داستانِ زمان و انسان نگاهی کوتاه به «بزرگراه» اثر ری برادبری

  • زمان : ۱۳۸۵/۱۱/۴ ه‍.ش.،‏ ۱۷:۰۳
  • نمایش : ۱٬۹۲۹ دفعه
  • موضوع : مقاله پرونده

بزرگراه صرفاً داستانی درباره‌ی وقوع جنگ هسته‌ای و پایان جهان نیست. نویسنده در بطن داستان و در میان اشیائی که در فضای آن وارد کرده، نشانه‌هایی را پنهان کرده است و راهکارهایی را، نه برای پیش‌گیری از جنگ هسته‌ای که برای مقابله با آن در صورت وقوع، نمایش داده یا اگر بهتر بگوییم مردی را به تصویر کشیده است که از این بلیّه جان سالم به در می‌بَرَد.

فضای داستان را با جزییات بیشتری بررسی می‌کنیم: شخصیت محوری داستان کشاورز است و هر چیز دیگری که در داستان می‌آید یا از ناشناخته‌ها است که به آن جداگانه می‌پردازیم و یا از لایتغیّرها. دنیای او و خانواده‌اش (زن و فرزندش که پیکره‌ای جدا از او نیستند.) چهار لایتغیّر را شامل می‌شود یعنی چهار عنصری که زندگی او و خانواده‌اش را می‌سازد و کمابیش ثابتند:

آ) جاده؛ ب) جنگل و مزارع؛ پ) آسمان؛ ت) رودخانه. اینک به بررسی یکایک آن‌ها می‌پردازیم.

رودخانه. رودخانه علی‌الظاهر کم‌اثرترین عنصر در فضای این داستان است. چه در هنگامه‌ی وقوع داستان و چه در فلش‌بک‌هایی که نویسنده وارد کرده است، رودخانه همواره ثابت است و نهایت تغییر در آن افتادن و غرق شدن چیزی در آن است و یا اندکی گل‌آلود شدنش. اما اگر در این رودخانه بیشتر غور کنیم، خواهیم دید که می‌توان خلاصه‌ی پیغام داستان را در آن یافت. رودخانه در داستان نماد زمان است؛ زمانی که بر کشاورز می‌گذرد، اما او کمترین اعتنایی به آن ندارد و تنها در اندیشه‌ی امروزش است و فراهم آوردن رزق. او نه اهمیتی به افتادن خودرویی در آن می‌دهد (آن ناملایمتی که بر سر دیگران می‌آید.) و نه اهمیتی به گل‌آلود شدنش (آن ناملایمتی که بر سر خودش می‌آید.) همه چیز را آن گونه که هست می‌پذیرد و زبان به شکایت باز نمی‌کند. (اگر به خاطر داشته باشید ناخشنودی کشاورز از جهانگردان آن است از همه چیز گِلِه می‌کنند.) او که به گذر زمان بی‌اعتنا است به ماحُوی آن نیز نگاهی این گونه دارد و وقوع یا عدم وقوع اتفاقی برایش علی‌السّویه است. اوج نمود بی‌اعتنایی او به حوادث در همان است که هیچ از وقوع جنگ اتمی آگاه نیست. در جای دیگری از داستان نیز نویسنده اشارتی بالنّسبه آشکار به «تقابل کشاورز و زمان» دارد. و سپس دستانشان را که چیزی طلایی داشت تکان می‌دادند؛ چیزی که زمان را به آن‌ها می‌گفت یا آن‌ها را می‌شناساند و یا هیچ کاری به جز درخشیدن در خورشید مانند چشمان عنکبوت نمی‌کرد. کشاورز نمی‌تواند بیش از این به زمان دهن‌کجی کند؛ او حتی ساعت را نمی‌شناسد و آن چه را هم در دست دیگران می‌بیند عبث می‌داند. او هیچ تقابلی هم با رودخانه ندارد و نقشی برای او در دنیایش قائل نیست. به نقش دیگر عناصر نگاه کنید.

آسمان. این عنصر روزی او را تأمین می‌کند و نقشش در زندگانی او کمک به بارورسازی کاشته‌هایش در زمین است. رودخانه در این کمک به بارورسازی نقشی ندارد و این بار بر دوش بارانی است که از آسمان می‌بارد. پس حالات آسمان محدود به بارانی بودن و یا نبودن آن است که در هر صورت به آن معنی است که آسمان بی‌تغییر نقشش را همواره ایفا می‌کند و کشاورز جز این نیز چیزی از آن ندیده است. او باران را می‌پذیرد و تنها کناری می‌ایستد تا باران کار خود را به فرجام رساند و او بار دیگر با خیش چوبیش کار شخم زدن زمین را از سر بگیرد.

جنگل و مزارع. این دو که همان «مام زمین» باشند کاشته‌های او را می‌پرورند و اصلی‌ترین عناصری هستند که به گذران زندگی کشاورز کمک می‌کنند.

جاده. تنها عنصری که او آن را به واقع لمس نمی‌کند، چرا که از دنیای دیگری است و به او تحمیل شده و گاه اسباب ناخشنودی او می‌شود. کسانی که از طریق آن پا به دنیای مرد می‌گذارند خواسته‌هایی دارند و تغییری در زندگیش پدید می‌آورند. همیشه با شنیدن چنین درخواست‌هایی آهسته‌تر راه می‌رفت. بر خلاف رودخانه‌ی روان که فی‌الواقع زمان ساکن و بی‌تغییر را نشان می‌دهد، جاده‌ی بتونی استوار بر جای خود اما سرشار از حرکت در تأمین زندگی او نقشی جانبی پذیرفته است و گاه ظرفی یا چکمه‌ای یا سکه‌ای را برایش به ارمغان می‌آورد. اگر دقیق بگوییم جاده نماد تغیرات تحمیلی بر زندگی است. زندگیِ یکنواخت کشاورز را تنها تغییر در یکی از عناصر چهارگانه‌ی بالا آشفته می‌کند: جاده. تغییرات جاده به این صورت است که ظرفی یا هر ارمغان دیگری برایش بیاورد یا بر خلاف همیشه ماشینی از آن گذر نکند یا تعداد زیادی ماشین از آن رد شود. آسمان و زمین و رودخانه در هر شرایطی ثابتند و برای مرد شرایط دیگرگونه‌ای ندارند. تنها جاده است که همان طور که گفتیم بر زندگی مرد تحمیل شده است و پیوسته داشته‌هایش تجدید می‌شود.

تا بدینجا جداگانه نگاهی کوتاه به نقش هر کدام از این عناصر در داستان انداختیم. اما در جایی از داستان این چهار عنصر در کنار هم می‌آیند و اوج لحظه‌ای است که نویسنده دنیای او را توصیف می‌کند. به خاطر بیاورید که راننده‌ی جوان فورد در پاسخ به سوال کشاورز می‌گوید نشنیده‌ای؟ بالاخره اتفاق افتاد! و در این هنگام بقیه سخت‌تر می‌گریند. هرناندو با حیرت به آسمان که توفان تیره‌گونش ساخته بود نگریست و سپس به رودخانه‌ی روان نگاهی انداخت و آسفالت را زیر پاهایش حس کرد. او به تمام عناصری که دنیایش را تشکیل داده است نگاهی می‌کند و از این اطمینان می‌یابد که همه چیر در جای خود است (آسفالت هم نماد جاده و هم نماد زمین است). او هیچ درک نمی‌کند که چه اتفاقی افتاده است. آسمان برای او به نحوی طبیعی و چون همیشه می‌بارید و رودخانه کما فی‌السابق روان بود و زمین سفت را هم زیر پایش حس می‌کرد. پس اگر چیزی به نام پایان جهان در نظر دیگران رخ داده است، در نگاه او این حرف تنها گله و شکایت دیگری است که با بی‌اعتنایی از آن می‌گذرد. بعد از این که فورد و سرنشینانش از آن‌جا دور شدند زنش در هنگام کار پرسید: «چیزی شده بود، هرناندو؟» پاسخ داد: «نه! چیزی نبود.»

بخش دیگری از زندگی مرد را ناشناخته‌ها تشکیل می‌دهند؛ عناصری که او هیچ کدامشان را نمی‌پذیرد، نه فقط به آن سبب که نمی‌شناسدشان که به دلیل ماهیت تحمیلی بودنشان. او نه ساعت، نه دوربین، نه سکه‌ی یک پزویی، نه ماشین را (که کف رودخانه افتاده است) نمی‌پذیرد و هیچ تمایلی هم به شناختن‌شان ندارد. حتی تایر رهاشده از ماشینِ کفِ رودخانه را به عنوان تایر نمی‌پذیرد و تنها از آن چکمه‌ای برای خود می‌سازد. او مردمان روی جاده را هم نمی‌شناسد و دنیایش را برای خود بِکر نگه می‌دارد.

و راز به سلامت گذشتن او از بلای جنگ اتمی همین بی‌اعتناییش به روزگار و آمده‌ها و نامده‌هایش است. بحث این نیست که آیا این اندیشه درست است یا نادرست؛ تنها از شخصیت‌پردازی کشاورز سخن می‌رود.

در نهایت می‌توان «منظور آن‌ها از جهان چه بود؟» را این گونه تعبیر کرد که «جهان که سر جای خود است! پس آن‌ها چه می‌گویند؟»

این متن را حداقل چهار سال قبل نوشته‌ام و به هیچ عنوان بازتاب نظرهای امروزم نیست. اما به دو دلیل آن را برای انتشار دادم: به هر حال متن بدی نیست و دوم این که قرار بود حسین شهرابی در این مورد متنی بنویسد و حاضر نبود. لطفاً فراموش نکنید من این متن را تغییر ندادم و دست‌نخورده مانده.