سخن ماه

مثل خیلی‌های دیگر، ری بردبری من را هم اولین بار با «مرد مصور» متعجب کرد. شگفتی بود پشت شگفتی پشت شگفتی. کتاب جادو بود. دنیای جوان و شناخت تازه‌ام را شکافت و گسترش داد و زوایای عجیبی را به من نشان داد که قبلاً هیچ جا ندیده بودم. بعداً ترجمه‌ی قدیمی «۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت» را هم توی یک دست دوم فروشی پیدا کردم و دیدم آقای بردبری هنوز هم شگفتی‌های بسیار دارد...

۱۶ خرداد ۱۳۹۱، ۵ ژوئن ۲۰۱۲، ری بردبری درگذشت. آقای نویسنده‌ای که با اسباب‌بازی قهر نکرده بود. شاعر علمی‌تخیلی. مرد رؤیاها. هومر مریخ... و دیگر کسی نیست که بتواند بگوید: «بال‌هایت را وقت سقوط بساز!»

نوشتن از بردبری برای خودمان کار سخت‌تری است. برای بقیه، بردبری نویسنده‌ای است که در دنیا شهرتی داشته و فلان و بهمان را نوشته و تروفو هم کتابش را فیلم کرده و با هیوستون هم همکاری داشته و از این قبیل جزییات ویکی‌پدیایی. برای ما، بردبری، «یک نویسنده» نیست. بردبری نویسنده‌ی ژانر است.

تا وقتی شگفت‌زار شماره ۱۹ در بیاید، دیگر همه نوشته‌اند که بردبری کجا به دنیا آمد و از کجا الهام گرفت و که به او کمک کرد و با که همکاری کرد و که از روی کارهایش فیلم ساخت و کدام کتاب‌هایش در ایران منتشر شده‌اند و الخ. احتمالاً تا آن موقع برخی هم وارث و صاحب و معرفش در ایران شده باشد. ولی کسی به تأثیر این مرد بزرگ در ادبیات گمانه‌زن و جریان‌هایی که ساخته اشاره نخواهد کرد. کسی به روشن‌بینی‌اش اشاره نمی‌کند. احتمالاً بعضی که مطلع‌ترند به برخی از کلیشه‌های پراستفاده‌اش اشاره کنند و موضع‌گیری سیاسی ناشی از تربیتش را پیراهن عثمان کنند. تا الان که این چند سطر نوشته می‌شود، یک به اصطلاح خبرگزاری هم که فرق طنز و گزارش را نمی‌فهمد، پست یک وبلاگ را ترجمه کرده و جای خبر USA Today   قالب کرده...

چیزی که بردبری به ما داد و چیزی که همیشه سنگش را به سینه می‌زد، درست دیدن دنیا و شناختن به موقع چیزهایی بود که واقعاً اهمیت دارند. نقل‌قول‌های موجود بردبری در فارسی همین را به ما می‌گویند:

«هرگز نباید بر فاصله‌ای بیافزایید که شما را از کودکی‌تان جدا می‌کند. یعنی چه که همه مدام می‌گویند: "بزرگ شو! بزرگ شو!" یعنی باید اصل زندگی را کنار بگذاریم؟ من تا به امروز به اسباب‌بازی‌فروشی‌ها سر می‌زنم، در واقع داستان‌هایم برای من حکم اسباب‌بازی را دارند.»

یا

«یادم می‌آید در نوزده سالگی خودم را وادار می‌کردم به میهمانی‌های رقص بروم، ولی بسیار کسل می‌شدم. شبی با احتیاط از سالن بیرون آمدم و به اتاق دیگری رفتم. در آن‌جا ماشین تحریری بود و من پشت میز نشستم و داستانی را ماشین کردم، در حالی که دیگران خوش‌گذرانی می‌کردند. این است آن چه می‌خواهم بگویم! نباید اجازه بدهیم که دیگران ما را از مسیر منحرف کنند. بسیاری از چیزها می‌توانند ما را از مسیر زندگی خارج کنند. زن‌ها، جنون، مواد مخدر، سرعت و غیره. مهم‌ترین کار این است که اوقات خود را صرف آن کنیم که خودمان بشویم!»

و همین.

 

مهدی بنواری