همسایه‌ی خوب

در لابی را پشت سرم رها می‌کنم تا تَلَقی به هم بخورد و شیشه‌های قدی‌اش بلرزد. یک بسته نان زیر بغل راستم و یک کیسه خوار و بار توی دست چپم است. تخم‌مرغ و پنیر خریده‌ام تا شب املت خوبی بپزم.

موقع حرکت به سمت آسانسورها، آقای فا را می‌بینم که تر و تمیز و اطوکشیده، دارد بیرون می‌رود. با دیدن من، سرعت قدم‌هایش را کند می‌کند و کم‌کم می‌ایستد تا خوش‌ و بشی بکند. آپارتمان آقای فا درست بالای سر آپارتمان من است و از وقتی در مورد مرغ عشق‌هایی که در بالکن نگه می‌دارد با هم صحبت کرده‌ایم، رفتارش از یک غریبه‌ی بی تفاوت به همسایه‌ای غمخوار تحول پیدا کرده است.

می‌خواهد با من دست بدهد، اما وقتی می‌بیند دستم پر است، لبخندی می‌زند و می‌گوید: «حالتان چطور است؟»

سری تکان می‌دهم و می‌گویم: «به لطف شما. بیرون می‌روید؟»

«بله. با یکی از مشتریانم خارج از شهر قرار دارم.»

چشمک معنی‌داری می‌زند که همیشه برایم عجیب بوده چه معنی مخفی و پنهانی قرار است پشتش پنهان شده باشد. بعد زیرلبی ریزریز می‌خندد؛ اما یکدفعه اخم‌هایش را در هم می‌کند و با لحنی جدی‌تر می‌گوید: «راستی، خبر دارید آپارتمان روبرویم مستاجر جدیدی گرفته است؟»

«دیروز باربرها را دیدمم، اما هنوز با این مستاجر جدید آشنا نشده‌ام.»

«آدم‌های معقولی به نظر می‌رسند. یک زن و شوهر معمولی. اما راستش را بخواهید، بعد از جریان غیب شدن مستاجر قبلی، هر آدمی به نظرم یک جورهایی می‌رسد ...»

کمی به دنبال کلمه‌ایی مناسب برای توصیف این آدم‌ها می‌گردد و عاقبت می‌گوید: «یک جور ... یک جور نچسب هستند.»

چشم‌هایم را باریک می‌کنم و سرم را جلوتر می‌برم.

می‌گوید: «خوب، یک زن و شوهر میانسال و معمولی همه جا پیدا می‌شود. مثلا توی همین برج نمونه‌اش را زیاد داریم. اما از همین دیروز که جلوی در باز آپارتمانشان ایستادم تا سلامی کرده باشم، ذهنم دائم مشغولشان است. هیچ عیب و ایراد مشخصی ندارند که آدم بتواند رویش انگشت بگذارد و بگوید بفرما! از فلان قماش هستند! اما ناخودآگاه غیرمعمول به نظر می‌رسند.»

می‌گویم: «خوب غریبه هستند و طبیعی است که اوایل اینطور احساس کنید. مطمئنا اگر بیشتر آشنا شوید، این حس از بین می‌رود.»

«شاید ... شاید ...»

غرق در فکر سری تکان می‌دهد؛ اما بعد انگار به خود آمده باشد می‌گوید: «اوه، ببخشید معطل‌تان کردم. خودم هم باید عجله کنم. روز خوش.»

«روزتان بخیر.»

آقای فا با قدم‌های بلند به سمت در لابی می‌رود و من هم سوار آسانسور شده و دکمه‌ی طبقه‌ی هفدهم را می‌زنم.

*

چند روز بعد مشغول نظافت خانه بودم که صدای زنگ آپارتمان بلند شد. گردگیرم را زمین گذاشتم و در را باز کردم. آقای فا با اخم‌هایی در هم فرو رفته، جلوی درگاهی ایستاده بود و لب‌هایش را می‌جوید.

گفتم: «آقای فا، از دیدنتان خوشحالم. اما ... مشکلی پیش آمده؟»

«بله آقای میم. محض مشورت خدمتتان آمده‌ام. به یاد دارید دو سه روز پیش توی لابی دیدمتان و گفتم برای آپارتمان روبرویم مستاجر جدیدی آمده؟ یک زن و شوهر میانسال؟»

«بله، به یاد دارم. خودتان داشتید برای ملاقات با یکی از مشتریانتان به خارج از شهر می‌رفتید.»

