گزارش اقلیت، بخش دوم

  • زمان : ۱۳۸۸/۹/۲۹ ه‍.ش.،‏ ۱:۰۸
  • نمایش : ۲٬۴۵۶ دفعه
  • موضوع : برگردان

باز انتشار این داستان بخشی از مجموعه محتوایی است که در قالب برنامه‌ی درون‌مایه‌ی فیلیپ ک. دیک برای بزرگداشت این نویسنده توسط آکادمی فانتزی تهیه شده‌است. فیلیپ کیندرد دیک یا Philip Kindred Dick، (‏۱۶ دسامبر ۱۹۲۸-۲ مارس ۱۹۸۲) با نام‌های «ریچارد فیلیپس» (معکوس نام خود) و «جک دولند» هم می‌نوشت. فیلیپ ک. دیک، نویسنده‌ای علمی‌تخیلی است که بین عامه بیشتر به خاطر اقتباس‌های سینمایی آثارش شهرت دارد. برای اطلاعات بیشتر و مشاهده‌ی سایر مقالات و داستان‌های ارایه شده در این طرح به این صفحه مراجعه کنید.

«گزارش اقلیت» که الهامبخش فیلمی سینمایی به همین نام ساخته‌ی سال ۲۰۰۲ میلادی است، یکی از مشهورترین داستانهای «فیلیپ ک. دیک» نویسنده‌ی بزرگ علمی تخیلی شناخته می‌شود. داستان نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی در یک مجموعه داستان به نام «گزارش اقلیت و دیگر داستان‌های کوتاه» به چاپ رسید. 

فیلم ساخته شده بر اساس این اثر کار «استیون اسپیلبرگ» و نقش شخصیت اصلی را «تام کروز» بازی می‌کند. هر چند لازم به ذکر است، فیلم‌نامه با داستان تفاوت‌های اساسی دارد.

از آن‌جایی که این اثر از داستان‌های معمول آکادمی فانتزی بلندتر است، در دو قسمت تنظیم و بر روی وب‌گاه ارایه می‌شود.

پیوند به قسمت اول

 

۶.


بین ظهر و ساعت یک بعداز ظهر خیابان‌های مملو از آشغال، پر بود از مردم. آن زمان یعنی شلوغ‌ترین وقت روز را برای تلفن کردن انتخاب کرد. یک اتاقک تلفن در سوپرمارکت بزرگ را انتخاب کرد، شماره‌ی آشنای اداره‌ی پلیس را گرفت و بعد در همان حال که گوشی‌ِ سرد را مقابل گوشش گرفته بود به انتظار ایستاد. به عمد خطِ صوتی را انتخاب کرده بود، نه تصویری. علی‌رغم لباس‌های دست‌دوم و قیافه‌ی مزخرف اصلاح‌نشده‌اش، ممکن بود شناخته شود.

مسؤول پاسخ‌گویی را نمی‌شناخت. با احتیاط شماره‌ی پیج[۱] را داد. اگر ویتور[۲] داشت کارمندانِ سابق را از کنار بر کنار می‌کرد و افراد خودش را سرکار می‌گذاشت، ممکن بود خودش را در حال صحبت با یک غریبه بیابد.

صدای خشن پیج آمد: «الو»

آندرتون[۳] خیالش راحت شد و نگاهی به اطراف انداخت. هیچ‌کس حواسش به او نبود. خریداران میان محصولات در حرکت بودند و کارهای‌ روزمره‌شان را انجام می‌دادند. آندرتون پرسید: «می‌تونی صحبت کنی؟ یا زیر نظر هستی؟»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. می‌توانست چهره‌ی آرام پیج را تصور کند که با عدم‌اطمینان در هم شده و دارد به سختی تلاش می‌کند که چه تصمیمی بگیرد. بالاخره کلمات بریده بریده به گوش رسیدند. «چرا؟ چرا به این‌جا تلفن زدی؟»

آندرتون که سوال را نادیده می‌گرفت، گفت: «منشی تلفن را نشناختم. پرسنل جدیده؟»

پیج با صدایی نازک و توگلویی تایید کرد: «کاملاً‌ جدید. این روزها تغییر و تحولات اساسی داریم.»

آندرتون با حالتی پرتنش گفت: «منم همین طور شنیدم. کارت چطوره؟ هنوز جات امنه؟»

«یک دقیقه صبر کن.» گوشی تلفن پایین گذاشته شد و بعد صدای خفه‌ی گام برداشتن در گوش آندرتون پیچید. به دنبال آن صدایِ تند کوبیده شدن در به گوش رسید. پیج برگشت. به خشکی گفت: «حالا بهتر می‌تونیم صحبت کنیم.» 

«چقدر بهتر؟»

«نه خیلی. کجایی؟»

آندرتون گفت: «در حال قدم زدن تو پارک مرکزی و لذت بردن از آفتاب.» تا جایی که می‌دانست پیج رفته بود تا مطمئن شود ضبط‌کننده‌ی مکالماتِ خط سر جایش باشد. همین حالا هم ممکن بود یک گروه پلیس هوایی در راه باشند. اما مجبور بود از همین شانس کوچک استفاده کند. به تندی گفت: «من تو کار جدیدی هستم. حالا یک برق‌کار هستم.»

پیج با سردرگمی گفت:«آره؟»

«فکر کردم شاید کاری برای من داشته باشی. اگر بشه هماهنگش کرد دوست دارم بیام و تجهیزات پایه‌ی محاسباتی را بررسی کنم. به خصوص بانک‌های اطلاعاتی و تحلیلی در بخش میمون‌ها را.»

پیج بعد از مکثی کوتاه گفت: «این... ممکنه بشه ترتیبش را داد. اگه واقعاً خیلی مهم باشه.»

آندرتون او را مطمئن ساخت: «مهمه. برای تو چه زمانی مناسبه؟»

پیج که با خودش کلنجار می‌رفت گفت: «خب، دارم از یه تیم تعمیرکار می‌خوام بیان و یک نگاهی به تجهیزات ارتباط داخلی بندازن. کمیسرِ فعلی می‌خواد ارتقاش بده تا سریع‌تر بتونه با همه در ارتباط باشه. تو هم می‌تونی همراهشون بیایی.»

«میام. کی؟»

«ساعت چهار. ورودی ب، طبقه‌ی ۶. میام دنبالت.»

آندرتون که داشت گوشی را می‌گذاشت، گفت: «باشه، امیدوارم وقتی می‌رسم هنوز کارت را داشته باشی.»

تماس را قطع کرد و به سرعت اتاقک تلفن را ترک کرد. یک لحظه بعد داشت راهش را از میان انبوه جمعیتی که در کافه‌ای در همان نزدیکی جمع شده بودند، باز می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌جا پیدایش کند.

باید سه‌ ساعت و نیم صبر می‌کرد. و حالا این زمان خیلی بیشتر به نظر می‌رسید. وقتی بالاخره توانست پیج را طبق قراری که هماهنگ شده بود ملاقات کند، برایش ثابت شد که طولانی‌ترین انتظار زندگی‌اش بوده‌است.

اولین چیزی که پیج گفت این بود: «تو دیوونه شدی. به چه دلیل لعنتی برگشتی این‌جا؟»

«زیاد نمی‌مونم.» آندرتون با حالتی عصبی شروع کرد به راه رفتن اطراف محوطه‌ی میمون‌ها و از روی قاعده درها را یکی بعد از دیگری قفل کرد. «نذار کسی بیاد تو. نمی‌تونم خطر کنم.»

پیج که در هراس از گیرافتادن بود، تعقیبش کرد: «باید همون موقع که می‌تونستی استعفا می‌دادی. ویتور داره از آب گل‌آلود ماهی می‌گیره. یک کاری کرده تمام کشور برای ریختن خون تو فریاد بکشه.»

آندرتون که او را نادیده می‌گرفت، مخزنِ‌ کنترلیِ اصلی ماشین‌آلات تحلیلی را باز کرد.

«کدوم یکی از سه میمون گزارش اقلیت را داده؟»

«از من نپرس، من دارم می‌رم بیرون.» پیج که در راه رفتن به سوی در بود، مکث کوتاهی کرد و به سوی پیکر وسطی اشاره کرد و بعد ناپدید شد. در بسته شد، آندرتون تنها بود.

وسطی. آن یکی را خوب می‌شناخت. پیکر کوتوله و گوژپشت پانزده سال بود که میان سیم‌کشی‌ها و رله‌ها دفن شده بود. وقتی آندرتون به او نزدیک شد، نگاهش نکرد. با چشمانی تهی وبی‌نور به دنیایی می‌اندیشید که هنوز وجود نداشت و نسبت به واقعیتِ فیزیکی اطرافش نابینا بود.

جری[۴] بیست و چهار سال داشت. در اصل در رده‌ی عقب‌افتاده‌هایی که به بیماری آب‌آوردگی مغز مبتلا هستند، طبقه بندی شده بود، اما وقتی به شش سالگی رسید، بررسی‌کننده‌های روانی توانایی پیش‌آگاهی را در او تشخیص دادند که در اعماق لایه‌های بافت در حال فساد، دفن شده بود. با رفتن به یک مدرسه‌ی آموزشی که توسط دولت اداره می‌شد، توانایی راکدش فعال شد. وقتی نه سالش شد، توانایی‌اش به مرحله‌ی قابل استفاده‌ای رسیده بود. به هر حال جری در اغتشاشِ بی‌انتهای عقب‌افتادگی باقی ماند، توانایی رو به رشدش، کل شخصیت او را بلعید.

آندرتون خم شد و شروع کرد به باز کردن پوشش‌های محافظتیِ حلقه‌های نوار که داخل دستگاه تحلیل‌گر ذخیره شده بودند. با استفاده از نمودارها، بردارها را از مراحل نهایی کامپیوترهای مجتمع تا نقطه‌ای که تجهیزاتِ فردی جری منشعب شده بود، دنبال کرد. ظرف دو دقیقه داشت با حالتی لرزان دو تا نوار نیم‌ساعته را بیرون می‌کشید. یعنی آخرین اطلاعاتی که تحت تأثیر گزارش اکثریت قرار نگرفته بودند. با کمک گرفتن از نمودار کدها، بخشی از نوار را که به کارتِ او ارجاع داشت، انتخاب کرد.

یک دستگاه نوارخوان همان نزدیکی‌ها برپا شده بود. همان طور که نفسش را در سینه حبس کرده بود، نوار را داخل دستگاه گذاشت، آن را روشن کرد و گوش داد. فقط یک ثانیه طول کشید. از اولین جمله‌ی گزارش مشخص بود که چه اتفاقی افتاده. چیزی را که می‌خواست به دست آورده بود، می‌توانست دست از جستجو بکشد.

پیش‌آگاهیِ جری دچار اختلاف فاز شده بود. به خاطر ماهیتِ غیرقابل پیش‌بینیِ پیش‌آگاهی، او داشت بازه‌ی زمانی‌ای را که اندکی با دو تای دیگر فرق داشت، تجربه می‌کرد. از دید او گزارشی که بر اساس آن آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، رویدادی بود که باید با بقیه‌ی چیزها متمرکز می‌شد. این اطلاع و واکنش آندرتون، فقط یک تکه‌ی دیگر از اطلاعات بود.مشخصاً گزارش جری، گزارش اکثریت را لغو می‌کرد. آندرتون که با خبر شده بود قرار است مرتکب قتل بشود، تصمیمش را عوض کرده و مرتکب قتل نمی‌شد. دورنمای جنایت، خود جنایت را لغو کرده بود، این پیشگیری فقط به این دلیل که او از جریان باخبر شده بود، اتفاق می‌افتاد. در این شرایط یک بردار-زمان جدید خلق شده بود.اما جری رای نیاورده بود.

آندرتون در همان حال که می‌لرزید، نوار را به عقب برگرداند و دکمه‌ی ضبط را فشار داد. با سرعت بالا یک نسخه‌ی کپی از گزارش تهیه کرد، گزارش اصلی را سرجایش برگرداند و نسخه‌ی دوم را از دستگاه پاک کرد. این اثبات بی‌اعتباری و منسوخ‌شدگی کارت بود. تنها کاری که باید می‌کرد این بود که آن را به ویتور نشان دهد...
حماقت خودش شگفت‌زده‌اش کرد. بدون شک ویتور این گزارش را دیده بود و بر خلاف آن پست کمیسر را اشغال کرده بود، و تیم پلیس را به جستجوی او فرستاده بود. ویتور قصد نداشت دوباره برگردد سر جای قبلش، او نگران بی‌گناهی آندرتون نبود.

پس چه کار دیگری از او ساخته بود؟ چه کس دیگری ممکن بود علاقه‌مند باشد؟

صدایی که عصبانیت در آن موج می‌زد پشت سرش طنین انداخت: «تو، احمق لعنتی!»

به سرعت چرخید. زنش ملبس به یونیفرم پلیسی‌اش در آستانه‌ی یکی از درها ایستاده بود، چشمانش از ترس گشاده شده بودند. آندرتون در حالی که نوار را به او نشان می‌داد، به طور مختصر گفت: «نگران نباش. من دارم می‌رم.»

لیزا [۵]که چهره‌ش در هم رفته بود با عصبانیت به طرفش دوید. «پیج گفت این‌جایی، اما نمی‌تونستم باور کنم. نباید می‌ذاشت بیای داخل. اون متوجه نیست تو چی هستی.»

آندرتون با لحنی طعنه‌آمیز پرسید: «من چی هستم؟ قبل از این که جواب بدی شاید بهتر باشه این نوار را گوش کنی.»

«نمی‌خوام بهش گوش کنم! فقط می‌خوام از این‌جا بری بیرون! اِد ویتور می‌دونه یکی این پایینه. پیج داره سعی می‌کنه سرش را گرم کنه، اما....» حرفش را قطع کرد و سرش را به سختی به سمتی چرخاند. «الان این‌جاست! به زور راهش را باز خواهد کرد.»

«تو هیچ نفوذی روش نداری؟ مهربون و خوش‌خلق باش. شاید من را فراموش کنه.»

لیزا نگاهِ تلخِ سرزنش‌آمیزی به او انداخت. «یک سفینه روی بام پارک شده. اگر می‌خواهی بری...» صدایش گرفت و یک لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «یک دقیقه بعد یا چیزی در این حدود قراره برم. اگر می‌خوای با من بیای..»

آندرتون گفت: «می‌آم.» انتخاب دیگری نداشت. نوارش و اثبات بی‌گناهی‌اش را به دست آورده بود ولی به هیچ روشی برای ترک آن مکان فکر نکرده بود. با خوشحالی، به سرعت دنبال پیکر باریک همسرش به راه افتاد که از محدوده خارج شده و از یک در کناری داخل یک راهروی حمل تجهیزات شد، پاشنه‌هایش در آن تیرگیِ ساکت صدای بلندی ایجاد می‌کردند.

لیزا از روی شانه‌اش به او گفت:«سفینه‌ی سریع و خوبیه. برای مواقع اضطراری سوخت‌گیری شده و آماده‌ی پروازه. داشتم می‌رفتم که چند تا از تیم‌ها را نظارت کنم.»
پشت فرمان ماشینِ پرسرعت پلیس، آندرتون به لیزا گفت که نوارِ گزارش اقلیت حاوی چیست. لیزا بدون این که چیزی بگوید گوش کرد، چهره‌اش گرفته و درهم بود، دستانش به سختی در دامن لباسش به هم چفت شده بودند. پایین سفینه، مناطق روستاییِ جنگ‌زده مانند نقشه‌ای حکاکی شده گسترده بودند، نواحی تخلیه‌ شده میان شهرها با ویرانه‌های مزارع و شرکت‌های صنعتی کوچک، سوراخ‌سوراخ و نقطه نقطه شده بودند.

وقتی حرف آندرتون تمام شد، لیزا گفت: «تو این فکرم که قبلاً چند بار این اتفاق افتاده؟»

«یک گزارش اقلیت؟ دفعات زیادی.»

«منظورم اینه که یک پیش آگاه دچار اختلاف‌فاز شده باشه. از گزارش بقیه به عنوان داده‌ی اولیه استفاده کنه و گزارش اون بقیه را لغو کنه.» چشمانش تیره و مصمم بودند، او افزود: «شاید خیلی از کسایی که توی بازداشتگاه هستند، مثل تو باشند.»

آندرتون مقاومت کرد. «نه!» اما خودش هم داشت درباره‌ی این موضوع احساس بدی پیدا می‌کرد. «من در موقعیتی بودم که کارت را ببینم، که بتونم گزارش را نگاه کنم. همین موضوع باعث این اتفاق شده.»

لیزا ژست معنی‌داری گرفت: «اما..شاید تمامشون همین کار را می‌کردن. می‌تونستیم به اونا هم راستش را بگیم.»

آندرتون با سرسختی پاسخ داد: «ریسک خیلی بزرگی می‌بود.»

لیزا خنده‌ی تند و تیزی سر داد. «ریسک؟ شانس؟ عدم قطعیت؟ اون هم با وجود پیش‌آگاه‌ها تو زندگی‌مون؟»

آندرتون روی هدایت سفینه‌ی کوچکِ پرسرعت تمرکز کرد. تکرار کرد: «این یک موقعیت منحصر به فرده. و ما در حال حاضر یک مشکل داریم. می‌تونیم بعداً‌ درباره‌ی جنبه‌های تئوریک قضیه بحث کنیم. من باید این نوار را به آدم‌های مناسب برسونم، قبل از این که رییس جوون و با استعدادت از بین ببردش.»

«می‌خوای ببریش برای کاپلان[۶]؟»
«قطعاً همین کار را می‌کنم.» به نوار که روی صندلیِ بین آن دو بود، ضربه‌ای زد. «اون علاقه‌مند خواهد بود. اثبات این که زندگی‌اش در خطر نیست، برای اون امری حیاتیه.»

لیزا با دستانی لرزان جعبه‌ی سیگارش را از کیف پولش بیرون آورد. «و تو فکر می‌کنی اون به تو کمک می‌کنه؟»

«شاید، شاید هم نه. به امتحانش می‌ارزه.»

لیزا پرسید: «چطور تونستی به این سرعت مخفی بشی؟ یک تغییر قیافه دادن موثر و درست و حسابی خیلی سخت ممکن می‌شه.»

آندرتون که سعی می‌کرد طفره برود، گفت: «تنها چیزی که لازمه پوله.»

لیزا در همان حال که سیگار دود می‌کرد، به فکر فرو رفت. «احتمالاً کاپلان از تو محافظت خواهد کرد. اون خیلی قدرتمنده.»

«من فکر می‌کردم اون فقط یه ژنرال بازنشسته‌است.»

«در ظاهر همین طوره، اما ویتور پرونده‌هاشو کشیده بیرون. کاپلان سردسته‌ی یک جور سازمانِ غیرعادیِ انحصاری، متشکل از سربازهای سابقه. در واقع یک‌ جور باشگاهه با تعدادی عضو به خصوص. فقط افسران رتبه‌بالا، یک کلاس بین المللی از اعضای هر دو طرفِ جنگ. این‌جا توی نیویورک یک تشکیلات درست و حسابی دارن. سه روزنامه‌ی چاپیِ پرزرق و برق و گه‌گاهی هم پوشش تلویزیونی که یک کمی براشون خرج بر می‌داره.»

«هدفت از این حرف‌ها چیه؟»

«فقط همین. تو منو متقاعد کردی که بی‌گناهی. منظورم اینه که، مشخصه تو قرار نیست مرتکب جنایتی بشی. اما باید بدونی که گزارش اصلی، گزارش اکثریت، تقلبی نبوده. کسی اون را به دروغ درست نکرده. اِد ویتور درستش نکرده. هیچ دسیسه‌ای علیه تو وجود نداره و هرگز هم وجود نداشته. اگه قصد داری این گزارش اقلیت را به عنوان گزارشی واقعی بپذیری، مجبوری که اون گزارش اکثریت را هم بپذیری.»

آندرتون با اکراه تایید کرد: «گمون کنم همین‌ طور باشه.»

لیزا ادامه داد:«اِد ویتور با نهایت حسن نیت کار می‌کنه. اون واقعاً معتقده که تو یک جنایتکار بالقوه هستی. و خب چرا که نه؟ اون گزارش اکثریت را روی میزش داره، اما تو اون کارت را تاشده توی جیبت داری.»

آندرتون به سرعت گفت:«نابودش کردم.»

لیزا با جدیت به سوی او خم شد:«انگیزه‌ی اد ویتور اشتیاق برای به دست آوردن مقام تو نیست، انگیزه‌ی اون همون چیزیه که همیشه بر تو حاکم بوده، اون واقعاً به پادجرم معتقده. اون می‌خواد سیستم به کارش ادامه بده. من باهاش صحبت کردم و متقاعد شدم که داره راستش را می‌گه.»

آندرتون پرسید: «تو می‌خوای من این نوار را ببرم پیش ویتور؟ اگه این کار را بکنم...اون نابودش می‌کنه.»

لیزا پاسخ داد:«حرف بی‌خود می‌زنی. اون از همون اول اصل این‌ها را در اختیار داشته. هر موقع که دلش می‌خواسته، می‌تونسته نابودشون کنه.»

آندرتون تصدیق کرد:«این درسته، اما کاملاً امکانش هست که نمی‌دونسته.»

«البته که نمی‌دونسته. این‌طوری به قضیه نگاه کن. اگه کاپلان اون نوار را به دست بیاره، پلیس از اعتبار می‌افته. نمی‌تونی بفهمی چرا؟ این ثابت می‌کنه که گزارش اکثریت اشتباه بوده. صد در صد حق با اِد ویتوره. اگه بنا باشه پادجرم نجات پیدا کنه، تو باید دستگیر بشی. تو داری به امنیت خودت فکر می‌کنی. اما یک لحظه به سیستم فکر کن.» لیزا به جلو خم شد، ته‌سیگارش را خاموش کرد و توی کیفش دنبال یکی دیگر گشت. «کدومش بیشتر برات اهمیت داره. امنیت شخصیِ خودت یا بقای سیستم؟»

آندرتون بدون درنگ پاسخ داد: «امنیت خودم.»

«داری تایید می‌کنی؟»

«اگه سیستم تنها با زندانی کردن افراد بیگناه نجات پیدا می‌کنه، در این صورت مستحق نابودیه. امنیت شخصیِ من مهمه چون من یک انسان هستم. و فراتر از اون...»
لیزا از کیفش، تپانچه‌ای بی‌نهایت کوچک بیرون آورد. او با خشونت به آندرتون گفت: «من معتقدم که انگشتم را روی ماشه گذاشتم. تا حال با اسلحه‌ای مثل این کار نکردم. اما قصد دارم امتحانش کنم.»

آندرتون بعد از مکثی کوتاه پرسید: «می‌خوای این سفینه را برش گردونم؟ همینو می‌خوای؟»

«بله، برش گردون به ساختمون پلیس. متاسفم. اگه می‌تونستی صلاح سیستم را بالاتر از خودخواهی خودت قرار بدی...»

آندرتون به او گفت: «موعظه‌ات را برای خودت نگه دار. من سفینه را برش می‌گردونم. اما قصد ندارم به دفاعیات تو از یک سری قوانین رفتاری که هیچ آدم عاقلی نمی‌تونه قبولشون کنه گوش کنم.»

لب‌های لیزا به هم فشرده و تبدیل به یک خطِ بی‌رنگ شده بود. در حالی که تپانچه را محکم گرفته بود، طوری نشست که رو در روی آندرتون قرار بگیرد، چشمانش با جدیت روی او ثابت شده بودند، آندرتون داشت سفینه را در مسیر قوسی شکلِ بزرگی می‌چرخاند. در حالی‌که سفینه‌ی کوچک در مسیری خمیده می‌پیچید، چندتایی وسیله توی جعبه‌ی ابزارآلات، که سرجایشان محکم نشده بودند، سر و صدا ایجاد کردند، یک بال سفینه به طور شگفت‌انگیزی رو به بالا رفته بود، تا این‌ که بالاخره سفینه در مسیر مستقیم قرار گرفت.

هم آندرتون و هم همسرش، توسط دسته‌های آهنیِ نگه‌دارنده‌ی صندلی‌هاشان محافظت می‌شدند. اما برای سومین نفرِ جمع این گونه نبود.

آندرتون از گوشه‌ی چشمش، حرکت سریعی را دید. بلافاصله صدایی آمد. صدای چنگ انداختن مردی قوی‌هیکل به دیوار بود که کنترلش را از دست داده و به دیوار تقویت‌شده‌ی سفینه برخورد کرده بود. اتفاقات بعدی خیلی سریع رخ دادند. فلمینگ با تقلا بلافاصله روی پاهایش بلند شد، بعد در حالی که سکندری می‌خورد، محتاطانه یک دستش را برای گرفتن تپانچه‌ی زن دراز کرد. آندرتون آن قدر بهت‌زده شده بود که نتوانست فریاد بکشد. لیزا چرخید، مرد را دید و جیغ کشید. فلمینگ تپانچه را با ضربه‌ای از دستش خارج کرد و با سر و صدا به زمین انداخت.

فلمینگ[۷] هن‌هن‌کنان لیزا را به طرفی هل داد و اسلحه را برداشت. نفس‌نفس‌زنان گفت: «ببخشید» و تا جایی که برایش ممکن بود سعی کرد راست بایستد. «فکر کردم ممکنه بیشتر بخواد صحبت کنه. برای همین صبر کردم.»

آندرتون شروع به صحبت کرد: «این‌جا بودی وقتی که...» و بعد ساکت شد. واضح بود که فلمینگ و مردانش او را تحت نظارت داشتند. مسلماً از سفینه‌ی لیزا با خبر بودند و آن را در نظر گرفته بودند و زمانی که لیزا داشت درباره‌ی این که آیا بردنش به یک جای امن عاقلانه هست یا نه با او صحبت می‌کرد، فلمینگ به بخش نگه‌داری تجهیزات سفینه خزیده بود.

فلمینگ گفت: «شاید بهتر باشه اون نوار را به من بدی.» انگشتان مرطوب و چاقش برای گرفتن نوار دراز شدند. «حق با توئه، ویتور توی چاه فاضلاب میانداختش.»
آندرتون بی‌اراده پرسید: «کاپلان هم؟» هنوز هم از حضور ناگهانی مرد بهت زده بود.

«کاپلان مستقیماً با ویتور کار می‌کنه. برای همین هم اسمش روی خط پنجم کارت بود. این که کدومشون در اصل رئیسه، چیزیه که نمی‌شه گفت. احتمالاً هیچ‌کدوم.» فلمینگ تپانچه‌ی کوچک را کناری انداخت و اسلحه‌ی سنگینِ ارتشی خودش را بیرون آورد. «پرواز کردنت با این زن یک اشتباه احمقانه بود. بهت که گفتم اون پشت سر کل جریانه.»

آندرتون معترضانه گفت :«نمی‌تونم اینو باورکنم. اگر اون...»

«تو اصلاً منطقی نیستی. این سفینه به دستور ویتور آماده شده بود. اون‌ها می‌خواستند تو پرواز کنی و از ساختمون دور بشی که دست ما بهت نرسه. خودت تنها و در حالی که از ما جدا افتاده باشی هیچ شانسی نداری.»

یک لحظه حالت عجیبی روی چهره‌ی گرفته‌ی لیزا نقش بست. او زمزمه کرد: «حقیقت نداره. ویتور هرگز این سفینه را ندید. من داشتم برای نظارت می‌رفتم...»

فلمینگ بدون این که گوش کند، حرفش را قطع کرد: «تقریباً دورش کرده بودی. همین حالا هم اگر یک ماشین گشت پلیس دنبالمون نباشه خیلی شانس آوردیم. وقت نداشتم این را بررسی کنم.» در همان حال که صحبت می‌کرد، درست پشت صندلی زن چمباتمه زده بود. «اولین کاری که باید بکنیم اینه که این زن را از سر راه برداریم. باید تو را کاملاً از این منطقه خارج کنیم. پیج هویت جعلی تو را به ویتور لو داده و می‌تونی مطمئن باشی الان همه‌جا پخش شده.»

فلمینگ که همچنان چمباتمه نشسته بود، لیزا را گرفت. در همان حال که اسلحه‌ی سنگینش را به طرف آندرتون می‌انداخت، چانه‌ی لیزا را گرفت و آن‌قدر بالا کشید تا این‌که شقیقه‌هایش به پشتی صندلی فشرده شدند. لیزا دیوانه‌وار به طرفش چنگ انداخت، ناله‌ی ضعیف و وحشت‌زده‌ایی از گلویش برخاست. فلمینگ که نادیده‌اش می‌گرفت دستان بزرگش را دور گردنش بست و شروع کرد به فشار دادن.

در حالی که نفس نفس می‌زد گفت:«این‌جوری زخم گلوله نمی‌مونه. می‌افته بیرون، مثل یک حادثه‌ی طبیعی. همیشه از این اتفاقا می‌افته. اما در این مورد به خصوص اول گردنش می‌شکنه.»

عجیب بود که آندرتون آن قدر صبر کرد. انگشتان کلفت فلمینگ همچنان با بی‌رحمی در گوشت رنگ‌پریده‌ی گردنِ زن فرو رفته بودند که آندرتون قنداق اسلحه‌ی سنگین را بلند کرد و به پشت سر فلمینگ کوبید. دستان هیولاوار شل شدند. فلمینگ که گیج شده بود، سرش به جلو افتاد و خودش به دیوار سفینه برخورد کرد. در حالی که با ضعف تلاش می‌کرد خودش را جمع کند، سعی کرد بدنش را بالا بکشد. آندرتون دوباره او را زد، این‌بار بالای چشم چپش زد. فلمینگ به پشت افتاد و بی‌حرکت ماند.

لیزا که تلاش می‌کرد نفس بکشد، به مدت یک دقیقه‌ در خودش می‌پیچید و بدنش به جلو و عقب حرکت می‌کرد. بعد، بالاخره رنگ به چهره‌ش بازگشت.

آندرتون در همان حال که او را تکان می‌داد، پرسید: «می‌تونی کنترل سفینه را در اختیار بگیری؟» در صدایش اضطرار نهفته بود.

«بله فکر کنم بتونم.» تقریباً به صورت خودکار دستانش به طرف فرمان رفتند. «من خوب می‌شم، نگران من نباش.»

آندرتون گفت: «این تپانچه مهمات نظامیه. ولی مال جنگ نیست. این یکی از مدل‌های به دردبخور جدیده که ساختن. می‌تونستم حسابی دور شده باشم، اما حالا فقط یک شانس هست...»

به جایی بازگشت که فلمینگ طاق‌باز روی زمین افتاده بود. در حالی‌که سعی می‌کرد دستش به سر مرد نخورد، کتش را باز کرد و درون جیب‌هایش را گشت. یک دقیقه بعد، کیف چرک‌مُردشده‌ی فلمینگ درون دستانش بود.

تاد فلمینگ بر اساس کارت شناسایی‌اش یک سرگرد ارتش، وابسته به بخش داخلیِ اطلاعات ارتشی بود. میان انواع و اقسام کاغذها مدرکی بود که ژنرال لئوپلد کاپلان امضایش کرده و بر اساس آن فلمینگ تحت حمایت خاصِ گروه او بود...باشگاه بین‌المللی سربازانِ کهنه‌کار.

فلمینگ و مردانش تحت امر کاپلان عمل می‌کردند. کامیون حمل نان و تصادف ساختگی بودند.

معنایش این بود که کاپلان به عمد او را دور از دسترس پلیس نگاه داشته بود. نقشه به اولین تماس در منزل خود او باز می‌گشت، وقتی که مردان کاپلان او را که داشت وسایلش را جمع می‌کرد، ربوده بودند. با دیرباوری آن چه را در حقیقت اتفاق افتاده بود، دریافت. حتا همان موقع هم آن‌ها می‌خواستند مطمئن شوند قبل از پلیس به او رسیده‌اند. از همان ابتدا، این یک استراتژیِ به دقت طرح‌ریزی شده بود برای این‌ که اطمینان حاصل کنند ویتور موفق نمی‌شود او را دستگیر کند.

آندرتون در همان حال که به صندلی‌اش بازمی‌گشت، به همسرش گفت: «تو داشتی راستشو می‌گفتی. می‌تونیم با ویتور تماس برقرار کنیم؟»

لیزا، بی‌صدا سر تکان داد. در حالی‌که به مدار ارتباطی روی داش‌بورد اشاره می‌کرد پرسید: «چی... فهمیدی؟»

«ویتور را برام بگیر. می‌خوام هر چه زودتر باهاش صحبت کنم. خیلی فوریه.»

لیزا به سرعت شماره گرفت، مدار مکانیکیِ کانال بسته را برداشت و دفتر اداره‌ی پلیس در نیویورک را گرفت. تصاویر استوار یکم‌های اداری پشتِ سر هم گذشتند تا این که نسخه‌ی کوچکی از اد ویتور روی صفحه ظاهر شد.

آندرتون از او پرسید: «منو یادت هست؟»

رنگ از چهره‌ی ویتور پرید. «خدای بزرگ. چی شده؟ لیزا داری میاریش این‌جا؟»

ناگهان چشمانش روی اسلحه‌ای که در دستان آندرتون بود، خیره ماندند. او دیوانه‌وار گفت: «ببین، با اون کاری نداشته باش. هر چی می‌خوای فکر کن ولی تقصیر اون نیست.»

آندرتون پاسخ داد: «اینو خودم فهمیدم. می‌تونی مراقب ما باشی؟ موقع برگشتن ممکنه نیاز به محافظت داشته باشیم.»

ویتور با ناباوری به او چشم دوخت. «برگردی؟ داری برمی‌گردی؟ خودتو تسلیم می‌کنی؟»

آندرتون که به سرعت و اضطرار صحبت می‌کرد، گفت: «بله همین‌طوره، یک کاری هست که باید بلافاصله انجام بدی. بخش میمون‌ها را ببند. مطمئن شو که کسی داخل نمی‌شه، نه پیج و نه هیچ‌کس دیگه. به خصوص افراد ارتش.»

تصویر کوچک گفت: «کاپلان»

«کاپلان چی؟»

«اون، اون این‌جا بود. همین الان رفت.»

قلب آندرتون شروع به کوبیدن کرد. «چی‌کار داشت می‌کرد؟»

«یک سری اطلاعات برمی‌داشت. نسخه‌ی دوم گزارشات پیش‌آگاه‌هامون درباره‌ی تو را رونویسی می‌کرد. اون اصرار کرد که گزارش‌ها را فقط برای خودش می‌خواد.»

آندرتون گفت: «پس اونو بدست آورده. دیگه خیلی دیر شده.

ویتور که احساس خطر کرده بود، تقریباً فریاد کشید. «منظورت چیه؟ چی داره اتفاق می‌افته؟»

آندرتون به سختی گفت: «بهت می‌گم. وقتی به دفترم برگشتم.»

ویتور او را روی بام اداره‌ی پلیس ملاقات کرد. وقتی سفینه‌ی کوچک آرام گرفت، ابری از سفینه‌های محافظتی، فرود آمدند و از حرکت ایستادند. آندرتون بلافاصله خودش را به مرد جوانِ مو طلایی رساند.

آندرتون به او گفت: «تو به چیزی که می‌خواستی رسیدی. می‌تونی من را دستگیر کنی و به بازداشتگاه بفرستی. اما این کار کافی نیست.»

چشمانِ آبیِ ویتور از عدم اطمینان رنگ پریده بودند. «من نمی‌فهمم...»

«تقصیر من نیست. من هرگز نباید ساختمون پلیس را ترک می‌کردم. والی پیج کجاست؟»

ویتور پاسخ داد: «زندانی‌اش کردیم. اون دیگه برامون مشکل درست نمی‌کنه.»

چهره‌ی آندرتون گرفته بود.

او گفت: «شما به دلیلِ نادرستی گرفتینش. این که گذاشت من به بخش میمون‌ها وارد شوم، جرم نبود. اما اطلاعات دادن به ارتش چرا. یکی از مامورای نفوذی ارتش این‌جا برای شما کار می‌کرد.» بریده بریده، حرفش را اصلاح کرد. «منظورم اینه که برای من کار می‌کرد.»

«من دستوراتی که علیه تو وجود داشتند را لغو کردم. حالا گروه‌ها دارند دنبال کاپلان می‌گردن.»

«شانسی هم دارن؟»

«از این‌جا با یک کامیون ارتشی رفت. تعقیبش کردیم، اما کامیون به یک سربازخونه‌ی نظامی رفت. حالا اون‌ها با یک تانک R-۳ زمان جنگ خیابون را بستند. اگر بخواهیم تکونش بدیم جنگ داخلی می‌شه.»

لیزا به آرامی و با درنگ از سفینه خارج شد. هنوز رنگ‌پریده بود و می‌لرزید و روی گلویش کبودیِ بدریختی در حال شکل گرفتن بود.

ویتور پرسید: «چه اتفاقی برات افتاده.» بعد بدن بی‌حرکت فلمینگ را دید که طاق‌باز دراز کشیده بود. به آرامی رو به آندرتون کرد و گفت: «پس بالاخره دست از تظاهر کردن به این که این دسیسه‌ی من علیه توست، کشیدی.»

«همین‌طوره.»

«تو که فکر نمی‌کنی من..» چهره‌ش با بیزاری در هم رفت. «دارم نقشه می‌کشم که کار تو را بدست بیارم.»

«قطعاً این کار را می‌کنی. در این نوع موارد همه محکومن. من هم دارم نقشه می‌کشم کارم را نگه دارم. اما این یک بحث دیگه‌است. تو مقصر نیستی.»

ویتور پرسید: «چرا ادعا می‌کنی که برای تسلیم کردن خودت دیر شده؟ خدای من، ما تو را به بازداشتگاه می‌بریم. این هفته می‌گذره و کاپلان زنده می‌مونه.»

آندرتون تایید کرد. «بله اون زنده می‌مونه. اما اون می‌تونه ثابت کنه، با وجود من که آزادنه توی خیابون‌ها قدم می‌زنم هم اون زنده می‌مونده. اون اطلاعاتی در دست داره که ثابت می‌کنه گزارش اکثریت اشتباه بوده. اون می‌تونه کل سیستم پادجرم را پایین بیاره.» حرفش را تمام کرد. «اول و آخرش اون برنده میشه و ما می‌بازیم. ارتش ما رو از اعتبار می‌ندازه، استراتژی‌شون جواب داد.»

«اما چرا این همه خطر می‌کنن؟ دقیقاً چی می‌خوان؟»

«بعد از جنگ آنگلو-چینی‌ها[۸]، ارتش کنار گذاشته شد. این همون چیزی نیست که در دوران خوبِ AFWA بود. اون‌ها کل جریان را هدایت می‌کردند، هم ارتش و هم دولت محلی. و اونا امور پلیسیِ خودشون را داشتند.»

لیزا با بی‌حالی گفت:«مثل فلمینگ»

«و بعد از جنگ، بلوک غربی ارتش‌زدایی شد. افسرهایی مثل کاپلان بازنشست و از کار بر کنار شدند. هیچ‌کس از این وضع خوشش نمی‌آد.» آندرتون شکلکی در آورد. «من باهاش همدردی می‌کنم. اون تنها کسی نیست که این اتفاق براش افتاده. اما نمی‌شد امور را همون‌طوری اداره کنیم. اختیارات باید تقسیم می‌شدن.»

ویتور گفت: «تو میگی کاپلان برنده شده. یعنی ما نمی‌تونیم هیچ‌کاری بکنیم؟»

«من قصد ندارم بکشمش. ما این را می‌دونیم و اون هم می‌دونه. احتمالاً سر و کله‌ش پیدا می‌شه و بهمون پیشنهاد معامله می‌ده. ما به کارمون ادامه می‌دیم، اما سنا اختیارات واقعی ما را از میون برمی‌داره. تو از این خوشت نمی‌آد، میاد؟»

ویتور با حرارت گفت: «باید بگم که نه. بالاخره یک روزی من این سازمان را اداره خواهم کرد.» آب دهانش را قورت داد. «البته نه به این زودی‌ها.»

چهره‌ی آندرتون غم‌زده بود. «خیلی بده که گزارش اکثریت را علنی کردی. اگر صداش را در نمی‌آوردی، می‌تونستیم یک جورایی پسش بگیریم. اما حالا همه شنیدن. حالا نمی‌شه پسش گرفت.»

ویتور با تلخی پذیرفت: «فکر نکنم بشه. شاید... این کار را اونقدر که خودم تصور می‌کردم درست انجام ندادم.»

«درست انجامش خواهی داد. به موقعش. تو افسر پلیس خوبی می‌شی. تو به وضعیت کنونی معتقد هستی. اما یاد بگیر که چطور راحت برگزارش کنی.» آندرتون از آن‌ها فاصله گرفت. «من دارم می‌رم نوارهای اطلاعاتی گزارش اکثریت را بخونم. می‌خواهم بفهمم دقیقاً چطوری قرار بوده کاپلان را بکشم.»

با حالتی متفکر جمله‌اش را به پایان رساند. «شاید یک ایده‌هایی بهم بده.»

نوارهای اطلاعاتیِ پیش‌آگاه دونا[۹] و پیش‌آگاه مایک[۱۰]، به صورت جداگانه ذخیره شده بودند. ماشینی را که مسئول تحلیل اطلاعات دونا بود، انتخاب کرد، سپر حفاظتی را باز کرد و محتویاتش را بیرون گذاشت. مثل قبل، کد به او می‌گفت کدام حلقه‌ها مرتبط هستند و یک لحظه بعد دستگاه نوار-خوان را کار انداخته بود.

تقریباً همان چیزی بود که انتظارش را داشت. این اطلاعاتی بود که جری از آن استفاده کرده بود، یعنی زمان-بردار لغو شده. در این نسخه، ماموران اطلاعاتیِ ارتشیِ کاپلان آندرتون را وقتی از محل کار به خانه بازمی‌گشت، می‌ربودند. بعد او را به ویلای کاپلان می‌بردند، سازمانِ GHQ باشگاه بین‌المللی سربازان کهنه‌کار.

به آندرتون یک پیشنهاد ارائه می‌شد: داوطلبانه سیستم پادجرم را منحل کند یا این‌ که خود را برای برخورد خشونت‌آمیز ارتش آماده کند.

در این بردار-زمانِ لغو شده، آندرتون کمیسر پلیس از سنا درخواست حمایت می‌کرد. حمایتی در کار نبود. سنا برای جلوگیری از جنگ داخلی انحلال سیستم پلیس را تصویب کرده و حکم به بازگشتِ حکومت نظامیِ می‌داد، قانونِ «کنار آمدن با موقعیت‌های اضطراری» آندرتون یک گروهان از پلیس‌های متعصب را گردآوری، محل کاپلان را شناسایی کرده و به او شلیک کرده بود، همچنین به دیگر سران باشگاهِ سربازان کهنه‌کار. فقط کاپلان مرده بود. بقیه نجات پیدا کرده بودند. و کودتا موثر افتاده بود.

این گزارش دونا بود. نوار را به ابتدا بازگرداند و سراغ اطلاعاتی که توسط مایک ارائه شده بودند رفت. این گزارش هم باید مانند اولی می‌بود، هر دو پیش‌گویی با یکدیگر ترکیب شده بودند تا تصویر واحدی تشکیل شود. مایک هم همان‌طور شروع کرد که دونا کرده بود. آندرتون از دسیسه‌ی کاپلان علیه پلیس آگاه شده بود. اما یک جای کار اشتباه بود. او که گیج شده بود، نوار را به ابتدا بازگرداند. به طرز غیر قابل درکی، نوار با آن یکی هم‌خوانی نداشت. دوباره آن را اجرا کرد و با دقت گوش داد.

گزارش مایک کاملاً با مال دونا فرق می‌کرد. یک ساعت بعد، بررسی‌هایش را به اتمام رسانده بود، نوارها را کنار گذاشت و واحد میمون‌ها را ترک کرد. به محض این که خارج شد، ویتور پرسید: «موضوع چیه؟ می‌تونم حس کنم یک چیزی اشتباهه.»

آندرتون که هنوز عمیقاً در فکر بود، به آرامی پاسخ داد: «نه، نه کاملاً اشتباه.» صدایی در گوشش طنین انداخت. با سستی به طرف پنجره رفت و به بیرون خیره شد.
جمعیت در خیابان موج می‌زد. در خط میانی، یک صف چهار ردیفه از سربازهای یونیفرم پوش در حرکت بود. اسلحه‌، کلاه‌خود،... سربازان داشتند در لباس‌های خاکی‌رنگِ مخصوص زمان جنگ رژه می‌رفتند. پرچم سه‌گوشِ گرامیِ AFWA را با خود حمل می‌کردند که در باد سرد عصرگاه در اهتزاز بود.

ویتور با اندوه توضیح داد: «یک رزمایش. من در اشتباه بودم. اون‌ها با ما معامله نمی‌کنن. چرا بکنن؟ کاپلان داره می‌ره جریان را در جامعه علنی کنه.»

آندرتون اصلاً تعجب نکرد. «اون قصد داره گزارش اقلیت را بخونه؟»

«ظاهراً. اونا قصد دارن از سنا درخواست کنن سیستم ما را منحل کنه و اختیاراتمون را بگیره. اون‌ها می‌خوان ادعا کنن ما افراد بیگناه را دستگیر کردیم، تاخت و تاز شیطانی نیروی پلیس و از این‌جور حرف‌ها. با وحشت حکومت خواهند کرد.»

«فکر می‌کنی سنا باور کنه؟»

ویتور قدری درنگ کرد. «دوست ندارم حدس بزنم.»

آندرتون گفت: «من حدس می‌زنم. باور می‌کنن. اتفاقی که داره اون بیرون می‌افته، با چیزی که طبقه‌ی پایین فهمیدم، جور در میاد. ما خودمون را گیر انداختیم و حالا فقط یک راه برای رفتن داریم. چه دوستش داشته باشیم و چه نداشته باشیم، به هر حال مجبوریم همین راه را بریم.» چشمانش درخششی سرد داشتند.

ویتور با نگرانی پرسید: «و اون راه چیه؟»

«همین که بگم، از خودت می‌پرسی چرا به ذهن خودت نرسیده بود. خیلی واضحه، من می‌خوام گزارشی را که علنی شده، واقعیت ببخشم. می‌خوام کاپلان را بکشم. این تنها راهیه که می‌تونیم جلوشون را بگیریم که ما را بی‌اعتبار نکنن.»

ویتور شگفت زده گفت: «اما گزارش اکثریت لغو شده.»

آندرتون به او گفت: «من می‌تونم انجامش بدم. اما عواقبی خواهد داشت. تو با قوانین حکومتیِ قتل شماره‌ی یک آشنا هستی؟»

«حبس ابد.»

«حداقل حبس ابد. شاید تو بتونی یک کارایی بکنی و به تبعید کاهشش بدی. ممکنه به یکی از کرات مسکونی بفرستنم، سرحداتِ خوب و قدیمی.»

«تو این را ترجیح می‌دی؟»

آندرتون از صمیم قلب گفت: «البته که نه، اما این انتخاب بد، از میون بد و بدتره. و بالاخره این کار باید انجام بشه.»

«نمی‌فهمم چطوری می‌خوای کاپلان را بکشی؟»

آندرتون اسلحه‌ی سنگین ارتشی را که فلمینگ به طرفش انداخته بود، بیرون آورد. «از این استفاده می‌کنم.»

«یعنی جلوت را نمی‌گیرن؟»

«چرا این کار را بکنن؟ اونا گزارش اقلیت را دارند که بر اساس اون من تغییر عقیده دادم.»

«با این حساب، گزارش اقلیت اشتباهه؟»

آندرتون گفت: «نه، کاملاً درسته. اما به هر حال من می‌خوام کاپلان را به قتل برسونم.»

۷.

او هرگز انسانی را نکشته بود. حتا تا به حال هیچ مقتولی را ندیده بود. و به مدت سی سال، کمیسر پلیس بود. از دید این نسل، قتل عمد منسوخ شده بود. خیلی راحت اصلاً اتفاق نمی‌افتاد.

یک ماشین پلیس او را به یک دسته‌ی در حال رژه‌ی ارتش رساند. آن‌جا در سایه‌های صندلیِ عقب، با دقت اسلحه‌ای را که فلمینگ به او داده بود بررسی کرد. سالم به نظر می‌رسید. در حقیقت، شکی درباره‌ی نتیجه‌ی کار وجود نداشت. او کاملاً از آن‌ چه در نیم ساعت بعدی اتفاق می‌افتاد، مطمئن بود. اسلحه را دوباره جمع کرد، درِ ماشینِ پارک شده را باز کرد و با احتیاط پیاده شد.

کسی کوچکترین توجهی به او نکرد. انبوه جمعیتِ در حال حرکت، یکدیگر را با اشتیاق هل می‌دادند و تلاش می‌کردند به محدوده‌ی صدارسِ رزمایش برسند. لباس‌فرم‌های ارتشی در اکثریت بودند و در حاشیه‌ی خالی‌شده‌ی اطرافشان، ردیفی از کامیون‌ها و سلاح‌های سنگین دیده می‌شد، هنوز هم جنگ‌افزارهای سهمگین ساخته می‌شدند.
ارتش یک سکوی سخنرانی با یک سری پلکان برپا کرده بود. پشت سکو اعلانِ AFWA که رویش علامت نیروهای متحد جنگ نقش بسته بودند، آویزان بود. باشگاه سربازان کهنه‌کارAFWA که در کمال تعجب شامل افسرانِ دشمنِ دوران جنگ هم می‌شد، اما یک ژنرال به هر حال ژنرال بود و این قبیل تفاوت‌ها طی سالیان رنگ‌ باخته بودند.

ردیف اول صندلی‌ها را افسران عالی‌رتبه‌ی AFWA اشغال کرده بودند. پشت سر آن‌ها افسرانِ پایین‌رتبه‌تر نشسته بودند. پرچم‌های هنگ‌های مختلف در رنگ‌ها و طرح‌های مختلف در اهتزاز بود. در حقیقت، مراسم حال و هوای یک جشن تاریخی را به خود گرفته بود. روی خود سِن برافراشه، اعضای عالی‌رتبه‌ی باشگاه افسرانِ کهنه‌کار، با چهره‌های عبوس نشسته بودند، همگی از انتظار کشیدن عصبی بودند. در انتهای لبه، چند واحد پلیس بی‌ آن‌ که دیده شوند، منتظر ایستاده بودند، مشخص بود برای حفظ نظم هستند. در حقیقت آن‌ها ماموران اطلاعاتی بودند که در حال نظارت بودند. اگر نظم برقرار می‌ماند، ارتش آن‌ را در اختیار می‌گرفت.

بادِ اواخر بعدازظهر، سرو صدای مهبم مردمی را که محکم به هم چسبیده بودند، پخش کرد. آندرتون، در همان حال که راهش را از میان جمعیت فشرده باز می‌کرد، در حضورِ قابل لمس انسان‌ها غرق شده بود. یک‌جور حس مشتاقانه‌ی انتظار همه را میخکوب کرده بود. به نظر می‌رسید جمعیت حس کرده بود چیزی فوق‌العاده در راه است. آندرتون به سختی راهش را از میان ردیف‌های صندلی باز کرد و به سمت گره‌ی محکم افسران ارتشی در لبه‌ی سکو رفت. کاپلان هم میان آن‌ها بود.

اما حالا او ژنرال کاپلان بود. جلیقه، ساعتِ طلای جیبی، عصا، یونیفرم اداری سنتی، حالا همه رفته بودند. کاپلان برای این مراسم، لباس فرم قدیمی‌اش را از لای نفتالین بیرون آورده بود. شق و رق و تاثیرگذار ایستاده بود و توسط کارمندان اصلی‌اش محاصره شده بود. درجه‌ی نظامی، مدال‌ها، چکمه‌ها، شمشیر تیغه کوتاه تزئیینی و کلاه آفتابی‌اش را پوشیده بود. حیرت‌انگیز بود که این مرد کچل چطور در اثر نیروی حضور یک کلاه لبه‌دار نظامی تغییر کرده‌است.

ژنرال کاپلان که آندرتون را دیده بود، از گروه جدا شد و به طرف جایی که مرد جوان‌تر ایستاده بود، گام برداشت. حالت روی چهره‌ی لاغر و گویایش نشان می‌داد تا چه حد از دیدن کمیسر پلیس خوشحال است.

او در همان حال که دستان کوچکش در دستکش خاکستری رنگ را دراز می‌کرد، به آندرتون گفت: «شگفت‌انگیزه، تصورم این بود که کمیسرِ فعلی شما را گول زده باشه.»
آندرتون با او دست داد و به صورت مختصر گفت: «من هنوزم بیرون سازمانم. در نهایت ویتور هم همان نوار را دارد.» آندرتون به بسته‌ای که کاپلان میان انگشتانِ محکمش نگاه داشته بود اشاره کرد و با اطمینان به مرد خیره شد.

ژنرال کاپلان علی‌رغم این که عصبی بود، خوش‌مشرب بود. او گفت: «برای ارتش موقعیت بزرگیه. وقتی بشنوی من یک گزارش کامل از اتهام قلابی که به شما زده بودند، به عموم مردم می‌دم، خوشحال می‌شی.»

آندرتون بی آن که تاییدش کند گفت: «خوبه.»

ژنرال کاپلان داشت تلاش می‌کرد بفهمد آندرتون تا چه اندازه می‌داند. «تصریح خواهد شد که شما غیرعادلانه متهم شده بودین. فلمینگ هیچ فرصت پیدا کرد شما را با شرایط آشنا کنه؟»

آندرتون پاسخ داد: «تا حدی، شما فقط گزارش اقلیت را می‌خونی؟ تمام چیزی که داری همینه؟»

ژنرال کاپلان به یک زیردست علامتی داد و یک چمدان چرمی حاضر شد. «من قصد دارم با گزارش اکثریت مقایسه‌ش کنم. همه‌چیز این توئه. تمام شواهدی که نیاز داریم.» او گفت: «از این که مثال زده بشی ناراحت که نمی‌شی، می‌شی؟ مورد تو نمونه‌ای از دستگیریِ غیرعادلانه‌ی بی‌شمار افراد دیگه‌است.» ژنران کاپلان ساعت مچی‌اش را با حالتی رسمی چک کرد. «باید شروع کنم. به من روی سن ملحق می‌شی؟»

«چرا؟»

ژنرال کاپلان به سردی ولی با نوعی هیجان سرکوب شده گفت: «برای این که مردم نمونه‌ی واقعی را ببیند. من و تو با هم. قاتل و قربانی‌اش که کنار هم ایستاده‌اند، کلِ جریانِ کلاه‌برداری شیادانه‌ای را که پلیس در حال اجرای اونه به نمایش می‌گذاره.» 

ژنرال کاپلان دستپاچه به طرف سن می‌رود. دوباره با ناراحتی نگاهی به آندرتون انداخت، انگار آشکارا در این فکر بود که چرا او خودش را نشان داده و واقعاً چقدر می‌داند. عدم اطمینانش وقتی بیشتر شد که آندرتون با خواست خودش از پله‌های سن بالا رفت و برای خودش یک صندلی درست کنار سکوی بلندگو پیدا کرد.

ژنرال کاپلان پرسید: «تو کاملاً می‌فهمی من قصد دارم چی بگم؟ این افشاگری بازتابِ قابل توجهی خواهد داشت. ممکنه باعث شه سنا درباره‌ی اصول اعتباری سیستم پادجرم تغییر عقیده بده.»

آندرتون، دست به سینه گفت: «می‌فهمم، بزن بریم.»

سکوت بر جمعیت حاکم شد. اما وقتی ژنرال کاپلان چمدانش را مقابلش باز کرد و شروع به مرتب کردن مدارکش کرد، نوعی جنب و جوشِ از سراشتیاق و خستگی ناپذیر در جمعیت پدید آمد. او با صدایی واضح و گیرا شروع کرد: «مردی که این‌جا کنار من نشسته، برای همه‌تون آشناست. شاید از دیدنش شگفت زده باشین، چون همین اخیراً پلیس او را یک قاتل خطرناک معرفی کرد.»

چشمانِ جمعیت روی آندرون ثابت ماند. حریصانه به تنها قاتلِ بالقوه‌ای که تا کنون اجازه داشتند از فاصله‌ی نزدیک ببینند، زل زدند.

ژنرال کاپلان ادامه داد: «به هر حال طی چند ساعت گذشته، دستور دستگیری او از طرف پلیس، لغو شد؛ به این خاطر که کمیسر سابق آندرتون داوطلبانه خودش را تسلیم کرد؟ خیر، این اصلاً درست نیست. اون این‌جا نشسته. او خودش را تسلیم نکرده اما پلیس دیگه علاقه‌ای بهش نداره. جان آلیسون آندرتون از هر اتهام جرمی در گذشته، حال و آینده مبراست. ادعاهای علیه او دروغ محض بودند، اعوجاج‌های شیطانیِ یک سیستم جزاییِ آلوده که بر یک اساس اشتباه استوار بود، یک ماشینِ عظیمِ بدون شخصیت که مردان و زنان را به سوی سرنوشت محتومشان می‌فرستاد.»

جمعیت علاقه‌مند از کاپلان به آندرتون نگاه می‌کردند. همه با اصول پایه آشنا بودند.

ژنرال کاپلان ادامه داد، صدایش داشت قدرت و هیجانِ بیشتری پیدا می‌کرد: «مردان بسیاری توسط سیستم پیش‌گویانه‌ای که پادجرم نامیده می‌شد، دستگیر و زندانی شده‌اند. نه به خاطر جنایتی که مرتکب شده باشند، بلکه به خاطر جنایتی که قرار است مرتکب شوند. ادعا می‌شود که این مردان اگر آزاد می‌ماندند، در یک آینده‌ای مرتکب جنایت می‌شدند.»

«اما نمی‌توان هیچ اطلاعات معتبری درباره‌ی آینده داشت. به محض این‌که اطلاعات پیش‌گویانه به دست می‌آیند، خودشان، خودشان را باطل می‌کنند. این ادعا که این مرد در آینده مرتکب جنایت خواهد شد، به خودی خود دچار تناقض است. تنها پردازش کردن این اطلاعات، جعلی بودنشان را مشخص می‌سازد. در تمام موارد، بدون استثنا، گزارش سه پیش‌آگاه پلیس، اطلاعات خودشان را بی‌اعتبار ساخته‌اند. اگر هیچ دستگیری‌ صورت نمی‌گرفت، هنوز هم هیچ جنایتی به وقوع نپیوسته بود.»

آندرتون با بی‌میلی گوش داد، تنها نیمی از کلمات را می‌شنید. اما بر خلاف او جمعیت با علاقه‌ی بسیاری گوش می‌کرد. ژنرال کاپلان حالا داشت خلاصه‌ای را که از گزارش اقلیت تهیه شده بود، رو می‌کرد. او شرح داد که گزارشِ اقلیت چیست و چگونه تولید شده.

آندرتون اسلحه را از جیب کتش بیرون آورد و آن را روی پایش نگه داشت. کاپلان گزارش اقلیت، یعنی اطلاعات پیش‌آگانه که از جری بدست آمده بود را کنار گذاشته بود. انگشتان لاغر و خمیده‌اش، اولین خلاصه را که مربوط به دونا بود جستجو کردند و بعد از آن گزارش مایک را.

او شرح داد: «این اصلِ گزارش اقلیت بود. اتهام این که آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، توسط دو پیش‌آگاه اولی وارد شده. حالا این‌جا اطلاعاتی را داریم که خود به خود از اعتبار افتاده‌اند. من برایتان می‌خوانمش.» عینک بدون قابش را به سرعت برداشت، روی بینی‌اش جای داد و به آهستگی شروع به خواندن کرد.
حالتی عجیب روی چهره‌اش نقش بست. مکث کرد، زبانش بند آمد و بعد ناگهان از حرف زدن بازایستاد، کاغذها از دستانش بیرون افتادند و پخش شدند. مثل حیوانی که به دام افتاده باشد، چرخید، قوز کرد و از پایه‌ی میکروفون به سرعت فاصله گرفت.

یک‌لحظه چهره‌ی درهم‌شده‌اش از مقابل آندرتون گذشت. آندرتون که حالا ایستاده بود، اسلحه را بالا آورد، به سرعت رو به جلو گام برداشت و شلیک کرد. کاپلان که میان ردیفِ پاهایی که داشتند از صندلی‌های روی سکو خارج می‌شدند، گیر افتاده بود، تنها یک فریادِ تیز از سر وحشت و تقلای مرگ کشید. مثل پرنده‌ای در هم‌شکسته، پرپرزنان از روی سکو به زمین پایینش، فروافتاد.

آندرتون به سمت نرده‌ها رفت، ولی همه چیز تمام شده بود.

کاپلان مطابق ادعای گزارش اکثریت درگذشته بود. سینه‌ی باریکش گودالِ دودناکی از تاریکی و خاکسترِ غلطان بود که وقتی بدن مچاله‌شده‌اش فروافتاد، از هم پاشید. آندرتون که حالش بد شده بود، برگشت و به سرعت از میان افسران شگفت‌زده‌ی ارتش که در حال برخواستن بودند، حرکت کرد. اسلحه که هنوز در دستانش بود، ضمانت می‌کرد که کسی جلویش را نخواهد گرفت. از روی سکو پرید و میان انبوهِ پریشان مردمی که آن پایین بودند فرود آمد. مردم وحشت‌زده و منقلب تلاش می‌کردند ببینند چه اتفاقی افتاده. اتفاقی که درست مقابل چشمانشان افتاده بود، ورای درک بود. مدتی طول می‌کشید تا درک و پذیرش جایگزین وحشتِ کور شود.
کنارِ جمعیت، مامورانِ در حال انتظار پلیس آندرتون را گرفتند. در همان حال که ماشین با احتیاط رو به جلو حرکت می‌کرد، یکی از آن‌ها در گوشش زمزمه کرد: «خیلی خوش‌شانسی که تونستی بیای بیرون.»

آندرتون به آرامی پاسخ داد: «گمون کنم همین‌طور باشه.» به عقب تکیه داد و سعی کرد خودش را آرام کند. داشت می‌لرزید و سرش گیج می‌رود. ناگهان به جلو خشم شد و به طرز وحشتناکی حالش به هم خورد.

یکی از پلیس‌ها با احساس همدردی زمزمه کرد: «هیولای بدبخت.»

آندرتون در میانه‌ی تهوع و استیصال نمی‌توانست بگوید آیا مامور پلیس منظورش او بود یا کاپلان.

چهار پلیس تنومند به لیزا و جان آندرتون در بستن و بار کردن اموالشان کمک کردند. کمیسر سابق پلیس طی پانزده سال، مجموعه‌ای بزرگ از وسایل انباشته بود. محزون و اندیشناک به تماشای حرکت صندوق‌ها به طرف کامیون‌های در حال انتظار ایستاده بود.

با آن هواپیما یک‌راست به طرف میدان می‌رفتند و بعد از آنجا با حمل و نقل بین‌سیستمی، به قنطورس ایکس[۱۱].

سفر طولانی‌ای برای یک مردِ پیر بود، اما حداقل مجبور نبود این راه را برگردد.

لیزا که مشغول و حواسش جمع کار بود گفت: «دومی از آخرین صندوق هم داره می‌ره.» او که یک شلوار گشاد و عرق‌گیر پوشیده بود، میان اتاق‌های خالی می‌گشت و جزییاتِ آخرین دقایق را بررسی می‌کرد. «فکر نکنم بتونیم از این وسایلِ جدید آترونیک[۱۲] استفاده کنیم. اونا روی قنطورس هنوز از الکتریسیته استفاده می‌کنند.»
آندرتون گفت: «امیدوارم زیاد برات مهم نباشه.»

لیزا پاسخ‌ داد:«بهش عادت می‌کنیم.» و لبخند زودگذری تحویلش داد. «مگه نه؟»

«امیدوارم. تو فکر می‌کنی که پشیمون نمی‌شی. اگه می‌دونستم..»

لیزا او را مطمئن ساخت: «پشیمون نمی‌شم. حالا بیا و به من تو بردن این صندوق کمک کن.»

وقتی آن‌ها سوار کامیونِ جلویی شدند، ویتور با یک ماشین گشت از راه رسید. از ماشین بیرون پرید و با عجله به طرف آن‌ها رفت، چهره‌اش به طرز غریبی خسته به نظر می‌رسید. او به آندرتون گفت: «قبل از این که برید، باید اطلاعاتی درباره‌ی موقعیت پیش‌آگاه‌ها به من بدین. من دارم از طرف سنا مورد پرس و جو واقع می‌شم. اونا می‌خوان بدونن آیا گزارش وسطی مربوط به تغییر عقیده اشتباه بوده یا چیز دیگه.» با حالتی سردرگم حرفش را به پایان رساند. «من هنوزم نمی‌تونم شرح بدمش. گزارش اقلیت اشتباه بود، مگه نه؟»

آندرتون به شوخی پرسید: «کدوم گزارش اقلیت؟»

ویتور پلک زد و گفت:«پس اوضاع از این قراره، باید خودم می‌دونستم.» آندرتون که در اتاقک کامیون نشسته بود، پیپش را بیرون آورد و تنباکو داخلش ریخت. با فندک لیزا، تنباکو را آتش زد و شروع به کشیدن کرد. لیزا به خانه برگشته بود، می‌خواست مطمئن شود چیز مهمی را جا نگذاشته باشند.

آندرتون که از سردرگمی مرد جوان داشت لذت می‌برد، به او گفت: «سه تا گزارش اقلیت داشتیم.» یک‌روزی ویتور باید یاد می‌گرفت، وقتی شرایط را به طور کامل درک نمی‌کند، بی‌گدار به آب نزند. رضایت، نهایتِ احساس آندرتون بود. او که پیر و فرسوده بود، تنها کسی بود که ماهیت واقع مشکل را درک کرده بود.

او شرح داد :«سه گزارش پشت سر هم بودند. اولی مال دونا بود. در آن زمان-بردار، کاپلان به من درباره‌ی نقشه‌اش می‌گفت و من بی‌درنگ به قتل می‌رسوندمش. جری با قدری اختلاف فاز، جلوتر از دونا از گزارش دونا به عنوان اطلاعات اولیه استفاده کرد. اون آگاهی من از گزارش را هم به حساب آورد. در این بردار-زمان دومی، تمام کاری که می‌خواستم انجام بدم، حفظ کردن شغلم بود. من قصد نداشتم کاپلان را بکشم، بلکه زندگی و موقعیتِ خودم بود که بهش علاقه‌مند بودم.»

«و مایک، سومین گزارش بود؟ گزارش مایک بعد از گزارش اقلیت آماده شد؟» ویتور حرف خودش را تصحیح کرد :«منظورم اینه که آخر از همه بود.»

«مایک آخری از سه تا بود درسته. من با آگاهی داشتن از گزارش اول، تصمیم گرفته بودم کاپلان را به قتل نرسانم. این گزارش دوم را تولید کرده بود. اما من که از اون گزارش هم آگاه شده بودم، دوباره تغییر عقیده دادم. گزارش دو، موقعیت دو، همون موقعیتی بود که کاپلان قصد ایجادش را داشت. صلاح پلیس در این بود که موقعیت اول از نو ایجاد بشه. و اون موقع من داشتم به صلاح پلیس فکر می‌کردم. من فهمیده بودم کاپلان داره چیکار می‌کنه. گزارش سوم، همون‌طوری گزارش دوم را بی‌اعتبار کرد که گزارش دوم، گزارش اول را بی‌اعتبار کرده بود. این باعث شد به همون جایی برگردیم که ازش شروع کرده بودیم.»

لیزا در حالی که نفس نفس می‌زد، جلو آمد و گفت:«بیا بریم، کارمون این‌جا تموم شده.» لیزا، نرم و چابک از پلکان آهنی کامیون بالا رفت و کنار شوهرش و راننده نشست. راننده، فرمانبردارانه، کامیونش را روشن کرد و بقیه‌ی راننده‌ها هم همین کار را کردند. 

آندرتون نتیجه گرفت :«هر کدام از گزارش‌ها با دیگری فرق داشت. هر کدام منحصر به فرد بود. اما دوتایشان در یک چیز توافق داشتند. اگر آزاد می‌گذاشتندم، کاپلان را به قتل می‌رساندم. این توهم وجود یک گزارش اکثریت را ایجاد کرد. در حقیقت، کل قضیه یک توهم بود. دونا و مایک یک اتفاق را در دو بردار-زمان کاملاً متفاوت، از پیش دیده بودند که تحت شرایط کاملاً متفاوت اتفاق می‌افتادند. دونا و جری، گزارش اقلیتِ سابق و بخشی از گزارش اکثریت، در اشتباه بودند. از این سه تا، مایک درست گفته بود. چون گزارشی بعد از آن نبود، که اعتبارش از بین ببرد. کل جریان همینه.»

ویتور با نگرانی کنار کامیون به راه افتاد، چهره‌ی بور و ملایمش از نگرانی در هم رفته بود. «باز هم این اتفاق می‌افته؟ باید کل سیستم را از نو بسازیم؟»

آندرتون گفت: «فقط در یک صورت، مورد من منحصر به فرد بود، چون من به اطلاعات دسترسی داشتم. ممکنه بازم اتفاق بیافته، اما فقط برای کمیسرِ بعدی. پس مراقبِ راه رفتنت باش.» لبخند کوچکی زد، از دیدن چهره‌ی در هم ویتور، آسایش خیالی عمیق به وجودش سرازیر می‌شد. کنار آندرتون، لیزا لب‌های قرمزش را جمع کرد، دستش را به طرف دستان او دراز کرد و گرفتشان. آندرتون گفت: «بهتره چشماتو باز نگه داری. هر لحظه ممکنه برات اتفاق بیافته.»

--------------------------------------------

 

--------------------------------------------


پانویس


1-page
2-witwer
3-Anderton
4-Jerry
5-Lisa
6-Kaplan
7-Fleming
8- Anglo-Chinese
9-Dona
10-Mike
11- Centaurus X


۱۲- ظاهراً یک‌جور تکنولوژی خیالی در آن دنیای آینده است.

فیلیپ ک. دیک

نویسنده : فیلیپ ک. دیک

سمیه کرمی

مترجم : سمیه کرمی

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی