ما کاشفان

  • زمان : ۱۳۸۷/۹/۶ ه‍.ش.،‏ ۲۳:۳۳
  • نمایش : ۲٬۰۹۴ دفعه
  • موضوع : برگردان

پارک‌هرست [1] نفس زنان گفت: «خدای من!» و در حالي كه صورتش از فرط هيجان گزگز می‌كرد ادامه داد:« بچه‌ها يالا بياييد نگاه كنيد!» و آن‌ها دور صفحه نمايش جمع شدند.
بارتون [2] كه قلبش به طرز غريبی می‌تپید گفت: «خودش است. آن‌جا. واقعاً كه زیباست»
لئون [3] هم تایید كرد: «خیلی خیلی زیباست.» و لرزان ادامه داد:« بگو... هی می‌توانم نیویورك را تشخیص بدهم»
«تو غلط كردی.»
«باور كن می توانم! آن خاستری. نزدیك آب.»
«آن حتا ایالات متحده هم نیست. ما داریم واژگون به آن نگاه می كنیم. آن تایلند است.»
سفینه از میان جو عبور كرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید كرد. آن پایین، كره‌ی آبی و سبز برجسته‌تر می‌شد. ابرها آن را در بر گرفته بودند و قاره‌ها و اقیانوس‌ها را از نظر پنهان می‌کردند.
مریودر [4] گفت:«هیچ وقت فكر نمی‌كردم دوباره ببینمش. واقعاً فكر می‌كردم در جهنم آن بالا گیر افتادیم.» چهره‌اش در هم شد.
«مریخ. آن خرابه‌ی قرمز لعنتی . خورشید، مگس‌ها و ویرانه‌ها.»
كاپیتان استون [5]گفت:«بارتون می‌داند چه طور موتور جت را تعمیر كند. می توانی از او تشكر كنی»

پارک‌هرست نعره زد: «می‌دانی اولین كاری كه بعد از برگشتن می‌خواهم انجام دهم چیست؟»
«چی؟»
«می خواهم به جزیره‌ی كانی [6]بروم.»
«چرا؟»
«مردم. می‌خواهم دوباره مردم را ببینم. خیلی‌هاشان. خنگ، عرق كرده، پرسر و صدا. بستنی و آب. اقیانوس. بطری‌های آبجو، شیر پاكتی(منظور پاكتي بوده اگر اشتباه نكنم)، دستمال سفره‌»
و ویچی [7]كه چشمانش می‌درخشید گفت: «و دخترها. شش ماه مدت زیادیست. من هم با شما می‌آیم. لب ساحل می‌نشینیم و دخترها را نگاه می‌كنیم.»

بارتون: «برایم جالب است ببینم الان چه جور لباس شناهایی می‌پوشند»
پارک‌هرست با صدای بلند گفت: «شاید هم اصلاً چیزی نپوشند!.»
مریودر فریاد كشید: «هی! من می‌خواهم بروم و دوباره همسرم را ببینم.» ناگهان مبهوت شد و صدایش به نجوایی فروكش كرد: «همسرم»
استون كه تا بناگوش می‌خندید گفت: «من هم زن دارم. البته مدت زیادی است كه ازدواج كردم.»
و آن گاه به پت [8]و جین [9] فكر كرد. بغض راه گلویش را تنگ كرد: «مطمئنم تا الان بزرگ شده‌اند»
«بزرگ شده‌اند؟»
استون با حالتی خشن جواب داد: «بچه‌هایم را می‌گویم.»
آن‌ها به یكدیگر خیره شدند. شش مرد، با لباس‌های كهنه و پاره پاره، با ریش بلند و چشمانی براق و مضطرب.
***
ویچی زیر لب گفت: «‌چه قدر مانده؟»
استون در جواب گفت:«یك ساعت. یك ساعت دیگر ما آن پایین خواهیم بود.»

سفینه با چیزی برخورد كرد و به شدت لرزید، به طوری كه آن‌ها با صورت پخش زمین شدند. سفینه بالا و پایین می،رفت و می‌لرزید. موتورهای جت صداهایی ناگوار تولید می‌كردند و خاك و صخره را می‌دریدند. بالاخره در حالی كه دماغه‌اش در سراشیبی فرو رفته بود، متوقف شد.
سكوت.
پارک‌هرست لرزان روی پاهایش ایستاد. نرده‌ی ایمنی را چسبید. خون از خراش بالای چشمش به روی صورتش سرازیر شده بود. در همین حال گفت: «رسیدیم پایین.»
بارتون جنبید. ناله‌ای كرد و به زحمت روی زانو بلند شد. پارک‌هرست به كمكش رفت.
«ممنون. یعنی می‌شود كه ما ...»
«ما پایین هستیم. ما برگشتیم.»

موتورها خاموش شده بودند، غرش‌ها آرام گرفته بود... تنها صدای ضعیف چكیدن مایعی از دیوار به روی زمین به گوش می‌رسید.
سفینه به كلی متلاشی شده بود. بدنه از سه ناحيه شكاف برداشته بود. به داخل تاب برداشته، خم شده و درهم پیچیده بود، كاغذ‌ها و وسایل تخریب شده همه جا پخش و پلا شده بودند.
ویچی و استون به آرامی برخاستند. استون بازویش را می‌مالید و زمزمه كرد: «همه چیز رو به راه است؟»
لئون گفت: «دستم را بگیر. این قوزك كوفتی من پیچ خورده یا بلایی سرش آمده است.»
او را بلند كردند. مریودر بیهوش بود. او را به هوش آوردند و کمک کردند روی پاهایش بایستد.
پارک‌هرست مدام تكرار می كرد: «ما رسیدیم پایین» و انگار كه خودش هم باور نمی‌كرد ادامه داد: «این زمین است. مابرگشتیم. آن هم زنده!»

لئون گفت: «امیدوارم نمونه‌ها سالم مانده باشند.»
ویچی با هیجان فریاد زد: «گور بابای نمونه‌ها». و دیوانه‌وار مشغول ور رفتن با ضامن‌ها شد تا قفل سنگین دریچه را باز كند، در همین حال گفت: «بیایید برویم بیرون دوری بزنیم.»
بارتون از كاپیتان استون پرسید: «ما الان كجا هستیم؟»
«جنوب سان فرانسیسكو. در شبه جزیره.»
«سان فرانسیسكو!؟هی. پس می‌توانیم سوار تراموا بشویم.»
پارک‌هرست كه در باز كردن دریچه به ویچی كمك می‌كرد، گفت: «سان فرانسیسكو... من یك زمانی از فریسكو [10]گذشته‌ام. آن‌ها یك پارك بزرگ ساختند. پارك دوازه‌ی طلایی [11]. می‌توانیم به شادی خانه برویم.»

دریچه باز شد. صحبت‌ها ناگهان متوقف شد. نور خورشید داغ بود و مردان پلك زنان به بیرون چشم دوختند.
دشتی سبز تا فواصلی دور از آن‌ها پهنه گسترده بود. تپه‌ها در دور دست قد علم كرده بودند. صاف و راست در هوای زلال و نقره فام. در طول بزرگ‌راه، چند خودرو تردد می‌كردند. همچون لكه‌های كوچكی بودند كه خورشید بر آن‌ها می‌تابید. دکل‌های تلفن دیده می‌شدند.
استون با دقت گوش داد و پرسید: «این صدای چیست؟»
«قطار»

داشت از راهی دوردست می‌آمد. دود سیاهی از دودكش آن بلند می‌شد، نسیمِ ملایمی به روی دشت وزیدن گرفت و چمنزار را به جنبش واداشت. در طرف راست شهری قرار داشت. خانه‌ها و درختان و چادری بزرگ برای اجرای تئاتر. یك پمپ بنزین معمولی. نردهای كنار خیابان و یك متل.
لئون پرسید: « فكر می‌كنید كسی ما را دید؟ قاعدتاً كه باید این طور باشد.»
پارک‌هرست گفت: «به طور قطع صدایمان را كه شنیده‌اند. ما هنگام برخورد مثل صور اسرافیل صدا كردیم.»
ویچی به روی دشت قدم گذاشت. ناگهان به شدت سکندری خورد، دستانش را دراز كرد و گفت: «من دارم می‌افتم!»
استون كه می‌خندید، پایین پرید و گفت: «به آن عادت می كنی. ما مدت زیادی در فضا بودیم. یالا بیایید قدم بزنیم.»
.


پارک‌هرست گفت: «به سمت شهر برویم.» و در كنار استون پایین آمد. «شاید به‌ ما غذای مجانی یا یك شامپاین زهرماری بدهند.» سینه اش را جلو داد و گفت: «قهرمانان بازگشته. در ورودی شهر. یك رژه‌ی تشریفاتی. گروه كر نظامی. ماشین‌های رژه و به دنبالش بانوان.»
لئون غرید:« بانوان! تو واقعاً مشكل داری»
«قطعاً همین طور است... بجنبید.»
پارک‌هرست بر روی دشت قدم برداشت و بقیه هم دنبالش به راه افتادند.
استون به لئون گفت: « آن‌جا را نگاه كن. كسی دارد ما را نگاه می‌كند»
بارتون گفت: «بچه. یك مشت بچه» و خنده‌ای از هیجان سر داد و ادامه داد: «بیایید بریم سلام كنیم.»
به سمت كودكان به راه افتادند، به سختی راهشان را از میان علف‌های نم دار و خاك حاصلخیز و گلی پی گرفتند.
لئون گفت: «الان باید بهار باشد. هوا بوی بهار می‌دهد» و نفسی عمیق كشید «و همین طور بوی علف زار»
استون تخمین زد: «امروز نهم آوریل است»
با عجله به سمت بچه‌ها رفتند و بچه‌ها همان طور ساكت و بی‌حركت به آن‌ها خیره شده بودند.
پارک‌هرست فریاد زد: «هی بچه‌ها! ما بر گشتیم»
بارتون هم با صدای بلند گفت: «اسم این شهر چیست؟»
و كودكان با چشمانی گشاد و هاج و واج به آن‌ها نگاه می كردند.
لئون غرولند كرد: «قضیه چیست؟»
استون گفت: «ریش‌هایمان. به نظر خیلی كریه می‌آییم.» و دستی به ریشش كشید و ادامه داد: «نترسید! ما از مریخ برگشتیم. موشک دو سال پیش پرتاب شد. یادتان می‌آید؟ اكتبر سال پیش.»

كودكان با صورت‌های سفید مثل گچ همان طور آن‌ها را نظاره می‌کردند. ناگهان برگشتند و پا به فرار گذاشتند و دیوانه‌وار به سمت شهر دویدند.

و شش مرد گریختن آنان را تماشا كردند.
پارک‌هرست كه گیج شده بود: «این‌جا چه خبر است؟»
استون به سختی گفت: «مشكل سر ریش‌های بلندمان است.»
بارتون گفت: «نه. یك چیزی این‌جا اشتباه است.» بدنش لرزید «یك جای كار شدیداً می‌لنگد»
لئون پرخاشگرانه گفت: «نفوس بد نزن! ریش‌های بلند ما» و تكه‌ای از لباسش را وحشیانه پاره كرد و گفت: «ما كثیف هستیم. ولگردهای كَل كثیف. زود باشید.» و به دنبال كودكان به راه افتاد. «بیایید برویم. حتماً سوار ماشین مخصوصی این دور و اطراف شدند. ما آن‌ها را خواهیم دید.»
استون و بارتون به هم نگاهی انداختند و به آرامی به دنبال لئون حركت كردند. بقیه هم پشت سرشان.
آرام و پریشان، شش مرد با ریشِ بلند، از میان دشت به سوی شهر رفتند.

جوانكی با دوچرخه سریع از نزدیك آن‌ها رد شد. چند كارگر راه آهن كه مشغول تعمیر ریل‌ها بودند، ابزارشان را رها كردند و فریاد کشان پا به فرار گذاشتند.
شش مرد، بی‌حرکت و كرخت، رفتن آن‌ها را نگاه كردند.

پارک‌هرست غرغر كرد: «این چیست؟»
از راه آهن عبور كردند. شهر در آن سو قرار داشت. آن‌ها به بیشه‌ی وسیعی از درختان اكالیپتوس وارد شدند.
لئون با صدای بلند تابلویی را خواند: «برلین گیم [12]». به شهر نگاه كردند. هتل‌ها و كافه‌ها. اتومبیل‌های پارك شده، پمپ‌های بنزین و فروشگاه‌های 10 سنتی [13]. یك شهر كوچك محلی بود. مشتری‌ها در پیاده‌روها و خودروها در خیابان، به آرامی حركت می‌كردند.
آن‌ها بیشه را پشت سر گذاشتند. آن سوی خیابان، یك کارگر پمپ بنزین سرش را بالا آورد ... و خشكش زد. پس از چند لحظه شلنگ پمپ را انداخت و در حالی كه با صدای بلند اخطار می‌داد، به سمت خیابان اصلی گریخت.

خودروها متوقف شدند. رانندگان بیرون پریدند و پا به فرار گذاشتند. مرد و زن از فروشگاه‌ها بیرون آمدند و به سرعت متفرق شدند. هراسان و با عجله به هر سو می‌دویدند.
در یك لحظه، خیابان، بیابان بدون سكنه بود.
استون گیچ و متحیر پیش رفت: «خدای بزرگ! چی...؟» او قدم به خیابان اصلی گذاشته بود و هیچ‌كس در دیدرس او نبود.
شش مرد در امتدادِ خیابان اصلی به راه افتادند. آرام، ساكت و متعجب. هیچ جنبشی نبود. همه گریخته بودند. صدای یک آژیر بلند شد، . پایین خیابان، یك ماشین به سرعت دنده عقب گرفت و ناپدید شد.
در پنجره‌ی طبقه‌ی بالای یك ساختمان، بارتون صورتی رنگ پریده و ترسان دید. سپس شبح ناپدید شد.
ویچی زمزمه كرد: «من كه نمی فهمم.»
مریودر پرسید: «این‌ها دیوانه شدند؟»
استون چیزی نگفت. ذهنش خالی بود. بی حس و خسته بود. روی جدول نشست و استراحت كرد. نفسی تازه كرد و بقیه دورش جمع شدند.
لئون به یك نشان ایست تكیه داد و لب‌هایش را از درد به هم فشرد: « قوزك پایم وحشتناك درد می‌كند.»
بارتون گفت: «كاپیتان این‌ها چه‌شان شده است؟»
استون گفت: «نمی‌دانم»
به دنبال پاكت سیگار، درون جیبِ ژنده‌اش را جستجو کرد. آن سوی خیابان یك كافه‌ی خالی قرار داشت. مردم از آن بیرون رفته بودند. غذا هنوز روی پیشخوان قرار داشت. همبرگری روی ماهی تابه جلز و ولز می كرد. قهوه در ظرفی شیشه‌ای روی اجاق می‌جوشید.
روی پیاده‌رو کالاهایی افتاده بود که از کیفِ خریداران وحشت‌زده بیرون ریخته بود. موتورِ یک ماشینِ که به حال خود رها شده بود، برای خودش سر و صدا می‌کرد.

لئون گفت:«خب؟ چه كار كنیم؟»
«نمی‌دانم.»
«ما حتا نمی‌توانیم...»
«نمی‌دانم.» استون برخاست و به سمت ورودی كافه حركت كرد. آن‌ها تماشایش كردند كه ‌رفت و پشت پیشخوان نشست .
ویچی پرسید: «چه كار می‌كند؟»
پارك‌هرست گفت: «نمی‌دانم» و در همین حین به دنبال استون به داخل كافه رفت: «داری چه كار می‌كنی؟»
«منتظرم تا از من پذیرایی شود.»
پارک‌هرست بی‌قرار شانه‌ی استون را كشید: «بی‌خیال. كاپیتان هیچ كس این‌جا نیست. همه رفتند.»
استون هیچ چیزی نگفت. پشت پیشخوان نشست. نگاهش بی‌روح بود، با بردباری منتظر پذیرایی شد.
پارک‌هرست برگشت و بیرون رفت و پرسید: «معلوم نیست این‌جا چه گندی زده شده. این‌ها چه‌شان است؟»

سگی با سر و صدا پیدا شد و در حالی كه با بد گمانی پارس می‌كرد از آن‌ها عبور كرد و در یک خیابان فرعی به راه خود ادامه داد.
بارتون گفت: «قیافه‌هایشان را ببینید!» و به یك ساختمان نگاهی انداخت و ادامه داد: «دارند تماشایمان می‌كنند. آن بالا. دارند قایم می‌شوند. چرا؟ چرا خودشان را از ما مخفی می‌كنند؟»
ناگهان مریودر خشكش زد: «یك چیزی دارد می‌آید.» و بقیه با اشتیاق برگشتند. در انتهای خیابان دو خودرو‌ی مشکی به درون خیابان پیچیدند و به سمت آنان آمدند. لئون كه به دیوار یك ساختمان تكیه می‌داد زیر لب گفت:«خدا را شكر. بالاخره آمدند.»
دو خودرو کنار جدول متوقف شدند. درها بازشد و افراد از درونش بیرون ریختند و به آرامی آن‌ها را محاصره كردند. خوش لباس و مرتب بودند، با كلاه و كراوات و كت‌های بلند خاكستری. یکی‌شان گفت: « اسم من اسكانلان [14]است. از اف بی آی» مردی مسن‌ بود با صدایی سرد و آهنین . پنج مرد را وارسی كرد و ادامه داد:«آن یكی كجاست؟»
بارتون در حالی كه به درون كافه اشاره می كرد گفت: «كاپیتان استون؟ آن تو است.»
«بیارش بیرون.»
بارتون به داخل كافه رفت.
«کاپیتان آن‌ها آن بیرون هستند. بجنب بیا بیرون.»
استون با او به لبه‌ی پیاده رو آمد و با دودلی پرسید: «این‌ها كی هستند بارتون؟»
اسكانلان سری تكان داد «شش نفر» و به سمت افرادش رفت: «خیلی خوب. همه‌اش همین‌ها هستند.» مامورین اف بی آی حركت كردند و آن‌ها را به طرفِ دیوار آجری كافه عقب راندند.
بارتون در حالی كه سرش می‌چرخید فریاد كشید: «صبر كنید!چه...چه خبر است؟»
پارک‌هرست با لحنی معترض گفت: «این چیست؟ به خاطر خدا به بگویید این جا چه خبر است؟» اشک روی صورتش جاری بود و از گونه‌هایش فرو می‌ریخت.


مامورین اف بی آی اسلحه به همراه داشتند. آن‌ها را بیرون آوردند. ویچی عقب پرید و دستانش را بالا برد: «شما را به خدا به ما بگویید ما چه كار كردیم؟ این‌جا چه خبر است؟»
ناگهان امیدی كم‌سو در دل لئون روشن شد: «آن‌ها نمی‌دانند ما كی هستیم. فكر می‌كنند ما كمونیست هستیم.» و رو به اسكانلان گفت: «ما هیأت اعزامی به مریخ هستیم. اسم من لئون است. یادتان آمد؟ اكتبر سال پیش. ما برگشتیه‌ایم. ما از مریخ برگشتیم.»
صدایش خاموش شد. سلاح‌ها بالا می آمدند. لوله و شلنگ و مخازن.
مریودر غرید: «ما برگشتیم. ما بازگشت كنندگان هیأت اعزامی به مریخ هستیم.»
اسكانلان با صورتی بی‌تفاوت و صدایی سرد گفت: «خیلی خوب است. فقط مشكل این‌جاست كه سفینه وقتی به مریخ رسید، منفجر شد و از هم پاشید. هیچ‌كدام از خدمه جان سالم به در نبردند. ما می‌دانیم چون یك تیم رباتی پاکسازی فرستادیم و اجساد هر شش نفر را بر گرداندیم.»
مامورین اف بی آی آتش كردند. شعله‌های ناپالم به روی شش پیكر ریش بلند گشوده شد. آن‌ها نخست عقب كشیدند و سپس شعله‌ها آنان را در بر گرفت. مامورین اف بی آی مشتعل شدن پیکرها را دیدند و سپس دیدشان سد شد. آن‌ها دیگر جان كندن آن شش پیکر را ندیدند اما می‌توانستند صدایشان را بشنوند. چیزی نبود که از شنیدنش لذت ببرند، اما صبر كردند، منتظر ماندند و تماشا كردند.
***
اسكانلان با پا ضربه‌ای به تكه‌های سوخته زد و گفت: «زیاد نمی‌شود مطمئن بود. ظاهراً فقط پنج بدن این‌جاست... ولی من ندیدم هیچ كدامشان فرار كند. فرصتش را نداشتند.» زیر فشارِ پایش تكه‌ای از خاکستر متلاشی و به ذراتی تجزیه شد كه همچنان می‌جوشید و بخار می‌کرد.
همراهش، ویلكس [15]به پایین خیره شد. بار اولش بود، هنوز نمی‌توانست كامل باور كند كه ناپالم چه می‌كند. ویلكس زیرلب گفت: « من... من شاید بهتر باشد برگردم به ماشین.» و از اسكانلان دور شد.
اسكانلان گفت: «قابل قبول نیست.» و در همین حال صورت مرد جوان را دید:«آه بله. تو برو و در ماشین بشین»
مردم كم كم داشتند وارد پیاده رو می‌شدند و با اضطراب از پنجره‌ها و راهرو‌ها نگاه می‌كردند. پسری با اشتیاق جیغ كشید: « آن‌ها را گرفتند. آن‌ها جاسوس‌های فضایی را گرفتند.»

عكاس عكس می گرفت. مردم كنجكاو از هر سو ظاهر می‌شدند. صورت‌هایشان رنگ پریده و چشمانشان از حدقه در آمده بود و هاج و واج با دهان باز به توده‌ی زغال شده و نامعلوم بقایای اجساد خیره شده بودند.
ویلكس كه دستانش می‌لرزید درون ماشین خزید و در را پشت سرش بست. رادیو ویز ویز می‌كرد. آن را خاموش كرد. نه می‌خواست چیزی بشنود نه چیزی بگوید.
در راهروی كافه، چند مرد از سازمان با كت‌های خاكستری باقیمانده بودند و با اسكانلان صحبت می‌كردند. در همین حین هم چند نفرشان دور و اطراف كافه و خیابان رفت و آمد می‌كردند. ویلكس رفتنشان را تماشا كرد. با خود فكر كرد چه كابوسی.
اسكانلان به او ملحق شد. به ماشین تكیه كرد و سرش را به داخل برد: «بهتری؟»
«بد نیستم. این چه بود؟ بیست و دومین دفعه؟»
«بیست و یكمین. هرچند ماه یك بار... همان اسم‌ها، همان آدم‌ها. به تو نمی‌گویم كه به آن عادت می‌كنی. ولی حداقل آن‌قدر شوكه‌ات نمی‌كند.»
«من هیچ تفاوتی بین آن‌ها و خودمان نمی‌بینم. مثل این بود كه شش تا بنی بشر را زنده بسوزانیم.»
اسكانلان گفت:«نه». در ماشین را باز كرد و پشت ویلكس روی صندلیِ عقب نشست.
«آن‌ها فقط شبیه شش انسان بودند. فقط همین. آن‌ها می‌خواهند كه این طور باشند. قصدشان همین است. می‌دانی بارتون، استون، لئون و ...»
«می‌دانم. كسی یا چیزی آن بیرون است كه قبل از این كه ما برسیم آن‌جا سقوط سفینه و مرگشان را دیده و بررسی كرده. به اندازه كافی نصیبش شده تا ادامه دهد. به اندازه‌ای كه به آن‌ها آن چیزی را نیاز دارند بدهد،ولی ...» قیافه‌ای به خود گرفت: «ما نمی‌توانیم هیچ كار دیگری برای آن‌ها بكنیم؟»
اسکانلان گفت: «ما به اندازه‌ی كافی درباره‌‌اش نمی‌دانیم. فقط ... این بدل‌ها را بارها و بارها می‌فرستد. سعی می‌كند خودش را پشت آن‌ها پنهان كند و از ما رد شود.»
صورتش سخت و ناامید شد:
«آیا آن‌ها دیوانه‌اند؟ شاید آن قدر متفاوت هستند كه امكان ارتباط بین ما و آن‌ها وجود ندارد. واقعا آن‌ها فكر می‌كنند اسم همه‌ی ما لئون، مریودر، پارک‌هرست و استون است؟ این قسمتی است كه شخصاً من را ناامید می كند... شاید هم این در واقع شانسی باشد که ما آوردیم. این واقعیت كه آن‌ها نمی‌فهمند ما منحصر به فردیم. تصور كن چقدر بد می‌شود، اگر یك موقعی یك چیزی شبیه ... هاگ یا تخم جعل كنند. چیزی بی‌شباهت به آن شش بیچاره‌ای كه روی مریخ مردند. چیزی كه ما نفهمیم تقلبی است.»
«آن‌ها باید یك مدل داشته باشند.»
یكی از مامورین سازمان به اسكانلان اشاره كرد و او هم از ماشین بیرون پرید و پس از یك لحظه پیش ویلكس برگشت.

«می‌گویند فقط پنج جسد وجود دارد. یكی در رفته است و آن‌ها فكر می‌كنند او را دیدند. او لنگ می‌زده و تند حركت نمی‌كرده. بقیه ما به دنبالش می‌رویم. تو این‌جا بمان و چشمانت را باز نگهدار.»
او به همراه یكی از مامورین سازمان با گام‌های بلند قدم به خیابان گذاشت.
ویلكس سیگاری روشن كرد و سرش را به روی بازوانش گذاشت و كمی استراحت كرد. جعل كردن ... همه ترسیده بودند اما ... آیا واقعاً كسی تلاش كرده بود تا ارتباطی برفرار كند؟
دو پلیس از راه رسیدند و مردم را از مسیر دور می كردند. سومین دُج سیاه كه مردان سازمان را منتقل می‌كرد به سمت پیاده حركت كرد و ایستاد. مامورین بیرون آمدند. یكی از مامورین سازمان كه ویلكس او را نمی‌شناخت به سوی او حركت كرد.
«تو بی‌سیمت را روشن نمی‌گذاری؟»
ویلكس پرخاشگرانه گفت:«نه»
«اگر یكی را دیدی می‌دانی چه جوری او را بكشی؟»
«بله.»
مامور رفت تا به تیمش بپیوندد.

ویلكس از خود پرسید اگر این ماجرا دست من بود چه كار می‌كردم؟ سعی می‌كردم بفهمم چه می‌خواهند؟ هر چیزی كه تا این اندازه شبیه انسان است و مثل آدمیزاد رفتار می‌كند، قاعدتاً مثل آدم هم احساس می‌كند و اگر آ‌ن‌ها، صرف نظر از هر چه كه هستند، مثل انسان احساس و رفتار كنند، امكانش نیست كه بالاخره یک زمانی به انسان تبدیل شوند؟
از گوشه‌ی جمعیت، یك پیکر منحصر به فرد خودش را جدا و به طرف او حرکت کرد.. با تردید اندكی مكث كرد. سرش را تكان داد. لنگید و خود را نگهداشت و سپس مثل مردم اطرافش ایستاد. ویلكس او را تشخیص داد چون طی ماه‌ها، آموزش دیده بود. لباس‌های متفاوتی به تن داشت. شلوار كردی به پا داشت و یك پیراهن كه دكمه‌هایش را اشتباه بسته بود و یكی از پاهایش برهنه بود. مشخصاً او حواسش به کفش نبود و یا ... لحظه‌ای اندیشید، شاید او خیلی مجروح و گیج بود.
به محض آن كه به سوی او آمد، ویلكس هفت تیرش را بالا آورد و شكمش را هدف گرفت. به آن‌ها آموزش داده شده بود تا به آن‌جا شلیك كنند و او در تمرین‌ها بارها و بارها به آدمك‌ها شلیك كرده بود. دقیقاً یه قسمت میانی بدن... و آن قدر شلیك می‌كرد تا مثل یك حشره دونیم شود.
وقتی دید ویلکس آماده‌ی شلیك می‌شود، حالتی آكنده از رنج و حیرت بر صورتش ظاهر شد. مكث كرد و به او نگاه كرد. هیچ حركتی برای فرار از خود نشان نداد. این‌جا بود كه ویلكس دریافت كه او به شدت سوخته و به هرحال شاید اصلاً زنده نمی‌ماند.
«من مجبورم.»
مرد، به او خیره شد و سپس دهانش را باز كرد تا چیزی بگوید.
او شلیك كرد.
قبل از این كه بتواند صحبت كند، مرده بود. وقتی گلوله اصابت کرد و مرد کنار ماشین افتاد، ویلکس از ماشین خارج شد.
همین طور كه بالای سرش ایستاده بود و به او خیره شده بود فكر كرد من اشتباه كردم. من به او شلیك كردم چون ترسیده بودم. ولی مجبور بودم. حتا اگر هم كارم اشتباه بود، او آمده بود تا بین ما نفوذ كند، خودش را به شكلی در آورد كه ما او را نشناسیم. این چیزی است كه به ما گفته شده است. ما مجبوریم باور كنیم که آن‌‌ها علیه ما توطئه می كنند. انسان نیستند و هرگز هم بیش از این نخواهند بود.
فكر كرد خدا را شكر. بالاخره تمام شد.
و سریع به یاد آورد كه این طور نیست...

یک روز گرم تابستانی بود. در اواخر جولای.
سفینه با غرشی بلند درون زمین زراعتی فرو رفت. یک حصار را درید، بعد یک آلونک و در آخر داخلِ یك آبگذر متوقف شد.
سكوت.
پارک‌هرست لرزان به پا خاست. نرده‌های ایمنی را گرفت. شانه‌اش آسیب دیده بود. سرش را تكان داد. گیج شده بود.
گفت: «ما رسیدیم پایین» و در حالی كه صدایش با اشتیاق بلند می‌شد دوباره تكرار كرد: «ما پایین هستیم.»
كاپیتان استون نفس زنان گفت: «كمكم كن بلند شوم» و بارتون دستش را برای كمك دراز كرد.
لئون نشست و ردِ خون را از روی گردنش را پاك كرد. فضای داخلی سفینه متلاشی شده بود. بیشتر تجهیزات تخریب شده و در اطراف پخش شده بودند.
ویچی راهش را به طرف دریچه باز كرد. با انگشتانی لرزان، مشغول بازكردن قفل‌های سنگین شد.


بارتون گفت: «خب دیگر. ما برگشتیم»
مریودر زیر لب گفت: «من كه باورم نمی‌شود» دریچه باز شد و آن‌ها به سرعت دریچه را كنار زدند. «این ممكن نیست. زمین خوب و كهن خودمان!»
لئون گفت: «گوش كنید.» و پایین رفت تا به زمین رسید: «یك نفر دوربین را بیاورد.»
بارتون با خنده پاسخ داد: «این دیگر خیلی مسخره است.»
استون فریاد زد: «بگیرش»
مریودر گفت: «بله بگیرش. درست همان‌طور که برای برگشتمان نقشه کشیده بودیم. یك ركورد تاریخی برای كتاب‌های درسی مدرسه.»
ویچی میانِ خرت و پرت‌ها جستجو کرد.
«انگار داغان شده.»
و دوربین آسیب دیده را نگهداشت. پارک‌هرست كه به زحمت نفس می كشید و پشت سر لئون بیرون می‌آمد گفت: « شاید یك جوری كار كند، اما چه جوری می‌خواهد از هر شش‌تایمان عكس بگیرد؟ یكی باید شاتر را فشار دهد.»
استون گفت: «من زمانش را تنظیم می‌كنم.» دوربین را گرفت و تنظیم كرد و ادامه داد: «همه به خط شوید.» دكمه را فشار داد و به بقیه ملحق شد.
شش مرد ریش بلند، با لباس های پاره پاره مقابل سفینه‌ی تخریب شده‌شان ایستاد بودند که دوربین صدایی كرد. آن‌ها با ترس و در سکوتی ناگهانی به شهر كوچك سر سبز خیره شدند. به چشمان درخشان یكدیگر نگاهی انداختند.
و كاپیتان استون نعره زد:«ما برگشتیم! ما برگشتیم!»

--------------------------------------


پانویس:

[1] - Parkhurs
[2] - Barton
[3] - Leon
[4] - Merriweather
[5] -Captain Stone
[6] -Coney Island
[7] - Vecchi
[8] -Pat
[9] - Jean
[10] - Frisco صورت اختصاریِ سان‌فرانسیسکو
[11] - The Golden Gate Park
[12] - Berlingame
[13] - Dime stores
[14] - Scanlan
[15] - Wilks

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی