.

یک هلی­کوپتر در آسمان، بالای سفینه­‌ی فضایی ظاهر شد. این هلی­کوپتر هم برایم آشنا بود - تا این ­که نشست و آن موقع بود که جثه­‌ی عظیمش را دیدم. تعداد زیادی سرباز­ در حالی که با اسلحه­‌هاشان سفینه را نشانه گرفته بودند از آن شروع به بیرون آمدن کردند، و بعد فرمانده­‌ها فریاد زدند. یک خبرنگار، بر نمودگر ظاهر شد، شاید برنامه­‌ی او زنده بود، اما به طور قطع مجازی ضبط شده بود. او گفت: «به ما دستور دادن که هر گونه خبررسانی درباره‌ی این موضوع رو متوقف کنیم... .» و او ناپدید شد.

قبل از این­ که دودی سیاه از هلی­کوپتر خارج شده و همه­ چیز را پنهان کند، یک دوربین روبوتیک صحنه­‌ای را نشان داد که در آن تعداد بیشتری جنگ­‌افزار از هلی­کوپتر تخلیه شد. لیم گفت: «خدای من، فکر کنم اون یه بمبه!» از واری ابر سیاه‌­رنگ تعداد بیشتری گلوله شلیک شد.

و بعد دیگر هیچ­ چیز خبررسانی نشد.

 

دور از انتظار نبود که داستان­‌های مختلفی از آن واقعه شنیده ­شد. حداقل شش سازمان مختلف از سه کشور مختلف مورد شماتت قرار گرفتند. صد و سه نفر در آن واقعه جان باختند و به دنبال آن تعداد بیشتری در شورش­‌های بعد از آن کشته شدند. یکی از کشته‌شدگان، همان پسرک دومی­ بود که شاهد فرود آمدن سفینه­‌ی فضایی بود.

پسربچه­‌ی اولی همراه با سفینه‌­ی فضایی در آسمان اوج گرفت. این تنها فیلمی بود که بعد از این­که دولت خبررسانی را ممنوع کرد، نشان داده شد: ناو فضایی کوچک، بدون این­ که صدمه­‌ای دیده باشد، از میان دود سیاه برخاست، در آسمان به پرواز درآمد و در نور درخشان خورشید ناپدید شد.

آن پسرک کیکویویی حدود صد مایل آن طرف­ تر، نزدیک دهکده­‌ی دیگری آزاد شد، اما مدت زیادی گذشت تا این­ که مردم عادی از این اتفاق باخبر شدند.

بعد از تمام شدن این غوغا و کشمکش، کایرا دیگر با من تماس نگرفت. من به جستجوی او پرداختم اما او این ­بار در رابطه با انتخاب اسم­ جعلی­‌اش وسواس بیشتری به خرج داده بود. اگر دولت او را دستگیر کرده بود، که من فرض را بر همین گذاشته بودم، هیچ‌کس به من اطلاع نداد.

چرا باید اطلاع می­‌دادند؟

 

بعضی اوقات، آن دنیایی که در آرزویش هستی، خیلی دیر سر می­‌رسد.

البته که این دنیا، دنیایی نبود که کسی در آرزویش باشد. کشورهای جهان سومی، نه فقط کشورهایی که در آفریقا هستند، هنوز به طور قابل ملاحظه­‌ای عنان‌گسیخته بودند. محله‌­های شهری فقیرنشین و متعفن، انواع و اقسام بیماری‌ها، و فعالیت­‌های تروریستی از طرف ارباب­‌های ظالم محلی. نیازمندی­‌های روزانه، وحشی‌گری، مصیبت و درد و رنج، همه­‌ی این­‌ها این فشار عظیم را بدتر کرده و از سر ناچاری، سبب قتل­‌عام­­‌های دیوانه‌­وار می­‌گشت. حالا اکثر مردم دنیا این­ گونه زندگی می­‌کردند و امید ناچیزی در رابطه با یک تغییر ناگهانی در دنیا داشتند.

اما در داخل مرزهای به سختی تحت مراقبت قرار گرفته و به شدت حفاظت شده­‌ی ایالات متحده­ی آمریکا، معجزه­‌ای رخ داده بود. نان و ماهی، چیزهایی که در ازایش چیزی خواسته نمی­‌شد، ناهاری رایگان که به تعداد زیاد یافت می­‌شد. فناوری نانوتکنولوژی.

این فناوری هنوز در دوران آغازین خود به سر می‌­برد. اما باعث رشد سریع رفاه گشته بود. و به همراه رفاه، چیزهایی می­‌آیند که قرار نیست خرجی روی دست بگذارند اما همیشه این کار را می­‌کنند. چیزهایی مثل: صلح، سخاوت، مدنیت. و یک چیز دیگر: یک برنامه­‌ی فضایی، یا به عبارتی دیگر، دلیل آشوب­‌انگیزی خبرها، خبرهایی که من علناً تماشایشان نمی­‌کردم.

لوسی پرخاش­کنان گفت: «این عادلانه نیست که بگیم نانوتکنولوژی باعث مدنیت شده.» او از یک ماموریت خبری در سودان که باعث شده بود پای چشم­‌هایش گود بیافتد، پاهایش بلنگد و نصفی از موهایش از غصه بریزد، برگشته بود. لوسی وارد جزییات نشد و من هم چیزی نپرسیدم. از نگاه وحشت‌زده­ای که در چشم‌هایش وجود داشت، می­‌فهمدیم که جواب­‌هایش در حد تحمل من نیستند.

من گفتم: «مدنیت خودش وسیله‌­ای است برای پول درآوردن، مردم گرسنه با همدیگه متمدنانه رفتار نمی­‌کنن.»

او، در حالی که انگار در خاطره­‌ای فرو رفته بود که من قادر به دیدنش نبودم، گفت: «اغلب وقت­‌ها می‌کنن.»

من پافشاری کردم: «منظورت یه موقع­‌های خیلی کمه؟»

«نه، خیلی کم نه.» لوسی این را گفت و طور ناگهانی از اتاق بیرون رفت.

درست همان طور که او یاد گرفته بود کماکان آرامش خود را حفظ کرده و صبر کند تا برای برگشتن به نقاطی از جهان که درشان برای خود زندگی دست و پا کرده است آمادگی پیدا کند، من هم یاد گرفته بودم در آرامش کامل صبر کنم تا او خودش، وقتی حس کرد آمادگی برای روبرو شدن با من را دارد، پیش من برگردد. سن دختر من، برای کاری که انجام می­‌دهد زیاد است، اما او یک جورهایی نمی­‌تواند آن را رها کند. او همیشه صدمه دیده، بیمار و تقریباً بی‌مو دوباره می­‌رود.

اما لوسی تا حدودی حق داشت. فقط ثروتِ در حال حاضر آمریکا نبود که باعث ایجاد تمدن در آن شده بود. فرهنگ موجود در این دهه – خوش­‌بینی در رابطه با آینده، دگراندیش­‌پذیری، رفتار منصفانه - نیز واکنشی محکم به وضعیتی است که قبل از این پابرجا بود. کاری که باید انجام شود، انجام می­‌شود و چیزی جلودارش نیست.

تا وقتی که لوسی برگردد، دوباره سر گلدوزی­‌ام رفتم. امروزه آن تکنولوژی نانو قادر بود به آسانی همه چیز برایمان تهیه کند، چیز­هایی که درست کردنشان مشکل است، دوباره رواج پیدا کرده­‌اند. چشمان من دیگر برای نقش­‌دوزی یا حتا سوزن­دوزی چپ‌راست خیلی پیرند، اما هنوز می­‌توانم سوزن‌­دوزی بالاپایین را انجام دهم. قبلاً زیر انگشتان من، رز­ها روی یک جفت روفرشی شکوفه می‌­دادند. پرنده‌­ای به طرف درخت کناری من پرواز کرد، روی شاخه­‌ای از آن نشست و موقرانه به من خیره شد.

من هنوز از وجود پرنده­‌ها در خانه دل خوشی ندارم. اما، به هر حال به این خانه­‌ای هم که پسرم برای خود دست و پا کرده، دل خوشی ندارم. همه­‌ی اتاق­‌های این خانه بدون دیوار هستند و به حیاطی که دو طبقه از ما بالاتر قرار دارد مشرف هستند. بالای این حیاط یک جور طاق نامریی قرار دارد که من هیچ درکی از آن ندارم. این طاق سرما و حشرات را از خانه دور نگه داشته و قابلیتی دارد که هم می‌­تواند اجازه دهد باران در خانه بریزد و هم می‌­تواند آن را همان بیرون نگه دارد. این طاق، پرنده­‌هایی که در خانه زندگی می­‌کنند را در محیط خانه نگه می‌­دارد. این چیزی که لیم دارد یک نمونه­‌ی کوچک شده، اقلیم­‌سازی شده و گلشن­‌سازی شده است. به عبارتی یک بهشت خانگی. این پرنده­‌ای که به من خیره شده بود، به رنگ قرمز روشن بود و دمش یک جور رنگ طلایی افراط­آمیز داشت، بدون شک این پرنده به طور ژنتیکی برای داشتن عمری طولانی و سلامت طراحی شده بود. پرنده­‌های دیگری هستند که شب‌تاب هستند. یکی از آن­‌ها چیزی دارد که مثل یک خز مصنوعی آبی رنگ است.

من به پرنده گفتم: «برو گمشو.» هوای تازه­‌ی خانه را دوست دارم اما از پرنده­‌ها چندشم می­‌شود.

وقتی لوسی برگشت، کس دیگری هم همراهش بود. من سوزن­دوزی­‌ام را کنار گذاشتم، لبخندی بر لبم نشاندم و خودم را برای متمدنانه رفتار کردن آماده کردم. این ملاقات­‌کننده یک وسیله­‌ی کمکی برای راه رفتن داشت و خیلی آرام راه می‌رفت. موی کم پشت خاکستری رنگی سرش را پوشانده بود. زیر لب با خودم غر زدم.

من حتا نمی­‌دانستم که کایرا هنوز زنده است.

«مامان، حدس بزن کی این جاست. کایرا، دختر خاله­‌ات.»

کایرا گفت: «سلام اِمی.» صدایش هیچ تغییری نکرده بود. هنوز آرام و خس‌خسی بود.

گفتم: «کجا... تو چطوری...»

گفت: «اوه، پیدا کردن تو همیشه آسون بود، یادته؟ این من بودم که پیدا کردنم سخت بود.»

لوسی گفت: «اونا الانم دنبالت می­گردن کایرا؟»

کایرا. لوسی خیلی زودتر از رفتارهای متمدانه‌­ی امروزی متولد شده بود. اگر بچه‌­های رابین و لیم بودند، او را خانم لاندن، یا خانم صدا می‌­زدند.

کایرا گفت: «اوه، احتمالاً. اما دخترم اگه پیداشون شد، بهشون بگو پیوند شنوایی‌ام دوباره از کار افتاده.» او در یک صندلی فرو رفت، صندلی­ای که خودش را دور بدن او خمیده کرد. این منظره هم باعث چندش من شد اما به نظر نمی‌رسید برای کایرا مهم باشد.

ما به هم خیره شدیم، دو خانم سالخورده در لباس­‌های گل و گشاد و راحت، و ناگهان کایرای بیست و شش ساله­ در مقابلم شکل گرفت، دختری که روزگاری معشوقه­‌ی یک ژنرال دشمن بود. همه­‌ی جزییات را به تند و تیزی هوای سرد زمستان به یاد می­‌آوردم: لباس یکسره­‌ی آبی رنگ او که دو ردیف آیینه­‌کاری در جلوی لباس خودنمایی می‌­کرد، مدل موهای نامتقارن او که به رنگ زرورق بود. این اتفاق خیلی وقت­‌ها برای من پیش می­‌آید. گذشته از حال حاضر واضح­‌تر گشته بود.

لوسی گفت: «من میرم یکم چایی درست کنم، باشه؟»

من گفتم: «باشه عزیزم، لطفاً.»

کایرا لبخند زد و گفت: «اون به نظر آدم خوبیه.»

من خیلی خلاصه و مفید فقط گفتم: «خیلی خوب. کایرا، چرا اومدی این­‌جا؟ لازمه که دوباره پنهان شی؟ احتمالاً این­‌جا، جای خیلی مناسبی واسه این کار نیست.»

او جواب داد: «نه، من قایم نشدم. یا دنبالم می­‌گردن، یا نمی­‌گردن، اما من که فکر نمی­‌کنم بگردن. دیگه حسابی سرشون توی سِلادون گرمه.»

سلادون جدیدترین ایستگاه فضایی فعال و بین‌­المللی است. وقتی برای اولین بار این اسم را شنیدم، با خودم فکر کردم چرا باید اسم یک رنگ[39] را بر روی یک ایستگاه فضایی بگذارند؟ اما بعداً معلوم شد که این اسم، اسم مهندسی است که موفق شده بود دستگاه­‌هایی هسته­‌ای طراحی کند که با استفاده از آن­‌ها می­شد به صورت ارزان‌قیمت چیزها را از زمین تا مدار زمین بالا کشید و منتقل نمود. از طریق این دستگاه‌­ها خیلی چیزها را بالا کشیده بودند. این ایستگاه فضایی هنوز هم در حال بزرگ شدن بود، اما همین الان هم صد و هفتاد دانشمند، تکنسین، و مدیر شبکه را در خود جای داده بود. البته به اضافه­‌ی دو آدم‌فضایی.

سر و کله­‌ی آن­‌ها سه ماه پیش در منظومه­‌ی شمسی پیدا شد. آژیرهای خطر همیشگی از کار افتادند، اما این بار هیچ آشوب و بلوایی رخ نداد، حداقل در ایالات متحده رخ نداد. خانواده­‌ها بیش­تر از قبل از فرزندانشان مراقبت می‌کردند. اما حالا ما این ایستگاه فضایی را داشتیم، ایستگاهی که آدم‌فضایی­‌ها بدون این­که لازم باشد به زمین بیایند، می­‌توانستند از طریق آن با ما ارتباط برقرار کنند. یا شاید هم آن کردار نوین[40] (روزنامه‌­نگارها آن را این­ طوری می­‌نویسند، با حروف بزرگ) تفاوتی در این مورد ایجاد کرده بود. دقیقاً نمی­‌توانستم بگویم کدام. به هر حال، آدم‌فضایی­‌ها یک ماه یا بیش­تر را در برقراری ارتباط با سلادون سپری کردند، و بعد با سفینه­‌ی فضایی خود سر رسیدند، و بعد تعدادی از انسان­های منتخب سوار بر کشتی­ فضایی اصلی به سمت آن­‌ها پیش رفتند، و بعد به نظر رسید که همه ­چیز مانند یک مهمانی چای که توسط یک گاوصندوق مافوق ملیتی اداره می­شود، ترتیب داده شده است.

کایرا داشت مرا نگاه می­‌کرد. گفت: «امی، اصلاً برگشتن آدم‌فضایی­‌ها برات اهمیتی نداره نه؟»

من سوزن­دوزی­‌ام را برداشتم، شروع به دوختن کردم و گفتم: «راستشو بخوای.»

گفت: «پس متحول شدی نه؟ این تو بودی که به مسائل سیاسی علاقه‌­مند بودی، اما من نه.»

گفتن این چیز خیلی عجیب و غریب بود، اما من بحث راه نیانداختم. گفتم: «حالت چطوره کایرا؟»

گفت: «پیر.»

گفتم: «اوه، آره. م‌ی­دونم چه حسی داری.»

گفت: «بچه­‌هات چطورن؟»

خودم را مجبور به دوختن کردم. گفتم: «رابین مرده. قربانی آتیش همبر شد. خاکسترش زیر اون درخت یاس که اون‌جاست دفن شده. لوسی رو هم که خودت دیدی. لیم و همسرش هم خوبن، دوتا بچه‌شون هم حالشون خوبه، سه تا نتیجه­‌هام هم روبراهن.»

کایرا بدون این­ که متعجب باشد، سری تکان داد و گفت: «من هم سه تا بچه­‌ی ناتنی دارم، دو تا هم نوه‌ی ناتنی. بچه‌های فوق­‌العاده­‌ای­‌ااند.»

گفتم: «دوباره ازدواج کردی؟»

گفت: «دیر. من شصت و پنج ساله بودم و بیل شصت و هفت. یه زوج شل و ول مو سفید روماتیسمی که رفتن ماه عسل. اما ما هم ده سال خوب زندگی کردیم و من به خاطر این ده سال خوشحالم.»

درکش می­کردم. بالاخره یک نفر بدون این­ که به پیامدهای بعد از سال­‌های خوب زندگی­‌اش اهمیتی بدهد، از آن سال­‌های خوب راضی بود. گفتم: «کایرا، من هنوزم نفهمیدم چرا اومدی این­‌جا. البته نه این­ که از اومدنت خوشحال نشده باشم­‌ها، اما چرا حالا؟»

گفت: «بهت که گفتم. می­خواستم ببینم نظرت در مورد آدم‌فضایی­‌هایی که اومدن سلادون چیه.»

گفتم: «می­‌تونستی با فرستنده باهام تماس بگیری.»

هیچ جوابی برای این یکی نداشت. من به دوختن ادامه دادم. لوسی چای را آورد، در فنجان ریخت و دوباره رفت.

کایرا گفت: «امی، واقعاً برام مهمه که نظرتو بدونم.»

او جدی بود. نظر من برایش مهم بود. فنجان چایم را کنار گذاشتم و گفتم: «خیلی خب. به نظرم اونا دوشنبه­‌ها اصلاً توی سلادون نیستن و دولت همه چیزو از خودش درمی­‌یاره. به نظرم سه­‌شنبه­‌ها می­رن اون­‌جا که وانمود کنن که قصدشون از کارهایی که انجام می­دن، فقط برقراری ارتباط با زمینی­‌هاست، و این اولین باره که این کار به نظرشون خطری نداره. اون سه دفعه­‌ی پیش، دولت رو همراه سرباز و بمب دیدیم و به نظر می‌رسید عصبانی هستن چون اون­‌ها روی سیاره­‌ی ما فرود اومده بودن. حالا یه جایی هست که بدون این­ که مجبور باشن نزدیکمون شن، می­تونن باهامون ارتباط برقرار کنن و ما هم با جیغ و ویغ بهشون واکنش نشون نمی‌دیم و نمی­‌ترسیم، و اونا هم منتظر همین بودن تا بتونن باهامون وارد داد و ستد بشن و/یا باهامون برنامه­‌های سیاسی برقرار کنن. فکر می­کنم چهارشنبه‌­ها قصد دارن مثل کِرم توی ذهنمون رسوخ کنن و اعتمادمونو به دست بیارن، از تکنولوژی­‌هایی که استفاده می­‌کنیم، سر در بیارن تا بتونن مارو برده­‌ی خودشون کنن یا این­ که اصلاً نابودمون کنن. پنجشنبه­‌ها هم اونا مثل بیگانه‌­ها می­‌مونن، پس چطوری می­‌تونیم استدلال­هاشونو درک کنیم؟ اونا انسان نیستن. جمعه­‌ها امیدوار می­شم، شنبه­‌ها ناامید می­شم، و یکشنبه‌­ها هم به مخم استراحت می‌دم.»

کایرا نخندید. این اخلاق او را به یاد داشتم: او زیاد حس شوخ طبعی نداشت. او گفت: «و به نظرت چرا اونا من و اون پسرک کیکویویی رو به داخل سفینه­‌هاشون بردن؟»

گفتم: «دوشنبه­‌ها...»

وسط حرفم پرید: «دارم جدی حرف می­زنم امی!»

گفتم: «مثل همیشه. خیلی خب، فکر کنم اونا می­خواستن شخصاً در مورد ما تحقیق کنن، پس دوتا از نمونه­‌هایِ در حالِ رشد ما رو انتخاب کردن و بی‌هوششون کردن تا از این طریق بتونن همه­‌ی راز و رمزهای مربوط به ویژگی­‌های فیزیکیِ ما رو بدست بیارن. می­دونی، حتا ممکنه اونا یه کم از دی‌اِن‌اِی شما رو برداشته باشن. هیچوقت از این قضیه نمی­‌تونی قسر در بری. ممکنه یه جایی توی یه سیاره­‌ی دور افتاده چندتا کایرا کوچولویِ تربیت شده وجود داشته باشن که دارن دور سیاره می­‌دوند. شایدم تا الان دیگه کوچولو نباشن.»

اما کایرا در مورد این امکانات مربوط به مهندسی ژنتیک هیچ علاقه­‌ای نشان نداد و گفت: «فکر می­‌کنم می­‌دونم اونا چرا اومدن.»

گفتم: «واقعاً؟» یک بار او به من گفته بود که آدم‌فضایی­‌ها فقط برای نابودی زندگی او آمده بودند اما این گستاخی و بی‌توجهی ناشی از غرور و احساسات مهار نشده به دوران جوانی مربوط می­‌شد.

کایرا ادامه داد: «آره، فکر می­‌کنم اونا بدون این­که خودشون بدونن چرا، اومدن. اونا فقط اومدن. امی، وقتی خودمم به این مسأله فکر می‌­کنم، واقعاً نمی­‌تونم برای نصف کارهایی که تو زندگی انجام دادن دلیل و منطق بیارم. اون کارها رو فقط به اقتضای زمان و موقعیتی که توش بودم انجام دادم. آدم‌فضایی­‌ها چرا باید از این مقوله مستثنی باشن؟ تو خودت می­تونی برای همه‌­ی کارهایی که تو زندگی­ات انجام دادی دلیل و منطق بیاری؟»

می­‌توانستم؟ در موردش فکر کردم و گفتم: «آره کایرا. فکر کنم تقریباً بتونم. نمی­خوام بگم همه­‌ی دلیل و منطق­‌هام خوب بودن، اما اونا قابل درک بودن.»

او با بی‌­اعتنایی شانه­‌هایش را بالا انداخت و گفت: «پس تو با من فرق داری. اما به چیزی بهت می­گم: هر نقشه­‌ای که دولت برای معامله با آدم‌فضایی‌­ها داره، به هیچ دردشون نخواهد خورد. می­دونی چرا؟ چون فقط پای یک نقشه و یک سری روش‌­ها و ترفندها در میونه، و خیلی زود همه چیز روی زمین یا روی سلادون یا برای آدم‌فضایی­ها تغییر می‌کنه، بعدش دیگه اون نقشه به هیچ دردی نمی­‌خوره ولی باز همه در کمال ناامیدی سعی می­‌کنن کاری کنن که اون نقشه بگیره. سعی می­کنن همه چیز رو تحت کنترل نگه دارن، ولی هیچکس هیچ کدوم از چیزهای پراهمیت زندگی رو تحت کنترل خودش نداره.»

او این جمله­‌ی آخر را چنان با تاکید و پافشاری گفت که من از سوزن­دوزی­‌ام چشم برداشته و سرم را بالا گرفتم. او واقعاً این مسأله را باور داشت، و این درون‌­بینی را طوری بیان کرد که انگار این نظریه پیش‌پاافتاده‌ترین و واضح­ ترین اتفاق و ختم کلام هرچه ادراک و معلومات دیگر است.

و اما، این نظریه واقعاً هم ختم کلام بود، به این دلیل که هر انسانی می­ بایست در ورای از دست دادن­ ها و شکست­‌هایی که تجربه می‌­کند، در ورای تولد­ها و مصیبت­‌ها و جنگ­‌ها و پیروزی­‌هایی که شاهدشان است، یا حتا در ورای زندگی‌ای که در عرض یک ساعت در یک سفینه‌­ی فضایی برایش شکل می­‌گیرد، به طریقه­‌ی خود و در کمال اندوه به این نظریه دست پیدا کرده و آن را درک کند. به هر دری که بزنی، از یک اتاق سر در می‌آوری، چه نتیجه­‌ی دردآوری. انگار در زندگی، هر چیزی که قدیمی است، دوباره از نو سر از خاک در می­آورد.

و اما...

ناگهان حس دلسوزی برای کایرا همه‌­ی وجودم را در برگرفت. ما بیشتر زندگیمان را در یک مبارزه‌­ی بی­ نتیجه تلف کرده بودیم. من، طوری که مواظب بودم صدای غیژغیژ مفصل­‌های زهوار دررفت ه­ام را بیشتر از قبل درنیاورم، خودم را به سمت او کشیدم و دستش را در دستم گرفتم.

گفتم: «کایرا، اگه تو واقعاً به این اعتقاد داشته باشی که نمی­‌تونی چیزی رو کنترل کنی، نتیجه­‌اش این می­شه که دیگه سعی نمی­‌کنی چیزی رو کنترل کنی، اگه این طور بشه، یهو سرتو می­چرخونی و می­‌بینی که دیگه هیچ چیز تحت کنترلت نیست.»

گفت: «هیچوقت تو زندگیم نتونستم هیچ تغییری توی ... این دیگه چه کوفتیه؟!»

پرنده­ی پشمالوی آبی رنگ روی سر او نشست، پاهایش برای مدتی در موهای او گره خورد. گفتم: «این یکی از پرنده­‌های تغییر ژنتیک داده شده­‌ی لیمه. جوری برنامه­‌ریزی شده که از انسان­ها نترسه.»

کایرا در حالی که به شدت آن را از سوی سرش می­‌پراند، گفت: «خب، چقدر احمقانه!» پرنده پرواز کرد و رفت. کایرا ادامه داد: «اگه اون چیز یه بار دیگه روی سرم بشینه، خفه‌­اش می­کنم.»

من گفتم: «باشه.» و بدون این­ که به خودم زحمت بدهم تا دلیل خنده­‌ام را بازگو کنم، با صدای بلند شروع به خندیدن کردم.

 

 

 

 

 

 


[1]- Kyra

[2]- Julie

[3]-John

[4]- Carter Falls High

[5]- Jack

[6]- Hannah

[7]- Angie

[8]- Carter

[9]- Lunden

[10]- Eleanor Murphy

[11]- معبد بودایی. بنای مذهبیِ بودایی­ها که در چین، ژاپن و شمال­شرقی آسیا دیده می­شود.

[12]- Parker

[13]- از زبان­های Turkic. مردمی ترک تبار که در غرب چین و بخشی از ازبکستان زندگی می­کنند.

[14]- Brigitte

[15]- Paul

[16]- Times

[17]- Chou

[18]- Carol Perez

[19]- در اینجا نویسنده از کلمه­ی "preppies" استفاده کرده است. این کلمه به دانش­آموزانی داده می­شود که متعلق به سطح بالاتری از سطح متوسط در جامعه­ی امریکا بوده و  به مدرسه­هایی می­روند که در آن­ها، برای رفتن به دانشگاه آماده می­شوند. این دانش­آموزان عادات خاص خود را داشته و معمولاً در اکثر رشته­های هنری دست دارند.

[20]- Ch’un-fu

[21] - چینی‌های هان: یک گروه قومیتی بومی چین هستند که بزرگترین گروه قومی کره زمین محسوب می‌شوند. هان‌ها حدود ۹۲٪ جمعیت چین و ۱۹٪ کل جمعیت کره زمین را تشکیل می‌دهند.

 

[22]- David

[23]-Lucy

[24]-Lem

[25]- Robin

[26] - یک ذره بنیادی و بخش اساسی سازنده‌ی ماده است. کوارک‌ها با هم ترکیب می‌شوند تا ذرات مرکبی به نام هادرون را به‌وجود آورند، پروتون و نوترون از معروف‌‌ترین آن‌ها هستند.

[27]- Abe Lincoln

[28]- Abraham

[29]- Rochester

[30]- Catskill

[31]- Daniel

[32]- Jane

[33]- Lehani

[34]- JungleTime

[35]- Amy Suiter Parker

[36]- Grindle

[37] - قبیله­ای با مردم سیاهپوست در کشور کنیا

[38]- Amalie

[39] - سبز بیدی

[40]- New Civility