سگ‌شاه

هر زمستان، گرسنگی گرگ‌ها را از کوهستان‌های آرن بیرون می‌کشاند و آن‌ها به سوی بیشه‌زارهایی در حاشیه‌ی شهرهای شمالی می‌تازاند. آن‌ها در دسته‌هایی به بزرگی لشگر به شکار می‌روند و مانند امواجی بی‌جلودار که خروشان بر تپه‌های شنی کوفته شود، شهرها را به یغما می‌برند. دهاتی‌ها پنجره‌ها را می‌بندند و آتش فراهم می‌کنند، اما گرگ‌ها باهوشند. می‌گویند که می‌توانند روی دو پا بایستند و مانند انسان تکلم کنند. می‌گویند که با انگشتان ماهر می‌توانند دستگیره‌ها را بگیرند؛ سخنان آن‌ها، وعده‌ها و التماسشان از آن سوی سوراخ کلید شنیده می‌شود و می‌گویند آن چیزی نیستند که به نظر می‌آیند.

در بهار وقتی دهکده‌های خالی پیدا می‌شوند، با درهای گشوده، تخت‌ها آلوده به گرد و خاک و پشم، ظرف و ظروفِ دست نخورده روی میزها و استخوان‌های سفید تلمبار شده در آتشدان، مردم از این حرف‌ها می‌زنند، و بسیار چیزهای دیگر.

اما در شهر دونبارداین، پشت آن دیوارهای بلند و دروازه‌های آهنین، دوشیزه‌های نجیب‌زاده پنجه‌های جواهر‌دوزی شده‌ی گُرگ به گردن می‌اندازند که شجاعت و باروری خود را تبلیغ کنند. مردان دستور به ساخت مجسمه‌های گرگ می‌دهند که تزیین عمارت‌های آن‌ها شود و در جنگِ سگ‌ها، همه برای گرگ‌ها هورا می‌کشند. مردم شهر ترجیح می‌دهند احساس کنند از شهرهای کوچک و تخت‌های خاک‌آلوده‌ی خالی دور هستند.

هر سال گرگ‌ها به تله می‌افتند و گاهی حتا یک گروه توله از آن‌ها پیدا می‌شود. آن‌ها را به شهر می‌آورند تا به مرگی باشکوه بمیرند. گرگ‌های آرن وحشت‌آور هستند، سیاه و لاغر به مانند شیطان و این عادت پریشان‌کننده را دارند که هنگام دریدنِ گلوی حریف، چشم در چشم تماشاچی‌ها بدوزند. مردم نسبت به این نبردهای سگ‌سانان هم وحشت‌زده می‌شدند و هم احساس امنیت می‌کردند. گرگِ به دام افتاده ممکن است وحشتناک باشد، اما به هرحال در دام است. و نبرد‌های میان سگ‌ها و گرگ‌ها رویدادهای شاهانه و پرطرفداری هستند. بهترین سگ‌ها از سراسر دنیا به این مسابقات می‌آیند تا شانس خود را در برابر گرگ‌های آرن بیازمایند، غذاهای گران‌قیمت و غریب با عطر خود تماشاچیان را مدهوش می‌کنند و آن‌ها را به این خیالِ خام می‌اندازند که خطر هم یک چاشنیِ دیگر زندگی است.

شاه دونبارداین مردی نیست که از رعایای خود کم بیاورد؛ از این رو گرگ مخصوص خود را دارد و این توله گرگ را از بدو تولد نزد خود داشته و او را چنان تمرین داده که یاور همیشگی‌اش باشد. نام او را الیناد گذارده. به هر رو، در این سرزمین داشتن یک گرگ آرن کم از برده ساختن فرزند دشمنِ نجیب‌زاده‌ی خود نیست. گرگ‌بچه خیلی مودب است، زیر میز شاه با آرامش دراز می‌کشد و از تکه‌های غذایی که شاه با دست خود به او می‌دهد می‌خورد و به بانوان دربار اجازه می‌دهد پشم سیاه و پرپُشتش را نوازش کنند.

آویزهای مخملین رومیزی، همچون پرده‌های تخت‌خواب دور گرگی آویخته‌اند که میان کفش‌های جواهردوزی شده و ساتن درباریان و فرستاده‌های خارجی لمیده.

زیر میز شاه مکانی است پر از راز و رمز. نامه‌ها دست به دست می‌شوند، دست‌ها یکدیگر را لمس می‌کنند، نقرجات دزدیده می‌شوند و تهدیدها صورت می‌گیرند. در همان حال، بالای میز همگی در حال شادی‌ کردن و لبخند زدن هستند، اما شاه نیز راز خود را دارد.

گرگ تماشا می‌کند و چشمان خیسش همه چیز را در خود جذب می‌کند. این مکان تاریک در مقایسه با سالن‌های رقص باشکوه و درخشان یا حتا هال پذیرایی با نقاشی‌های دیواری پیچیده و جاشمعی‌های طلایی‌اش، هیچ نیست؛ اما این‌جا قلمروی اوست. او حقیقت‌های زیر میز را می‌داند و می‌تواند برای هرکسی که از او سوال کند، کامل تعریف کند، اما فقط یک نفر است که می‌پرسد.

زنی که در کنار ارباب برودین نشسته، دستش را پایین می آورد. یک بال لاغر بلدرچین را نگاه داشته و یک یاقوت درشت روی دستش می‌درخشد. روغن انگشتانش را چرب کرده.

یک بار الیناد تکه گوشتِ خوک تلخی از ارباب نیکتین گرفته و یک هفته بیمار شده بود. می‌داند که باید از آن اتفاق درس بگیرد، اما بوی غذا دهان او را آب می‌اندازد و بال را به آرام‌ترین شیوه‌ی ممکن از دست زن می‌گیرد. استخوان‌های نرم زیر دندان‌های او به آسانی خرد می‌شوند و دهانش آکنده از طعم نمک و مغزاستخوان می‌شود. اشتها‌ی او زنده می‌شود، شکمش می‌غُرد و میل به دریدن و پاره کردن در او بیدار می‌شود. زن به او اجازه می‌دهد دستش را بلیسد.

پسری در قلعه‌ی دونبارداین زندگی می‌کند، اما هیچ کدام از خدمتکارها مطمئن نیستند که او در کدام اتاق سکونت دارد. لباس‌هایش شلخته‌تر از آن است که فرزند یک نجیب‌زاده باشد، جامه‌ی خدمتکاران را بر تن ندارد و به سان یک مهتر نیز لباس نمی‌پوشد. آموزگارانش دانشمندان بی‌اعتبار‌شده و رسوا هستند: دائم‌الخمر‌ها و دیوانگانی که میان درس خوابشان می‌برد. موهایش خیلی بلند است و شلوارش خیلی تنگ. هیچ‌کس نمی‌داند مادرش کیست و برای چه اجازه دارد آزادانه در قلعه به گشت‌وگذار بپردازد.

زمانی که مرگ‌ومیر آغاز شد، رئیس نبردها‌ی سگ‌ها پیش از همه متهم می‌شود. به هر حال اگر یکی از گرگ‌ها از دستش فرار کرده باشد، باید به نگهبان‌ها خبر می‌داد. اما او ادعا می‌کند که تمام گرگ‌های او در قفس‌هایشان زنجیر شده‌اند و حاضر است به هر کس که باور ندارد، نشان دهد. حتا زمانی که بالای بدن دریده شده‌ی نخستین کودکی ایستاده که امعا و احشایش بیرون کشیده شده و تکه‌هایی از گوشتش خورده شده، می‌گوید کار گرگ‌های او نبوده است.

با عصای نقره‌ای خود به نقطه‌ای اشاره می‌کند و می‌گوید: «به این گازهای نصفه و نیمه نگاه کنید!»  با دستمالی معطر دهان خود را می‌پوشاند. «او نمی‌دانسته چگونه باید طعمه را بکشد! فکر می‌کنید گرگ‌های من اگر این‌قدر با تردید عمل می‌کردند، می‌توانستند برنده شوند؟»

دستیار او که هنوز آن‌قدر جوان است که به توله‌سگ‌ها وابسته شود و وقتی یکی‌شان می‌مُرد شب تا صبح گریه کند، چند قدمی عقب می‌رود تا بتواند پشت یک پرچین بالا بیاورد.

در جسد کودک دوم دیگر اثری از تردیدِ قبلی در حمله نبود؛ کودک سوم و چهارم نیز همین‌طور. داستان هیبت‌های تاریک و ناموزون پشتِ پنجره‌ها و نجوا‌ها از بیرون سوراخ‌های کلید چون تبی همه‌گیر در شهر پیچید.

پادشاه اعلام داشت: «هرکس این هیولا را شکار کند، پس از من شاه خواهد بود.»

گروهی از شوالیه‌ها در زمان اعلان این آگهی در دربار حضور دارند و شاه به یکی از آن‌ها نظر لطف دارد. شاه، پدر توران را می‌شناخت و پسرک را از کودکی تا به امروز که مردی شده و با نگاهی شرزه مقابلش ایستاده، زیر نظر داشته است. توران پیش‌تر هم در شمال گرگ شکار کرده. همه می‌دانند شاه امیدوار است توران گرگ را بکشد و تاج شاهی را به دست آورد.

زمانی که دیگران در حال ترک دربار هستند، توران به سوی شاه می‌رود. گرگِ شاه دندان‌های خود را نمایان می‌کند و صدایی از عمق گلو درمی‌آورد. شوالیه درنگ می‌کند.

شاه با زانو به صورت گرگ می‌کوبد و می‌گوید: «بس کن الیناد!» درباریان خیره نگاه می‌کنند، همه به یک چیز فکر می‌کنند و شاه از آن فکر باخبر است، از همین رو رنگ از رخسارش می‌پرد.

توران از شاه می‌پرسد که: «او همیشه با شماست، مگر نه؟»

شاه چشمان خود را باریک می‌کند و با عصبانیت به توران می‌نگرد، ناگهان متوجه می‌شود که توران به او فرصت سخن گفتن بدون اعتراض را داده، جوری که نشانی از گناه به نظر بیاید.

شاه بی‌درنگ می‌گوید: «معلوم است که همیشه با من است! یا با من است یا در قفس.»

این موضوع حقیقت نداشت، اما شاه با چنان قدرتی آن را به زبان ‌آورد که به نظر راست می‌آید. درباریان پشت سر شاه بدون شک این را خواهند گفت. به هر رو گرگِ شاه اگر بچه‌ای را در آن نزدیکی به قتل می‌رساند چند نفری باید او را در حال بازگشت به قصر می‌دیدند؛ قاتل نمی‌توانست آن حیوانی باشد که آن‌ها از دست خود به او غذا داده‌ و نوازشش کرده‌اند.

الیناد می‌نشیند و پشم پشت پنجه‌اش را گاز می‌گیرد، گویی که احساس خارش داشته. چشمانش به زمین دوخته شده‌اند.

توران سرش را به نشانه‌‌ی تایید پایین می‌آورد. در فکر است که آیا حرف زدنش درست بوده یا خیر. شاه نیز سرش را پایین می‌آورد و لبخند کوچکی می‌زند.

«با ما قدم بزن.»

دو مرد در کنار یکدیگر در امتداد یکی از راهروهای تو درتوی قصر قدم می‌زنند و گرگ در فاصله‌ی کمی پشت سرشان راه می‌افتد.

*

وزیر شاه به آرامی به او گفت: «زمانش رسیده که او را رها کنید.» او پیر است و همیشه از سرما می‌لرزد، نزدیک به آتش می‌نشیند و دستان خود را آن چنان می‌مالد که گویا در حال شستشوی مداوم آن‌ها است. «یا او را به جنگ بفرستید؛ جنگجوی خوبی خواهد شد.»

شاه پاسخ می‌دهد: «الیناد کسی را نکشته و بسیار هم پرفایده است، نمی‌توانی منکر این شوی»

وزیر به پدر شاه خدمت کرده و هنگامی که شاه چون کودکی کله‌شق رفتار می‌کرد، او را به شیوه‌ای خاص نگاه می‌کرد و حالا این یکی از آن نگاه‌ها بود.

شاه حالا دیگر کودک نیست. برای خودش شراب بیشتری می‌ریزد و منتظر می‌شود.

وزیر با اوقات تلخی آه می‌کشد: «تا به این‌جا تنها رعایا کشته شده‌اند؛ اگر یک نجیب‌زاده کشته شود و بعد مشخص شود که شما یکی از آن‌ها را نگاه می‌داشتی...»

شاه نوشیدنی خود را تا ته سر می‌کشد.

«شما نباید این همه وقت او را نگاه می‌داشتی، این طوری جدا شدن از او سخت‌تر شده.»

شاه با آهی گفت: «درست است، او دیگر بزرگ شده.»

«و آن آموزگاران  را بگو، همیشه گفته‌ام تصمیم اشتباهی بود! آخر برای چه؟ که بتواند چیزهایی را که می‌شنود، بنویسد؟»

شاه دهان خود را می‌مالد. خسته است، فکر می‌کند کاش وزیر رهایش می‌کرد و می‌رفت: «یک جاسوس مطلع، جاسوس بهتری است، می‌داند به چه چیزی گوش فرا دهد و دنبال چه کسی برود.»

«داستانی را که چندین سال پیش، زمانی که او را به این‌جا آوردی، دوباره برایم تعریف کن. به من بگو که حقیقت را گفتی، بگو که زمانی که او را خریدی از ماهیت او مطلع نبودی، بگو که او را فقط خریدی.»

شاه سکوت می‌کند.

او نمی داند که گرگ بیرونِ در، روی سنگ سرد دراز می‌کشد و می‌گذارد سرما به درون قلبش راه پیدا کند.

*

اتاق پسرک پشت پرده‌ها و یک قفسه کتاب است که به سویی حرکت می‌کند. تنها اندکی می‌دانند چطور پیدایش کنند. داخل اتاق یک تخت حکاکی شده است، تخت یک پسربچه و حالا الیناد باید پاهای خود را جمع کند تا در آن جای گیرد. هیچ پنجره یا شمعی وجود ندارد، اما چشمان خیسِ او در این‌جا به همان خوبی می‌بینند که زیر میز یا در هزارتوهای قصر.

زمانی که شاه وارد اتاق می‌شود، قفسه‌ی کتاب را باز می‌کند و می‌گذارد نور اتاق را پر کند.

می‌پرسد: «چه چیزهایی فهمیدی؟»

«آن زن زیبارویی که موهایش فر هستند، فکر کنم نامش با آ شروع می‌شود، دوست دارد بنفش بپوشد. او می‌خواهد همسر خود را مسموم کند.» پسرک در حال صحبت، یک تکه چوب را می‌تراشد؛ او مهارت‌هایی هم دارد. شاه می‌تواند طرح مینیاتوری یک تاج را تشخیص دهد.

شاه به چاقو اشاره می‌کند و می‌پرسد: «چه کسی این کار را به تو یاد داده؟»

الیناد شانه‌های لاغرش را بالا می‌اندازد: «هیچ‌کس.»

این پاسخ به نظر دروغ می‌آید، ولی مسئله‌ای نیست که شاه ذهنش را درگیر آن کند. با این حال ذهنش درگیر می‌شود. پسرک تازگی‌ها سیزده ساله شده؛ شاه وقتی به این سن فکر می‌کند، دروغ‌های بسیاری را که گفته به خاطر می‌آورد. فکِ الیناد سخت‌تر از سال پیش شده و دست و پاهای نحیف او به زودی تبدیل به دست و پاهای کشیده و قدرتمند یک انسان بالغ می‌شوند و به زودی شاه از کارهای او حتا کمتر خبردار خواهد شد.

«آیا واقعاً قصد دارد این کار را بکند یا فقط حرفش را می‌زند؟»

پسر می‌گوید: «آمادین، حالا نامش را به یاد می آورم. او پودر و عسل خریداری کرده تا طعم را پنهان سازد. می‌گوید این طور به نظر می‌رسد که همسرش مریض شده. دوستانش خیلی به او افتخار می‌کنند. می‌گویند آن‌ها ترسوتر از آن هستند که قصدِ جان شوهرانشان را بکنند.»

پسر سرش را بالا می‌گیرد و با تردید به شاه نگاه می‌کند. شاه می‌داند که اگر الیناد کودکِ انسان بود، جاسوس بار آوردنش آن هم بدون هیچ همدمی جز دانشمندانِ دائم‌الخمر و خود شاه، جرم علیه انسانیت می‌بود.

شاه می‌گوید: «ادامه بده، چیز دیگری نیز می‌خواهی بگویی.»

پسرک رویش را بر می‌گرداند. موهایش خیلی بلندتر شده‌اند: «مادر من که بود؟»

شاه سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «نمی‌دانم.» پسرک این داستان را بارها پرسیده، اما وقتی که کم‌سن‌تر بود. حال مدت‌ها بود که این مساله را مطرح نکرده بود. «به تو گفته‌ام که چگونه شکارچی‌ها تو را  نزد من آوردند و من تو را خریدم.»

«به خاطر این که دست‌هایتان را لیس زدم.... من آخرین توله بودم... دیگر توله‌ها از سرما مرده بودند.»

شاه به آرامی سرش را به نشانه‌ی تاکید تکان می‌دهد، اما چیزی در صدای پسر تغییر کرده، چیزی از سر حساب کتاب.

پسرک می‌گوید: «این داستان حقیقت ندارند.»

شاه فکر می‌کند باید عصبانی شود، اما به جایش جا خورده: «منظورت چیست؟»

پسرک بسیار آرام و بی‌حرکت است، می‌گوید: «می‌توانم در صدایتان این را حس کنم. این داستان حقیقت ندارد، اما نمی‌توانم بفهمم کدام بخش‌ها دروغ هستند.»

«تو حق مواخذه‌ی من را نداری! هیچ‌کس این حق را ندارد!» شاه بلند می‌شود و در این حال به الیناد فکر می‌کند که زیر میزها لم می‌دهد و به دروغ‌ها فکر می‌کند؛ تمام تردیدها، ژست‌ها و عضلات منقبض شده را می‌بیند و زبانی را یاد می‌گیرد که شاه نمی‌داند.

صدای پسرک کمی می‌لرزد: «آیا برادر و خواهرهای من به نبرد برده شدند؟» او چوب و چاقو را روی تخت می‌اندازد و می‌ایستد. «آیا خود شما مرا یافتی؟ شاید شما مادرم را با تیر زدی، خواهش می‌کنم فقط به من بگویید.»

شاه آن قدر وحشت‌ کرده که نمی‌تواند پاسخ دهد. می‌ترسد چیزی بگوید و دروغش برملا شود. اتاق را آرام ترک می‌کند و زمانی که روی خود را بر می‌گرداند، می‌بیند که الیناد دنبال او نیامده است.

پسرک هنگام بسته شدن در به آرامی می‌گوید: «من عصبانی نخواهم شد.»

قلب شاه آن چنان تند می‌زند که که فکر می‌کند همه در تالار می‌توانند صدایش را بشنوند. در نزد خود، صدا مانند کوبش آرام و یکنواخت چیزی است که به دنبالش است؛ چیزی که هرچه سریع‌تر فرار ‌کند، سریع‌تر به دنبالش می‌آید.

*

آن شب دیروقت، پسرک اتاقش را ترک می‌کند و با پاهای برهنه به تالار بزرگ می‌رود. جایی که تخت پادشاهی در آن قرار دارد. او روی مخمل می‌نشیند و دستش را روی چوب تراش خورده می‌کشد. خود را در حالی فرض می‌کند که دیگر زیر یک میز پنهان نشده، تصور می‌کند که چشم در چشمِ تک‌تک درباریان نگاه می‌کند.

*

هر عصر شوالیه‌ها برای شکار به شهر می‌روند. در خیابان‌ها به گشت می‌پردازند و نزدیک سحر دست خالی باز می‌گردند.

یک شب که درباری‌ها در رقصی پیچیده چون چرخ‌دنده‌های یک ماشینِ ظریف چرخ می‌زنند، توران با زره‌ای خیس و قرمز از خون وارد دربار می‌شود. با دیدن خون، بانوان دربار جیغ می‌کشند و تکه‌های ماشین رقص از هم می‌پاشد.

شاه با ظاهری برافروخته از توران می‌پرسد: «چگونه جرات کردی؟»

اما توران گویی حرف را نادیده می‌گیرد و بدون توجه یک زانویش را خم و تعظیم می‌کند.

«هیولا به من حمله کرد، ما با او مبارزه کردیم و من موفق شدم یک پنجه‌اش را ببُرم.»

او یک کیف بافتنی لکه‌دار را باز می‌کند، اما داخلش یک پنجه‌ی دهشتناک نیست، بلکه یک دست نحیف با انگشتانی بلند و زیبا است. دست جز آن‌جا که گوشت و استخوان کنده شده‌، رنگ‌پریده است. حلقه‌ای با یک یاقوت درشت روی یکی از انگشت‌ها است.

فریادهای هراسانِ بیشتری به گوش می‌رسد. الیناد خون و ترس را در میان بوها حس می‌کند و این مخلوط چیزی نهفته در او را بیدار می‌کند.

توران کیف را می‌اندازد، بلند می‌شود و عقب‌عقب می‌رود. با لکنت می‌گوید: «عالیجناب...»

الیناد نزدیک می‌شود و درباری‌ها عقب می‌روند.

شاه از توران می‌پرسد: «این دست از یک گرگ کنده شده؟»

شاه هنوز امیدوار است که بتوان از مسئله جلوگیری کرد.

 اما یکی از همراهان توران که ساکت کنار در ایستاده‌ و جرات ندارد حرف شاه را قطع کند، جلو می‌آید و می‌گوید: «بله، همه آن را دیدیم، آن موجود پیتر را کشت!»

«شایعات حقیقت دارد، این موجودات میان ما زندگی می‌کنند!»

بانو میرونو این سخن را بر زبان می‌آورد و روی زمین غش می‌کند. او در غش کردن مهارت دارد و همسر و برادرش به راحتی او را می‌گیرند.

شاه می‌گوید: «زخم هولناکی برداشته، می‌توان ردش را گرفت و او را کشت.»

امیدوار است که پیش از آن‌که بتوان از آن موجود بازجویی کرد، کشته شود. نمی‌خواهد چیزهایی را که موجود ممکن است بگوید، بشنوند. پادشاهی او باید در توهم امنیت به سر ببرد، حتا به قیمت حقیقت.

او نه حلقه را به یاد دارد، نه زنی را که آن را بر انگشت داشت؛ اما الیناد چرا. او سنگ قرمز را می‌شناسد و دستی را که از زیر میز لیس زده بود به یاد می‌آورد.

*

الیناد از روی بو، او را پشت اسطبل‌های ارباب برودین می‌یابد. اسب‌ها با دیدن او به خود می‌لرزند و شیهه می‌کشند. خون او زمینِ یخ بسته‌ی زیرش را قرمز کرده و برف را با سوراخ‌های روشنِ قرمز دانه‌دانه کرده؛ انگار کسی تمشک‌های سمی روی زمین پاشیده باشد. خود را در یک پتوی اسب پیچیده که از خونِ خشکیده سفت شده. موهایش پر از شاخ و برگ درختان است.

او هرگز الیناد را با صورت انسانی خود ندیده، اما سریع او را می‌شناسد. لب‌های رنگ‌پریده‌اش شکل لبخند به خود می‌گیرند. «نمی‌دانستم که به تو اجازه‌ی خروج از قصر را می‌دهند.» او بسیار زیباست، حتا در حال مرگ.

«اجازه نمی‌دهند.» الیناد در کنارش زانو می‌زند: «دستت را بده.»

او شال خود را به سفتی تمام دور دستش می‌بندد تا خون‌ریزی کمتر شود. قطعاً خیلی دیر شده، اما به هر رو  این کار را انجام می‌دهد.

«این گرسنگی بی‌پایان است، حقیقتِ آن‌چه که ما هستیم از درون به معده‌ام چنگ می‌اندازد.» چشمان او عجیب به نظر می‌آیند، مردمک‌های چشمش بزرگ و سیاه شده‌اند.

الیناد از او می‌پرسد: «از کجا آمده‌ای؟»  نمی‌خواهد راجع به گرسنگی سخن بگوید، مخصوصاً زمانی که بوی خون آن زن او را مدهوش کرده است.

«از بیشه. آن‌ها پسر من را گرفتند و فکر می‌کردم پیدا کردن او آسان است. تا به حال یک شهر را ندیده بودم.»

الیناد امیدوار می‌شود، دست خودش نیست. می‌گوید«مثل من، آن‌ها من را...»

زن به صورتش نگاه می‌کند و می‌خندد. صدای خنده‌اش به آرامی صدای یک جغجغه است: «پسرم مرده! و تو هم از بیشه نیامده‌ای.»

«منظورت چیست؟»

او با خود لباس‌های مردانه‌ای آورده؛ آن‌ها برای زن در بعضی جاها گشاد و در بعضی جاها تنگ هستند، اما حداقل خشک و گرمند.

زن با تلاش فراوان پیراهن را از سر خود رد می‌کند، شانه‌هایش از سرما می‌لرزند. «تو این‌جا در شهر متولد شده‌ای. این را نمی‌دانستی؟»

«متوجه نمی‌شوم.» بخشی از او می‌خواهد زن از سخن گفتن دست بردارد؛ حس زمان‌هایی را دارد که می‌خواهد تبدیل شود، انگار در حال غرق شدن باشد. بخش دیگرش  فقط آرزو می‌کند کاش زن زودتر حرف‌هایش را بزند.

«یک آیینه بیش از من می‌تواند پاسخت را بدهد.» نگاه مکار زن او را آزرده می‌کند، اما  هنوز نمی‌داند منظورش چیست.

 پرسش‌های خود را کنار می‌گذارد: «باید تو را به جایی گرم در داخل ببرم.»

«نه. من می‌توانم از خودم محافظت کنم.» دست‌هایش را زیر لباسش می‌برد و یک چاقو بیرون می‌آورد. چاقوی توران است. می‌گوید: « از تو می‌خواهم این را بگیری و در قلب شاه فرو کنی.»

چشمان الیناد تنگ می‌شوند.

«آیا تا به حال به نبرد سگ‌ها رفته‌ای؟ تا به حال دیده‌ای که چگونه ما را به جانِ یکدیگر می اندازند؟ چگونه مجبور به زندگی درون چاله‌های متعفن هستیم؟»

الیناد آرام می‌گوید: «تو بچه‌ها را به قتل رساندی، و بعد آن‌ها را خوردی.»

«بگذار بفهمند چه حسی دارد که بچه‌هایشان را ازشان بدزدی، چه حسی دارد که بترسی و بعد بفهمی بچه‌هایت برای سرگرمی کشته شده‌اند.» برای سرگرمی. رنگ از صورتش چنان ‌پریده که به سان برف شده. «تو تنها گرگی نیستی که او نگه داشته. نخستین گرگی که گرفت بالغ بود. آن ماده‌گرگ ترجیح داد بمیرد و حیوان خانگی او نشود. تو برایش یک حیوان هستی، نه چیزی بیشتر.»

الیناد گفت: «متوجه‌ام، درست است، تو راست می‌گویی.» چاقو را از دستان سرد او در ‌آورد. روی تیغه‌ی آینه‌گون آن به بازتاب صورت خود نگاه کرد، انگار آن چهره به کس دیگری تعلق داشته باشد. صدای او فقط یک زمزمه بود: «حتماً فکر می‌کند من فقط یک حیوانم.»

*

شاه دربار خود را دیر ترک می‌کند و به سختی، تلوتلوخوران خود را به اتاقش می‌رساند. درباریان به جشن و شادی خود ادامه می‌دهند تا از مستی زیر میز به خواب روند، تا آن قدر شادی و خوشحالی کنند که حالشان بهم بخورد.

شاه چراغی را روی میزش روشن می‌کند و خود را آماده‌ی نوشتن سخنرانی فردا می‌کند. قصد دارد چیزهای اطمینان‌بخش بگوید، قصد دارد توران را وارث خود اعلام دارد.

 صدای خنده‌ای می‌شنود، خنده‌ی یک پسرک.

شاه رو به سوی تاریکی می‌پرسد: «الیناد؟»

سکوت برقرار است و دوباره صدای خنده می‌آید، شرورانه و از نزدیک.

شاه با سرسختی می‌گوید: «الیناد؟»

پسرک می‌گوید: «من پس از تو شاه خواهم شد.»

دستان شاه طوری به لرزه در می‌آیند که جوهر روی صفحه پاشیده می‌شود. چنان به لکه‌های سیاهِ خیس خیره می‌شود که گویا راه چاره‌ی او در آن‌ها نوشته شده است.

شاه تمنا می‌کند: «خواهش می‌کنم.»

«چرا خواهش می‌کنی، پدر؟» پسرک چراغ را فوت می‌کند و تاریکی همه جا را فرا می‌گیرد.

در تاریکی، شاه نام پسرک را برای بار سوم به زبان می‌آورد، اما صدایش می‌لرزد. سنش را به یاد می‌آورد و می‌بیند که چقدر از رقصیدن خسته شده.

این بار که خنده‌ی پسرک را می‌شنود، صدا از نزدیک می‌آید. صدای پاهای برهنه‌ای را می‌شنود که روی زمین سرد، کوبیده و دور می‌شوند. شاه همچون درباریانش از این آسودگی احساس تهوع می‌کند.

بعداً، وقتی که چراغ را روشن می‌کند، همه‌ی چراغ‌ها را، به زنی دیگر فکر می‌کند؛ زنی که زمان طولانی است مرده، به چشمان خیسِ او که در تاریکی به او زل می‌زدند. او نمی‌خوابد.

صبح خودش را به سختی به تخت پادشاهی می‌رساند. آن‌جا درباریان را دور پسرکی سیاه‌مو می‌بیند که موهایش نیاز به کوتاه شدن دارند.کنار پسر یک جسد وجود دارد. دستِ زن قطع شده و گلویش بریده. شاه به کُندی به یاد می‌آورد که پادشاهی را به کسی وعده داده که گرگ را بکشد. و پسرک به او که در دام افتاده لبخند می‌زند.