جنی

نامزد دریافت تندیس هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان‌نویسی گمانه‌زن (1391)

 

تابستان بسیار گرمی بود؛ حتا علی شیرین‌عقل هم با وجود نقصان عقلش، به این درک رسیده بود که باید روزگردی همیشگی خود را از همان گرگ و میش دم صبح شروع کند. دم صبحی هوا یک نموره به سردی می‌زد و آدم با لباس کم، یک کم لرزش می‌گرفت؛ ولی ظاهراً این موضوع زیاد برای علی مهم نبود و یک زیر پیراهنی نخ‌نما شده‌ی سفید و یک پیژامه سفید راه‌راه آبی فاق بلند که تا زیر سینه‌هایش بالا کشیده بود؛ مانند همیشه تمام تن‌پوشی بود که بر تن داشت. لباس‌هایش با این‌که رنگ و رو رفته به نظر می‌رسیدند، ولی با دقت و وسواس خاصی شسته شده و به غیر از چند تصویر مبهم از لکه‌های کمرنگ که آب دیگر قادر به از بین بردن آن‌ها نبود، چیز دیگری روی لباس‌های علی خودنمایی نمی‌کرد.

در رنگ و رو رفته و زنگ‌زده‌ی خانه را چنان به هم کوبید که ستون‌های نیمه‌خشتی و آجری کنار در به شدت لرزید و خودش از شدت طنین صدای به وجود آمده پا به فرار گذاشت. سر کوچه که رسید، برگشت و با آن چشم‌های منگولی‌اش به عقب نگاهی انداخت. انگار انتظار داشت همه چیز پشت سرش آوار شده و روی زمین ریخته باشد. دوباره سکوت تمام فضای کوچه‌ی خاکی و تنگ را فرا گرفت و در میان آن همهمه‌ی سکوت وهم‌انگیز دم صبح، صدای حج سکینه مادر علی بلند شد که داشت با صدای بلند و در حالی که از روی غیض، محکم روی سینه‌اش می‌کوبید، علی را نفرین می‌کرد. نفرین‌هایی که به گوش علی آشنا بود و به نشنیدن همیشگی آن عادت نداشت. «الهی ذلیل شی علی! الهی که خبرت رو برام بیارن! الهی گور به گور شی و دیگه برنگردی!»

اما علی بی‌توجه و خوشحال از این‌که صدای مادرش را دوباره درآورده بود، سرخوشانه و در حالی که شلنگ تخته می‌انداخت، روزگردی همیشگی خود را توی کوچه پس‌کوچه‌های ده شروع کرد.

داخل کوچه بغلی، یک گربه بیدنجیلی [1] سطل آهنی دسته‌دار کثیفی را که معلوم نبود به چه منظوری وسط کوچه رها کرده بودند، وارونه کرده و در میان محتویات آن به جست‌وجوی چیزی برای خوردن بود. علی حریصانه از این که اولین سرگرمی روز خود را همان ابتدای صبح شکار کرده است، به سمت گربه دوید و با صدای گنگ و نامفهومی که از ته گلویش خارج می‌کرد، شروع به ترساندن گربه کرد. گربه اولش سعی کرد با گرفتن حالت تدافعی و سیخ کردن موهای دم و بدنش در مقابل علی موضع بگیرد؛ ولی خیلی زود از قصد علی برای پرتاب کردن سطل آهنی به سمت خودش با خبر شد و با سرعتی باور نکردنی خودش را از روی دیوار کاه‌گلی بالا کشید. ولی علی دست بردار نبود. اما هنگامی که می‌خواست سطل را با لگد به طرف گربه پرتاب کند، پای راستش وسط دسته‌ی سطل آهنی گیر کرد و محکم با باسن به زمین خورد. مسلماً دردش گرفته بود؛ ولی او که درک درستی از درد نداشت. دسته‌ی سطل بدجوری به پایش گیر کرده بود و او برای رهایی از دست سطل سعی داشت با کوباندن خود و سطل به در و دیوار از شر آن راحت شود.

مردی حدوداً نیم‌لخت که شورت نیم‌داری به تن داشت و چشمانش هنوز از خواب پر بود، با چوب‌دستی خوش‌دست و خوش‌تراشی در دست از خانه بیرون پرید. با دیدن زباله‌هایی که تمام کف جلوی خانه او را پوشانیده بود، و به دنبال آن علی که عاجزانه و دیوانه‌وار سعی داشت از شر سطل خلاص شود، صورتش از عصبانیت رنگ باخت و در حالی که زبانش یک‌ریز ناسزاهای رکیک نثار علی و مادرش می‌کرد، به سمت او رفت و همان‌طور که با چوب‌دست تهدیدش می‌کرد، با دست دیگر با احتیاط سطل را از میان پاهای علی بیرون کشید و از روی غیض ضربه محکمی با چوب‌دست نثار گرده علی کرد. این بار علی از روی درد ناله سر داد و بدون این‌که نیروی عقل نداشته‌اش به او دستور بدهد و تنها از روی غریزه از آن کوچه گریخت. فقط چند کوچه آن‌طرف‌تر در حالی که نفسش به شماره افتاده بود، ایستاد تا نفسی تازه کند. زبانش درآمده بود و مانند سگ کثیف ولگردی له له می‌زد. پیژامه راه‌راهش کاملاً کثیف شده و لکه‌های قرمز بد شکلی، سفیدی آن را محو کرده بود. بوی مشمئز کننده‌ای می‌داد.

کمی آن‌طرف‌تر سقرا شاه با آن چادر و چاقچور چهارگوش کارباف چهارخانه‌اش که همیشه نو و تمیز به نظر می‌رسید، مشغول جارو کردن و آب‌پاشی جلوی در خانه‌اش بود. آخر آن روز جمعه بود و سقرا شاه طبق نذری باید چهل جمعه پشت سر هم در خانه‌اش را آب و جارو می‌کرد، کاری که مادر علی هزار بار انجام داده بود. طبق یک عقیده یا می‌شود گفت سنت قدیمی، زنان ده عقیده داشتند که اگه چهل جمعه در خانه را آب و جارو کنی، روز چهلم، مردی روحانی با گذشتن از در خانه حاجت اهالی خانه را برآورده می‌کرد. کار به جایی می‌کشید که خیلی از زن‌های ده ادعا می‌کردند که بعد از چهل روز مردی با لباس سفید و نورانی را دیده بودند که از جلوی در خانه آن‌ها رد می‌شده و حاجت آن‌ها را برآورده کرده است؛ ولی مادر علی هیچ وقت موفق نشده بود کسی را ببیند. خیلی‌ها به او می‌گفتند چون از ته قلب به این موضوع اعتقاد ندارد یا برآورده شدن خواسته‌اش به نفعش نیست، نمی‌تواند آن مرد سفیدپوش را مثل خیلی‌ها ببیند. هر چه که بود، مادر علی دیگر از این کارناامید شده بود.

علی به سمت شلنگ آب روی زمین افتاده رفت و کمی از آن آب خورد. سقرا شاه با دیدن علی دست از جارو کردن برداشت، سری به تأسف تکان داد، جارو را همان جا کنار دیوار رها کرد و دست برد توی جلیقه‌ی پیرهنش و یک مشت نخود کشمش از داخلش درآورد و به سمت علی دراز کرد. علی هم با نگاهی قدرشناسانه دستش را دراز کرد و سقرا شاه محتویات دستش را توی مشت نیمه‌باز علی خالی کرد. سقرا شاه شلنگ را از دست علی گرفت و گفت: «پسر! ببین چه کار رخت‌هات کردی. وای وای چقدر هم بو می‌ده!»

ولی علی بدون توجه به پیرزن، که موهای قرمز حنا زده‌اش از زیر چچپش بیرون زده بود، محتویات دستش را به یک‌باره توی دهانش خالی کرد و به راهش ادامه داد.

سقرا شاه با حسرت دور شدن علی را نگاه کرد و گفت: «خدایا مصبت رو شکر! به یکی ده تا بچه می‌دی! به یکی مثل من اوجاق کور هم که هیچی! اما به خدا من به داشتن یه بچه‌ی نصف و نیمه مثل این هم راضی بودم. اگه جای به حج سکینه که داره از صبح تا شب بچش رو نفرین می‌کنه، اون رو به من می‌دادی چی می‌شد. گیرم عقل درست و حسابی هم نداره، اما عوضش برای من که همدم و مونس که می‌شد.» اما خیلی زود از گفته‌اش پشیمان شد. لب پایین‌اش را گاز گرفت و گفت: «استغفرالله! صبح جمعه‌ای دارم کفر می‌گم.» بعد چشم‌هایش را از علی گرفت، آب و جاروی در خانه‌اش را نیمه‌کاره رها کرد و به داخل خانه رفت.

هوا کاملاً روشن شده بود که به میدان اصلی ده رسید. مسجد بزرگ ده با دو مناره‌اش آن‌جا بود و دقیقاً روبه‌رویش، سی چهل قدم آن‌طرف‌تر، دو حمام یکی زنانه ویکی مردانه که خزینه و گرمابه مشترکی داشتند و تنها دیواری آن‌ها را از هم جدا می‌کرد. کمی آن‌طرف‌تر هم آب‌انبار قدیمی مکعب شکل بود که روی ستون‌های آجری بلند بالایی خودنمایی می‌کرد و آب ده را که از چاه به آن‌جا هدایت می‌شد در خود ذخیره می‌کرد. دو دکان بقالی، یک مغازه‌ی میوه فروشی، یک قصابی و یک عطاری تمام چیزی بود که میدان اصلی ده را تشکیل می‌داد. از روی سازه‌های نیم‌ترک برداشته شده و طاق گنبدی‌شکل و کاشی‌ها و حوض‌های سنگی مسجد و حمام می‌شد حدوداً قدمت آن‌ها را تخمین زد که به چند سده قبل و به دوران صفویه مربوط می‌شد.

برعکس بقیه ساعات روز که همیشه پر از آمد و شد آدم‌ها بود، میدان خالی بود و کسی در میانه آن به چشم نمی‌آمد. علی رفت و طبق عادت همیشگی خود روی سکوی آب‌انبار، جایی که درست روبه‌روی مغازه حاج عباس بود نشست. تنها مردی توی ده، که هر از گاهی اجازه می‌داد علی روی سکوی مغازه‌اش بنشیند و ساعت‌های بدون مشتریش را با او به سر کند. هر وقت هم که بعضی از مشتری‌ها به او خرده می‌گرفتند که «چرا این پسره‌ی خل‌وضع را به خود راه می‌دهی» آهی می‌کشید و می‌گفت: «می‌گین چی کار کنم؟ این پسره خل و چل هم شده همدم من! هر چی باشه بهتر از رفتن به خونه و زل زدن به دیوارهای کاه‌گلیه که فقط بوی مرگ می‌ده!» همین چند سال پیش بود که وبا مثل بختک چنبره زده بود روی زندگی‌اش و زن و چهار تا بچه‌اش را همنشین خاک کرده بود.

اما همین عباس آقا بقال هم همیشه با علی مهربان نبود. مثل همین پنج‌شنبه‌ی هفته پیش، دم ظهری وقتی مجلس حمام عروسی زنانه تمام شده بود و زن‌های ده با دایره و تنبک و هلهله داشتند عروس را به خانه می‌بردند، علی از ذوق دیدن عروس به سمت جمعیت حمله‌ور شده و باعث شده بود خیلی از زن‌ها و دختر بچه‌ها از ترس فریاد بکشند و کلا ًمراسم را به هم ریخته بود. انگشت اتهام هم خیلی سریع از روی علی برداشته شده بود و به سمت عباس آقا بقال رفت که اجازه می‌داد علی در مغازه‌اش بشیند و خودش بارها متعهد شده بود مواظب علی هست و نمی‌گذارد آسیبی به مردم، مخصوصاً زن و بچه‌های مردم برساند... بیچاره عباس آقا! زیر آن نگاه‌های شماتت‌آمیز چه کار می‌توانست بکند؟ بی اختیار کمربندش را از توی کمر شلوارش بیرون کشیده بود و به سمت علی رفت که سرخوشانه و بی‌خبر از پادافراه عملی که انجام داده بود، دنبال دختربچه‌هایی گذاشته بود که جیغ می‌کشیدند و فرار می‌کردند. دستی نیرومند از پشت یقه زیرپیرهن نخ‌نما شده‌اش را گرفت و نقش زمینش کرد و به دنبال آن، ضربات دردناک و شلاق‌وار کمربند بود که گرده علی را مورد هجوم قرار می‌داد و از پی آن صدای ضجه دردناک علی بود که سعی داشت خودش را از زیر شکنجه‌های ناعادلانه‌ای که موهبت عقل نداشته‌اش بود رها کند. عباس آقا خشمگین بود و دست از سر علی بر نمی‌داشت؛ ولی هیچ‌کس هم در این میان نبود که مانع از کتک خوردن او بشود و برعکس، تقریباً می‌شد گفت همه از دیدن زجری که علی می‌کشید، فقط گه‌گاهی صورتی در هم می‌کشیدند و دیوانه‌وار آن را تأیید می‌کردند.

بالاخره وقتی خشم عباس آقا خوابیده و دست از شلاق زدن برداشته بود، تازه فهمید چه بلایی سر این زبان بسته آورده است. علی را همان طور خونین و مالین وسط میدان ده رها کرد و به سمت مغازه‌اش رفت، چند خوراکی خورده و نیم‌خورده را از مغازه‌اش برداشته بود و توی دست علی چپانده بود که هنوز وسط میدان دراز کشیده بود. بعد دوباره برگشته بود کرکره مغازه‌اش را پایین کشیده و از آن‌جا دور شده بود. انگار نمی‌خواست کسی حلقه‌ی اشک جمع شده و بغض فرو خرده‌اش را ببیند. ولی علی با دیدن خوراکی‌ها خیلی زود همه چیز از یادش رفته آن‌ها را توی دهانش چپانده و بی‌توجه به دردی که داشت، بلند شده و میدان را ترک کرد بود.

میدان ده خالی‌خالی بود و فقط هر از گاهی صدای سگ ولگردی که از آن دور دورها زوزه می‌کشید، سکوت وهم‌انگیز میدان را می‌شکست. به ناگاه صدایی شنید. رو برگرداند پشت سرش، همان گربه‌ی بیدنجیلی راه‌راه بود که با آن چشمان عسلی و گیرایش گوشه‌ی آب‌انبار روی دو پای عقب نشسته بود و با حالت خاص و عجیبی به چشمان علی خیره‌خیره نگاه می‌کرد.

علی با خوشحالی از این‌که دستمایه‌ای برای وقت‌گذرانی پیدا کرده، غرش نامفهومی کرد تا گربه را بترساند؛ ولی گربه بدون این‌که از جای خود تکانی بخورد، فقط کمی سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد و باز هم به علی خیره ماند. علی باز هم غرید. این بار بلندتر؛ اما وقتی دید گربه هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهد، با سرعت از جا بلند شد و خواست چوب‌دست نتراشیده و زمختی را که به محض نشستن روی سکوی آب‌انبار پیدا کرده بود، روی سر حیوان بیچاره فرود بیاورد که گربه وحشت‌زده جا خالی داد و کمی آن‌طرف‌تر برای چند لحظه‌ی کوتاه حالت تدافعی به خود گرفت؛ ولی وقتی دید چوب‌دست علی باز هم او را مورد هدف قرار داده است، بدون لحظه‌ای درنگ به سمت حمام زنانه گریخت. علی هم خوشحال از این پیروزی مبهم، در حالی که بی‌هدف چوب‌دست را به این طرف و آن طرف می‌زد، به دنبال گربه دوید. گربه جستی زد و وارد حمام زنانه شد و علی هم به دنبال او از دهلیز کوچک در حمام زنانه، که با چند پله سنگی سابیده شده به ورودی حمامی رفت که اوستا حمامی همیشه روی سکوی سنگی آن می‌نشست. اوستا حمامی پیرزنی چروکیده و نحیف بود و همیشه چارقد و چاقچور چهارخانه‌ی قدیمی‌اش را تابستان و زمستان و در خواب و بیداری دور خود می‌پیچید و موهای حنابسته‌ی قرمزش از زیر چارقد سفید و سنجاق زده‌اش بیرون زده بود. پیرزن روی سکوی حمام به خواب عمیقی فرو رفته بود که با سر و صدای گربه و علی، وحشت‌زده از خواب پرید. با دیدن علی که قصد ورود به رختکن حمام زنانه را داشت، فریادی کشید؛ اما علی بدون توجه به فریاد‌ها و ناله و نفرین‌های پیرزن، به دنبال گربه از دهلیز ورودی حمام رد شد و بعد از گذر از دهلیز ورودی بعدی که به رختکن حمام منتهی می‌شد، وارد رختکن شد. ظاهراً کسی در رختکن حمام نبود. گربه با سرعت از میان ستون‌های جلبک گرفته و قدیمی حمام رد شد و به سمت حمام اصلی رفت. علی هم غرش‌کنان به دنبال او می‌رفت و چوب‌دستش را به ستون‌ها می‌کوبید. گربه از روی پاشویه‌ی حمام که به خزینه و از آن سمت به گرم‌خانه حمام وصل می‌شد پرید و به یک‌باره از نظر علی محو شد. علی صدای اوستا حمامی را که با نفرین و ناله با عصای آهنین به سراغش می‌آمد، پشت سر احساس کرد؛ ولی باز هم بدون توجه به پیرزن که تمام فحش‌های عالم را نثار پدر و مادر بخت‌برگشته‌اش می‌کرد، وارد پاشویه‌ی حمام شد.

نور تندی توی صورتش تابید. به گونه‌ای که مجبور شد برای مدت کوتاهی چشمانش را ببندد. وقتی که چشمانش را باز کرد، چند مرد را دید که دور همدیگر نشسته‌اند و دارند خودشان را کیسه می‌کشند. حس عجیب و متفاوتی را در خود احساس کرد. حسی که کاملاً برایش ناملموس و غیرآشنا به نظر می‌رسید. یکی از مردها با دیدن علی لبخندی زد و در حالی که کیسه‌ای را که در دستش بود از دست درمی‌آورد تا به او بدهد گفت: «دستت درد نکنه مش علی! کمرم بدجوری داشت می‌خارید. فقط کار خودته! راستش داشتم خدا خدا می‌کردم بیای و کمرم رو بمالی.» بعد کیسه را با سفیدآب داد دست علی و پشتش را به علی کرد و چمباتمه روی زمین نشست و گفت: «قربان دستت مش علی. فقط محکم، اون قدر که پوست تنم رو از جا در بیاری!» علی اول کمی هاج و واج ایستاد؛ اما بعد سفیدآب را روی کیسه مالید و شروع کرد به کیسه کشیدن پشت مرد. و بعد هم، پشت سرش، پشت سه مرد دیگه را که پشت سر هم کیسه‌هایشان را به سمت او دراز می‌کردند مالید. یکی از مردها که او را کل مندلی صدا می‌کردند، گفت: «راستی مش علی، کار تمیز کردن سنگ آسیابت تموم نشد. یه چند روزی هست که نونمون ته کشیده و مجبوریم از همسادا نون قرض کنیم. زنم گفت که دو سه روزه که گندم آورده آسیابت هنوز آسیابش نکردی.»

پسری که تاس پر از لوازم حمام دستش بود و تازه به جمع آن‌ها پیوسته بود، به جای علی جواب داد: «چرا کبل علی. دیروز پسین گندم‌تون رو آقام آرد کرد. مادرم برای خونه‌تون خبر فرستاد که بیاد آردش رو ببره.»

