روح سرخ‌رود

Ghost river red

آکامیکو سه‌روز قبل از سالگرد مرگ "بانوی تمام‌رنگ" رسید. در دهکده بازار کوچکی برپا شده بود، متشکل از غرفه‌های ماهی و سبزی‌فروشی و گرمابه‌ای در کنار رودخانه‌. تصور این که بانوی تمام‌رنگ در چنین جایی بزرگ شده باشد سخت بود.

هنوز برای اجرای مراسم خیلی زود بود، اما آکامیکو می‌خواست مطمئن شود که می‌تواند قبر را پیدا کند. از مسیری که به قبرستان بالای تپه‌ی روستا می‌رفت به راه افتاد. تنها چند قدم برداشته بود که سرمایی بر وجودش مستولی شد.خورشید با قدرت در آسمان می‌تابید، اما هوا آن‌قدر سرد شد که او می‌توانست نفس خودش را ببیند. شمشیر سرخش را بیرون کشید، اما سرما پراکنده نشد. ذرات یخ بر نوک تیغه‌ی شمشیرش نمایان شد و از تعجب جا خورد. هوای سرد تا زمان ترک مسیر دست از سرش برنداشت.  

او باید سر از کار قبرستان در می‌آورد.

روستایی‌های جوان‌تر باید هنوز سر زمین‌ها مشغول به کار باشند. گرمابه شانس این را به آکامیکو می‌داد تا با بعضی از سال‌خورده‌های روستا صحبتی کند. وقتی لخت باشی، پنهان کردن رازها سخت‌تر است.

بعضی از روستاها گرمابه‌های مختلط دارند، اما او خوشحال بود که این یکی حمام جداگانه دارد. بند جعبه‌ی چوبی‌ای که بر پشتش حمل می‌کرد را باز کرد. درون آن هفت شمشیر و ظرف محتوی خاکستر بانوی تمام‌رنگ را نگه می‌داشت. او مجموعه‌ی کامل رنگهایش را همراه نداشت، اما شمشیرنویس‌ها مجاز بودند که حداکثر با هفت شمشیر مسافرت کنند. سرخ، سبز، آبی، زرد، ارغوانی، نارنجی و سفید.حتی شمشیرنویس‌ها هم برای سفر با یک شمشیر سیاه احتیاج به مجوز داشتند.

یکی از خدمه‌ی جوان به او کمک کرد تا قاب و شمشیرها را در جای امنی بگذارد. به دختر دوبرابر دستمزد داد. دستور داد:"خوب مراقب شمشیرهام باش."

دختر ابتدا تردید کرد و بعد پرسید:"شما یه شمشیرنویس هستید؟"

"بله."

"اومدید که روح خبیث رو بکشید؟"

حتی لازم نبود لخت شود تا متوجه شود که چه مشکلی وجود دارد. "تو قبرستونه؟"

دختر با سر تایید کرد.

آکامیکو موظف بود که خاکسترها را بر گور نیاکان بانو بپراکند. مرگ برایش دل‌پذیرتر بود تا آنکه از گرامیداشت یاد استادش باز بماند. او باید روح را از سر راه برمی‌داشت.

لباسش را درآورد و آن را کنار چهار کیمونوی دیگر بر جا رختی آویخت. رنگ لباس او سرخ پررنگی بود، اما درمقایسه با کیمونوهای دیگر رنگ و رو رفته و ناچیز به‌نظر می‌رسید. رنگ خوش طلایی، قرمز سیر و ارغوانی آنها مایه‌ی شرم رنگرزان پایتخت بود. پرسید: "کی این لباس‌ها رو رنگ می‌کنه؟"

"پسر شکارچی ارواح خبیثه."

پس روستا انقدر خوش‌شانس بوده که یک شکارچی ارواح داشته باشد. اما با این وجود هنوز هم یک روح خبیث داشتند.

گرمابه شامل وانی سنگی بود و انقدر بزرگ که حدود دوازده نفر بتوانند دورش بنشینند. چهار زنی که در آب بخارآلود غوطه‌ور بودند با ورود آکامیکو به اتاق ساکت شدند. او خم شد و پیش از ورود به حمام، خود را به وسیله‌ی یک سطل شست.راه زیادی آمده بود و آب گرم عضلات خسته‌اش را آرام کرد.

سفر به اکثر شهرها ممنوع بود و زنها با بدگمانی به او نگاه می‌کردند.زنها همه‌شان از آکامیکو مسن‌تر به‌نظر می‌رسیدند. او شصت و دو سال داشت، اما بانوی تمام‌رنگ بیش از سی سال استاد او بود و در این مدت، آکامیکو هنوز خود را پیر نمی دانست. حرکات بدنش در سالهای اخیر کندتر شده بود، اما او هر صبح و شب مشق شمشیر می‌کرد.

سرش را بلند کرد و مسن‌ترین زن را مخاطب قرار داد. " من آکامیکو ایرو هستم. یه شمشیرنویسم."

پیرزن گوش‌هایش را لمس کرد و سرش را تکان داد. او ناشنوا بود.

آکامیکو پرسید:"می‌تونی بخونی؟"

یکی از زنان دیگر سر تکان داد.

آکامیکو به جلو خم شد و از نزدیک به چهره‌ی پیرزن خیره شد تا رنگ بشره‌اش را بخواند. گفت:"لطفا منو ببخشید." و از گرمابه بیرون آمد. به رختکن برگشت و به خدمتکار دستور داد تا شمشیر سبز او را بیاورد.

آکامیکو آن را از غلاف بیرون کشید و از کنار  دختر وحشت‌زده به‌سوی گرمابه راه افتاد. زنها با ترس به شمشیر خیره شدند. دستور داد: "از حمام بیا بیرون."

زنها برای اطاعت عجله کردند و تنها پیرزن را در آب باقی گذاشتند.او به نظر وحشت‌زده نمی‌آمد. با صدایی گوش‌خراش گفت:"من قبلا هم حقه‌های شمشیرنویسی رو دیدم."

آکامیکو شمشیر را بالا برد. او رنگ‌هایش را فراخواند و شمشیر را بر روی بازوی پیرزن فرود آورد. شمشیر ناپدید شد.

علامت یک شمشیر سبزرنگ بر روی بازوی پیرزن نقش بست.

آکامیکو گفت:"اسم من آکامیکو ایروئه." کلمات سبز روشنی که می‌نوشت آکامیکو ایرو بر روی بازوی پیرزن نقش بست.

چشمان پیرزن از تعجب گشاد شدند.

آکامیکو گفت: "این جایگزین نازل تری برای حس شنواییه، اما بهترین کاریه که از دستم برمیاد." اولین گروه کلمات ناپدید و آخرین جمله‌اش جایگزین آنها شدند. شمشیر یک‌سال در معبدی خزه‌پوش دفن شده بود تا این رنگ را به دست بیاورد. ارزشش غیرقابل محاسبه بود، اما آکامیکو همیشه از بذرهای سخاوت محصول خوش‌آیندی درو کرده بود.

اشک از گونه‌های پیرزن به پایین غلتید. زیرلب گفت:"متشکرم."

زنهای دیگر هم در گرمابه به آنها پیوستند. آنها لطیفه می‌گفتند و آکامیکو بعضی چیزهایی که در سفرش آموخته بود را برایشان تعریف می‌کرد.بیشتر کسانی که اجازه‌ی مسافرت داشتند مرد بودند ـ سربازها و بازرگانان ـ و درحالی که شاید آنها داستان‌های نبردهای پرشکوه شوگان و اخباری مثل اینکه مس بیشترین تقاضا را در پایتخت دارد می‌آوردند، به ندرت اخباری که زنان مشتاق شنیدنش بودند را می‌دانستند. یکی از زنان متولد دهکده‌ی همسایه وقتی آکامیکو اسم بچه‌های نوزاد و مادرهایشان که با آنها ملاقات کرده بود را پشت هم ردیف می‌کرد، شدیدا مجذوب شده بود. آکامیکو به آنها گفت که چگونه همسر رئیس یک دهکده‌ی دیگر به‌خاطر دزدیدن برنج تبعید شده بود و از غذای عروسی دوم رئیس تعریف کرد. او به‌طور معمول از صحبت‌های خاله‌زنکی لذت نمی‌برد اما به‌نظر می‌رسید پیرزن شدیدا از دنبال کردن گفتگو لذت می‌برد.

آخر سر پیرزن گلویش را صاف کرد و بقیه ساکت شدند. او گفت:"من می‌تونم حدس بزنم برای چی اومدی اینجا. ما زیاد از دنیای بیرون خبر نداریم، اما حتی ما هم خبر مرگ بانوی تمام‌رنگ رو شنیدیم. من خیلی خوش‌شانس بودم که تو دوران جوونیم اون رو می‌شناختم. حتی اون زمان هم خرد منحصربه‌فردی داشت."

آکامیکو گفت:" من تقریبا یک ساله که تو سفرم." غم مرگ بانو کاستی نگرفته بود و سعی کرد صدایش را آرام کند."قبل از مرگش، بانوی تمام‌رنگ این افتخار رو به من داد تا خاکستر اونو برای آخرین سفر به‌دور امپراطوری همراهی کنم. تو سالگرد مرگش، خاکسترش رو روی مقبره‌‌ی خانوادگیش پخش خواهم کرد."

حتی بخار هم نمی‌توانست نگرانی نگاه‌های آنها را پنهان کند. پیرزن گفت: "یه روح خبیثی اونجا هست."

"چه رنگیه؟"

"سیاه."

البته. آکامیکو قبلا هم با ارواح مبارزه کرده بود، اما نه با یک شمشیر غیرهمرنگ. در شرایط دیگر، او به پایتخت بازمی‌گشت و درخواست مجوز برای شمشیر سیاه‌رنگش را می‌کرد، اما زمان کافی‌ای نداشت. اگر سالگرد را از دست می‌داد، روح بانو در آرامش قرار نمی‌گرفت. "می‌شه باهاش مذاکره کرد؟"

پیرزن گفت:" اون پیشنهادهای ما رو رد کرد."

" شکارچی ارواح دارید؟"

"بله، ولی کمک نمی‌کنه. اون روح خبیث، پدر بچه‌اشه."

***

آکامیکو بشقابی پر از شیرینی خمیر لوبیا‌ی شیرین و یک بشقاب پر از کاغذ پول‌سوخته را لب گذر قبرستان گذاشت. امید کمی داشت که کارگر شود، اما حداقل باید امتحانش می‌کرد. او شب را در خانه‌ی خانواده‌ی پیرزن سپری کرد.صبح فردا بشقاب‌ها به کناری پرتاب شده بودند و محتویاتشان به اطراف پخش شده بودند.

روح خبیث، شکارچی روح سابق روستا بود و شش سالی می‌شد که گورستان را تسخیر کرده بود. آنهایی که با رنگ‌های تیره ظاهر می‌شوند همیشه احتمال مرگی به‌دور از آرامش را دارند.

دهکده از دو شکارچی ارواح خبیثه کمک خواسته بود، اما با وجود اینکه آنها شمشیرهای سیاه داشتند، باز هم روح آنها را کشته بود.تا شعاع یک هفته سواره، هیچ شکارچی روح دیگری وجود نداشت. بدون یک شمشیر سیاه، مقابله با آن روح خودکشی محسوب می‌شد، حتی در طی روشنایی روز.

آکامیکو خود را با شمشیرهای سرخ و سفیدش مسلح کرد و رود را تا آن‌سوی حومه‌ی روستا دنبال کرد. جایی که شاگرد پیشین شکارچی روح، کیتامورا،آنجا را جایگاه پس از مرگ شکارچی روح می‌پنداشت. آن زن مالکیت خانه‌ی او را،‌و از آن مهم‌تر شمشیر سیاه او را به ارث برده بود.

وقتی که آکامیکو به خانه نزدیک می‌شد، چیزی ارغوانی‌رنگ در میانه‌ی رودخانه توجهش را جلب کرد. آب ارغوانی رنگ به هیبت ماری در آمد و عرض رودخانه را شناکنان به سوی کرانه‌ای طی کرد که پسری در آنجا ایستاده بود و یک کیمونوی قهوه‌ای را در دست نگاه داشته بود.مار درون آب جهشی کرد و بعد ناپدید شد، در حالی که پسر را با کیمونویی ارغوانی رنگ در دست به حال خود رها می‌کرد.

پسر حدودا شش ساله بود و چشمانی درشت و معصوم داشت. او گفت:"سلام."

آکامیکو با احتیاط جواب داد:"سلام." پرسید:"مادرت اینجاس؟"

پسر جواب داد:"رنگ لباس‌هات اشتباهن."

"منظورت چیه؟"

"رنگ سرخت باید روشن‌تر باشه." پسر برگشت رو به رودخانه. ماری به‌رنگ قرمز سیر به سمت آکامیکو جهید.

او شوکه شد و آب بر سر تا پای لباسش پاشید.وقتی به آن نگاه کرد، لباسش به رنگ قرمز سیر محشری در آمده بود.از شمشیر سفیدش برای معاینه‌ی لباسش استفاده کرد.به‌نظر می‌رسید که از هر افسونی از جانب ارواح مبرا باشد و رنگ قرمز با رنگ صورتش بسیار خوب تطبیق می‌کرد.گفت: "ممنون." شمشیر سفیدش را محکم در دست گرفت و از جلو‌تر پسر را بررسی کرد.

ظاهرش طبیعی به‌نظر می‌آمد اما قلب روح خبیثی زیر قفسه‌ی سینه‌اش می‌تپید. پس کیتامورا پس از تبدیل شدن شکارچی روح به روحی خبیث، با او خوابیده بوده است. اگر روح نابود می‌شد، پسر هم می‌مرد.

صدایی فریاد زد:"توشی! بیا این‌جا." کیتامورا با شمشیری سیاه در دستش مقابل در خانه ایستاده بود.

پسر به آکامیکو لبخندی زد و به داخل دوید.

کیتامورا زنی لاغر و قد بلند بود در اوایل سی سالگیش. با نگاهی خیره از آکامیکو پرسید:"چی می‌خوای؟"

او گفت:" تو یه شکارچی روحی. روح خبیثی تو قبرستون هست."

"به تو چه ربطی داره؟"

"من در قبال استادم وظیفه‌ای دارم. باید وارد قبرستون بشم."

"تقصیر اهالی روستاس. اگه شکارچی‌های ارواح رو نفرستاده بودن، اون هیچ وقت به کسی صدمه‌ای نمی‌زد."

آکامیکو گفت:"ارواح همیشه رنگ خودشون رو نشون می‌دن." اوقات‌تلخی کردن با زن فایده‌ای نداشت. طبق تجربه‌ی آکامیکو، به ندرت پیش می‌آمد که رنگ عشق کمترین مایه ای از حماقت را در خود نداشته باشد.

کیتامورا گفت:"به‌تو کمکی نمی‌کنم."

"بابت پسرت متاسفم، اما روح باید نابود بشه. باید شمشیر سیاهت رو به من بدی."

کیتامورا به داخل خانه برگشت.

آکامیکو شمشیرش را آماده کرد. شکارچی روحی با یک شمشیر سیاه حریف خطرناکی بود، اما شمشیرنویس‌ها سال‌ها را صرف این کرده بودند که بیاموزند چگونه به زیبایی بجنگند.

کیتامورا درحالی که پسر را در مقابل خود گرفته بود بازگشت. "توشی، از مهمونمون بابت این که به دیدنمون اومد تشکر کن. اون دیگه داره می‌ره."

توشی گفت:"ممنونم."

پسر فقط شش سال داشت.آکامیکو گفت:"بابت رنگ ازت ممنونم." به دهکده بازگشت.

***

اگر زمان بیشتری مانده بود، شاید می‌توانست راهی برای راندن روح بدون نابود کردن آن پیدا می‌کرد.توشی معصوم بود، اما او نمی‌توانست خطر از دست‌دادن سالگرد مرگ بانو را بپذیرد.

آکامیکو با رنج از دست دادن عزیزان آشنا بود. سال‌ها پیش، دو دختر او و همسرش در آتش‌سوزی مردند. او به کنار رودخانه رفت تا خود را درون آن بیندازد. آن زمان بود که او با بانوی‌تمام‌رنگ روبرو شد.رهبر شمشیرنویسان آکامیکو را متقاعد کرد که او آینده‌‌ دارد.

آکامیکو به روح خبیث شانس این را داده بود که کنار بکشد. به کیتامورا شانسی داده بود تا به او کمک کند. حالا دیگر انتخابی نداشت. به شمشیر سیاه احتیاج داشت.

تا زمان تاریکی صبر کرد و آنگاه خود را به شمشیرهای سرخ و سفیدش مسلح کرد.از شمشیر سرخ برای اینکه آتش به چشمانش ببخشد تا بتواند در تاریکی ببیند. سپس به‌سوی خانه‌ی کیتامورا به‌راه افتاد.

پنجره واضح‌ترین ورودی برای کسی بود که می‌خواست بدون جلب توجه وارد شود. آکامیکو مطمئن بود که کیتامورا انتظار دارد او از آنجا بیاید. او درپوش‌های پنجره را بست و به آرامی گفت:"بیرون منتظرت می‌مونم."

در جلویی باز شد و کیتامورا قدم به بیرون گذاشت. شمشیر سیاه به همراهش بود. تعظیم کرد...

...و سپس حمله کرد.

کیتامورا قوی‌تر بود، اما آکامیکو جنگجوی چابک‌تر و باتجربه‌تری بود. بانوی تمام‌رنگ به آکامیکو یاد داده بود شمشیرش را چنان بچرخاند که گویی قلم‌موییست که قلم به مرگ هر آن احمقی می‌زند که او را به نبرد بخواند. او کیتامورا را خلع سلاح کرد و با قبضه‌ی شمشیر سرخش به سر او کوبید.کیتامورا بیهوش بر روی زمین افتاد.

شمشیر سیاه در دست آکامیکو سنگین می‌نمود و غمی ناگهانی قلبش را فسرد. ابزار تیرگی هرگز به کار روشنایی نمی‌آمدند.

با تمام سرعتی که می‌توانست آنجا را ترک کرد. صدای گریه‌ی پسری را در دوردست شنید.

***

آکامیکو شمشیر سفیدش را بر پشتش آویخت و به‌سوی قبرستان شتافت. امن‌تر بود که تا سحر صبر می‌کرد، اما ممکن بود کیتامورا به محض آنکه به هوش بیاید اوضاع را پیچیده‌تر کند. او خاکستر بانو را در خانه‌ی پیرزن گذاشت و در سر داشت که پس از شکست دادن روح آن را برگرداند.

فکر کرد صدای کسی را می‌شنود که تعقیبش می‌کند، اما نمی‌توانست کسی را ببیند. کیتامورا یا آن پسر نمی‌توانستند هنوز به آنجا رسیده باشند. او شمشیر‌های سیاه و سرخ را در مقابل خود گرفت و قدم به راهی گذاشت که به بالای تپه ختم می‌شد.ناگهان هوای سرد اطراف او را در بر گرفت. او آتش را فراخوانی کرد و شمشیر سرخش را در حلقه‌های آتش شعله‌ور کرد.

به زحمت راه را پیمود تا به بالای تپه رسید. صدها سنگ قبر او را محاصره کردند. هوا سوسویی زد و هیبتی روح‌مانند از دل هوا شروع به شکل گرفتن کرد.روح خبیث شکارچی روح سابق به‌نظر مردی دراز و لاغر با ریشی پرپشت می‌آمد. او شمشیر سیاهی در دست داشت.

آکامیکو گفت:" اگر هنوز تو وجودت رنگی وجود داره، ازت درخواست می‌کنم از سر راهم بری کنار."

روح به جلو خیز برداشت. آن را دفع کرد، اما روح سریع بود و او خسته. شمشیرهای سیاهشان بر یکدیگر خوردند و زن با شمشیر سرخش به او حمله کرد. تیغ مستقیما از میان بدن روح‌مانندش گذشت.

آنها ضرباتی را با هم مبادله کردند آنگاه روح به کناری جاخالی داد و باعث شد که او رو به جلو سکندری بخورد. تیغه‌ی روح رو به بیرون تاب خورد  و ران او را برید. زن ناله‌ای زد و عقب‌عقبی رفت. روح از این برتری استفاده کرده رو به جلو حمله برد تا او را مجبور به تسلیم کند. زن تمام نیرویش را صرف این کرد که فقط سر پا باقی بماند.

زن به خونی که ردایش را آلوده کرد خیره شد.خون او به وسیله‌ی افسونی که رنگرزی توشی در ردا مخفی کرده بود بند آمد. او مطمئن نبود که از آن افسون چه چیزهایی برمی‌امد، اما این تنها امید او بود.

او به گوشه‌ی قبرستان دوید. درد پایش غیرقابل تحمل بود، اما این کار دمی او را از روح دور می‌کرد. او شمشیر سرخش را انداخت و با استفاده از شمشیر سیاهش تکه‌ای از کناره‌ی ردایش را مربعی شکل برید.

روح به سمت او هجوم آورد و شمشیرش را به سوی سرش تاب داد. او از ضربه جاخالی داد و تکه‌پارچه را در دست گرفت. پارچه‌ی رنگ‌شده مثل یک مار در هوا پیچ و تاب خورد و خود را به دور شمشیر سیاه روح پیچاند. زن مچش را تابی داد و شمشیر روح، چرخان در هوا به پرواز در آمد.

روح حیرت زده به‌نظر می‌رسید.

او شمشیر سیاهش را در قلب روح فرو کرد.

روح خبیث زوزه‌ای کشید و ناپدید شد. هوای شب گرم‌تر شد.

پای او هنوز خونریزی داشت. سعی کرد آتش را فرا بخواند تا زخمش را بسوزاند، اما او دیگر قدرت کافی را نداشت. لنگ‌لنگان به پایین راه افتاد، تصویر شبانگاهی برایش تیره و تیره‌تر شد.

تلوتلوخوران در میان تاریکی گام برمی‌داشت تا آنکه صدای ریزش آب را شنید. در سراسیمگیش به‌جای دهکده مسیر رود را در پیش گرفته بود.

پایش واداد و بر زمین افتاد. خونش درون رود چکید. حتی در این تاریکی شب هم می‌توانست بگوید رنگ سرخ بسیار زیبایی بود.

***

آکامیکو در اتاق‌خواب پیرزن بیدار شد. او بر روی تشکی نازک خوابیده و پتویی ضخیم بر رویش بود. رانش رنجور بود و شدیدا باندپیچی شده بود. پیرزن کنارش نشسته بود. آکامیکو پرسید:"من چه‌طور اینجا اومدم؟"

پیرزن به نوشته‌های روی دستش نگاه کرد. "من به نوه‌ام گفتم که دنبال تو بره. اون تو رو برگردوند اینجا."

"چند وقته که اینجام؟"

"سه روز."

اشک به چشمان آکامیکو آمد. "سالگرد رو از دست دادم."

پیرزن سرش را تکان داد."من خاکسترها را به قبرستان بردم و مراسم را اجرا کردم. بانوی‌تمام‌رنگ را می‌شناختم و رهسپارش کردم. مطمئنم که غیبتت را می‌بخشه."

آکامیکو دست پیرزن را به دست گرفت.گفت:"متشکرم." امیدوار بود که روح بانو در آرامش باشد. دعایی هم به جان توشی کرد، اما برای او کار دیگری از دستش ساخته نبود. او مولود ارواح بود.

آکامیکو یک هفته برای بازیابی دوباره‌ی قوای جسمانیش آن‌جا ماند. او شمشیر ارغوانیش را در پایش فرو کرده بود، از انرژی آن استفاده می‌کرد تا دوباره بتواند راه برود. پیرزن می‌خواست به او اسبی بدهد تا به پایتخت بازگردد، اما آکامیکو اصرار داشت که باید راه برود.

روز عزیمتش باران بارید. او به دیدار خانه‌ی کیتامورا رفت اما آنجا نشانی از شکارچی روح نبود. او از روستایی‌ها خداحافظی کرد و مسیر جاده را که رو به شمال بود در پیش گرفت. از این که کیتامورا برایش کمین نشسته بود تعجبی نکرد.

کیتامورا فریاد کشید:"تو پسر منو کشتی." و با شمشیری ساده و خاکستری‌رنگ به او حمله کرد.

آکامیکو دوباره او را خلع سلاح کرد. او از شمشیر آبی‌رنگش استفاده کرد تا قطرات باران را به ریسمانی تبدیل کند و کیتامورا را با آن بست. "یک سال به‌عزای پسرت بنشین. بعد به پایتخت بیا. تو را به عنوان یک شمشیرنویس آموزش خواهم داد."

کیتامورا نعره زد:"می‌کشمت."

آکامیکو مصرانه گفت:"افکارت باید معطوف به توشی باشه. بعد  به پایتخت بیا."

هنگامی که آکامیکو فکر می‌کرد همه‌چیزش را از دست داده‌است، بانوی تمام‌رنگ به او زندگی دوباره‌ای داده بود. آکامیکو هرگز به حد استعدادهای بانو نمی‌رسید، اما حداقل می‌توانست سعی خودش را بکند.

او از نوه‌ی پیرزن خواسته‌بود که از پشت سر او را تعقیب کند تا وقتی که به خارج دهکده برسد. تا زمانی که او از راه برسد مواظب کیتامورا ماند. به او گفت:"تا ظهر دستهاش رو باز نکن."

کیتامورا با ریسمان آبی کلنجار رفت.

آکامیکو گفت:"پسرت خیلی شجاع بود. من جونم رو مدیون اون هستم. به پایتخت بیا و من اون دین رو اونجا ادا می‌کنم." از نوه‌ی پیرزن تشکر کرد و به سوی پایین جاده راهی شد.

باران وقتی که او به نقطه‌ی جدا شدن جاده از رود رسید قطع شد. امیدوار بود که رنگین کمانی را ببیند، اما آسمان خاکستری و پوشیده از ابر بود.پس به‌جای آن، درخشان‌ترین رنگین‌کمانی را که تا حالا دیده بود در ذهنش تصور کرد و به سفرش ادامه داد.