تصمیمات

  • زمان : ۱۳۸۴/۱۲/۲۳ ه‍.ش.،‏ ۰:۰۲
  • نمایش : ۲٬۴۳۸ دفعه
  • موضوع : برگردان

فرمانده، آرون الیسن [1]سینی را از وسط سلولش پرتاب کرد. سینی به دیوار مقابل برخورد کرد و پلاستیک سفید شکل داده شده را با مخلوطی از رنگهای قهوه‌ای، سبز و قرمز پوشاند. سینی بر روی زمین لیز خورد، برای چند لحظه سر و صدا کرد و سپس ساکت شد.

آرون به اطراف اتاق سفید بدون اثاثیه که هیچ چیز خاصی نداشت خیره شد. برای بیستمین بار، یا صدمین بار، یا شاید هزار‌مین بار دوید و خود را به در قفل شده کوبید، در حالیکه امیدوار بود شاید این بار بتواند لولا های غیر قابل دیدن را بشکند. همانند قبل در از تکان خوردن خودداری کرد. تنها موفقیتی که با انجام این کار نصیبش شد این بود که لباس پرش آبی رنگش از قبل کثیف‌تر شد.

آرون چشمانش را در مقابل شکاف بین دیوار و در قرار داد. و دوباره تلاش کرد که بیرون را ببیند تا بفهمد که چه چیزی در آن بیرون است. او سرش را کج کرد و پیچاند تا دید پیدا کند اما بیهوده بود.

او از سوی در به عقب بازگشت تا در وسط اتاق بایستد، و سپس به سقف نگاه کرد. اگرچه هنوز میکروفن یا دوربینی پیدا نکرده بود، اما فکر می‌کرد که تحت نظارت است. فریاد زد:«آیا صدای مرا می‌شنوید؟» او به کپه مواد غذایی روی زمین اشاره کرد:«آیا آن را دیدید؟ من دیگر چیزی نمی‌خورم. نه تا زمانی که جوابی بگیرم.»

کسی پاسخ نداد. الیسن به سوی دیوار بدون رنگ گام برداشت و به توده گوشت و سبزیجات پخته، خرچنگ و ژله نگاه کرد. معده‌اش اندکی صدا کرد، اما توجه نکرد.

فریاد کشید: «بگذارید بروم.» با هر دو مشتش به در ضربه زد و هنگامی که این کار را خسته کننده یافت ریتم ضربه‌ها را تغییر داد. مشت راست، مشت چپ، مشت راست، مشت چپ.

او در حالی که به دیوار ضربه می‌زد، در اطراف اتاق راه رفت، تا هنگامی که دوباره به در رسید و دستهایش درد گرفته بود. بازو‌هایش را انداخت، به نفس نفس افتاد. چند بار این کار را انجام داده بود؟ نمی‌توانست بگوید. نمی‌توانست به خاطر بیاورد.

بین نفس‌هایش گفت:«با من حرف بزنید. یک نفر، هر کسی که باشد، با من حرف بزند. لطفاً»

به سوی تخت خواب تاشو رفت، به آن خیره شد و سپس با بی اعتنایی روی زمین پخش شد. برای سومین یا چهارمین بار گریه کرد تا خوابش برد.

آرون صدایی شنید، یک صدای عمیق که نام او را صدا می‌زد: «فرمانده الیسن. فرمانده الیسن لطفاً بیدار شوید.»

آرون چشمانش را باز کرد و بلافاصله صورتش را با دستهایش پوشاند. نوری روشن از میان در-در سرانجام باز- می‌درخشید. پیکری میان در ایستاده بود، نور سفید هاله‌ای اطراف او تشکیل داده بود.

آرون با میل به پریدن و فرار کردن از در مبارزه کرد. می‌دانست که این کار او را به جایی نخواهد رساند. در عوض به آرامی بلند شد، به سختی متوجه شد که اگرچه روی کف زمین خوابش برده بود، اما به طریقی به تخت خواب تاشو رسیده بود.

«او کیست؟» این فکر آزارش داد.

پیکر به شخصی در بیرون با سر اشاره کرد و در بسته شد، در دوباره با دیوار یکی شد اما یک شکاف باریک در اطراف‌اش باقی ماند. چشمان آرون به نور فلورسنس عادت کرد. به دیوار مقابل نگاه کرد، کسی غذا را از دیوار پاک کرده بود اما چند لکه قهوه‌ای روی زمین باقی مانده بود.

پیکر پرسید: «من را می‌شناسی؟»

آرون برای یک لحظه صورت و بدن مرد را بررسی کرد. موی سیاه، فک زاویه دار، ژاکت آبی... این ممکن نبود، و بالاخره مرد را شناخت.

او به آرامی پرسید: «راهنما کارتر[2]؟ گیب[3]؟»

گیب سرش را تکان داد. لب‌هایش را محکم به هم فشرد. آرون از تخت بیرون پرید و در حالیکه که مخلوطی از احساسات عصبانیت و ترس و رهایی در درونش بود به سوی دوستش دوید.

او دست‌هایش را بالا آورد، اما آیا تصمیم داشت که گیب را در آغوش بگیرد یا او را خفه کند چیزی بود که حتی آرون هم نمی‌توانست بگوید. او متوجه که در این‌باره در همین فاصله تصمیم گرفته است.

به هر حال، قبل از اینکه بتواند خیلی نزدیک شود، گیب یک رولور از جلد روی شانه‌اش بیرون کشید و مستقیم به سوی او نشانه رفت. آرون ناگهان متوقف شد. نگاهش را از روی اسلحه برداشت و درحالی که تلاش میکرد توضیح بیان نشده دوستش را بخواند به چشمان گیب خیره شد.

«گیب؟»

او دوباره گفت: «آیا واقعاً خودت هستی؟»

گیب دوباره سرش را تکان داد: «بله آرون این منم. لطفاً جلوتر نیا.» صدایش سرد اما نامطمئن بود.

آرون گفت: «من متوجه نمی‌شوم.»

گیب اسلحه را همچنان محکم نگه داشت: «اگر حرکت خشونت آمیزی انجام دهی من به تو شلیک خواهم کرد. اگر این تو را متوقف نکند، سربازانی که بیرون ایستاده‌اند اتاق را با گاز پر خواهند کرد و هر دو ما را خواهند کشت.»

آرون سرش را به علامت موافقت تکان داد. او با قدم‌های اندازه‌گیری شده از گیب فاصله گرفت و روی تخت نشست: «می‌توانم یک سوال بپرسم؟»

گیب اسلحه را درون جلدش قرار داد، اما چشمانش را یک لحظه از آرون بر نمی‌داشت.

«ادامه بده.»

«چه اتفاق لعنتی‌ای داره اینجا می‌افته؟»

گیب برای یک لحظه به اطراف اتاق نگاه کرد و سرانجام هنگامی که نگاهش بر روی چهره آرون ثابت شد، آرون متوجه شد چشمانش قرمز است.

گیب گفت: «شاید تو بتوانی به من بگویی.»

آرون دهانش باز ماند: «من باید به تو بگویم؟»

گیب سرش را تکان داد: «بله تمام چیزهایی را که بعد از بازگشت از ماموریتت اتفاق افتاد به من بگو.»

«بعد از اینکه بازگشتم؟ اما خود ماموریت...من باید به تو درباره اکتشافاتم بگویم...»

گیب در حالیکه هر دو دستش را بالا نگه داشته بود فریاد زد:«این کار را نکن فقط به من تمام چیزهایی را بگو که بعد از فرودت اتفاق افتاد»

خشم آرون که تبدیل به سردرگمی شده بود، حالا دوباره شدیدتر از قبل باز گشته بود.

جلوی خودش را گرفت که تف نکند.

«تو نمی‌دانی؟ به اطرافت نگاه کن!»

گیب هیچ حرکتی برای چرخاندن سرش نکرد، بنابراین آرون ادامه داد: «شما مرا در یک سلول زندانی کرده اید. شما باید این را بدانید. چرا مرا شکنجه می‌کنید؟»

گیب سرش را به آرامی تکان داد طوری که آرون به سختی متوجه آن شد: «فرض کن که من نمی‌دانم. فرض کن لازم است که من از خودت بشنوم. از لحظه‌ای که با زمین تماس گرفتی.»

آرون خمیازه کشید و آرواره هایش را به هم فشرد: «خوب لحظه‌ای که من تماس برقرار کردم؟ هوم؟ هوستون[4] به من گفت که سفینه را به جای کیپ به ادواردز[5] بیاورم. من به راحتی آمدم یک زنجیر دو نفره کامل.»

«و بعد؟»

آرون اخم کرد:«و بعد یک دسته از سربازان ارتش مرا از سفینه بیرون کشیدند و به این سلول انداختند. هیچ کس به شکایات و سوالات من گوش نکرد، انگار با مریخی‌ها صحبت می‌کردم.»

«و از آن لحظه چه کرده‌ای؟»

«چه کرده‌ام؟» آرون سعی نکرد ریشخند‌ش را پنهان کند: «چطور؟ من به یک نمایش رفتم و با یک دختر رقاص دوست شدم. تصمیم دارم که هفته آینده او را به مادرم معرفی کنم.» او عصبی شده بود: «شما را به خدا فکر می‌کنید من چه کرده‌ام؟»

«معذرت می‌خواهم اما لازم بود.»

«لازم بود؟ برای ناسا لازم بود که با من مثل یک مجرم معروف رفتار کند؟ نه بدتر از یک مجرم معروف. بدون تلویزیون، بدون رادیو، بدون دسترسی به اینترنت...و نه حتی یک تلفن که با یک وکیل تماس بگیرم یا به مادرم خبر بدهم. آیا اینجا هنوز آمریکا است یا چیز دیگر؟»

گیب به پایین نگاه کرد: «اینجا هنوز آمریکا است.»

« من چه مدت اینجا بوده‌ام؟ وعده های غذا را که از شکاف به داخل گذاشته می‌شد و چرخه روشنایی را شمرد. فکر می‌کنم 4 روز.»

«4 روز تقریباً درسته.»

«تقریباً درسته؟ شما نمی‌دانید؟»

گیب دستانش را روی سینه‌اش نزدیک به جلد اسلحه قرار داد.

«آرون امروز چه تاریخی است؟»

«ها؟»

«آیا زمان بندی ماموریتت را به خاطر می آوری؟»

«البته که به خاطر می آورم.»

«خوب. پس اگر ما فرض کنیم که تو 4 روز پیش فرود آمدی و از آن موقع تاکنون اینجا بوده‌ای، تاریخ امروز چیست؟»

آرون برای یک لحظه فکر کرد: «اگر من طبق زمانبندی 10 اکتبر باز گشته باشم امروز 14 اکتبر است.»

گیب آه کشید: «اما نیست»

«نیست؟»

«نه امروز 11 می ‌است.»

آرون چشمانش را تنگ کرد: «آیا داری به من میگویی که من حدود یکسال در فضا بوده‌ام؟ غیر ممکن است. من تجهیزات کافی برای این مدت طولانی نداشته‌ام.»

«تو متوجه نشدی. امروز 11 می، یک هفته قبل از پرواز تو است.»

عصر همان روز، آرون در حالیکه هنوز در همان سلول زندانی بود و غذای مطبوعی را از یک سینی مخصوص دولتمردان می‌خورد به مکالمه بعد از ظهر آن روز فکر کرد.

ابتدا او حرف‌های دوست قدیمی‌اش را نپذیرفت.

او پرسیده بود: «درباره چه چیز صحبت می‌کنی؟»

گیب آه کشید و پشتش را به دیوار پهلوی در تکیه داد و پایین رفت. او روی زمین نشست درحالی که آماده بود تا اگر آرون یک حرکت ناگهانی بکند بپرد.

در حالیکه هر کلمه را بیرون می‌کشید گفت: «منظورم من این است که تو هنوز نرفته ای.»

«مزخرفه! من رفته ام و برگشته ام» او از روی تخت بلند شد و به خودش اشاره کرد: «نگاه کن! من اینجا هستم»

به نظر رسید که گیب عصبی شده باشد: «اوه بله نمی‌توان درباره این حقیقت که تو برگشته‌ای بحث کرد، آرون.» در حالیکه دستش را تکان می‌داد گفت: «من منظورم این است که من همین الان دارم با تو صحبت می‌کنم.»

آرون دوباره روی تخت نشست: «خوب پس چی؟»

گیب آه کشید: «خوب پس اوضاع از این قرار است، من امروز صبح هم با تو صحبت کردم.»

«امروز صبح؟ ممکن نیست. در غیر این صورت من به خاطر می‌آوردم.» آرون با‌خود فکر کرد. راهی برای دانستن زمان نداشت، ساعتی در سلول وجود نداشت.

آرون با دهان بسته خندید: «من مطمئنم که مکالمه را به خاطر می آوری. من با توی واقعی-منظورم این است یکی از شما که هنوز اینجا را ترک نکرده بود – صحبت کردم.»

«و درباره چه چیز بحث کردیم؟»

«ما درباره تراشه و تمام نامهای رویش صحبت کردیم.» گیب به چهره او خیره شد: «و تو گفتی...»

«من گفتم آن تنها هدر دادن پولم بود.»

«بله.»

آرون غرید: «بله من آن مکالمه را به خاطر می‌آوردم. بیش از شش ماه پیش بود.»

گیب سرش را تکان داد: «آن امروز صبح بود.»

آرون به جلو خم شد: «برای من ثابتش کن.»

گیب بلند شد ایستاد و دستانش را به حالت بی دفاعی بلند کرد: «کاش می‌توانستم.»

«این خوب نیست. اگر اینها واقعی است، پس به من بگو من چگونه در زمان به عقب مسافرت کرده‌ام؟»

«ما معتقدیم که سفینه تو یک منحنی زمانی را طی کرده است. آیا معنی آن را می‌دانی؟»

آرون سرش را تکان داد: «نمی‌دانم.»

«میخواهی من برایت توضیح بدهم؟»

آرون لبخند زد: من آنرا به عنوان یک اثبات در نظر نمی‌گیرم.»

گیب انگشتانش را درهم گره زد و به دیوار پشت سر آرون خیره شد: «برای یک لحظه به مشکل من فکر کن. حتی اگر شده آنرا فقط یک تمرین فرضی در نظر بگیر. من چطور می‌توانم به تو ثابت کنم که در گذشته هستی؟ در حال حاضر تو این گذشته را زندگی کرده‌ای. چیزی نیست که من بتوانم به تو نشان بدهم و تو خودت هم اکنون آنرا ندیده باشی.»

او مکث کرد: «من فرض میکنم تو می‌توانستی از من سوالاتی بپرسی که ثابت کند من اشتباه می‌کنم. اما نمی‌دانم که این کار چطور ممکن خواهد بود.»

یک درک ناگهانی آرون را تکان داد: «اما من می‌توانم به شما ثابت کنم که من از آینده آمده‌ام، درست است؟ به شما بگویم که فردا قرار است چه اتفاقی بیافتد؟»

رنگ از چهره گیب پرید. او گفت: «نه! تحت هیچ شرایطی این کار را نکن.»

آرون به دیوارهای اطراف نگاه کرد: «چرا نه؟ آیا به این خاطر است که شما مرا اینجا زندانی کرده‌اید؟»

«نه ما تو را اینجا زندانی کرده‌ایم تا از بروز تناقضات جلوگیری کنیم.»

«تناقضات؟»

گیب آه کشید: «آرون اگر تو می‌توانستی یک ماشین زمان بسازی چه می‌کردی؟ برای چه کاری از آن استفاده می‌کردی؟»

آرون بینی‌اش را خاراند: «تو به من بگو.»

«ممکن است تو از آن استفاده کنی تا اطلاعاتی در مورد آینده به خودت بدهی تا بتوانی آنرا تغییر دهی. اما اگر تو آن را تغییر دهی، اطلاعات را در مکان اولیه از کجا به دست آورده بودی؟»

«من این را شنیده‌ام. تناقض پدربزرگ درسته؟ اگر من در زمان به عقب بروم و پدربزرگم را بکشم، آنگاه هرگز متولد نخواهم شد. اما در آن صورت اگر من وجود نداشته‌ام چطور در زمان به عقب رفته‌ام.»

گیب سرش را تکان داد. لبخند کوچکی بر چهره‌اش پدیدار شد: «خوب است. تو فهمیدی.»

آرون از جا در رفت: «من چه چیز را فهمیدم؟ به من بگو.»

«تو فهمیدی که ما چرا تو را در اینجا زندانی کرده ایم.»

آرون به گیب خیره شد و مشت‌هایش را گره کرد. خشم و غضب‌ش راسر‌کوب کرد.با صدایی شمرده گفت: «من به هیچ وجه متوجه نمی شوم.».

«ما مجبور بودیم تو را از هر کس دیگری دور نگه داریم تا از خراب شدن حال توسط اطلاعات آینده جلوگیری کنیم.»

آرون نالید: «من می‌توانم لزومش را درک کنم.»

گیب آه کشید: «خوشحالم که منظور مرا درک می‌کنی. حضور خود من در اینجا یک ریسک است. اگر تو چیزی در مورد آینده به من می‌گفتی این می‌توانست دنیا را نابود کند.»

آرون یک لحظه به دوستش خیرش شد و سپس خندید. خنده توخالی‌اش به صورت موج‌دار در آمد اما متوقف نشد. پس از یک لحظه آرون به سرفه افتاد.

«آرون خوبی؟»

آرون نگرانی دوستش را هنگامیکه آخرین سرفه‌اش تمام شد برطرف کرد: «بله من خوبم. فقط تو کمی ملودرام به نظر می‌رسی، او لحن جدی گیب را تقلید کرد: «این می‌توانست دنیا را نابود کند.» او تکرار کرد و سپس دوباره شروع کرد به خندیدن.

«می‌توانست.»

آرون از خندیدن باز ایستاد: «به صورت تحت الفظی؟»

«بله.»

آرون یک لحظه فکر کرد. اگر گیب داشت حقیقت را می‌گفت آن‌گاه آمدن به اینجا برای دیدن من یک ریسک به حساب می‌آمد.

گیب شانه‌اش را بالا انداخت: «تو خوب رفتار نمی‌کردی آرون یک نفر باید به تو توضیح می‌داد.»

آرون به چشمان گیب نگاه کرد و دانست که او باید برای گرفتن اجازه برای اینکه به او بگوید که چرا او را زندانی کرده‌اند جنگیده باشد. برای یک لحظه آرون نسبت به دوستش احساس محبت کرد. اما به سرعت ناپدید شد. پس از تمام اینها ممکن بود گیب برای صحبت کردن با او جنگیده باشد، اما چیزی که آرون واقعاً می‌خواست، واقعاً نیاز داشت...

«گیب بگذارید من بروم.»

«نمی‌توانم. این کار تناقض ایجاد می‌کند. ما باید از آنها جلوگیری کنیم.»

«شما نمی‌توانید از هیچ تناقضی جلوگیری کنید. اگر شما چرندیاتتان را قبول دارید، آیا حضور من در اینجا هم اکنون بر مسیر زمان تاثیر نگذاشته است؟»

گیب لبخند زد: «و حالا تو متوجه مشکل من می‌شوی دوست قدیمی. طبق گفته های دکتر... منظورم فیزیک دانان ما هستند، من باید اینجا تاثیراتی که تو گذاشتی را، تا حد ممکن کاهش دهم.»

آرون سرش را تکان داد: «تنها راهی که شما می‌توانید این کار را انجام دهید این است که مرا اینجا زندانی نگه دارید تا زمان بازگشت من فرا رسد.»

گیب چند ثانیه در سکوت به او خیره شد و ناگهان آرون احساس سرما کرد.

او گفت: «نه به هیچ وجه. قطعا شما نمیتوانید...»

«چه انتخاب دیگری دارم؟»

ذهن آرون امکانات را بررسی کرد: «شما یک ملیون از آنها دارید. اگر شما به این چرندیات اعتقاد دارید. بگذارید من بعد از پرواز سفینه در 18 می ‌از اینجا بروم.»

گیب گفت: «خوب نیست. ما نمی‌توانیم بازگشت زودتر از موعد تو را توضیح دهیم. ما مجبوریم تو را تا اکتبر اینجا نگه داریم بدون اینکه هیچ انسان دیگری با تو رابطه داشته باشد. اما من برای تو درخواست یک تلویزیون خواهم کرد. به قضیه اینطور نگاه کن. من می‌گذارم تو تمام چیزهایی را که در زمان واقعی از دست دادی به دست بیاوری. او مکث کرد:«‌من متاسفم‌.»

در باز شد و گیب از آن خارج شد. آرون در حالیکه فریاد می‌کشید به دنبال او دوید اما هنگامی‌که به در رسید، در مقابل او محکم بسته شد.

و اکنون، هنگامیکه غذایش را تمام کرد و سینی را روی زمین گذاشت، انتخاب‌هایش را در نظر گرفت. او نمی‌پذیرفت که 6 ماه بدون ارتباط با هیچ انسانی زندانی باشد. چه می‌توانست بکند؟ باید به نحوی فرار بکند. اما چطور؟

در همیشه بسته بود و ضربه زدن‌های پیوسته او به دیوارها هیچ فضای خالی را در اطراف آنجا آشکار نمی‌کرد.

ناگهان متوجه چیزی شد. او هرگز هنگام تحویل غذا بیدار نبود. آنها مجبور بودند به نحوی غذا را دراتاق قرار دهند و از آن خارج کنند...

آرون لبخند زد. با صدای بلند و کشیده خمیازه کشید، به سوی تخت رفت و روی آن دراز کشید. چشمانش را بست، با خودش جنگید که خوابش نبرد و طوری منتظر شد که انگار تمام وقت دنیا متعلق به اوست‌. زمانی که بالاخره در باز شد، او آماده بود.

فقط یک نگهبان به داخل آمد تا سینی را هنگامیکه آرون خواب بود ببرد. فقط یک نفر. همان‌طور که گیب گفته بود، احتمالا به خاطر کاهش آلودگی از آینده. یک فرصت خوب، آرون قصد داشت او را غافلگیر کند. حالا در همان حال که آرون میان راهروهای پایگاه می‌دوید و فکر می‌کرد که کجا می‌تواند فرار کند، نگهبان بیهوش روی زمین سلول دراز کشیده بود. آرون همانطور که می‌دوید احساسی از آشنایی به او دست داد. او پایگاه را می‌شناخت، او به خوبی می‌شناخت‌اش، و این مکان بسیار شبیه به آن چیزی بود که آرون به خاطر می‌آورد.

او ایستاد. آیا او واقعاً به گذشته سفر کرده بود؟ آیا واقعاً امروز 11 می‌بود؟ شاید حالا 12 می ‌باشد. اگر واقعاً حالا یک هفته قبل از پرواز او بود، پس باید آرون-خود قدیمی ترش-هنوز در کالیفرنیا باشد و در حال انجام برخی کارهای آمادگی لحظه آخر، قبل از پرواز به فلوریدا باشد. آن‌ها او را در پایگاه نگه داشته بودند، جزئیات ماموریت را توضیح داده بودند، وضعیت سلامت او را چک کرده بودند، و کارهای وقت پر کنی به او داده بودند تا زمان پروازش برسد.

آرون جایی برای فرار نداشت. و ایده‌ای داشت در ذهنش شکل می‌گرفت. بلافاصله، راهش را به سوی محل اقامت قدیمی‌اش در بخش مسکونی پایگاه تغییر داد. در اتاق را پیدا کرد و با مهارت بازش کرد. خوشحال بود که می‌دید هنوز مهارت‌هایش در قفل باز کردن را که در دانشگاه یاد گرفته بود، دارد.

در به روی یک اتاق تاریک باز شد. نور اندک راهرو، تخت، کامپیوتر و صندلی را به طور مبهمی روشن می‌کرد. به سرعت وارد اتاق شد و در را به آرامی پشت سرش بست و چراغ را روشن کرد. مردی که روی تخت خوابیده بود نالید و بازویش را بلند کرد تا جلوی چشمانش بگیرد.

آرون با گام‌های بلند به سویش رفت، مرد را تکان داد تا بیدار شود و خودش را رو در روی خودش یافت.

با وجود اینکه به لحاظ منطقی انتظار این را داشت، نفسش در سینه بند آمد.

چشمان آرون دیگر پر از وحشت شد. او دهانش را باز کرد و آرون به سرعت دستش را مقابل دهان او قرار داد. خدایا این جادو به نظر می‌رسید.

«آرون فریاد نکش، جیغ نزن، من باید با تو صحبت کنم. لطفاً آرام باش. من به تو صدمه نخواهم زد.» او مکث کرد: «آیا متوجه می‌شوی؟»

آرون دیگر سرش را تکان داد. اگر چه ترس هنوز در چشمانش دیده می‌شد. آرون به آرامی دستش را از روی دهان او برداشت.

او پرسید: «حالت چطور است؟»

آرون دیگر روی تخت نشست و بدنش را به یک موقعیت دفاعی عقب کشید: «چه اتفاقی داره میافته؟ تو چطور اومدی اینجا؟»

«یه نگاه دقیق به من بنداز آرون. من تو هستم!»

آرون در حالیکه خود جوان‌ترش او را بررسی می‌کرد منتظر ماند.

بالاخره آرون جوان‌تر گفت:«این ممکن نیست.»

«این چیزی است که من سعی داشتم به گیب بگویم. ظاهراً وقتی که تو-وقتی من- به ماموریت در اعماق فضا رفتیم. ما یک نوع حلقه بسته نمی‌دانم چه را طی کردیم. من از اینجا در زمان گذشته سر در آوردم.»

«چنین چیزی چطور امکان پذیر است؟»

آرون سرش را تکان داد: «من فقط می‌توانم به یک چیز فکر کنم و سعی کردم به گیب بگویم اما او گوش نمی‌کرد.» او کنار خود جوان‌ترش نشست: «در میانه ماموریت، در لبه منظومه شمسی، من یک چیزی پیدا کردم. یک دیوار رنگی از نور. من آن‌را تا هنگامی که به آن بر‌نخورده بودم کشف نکرده بودم، اما آن باید همان منحنی نمی‌دونم چی چی باشد که گیب درباره‌اش با من صحبت کرد. هنگامی که من از آن عبور کردم باید در زمان به عقب سفر کرده باشم.»

آرون جوان‌تر چشمانش را تنگ کرد و سرش را تکان داد: «من دارم رویا می‌بینم.»

«ای کاش. برای مدتی من هم فکر کردم رویا می‌بینم. اما ظاهراً همه اینها واقعی است. من باید واقعاً به زمان گذشته سفر کرده باشم.» او به کناری نگاه کرد: «جز اینکه...جز اینکه من این مکالمه را به خاطر نمی‌آورم.»

خود دیگرش پرسید: «چی؟»

آرون طوری خندید انگار برایش اتفاقی افتاده باشد:«گوش کن. اگر من در زمان به عقب سفر کرده باشم، و گذشته خودم را ملاقات کرده باشم-یعنی تو-آیا نباید خود زمان آینده من-یعنی من-این مکالمه را به خاطر بیاورد؟ آیا من برای هر ثانیه از این مکالمه در حال خلق خاطرات تازه هستم؟»

آرون دیگر سرش را تکان داد: «من نمی‌دانم. من نمی‌دانم چه اتفاقی داره می‌افته.»

آرون شانه‌اش را بالا انداخت:«خوب من هم از علم سفر زمان چیز زیادی نمی‌دانم. اما به نظر من کاملاً محتمل می‌رسد. و این به این معنی است که من در گذشته نیستم.»

«پس کجا...منظورم اینه که چه زمانی...منظورم اینه که چه اتفاقی داره میافته.»

آرون گفت: «چرند گفتن را بس کن این از تو-من- یک احمق میسازد.» او آه کشید: «حالا من نمی‌دانم چه اتفاقی داره می‌افته. شاید آن ناهنجاری مرا به یک جهان موازی مشابه جهان خودم اما با چند ماه اختلاف زمانی پرتاب کرده باشد. شاید اگر اطراف را بگردم، چیز متفاوتی پیدا کنم، یک سرنخ برای اینکه من واقعاً از میان جهان‌ها پریده‌ام. یا شاید...» او از فکر کردن باز ایستاد.

«بله.»

«من نمی‌دانم. اما من همین قدر می‌دانم که... من در گذشته نیستم. و من حتی مجبور نیستم که برای اثبات این مطلب مادربزرگم را بکشم.» او به خود دیگرش پوزخند زد.«یا تو!»

آرون جوان‌تر ناگهان از روی تخت بیرون پرید و به سوی میز خیز برداشت.

آرون اندیشید. اوه کثافت. او سراغ اسلحه من می‌رود. آرون به سوی خود جوان‌ترش چرخید، شانه راستش دقیقا به سوی سینه مرد دیگر قرار داشت. آرون جوان‌تر پایین رفت، در حالیکه نفس نفس می‌زد خم شد تا نفسش بازگردد.

آرون گفت: «نه من نمیخواهم تو را بکشم. اما من قادر نخواهم بود تا گیب را متقاعد کنم که مرا آزاد کند. مگر اینکه...» او به سوی میز رفت. کشوی بالایی را باز کرد و تفنگ را بیرون کشید. او آن‌را به سوی آرون نشانه رفت و گفت«وقتی نفست برگشت، لباس‌هایت را در بیاور ما جایمان را عوض خواهیم کرد.»

با وجود اینکه او خودش را متقاعد کرده بود که به جای گذشته به یک دنیای موازی افتاده است، زندگی او در هفته قبل از پروازش مسیری را طی کرد که به طرز ترسناکی آشنا می‌نمود. احتمالا او نمی‌توانست تمام جزییات زندگی 6 ماه قبلش را به خاطر بیاورد، اما چیزی اتفاق نیافتاد که غیر عادی به نظر برسد. او تمریناتش را تمام کرد، به فلوریدا رفت، سوار DSS شد و پرواز کرد.

و در میانه ماموریت آرون خودش را در مقابل ناهنجاری، دیوار نور منحنی شکل رنگی یافت که درست بیرون مدار منظومه پلوتو-چارون [6]که در سوی دیگر منظومه شمسی قرار دارد، با آن برخورد کرده بود. او به خاطر آورد قبل از آن‌که گیب به او بگوید هیچ چیز از جزییات ماموریتش را فاش نکند، قصد داشت درباره آن با گیب صحبت کند. خوب، او فکر کرد که گیب شکست خورده است.

ناگهان به ذهنش خطور کرد که فرارش و رسیدنش به اینجا،هر دو خیلی به سادگی اتفاق افتاده بود. چرا او این لحظه را به خاطر نمی‌آورد، یک سفر طولانی به سوی دیگر قسمت بیرونی منظومه شمسی؟ همچنین چرا او پرواز بار دومش را به خاطر نمی‌آورد؟ خدایا چه اتفاقی برای او افتاده بود؟

او از دیوار نور گذشت و خود را در یک تاریکی تهی یافت.

او چشمانش را باز کرد و خود را دوباره در تخت خواب تاشو در سلولش یافت. دو موجود بیگانه در اتاق ایستاده بودند. آنها بلند و لاغر بودند، با خصوصیات انسانی که به نظر می‌رسید کشیده شده باشند مثل تصویر یک آینه در خانه سرگرمی.

یکی از آنها با لهجه انگلیسی خالی از احساس گفت: «فرمانده الیسن. تو تنها بخشی را درست حدس زدی. تو به زمان گذشته نرفته بودی، حداقل نه مستقیماً. اما در عین حال تو به یک جهان موازی هم نیافتاده بودی.

آرون به آرامی خودش را از تخت خواب بیرون کشید. پشتش را به آن نگه داشت و به دیوار تکیه داد: «شما کی هستید؟»

بیگانه‌ها به هم نگاه کردند و آن‌که کوتاه‌تر بود صحبت کرد. آرون نمی‌توانست بین صداها تفاوتی تشخیص دهد: «اگر ما نام‌مان را به زبان شما بگوییم برایت معنی نخواهد داشت. گونه شما خودش را عاقل می‌نامد. ما خودمان را کسانی که صحبت می‌کنند می‌نامیم.»

آرون به پشت سر و بین آن دو پیکر نگاه کرد و احساس کرد که باید یک شوخی بکند: «من شما را jabber [7]می‌نامم.»

آنها بدون احساس به او نگاه کردند. او که کوچکتر بود گفت: «هر طور که احساس می‌کنی نیاز داری.»

«آیا شما نام دارید؟»

«دوباره. بله اما...»

«اما من قادر نخواهم بود که آنرا تلفظ کنم یا هر‌چیز دیگر. خوب است.» او به هر دو آنها به نوبت اشاره کرد، ابتدا به او که بزرگتر بود و سپس به او که کوچکتر بود«تو جرج هستی و تو گریس.»

«هر طور که احساس می‌کنی...»

«نیاز دارم. بله. بار اول شنیدم. خوب چرا شما به ذهن من رخنه کردید و آن تصور را ایجاد کردید؟»

گریس گفت: «تو سریعتر از آنی هستی که ما پیش‌بینی می‌کردیم. تو دریافتی که ما نقشی در ایجاد توهمی که تو اخیر تجربه کردی داشتیم.»

«متشکرم. اما من هنوز پاسخ می‌خواهم. چه اتفاقی در حال افتادن است؟»

آن موجود لحظه‌ای تامل کرد، سپس گفت: «آیا هرگز درباره اولین برخورد متعجب شدی فرمانده الیسن؟»

آرون به تمام فیلم‌ها و نمایشهای تلویزیونی که تا به حال درباره بیگانه‌ها دیده بود فکر کرد و گفت: «البته، کی متعجب نمی‌شد؟»

ما نمایندگان یک پیمان همبستگی بین موجودات دارای ادراک هستیم. ما هر‌گاه یک منظومه خورشیدی در فرآیند توسعه حیات هوشمند پیدا می‌کنیم، ورم هول [8]مخصوصی ایجاد می‌کنیم.

آرون گفت: «ناهنجاری.»

«بله. ما یک مرز در اطراف منظومه خورشیدی شما قرار دادیم. مثل یک حباب صابون بزرگ. وقتی تو به آن برخورد کردی ،تو را میان یک تونل کشید و به اینجا منتقل کرد.»

آرون ترسش را با فکر کردن به این دنیا سرکوب کرد: «آیا این به آن معنی است که پایونیر و ویجر هم به همین مسیر کشیده شده‌اند؟»

«نه، این سیستم طوری طراحی شده است که تنها هنگامی‌که یک شکل از حیات واقعی را کشف کند فعال میشود، نه با مصنوعات.»

«چرا؟»

«زیرا تنها در آن هنگام است که ما می‌فهمیم که یک نژاد به این قدرت دست یافته است که کهکشان را مسکونی کند.»

«با این وجود نژاد شما در ابتدا است. و اگر ما به شما اجازه بدهیم که اکتشافاتتان را ادامه بدهید به زودی مسافرت از طریق ورم هول وحلقه اتحاد ما را کشف می‌کنید.»

آرون گفت: «ما همین حالا اینکار را کردیم.»

بیگانه برای لحظه‌ای ساکت ماند و سپس او که بزرگتر بود مکالمه را در دست گرفت: «در حقیقت، تو راه اشتباه را رفته‌ای و ما تو را کشف کردیم. ما نیاز داشتیم که جهان شما را مطالعه کنیم. حلقه اتحاد ما باید مطمئن می‌شد که شما به نقطه‌ای رسیده‌اید که بتوانید وجود ما را بپذیرید و بخشی از حلقه اتحاد ما بشوید. بنابراین ما به ذهن تو رسوخ کردیم. به تو اجازه دادیم که فکر کنی به زمین بازگشتی، و اجازه دادیم که آن سناریو اتفاق بیافتد. بنابراین ما می‌توانسیتم گونه شما را به بهترین شکل ممکن بشناسیم.»

بیگانه کوچکتر گفت: «متاسفانه اراده تو بسیار مقاوم بود.»

آرون سرش را یکوری کرد: «این به چه معنی است؟»

«تو علاقه‌ای به ایجاد یک زمان حال برای خودت نداشتی، بنابراین تو تجربیاتت را در گذشته بارها و بارها تکرار کردی، تا زمانی که بالاخره نا‌خودآگاهت فهمید که تو در یک حلقه افتاده‌ای.»

«من آنرا به خاطر نمی‌آورم.»

«البته که به خاطر نمی‌آوری. حافظه بلند مدت تو یک بار ضبط شده است، آنها نیازی نداشتند که تجربیات دقیقا یکسان را دوباره ضبط کنند... بنابراین به جای آن تو فرار کردی.»

او به اطراف سلول نگاه کرد: «و‌ من چه مدت اینجا بوده‌ام؟»

بیگانه‌ها با هم نگاهی رد و بدل کردند: «در مقیاس شما یک ماه.»

«بنابراین از زمان رفتن من آنقدر نگذشته است که گمشده به حساب بیایم. اما شما نمی‌توانید مرا بیشتر از این نگه دارید.»

«آنها ماموریت تو را شکست خورده فرض خواهند کرد. بعلاوه به زودی این مسئله مهم نخواهد بود.»

آرون عصبی شد: «‌منظورتان از مهم نخواهد بود چیست؟»

دو بیگانه ساکت ماندند و آرون احساس سرما کرد: «آیا به این معنا است... شما که در حال نقشه کشیدن برای نابود کردن زمین نیستید؟ هستید؟»

بیگانه های صدایی از خودشان در آوردند که آرون نتوانست بفهمد، اما به نظر مثل خنده می‌آمد.

«نه ما نژاد‌هایی را که برای ایجاد اتحاد ناسازگار هستند نابود نمی‌کنیم. ما به راحتی آنها را محدود می‌کنیم.»

«آنها را محدود می‌کنید؟»

«مرزهای ورم هول تبدیل به یک مانع می‌شود. هر موجود زنده‌ای که از یک طرف منظومه شمسی وارد آن شود خودش را در حال خارج شدن از طرف دیگر منظومه شمسی می‌یابد. یک حلقه کهکشانی.»

آرون در حالیکه خاطرات کلاسهای ریاضی گذشته‌اش را به خاطر میاورد گفت: «یک حلقه بسته-یک دونات 4 جهته-.»

«دقیقاً. ما منظومه شمسی شما را در یک شکل توروس مانند قفل می‌کنیم بنابراین شما هرگز نمی‌توانید از آن خارج شوید تا کهکشان را تهدید کنید.»

آرون سرش را تکان داد و دستانش را به هم قلاب کرد تا مانع از لرزیدن آنها شود. با این‌حال هنوز می‌لرزید.«اگر شما ما را محدود کنید، هنگامی که خورشید بمیرد، کل نژاد ما خواهد مرد.»

«اما آن میلیونها سال بعد است. تو در آن هنگام مدتها است که مرده‌ای. برای تو مسئله‌ای نخواهد بود.»

آرون خیره به آن نگاه کرد: «‌حقیقتاً شما چیز زیادی درباره انسانیت یاد نگرفته‌اید؟ درست است؟»

«ما به اندازه کافی یاد گرفته‌ایم. کاری که ما انجام می‌دهیم ممکن است مایه تاسف باشد اما ضروری است. نژاد شما برای اینکه به کهکشان راه پیدا کند زیادی خشن و پارانوید است. شما حلقه اتحاد ما را به خطر خواهید انداخت.»

آرون به آرامی گفت: «ما این کار را نمی‌کنیم. بر عکس، ما ‌آنقدر‌ها هم پارانوید نیستیم.»

بیگانه بلندتر وارد مکالمه شد: «شما نمی‌توانید از پارانویایی که در نژاد شما موروثی است اجتناب کنید. مردم شما، هنگامی که تو قبل از ترکت بازگشتی تو را زندانی کردند.»

آرون ناگهان احساس کرد که باید پاسخ حماقت بیگانه را با مشت بدهد. اما می‌دانست که این کار کمکی نمی‌کند، در واقع این کار فقط می‌توانست همه چیز را بدتر کند. او چند نفس عمیق کشید و سپس با لحن شمرده‌ای شروع به صحبت کرد: «می‌دانید. این بسیار ناعادلانه است که شما از سناریویی که خودتان خلق کرده‌اید برای قضاوت گونه من استفاده کنید.»

«اه، اما ما در واقع تمام آن سناریو را خودمان خلق نکردیم. فرمانده الیسن. ما صرفا آنرا شروع کردیم. ذهن ناخودآگاه تو آنرا کامل کرد، آن را مجسم کرد و بعد به آن حقیقت داد. همانطور که قبلاً گفتیم، ما فقط اجازه دادیم که سناریو از نقطه آغازینش شروع شود. این روش ما برای شناخت بیشتر گونه شما بود، تا بتوانیم شما را بر اساس آن قضاوت کنیم. و در حقیقتی که تو برای خودت خلق کردی. مردم تو، تو رازندانی کردند.»

«پس آنها مرا زندانی کردند خوب که چه. این به خاطر این بود که آنها با چیزی رو به رو شدند که انتظار نداشتند. چیزی که قبلا هرگز ندیده بودند.»

همانطور که ثانیه‌ها می‌گذشت، بیگانه‌ها در سکوت به آرون خیره شده بودند. بعد از لحظه‌ای، او متوجه مفهوم توضیحاتش شد، او آه کشید: «بله. متوجه شدم.»

«بنابراین ما باید تغییر شکل دادن فضایی را که توسط منظومه شمسی شما احاطه شده است را آغاز کنیم.»

ذهن آرون با یاس مبارزه کرد: «صبر کنید.» او می‌دانست که باید راهی برای تضمین آینده بشریت پیدا کند، و او به تنها چیزی که به ذهن می‌آمد فکر کرد.

«اگر من یک راه دیگر پیشنهاد دهم چه؟»

بیگانه‌ها یک نگاه پرسش گر به او انداختند:«توضیح بده.»

«به جای اینکه ما را برای همیشه محدود کنید، چرا به ما زمان بیشتری نمی‌دهید؟ مرزهای حفره خود را دوباره در فاصله‌ای دوبرابر ایجاد کنید.»

«این کار چه فایده‌ای دارد؟»

«این کار به ما زمان بیشتری برای پیشرفت می‌دهد. برای رشد کردن» آرون لبخند زد.«انسان بعدی که به این فاصله می‌رسد ممکن است سالها گذشته باشد. تا آن موقع، ما کمتر خشن و پارانوید خواهیم بود.»

بیگانه نگاه غمگینی به او انداخت: «تو نمی‌توانی آن‌را تضمین کنی.»

آرون پذیرفت: «نه من نمی‌توانم. اما من می‌توانم این را به شما بگویم. ما ممکن است خشن باشیم، اما ما انتظار نداریم وارد فضا بشویم تا بر حیات هوشمند غلبه کنیم. ما انتظار داریم که با حیات هوشمند دوست باشیم، که با هم در هماهنگی کار کنیم.» او در مقابل این حس که به زمین بیافتد و خواهش کند مقاومت کرد. به جای اینکار، خودش را کمی کشید و مستقیماً به چشمان بیگانه بلندتر خیره شد: «من می‌دانم تو قدرت این را داری که ذهن مرا ببینی. حالا دوباره این کار را بکن. اما به هر چیزی که به معنای انسان بودن است نگاه کن. نه تنها به چیزهای خشنی که شما فکر می‌کنید تمام آن چیزی است که در ذهن من است.»

«انتظار داری چه چیزی پیدا کنیم؟»

«شما تصاویر خشونت و پارانوید را خواهید دید. اما در عین حال امید و شادی را هم خواهید دید. شما می‌بینید انسانها به یکدیگر آسیب می‌رسانند اما در عین حال خواهید دید که ما به یکدیگر کمک می‌کنیم. شما می‌بینید که ما قابلیت داشتن اخلاقیات برتر را داریم.»

«اما چرا باید حفره را دوبرابر دورتر ایجاد کنیم؟ دلیل ایجاد تاخیر در امری اجتناب ناپذیر چیست؟»

آرون سعی کرد خونسرد بماند: «این تنها دیدگاه من است. این کار اجتناب ناپذیر نیست. ما در طول این‌همه سال رشد خواهیم کرد. و اگر رشد نکردیم چه؟ اگر ما هنوز برای شما غیر قابل پذیرش بودیم، آن هنگام ما را محدود کنید. اما به ما زمان بیشتری بدهید. به ما یک شانس دیگر بدهید. لطفاً.»

بیگانه‌ها به یکدیگر نگاه کردند: «بگذار همان‌طور که پیشنهاد کردی ما به ذهنت نگاه کنیم.»

آرون سرش را تکان داد و یک دخول ناگهانی به افکارش را حس کرد. دلش به او گفت که مقاومت کند، اما ذهنش به او گفت که بگذارد زندگی او را، تجاربش و دنیایش را ببینند.

ناگهان، آرون خود را بدون بیگانه‌ها یافت. او به یک نور درخشان نگاه کرد و دانست که در حال نگاه کردن دنیا از چشمان خودش در هنگام تولدش است. دنیای اطرافش مبهم بود و مردم به آرامی حرکت می‌کردند. بعد دنیا سرعت گرفت، و آرون یک ناظر بی‌طرف در زندگی خودش شد. از گوشه‌ای از ذهنش، همراه با حضور بیگانگان، او زندگی خویش را نگاه کرد. مدرسه ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه، نیروی هوایی، اولین بوسه‌اش، اولین عاشقی‌اش، اولین بار که تک‌نوازی کرد، تمام تراژدی‌های زندگی‌اش، تمام امیدها، تمام آرزوها، تمام رویاها....

او پلک زد، و بار دیگر در اتاق با بیگانه‌ها ایستاده بود. آنها در سکوت به او خیره شدند. ثانیه‌ها می‌گذشت و آرون در حالیکه آنها به نگاه کردن ادامه می‌داد ساکت ماند. بالاخره، سپس هنگامی که او احساس کرد نمی‌تواند بیش از این تحمل کند، بیگانه بلندتر صحبت کرد: «‌پیشنهاد تو پذیرفته شد.»

آرون آهی از سر آسودگی کشید: «خوب است» او مکث کرد: «بنابراین. می‌دانم که شما به نژاد انسان یک شانس دومی می‌دهید و اما چه اتفاقی برای من خواهد افتاد؟»

«البته ما تو را پس خواهیم فرستاد، و ذهن تو را از خاطرات پاک خواهیم کرد.»

آرون سرش را تکان داد. او گفت: «می‌فهمم. اما او فکر کرد، تا جایی که بتواند مبارزه می‌کند که خاطراتش را دست نخورده نگه دارد.»

«هوستون. این فضاپیمای اعماق فضای یک است. لطفاً پاسخ بدهید. تمام.»

صدای گیب از رادیو شنیده شد: «دی. اس. اس. یک. اینجا هوستون است. آرون حالت چطور است؟»

آرون آهی از سر آسودگی کشید: «حالا که تاخیر سرعت نور تمام شده است. خیلی بهترم. به خانه برگشتن خوب است. تمام.»

پاسخ حیران کننده‌ای آمد: «خوب تو هنوز دقیقا به خانه بر‌نگشتی. ما به محض اینکه بتوانیم تو را از مدار خارج خواهیم کرد. هوا در فلوریدا کمی طوفانی است، بنابراین تو باید در ادواردز فرود بیایی. امیدوارم که مشکلی نباشد.»

آرون شروع کرد : «نه مسئله‌ای نیست...» و بعد چیزی در پس ذهنش به خاطرش آمد: «اون... هوستون؟»

«بله؟»

«امروز چه تاریخی است؟»

گیب خندید: «تاریخ؟ 10 اکتبر است. تو درست طبق زمانبندی بازگشته‌ای.»

«خوب است.»

«چطور؟ چه انتظاری داشتی؟ نظریه نسبیت وارد شود و تو را بسیار بسیار دور در آینده بیاورد؟ تو هیچ وقت به اندازه کافی سریع نرفته‌ای.»

«نه. منظورم این نیست. من انتظار داشتم...»آرون برای لحظه‌ای فکر کرد. اما چیزی به ذهنش نرسید: «من نمی‌دانم چه انتظاری داشتم.»

«خوب تو حداقل باید انتظار یک استقبال را داشته باشی. هنگامی که برگردی یک قهرمان نابغه خواهی بود. درست مثل نیل آرمسترانگ.»

آرون به عقب تکیه داد و لبخند زد. یک قهرمان چه کار می‌کند؟ البته او ترفیع میافت. و آرون می‌دانست که به طرز حیاتی برای او مهم است که از این موقعیت جدیدش برای صحبت علیه وحشت، نفرت، خشونت و جنگ صحبت کند. او نمی‌توانست بگوید چرا. او فقط می‌دانست که باید به این صورت باشد.

وظیفه فعلی‌شان تمام شده بود. موجوداتی که آرون جرج و گریس نامیده بود، بدنهای عریان هزاران بیگانه اولیه را که در محفظه های پلاسمای جداگانه نگه‌داری می‌شدند، که آنها را هنگامی‌که در توهمات‌شان بودند، زنده نگاه می‌داشت، مطالعه کردند.

آنکه جوا‌ن‌تر بود از بزرگتر پرسید: «آیا قبلا هرگز چنین کاری انجام داده بودی؟»

آنکه بزرگتر بود پاسخ داد: «هرگز. هرگز در تاریخ تجربیات ما.»

«آیا به دردسر نخواهی افتاد؟»

«نه. این تصمیمی بود که من باید می‌گرفتم. و هنگامی که من بروم تو باید تصمیماتت را بگیری.»

«اما دادن چنین قولی به یک نژاد اولیه خشن و سپس عمل کردن به آن؟»

بیگانه بزرگتر قیافه‌ای به خود گرفت که معادل با لبخند بود: «آن تصمیم به خصوص دلیل کار ماست. آیا هرگز از خودت پرسیده‌ای که چرا ما هر منظومه شمسی با قابلیت داشتن حیات هوشمند را محدود نمی‌کنیم؟ چرا ما اینجا هستیم، برای اینکه هنگامی‌که هر نژادی در حال خروج از پوسته‌اش است جلوی آنها را بگیریم؟» او مکث کرد:«آیا حالا می‌فهمی که برای چه کاری آموزش می‌بینی؟»

جوان‌تر گفت: «فکر می‌کنم که تقریبا فهمیده‌ام. لطفاً بیشتر توضیح بده.»

بزرگتر گفت: «انسانها. آنها اولین بودند که راز را کشف کردند.»

«آن چیست؟»

«آن این است که قابلیت یک نژاد برای خشونت نیست که ما را محکوم می‌کند. بلکه تصمیماتی است که ما می‌گیریم. این انسان. آرون الیسن تصمیم درست را گرفت: «بیگانه بزرگتر به بیگانه‌هایی که در محفظه‌های پلاسماشان خوابیده بودند اشاره کرد: «تمام نماینده های بیگانگان دیگر که ما تاکنون با ایشان برخورد کرده‌ایم همیشه مثل هم عکس‌العمل نشان داده‌اند. ادعا کرده‌اند که تمام کهکشان و در کنارش ما را فتح خواهند کرد. ما هیچ انتخابی جز این نداشتیم که نژاد آنها را برای همیشه محدود کنیم. اما این انسان انتخاب هوشمندی کرد. این اولین نماینده‌ای بود که امید متفاوتی را توضیح داد. اینکه نژاد او روزی برای ما قابل قبول‌تر خواهد بود، به جای اینکه از ما بخواهد که برای آنها قابل قبول‌تر باشیم.»

«می‌فهمم.»

«شاید روزی آنها، با ما همراه باشند. باری حالا، فکر کن...»

یک نور ماورابنفش چشمک زد و در همان حال صدای با فرکانس بالا شروع شد.

بزرگتر به سوی جوان‌تر برگشت: «نژاد دیگری از پوسته‌اش خارج شده است. بگذار به او ملحق شویم.»

او که جوان‌تر بود در حالی‌که، مکث کوتاهی می‌کرد تا هزاران بیگانه را که در محفظه‌های پلاسما نگه داری می‌شدند مطالعه کند، در خوابگاه را پشت سرش بست. او به خاطر آورد که چه تعدادی از آنها او که بزرگتر بود را تهدید کرده بودند و ادعا کرده بودند که نژاد آنها به تنهایی می‌تواند صاحب کهکشان شود. او به ابتدای فهمیدن رسیده بود و غم وجود‌ش را پر کرد.

او به سوی آنکه بزرگتر بود چرخید:«این خوب است که توانستیم تصمیمی مانند آنکه برای انسان گرفتیم بگیریم. اما چه بد است که نمی‌توانیم تصمیم دیگری برای بقیه بگیریم.»

«آنها برای خودشان تصمیم گرفته‌اند دوست جوان من. ما آن‌ها را قضاوت نکردیم، آنها خودشان حکم خودشان را برگزیدند.»

 

 


[1]. Aaron Eliassen

[2]. Carter

[3]. Gabe

[4]. Houston

[5]. Edwards

[6]. نام تنها قمر تایید شده پلوتون

[7]. ور ورو

[8]. در فیزیک به معنای جنبه های فرضی توپولوژی از زمان-فصا است که در اصل یک میانبر بین فضا و زمان میباشد.یک ورم هول حداقل دو دهانه دارد که به یک لوله متصل هستند. ماده نمیتواند از یک دهانه به دهانه دیگر از طریق لوله سفر کند.نام ورم هول از توضیحی که برای این مفهوم داده میشود گرفته شده .این توضیح میگوید: اگر جهان را مانند پوسته یک سیب فرض کنید که یک کرم در حال سفر کردن روی پوسته آن است،فاصله یک سوی سیب تا سوی دیگرش برابر نصف محیط سیب است اگر کرم روی سطح سیب بماند.اما اگر یک سوراخ مستقیما از داخل سیب بزند فاصله ای که باید سفر کند به طرز قابل ملاحظه ای کمتر خواهد بود.

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی