نقد نگارهای بر داستان کوتاه «باز کردن کلاف» اثر ژان کلود دونیاک

این داستان در شمارهی پنج ماهنامهی شگفتزار، اردیبهشت 1390 منتشر شده است.

شاید در تمام ادبیات فرانسه هیچ کتابی به اندازهی «بوار و پکوشه»ی فلوبر بر اساس سلسله اعمال ناتمامی که پشت سر هم قطار شدهاند، استوار نگشته باشد. دو فرد که اسامیشان را به عنوان کتاب وام دادهاند، ایدههای گوناگونی را میآزمایند و پس از شکست در هر کدام به سراغ ایدهی بعدی میروند. این داستانِ کتاب فلوبر است، کتابی که از قضا به طرز کنایه آمیزی ناتمام مانده و ما تنها با توجه به طرح باقیمانده از فلوبر میدانیم که رمان قرار بوده به همان جایی ختم شود که از آن آغاز شده. به نظر میرسد وضعیتی که داستان آقای دونیاک به آن دچار است، تا حدودی شبیه رمان فلوبر است. باز کردن کلاف داستان بسیار خوبی است، اما حیف ناتمام است؛ یا اگر بخواهیم به طور دقیقتر موضوع را تبیین کنیم، داستان حاوی کولاژها و شامل قطعههای مختلف است که ارتباط ارگانیک لازم را با هم در کلیت اثر پیدا نمیکنند. در ادامه به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت.

داستان باز کردن کلاف حکایت دو فرششناس نابینا است که گویی همچون کاهنان باستانی مسئول نگاهبانی از دانش و خرد پیشینیان هستند (انتخاب انبار موزه به عنوان محلی که تمام داستان در آن اتفاق میافتد، شاید از همین رو باشد. انبار موزه محلی است بین به یاد آوردن و فراموش کردن. جایی که اجناس قدیمی فرستاده میشوند که به یاد آورده نشوند. در عین حال تا زمانی که باقی هستند، امکان فراموشی این اشیا مقدور نیست. شاید این را بتوان نوعی هراس دوجانبه دانست؛ جایی که نه میتوانی از شر شیء خلاص شوی و نه آن شیء را میخواهی). این دو در داستان گرههای فرشی را میخوانند که بافتهی زنی است در قرن هشتم میلادی در محلی که امروزه کردستان نامیده می شود و قبلاً (یعنی در زمان اتفاق افتادن داستان)، بخشی از ایالت جبال به حساب میآمده. زن کرد تمام عمر خود را صرف بافتن این فرش کرده[1]. فرش را از جایی در آوردهاند که سابقاً دهکدهای تخریب شده قرار داشته. (ترکان عثمانی یا بمبهای عراقی؟ ما چیز چندانی نمیدانیم.)

اولین چیزی که در داستان به چشم میخورد، داستانگویی است. نشانهای که با انگارهی شرق گویی گره خورده. فرقی نمیکند در کجای خاورمیانه یا در چه عصر زندگی میکنی و یا این که حتا از چه نژادی هستی. اشباح شهرزاد مدام در تعقیب تواند و تو را رها نمیکنند. کتابی است که انگار روح و تاریخ این منطقه را در خود دارد و با رفت وآمد هر زمانهای مثل اسفنج، مقداری از آن زمانه را به درون خود میکشد و مدام در حال دگرگونی است. جالب است بدانید که در نگارگریهایی ترجمهی قرن نوزدهمی هزار و یک شب به فارسی که به دستور ناصرالدین شاه قاجار صورت گرفته بود، مدلهای نگارگران برای ترسیم هارون الرشید و وزیر وی یحیی برمکی به ترتیب ناصرالدین شاه و امیر کبیر بودهاند. ماجرا برای آنان که حکایت و سر انجام امیرکبیر را میدانند، کنایه آمیزتر جلوه میکند. گویی این تاریخ نیست که داستانها را میسازد، بلکه این داستانها هستند که گذشته، حال و آیندهی ما را میسازند. (شاید چون طلسمی با کشیده شدن امیر کبیر به جای وزیر مقتول هارون الرشید، نگارگران پیشاپیش حکم قتل او به دست عامل ناصرالدین شاه را بدون آن که خود بدانند امضا کردند.) لورا هم دارد همین کار را میکند و به نظر میرسد به این موضوع  آگاهی کامل هم دارد و همینطور به نقشی که بازی میکند؛ نقش مرشد و نقال. او داستان میگوید تا واقعیت را بسازد. این موضوع را ما به وضوح در دو جا میبینیم. یک بار زمانی که راوی حدس میزند شاید داستان به گونهای دیگر اتفاق افتاده باشد، با شانه خالی کردن از جواب در اعترافی صادقانه بیان میکند که: «من دارم این داستان را تعریف میکنم.» و جای دیگر که میگوید آن قدر عمر کرده است که نمی تواند بپذیرد تمام دانستههایش غلط بوده. انگار او داستان را تعریف نمیکند. حتا اینجا به نظر میرسد با چیزی فراتر از زندگی کردن با داستانِ زن کُرد روبروییم. بلکه شاید بتوان گفت این داستان است که لورا را زیسته است.

در وجهی دیگر از روایت، ما با زنِ کُرد مواجهیم. زنی که انگار در گره فرش تجسد یافته و دوباره زیست میکند و محکوم به تکرار ابدی داستان است تا زمانی که حکایت تکرار میشود. زن فرش را نبافته، بلکه گویی این تن زن است که تبدیل به گرههای فرش شده. زن حکایتی را باز میگوید. حکایتی که خوانده میشود. حکایتی که ناتمام است. گره حکایت عقیم شدگی و طرد شدگی در یک جامعهی متعصب و مردسالار را بیان میکند. جامعهای که آزادی او را میگیرد، میل او را سرکوب میکند و تنها این آزادی زمانی به او باز میگردد که طرد و تبعید شده و حتا آن گاه هم به نظر نمیرسد این روند خاتمه پیدا کرده باشد. جامعه او را در روندی سیستماتیک تبدیل به بیگانه میکند. فرش ناتمام و عقیم است هم چون زن.

رولان بارت عشق را نوعی فیگور میداند که بیش از این که رو به سمت معشوق باشد، به خود عاشق بر میگردد. در عین حال این که به شدت پنهانگر است، میل شدیدی به آشکارگی دارد. شابد بشود گفت مثل بازی در یک نمایش است.

لورا نیز هم چون زن کرد به علت نقص جسمانی (در مورد لورا این نقص نابینایی است و در مورد زنِ کُرد عقیم بودن اوست) از دنیای زندگان به دنیای زیرزمین تبعید شده است، به برزخ میان حافظه و فراموشی. راوی هم به عنوان غریبهای ناشناس همان گونه که بیگانه وارد زندگی زنِ کُرد شده وارد دنیای لورا میشود و میل سرکوب شدهی زن را دوباره فعال میکند. اوج این تمنا را در یکی از زیباترین تصویرهای داستان میبینیم. جایی که لورا گونهی راوی که موش مردهای را در دست دارد، میبوسد. فرش از اینجا به بعد نیمه تمام است. هر چند تار و پود باقیمانده از فرش راه را بر هر نوع امیدِ خوشبینانه میبندد و تنها آن لحظهی کیهانی و جادویی برای طرد شدگان درون داستان میماند و این گونه طرد شدگی و بیگانگی شخصیتها در هم میآمیزند و بیگانگی به یکی از موتیفهای اصلی داستان تبدیل میشود و این گونه آدمهایی مطرود و بیگانه به لحظهای کوچک از زندگی دست مییابند و دوباره فراموش میشوند و شاید تنها همین رشته باشد که به یاد میآورد اینان دیر زمانی زیستهاند.

اما اینجا بزرگترین شکاف و ایراد داستان هم خودنمایی میکند. داستان به مانند فرش درونش ناتمام است و حتا میشود زمخت بودن بخشی از گرهی فرش را هم به خود داستان تعمیم داد، زیرا داستان در بسط و گسترش و همچنین ایجاد هارمونی در میان مایههای تماتیک خود ناتمام است. داستان خوب گسترش پیدا میکند، اما در نهایت در جمع کردن ماجرا ناتوان میماند و در نهایت همه چیز به خطابهای اخلاقی، مستقیم و شعارگونه از زبان لورا فروکاسته میشود و این گونه نویسنده به طرز احسن موفق میشود در عین عقیم کردن داستان، تمام آن را به نوعی بیانیه در جهت حفظ میراث فرهنگی و لزوم جستوجو برای بیگانگان فرو بکاهد. اینجا شاید تنها چیزی که برای خواننده میماند، اندکی حیرت از وجود آدم فضاییها است، چون پایان داستان تمام پتانسیل بالقوه و بالفعل کار را از بین میبرد. انتهای داستان برای چنین قصهای به طرز شگفتآوری ناامید کننده است. موتیفهای داستان هم مثل داستانک مربوط به موش و نابودی دهکدهی کُرد و در نهایت حفاظت از میراث پیشینیان گرچه به نظر میرسد از نظر تماتیک به هم مربوطند، ولی توان ساختن آن ارتباط ارگانیک را که لازمهاش هست، ندارند.

در نهایت نقد را با این جمله از متن داستان به پایان می بریم: «چقدر غریب است که تنها چیزی که از خودت در زندگی آیندگان به جای میگذاری، یک «رشته» است.» این پایان کلافی است که سعی در گشودن آن داشتیم. رشتهای که داستانی بود در ستایش زندگی و داستانگویی. باز به استعارهی شهرزاد میرسیم که داستان میگفت تا زنده بماند. ما تا آنجا زندگی کردهایم که این رشته را از خود به جای گذاشتهایم، باقی تنها راز است و آن چیز که خواننده گمان میکند دریافته. شاید ناقد تیزهوش خرده بگیرد که این تنها خوانش منتقد از داستان است و نه چیزی که به واقع خود  داستان بوده و تو داری داستان دیگری خلق میکنی. این حرف نادرستی نیست، اما به هر حال این منم که دارم داستان را تعریف میکنم.

 


[1] قرن هشتم را شاید بتوان یکی از پر آشوبترین قرون میانه در ممالک اسلامی دانست. وضعیتی که در انتهای این قرن از نظر سیاسی و اجتماعی بر این سرزمینها حاکم است، به تقریب تا زمان حملهی مغولها در قرن سیزدهم میلادی تغییر عمدهای نمیکند.