د/خ/ت/ر

مثل هرروز مرد و پدر پیرش صبحانه‌‌‌شان را روی میز، داخل حیاط خوردند و بعد از آن راس ساعت ده، صدای پیانو فضا را پر کرد. پدر پیر کیفش را روی میز باز کرده و مشغول کار روی الوار جدید بود؛ الواری که خیلی زود به سه تار تبدیل می‌شد. پسر می‌نواخت و پدر می‌تراشید و او مجذوب همین لحظه‌ها بود؛ هر روز، در این چند ماهی که به این خانه‌ی جدید آمده‌ بودند.

خواهرش سر کیسهی کوچک را باز کرد و مقداری از آن خاک قدیمی را در لیوان چایاش ریخت. هم زد و به دستش داد.

«تا سرد و ته‌نشین نشده بخور!»

سرش را تکان و موهایش را پشت گوش داد. همانطور که لیوان را در دست گرفته بود، به سمت بالکن رفت. چای را سر کشید و مثل همیشه چهرهاش از زبری خاک و ماندنش روی زبان و بین دندانهایش، در هم رفت. لیوان را لبهی بالکن رها کرد و تا کمر روی میلهی حفاظ خم شد.

«واقعاً که!»

ترسان برگشت.

«یه صدایی... یه چیزی... این حرکت یهوییات بیمزه است.»

«تا کِی؟»

«چی تا کی؟»

«خودت میدونی.»

«من اون چیزی که تو فکر میکنی، نمیدونم.»

خواهرش صندلی چوبیاش را جلو گذاشت.

«بیا بشین، خسته میشی هنوز نُه نشده!»

دختر با لبخند ناشی از وقت‌شناسی خودش، دوباره روی میله خم شد.

«هوم... میدونم.»

«ولی این رو نمیدونی که دیشب توی خواب به خودت میپیچیدی، دستات خشک شده بودن، نمیتونستی تکونشون بدی... دندونات روی هم قفل شده بود. فقط صدای ناله ازت در میاومد...»

بدون آن که برگردد، حرفش را قطع کرد.

«باشه، باشه. می‌‌دونم که وقتشه. میدونم که داره اثر میکنه. فقط این‌قدر در گوشم تکرارش نکن!»

خواهرش این پا و آن پایی کرد و دستش را به کمرش زد.

«ولی تو نمی دونی شبا چقدر درد میکشی. بهتر نیست زودتر تموم بشه؟»

«فکر کنم سر وقت تموم بشه بهتره.»

«سر وقت از نظر تو کِیه؟»

«هر وقت موقعش باشه خودش اتفاق می‌افته. تو که تجربهات از من بیشتره.»

دختر خمتر شد و خواهر فهمید که او به حیاط آمده. چیزی زمزمه کرد و سپس صدای بسته شدن در پشت سرش آمد.

مثل هرروز مرد و پدر پیرش صبحانه‌‌‌شان را روی میز، داخل حیاط خوردند و بعد از آن راس ساعت ده، صدای پیانو فضا را پر کرد. پدر پیر کیفش را روی میز باز کرده و مشغول کار روی الوار جدید بود؛ الواری که خیلی زود به سه تار تبدیل میشد. پسر می‌نواخت و پدر میتراشید و او مجذوب همین لحظهها بود؛ هر روز، در این چند ماهی که به این خانهی جدید آمده بودند.

تمام تنش درد میکرد. خودش را جمع کرده بود در صندلی تا خواهرش متوجه حالش نشود. میدانست که او چند وقتی است میزان خاک را بیشتر کرده و تا جایی که توانسته آن را داخل غذاهایش ریخته و به خوردش داده؛ عجله دارد که اتفاق بیفتد. گاهی به خواهرش حق میداد؛ زیرا قرار نبود چیزی باعث شود که او بخواهد که درِ کیسه کمتر باز شود و اتفاقی را که منتظرش بودند، به تأخیر بیندازد. خواهرش در ظاهر نشان میداد که به حرفش گوش میدهد، اما هر دو میدانستند که نباید چیزی تغییر کند.

«درد داری؟»

لرزید. در صندلی جابهجا شد. دیگر گرمای دست خواهر را حس نمیکرد؛ یعنی این که وقوعش نزدیک شده؛ همین روزها، همین هفتهها. نمیدانست که چرا نگران است. نمیدانست حسهای این چند ماههاش چیست. از خیلی از چیزها سر در نمیآورد؛ مثلاً این که چرا او، چرا حالا، چرا اینجا... به نظرش حوادث به هم پیچیده شده بودند. در تمام این دویست سالی که انسانی میدید، میفهمید، حس میکرد و میاندیشید تا به حال به این حس برنخورده بود؛ حسی که هیچگونه نمیتوانست آن را درک کند.

«چرا توی فکری؟ این رو بخور، یه کم بهتر شی.»

نگاهش کرد و بدون هیچ سوالی لیوان را از دستش گرفت و سر کشید.

«نمیدونی چقدر دیگه مونده؟»

«بقیه وقتی لرزش و دردشون شروع شد تا روزی که...»

«چند روز؟»

«چرا داد میزنی؟ دو روز. من وسایل رو برای رفتن آماده کردهام. پسفردا باید راه بیفتیم و تا قبل از ساعت دوازده نیمه شب هم دقیقاً باید روی دامنهی کوه باشیم. همه جمعند.»

دست‌‌هایش آشکارا میلرزید و نمیتوانست وضع وخیم جسمانیاش را پنهان کند. گلویش خشکِ خشک بود. میفهمید که خواهرش صدای بلندِ قورت دادن آبدهانش را میشنود؛ آبدهانی که دارد میخشکد. خندههای مدامِ روی لب خواهرش هم برای همین بود؛ همین که نزدیک است چیزی که سالها انتظارش را میکشیده، اتفاق بیفتد. نسبت به لبخندهای او حس خوبی نداشت؛ حتا میخواست هر کاری بکند که آن را نبیند تا حس نکند که وقتش شده است، که فکر نکند دیگر نمیتواند اینجا باشد... چشم در چشم خواهرش گذاشت.

«اما هنوز که از اون یکی خبری نشده.»

«اتفاقاً پنج روزی میشه که رفته اون‌جا و تبدیل شده.»

از جایش بلند شد و دستش را به لبهی صندلی گرفت تا بتواند با سرگیجهای که دارد، صاف بایستد. جملهی «وقت برگشتنه» توی ذهنش تکرار میشد.

«چرا بهم نگفته بودی؟»

«لزومی ندیدم که...»

همین لحظه بود که صدای پیانویِ مرد را شنید. صدای آرام کلیدهای سیاه و سفیدی که انگشتهای او رویشان سُر میخورد. صدایی نه چندان نزدیک اما آشنا به گوشش. به سمت بالکن دوید. تنها همین را میخواست که صدا گوشهایش را پر کند، بلکه ذهنش آرام بگیرد.

***

تمام روز را بین خیابانها گذرانده بود. میدانست که خواهرش از صبح همه جا را به دنبال او گشته و قطعاً حسابی کلافه است. الان حتماً به این فکر میکند که باید جواب بقیه را چه بدهد. جواب تمام آنهایی را که این همه سال منتظر ماندهاند. جواب نفرهای دیگر را.

با خشکیِ بدن و تمام دردی که میکشید، صبح زود از خانه بیرون زده بود. تمام خیابانها و پارکهای اطراف را قدم زده و فکرهایش را کرده بود. در نظرش اگر قرار بود اتفاقی بیفتد، همان سالهای قبل می‌افتاد. اگر قرار بود که آن درخت از بین نرود، نمیرفت و حالا برگرداندنش هیچ فایدهای نداشت. همیشه به این فکرکرده بود که آن جادوگر بزرگ‌ترین اشتباهش را انجام داده است؛ جادو کردن شش تکه چوب به هدف بازگرداندن آن درخت. بیمعنی است. آن درخت قدرت نگهداشتن خود را داشت، اما این کار را انجام نداده بود.

دیگر نمیخواست به آنها ملحق شود. تصمیمش را گرفته بود. حس میکرد تمام این سالها بیهوده انتظار این اتفاق را کشیدهاند. کاش زودتر به این خانه آمده بودند. حسی که درونش را پر کرده بود نمیشناخت، ولی هر چه بود باعث شد که او از اول به تمام این اتفاقات بیندیشد و به نتیجهای متفاوت با قبل برسد.

خودش را به دیوار رساند و به آن تکیه کرد تا شدت لرزشها را کنترل کند. چند دقیقه بیشتر باقی نمانده. پایش را حائل و دستش را دراز میکند. خودش را بالا میکشد. لبهی دیوار مینشیند. نورِ ماهِ کامل حیاط را روشن کرده. چیزی در درونش میخواهد که هرچه زودتر پا به حیاط بگذارد. لرزشها از کنترلش خارج شدهاند. سریع، پایین میپرد. گلویش به کلی خشک شده و هیچ بزاقی ترشح نمیشود. پاهایش را طوری که انگار ریشههای درختی را از خاک در بیاوری، بلند میکند و خودش را جلو میکشد.

به زانو روی خاک باغچه میافتد و با دستهایش که شبیه هر چیزی هستند جز دستهای یک انسان، خاک را گود میکند. با تمام توانی که دارد و به کُندی، کمرش را صاف میکند. بدنش صدای چوب خشکی را میدهد که تقلا میکند از وسط نشکند. پاهایش را در گودال قرار میدهد. خم میشود و خاک را روی پاهایش میریزد. وقتی که خاک را میکوبد و مطمئن میشود که کامل در باغچه فرو رفته، صاف میایستد. نگاهی به ماه میاندازد. نفس عمیقی میکشد و به پنجرهی روبه‌رویش و پیانوی پشت آن خیره می‌شود. مرد و پدر پیرش کمی دورتر در اتاقهایشان خوابیدهاند. صدای نفسهایشان را میشنود و به این فکر میکند که اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، بدون وجود او هم می‌افتد؛ پنج نفر دیگر باید به تنهایی این کار را انجام دهند. بدنش دارد میخشکد. لرزش با درد شدیدی همراه میشود. حس میکند چیزی از درون، اجزای تنش را میکِشد. احساس کوفتگی دارد. ستون فقراتش تیر می‌کشد... چشمهایش را میبندد. تصاویر دورانِ کودکی، در ذهنش نقش میبندد؛ وقتی که یک شاخهی کوچک بود و او را به آغوش کسی دادند که با طلسمِ متصل به شاخه تا زمانِ موعود، همراهش زنده بماند. او را خواهر نامیدند؛ وظیفهاش این بود که با کمک آن خاکِ مخصوص، طلسمها و وردهایی که مرد جادوگر به او آموخته، این شاخهی کوچک را در کالبد انسانیاش حفظ کند تا هنگامی که زمانش برسد؛ زمانی پس از گذشت سالهای درازِ رشد و تکامل تکه شاخه و بعد هنگامِ رهایی و یکی شدن با پنج شاخهی دیگر. خندهاش میگیرد از این که تمام این سالها انتظار یکی شدن با چهار نفر را کشیده بود تا با هم تشکیل آسوری [2] را بدهند... دیگر هیچ چیز جز هوای اطرافش را حس نمیکند. دستهایش را بالا میگیرد و درد به بیشترین حد خودش میرسد.

با صدای پیرمرد که دستش را روی تنهاش میکشد، بیدار میشود.

«چطور ممکنه؟ حتا نمیدونم چیه... شبیه نخله، اما به بلندیاش نیست. تنهاش هم فرق داره. سنشم به نظر زیاد میاد.»

مرد، متعجب میخندد.

«یا الان داریم خواب میبینیم یا قبلاً خواب میدیدیم! درخت به این تنومندی چطوری یه شبه...»

پیرمرد لبخندی میزند.

«من مطمئنم که بیدارم و تنهاش رو زیر دستم حس میکنم. بوده یا نبوده، چیزی که جلوی چشم منه، اینه... فکر کنم بشه بعدها یه ساز خیلی خوب ازش ساخت. هوم...»

و نگاهش را به بالای درخت میدوزد. مرد لب پایینش را جلو داده و سرش را به دو طرف تکان میدهد.

ریشههایش را در خاک محکمتر از قبل فرو میکند و حسی عجیب، شبیه خنکیِ بالا کشیدن آب سراسر وجودش از ریشهها تا شاخهها را میگیرد. به هیچ چیز جز دلیل کاشتن پاهایش در خاک این باغچه فکر نمیکند؛ خواسته بود که اینجا باشد. اینجا زیر دستهای پیرمرد و کنار نُتهای مرد.

 

 

1. با الهام از شعر: «درخت بودی/سبز/ساکت/با پرنده‌هایی بر شاخسار/تنها یک غلط تایپی تو را دختر کرد.» (کوهکن، مجید، مجموعه شعر آکواریوم، تهران، نشر ثالث، 1388)

2. درخت آسوری یا درخت آسوریک، کتابی است نوشته شده به زبان پارتی و خط پهلوی؛ از معدود متن‌های غیردینی است که از زبان پارتی بر جای مانده است. در این داشتان شاهد گفتمان درخت آسوری (درخت آسورستانی، درخت خرما) و بز هستیم که در فرجام به برتری بز می‌انجامد. شاید بتوان بز را نماینده‌ی دین زرتشت و درخت آسوریک را نماینده‌ی دین چندگونه‌پرستی آسور دانست. در خور نگرش است که در آیین دینی آسوریان، درختی خشک به کار می‌رفته که آن را با زر و زیور ساختگی می‌آراستند. بی‌پروا و خشن بودن بز را هم در گفتگو می‌توان دلیل بر برتری اجتماعی مزداپرستان دانست. (دانشنامه ایرانیکا، احسان یارشاطر و دیگران، انتشارات بیبلیوتکا پرسیکا، 1985)