آقای فا با ناراحتی پا به پا شد و گفت: «دقیقا. و اگر خاطرتان باشد، گفتم به نظرم آدم‌های عجیب و غریبی رسیده‌اند. راستش ... حالا دیگر مطمئنم که یک چیزیشان می‌شود! امروز صبح داشتم از خانه بیرون می‌رفتم که آقای سین – همان مستاجر کذایی را توی راهرو دیدم. این آقا با عجله جلو آمد و من را به زور و اصرار به خانه‌اش دعوت کرد. هر چقدر گفتم کار دارم، قبول نکرد و من هم بلاخره برای کوتاه کردن مجادله، قبول کردم. رفتم. توی خانه‌شان آنقدرها عادی نبود ... یعنی پر از وسایل تزیینی عجیب و غریبی بود که یک سری آدم‌های خاص دنبالشان هستند. مثلا کره و مدل ستاره‌ها و نقاشی فضا روی سقف سیاه و امثالهم. انگار خانه‌شان اتاق خیلی بزرگ یک نوجوان بحران‌زده و نابالغ باشد. در هر حال، این آقا من را به بالکن خانه‌اش برد و جفت پایش را کرد توی یک کفش که با تلسکوپ آسمان را نگاه کنم. من هم برای این که هر چه سریع‌تر ماجرا را تمام کنم و از آن‌جا بیرون بیایم، نگاهی انداختم. یک کره‌ی سرخ توی چشمی دیده می‌شد که به قول آقای سین، مریخ بود. بعد این آقا بنا گذاشت بر این که مریخ موجود زنده دارد و خودش و زنش چند سالی هست که دنبالشان می‌گردند و فقط لنگ مدرک هستند تا وجودشان را به همه ثابت کنند. توجه دارید که همه‌ی این‌ها عین کلمات خودش هستند؟»

سری تکان دادم و گفتم: «بله.»

آقای فا دنباله‌ی حرفش را گرفت که: «از شما چه پنهان، من از قدیم الایام از این جنگولک‌بازی‌ها بدم می‌آمده است. آن موقع همسایه‌ای داشتیم که عاشق این ادا و اطوارها بود و عاقبت یک شب که به قول خودش برای رصد شهابی به پشت‌بام رفته بود، پایش لغزید و خودش را به کشتن داد. دیدن جمجمه‌ی ترکیده‌ی این مردک، آن هم اول صبح، کافی بود تا من را برای ابد از این جور مزخرفات سبک‌مغزانه متنفر کند. حالا هم که این آقا ... این آقای سین پیدا شده و از همان قماش آدم‌ها است. راستش را بخواهید ... امروز صبح خیلی اصرار کرد یک شب شام مهمانشان شوم. آنقدر پافشاری کرد که مجبور شدم قبول کنم امشب به خانه‌شان بروم و اسلاید‌های نجومی‌شان را ببینم. من هم فقط برای خلاص شدن، به ناچار قبول کردم. الان هم که خدمت شما هستم، بابت این است که شما را آدم معقولی و آبروداری می‌دانم. خواستم نظرتان را بپرسم که اگر امشب به خانه‌شان نروم، از ادب به دور است؟»

گفتم: «نظر لطفتان است. باید بگویم این‌جور آدم‌ها، افراد خاصی هستند که عمری با علایقشان زندگی می‌کنند و در واقع جز این تفریحی ندارند. شما قناری‌هایتان را دارید، من آشپزی می‌کنم و خانم و آقای سین هم به این مسایل علاقه دارند. این‌ها چیزی نیستند که کسی به آن‌ها توهین کند و باز هم دوست آدم بماند. بنابراین پیشنهاد می‌دهم به حکم همسایگی به دعوتشان پاسخ مثبت بدهید. جانب ادب را رعایت کنید. نگران هم نباشید، این‌جور آدم‌ها خیلی بی‌آزار و نجیبند و فقط دوست دارند آن چه که دوست دارند، به بقیه هم نمایش دهند.»

آقای فا کمی فکر کرد و بعد گفت: «پس به نظرتان وانمود کنم از اسلایدها خوشم آمده؟»

سری تکان دادم و گفتم: «سعی‌تان را بکنید؛ شاید هم خوشتان آمد و دیگر احتیاجی به تظاهر نباشد. تلاش کنید باهاشان دوست شوید تا در آینده همسایه‌های خوب و غمخواری برایتان باشند.»

آقای فا گفت: «حداقل می‌توانم سعی‌ام را بکنم. ولی ای‌کاش موضوع علاقه‌شان چیز دیگری بود. حالا هر چیزی!»

لبخندی زدم و جواب دادم: «نجوم و مریخ و امثالهم، آنقدرها هم بد نیستند. فقط آدم‌های باهوش هستند که به این‌جور چیزها علاقمند می‌شوند و مطمئنم شما هم ظرفیتش را دارید. مطمئنم نگاه منفی‌تان به این ماجرا، فقط به خاطرات بدتان در گذشته بر می‌گردد. پس نگران نباشید.»

او هم عاقبت لبخندی زد و گفت: «ممنونم آقای میم. همسایه‌ی خوب و ارزشمندی که از فامیل هم بهتر است، به شما می‌گویند! پس به نصیحت‌تان عمل می‌کنم. باید من را ببخشید که این‌قدر از وقت‌تان را گرفتم. روزتان بخیر آقا.»

«روز شما هم خوش.»

در را بستم و سر گردگیری خانه برگشتم.

*

فردای آن روز، اواخر بعدازظهر و زیر نور مایل خورشید، در تراس آفتابگیر ساختمان نشسته بودم و روزنامه می‌خواندم. همان موقع آقای فا را دیدم که داشت به خانه بر می‌گشت. او هم متوجه من شد و راهش را به طرف تراس کج کرد.

«آقای میم! امروز حالتان چطور است؟»

روزنامه‌ام را بستم و جواب دادم: «آقای فای عزیز، به لطف شما خوبم. جنابعالی خوب هستید؟»

«بله، من هم خوبم. در واقع قصد داشتم سر شب سری به آپارتمانتان بزنم و حالا خوشحالم که این‌جا می‌بینمتان. وقتی برای صحبت دارید؟»

«البته آقای فای عزیز. برای شما همیشه وقت دارم.»

بعد روی نیمکت جابجا شدم تا او هم بنشیند.

«راستش خواستم بگویم که به پیشنهادتان عمل کردم و به دیدن سین‌ها رفتم. مهمانی بدی نبود؛ زن و شوهر مقدار زیادی عکس نجومی نشانم دادند، بعد شام خوشمزه‌ایی دستپخت خانم سین را دور هم خوردیم و حدود یازده خداحافظی کردم و به خانه رفتم. حالا خوشحالم که این کار را کردم؛ تا آن‌جایی که من فهمیدم این خانم و آقای سین کس و کاری ندارند و تازه از شهرستان آمده‌اند. این ماجرای نجوم هم در واقع سرگرمی وقت‌های بی‌کاری‌شان است که جای خالی سر و کله زدن با فک و فامیل و بچه را برایشان پر می‌کند. در واقع باهاشان همدردی می‌کنم. می‌دانید که ... زن و بچه‌های من هم خارج از کشورند و خودم مجبورم وقت‌های تنهایی‌ام را با مرغ عشق‌ها یا مشتریانم بگذرانم.»

سری تکان دادم و گفتم: «بله. در هر حال امتحانش ضرری نداشتم و حالا خوشحالم که به تفاهم رسیده‌اید.»

«در واقع همه‌اش را مدیون شما همسایه‌ی عزیز هستیم.»

«تعارف می‌فرمایید. پرنده‌هایتان چطورند؟»

آقای فا خنده‌ای کرد و جواب داد: «سرحال و آوازه‌خوان، درست مثل همیشه.»

«خوشحالم.»

آقای فا ایستاد و گفت: «در هر حال، باز هم ازتان ممنونم.»

گفتم: «حرفش را هم نزنید. راستش می‌خواستم بدانم اگر امشب کاری ندارید، افتخار بدهید و شام را مهمان من باشید.»

آقای فا جواب داد: «اوه ... کاری که ندارم، اما نمی‌خواهم مزاحمتان شوم.»

«اصلا و ابدا. املت ساده‌ای درست می‌کنم و دو نفری هم از موسیقی لذت می‌بریم و هم از غذایمان. اینطوری خلوت من هم پر می‌شود.»

«در آن صورت مایه‌ی افتخارم خواهد بود. ساعت هشت خوب است؟»

«عالی است.»

«پس تا شب.»

آقای فا خداحافظی کرد و رفت، من هم سر روزنامه‌ام برگشتم.

*

شب، وقتی غذا تمام شد و میز را جمع کردم، دو استکان چای ریختم و به همراه آقای فا، روی صندلی‌های تراس نشستیم و به چراغ‌های شهر پایین پایمان چشم دوختیم.

بعد از چند جرعه پرسیدم: «این آقا و خانم سین بجز علاقه‌ی شدیدشان به نجوم، به چه چیزهای دیگری سرگرمند؟»

آقای فا استکانش را پایین گذاشت و گفت: «راستش را بخواهید، آن‌ها به نجوم علاقه ندارند. تا جایی که من می‌دانم، نجوم و ستاره‌شناسی یک علم دقیق و رسمی است. اما خانم و آقای سین به حواشی این علم علاقه دارند؛ به چیزهایی مثل بیگانه‌ها و سیاره‌هایی که شاید حیات دیگری رویشان وجود داشته باشد. دیشب مفصلا در موردش برایم توضیح دادند.»

«در مورد بیگانه‌ها؟»

آقای فا سری تکان داد و گفت: «بله. راستش یک نظریه‌ی خیلی عجیب و غریب برایم تعریف کردند. گفتند بیگانگانی روی مریخ زندگی می‌کنند که بیش از همه چیز، به گوشت انسان علاقه دارند! این بیگانه‌ها همین حالا هم به زمین آمده و پنهانی میان انسان‌ها زندگی می‌کنند و هر از گاهی، بدون اینکه شک کسی را برانگیزند، چند انسان دزدیده و به سیاره‌شان می‌فرستند. برای من که باور کردنی نبود، اما آن دو چنان با آب و تاب و حرارت این ماجرا را تعریف می‌کردند که مو بر تن آدم سیخ می‌شد. فکر کنید! بیگانه‌های انسان‌خوار! بیشتر مثل یک قصه‌ی ترسناک می‌ماند!»

خندیدم و گفتم: «موافقم. یک قصه‌ی ترسناک و خیالی! پس حالا قبول می‌کنم که عجیب و غریب هستند.»

«بله، عجیب و غریبند، اما همین غرابتشان عادی نیست. مثلا شخصا آدم‌هایی را می‌شناسم که کارهای عجیبی می‌کنند؛ مثلا هیچ‌وقت سوار اتوبوس نمی‌شوند، از دیدن گربه‌های سیاه می‌ترسند، اگر نمکدان را تصادفا زمین بیندازند وحشتزده می‌شوند و از این‌جور چیزها. اما این آقا و خانم سین به طرز دیوانه‌واری عجیبند! یعنی خودشان هم می‌دانند که رفتار و حرف‌هایشان مطابق منش یک انسان عادی نیست، با این حال به هیچ وجه در صدد اصلاح خودشان نیستند. حتی به خودشان افتخار می‌کنند و خودشان را بیگانه‌یاب و مدافع حقوق انسان‌ها در مقابل نژادهای بیگانه می‌دانند!»

«پس مسئله از حد یک سرگرمی صرف بیشتر است. در واقع یک جور عقده و وسواس روانی دارند؛ یک جور پارانویا. چون بدبینی می‌تواند به آدم‌های توی کوچه و خیابان باشد که پشت سرت حرف نزنند، می‌تواند به مامور بانک باشد که پول زیادی نگیرد، می‌تواند به رستوران‌دارها باشد که مواد بی‌کیفیت و نامطلوب استفاده نکنند. اما تا به حال ندیده بودم کسی به بیگانه‌های خیالی که تا به حال هیچ‌کس ندیدتشان و دستمایه‌ی قصه و خیال‌پردازی هستند، بدبین باشد! نگفتند این مریخی‌های مذکور چه شکلی هستند؟»

آقای فا خنده‌کنان سری تکان داد و گفت: «کاملا انسان‌گونه! انسان‌گونه‌هایی که انسان می‌خورند! ظاهرا این مریخی‌ها مشکلی در پنهان ساختن خودشان در میان آدم‌های عادی ندارند. اما حق دارید؛ یک جورهایی بدبین و مشکل‌دار هستند.»

وقتی چای تمام شد، از آقای فا درخواست کردم سری به کتابخانه‌ام بزند و آن مجموعه پرنده‌شناسی که همیشه حرفش را زده بودم، از نزدیک تماشا کند. خودم استکان‌ها را برداشتم و گفتم تا چند لحظه‌ی دیگر به او ملحق می‌شوم.

وقتی آقای فا در پیچ راهروی اتاق‌ها ناپدید شد، استکان‌ها را روی میز گذاشتم و در عوض گوشی تلفن را برداشته و شماره‌ی صفر نگهبانی جلوی برج را گرفتم.

«نگهبانی، بفرمایید.»

«منم. ساکنین آپارتمان هجده-ب نفوذی هستند. سریعا پاکسازی را انجام دهید.»

«بله جناب فرمانده.»

«و دو نفر هم بفرستید بالا. یک محموله‌ی جدید آماده دارم. حواست باشد توی روزنامه‌ی فردا، برای دو آپارتمان خالی طبقه‌ی هجدهم آگهی بدهید.»

«بله جناب فرمانده.»

گوشی را گذاشتم، نگاهی به دور و بر اتاق انداختم، بعد به طرف کتابخانه رفتم تا محموله را برای ارسال آماده کنم.