خمر خوردن با اژدها

صدای شیپور که نیمه‌شب را اعلام کرد، شعله‌های آتش زرد رنگ میانه میدان به رنگ سبز درآمدند. زمزمه‌ی مداوم مردم بی‌خوابِ گرد آمده در میدان شدت گرفت. چند نفری فریادی از نومیدی سر دادند. در گوشه و کنار صدای هق‌هق گریه هم به گوش می‌رسید. یک شبانه‌روز بیشتر از فرصت سه روزه باقی نمانده بود و آتش میدان، هنوز مجرم را نیافته بود. یک شبانه‌روز دیگر، و زندگی مردمی که یک عمر به شادی و آسایش همیشگیشان خو گرفته بودند، به پایان می‌رسید.

جنب و جوش به نگهبانان صلح همیشگی شهر فیروزه هم سرایت کرد. مردان زره‌پوش با سرعت هر چه بیشتر صف به ظاهر بی‌انتهای افراد داوری نشده را به میان شعله‌ها هدایت کردند. همه از مرد، زن و کودک با گام‌های لرزان پا به میان آتش می‌گذاشتند و دقیقه‌ای منتظر آغاز سوزش شعله‌های گناه می‌شدند و پس از آن که انتظارشان بی‌پاسخ می‌ماند، با سرعت شعله‌ها را پشت سر می‌گذاشتند تا نوبت به نفر بعدی و داوری بعدی برسد. هر کس از آتش می‌گذشت، نفسی به آسودگی می‌کشید و در همان حال به دلواپسی دیگر مردمان افزوده می‌شد.

در میان همه‌ی دل‌نگرانی‌ها، گریه‌ها و فریاد‌ها، زمزمه‌ای هم میان مردم رد و بدل می‌شد. رهام، رهام گوهری، نه در میان صف آزمودگان بود و نه در صف آن‌ها که در انتظار داوری بودند. و نبودن یک نفر، می‌توانست به نابودی همه بینجامد.

سیاهی جای خود را به سپیده داد. زردی آفتاب پس از آن به روی شهر خزید. ساعت‌ پس از ساعت گذشت. آفتاب باز تسلیم شب شد. تاریکی شب سوم شهر را اندک‌اندک فرا گرفت. و نه خبری از حکم شعله‌ها شد و نه خبری از گوهری گم شده.

صف ناآزمودگان اما همچنان ادامه داشت. در همین حال، نگهبانان همه جای شهر را به دنبال مرد گم شده زیر و رو می‌کردند. در شهر کوچکی که دروازه‌ای برای خارج شدن ندارد، چگونه می‌توان پنهان ماند. از استاد گوهرتراش اما همچنان  خبری نبود. اکنون در دل اکثر مردم شهر، شکی در گناهکاری مرد غایب وجود نداشت.

یک ساعت مانده به پایان فرصت، باد شمال ناگهان با شدت وزیدن گرفت. شعله‌های سبز رنگ آتش در میان جریان باد به رقص ملایم خود ادامه دادند، گویا که باد در آن‌ها بی‌تأثیر باشد. اینک دیگر صدای نجوا مانند روزهای قبل در میان مردم به گوش نمی‌رسید. در هر گوشه‌ای مردمان خود را در سکوت آماده پایان می‌کردند. در این گوشه و آن گوشه، عشاق دست در دست هم، تنها با نگاهی در چشمان همدیگر، با هم خداحافظی می‌کردند. هیچ‌کس به پیرمردی که با مشعلی در دست، با گام‌های آرام و محکم به میدان شهر نزدیک می‌شد، توجهی نکرد؛ تا آن که پیرمرد در نزدیکی آتش توقف کرد، مشعلش را بالا آورد و فریاد زد: «آی، مردم شهر! گناهکار با پای خود به میدان داوری آمده است.»

سکوت لحظه‌ای بیشتر ادامه پیدا کرد. نگاه‌ها همه به سوی مرد سپیدمو برگشت و ناگهان زمزمه‌ها آغاز شدند. زمزمه‌ها پس از چند لحظه به فریاد بدل شدند.

پیرزنی از میان جمعیت فریاد زد: «کسی این گوهری بی‌گوهر را به میان آتش بفرستد. دست آزید و گناهکار را مجازات کنید، پیش از آن که آتش گناهِ او، همه را بسوزاند.»

