پروژه سالگرد

دانلود شماره‌ی ۳9 به صورت کامل در قالب یک فایل

 

اسمش سه- فازی است و کچل است و چین و چروک خورده، قدش کمی بلندتر از یک متر است، چشم هایش بزرگ است، دندان ندارد و همه ی استخوان ها و پوستش، پوستی بی رنگ و آویزان پر است از نقش های آبی و قرمز تو در تو. بسیار زیبا به شمار می رود اما زیبایی واقعی در دست هایش است و به خاطر جوانی اش. بیشتر از دویست سالش است و دارد حرف زدن یاد می گیرد. تا حالا سی و شش زبان، مرده، را به خوبی یادگرفته، و تنها ده زبان دیگر باقی مانده است.

کتابی که می خواند نسخه ی رونوشت یکی از چاپ های اولیه ی فائوست گوته است. نویسه های فراکتور پر زاویه ی هول زده ای روی صفحات پلاتینیومی به نازکی کاغذ رژه می روند.

فائوست به شیوه ی برق کافتی چاپ و در 2012 م.، همراه چندین هزار نسخه ی مشابه از کتاب های ارزشمند در اتاقک گاز آرگون مهر و موم و به کمال ناپیدا شده بود؛ میراث مردی ثروتمند بود برای آینده ای دور.

در 2012 م. پولاریس ستاره ی شمال بوده است. انسان سرانجام به پولاریس رفت و شهری کوچک روی آن سیاره ی یخ زده ساخت. بعد از مدتی دیگر بر اساس تولد پیامبر سالشماری نمی کردند، بلکه به حدود سال 4900 م. رسیده بودند. به دلیل تقدیم اعتدالین در آن زمان ستاره ی شمال جرم کم نوری بود که زمانی گاما قیفاووس نامیده می شد. قطب سماوی به چرخیدن ادامه می داد، از دنب و آلفا شلیاق می گذشت و از فضای بی بار اطراف صورت فلکی زانوزده و اژدها عبور می کرد؛ ساعتی صبور بود اما نه آهسته ترین، و وقتی که به منطقه ی پولاریس بازگشت، 26000 سال طی شده بود و انسان از ستاره ها برگشته بود، که بماند، و اتاقک پر از کتاب 130 متر در کف اقیانوس آرام جا به جا شده، در ترانشه ای کم عمق افتاده، و به تدریج زیر رانشی در زیردریا دفن شده بود.

سی و هفتمین باری که این ساعت آهسته دلنگ دلنگ کرد، انسان اقیانوس آرام را، نه از سر اجبار، تکان داده، و اتاق را کشف کرده بود، بازش گشوده، کتاب ها را بازشناخته و با احتیاط دوباره مهر و مومشان کرد. در آن زمان در نظر انسان چیزهایی از تل دانش مهم تر بود: در زمانی به اندازه ی یک نیم چرخ دیگر قطب ها یک میلیون امین سالگرد واژه ی نوشته از راه رسیده می رسید. می شد چند هزاره صبر کنند.

نزدیک سالگرد، قریب ترین حدسی که می زدند، موجب تولد دو تن شدند: نه-هاوری (ظاهرا مونث)، و سه- فازی (ظاهرا مذکر). سه- فازی برای یادگرفتن خواندن و حرف زدن زاده شده بود. در بیشتر از دویست و پنجاه سال [گذشته] او نخستین انسانی بود که این مهارت ها را یاد می گرفت.

سه- فازی نیمه ی اول فائوست را از اول به آخر خوانده و، من باب سرگرمی و تمرین، نیمه ی دوم را از آخر به اول می خواند. در همان حال که کتاب می خواند، نوک زبانی آواز هم می خواند.

«میسه بانوی سیبا ... ترخشس تایره نامی-مون» دندان هایش را نگذاشته است چون لثه هایش را دردناک می کند.

از آن جایی که فرزند دویست است، وقتی پدرش کتاب و آواز خواندنش را قطع می کند مودب است. «صدای» پدرش ترتیبی است از منطق و زیبایی شناسی که در ذهن سه- فازی پدیدار می شود. تبدیلش به کلام ماهیتش را مخدوش می کند:

حالت طعنه ی محترمانه: «سه-فازی، پسر-واره ی دندان و تار صوتی نیامانند من، خویشتن را از موضوعات نمایه ی نمادین رها می سازی، و می آیی تا آموزش/یاری/شرکت دهی مرا؟»

پاسخ او این است: «؟»، یعنی «چه را/برای چه/ در چه؟»

حالت پنهان کارانه: «در باب تو را: گذشته، آینده.»

کتاب را، بدون اینکه صفحه را به خاطر بسپرد، می بندد. به ذهنش هم نمی رسد که صفحه را مشخص کند، چون به خوبی یادش می ماند که خواندن را کجا قطع کرده، همچنین تمام کلمات، یا همه ی اتفاقات حتی بی اهمیتی که از دقیقا یک سالگی مشاهده کرده را به یاد دارد. دست کم از این نظر طبیعی محسوب می شود.

 

به مختصاتی که می خواهد فکر می کند، در همان حال روی ترانسوم جابه جایی می ایستد، یک میکروثانیه تاریکی، و در ترانسوم جابه جایی پدرش، حدود چهار هزار کیلومتر آن سوتر پوسته و جبه ی زمین، ایستاده است.

حالت رسمی: «مانند همیشه، پدر.» نمادی که برای «پدر» استفاده می کند عمدا اشتباه، گلایه آمیز است. دلالتی ضمنی بر ناپختگی زیستشناختی.

پدرش تکیده به نظر می رسد و در واقع تا به حال دو بار مرده است. کوتاه و کودکانه می پرسد: «از چگونه وروری علاقه مندی ات را قطع کردم؟»

«داستانی به نام فائوست، درباره ی مردی به همین نام، که هرگز از دانش و قدرت خود {نماد شتاب آرام اما مداوم} راضی نمی شود، که به زبان پروسیا نوشته شده.»

«این زبان پروسیایی هم، وابسته/گی به کلمه ی ملموس دارد؟»

«اغلب، بله. معادل بودن: sein.  توهمی بسیار مهم در این زبان/فرهنگ و زبان/فرهنگ های نزدیک به آن؛ اتفاقات در *زمان* تلقی، یعنی نقطه ای بی نهایت کوچک بین گذشته و آینده رخ می دهند.»

«توهم خوبی است اما موجب تعویق.»

 «29 سال پیش هم درباره اش بحث کرده بودیم، بله.» سه- فازی بی صبرانه می خواهد خواندن را ادامه دهد، اما اضافه می کند:

«بدیهی که بودن {- ترتیب مشابه توهم به صورت دنیای خارجی سه بعدی - هجمه بر مشاهده گر از طرف محدودیت های هندسی درجات سیناپسیس آزادی

«همیشه از آن ها دفاع می کنی.»

«برای دستاوردهایشان با آن امکانات محدود و زندگی کوتاه احترام قائلم.» اینقدر طفره نرو، پدر. وخت طلاست. جناب زوردستی-که-سر-نخ-همه ی-عروسک ها را- دارد، شاعر قرن بیستم آمریکایی، قصد داشت لیسیسترا را از بعد فرهنگی ترجمه کند؟ اگر بله، چه خیال خامی. آفریقایی ها بودند- جیوان اسطوره، بله.

حالت پنهان کار (درخود): «پدرت تمام صبح پیش نه-هاوری ایستاد.»

سه- فازی این پیام را می فرستد: «،»، یعنی «خب؟»

«ماشین، احتمالا، خوب کار نمی کند.»

جوان چندزبانه سعی می کند صبری آرام منتشر کند.

«جزئیات حدس می زنم می خواهی؛ فکرش هنوز برمی انگیزدت. تو هرگز از دانش راضی نمی شوی، هم. چه بر سر مرد کتاب پروسیایی ات می-آمد؟»

«صد سال زنده/است و چون می فهمد با وجود صورت موفقیت، انسان به شادی واقعی نمی رسد می/مرد.»