کل مندلی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «پس چرا ضعیفه چیزی به من نگفت. حتماً یادش رفته! بعد حموم میام آردمون رو می‌برم.» بعد دست دراز کرد به سمت پسر و گفت: «کیسه آقات رو بده ببینم.»

علی ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. حس‌های عجیب و متفاوتی یک‌دفعه به او هجوم آورده بودند که کاملاً برایش ناآشنا و مبهم بود. احساس متفاوت بودن به او دست داده بود؛ در عین حال همه چیز هم برایش آشنا بود و هم غریب و مرموز.

وقتی از در حمام بیرون می‌رفت، خودش را با تعجب توی آینه‌ی نیم‌صیقلی استیل بخار گرفته‌ی دم در برانداز کرد.

از دیدن مرد داخل آینه وحشت‌زده شد. چند قدم به عقب برداشت؛ اما دوباره بازگشت و با دقت به آینه خیره شد در آینه مردی را دید حدوداً سی و پنج ساله با چشم‌های درشت و گیرای مردانه، که زیر پیشانی زمخت و چین‌خورده‌اش خودنمایی می‌کرد. سبیل‌های تاب‌داده‌ی بلندی داشت که بالای لب کلفتش خودنمایی می‌کرد. پیراهن دو جیبه‌ی نخودی رنگ و شلوار گشاد کشی سیاه با پاچه‌هایی که دست کم دو نفر دیگر در آن به راحتی می‌توانستند جا خوش کنند بر تن داشت. کلاه نمدی سیاه رنگی هم موهای مجعد و فرفری‌اش را پوشانده بود. بقچه‌ی چهارخانه با رنگ‌های قرمز و مشکی با رگه‌های سبز توی دستش بود و دست دیگرش را همان پسر بچه، آن‌چنان در دست گرفته بود که انگار می‌ترسید پدرش او را راها کند. پسرک با خوشحالی او را با خود در کوچه‌ها می‌کشید و او هم بی هدف به دنبالش می‌رفت. هر کسی که از کنار آن‌ها رد می‌شد، با احترام دستش را بلند می‌کرد و می‌گفت: «عافیت باشه مش علی!»

و او هم بی‌اراده کمی کمرش را خم می‌کرد و می‌گفت: «سلامت باشید.» کلماتی نامفهوم که بی‌اختیار از دهانش خارج می‌شد و او اصلاً معنی آن‌ها را نمی‌فهمید. مثل بقیه‌ی چیزهای گنگ و نامفهوم. و زبانی که هیچ گاه به یاد نداشت در دهانش چرخیده و حرف معناداری جز صداهای نامفهوم در بیاورد.

در خانه نیمه‌باز بود. گوشه‌ی در خانه، پشت پرده‌ی سفید راه‌راه آبی و کلفت و چرک‌مرده‌ی خانه، مادر علی که به نظر علی کمی جوان‌تر و شاداب‌تر به نظر می‌رسید، چهار زانو روبه‌روی هاون سنگی نشسته بود و چیزی در آن می‌کوبید. با دیدن علی لبخندی زد و گفت: «عافیت باشه پسرم!» بعد دست برد توی جلیقه‌ی پیراهنش که رنگ سبز تند و زننده‌ای داشت و یک مشت کشمش درآورد و به پسرک آویزان شده به گردن مادربزرگش داد و گفت: «بیا الهی قربونت بره ننجون!» بعد ماچ آبداری از لپ نوه‌اش گرفت و دست‌های نوه‌اش را از روی گردن باز کرد. سپس دست برد توی آن یکی جیب جلیقه‌اش و چند تومن پول از توش درآورد و به علی داد و گفت: «بیا ننه! این پول آردهای کبل‌سنه!»

بعد انگار که چیزی یادش آمده باشه گفت: «راستی ننه؛ پنج من هم گندم زن مولوسین آورد. فقط قربونت ننه! سفارش کرد تا بعد از ظهر براش آرد کنی. انگار شب جمعه‌ای عروسی پسرشه! دعوتمون هم جداگونه گرفت. البته گفت که بعداً دعوت گیرم می‌فرستم در خونه‌تون.»

علی باز هم بی‌اراده پول را از مادرش گرفت و گفت: «باشه ننه! همین حالا می‌رم براش آرد می‌کنم.» و به طرف اتاق رفت. دم در زن حدوداً بیست و دو سه ساله‌ای که لباس گل‌گلی کشی نیمه‌بلندی بر تن داشت و موهای خرمایی خوش رنگش را، که به قرمزی می‌زد، به طرز زیبا و هوس‌آلودی از زیر روسری آبی‌رنگش بیرون انداخته بود، با لیوان بزرگی از شربت سرکه انگبین به سراغش آمد و با آن چشم‌های عسلی بزرگ و گیرای سرمه‌کشیده‌اش، پشت چشمی نازک کرد و در حالی که لیوان شربت را به دستش می‌داد گفت: «عافیت باشه آقا!» و در همان حال پسرش را که به سمت او می‌دوید در آغوش کشید و به سینه فشرد و گفت: «قربون بچه‌ام برم! ببین چقدر خوشگل و تمیز شده!»

دو دختر بچه حدوداً دو و پنج ساله با موهای خرمایی بافته شده و لپ‌های گل انداخته تپل و چشم‌های درشت و خوش‌رنگ از توی اتاق بیرون پریدند و آویزان علی شدند. نگاهش توی نگاه کودکانه و جذاب و ملتمسانه‌ی آن‌ها غرق شد. برای لحظاتی چنان احساس خوشبختی و شادی توی تک‌تک اعضاء و جوارح بدنش احساس کرد که حاضر نبود لحظه‌ای آن احساس را با چیزی عوض کند. آن دو را محکم تو بغل بزرگ و مردانه‌اش گرفت و از ته دل بوسید. سپس دو تکه بزرگ نان قندی از جیب شلوارش درآورد و به آن‌ها داد. دختربچه‌ها با خوشحالی نان قندی‌ها را گرفتند و همان‌طور که جست و خیزکنان به سمت حیاط می‌دویدند، به نان‌هایشان گاز‌های کوچکی می‌زدند. زن بقچه‌ی حمام را تندتند باز کرد و رخت‌های چرک را از لنگ و قدیفه و تاس جدا کرد. بعد از این‌که تاس حمام را توی صندوقخانه گذاشت، تشتی از توی آن درآورد، رخت‌های چرک را ریخت توی آن و مشغول شستن آن‌ها شد. پسرک هم رفت تا با دختربچه‌ها بازی کند. علی هم بعد از خوردن شربتش که روی رفت تاقچه گذاشته بود، لباس عوض کرد و به آسیاب رفت که بغل خانه‌شان بود.

با این‌که همه چیز برایش ناآشنا و مبهم بود، ولی انگار دست و پاها و تمام اعضاء و جوارحش کاری به او نداشتند و مشغول انجام کارهایی بودند که او اصلاً از آن سر در نمی‌آورد. به خاطر این چند روز تعطیلی آسیاب، کار عقب افتاده‌ی زیادی داشت. به علاوه چند نفر دیگر هم آمدند و چند بقچه و گونی گندم برای آرد کردن دستش سپردند و رفتند، ولی هر طور بود، تا آخر شب توانست با کمک مادرش و زنش که بعد از ناهار به کمکش آمده بودند، کارهای عقب مانده را به صاحباش تحویل بدهد. آخر شب آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد و فکر می‌کرد که ‌ای کاش همان‌جا روی زمین دراز می‌کشید و به خواب عمیقی فرو می‌رفت؛ اما وقتی زن زیبا و دلفریبش پاهایش را شست و لیوانی چای به دستش داد، دو دختر کوچکش شروع به بالا رفتن از سر کولش کردند، صورت شاد و مهربانانه‌ی مادرش را دید که به او نگاه می‌کرد و با همان نگاه هزار بار قربان صدقه‌اش می‌رفت و پسر کوچکش که کمرش را می‌مالید، کل خستگی از تنش بیرون رفت و به جای آن خستگی مبهم و گنگ، نوعی احساس خوشبختی عظیم سراسر وجودش را فرا گرفت. خوشبختی که از احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن در قلبش رخنه کرده بود و آرامش عجیبی را به او هدیه می‌کرد. با این‌که خسته بود، ولی می‌ترسید چشم روی هم بگذارد، چون می‌ترسید همه چیز...

 

*    *    *

 

 پیرزن که از صورتش خستگی و ناراحتی کاملاً هویدا بود، سراسیمه وارد بقالی حاج عباس شد و همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد گفت: «حج عباس! علی ما رو ندیدی؟»

 حج عباس سگرمه‌هایش را در هم کشید و به ساعت جیبی طلایی رنگش نظری انداخت و گفت: «نه حج سکینه! دیروز صبح یه سر اومد تو میدون. سرم شلوغ بود. یه چیزی دادم بهش خورد و رفت. از اون موقع دیگه ندیدمش.»

پیرزن سرش را با ناراحتی تکان داد. چهارپایه‌ی کنار در مغازه را که به طرف خودش می‌کشید تا کمی روی آن بنشیند و نفسی تازه کند، سر درد و دلش را باز کرد و گفت: «به خدا خسته شدم حج عباس! خدا بیامرزدش مش یحیی رو. اما آخه یکی نبود بهش بگه مش یحیی، ما که پنج تا پسر کاکل به سر داشتیم، دیگه دختر خواستنت چی بود!. هی رفت و اومد و هی آه کشید و گفت خونه‌ای که توش دختر نباشه برکت نداره. چراغ خونه‌اش زود خاموش می‌شه. پسر که وفا نداره. این دختره که غمخوار پدر مادرشه! هر چی بهش گفتم آخه پیرمرد ما سنمون بالا رفته. می ترسم بچه‌مون ناقص دربیاد! اما مگه گوش‌اش بدهکار این حرفا بود. آخرش هم این قدر آه کشید و نق زد تا سر پیری این پسره‌ی شیرین‌عقل رو انداخت تو دومن ما. اولش که نمی‌خواست باور کنه بچه‌اش مشکل داره. هزار تا نذر و نیاز کرد. کاری نبود که انجام نداده باشه. از رمال و دعانویس و جن‌گیر گرفته، تا هزار تا کوفت و زهر مار دیگه! این آخرها زبونم لال گوشم کر، می‌گفت رفته برا بچه سر کتاب باز کرده گفتند بچه‌ات جنیه! نباید می‌آوردیمش. مال از ما بهترونه. این قدر از این حرف‌ها زد و زانوی غم بغل گرفت که آخر سر از غصه علی دق کرد و مرد...» همان طور که آه می‌کشید گفت: «خدا وکیلی حج عباس خسته شدم از بس شب‌ها تو کوچه دنبالش گشتم و آوردمش خونه. به خدا دیگه توانش رو ندارم. یکی دیگه باید بیاد و به من پیرزن برسه...» حرفش را خورد و لب پایینش راگاز گرفت و گفت: «استغفرالله. دارم چی می‌گم؟!»

حج عباس قیافه‌ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: «حج سکینه! چند بار اهالی محل بهت گفتن علی رو ببر تیمارستان! به خدا هم برای خودت خوبه؛ هم برای این نصفه بچه. از بس این بچه‌های تخس سنگ زدن تو سر و صورت علی دیگه جای سالم براش نمونده! تا کی می‌خواهی راه بیفتی در خونه‌ی مردم و از بچه‌هاشون شکایت کنی. اصلاً چرا راه دور می‌ریم. همین من! هفته‌ی پیش! الهی دستم می‌شکست و دست رو بچه‌ات بلند نمی‌کردم. به روح زن و بچه‌هام نمی‌دونم چرا یک‌دفعه غیضی شدم و کمربند رو کشیدم تو گرده‌ی این زبون بسته. به خدا از غصه‌ی این بچه چند شب خوابم نمی‌برد.»

حج سکینه آهی کشید و گفت: «چی بگم حج عباس! شما هم که تقصیری ندارین. اینم از آخر و عاقبت پیری ما بود. می‌گین چی کار کنم. من که درآمدی ندارم. همین ده سی سه شی که از بازنشستگی حج یحیی می‌گیرم، به زور خرج خورد و خوراکمون می‌شه. بچه‌هام هم که بمیرم براشون؛ اون‌هام که زیاد نمی‌تونن کمکم کنن. واقعاً نمی‌تونم خرج نگهداری‌اش رو بدم. مجبورم پیش خودم نگهش دارم.»

آه دیگری کشید و به زور از روی چهارپایه‌ی بلندشد. دستی به کمرش زد و سعی کرد کمر خمیده‌اش را کمی صاف کند و گفت: «همه جا رو دنبالش گشتم. خدایی‌اش این عقل علیلم دیگه قد نمی‌ده. نمی‌دونم کجا باید با این پا درد و کمردردم دنبالش برم.»

حج عباس سری از روی تاسف تکان داد و گفت: «غصه نخور حج سکینه! ایشالا که پیداش می‌شه! حکمی یکی یه چیزی بهش داده خورده و تو همین کوچه پس‌کوچه‌ها گرفته خوابیده. نگران نباش. صبح که گشنه‌اش شه خودش بر می‌گرده. هوام که گرمه. نگرانی‌‌ات بی‌مورده. بار اولش که نیست.»

حج سکینه که با سختی از تک پله‌ی در مغازه‌ی حاج عباس پایین می‌رفت، گفت: «چی بگم. حج عباس خدا خودش پشت و پناه بچه‌ام باشه.» این را گفت و چادرش را کشید توی صورتش و سلانه‌سلانه از آن‌جا دور شد.

حاج عباس که داشت دور شدن پیرزن را تماشا می‌کرد، سری از روی تاسف تکان داد و گفت: «پیرزن بدبخت! خدا آخر عمری کسی رو دچار بچه‌ی کور و شل و خل وضع نکنه که از سوختن تو آتیش جهنم هم بدتره!»

 

*    *    *

 

دو هفته‌ای بود که از علی، پسر پیرزن، هیچ خبری نبود. روزهای اول همه‌ی اهل محل به کمک پیرزن رفته بودند و تمام محله و اطرافش را گشته بودند؛ حتا به درمانگاه‌ها و پاسگاه‌های اطراف و پزشکی قانونی هم سر زده بودند، ولی انگار علی، که بین بچه‌های محل به علی چله معروف بود، آب شده بود و رفته بود به دل زمین. همه‌ی اهل ده انگار به نوعی از گم شدن علی ناراحت بودند. از کاسب‌های میدان گرفته که هر روز مجبور بودند برای دور کردن او از مغازه‌شان چیزی برای خوردن به او بدهند و زن‌های ده که مجبور بودند گه‌گداری او را به خاطر ترس بچه‌های کوچک‌ترشان از دور و اطراف خانه‌شان برانند، و از همه بدتر بچه‌های ده،که حسابی به خاطر اذیت و آزارهایی که در حق علی روا داشته بودند دچار عذاب وجدان شده بودند و حالا سعی داشتند با سرزدن به پیرزن و دلداری دادنش، از عذاب وجدانی گریبان گیرشان کم کنند. اما هیچ کدام از این‌ها برای پیرزن علی نمی‌شد. تازه داشت می‌فهمید که همان پسرک شیرین‌عقل برای تنهایی‌هایش عجب نعمتی بوده است.

 

*    *    *

 

توی آسیاب مشغول جمع کردن و آماده کردن آردهایی بود که خودش باید به در خانه‌های صاحبانشان می‌برد که صدای حاج عباس، که خرش را به طرف آسیاب هی و مرتب با صدای بلند غرولند می‌کرد، او را به خودش آورد. حاج عباس تا به دم در رسید گفت: «بیا علی کمک کن این گونی گندم ما رو بذاریم پایین!» علی دست از کار کشید و به سمت حاج عباس رفت که سعی داشت گونی گندم را به سختی پایین بگذارد. گونی گندم را از دست حاج عباس گرفت و پایین گذاشت، به سراغ گونی بعدی رفت و الاغ بیچاره را از زیر بار سنگین گندم‌ها نجات داد.

حاج عباس که همیشه قیافه‌ی عبوس و در همی داشت و به قول زنش با یک من عسل هم نمی‌شد او را خورد، غرغرکنان گفت: «خسته شدم مش علی! از بس تو این دکون از صبح تا شب جون کندم و کردم تو شکم این تیر غیب‌خورده ها! کی گفته بچه خوبه! هی گفتن یکی کمه، دو تا نمکه، سه تا نمی‌دونم چه کوفتیه... دختر غمخواره، پسر عصای دسته... والا ما که هیچ خیری از این تخم‌سگ‌ها ندیدیم. بزرگ هم که بشن همین‌طوری. توفیری نداره که! می‌رن سر خونه زندگی‌شون و نه می‌گن بابایی دارن، ننه‌ای دارن. فقط انتظار مردنت رو می‌کشن تا مثل لاشخورها با سگ‌توله‌هاشون بیفتن رو زندگی‌ات و دار و ندار یه عمرت رو به تاراج ببرن.» پشت سر هم گله و شکایت می‌کرد و دست برد در پر شالش و چند تومن پول به علی داد و گفت: «بیا مش علی! فردا صبح میام آردهام رو می‌برم.» و حتا فردا صبح هم که برای بردنشان آمد، باز هم یک ریز نق می‌زد و بچه‌هایش را نفرین می‌کرد: «تیر غیب خورده‌ها! خدا وکیلی کی ماهی دو من گندم میاره آسیاب که من میارم؟ الهی کارد بخوره تو شکمشون...»

اما علی باز هم ساکت بود و با شگفتی به کلماتی گوش می‌داد که از دهان حاج عباس بیرون می‌آمد.

یک روز ظهر که آسیاب را می‌بست تا برای نهار برود، سقرا شاه با بقچه‌ی کوچک گندمی به سر و پسربچه‌ای که خودش را پشت او پنهان کرده بود و لبه‌ی چاقچور سقرا شاه را از دهانش بیرون نمی‌آورد، به آسیاب آمد. در نظر علی چقدر پیر و شکسته به نظر می‌رسید. صورتش تکیده و پر از چین و چروک بود و موهایش، که علی همیشه آن‌ها را حنا زده و مرتب می‌دید، حالا ژولیده و سپید از زیر روسری سفید چرک‌مرده‌اش بیرون زده بود. چادر هم آن‌قدر نخ‌نما و وصله پینه شده بود که دیگر نمی‌شد بهش گفت چادر. اگر یک تکه کرباس روی سرش می‌کشید، بهتر از این چادر بود. سقرا شاه با خجالت تمام بقچه‌ی کوچک گندم را روی زمین گذاشت. روی سه پایه‌ی چوبی دم در نشست تا کمی خستگی در کند و گفت: «خدا خیرت بده ننه! این ننه مرده دو سه روزه هیچی نخورده. راستش این یه ذره گندم رو هم از رقیه زن حج عباس گدایی کردم. بنده خدا یواشکی از شوهرش این رو بهم داد. چی کار می‌تونم بکنم. می‌دونم شوهرش راضی نیست؛ اما مجبور بودم. خودم به درک، کارت بخوره تو شکمم. اما با این زبون‌بسته‌ی ننه‌ی مرده رو چه کار کنم.»

علی دست برد تو رف تاقچه و غازی بزرگ نان و پنیر را که صبح با خودش از خانه آورده بود تا به جای صبحانه بخورد، برداشت و به طرف پسرک دراز کرد. چشمان سقرا شاه از خوشحالی برقی زد و همان‌طور که غازی را از علی می‌گرفت گفت: «خدا خیرت بده ننه.» و نان را به پسر داد.

علی لبخندی زد و منتظر شد تا پسر غازی را بگیرد و بخورد؛ ولی تا چشم‌هایش به چشم‌های منگولی و آب دهان راه افتاده پسرک افتاد که قادر به جمع کردنش نبود، از شدت ترس و وحشت گامی به عقب برداشت و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و با دستپاچگی بقچه‌ی لاغر گندم را برداشت و توی ریخت آسیاب و مشغول آسیاب کردنش شد و در همین حین، گه‌گداری زیر چشمی به پسرک منگول، که با ولع غازی را توی دهانش می‌چپاند نظری می‌انداخت. ترس عجیبی در دلش رخنه کرده بود و نمی‌گذاشت به راحتی روی کارش تمرکز کند. ترسی که هیچ دلیل قانع کننده‌ای برایش پیدا نمی‌کرد. دوست داشت هر چه زودتر سقرا شاه و پسرک از آن‌جا بروند تا شاید او دوباره آرامش از دست رفته خود را به دست بیاورد.

برای همین به دور از چشم سقرا شاه، از گونی آردی که دم دست بود، بقچه‌ی سقرا شاه را خیلی بیشتر از گندمی که آورده بود پر کرد، با دستپاچگی آن را گره زد و به سقرا شاه داد. سقرا شاه با دیدن بقچه‌ی تقریباً پر، نگاه قدرشناسانه‌ای به علی انداخت و گفت: «خدا خیرت بده ننه! ایشالا که هیچ وقت خدا گرفتار و درمونده‌ات نکنه!»

علی که هنوز دستاش از هیجان آمیخته به ترس می‌لرزید، دست برد توی جیب پیش‌بندش و چند تومن پول کف دست سقرا شاه گذاشت. پیرزن با دیدن پول بغض کرد و خواست پول را به علی پس بدهد و گفت: «نه ننه! من راضی نیستم من رو بیشتر از این شرمنده کنی. همین که هر بار مفتی مفتی گندومام رو آرد می‌کنی و تازه بهشم آرد اضافه می‌کنی، من رو کلی شرمنه می‌کنی.» اما علی از پس گرفتن پول سرباز زد و به چهره‌ی پسرک زل زد. ناگهان بی اختیار دست برد و دستی محبت‌آمیز روی سر پسرک کشید و در جواب، پسرک نگاهی نامشخص، که بیشتر مظلومانه به نظر می‌رسید، به او انداخت.

صبح خروس‌خوان جمعه بود که زنش بقچه‌ی آماده‌ی حمام را دستش داد و او را با پسرش راهی حمام کرد.

همین که از اولین پیچ کوچه رد شدند، گربه‌ی سیاهی را دیدند که برای یافتن چیزی برای خوردن، محتویات سطل آهنی کثیف را روی زمین ریخته و سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. مردی که معلوم بود هنوز خواب در چشم‌هایش لانه دارد و تنها شورت پاچه‌دار بلندی پوشیده بود، در خانه را با وحشت گشود و با دیدن گربه، چوب‌دستی‌اش را به سمت گربه پرتاب کرد؛ اما گربه با مهارت جای خالی داد، جستی زد و با سرعت از تیررس نگاه مرد خارج شد.

علی که تا به حال مبهوت ایستاده بود و این صحنه را نگاه می‌کرد، بی‌اختیار بقچه‌ی حمام را به دست پسرش داد و مشغول جمع کردن محتویات کثیف سطل روی زمین شد. مرد که از این کار علی دست‌پاچه شده بود، تند تند مشغول جمع کردن زباله‌ها شد و گفت: «ولش کن مشدی! خودم جمش می‌کنم.» علی نگاه معناداری به مرد کرد و با صدای تحکم‌آمیزی گفت: «یه چاله گوشه‌ی خونه‌ات بکن آشغال‌هات رو بریز توش که دیگه این طوری نشه. اگر هم آشغال گوشتی چیزی داری، بریز جلوی این زبان بسته‌ها. ثواب داره. جای دوری نمی‌ره!»

خواست بلند شود که چشمش به پشت بام خانه افتاد، جایی که گربه پشت یکی از گنبد‌های طاق خانه به کمین نشسته بود. نگاهشان برای مدت کوتاهی در هم قفل شد؛ اما خیلی زود گربه خودش را پشت گنبد پنهان کرد.

حمام مردانه خلوت بود و فقط پیرمردی در قسمت رختکن مشغول پوشیدن لباس‌هایش بود. پیرمرد اوستا حمامی هم پتوی کت و کلفتی دور خودش پیچیده بود و روی سکوی دامادپوشان به خواب عمیقی فرو رفته بود.

علی به گوشه‌ای از رختکن رفت و بقچه‌اش راروی سکو گذاشت. بعد از این‌که لباس‌های کنده شده خودش و بچه‌اش را توی بقچه جای داد، تاس پر از وسایل حمام را برداشت و با پسرش به سمت پاشویه حمام به راه افتاد. یک‌دفعه همان گربه‌ی سیاهی که صبح دیده بودند، مثل برق از زیر پای علی و پسرش رد شد. پسرش از ترس جیغی کشید که باعث شد اوستا حمامی وحشت‌زده از خواب بپرد. علی تاس را روی زمین گذاشت. دست پسرش را رها کرد و به دنبال گربه به سمت پاشویه دوید.

 

*    *    *

 

توی حمام زنانه جای سوزن انداختن نبود روی سکوی آن‌طرف خزینه، آن‌طرف پاشویه و گرم‌خانه، عروسی را روی سکو نشانده بودند و زنی با مهارت تمام با خمیر حنا روی دست و پای او نقش‌های زیبایی خلق می‌کرد. کمی آن‌طرف‌تر زن نسبتاً چاقی تنبکی را زیر بغل گرفته بود و با مهارت تمام تنبک می‌زد و بقیه‌ی زن‌ها یا مشغول مالیدن حنا روی دست و سر و پاهایشان از تشت بزرگی بودند که مرتب کیسه‌های حنا توی آن پر و خالی می‌شد، یا جلوی عروس مشغول دست زدن و رقصیدن و آواز خواندن. مرتب هم این شعر را تکرار می‌کردند: «عروس حنا می‌بنده... به دست و پا می‌بنده... اگه دوماد بفهمه... ساعت طلا می‌بنده...»

تمام کف و در و دیوار حمام پر شده بود از آب حنا یا خمیرهای رقیق حنا که به این طرف و آن طرف پاشیده شده بود.

علی وحشت‌زده به حالت چمپاتمه توی قسمت تاریک گرمخانه نشست. خدایا این چه بلایی بود که داشت بر سرش نازل می‌شد. اگر در آن لحظه و توی آن شلوغی حمام زنانه او، مرد گنده سبیلو، را می‌دیدند، چه بلایی که سرش نمی‌آوردند. تمام بدنش از این فکر به لرزه درآمد که یک‌دفعه پیرزنی با کمر خمیده و کیسه و سفیدآب به دست وارد گرمخانه شد چند دقیقه‌ای بدون این‌که متوجه علی شده باشد، توی گرمخانه ایستاد و سپس رفت و روی سکوی کنار پاشویه و گرمابه نشست. جایی که علی به راحتی می‌توانست بدن نحیف و خمیده و صورت چروکیده‌اش را ببیند که از آن غم و ناراحتی می‌بارید. صورتش از ناراحتی در هم کشیده شد. چقدر مادرش پیر و شکسته و رنجور شده بود. خمیدگی کمرش به قوز تبدیل شده و دیگر در میان موهای کم پشت سرش موی سیاه و یا نیمه سیاهی یافت نمی‌شد.

با این همه کمی دلش آرام گرفت. خواست مادرش را صدا بزند که اعظم عبدالحسین، زن چاق و غرغرویی که فقط بلد بود چیزی در دهانش بلمباند و مرتب غر بزند و از زمان و زمین بد بگوید، مثل جن بسم الله ندیده از راه پیداش شد و تن گنده‌اش را تالاپی روی سکو کنار مادر علی انداخت. همان طور که گلوله کشک نسابیده‌ای را مرتب از این طرف دهان به آن سمت دهانش می‌انداخت و به زحمت ساق پایش را کیسه می‌کشید گفت: «اه! کی می‌خواد این رسم‌های مسخره ور بیوفته. اه اه! نگاه کن کل حموم رو به گند کشوندن. نمی‌گن چطوری باید وسط این همه کثافت‌کاری آدم آب بکشه و بره بیرون. می‌گم چی طور می‌شد مثل حموم مردونه به ما هم به جای حنا شربت می‌دادن می‌خوردیم. والا هم کثافت‌کاریش کمتر بود و هم جیگر آدم حال می‌اومد.» اما مادر علی فکرش جای دیگری بود و توجهی به حرف‌های اعظم مولوسین نداشت. زن که بی توجهی مادر علی را دید کمی سکوت کرد و بعد با بدجنسی تمام و به قصد آزار او گفت: «می‌گم حج سکینه، راستی بالاخره نفهمیدید چه بلایی سر پسرتون اومده؟»

با شنیدن این حرف بغض مانند گلوله‌ای ‌یک‌دفعه توی گلوی پیرزن ظاهر شد و با سختی و با صدای ناله مانندی گفت: «نه!»

بعد سر برگرداند و با حسرت عروس را نگاه کرد که حالا نقش و نگارهای روی دست و پاهایش رنگ گرفته بود و داشتند با دایره تنبک او را برای شستن حناهای دست و پایش به سمت دوش می‌بردند. با حسرت زیر لب زمزمه کرد: «چته زن! باید بلند شی بزنی و برقصی! مگه نمی‌بینی عروسی پسرته!»

عروس از زیر دوش بیرون آمد. مادر علی بلند شد و با حسرت بدن بلورین و چشم‌های عسلی و موهای خرمایی و بلند عروس را با حسرتی مضاعف برانداز کرد. بی اختیار از ته دل آهی کشید.

عروس با دیدن پیرزن به سمت او رفت. اعظم ملوسین از جا بلند شد که یک‌دفعه توی تاریکی مبهم تصویری مبهم از مردی را دید که در گوشه گرمابه ایستاده بود. جیغ‌کشان علی را با دست به همه نشان می‌داد. علی که وحشت‌زده و دستپاچه شده بود، بی اختیار از گرمابه بیرون آمد و قصد فرار داشت که محکم به عروس خورد. چشمانش با چشمان درشت و عسلی و دلفریب او تلاقی پیدا کرد. پایش لیز خورد و در حالی که عروس را محکم در بغل می‌فشرد، توی پاشویه افتاد.

 

*    *    *

 

اوستا حمامی گربه بیدنجیلی را که به موش آب‌کشیده‌ای بدل شده بود، از دست علی گرفت و غرغرکنان گفت: «خسته شدم از دست این جک و جونورها. باید یه جوری جلوشون رو بگیریم نذاریم بیان تو حموم. ببین همه جا رو نجس کرد. نگاه کن آب پاشویه رو به چه گندی کشونده. باید بیام عوضش کنم.»

پسر علی به طرف پدرش رفت و گفت: «بابا چرا یک‌دفعه‌ای رنگ گربه عوض شد؟ مگه سیاه نبود؟ نکنه باز هم فاطمه قنبر نونوا گربه‌های بدبخت رو می‌ندازه تو تنور؟» و بعد انگار که چیز عجیبی دیده باشد، به آب پاشویه که علی هنوز درون آن افتاده بود اشاره کرد و گفت: «اه بابا آب رو ببین! چرا داره این رنگی می‌شه؟» اما علی توجهی به پسرش نداشت و همان طور که توی پاشویه افتاده بود، با چشمانی از حدقه درآمده به پاهای مرد اوستا حمامی خیره شده بود که تق تق روی کف حمام صدا می‌کرد. بعد هم نگاهش با چشمان عسلی رنگ و گیرای گربه بیدنجیلی تلاقی پیدا کرد که خواهش و التماس در درونش موج می‌زد. خواست از جا بلند شود؛ ولی احساس کرد نیمی از بدنش میان سنگ پاشویه گیر کرده و قادر به تکان خوردن نیست. به خودش تکانی داد، ولی بی‌فایده بود. تلاش‌اش را بیشتر کرد. احساس کرد سنگ پاشویه و به دنبال آن دیوار گرمابه ترک بر می‌دارد. صدای تنبک و دایره و آواز زن‌ها به صورت نامفهومی دوباره به گوش‌اش رسید. دوباره تقلا کرد. رنگ آب پاشویه عوض شد. موج برداشت و آب حنا، آب دوده‌ای و آب زلال در هم آمیخته شد. گاهی به بالا و گاهی به پایین موج بر می‌داشت. ترک دیوار گرمابه بیشتر شد. گربه بیدنجیلی به زور خودش را از دست مرد رها کرد و به سمت علی دوید. اوستا حمامی نگاه تمسخرآمیز و معناداری به علی و گربه انداخت. پسرک فریادی کشید. زمین دهن باز کرد. گربه به سمت علی چنگ انداخت. اما انگار خیلی دیر شده بود. همه مثل علی بودند، حتا گربه‌ها. بدون درک، بدون احساس مبهم تاریک.

و اوستا حمامی با آن موهای بور و سم‌هایش و با دندان‌های نیش بلندش روی سکوی دامادپوشان ایستاده بود و می‌خندید.

 

 

پانویس:

[1] ظاهراً به معنای خاکستری راه‌راه است.