باغ بانو

در باغ بانو سه تک شاخ زندگی می‌کردند. بانو، باغ و تک شاخ‌ها آن‌قدر قدیمی بودند که از ازل وجود داشتند. باغ توسط یک دیوار سنگی بزرگ که با گیاهان خودرو و خار و خزه‌های پشمالو درزهایش پوشیده شده بود، از تیررس جهان مخفی مانده بود.

هنگام غروب آفتاب، تک شاخ‌ها علاقه داشتند زیر درخت سیب که خود پیرترین موجود زنده‌ی باغ بود، دراز بکشند. شاخه‌های پرپیچ و درهمِ درخت به طرف زمین خم شده و در تمام طول سال مملو از خوشمزه‌ترین سیب‌های قرمز بود.

وقتی باران می‌بارید، که بی‌تخلف یک روز در میان در زمانی خاص آن هم به مدت یک ساعت و سه‌شنبه‌ها دو بار در روز رخ می‌داد، تک شاخ‌ها در طویله‌ی مملو از علف و یونجه‌های خوش‌بو می‌ماندند. باران روی سقف طویله همانند نوایی آرامبخش ضرب می‌گرفت و اغلب تک شاخ‌ها را به چرت شیرین روزانه فرو می‌برد. رویاهای آن‌ها همیشه در رابطه با دویدن میان مرغزارهایی سبز بود، در حالی که باد در یال سفیدفامشان می‌وزید؛ همیشه.

اما اگر بانوی باغ به هنگام خواب رویایی می‌دید یا اگر در سرش رویایی می‌پروراند، هیچ‌کس نمی‌دانست آن رویاها چیستند. چرا که او در بیداری تنها راجع به جزر و مد، خورشید، باد، باران و تغییر فصل‌ها سخن می‌گفت.

همان‌طور که پیشتر گفتم، در آن سمت دیوار باغ، پهنه‌ی سرزمینی فراخ قرار داشت اما در طرف دیگر، اقیانوسی پهناور. جزر و مد این اقیانوس بود که گاه و بی‌گاه موضوع سخنرانی بانو را به خود اختصاص می‌داد. و از آن‌جایی که بانو هرگز تصور نمی‌کرد خطری از جانب خشکی باغش را تهدید کند، این اقیانوس بود که هر از گاهی موجب پریشانی افکارش می‌شد.

به هر صورت، با وجود آن که همه‌ی تک شاخ‌ها بسیار پیر بودند، اما هم‌سن نبودند. پیرترین آن‌ها ویشارت بود که پوستی مات به رنگ سفید مرواریدی داشت؛ درست مانند درون برخی صدف‌ها. او نمی‌توانست بدود، اما هنگامی که قدم می‌زد شکوه و جلالی احترام برانگیز داشت. نفسش مانند ظرفی که در گذشته از آن برای نگهداری گلبرگ گل‌ها استفاده می‌شد، بوی نا می‌داد. او به ندرت به صدایی جز غرش اقیانوس که از پشت دیوارها شنیده می‌شد، گوش می‌داد.

تِارتری پس از ویشارت پیرترین بود. پوستی همانند پوست گوساله داشت که شکننده و ترد به نظر می‌رسید، در حالی که این طور نبود؛ در واقع به نرمی پوست نوزادان و به خوش بویی همان بود. البته بوی نوزادی که ترش باشد یا همانند بویی که از ترکیب شیر ترش شده و پودر طلق حاصل می‌شود. تارتری تنها به صحبت‌های بانو گوش می‌سپرد.

سومین تک شاخ پیر که او را اینفانتا می‌نامیدند، همچنان در هنگام قدم زدن پر شور به نظر می‌رسید و چشمانش برق می‌زد. حتا شاخش هم هنوز تلالوی سکه‌های طلائی تازه ضرب شده را داشت، در حالی که شاخ سایرین مثل ماه شب چهارده می‌درخشید.

اگر ویشارت تنها به صدای اقیانوس گوش می‌سپرد و تِرتری به صدای بانو، اینفانتا صدای رشد حیات زمین را می‌شنید: صدای رشد چمن‌ها و برگ‌ها. او می‌توانست فرق میان صدای درخت‌های بلوط و چنار را در هنگام رشد تشخیص دهد و صدای رشد نارون او را به لرزه می‌انداخت.