چند نفر از نگهبانان به سوی پیرمرد دویدند، اما او خود به سرعت به سوی آتش شتافت. به نزدیکی شعله‌ها که رسید، درنگی کرد و فریاد زد: «ای مردمان شهر، شاید که به برکت گناه من باشد که شما از زندان دیوارهای این شهر خلاص شوید.» و پس از آن بی‌درنگ قدم در آتش نهاد.

آتش از هر سو زبانه کشید. رهام با خود زمزمه کرد: «این بار هم به مانند پنجاه سال قبل، هشدار شعله‌ها را نادیده می‌گیرم.»

قدمی دیگر جلو گذاشت. رنگ آتش در آنی به سفید درخشان مبدل شد. رهام دست‌هایش را باز کرد و فریاد برآورد: «ای فروزنده‌ی این آتش، امروز اگر مرا در شعله‌های خشم خود بسوزانی، آن چه را که قرن‌ها به دنبال آن بوده‌ای از دست خواهی‌ داد. آی، ای فروزنده، گوهری در میان شعله‌هاست و با سوختن او، گوهر تو هم خواهد سوخت.»

شراره‌های آتش سپید سر به آسمان کشیدند. مردم با حیرت به پیرمرد که در میان شعله‌ها می‌رقصید، می‌نگریستند. آتش در تن او اثری نداشت. رهام همچنان فریاد می‌زد.

«آترینا! آترینا! وقت آن است که بالاخره از دروازه‌های سرزمین ممنوعه‌ات بیرون آیی. آی آترینا، ای فروزنده آتش، امروز روزی است که یا گوهرت را به چنگ می‌آوری و یا برای همیشه آن را از کف می‌دهی. آی آتش‌افروز، بیا!»

و آتش‌افروز آمد.

 

***

 

طنین گام‌های اژدها پیش از آمدنش، خبر از آمدن آتش‌افروز دادند. اژدها هیچ توجهی به مردمی که از جلوی پاهایش می‌گریختند، نداشت. نگاه او تنها به شعله‌های آتش دوخته شده بود که رهام بی‌هیچ آسیبی در میان آن‌ها ایستاده بود. شعله‌ها با آمدن صاحب آتش فرو خفتند و چهره‌ی پیرمرد گوهرتراش دوباره هویدا شد. نگاه رهام هم تنها به پیکر کوه‌آسای اژدها دوخته شده بود.

«کجاست؟» سخن آغازین اژدها بود.

رهام جواب داد: «چه بجاست که در پایان، وسوسه‌گر در دام وسوسه بیفتد.»

اژدها غرید. «داور اول و آخر شما مردمان منم. منم که پیش از هرکس گناه گناهکار را در می‌یابم. سنگ من کجاست، سنگ‌دزد؟»

«پیدایش نمی‌کنی، حتا اگر تا آخر زمان، دنیا را به دنبال آن بگردی.»

«من نیازی به جستجو ندارم، چرا که تو جایش را به من می‌گویی. سنگ من کجاست؟»

اژدها جلوتر آمد.

«چنین نخواهم کرد. و در نهایت مجبور می‌شوی که مرا بکشی.»

«بکشم؟ نه! تو باید زنده بمانی، اما چنان خواهم کرد که هر روز هزار بار آرزوی مرگ کنی، هر روز پس از روز قبل، هر سال پس از سال قبل. من سال‌های سال تو را زنده نگاه خواهم داشت تا سزای گناهت را باز پس دهی.»

رهام اندیشید، خودم این را می‌دانم، اما سال‌های سال برای من کافی نیست.

اژدها قدمی به پس گذاشت و قدش را تا انتها بالا کشید. رهام سر بلند کرد و چشم در چشمان سرخ اژدها انداخت و سپس دست به زیر ردایش برد و شمشیری را از زیر آن بیرون کشید. اژدها خیره به شمشیر نگریست.

«شمشیر گرشاسپ؟»

«شمشیر گرشاسپ.» رهام قدم به جلو نهاد و شمشیر را بالا آورد. «این همان شمشیری است که دیگر اژدهایان را به زمین افکند.»