«دیدگاه جالبی، برای کودک.»

حالت طعنه ی محترمانه: «برای انسان عصر طلوع، فائوست در صد سالگی مردی بسیار پیر می/بود.»

همان حالت، با احترام کمتر: «گفتم که، باز هم کودک.» در سکوت نماد خنده رد و بدل می کنند.

پس از وقفه ی ده ثانیه ای، سه- فازی از حالت پرس و جوی سبک استفاده می کند: «ماشین نه-هاوری ...؟»

«راه افتاده اما هنوز خوب کار نمی کند.» خبر این نیست.

کمی بی صبر: «پس، مثل قبل، فقط سنگ و خاک و آب و گیاه می آورد؟»

«منفی، نیامانند عزیز.» بی تکلف: «صبح دو حیوان گرفت که ظاهرشان نزدیک ظاهر انسان های قدیمی است.»

«!»  بی طاقتی، «بروم؟»

«.»  پدرش گفتگو را دو ثانیه بعد از آغاز آن تمام کرد.

سه- فازی سر راه دندان هایش را برمی دارد، و بعد مستقیم پیش نه-هاوری می رود.

نماد سلام رد و بدل می شود و نه-هاوری یافته هایش را نشان می دهد. «انگار دو گونه ی متفاوت هستند.» شک، پرسش: نشان می دهد.

سه- فازی جذب شده. «منفی، زمان گرد. در عصر طلوع گونه ی مونث و مذکر بسیار فرم های متفاوتی داشتند.» یکی از آن ها را دست می زند. «اعضای گرد، اینجا، برای تغذیه ی نوزاد هس/بود، در مونث.»

موجود مونث جیغ می زند.

نه-هاوری می گوید: «اکنون نمادهای گفتاری نشان می دهد.»

پیش از اینکه زن فریادش را تمام کند، سه- فازی توضیح می دهد: «نه نمادهای اصلی سخنگویی؛ با روشی که «بی کلام» خوانده می شود ارتباط برقرار می کند، این روش حتی از گفتار هم قدیمی تر است.» به حالت موشکافانه می رود: «مطالعاتم نشان می دهد که صدایی این چنین بلند در صورتی رخ می دهد که:

حضور درد/اضطراب شدید {در اثر محرک فیزیکی در شرایط {چون درد ندارد، پس

حتما از من یا از هر دوی ما می ترسد.»

نه-هاوری اضافه می کند: «یا ماشین.»

نماد استمرار. «ما نمادی برایش نداریم اما در عصر طلوع اغلب انسان ها  بیگانه هراس بودند، نسبت به ناشناخته ترس نشان می دادند به جای لذت. ما برای آن ها عجیب هستیم همانطور که آن ها برای ما، بنابراین ترس ایجاد می شود. در زمان آن ها موجب بقا می/شود.»

«حتما سکوت ما برای آن ها عجیب است، و قیافه هایمان و سرعت حرکاتمان. می خواهم با آن ها حرف بزنم، که بفهمند نباید از ما بترسند.»

 

باب و سارا گراهام زمانی بسیار خوش را سپری می کردند. سپتامبر 1951 بود و روزنامه ها پر بود از اخبار فرود موفقیت آمیز نیروی دریایی آمریکا در اینچون. باب سرباز نیروی دریایی بود که دو روز از مرخصی سی روزه ای که بین آموزشی و پیاده کردن نیروها در کره به او داده بودند باقی مانده بود. سه هفته بود که سارا خانم گراهام شده بود.

سارا مقداری بوربن روی نوشابه اش ریخت. ماسه را از روی انگشتش پاک کرد و تشتک نوشابه را روی بطری گذاشت، سپس آهسته تکانش داد. با صدایی آرام گفت: «اگر دیگر پیدایت نشود چه؟»

باب به اقیانوس خیره شده بود و بخشی از حرف هایی که سارا گفته بود در صدای امواج محو شد. «اگر دیگر چه نشوم؟»

«پیدایت نشود.» سارا یک قلوپ نوشید و بطری را به دست باب داد. «بگو که با من می مانی. با ما.» سارا مطمئن بود که باردار است. البته هنوز زود بود که چیزی بگوید؛ از زمان قاعده اش گذشته بود اما می توانست دلیل دیگری داشته باشد.

باب نوشابه را به سارا پس داد و از بطری بوربن نوشید. «فکر کنم بدون من می روند. وقتی هم که برگردند من در زندانم.»

«نه اگر ...»

«عزیزم، اینطوری حرف نزن. فقط یک حرکت ساده است.»

سارا صدفی کوچک را برداشت و به سمت آب پرت کرد.

«به علاوه، خودت که اگزامینر دیروز را خواندی.»

«سردم است. برویم.» سارا ایستاد و بدنش را کش داد و با دقت ماسه ها را تکاند. باب هیکل برهنه ی رقاصانه ی سارا را دوست داشت. زیرانداز را تکاند و روی شانه اش انداخت.

«تا من به آن جا برسم همه چیز تمام شده. دخل آن نکبت ها را می آوریم  ...»

«درباره ی کره حرف نزنیم. حرف نزنیم.»

باب بازویش را دور سارا حلقه کرد و هر دویشان پیاده به سمت اتاقک رفتند. وسط راه سارا ایستاد و زیرانداز را روی هر دویشان کشید، باب را بیشتر به خود نزدیک کرد. موقعی که همدیگر را می بوسیدند باب چشم هایش را می بست، اما چشم های سارا باز بود. یک دم دید: هوا روشن شد، فضای خالی محو شد و جایش را دیوارهای فلزی گرفت. ماسه ی زیر پایش خشک شد.

از صدای نفس های بریده ی سارا باب چشم هایش را باز می کند. کوتوله ای بدقواره می بیند، چشم ها و جمجمه اش بسیار بزرگ است، بدنش کوچک و چروک خورده. یک لحظه به هم خیره می شوند. سپس کوتوله دور می چرخد و با سرعت به سمت چیزی که انگار نقش مربعی سیاه است روی کف می رود. وقتی به آن جا می رسد ناپدید می شود.

باب با صدایی گرفته می گوید: «جل الخالق!»

سارا برمی گردد اما فقط گوشه ی چشمش پدر سه- فازی را می بیند. نه-هاوری را قبل از باب می بیند. زمان گرد ظاهرا مونث به شکل حرکتی گردبادی است، پشت کنسول شبکه ی زمانش نشسته، دگمه هایی را فشار می دهد یا می چرخاند. همه ی حرکات غیرضروری است، خود کنسول هم. به پیشنهاد سه- فازی دستگاه ساخته شده، زیرا انسان های عصری که درونش ظاهر می شوند از حضور ماشینی که شبیه ماشین است احساس راحتی می کنند. شبکه ی زمان اصلی تقریبا به اندازه و شکل یک مشت گیاه مارچوبه است، کاملا از طریق افکار کنترل می شود، و قطعات متحرک ندارد. دیگر وجود ندارد، اما می توان از آن استفاده کرد، اگر فهمیده شود. نه-هاوری از زمان تولد برای درک این مفهوم خاص آموزش دیده.

سارا باب را تکان می دهد و به نه-هاوری اشاره می کند. صدایش در نمی آید؛ باب با دهانی باز نگاه می کند.

چند ثانیه بعد سه- فازی ظاهر می شود. لحظه ای به نه-هاوری نگاه می کند، سپس به سمت جفت عصر طلوعی می رود و با دست نوک سینه ی چپ سارا را لمس می کند. حرارت بدنش بسیار بالاتر از حرارت بدن سارا است، و گرمای لزج ناگهانی، و حرکت سریع، باعث می شود سارا از جایش بپرد و جیغ بزند.

سه- فازی طلوعی ها را به درستی در دسته بندی سپیدپوست قرار می دهد، و خوشحال است که به زبانی از خانواده ی هندواروپایی سخن می گویند.

با صدایی زیر بسیار سریع می گوید: «گوتنتاگ اسپریخه زی دویچ؟»

باب می گوید: «هان؟»

«گوتنتاگ اسپریخه زی دویچ؟» سه- فازی گلویش را صاف می کند و صدایش را کمی بم تر، به همان میزان که با آن آواز «زن سنت لوئیس» را می خواند و می گوید: «گوتن تاگ.» بین هر کلمه تا صد می شمرد. «اسپریخه زی دویچ؟»

باب که تمام عمر کتاب های میهن پرستانه خوانده می گوید: «کراوت است. نگو که ...»

سه- فازی پنج کلمه ی اول را تحلیل می کند و می فهمد که باب آمریکایی است در محدوده ی زمانی 1935 تا 1955. «بله، بله- و نه، نهدر واقع، چقدر باهوش هستی که این عبارت را که از زبان پروسیا، به قول شما آلمانی، آمده شناختی؛ اما من نیستم، آلمانی نیستم؛ دست کم، همانطوری که ملیت ندارم، آلمانی هم نیستم، اما فکر می کنم موضوع زیاد روشن نیست و شاید باید کاملا واضخ درباره ی موقعیت خاص شما در این، به قول معروف، «زمان» و «مکان» بدانم.»

آخرین نویسنده ی انگلیسی که سه- فازی خوانده بود هنری جیمز بود.

باب دوباره گفت: «هان؟»

«آه، باید ساده بگویم.» به اندازه ی نیم ثانیه فکر می کند و صدایش را سه پرده بم تر می کند. «بله، ساده. گوش کن، برادر. اول بگو اسمت چیست. اسم زنت چیست»

«خب ... من باب گراهامم، ایشان همسرم، سارا گراهام است.»

«خوشحالم از آشناییت، باب. همین طور، سارا. اسم من ... هووووم ...» تنها زبان قرن بیستمی که اسم سه- فازی درونش معنی پیدا می کند حساب گزاره ای است. «جورج است. جورج بوله.»

«ببخشید که به شما خوردم، سارا. آن زن، آن گوشه، نمی داند نوک سینه چیست، من فقط داشتم مال شما را نشانش می دادم. آه، کمبود آشنایی فرهنگی پیش آمده، باید حواسم را جمع می کردم.»

سر سارا سنگین می شود، تکانی به سرش می دهد. «ایرادی ندارد. می دانم منظوری نداشتی.»

باب می گوید: «یعنی دارم خواب می بینم. یعنی نباید ...»

سه- فازی دوباره لحن کلامش را تنظیم می کند و می گوید: «نه، نباید. به آینده آمده اید. تقریبا یک میلیون سال. مرا ببخشید.» روی ترانسوم جا به جایی می رود، یک لحظه غیب و دوباره پیدایش می شود، در دستش ملحفه ای است، که به دست باب می دهد. «متاسفم، ما لباس نمی پوشیم. فعلا همین دم دستم بود.» ملحفه برای باب کوتاه است و نمی تواند آنطوری که سارا زیرانداز را به خود پیچیده از آن استفاده کند. ملحفه را تا می زند و دور کمرش می پیچد، مثل  دامن. می پرسد: «چرا ما؟»

«اتفاقی. زمان گردی می کردیم.» - با نه-هاوری هماهنگ می کند- «بیست و دو سال است، و تا به حال انسان برنخورده بودیم. چه برسد به دو نفر. حتما وقتی داخل اشعه ی زمان گرد قرار گرفتید به هم نزدیک بودید. فکر می کنم داشتید جماع می کردید.»

باب می گوید: «چه می کردیم؟»

سارا با حالتی خشک می گوید: «نه، نمی کردیم.»

سه- فازی می گوید: «آه، البته.» و دیگر موضوع را ادامه نمی دهد. می داند که انسان های این فرهنگ درباره ی رابطه ی جنسی پنهانکار بودند. اما از روی ادبیاتشان متوجه می شود که اغلب «زمان» را به فراهم کردن لذت از طریق راه های گوناگون ارتباط جنسی می پردازند.

باب به کنسول مصنوعی اشاره می کند و می گوید: «پس آن ماسماسک ماشین زمان است.»

سه- فازی تصمیم گیرید کمی صادق باشد: «یک طورهایی، بله. اما ماشین اصلی دیگر وجود ندارد. حدود دویست و پنجاه سال پیش آدم ها بسیار در زمان سفر کردند. تاریخ را جا به جا کردند. دوباره برش گرداندند. در واقع ماشین زمانی وجود داشت، خب، همین باعث می شود ما ازش استفاده کنیم، متوجه منظورم که می شوید.»

«هان، نه. متوجه نمی شوم.» با توجه به این که سیناپس ها در محیط سه بعدی محدود است، نباید هم متوجه می شد.

«خب، فراموشش کن. اصلا مهم نیست.» سوال بعدی را حس می کند. «بله، برمی گردید ... نمی دانم دقیقا چه وقتی. مسائل زیادی دخیل است. می دانید، زمان مثل کش است.» نه، نیست. «یا فنر» نه، نیست. «به هر صورت، تا چند روز، یا حداکثر چند هفته، این حال را ترک می کنید و به لحظه ای که زمان گرد بلندتان کرد برمی گردید.»

سارا گفت: «داستان هایی مثل این خوانده ام. وقتی برگردیم، آینده را یادمان می ماند؟»

«احتمالا نه.» تا وقتی که مغزتان تکامل یافته باشد. «اما می توانید به ما کمک کنید.»

باب شانه تکان می دهد. «البته، حالا که این جا هستیم. در واقع، به ما لطف کردید.» دستش را دور سارا می پیچد. «باید سارا را تا چند روز دیگر ترک کنم؛ نمی دانم چند وقت. پس وقت اضافی که به ما می دهید.»

سارا گفت: «مهم نیست که یادمان نمی ماند.»

»خوب است، خب، دنبال من بیایید.» زوج جوان همراه سه- فازی به ترانسوم جا به جایی می روند، سه- فازی دست آن ها را می گیرد و به خانه ی خود منتقل می کند. مثل هر خانه ی هر زمان گردی بدون مبلمان است، به جز از کتابخانه ای که به دیواری تیکه داده است، و سکوی کوتاهی که رویش فائوست گذاشته شده. شیرازه ی همه ی کتاب ها یکسان است، فلزی درخشان با حروف سیاه ساده.

باب اطراف را نگاه می کند. «شماها نمی نشینید؟»

سه- فازی می گوید: «آه، بی فکری من بود.» در ذهنش اتاق را از حالت «ابزار» به حالت «راحت» در می آورد. پارچه های نقش دار زیبا روی دیوار؛ کوسن هایی که گویا ابریشم هستند با ترکیبی دلپذیر همه جا پراکنده شده. موسیقی آرام، آهسته تا اندازه ای که فقط شنیده شود، و عطر نامشخصی مانند یاسمن. کف فلزی تبدیل به نوعی چرم نرم شده، و اتاق به نحوی گوشه هایش را از دست داده است.

سارا می پرسد: «چطور اینطوری شد؟»

سه- فازی سعی می کند شانه بالا انداختن باب را تقلید کند، اما فقط اعضایش تیک می زنند. «نمی دانم. یادم نمی آید از چه موقعی می توانستم این کار را انجام بدهم.»

باب روی کوسنی می نشیند و با انگشت کف اتاق را فشار می دهد تا بررسی کند. «از ما چه می خواهید؟»

سه- فازی، با احتیاط، روی کوسنی می نشیند و کوسن بغلی را به سارا تعارف می کند. «راستش، خیلی ساده است. اینجا بودن شما نصف بیشتر قضیه است.»

«داریم یک میلیون امین سالگرد کلمه ی نوشته شده را جشن می گیریم.» چطور بگویم؟ «همه به این سالگرد توجه دارند، اما ... کسی دیگر نمی خواند.»

باب سر تکان می دهد. «خودم هم اصلا وقتش را ندارم.»

«بله، آه ... اما، خواندن که بلد هستید؟»

سارا می گوید: «بلد است. تنبلی می کند.»

«خب، آره.» باب روی کوسن تکان تکان می خورد. «سارا می تواند کمکتان کند. من بیشتر، هوممم، دوست دارم رادیو گوش کنم.»

سارا مغرورانه می گوید: «من کلی چیز می خوانم. داستان های رازآلود. اما بعضی وقت ها کتاب های خوب هم می خوانم.»

«عالی، عالی» سه- فازی متوجه شد پیدا کردن این زوج واقعا از روی خوش بختی بوده. آن ها از فلز کتاب ها استفاده کرده بودند تا زمان گرد را «تنظیم» کنند، به همین دلیل یافته های احتمالی تنها به هشتاد سال قبل و بعد از 2012 م. محدود می شد. محتویات داخل کتاب ها نشان می داد که اغلب جمعیت زمین در آن زمان بی سواد بوده اند.

«اجازه بدهید توضیح بدهم. هر کدام ما می تواند خواندن یاد بگیرد، اما برایمان مثل کد است؛ راهی غیرطبیعی برای ارتباط. زیرا همه ی ما ذاتا تله پات هستیم. از یک سالگی می توانیم ذهن یکدیگر را بخوانیم.»

سارا می گوید: «خدااا! ذهن خوانی؟» و سه- فازی در ذهن سارا تمایل پیچیده ای می کند، بیشترش علاقه به باب است و عصبانیت از اینکه خیلی کم او را می شناسد. سه- فازی در ذهن باب عمیق می شود و چیزهایی می فهمد که بهتر است سارا نفهمد.

«درست است. پس از شما می خواهیم که چند تا از این کتاب ها را بخوانید، و اجازه بدهید در خلال آن در ذهن شما نفوذ کنیم. از این راه می توانیم تجربه ای به دست بیاوریم که نیم میلیون سال است در نسل ما منقرض شده.»

باب آرام می گوید: «نمی دانم. وقت داریم این کار دیگری هم بکنیم؟ یعنی، این دنیا حتما خیلی عجیب است. می خواهم ببینم چطوری است.»

«البته، البته. اما بقیه ی دنیا هم تقریبا شبیه مکانی است که من دارم. کسی دیگر بیرون نمی رود. هوایی وجود ندارد.» نمی خواهد به آن ها بگوید که هوا چطور از بین رفت، چون ممکن بود نگرانشان کند، اما گویا به عنوان بخشی از آینده آن را پذیرفته بودند.

سارا سرخ شده بود: «آه، جورج. کمی وقت، آهم، برای خودمان می خواهیم. بدون حضور کسی ... توی ذهنمان.»

«بله، کاملا درک می کنم. اتاق مخصوص به خودتان خواهید داشت، و زمان زیادی که برای خودتان صرف کنید.» سه- فازی از گفتن این واقعیت که در جامعه ی تله پات حریم شخصی معنایی ندارد سر باز زد.

اما رابطه ی جنسی هم یکی از آن چیزهایی است که دیگر وجود ندارد. نسبت به عشقبازی هم به اندازه ی کتاب ها کنجکاو هستند.

 

بدین ترتیب انسان های مهربان آینده به باب و سارا زمانی مخصوص به خودشان اختصاص داند: باب و سارا به صورت متناوب عمل کردند. از نگاه این زوج عصر طلوع انسانیت یک بار دیگر در جریان دیدگاه فیلدینگ، ملویل و دیکنز و شکسپیر و چندین نویسنده ی دیگر قرار گرفت. و 98 درصد دیگر آثار، که فرصت نداشتند بخوانند یا به زبان خارجی نوشته شده بود - سه- فازی دست به کار شد و چندین هزاره به کار سرگرم کردن کسانی که به توهم ادبیات (که در آن نظم بود، در آن آغاز و پایان بود و خط منطقی در میان این دو؛ که در آن می شد به حرکت ثالث یا فصل پایانی امید داشت که همه چیز با هم جور شود) علاقه داشتند مشغول شد. آن ها می دانستند چه توهم عمیقی است زیرا که هر کدام از آن ها با چنان نزدیکی و دقتی تمام انسان های زنده را می شناختند که حتی در صورت لزوم خود شکسپیر را می توانستند برای بررسی نزد خود بیاورند. همان طور که سارا و باب آن جا بودند.

هیجان می تواند باعث شود تخمدان ها خارج از قاعده فعالیت کنند. در ساحل کالیفرنیا، سارا باردار نبود. اما در این آینده فشارهای فیزیکی موجب شکوفایی شد و یک تخمدان از لوله ی رحم  پایین رفت، که تقریبا در نیمه راه با بیگانه ای شتابان بپیوندد، این ها با یکدیگر نخستین نمایه ی اورگانیزمی بودند که نه ماه بعد، یا یک میلیون سال قبل تر، کریستین داگلاس مک آرتور گراهام خوانده می شد.

این وضعیت در زمان، یا در آن زمان، مشکلاتی ایجاد کرد، زمان دیگر مانند کش نبود یا شبیه فنر؛ دیگر حتی رودخانه یا امواج حامل نبود - چیزی بود که حین تحمل فشاری خاص در هم می شکند. این فشار خاص مثلا می توانست دو انسان باشد که سوار امواج زمان گرد به آینده می روند و برمی گردند.

در دوران ابتدایی، هنگامی که سفر در زمان مرسوم تر بود، زمان گردها مطمئن می شدند که بچه، یا حتی جنین سقط شده، وقت بازگشت مادر به زمان خود در آینده بماند. یا اینکه می توانستند مادر را هم در آینده نگه دارند. اما هنگامی که نه-هاوری مهارت مرده را بازآموخته بود این فن سال ها بود که از بین رفته بود. بنابراین سارا همراه با مسافری ناخوانده، یک ابن سبیل، که به سختی در لایه های رحمش جای گرفته بود، و حیات کم سویش نوعی موج در جریان زمان ایجاد کرد، به حال خود برگشت. اما تاثیر نهایی مشخص است: سارا باید زندگی خود را به عقب تجربه می کرد، درست تا زمان آن آغوش در ساحل. نقاط پررنگش این ها بودند:

در 1992، مرگی آرام در اثر سرطان، در بیمارستان روانی

در 1979، دیدن موفقیت باب در خودکشی در امریکن پلن [؟]، در حالی که هنوز 9527 مین بطری لیکورش را تمام نکرده بود.

در 1970، دیدن بازگشت تنها پسرش در تابوتی بسته شده از کشوری که هرگز نامش را هم نشنیده بود.

در دهه ی 60، تماشای بیشتر و بیشتر روان پریش شدن پسرش به دلیلی که هیچ کس نتوانست تشخیص بدهد.

1953، بازگشت باب به خانه با یک پا، پای دیگرش بر اثر سرمازدگی از بین رفته بود؛ هرگز تفنگش را در در عصبانیت شلیک نکرده بود.

در 1952، درد کشنده ی زایمان بریچ [یعنی وقتی که بچه با پا متولد می شود].

سارا هم، مانند پسرش، چیزی از جزئیات سفر به عقب در زندگی اش را به یاد نداشت. اما زخم هایش تا همیشه آزارش می داد.

داشتند در ساحل یکدیگر را می بوسیدند.

سارا زیرانداز را روی زمین انداخت و صدایی خفه از خود در آورد. سپس گریه کرد و محکم به باب سیلی زد، بعد تنهایی به سمت اتاقک دوید.

باب با احساساتی مغشوش رفتن سارا را تماشا کرد. باب یک حلزون از بطری بوربن برداشت، که بهانه ای باشد برای اینکه چشم هایش را پاک کند.

می توانست برود در ساحل بنشیند و بطری را تمام کند؛ بگذارد سارا با خودش کنار بیاید. یا می توانست آرامش کند.

بطری را دور انداخت، این قیافه در لحظه باعث شد احساس حماقت کند، و دنبال سارا رفت. آن شب سارا عذرخواهی کرد، گفت که نمی داند چه چیزی آشفته اش کرده است.