و بانو؟ مسلماً او پیر بود، اما به نظر نمی‌آمد که هرگز پا به سن گذاشته باشد؛ البته به جز چشمانش که زمانی مانند آسمان بهاری آبی و ژرف بودند و اکنون مانند آسمان زمستان گرفته به نظر می‌رسیدند.

در هر حال، آغاز ورود مصیبت به باغ این‌گونه بود. البته مسئله‌ی کوچکی به نظر می‌رسید، اما بانو باید می‌دانست که مسائل کوچک هستند که بزرگترین خطرات را ایجاد می‌کنند. مگر نه آن که تنها یک نیش کوچک افعی می‌تواند قهرمان یک داستان را به نابودی بکشاند؟ آیا تونلی که مورچه‌ها در دیوار چین ایجاد کرده بودند، موجب تبدیل شدن آن قسمت از دیوار به تلی از خاک نشد؟

برای اولین بار پس از سال‌ها –در واقع قرن‌ها- صدای عجیبی از آن طرف دروازه‌هایی که در دیوار قرار داشتند، به گوش رسید. در سمت دروازه‌ای که به جهان باز می‌شد و با شاخه‌های تمشک و گل‌های وحشی پوشیده شده بود و سمت دیگرش هم به نحوی توسط اقیانوس محاصره شده بود که نیاز به هیچ نگهبان یا توجهی نداشت. در واقع بانو و تک شاخ‌ها به سختی می توانستند سال اولی را که دیوارها هنوز کشیده نشده بودند به یاد آورند. اما در این روز زیبای بهاری، درست پس از ساعت باران، چیزی تقریباً شبیه ناله‌های یک کودک ناراضی از سمت شمالی‌ترین دروازه به گوش رسید. شیون‌ها درست یک دقیقه پس از ساعت باران شروع و تا پایان زمان چای عصرانه، یعنی تقریباً سه ساعت ادامه داشت. در این هنگام، اینفانتا سم پای چپش را سه بار بر زمین کوبید و سرش را طوری تکان داد که یال سفید به رنگِ شیرش در هوا تکان خورد.

او پرسید: «این چه صدایی است؟»

تارتری که همیشه تنها به سخنان بانو گوش می‌داد و ویشارت که به صدای دریا گوش می‌سپرد، قادر به پاسخگویی نبودند؛ اما اینفانتا در هر حال ادامه داد: «صدایش از رشد چمن‌ها و شکفتن گل همیشه بهار هم بلندتر است که البته خود صدای بسیار بلندی است.»

بنابراین برای مشورت مستقیم پیش بانو که از قبل صدا را شنیده بود رفت.

بانو گفت: «من هم چیز بیشتری نمی‌دانم. احتمال می‌دهم صدای کودک بسیار کوچکی است که در سبدی از جنس نی و روی تخته چوبی از اقیانوس گذشته است.»

و بابت این اظهار نظر غیبگویانه، که یکی دیگر از راه‌هایی بود که بدان متوسل می‌شد تا به سایرین اثبات کند او آینده‌نگری بیشتری دارد، کمی آرامش یافت. اما اینفانتا دقیقاً می‌دانست که آن‌ها چه چیزی را پیدا خواهند کرد.

بانو یکی از مورد اطمینان‌ترین بادهایش را به آن سوی دیوار فرستاد تا برایشان تحقیق کند و بازگردد. باد بسیار ملایمی بود، کمی قوی‌تر از یک نسیم. زمانی که بازگشت، بوی تنفس یک نوزاد و شوری دریا را می‌داد و گفت: «صدا متعلق به کودک بسیار کوچکی در یک سبد است.»

بانو با صدایی سرشار از اعتماد به نفس اضافه کرد: «یک سبد ساخته شده از نی.»

نسیم گفت: «در واقع از گیاه گزنه و پارچه‌ی کتان.»

این اصرار بر بیان حقیقت در تمام نسیم‌ها وجود داشت، همان‌طور که در سیاستمداران و واعظان نیز به چشم می‌خورد.

بانو نگاه تندی به نسیم انداخت. او از ارتکاب هر نوع اشتباهی متنفر بود. اما سرانجام لبخندی به نسیم زد، چرا که در هر حال قصد او گزارش حقیقت بود نه قضاوت. و سپس بانو با ملایمت به نسیم‌های بزرگ تر یاد داد که چطور با همکاری یکدیگر طنابی ساخته تا به این ترتیب از طریق دسته‌های سبد بتوانند کودک را از بالای دیوار به باغ بیاورند.

و همان‌طور که خواهید دید، این آغازی برای یک پایان بود.

مشخص شد که کودک پسر است. و چیزی که بیش از حد مشهود بود، گرسنگی وی بود. اما این که او به چه کسی تعلق داشت و آن‌جا چه کار می کرد، سوالاتی بودند که پاسخی برایشان، حتا نزد بانو نیز وجود نداشت.

در واقع آن سوالات هرگز پاسخ داده نشدند، اما در هنگام چای عصرانه‌ی روز بعد این موضوع دیگر اهمیتی نداشت؛ چرا که در آن زمان تمام ساکنین باغ شیفته و مسحور پسرک شده بودند.

اینفانتا اولین کسی بود که شیفته‌ی او شد، آن هم درست هنگامی که پسرک دست کوچکش را تا یال او بالا برد و انگشتان چاق خود را در آن فرو کرد.

تارتری نفر بعدی بود. او با لحنی مسحور شده و شیفته به بانو گفت: «صدای او درست مانند شماست.» به این معنی بود که او به صدای کودک هم گوش می‌داد، در حالی که واقعاً صدایش را نمی‌شنید؛ زیرا به طور قطع صدای کودک هیچ شباهتی به صدای بانو نداشت. چرا که صدای بانو گاهی آرام و گاهی طنین‌انگیز و گاهی رسا بود، در حالی که صدای کودک تنها رسا بود.

تمایل ویشتارت به کودک اما بیش از سایرین زمان برد؛ در واقع تا زمانی که نسیم‌ها کودک را بر روی پشت او گذاشتند. کودک باعث تجربه‌ی حسی بسیار لذت‌بخشی در او شد، به طوری که اگر شما در آن لحظه می‌توانستید چشمان ویشتارت را ببینید، می‌گفتید که چشمان مرواریدفام او، خود به اقیانوس بدل شده‌اند. او از باریک‌راه‌های میانی و از باغچه‌ی بوته‌ها گذشت و در کنار باغ سنگی، با آرامشی که سال‌ها در وی دیده نشده بود، یورتمه رفت.

بانو لباس‌های کودک را عوض کرد و با شیشه‌ای که خودش درست کرده بود، به او غذا می‌داد و صورت و بدن او را طوری که انگار همیشه منتظر انجام چنین کاری بوده باشد، تمیز می‌کرد.  و همین‌طور که او را تمیز می‌کرد، برایش آهنگ‌هایی مانند «برای بابایی برقص، خانوم کوچولوی بابایی» و «بتاز، بتاز تا بوستون» را می‌خواند که البته هیچ‌کدامشان هنوز سروده نشده بودند. همچنین «باد غربی» که استثنائاً سروده شده بود.

در نهایت پس از ماه‌ها مشاجره، آن‌ها بر سر اسم «وِیوِرلی» توافق کردند. اینفانتا گفت: «زیرا امواج او را آورده‌اند.» و با علاقه نگاهی به گهواره‌ی نوزاد انداخت.

تا زمانی که ویورلی نوزاد و سپس کودک بود، خطری باغ بانو را تهدید نمی‌کرد. البته به جز از ریشه بیرون کشیدن برخی گیاهان علفی، صرفاً برای فهمیدن این که چه چیزی آن‌ها را زیر زمین استوار نگاه می‌دارد؛ ویورلی پسر خوبی بود و البته کنجکاو. و بله کنجکاوی مسئله‌ای نبود که بانو یا تک شاخ‌ها پیش از این با آن برخورد کرده باشند. اما آن‌ها درک کردند که اگر با نگاهی بی‌غرض مسئله را بررسی کنند، این کنجکاوی تنها وسیله ای برای رشد فکری ویورلی خواهد بود. پس آن‌ها هیچ تلاشی برای ممانعت از این مسئله نکردند.

زمانی که او 10 ساله شد و رفته‌رفته پرسش‌هایی از قبیل «آن چیست؟» و «چرا؟» و «چرا نه؟» را مطرح کرد، کم‌کم اهل باغ شکیبایی خود را در قبال وی از دست دادند. در نظر آن‌ها گویی همین دیروز بود که ویورلی را از سبد بیرون آورده بودند. اما از نظر خود ویورلی این اتفاق سال‌ها قبل رخ داده بود. در همین زمان بود که آن‌ها با حیرت اندیشیدند که آیا آن بوی خوش، جذابیت لطیف و مطیع بودن نوزاد بود که موجب شد آن‌ها عاشقش شوند؟ پس این موجود هوارکش، خشن، گستاخ و کثیف چیست که جای او را گرفته است؟ و این‌گونه به آرامی و بدون قصد قبلی، همگی آن‌ها دست از دوست داشتن او کشیدند. آرام آرام.

ویورلی نمی‌دانست که چه اتفاقی در حال وقوع است، اما به خوبی حس می‌کرد که چیزی تغییر کرده. زمانی بانو و تک شاخ‌ها و بادها، همگی با او مهربان بودند. هرچیزی را که طلب می‌کرد، برایش فراهم می‌آوردند و او را ستایش می‌کردند. اما ناگهان همگی شروع کردند به همزمان «نه!» گفتن. «نه تو نمی‌توانی در باغ سنگی دژ نظامی بسازی!» ، «نه تو اجازه نداری بالای درخت سیب، خانه بسازی!»، «نه نباید دیوار را درجه‌بندی کنی!»، «نه تو نباید...!»، «نه نمی‌شود ...!»، «نه نمی‌توانی...!»، «نه اجازه نداری...!»ها را برای هر چیزی که حتا اندکی جالب یا هیجان‌انگیز یا خطرناک بود، می‌شنید.

پس ویورلی همان کاری را انجام داد که هر کودک دیگری در 10 سالگی انجام می‌دهد. او به هر حال کار خودش را می‌کرد.

نه بانو و نه تک شاخ‌ها، کوچک‌ترین اطلاعی در رابطه با چیزی به نام تنبیه کردن نداشتند، زیرا که در طبیعتشان چنین نبود. پس آن‌ها مجدداً شروع به انجام آن چیزی کردند که پیش از ویورلی بدان مشغول بودند. ویشتارت به صدای دریا گوش سپرد. ترتری تنها سخنان بانو را می‌شنید و اینفانتا تنها به صدای رشد طبیعت گوش می‌داد.  و بانو، شروع به کار در باغ کرد. او گلخانه را مرتب نگاه می‌داشت و تنها در مواقعی که مجبور بود با ویورلی صحبت می‌کرد. زمانی که مجبور بود به او «نه!» بگوید.

پس جای تعجبی نبود که در صبح تولد 16 سالگی ویورلی (یا حداقل در سالگرد شانزدهمین سالی که ویورلی را از دریا بیرون کشیده بودند) همگی با صدای مهیب شکستن چیزی از خواب پریدند. وقتی به دنبال منشا صدا به باغ رفتند، ویورلی را با تبری در دست یافتند. او درخت سیب را قطع کرده و توانسته بود با خالی کردن درون آن، چیزی شبیه قایق درست کند.

بانو پرسید: «یک قایق؟» با وجود آن که از قبل می‌دانست که او مشغول چه کاریست؛ توانایی پیشگویی‌اش همچنان به خوبی توانایی بینایی‌اش بود. «تو از کجا قایق ساختن یاد گرفته‌ای؟»

ویورلی با جدیت پاسخ داد: «از همان‌جایی که در رابطه با اقیانوس و جهان آموختم. در کتابخانه‌ی شما.»

بانو گفت: «اما درخت سیب قدیمی‌ترین موجود باغ است.»

«و من هم جدیدترین هستم. آیا شما به من اجازه‌ی ساختن یک قایق از سنگ را دادید؟»

بانو گفت: «ما به هیچ وجه به تو اجازه‌ی ساختن یک قایق را ندادیم.» و سپس رو به تک شاخ‌ها پرسید: «دادیم؟»

ویشتارت پاسخی نداد، چرا که تنها به صدای دریا و امواج مهیبش گوش می‌داد. ترتری هم پاسخی نداد، زیرا منتظر پاسخ خود بانو بود. و اینفانتا به شدت برای مرگ درخت سیب اشک می‌ریخت.

با این حال آن‌ها پسرک را متوقف نکردند، چرا که او تا آن زمان تقریباً نیمی از قایق را ساخته بود و از طرفی آن‌ها حتا نمی‌دانستند که چطور باید این کار را انجام دهند.

ساخت قایق و برپا کردن بادبان به آن شیوه که در کتابخانه‌ی بانو دیده بود، برای ویورلی سه روز طول کشید. و همان شب، بدون بر زبان آوردن حتا یک خداحافظی، با قایق از دیوار گذشت. و هیچ یک از اهالی باغ هیچ ایده‌ای نداشتند که او چطور موفق به این کار شده است و از کاردانی و تدبیر او بی‌خبر بودند.

بانو سوگواری‌اش برای هجرت پسرک را به شیوه‌ی خود و با کاشتن گیاهان جدید و جابه‌جا کردن مداوم آن‌ها تا پاییز انجام داد، به طوری که سرانجام موجب مرگشان بر اثر آن حجم از تغییرات شد. ترتری و اینفانتا از روی دلشکستگی، طوری با سرافکندگی حرکت می‌کردند که گویی قصد دارند با شاخ‌هایشان زمین را شخم بزنند. با گذشت زمان اما به نظر می‌رسید ویشتارت متوجه رفتن پسرک هم نشده است. او حتا با اشتیاق بیشتری در کنار شمالی‌ترین دروازه به صدای دریا گوش می‌سپرد.

و سپس یک روز صبح، تندبادی عظیم از سمت اقیانوس وزید. ویشتارت به موجب این خشم ناگهانی و غیرقابل توصیف رم کرد و شروع به کوبیدن سم و فرو کردن چند باره‌ی شاخ خود در چوب دروازه کرد. سرانجام دروازه بر اثر این حمله‌ی وحشیانه، تندباد و خشم دریای عصبانی در هم شکست.

آب سرتاسر باغ و خانه را در بر گرفت. بانو و تک شاخ‌ها در گرداب بزرگی با کف‌هایی سفید می‌چرخیدند. و زمانی که مجدداً آب هجوم آورد، تنها چیزی که قابل رویت بود، بالاترین قسمت دروازه‌ی جنوبی بود که بیشتر از همه به جهان نزدیک بود. سرانجام وقتی پیشروی آب در باغ به کمترین حد خود رسید، پرنده‌ای دریایی که پشتش سیاه‌رنگ بود، روی دروازه‌ی جنوبی نشست و سرش را با کنجکاوی به سمت نسیم‌های در گذر برگرداند.

البته که این پایان دقیق داستان نیست. اگر این‌گونه بود، شخصاً نمی‌توانستم تحمل کنم. ویشتارت، ترتری و اینفانتا به اولین نهنگ‌های سفید تبدیل شدند، البته آن نهنگ‌های سفید زیبایی که دارای یک شاخ بزرگ و پیچ‌دار هستند.

و بانو مجدداً باغی جدید ساخت. این بار در زیر دریا و با شقایق‌های دریایی درخشانی که به تخته‌های مرجانی می‌چسبیدند و کوه‌های مصنوعی زیبایی را ایجاد می‌کردند. و ویورلی هم به شکل یک گراز دریایی هر روز و دو بار در سه‌شنبه ها به ملاقات آن‌ها می‌آمد؛ درست به صورت یک کار زمانبندی شده. یا حداقل من دوست دارم که این‌طور تصور کنم. و از آن‌جایی که این داستان من است، این‌گونه سازماندهی‌اش می‌کنم. اگر شما پایان مناسب‌تری را برایش تصور می‌کنید، باید خودتان زحمت بازگویی‌اش را بکشید.