«حتا خود گرشاسپ هم جرأت این که شمشیرش را علیه من به کار گیرد، نداشت. او می‌دانست که من جدای از دیگر اژدهایان هستم.»

«گرشاسپ تصور می‌کرد که انسانیتی در وجود تو هست، که در دیگر اژدهایان نبود. گرشاسپ به تو رحم آورد، آترینا.»

«به من رحم آورد؟ به من؟ من که علاوه بر آتش اژدهایان، باد شمال را هم به خدمت در آوردم؟ من که قدرت آتشم از قدرت خورشید تابان هم بیشتر است؟»

«بله به تو. به تو که همه آن چه که گفتی، هستی. تو که علاوه بر آتش، به دنبال سه عنصر دیگر هم بودی. تو که باد شمال را به خدمت در آوردی. تو که به دنبال آب مقدسِ دریاچه‌ی فیروزه بودی و از آن‌جا که قدرت آب، همتای قدرت آتش تو بود، به دنبال گوهری افتادی که جوهر خاک، عنصر چهارم را در خود دارد. گوهری که قدرتی برابر آب مقدس دارد. گرشاسپ همه‌ی این‌ها را می‌دانست و از همین رو بود که سنگ را زیر آب دریاچه مخفی کرد؛ جایی که هرگز دست تو به آن نمی‌رسد و شمشیرش را هم در کنار آن گوهر باقی گذاشت تا هرگاه زمان آن فرا رسد، کسی آن شمشیر را به دست گیرد و در برابر تو بایستد. و اکنون، سنگ و شمشیر در برابر تواند. گامی به جلو بگذار و گوهر خاک را از آن خود کن که اگر چنین کنی، آن گاه همه‌ی قدرت‌های جهان در دستان تو خواهند بود. اما اگر نتوانی، به خاک می‌افتی آترینا، چنان که دیگر اژدهایان پیش از تو نیز به خاک افتادند.»

«یک گوهرتراش پیر که همه‌ی عمرش را در میان این دیوارها سپری کرده، از راه و رسم گرشاسپ اژدهاافکن چه می‌داند؟»

«تو خود نیک می‌دانی که برای کسب خرد لازم نیست حتماً پا به سفر بگذاری. مگر تو خودت قرن‌ها در این شهر نبوده‌ای؟ اما من برای کسب دانش نیازی به جادو هم ندارم. سالهاست که در ازای بهترین گوهرهایم از بازرگانان کتاب می‌گیرم. کتاب،‌ آترینا! همان چیزی که در این شهر یافت نمی‌شود.»

«و تو فکر می‌کنی که با چند کتاب و یک شمشیر قدیمی می‌توانی بر من غلبه کنی؟»

«تو هنوز نمی‌دانی که گناهی که من امروز مرتکب شدم چیست؟ آتش داوری از آن توست. آتش دریافته که من گناهکارم، اما تو هنوز نمی‌دانی من چه کرده‌ام. جادویی هست آترینا، جادویی هست که با کلمه‌ی «من» فراخوانده می‌شود و این جادوست که امروز به همراه شمشیر گرشاسپ به کمک من می‌آید.»

اژدها پاسخی به سخنان رهام نداد. در عوض، فریادی کشید که شهر را لرزاند. مردمِ جمع شده در میدان، به این‌سو و آن‌سو دویدند تا از خشم اژدها در امان بمانند. آترینا فواره‌ای از آتش به سوی رهام فرستاد. رهام اما پیش از آن به جنبش افتاده بود. به سرعت، به سویی جهید و فریاد زد: «ای آب مقدس، اینک من تو را به یاری می‌خوانم.» شمشیرش را به سوی اژدها گرفت و پیش از آن که شراره‌های آتش راه به او پیدا کنند، خود را باز به کناری کشید.

آب دریاچه بی‌درنگ فرمان رهام را اطاعت کرد. ابر سپیدی از سطح دریاچه برخاست و با سرعت به سوی اژدها و رهام آمد. اژدها پیش از رسیدن ابر، سومین شار آتش را به سوی گوهرتراش سپیدمو فرستاد. رهام این بار بر جای ایستاد و شمشیرش را در برابر خود گرفت. آتش و فلز با هم تلاقی کردند. اما شمشیر گرشاسپ، قرن‌ها در زیر آب بود و کسری از قدرت آب را به جادوی خود به خدمت گرفته بود. شعله‌ها به سوی اژدها بازگشتند. اژدها که مصون از آتش خود بود، تنها دهان باز کرد و شراره‌های آتش را بلعید.

اینک ابر بود که به فرمان رهام به سوی اژدها حمله می‌برد. ابر مانند ماری پیچان، به دور اژدها می‌چرخید. اژدها آتش خود را به مقابله با آن فرستاد. آب و آتش هیچ یک توان نابودی دیگری را نداشتند. جرقه‌های آتش در میان مهی از آب مقدس به رنگ سپید می‌درخشیدند و به هر سو پرتاب می‌شدند.

اژدها بال‌هایش را گشود و تکانی به آن‌ها داد، اما از زمین برنخاست. باد شمال، حرکت اژدها را حس کرد و خواسته‌ی آترینا را دریافت. گردبادی در میانه‌ی میدان شکل گرفت. رهام در میانه‌ی باد و آتش و آب،‌ قدم پیش گذاشت و به سوی هیولا  حمله برد. باد به مقابله با او برخاست. بی‌درنگ زبانه‌ای از ابر به مقابله‌ی باد آمد. آب و باد، رهام را از جا برکندند. در میان زمین و هوا، رهام شمشیرش را جلو برد و تیغ را در پوست اژدها فرو کرد. اژده نعره‌ای زد و از معرکه پا پس کشید. اما لحظه‌ای بعد، دوباره به جلو جهید. رهام لحظه‌ای دیر خود را عقب کشید و تیزی پنجه‌های هیولا را در سینه حس کرد. اما زخم سطحی بود و رهام بی‌توجه به آن، خیزی برداشت و گردن اژدها را گرفت و به روی او پرید. لحظه‌ای بعد تیغ گرشاسپ برای بار دوم در تن اژدها فرو رفت و این بار عمیق‌تر از بار قبل. اژدها با تکان شدیدی رهام را به یک سو پرتاب کرد. رهام به سرعت از زمین برخاست. اژدها اما از او سریع‌تر بود. با یک جهش، دست‌های رهام را در چنگ گرفت و به هوا برخاست. ابر و باد همچنان دورادور آن دو با هم در نبرد بودند.

پرواز اژدها دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید. اژدها در بالای دریاچه چرخی زد و رهام را رها کرد. آب دریاچه، آغوشش را برای پیرمرد گشود و او را به نرمی در میان خود گرفت. رهام به زیر آب فرو رفت.

اژدها در کنار آب به زمین نشست و به انتظار ایستاد. دقایقی بعد، رهام در حالی که آب از سر و رویش می‌چکید، خود را از آب بیرون کشید و در برابر اژدها ایستاد.

شراره‌های آتش ناگهان از دهان و بینی اژدها فوران کردند. رهام از جا جست، اما شعله‌ها به سوی او حمله‌ور نشدند، بلکه به سوی خود اژدها بازگشتند. سرخی آتش، هیولای کوه‌پیکر را در خود فرو برد و آن گاه که شعله‌ها فروکش کردند، نه اژدها، که بانو آترینا در برابر رهام ایستاده بود. آترینا دست‌هایش را از هم گشود و باد مطیع، باز گردبادی شد و رهام را در خود گرفت. صدای آترینا اما از میان غرش باد هم شنیده می‌شد.

«رهام! گوهر من کجاست؟ گوهردزد چنان عذابی نزد من دارد که هیچ انسانی حتا در خیال نمی‌تواند آن را متصور شود. گوهر را باز پس ده تا از مجازات خودت کم کنی.»

گردباد ناگهان رهام را رها کرد. رهام چهره‌ی آترینا را که دید، زانوانش متزلزل شدند. شمشیر از دستانش رها شد و به زانو افتاد.

 

***

 

پنجاه سال پیش از آن روز، رهام جوان بیست و چند ساله‌ای بود مانند همه‌ی جوانان شهر فیروز؛ تنها با یک تفاوت. هر شب، دست که از کار می‌کشید، رهام از دیگران جدا می‌شد و به میدان شهر می‌رفت. آن‌جا در کنار آتش می‌ایستاد و ساعت‌ها به دروازه‌های باز قلمروی ممنوعه چشم می‌دوخت.

 

چرا دروازه‌ی سرزمین ممنوعه باید باز باشد؟ سرزمینی که کسی اجازه‌ی قدم گذاشتن به آن را نداشت، با دروازه‌های فراخش رهام را به خود می‌خواند. اگر کسی اجازه‌ی ورود ندارد، و کسی هم از آن خارج نمی‌شود، اصلاً چرا باید دروازه‌ای وجود داشته باشد؟ رهام از کودکی بازرگانان سرزمین‌های دوردست را دیده بود که هر سال به کنار دیوارهای جنوبی شهر می‌آمدند و از میان روزنه‌ها با مردم شهر تجارت می‌کردند. اغلب این بازرگانان ساخته‌های سرزمین‌های غریب را با خود می‌آوردند و در مقابل، گوهرهای تراش خورده‌ی شهر فیروزه را می‌گرفتند. رهام از همان زمان، رؤیای سفر به بیرون شهر را در سر می‌پروراند. بزرگ‌تر که شد، توجهش جلب دروازه‌های سرزمین ممنوعه در شمال شهر شد. از کجا معلوم که آن دروازه‌ها راه به بیرون شهر نداشته باشند؟

به همین دلیل بود که رهام هر روز به دیدار دروازه‌ها می‌آمد و ساعاتی بعد، بی آن که به خود جرأت عبور از آن‌ها را داده باشد، به خانه باز می‌گشت. یک روز اما، سرخورده از زندگی ساکن شهر، بالاخره از دروازه‌ها گذشت و خود را نه بیرون شهر، که در میان باغی یافت. باغی که چشم هیچ انسانی در هیچ کجای جهان به مانند آن نیفتاده بود.

سبزی درختان باغ نه از رنگ برگ‌ها، که از زمرد بود. در عوضِ میوه، یاقوت و الماس در میان سبز زمردی می‌درخشید. زمین باغ نه فرشی از چمن، که پوششی از گوهرها داشت؛ از فیروزه، عقیق، لعل، لاجورد و یشم. اما گنج‌های باغ تنها لحظه‌ای توجه رهام را به خود جلب کردند. رهام سر بلند کرده بود تا دورتر را بنگرد، که بانوی باغ را دید.

افسون زن سپیدجامه بی‌درنگ در وجودش رخنه کرد. موهای زن به مانند آتش بودند، سرخ و در میان باد، بی‌قرار. زیبایی صورتش را واژه‌های یک شاگرد گوهرتراش نمی‌توانستند توصیف کنند، و لبخندی که بر آن چهره بود از آن زیبایی هم سحرآمیزتر بود. دست‌هایش همنوا با آن لبخند شیرین، گشاده بودند؛ انگار که از این مهمان خوشامدتر تا به حال در این سرزمین پا نگذاشته باشد. ظرافت گام‌هایش را رهام در هیچ زن دیگری ندیده بود. سختی سنگ‌های کف باغ انگار به هیچ وجه پاهایش را نمی‌آزرد.

اما زن نزدیک‌تر که آمد، رهام دریافت که جادوی واقعی در چشمان اوست؛ چشم‌هایی به رنگ زرد طلایی با رگه‌هایی از سرخ در میان؛ و رهام حس می‌کرد که نوری از درون چشم‌ها به بیرون می‌تابد.

رهام از همان لحظه همه‌ی دختران شهر فیروزه را فراموش کرد. در برابر آترینای آتش بر سر، نامی که زن خود را به آن معرفی می‌کرد، دختران افسون‌گر شهر چه داشتند که عرضه کنند.

بانوی باغ با شرابی کهن از مهمانش پذیرایی کرد. همان اولین جرعه‌ی شراب کافی بود تا رهام به پرواز درآید. آزادی و بند، سرزمین‌های دوردست و رؤیای سفر، همه در آنی به دست فراموشی سپرده شدند.

رهام سرمست از ملاقات شبانه‌اش، بازگشت و شب بعد باز بدان‌جا آمد و باز میزبان شراب سرخ و چشمان طلایی آترینا شد و باز شب‌های بعد. اما در پایان شب ششم، آترینا رهام را از دیگر بار آمدن منع کرد.

گفت: «رهام! شش شب مهمان من بودی و چیزهایی دیدی که چشم هیچ انسانی به آن‌ها نیفتاده است. اکنون به شهر خود بازگرد و به زندگیت. شش شب، به قدرت شراب من از داوری آتش مصون بودی، اما بار هفتم این‌جا شرابی نمی‌یابی.»

رهام اما خوش و مست بود و معنی سخنان آترینا را در همان لحظه در نیافت. آترینا به میان درختان زمردی باغ رفت. به این‌سو و آن‌سو گام بر می‌داشت. گام‌هایش آرام و منظم بودند، انگار که به موسیقی ناشنیدنی‌ای می‌رقصید. رهام لحظه‌ای چشم از او گرفت و آنگاه که باز چشم‌هایش به سوی آترینا بازگشت، این بار نه میزبانش را، که اژدهایی را دید مخوف و غول‌پیکر. این تصویر را تنها لحظه‌ای دید و لحظه‌ی بعد باز آترینا بود که در میان گوهرها پای می‌کوبید و آواز می‌خواند.

رهام مستی فراموش کرد و از باغ گریخت و از آن پس دیگر به دروازه‌های اغواگر سرزمین ممنوعه ننگریست. هرچند آتش موهای آترینا را هم هرگز فراموش نکرد و مستی شراب کهن هیچ‌گاه کاملاً وجودش را ترک نگفت.

 

***

 

رهام توان نگاه کردن به چهره‌ای که آخرین بار پنجاه سال پیش آن را دیده بود، نداشت. از شرم چهره‌ی چروکیده و موهای سپیدش، نگاهش را به زمین دوخت. تنها یک نگاه به آن چهره‌ی زیبا، به آن موهای آتشین کافی بود تا بداند آترینا در پنجاه سال گذشته هیچ تغییری نکرده است و او... این فکر دوباره عزمش را جزم کرد. به پا ایستاد و خود را مجبور کرد در چشمان طلایی رنگ آترینا بنگرد.

آترینا زمزمه کرد: «پنجاه سال، پنجاه سال تمام، و در نهایت تو باید اولین کسی باشی که پس از قرن‌ها طعم آتش مرا می‌چشد؛ کسی که دست به آن چیزی می‌آزد که من قرن‌ها طلب کرده‌ام. رهام، شراب من شادی و زجر را هر دو به انسان‌ها هدیه می‌دهد. گوهر را به من بده، شاید از عذاب در امان بمانی.»

اینک اما رهام به خشم اژدها نیاز داشت. پس آرام سرش را به دو سو تکان داد.

«هرگز آن را باز پس نخواهی گرفت،‌ آترینای آتش به سر. چرا که پنجاه سال پیش، آن روز که من به مانند دیگر جوانان شهر به دنبال گوهر به زیر آب رفتم، گوهری که تو به دنبال آنی را یافتم و آن را جایی نزدیک ساحل پنهان کردم و با دست خالی بازگشتم. این همان روزی بود که مردم مرا به سخره گرفتند؛ آن روز که مرا بی‌گوهر خواندند. در همان روز بود که من ارزشمندترین سنگ پنهان در زیر آب را یافتم. روز دیگری دور از چشم دیگران، آن را به خانه بردم. اما تو هرگز آن را نخواهی یافت، چرا که من گوهرت را تکه‌تکه کردم. سنگ تو حالا در چهار گوشه‌ی جهان است. روی انگشت شاهزاده‌ها، دور گردن و مچ‌هایشان. گوهرت حالا روی تاج ده‌ها پادشاه است، و روی چوب‌دست ده‌ها جادوگر. گوهر بزرگ، اکنون همه‌جاست.»

دیوارهای شهر از صدای فریاد آترینا لرزیدند. زن اژدها‌صفت فریاد زد و فریاد زد.

رهام در میان طنین فریادهای آترینا ندا داد: «من چنین کردم تا تو آسیب‌پذیر باقی بمانی، هرچند که جاویدانی؛ و یک‌ روز یک‌ نفر تو را به مبارزه می‌طلبد؛ و پس از آن شخص دیگری و پس از آن هم کس دیگر. و یک روز، یکی از این مبارزان بالاخره تو را شکست خواهد داد. شهر فیروزه یک روز از تو آزاد خواهد شد، هرچند آن روز دور باشد.»

اینک آترینا در سکوت بر جای خود ایستاده بود. دقیقه‌ای بعد به حرف آمد. صدای او بر خلاف چشمهایش آرام بود.

«پس چنین باد.»

آترینا دستش را جلو آورد. در دستش جامی شیشه‌ای بود و جام، پر از شرابی که رهام هنوز مزه‌اش را پس از سال‌ها در دهان داشت.

«می‌دانی چرا اجازه ندادم برای هفتمین بار از شراب من بخوری؟ کسی که هفت بار از این شراب بخورد، هرگز به مرگ طبیعی نخواهد مرد؛ و مجازات تو رهام، این است که امروز برای هفتمین بار از شراب من بخوری. پس از آن تا دنیا دنیاست از درد رهایی نخواهی یافت.»

آترینا با قدم‌های کوتاه جلو آمد. به یک قدمی پیرمرد که رسید، درنگ نکرد؛ سر او را به عقب راند و شراب سرخ رنگ کهن را در دهان او ریخت. لحظه‌ای بعد،‌ دوباره در میان آتش از نظر رهام پنهان شد و اژدها به جای او ظاهر شد. رهام مانند مجسمه بر جای ایستاده بود. اژدها نعره‌ای در هوا زد.

«تو به آب دریاچه فیروزه آغشته‌ای؛ آب خالص،‌ آب پاک، جوهر وجودی عنصر نخست از عناصر چهارگانه. آتش من توان شکست دادن این آب را ندارد، اما آب هم نمی‌تواند آن را شکست دهد.»

آتش از دهان اژدها فوران کرد و رهام را در خود گرفت. درد، همان‌طور که اژدها خبر داده بود، فراتر از آن چیزی بود که رهام پیش از آن می‌توانست تصور کند. ولی او از ابتدا هم می‌دانست که باید این درد را تحمل کند؛ او به دنبال درد آمده بود. اژدها در میان باد وزنده‌ی شمال، سخنانش را ادامه داد.

«آب به نبردِ آتش می‌رود و آتش به نبرد آب، و در میان این نبرد، این تویی رهام، که تا ابد خواهی سوخت و نخواهی مرد. چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز، خمر کهن خورد.»

رهام را توان تحمل این درد نبود. فریادی سر داد و به این‌سو و آن‌سو دوید، اما جایی برای گریختن نبود. در نهایت بر زمین افتاد، غلت زد، فریاد زد، اما درد تمام شدنی نبود.

اژدها پشت به رهام کرد و ساختمان‌های شهر فیروزه را نگریست.

«همه‌ی مردم شهر عذاب من را خواهند چشید. آی مردمان شهر فیروزه، کسی از خشم من در امان نخواهد بود. شما، فرزندانتان و فرزندان فرزندانتان، همه و همه عذاب خواهید کشید. برای من عدل معنا ندارد، تنها چیزی که من می‌شناسم میل من است و اکنون تنها میل من مجازات کردن است و عذاب دادن. آی، شما که سال‌ها در خانه‌های زیباتان آسوده زندگی کرده‌اید، روزگار آسودگی به سر آمده است. اکنون باید در میان آتش زندگی کنید، از آتش بخورید و از آتش بنوشید.»

فواره‌ی آتشش آسمان شهر را روشن کرد. ناگهان دریافت که فریادهای رهام قطع شده‌اند. در همان لحظه صدای مرد جوانی را از پشت سرش شنید.

«پس گرشاسپ در اشتباه بود.»

اژدها برگشت و مردی را که پشت سرش ایستاده بود، نگریست. رهام بود، اما نه آن رهام شکسته هفتاد و چند ساله. این همان گوهرتراش جوانی بود که پنجاه سال پیش دیده بود.

رهام گفت: «من بودم که سنگ را یافتم. همان گوهری که رنگ فیروزه داشت، اما چون یاقوت، شفاف و چون الماس، درخشان بود. اما دروغ گفتم که آن را تکه‌تکه کرده‌ام. کدام گوهرتراشی است که چنان سنگی را تکه‌تکه کند؟ گوهر تو همین‌جاست، آترینا، همین‌جا روی همین ساحل. منم،‌ آن گوهری که قرن‌ها به دنبال آن بوده‌ای. منم آب دریاچه، منم باد شمال و منم گوهر خاک، و آتش تو آن آخرین عنصری بود که نیازمندش بودم. اینک سنگ من و من سنگم، آب من و من آبم، باد من و من بادم، آتش من و من آتشم. و به لطف شراب تو، شکست‌ناپذیر و جاویدانم.»

شعله‌های خشم اژدها فضا را پر کرد، اما رهام دیگر دردی احساس نمی‌کرد. ناگهان اژدها، بی‌خود از شدت خشم به سوی رهام حمله آورد. هر دو غلطیدند و در میان آب دریاچه افتادند.

آترینا فریادی کشید، اما راه فراری باقی نبود. آب به جنبش درآمد و او را در میان گرفت. رهام و اژدها با هم در میان موج‌ها چرخیدند و رهام در مقابل خود هلاک هیولایی را دید که سال‌ها به خاطر او از همه‌ی مردمان بریده بود. دقیقه‌ای بعد، رهام به روی ساحل پرتاب شد و بی‌ آن که دردی احساس کند، روی سنگ‌فرش نزدیکی دریاچه فرود آمد. با پاهای لرزان بلند شد و به کنار آب آمد.

«آترینا!‌آترینا! قرار نبود که آب دریاچه تو را شکست دهد. آترینا، تو فرمانروای آتشی. اگر آتش تو نمی‌تواند آب را شکست دهد، آب هم توان شکست دادن تو را ندارد.» صدایش شکست، ولی ادامه داد: «من پنجاه سال برای رسیدن به تو صبر کرده‌ام. پنجاه سال صبر کردم تا به جایی برسم که لیاقت تو را داشته باشم.»

به میان آب بی‌قرار دوید. اما لحظه‌ای بعد بر جای ایستاد. امواج آب، چیزی سپیدرنگ را با خود می‌آوردند. رهام کلمات گرشاسپ را به خاطر آورد؛ کلمات را در میان نوشته‌هایی خوانده بود که یکی از مسافران برایش آورده بود. «این که آیا آترینا به واقع مانند دیگر اژدهایان است یا آن‌طور که من گمان بردم انسانیتی در وجود او هست، شاید هرگز بر کسی مسلم نشود، چرا که تنها راه اطمینان یافتن آن است که جنازه‌ی بی‌جان او را بنگری.» و جنازه‌ای که آب با خود می‌آورد، نه لاشه‌ی هیولایی مخوف، که پیکر ظریف بانوی آتش به سر بود. و موهای سرخ آترینا، تنها بازمانده‌ی آتشِ اژدهایی بود که واقعاً اژدها نبود.

سر آترینا را در دستانش گرفت و گریست، اما اشکی از چشمانش جاری نشد؛ و آن گاه بود که رهام دریافت، هرچند بدنش جوان شده، اما بخشی از انسانیتش برای همیشه او را ترک گفته است.

رهام پیکر بانوی سپیدپوش را با خود به سرزمینی که دیگر ممنوعه نبود برد و آن را در زیر خاکِ پوشیده از گوهر باغ دفن کرد. شکست‌ناپذیر و جاویدان، رهام ناگاه دریافت که اینک اوست که باید تا ابد بر تخت اژدها تکیه زند؛ چرا که اینک می‌دید جادویی که مردم شهر فیروزه را در میان دیوارها نگاه می‌داشت، بر خود اژدها هم حاکم بوده است.

در میان باغ، تختی از مرمر سیاه بود. همان‌جا که رهام پنجاه سال پیش با آترینا می‌نشست و از شراب او می‌نوشید.  اکنون برای نخستین بار به کلماتی که روی سنگ نوشته شده بود، توجه کرد.

«این تخت آتریناست که انسانیتش را به زندگی جاویدان فروخت و اینک آترینا یا به کمک آن گوهر، جاودانگی را پس می‌دهد و انسانیتش را باز پس می‌گیرد، و یا دور از دیگران، زندگانی بی‌هدفش را تا ابد ادامه می‌دهد. چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز، خمر کهن خورد.»