خیزش خفاش دادگر

دادنامهی «مرد خفاشی»، مرثیهای است به سوگ عدالت گمشده در پشت دموکراسی و لیبرالیسم. داستانی فانتزی در بستر رویاشهری فرامدرن به نام شهر «گاتهام» [1] که در آن تنها به دست یک ابرقهرمانِ رخ پوشانیده است که گستراندن داد امکانپذیر میشود. زیرا که اصحاب حکومتی عدالت، خود یا فاسدند یا ناتوان. مجموعهی مرد خفاشی ابتدا در داستانهای مصور پا به عرصه ادبیات گذاشت، سپس اقتباسهای رادیویی، تئاتری، پویانمایی، تلویزیونی و سینمایی آن به تدریج در میان علاقمندان جا گرفت. در چهار دههی اخیر، هفت اثر سینمایی بلند با اقتباس از داستانهای مرد خفاشی توسط کارگردانان نامآور سینما ساخته شدهاند که عبارتند از:

 

  1. بتمن [2] (1989: ساختهی تیم برتون [3])
  2. بازگشت بتمن [4] (1992: ساختهی تیم برتون)
  3. بتمن برای همیشه [5] (1995: ساختهی جوئل شوماخر [6])
  4. بتمن و رابین [7] (1997: ساختهی جوئل شوماخر)
  5. آغاز بتمن [8] (2005: ساختهی کریستوفر نولان [9])
  6. شوالیهی تاریکی [10] (2008: ساختهی کریستوفر نولان)
  7. خیزش شوالیهی تاریکی [11] (2012: ساختهی کریستوفر نولان)

 

ادامهی اقتباس از مجموعه داستانهای مرد خفاشی هنوز ادامه دارد و پایانپذیر نیست. این نوشته با تأکید بیشتر بر اقتباسهای سهگانه سینمایی ساختهشده توسط کریستوفر نولان و البته ضمن استفاده از مضامین سایر فیلمها و آثار مرتبط با مجموعهی مرد خفاشی، تلاش در باز نمایاندن زیرساخت فلسفه، عدالت، سیاست و اخلاقیات این داستان فانتزی دارد.

 

  1. انگیزش

فرگشت تمدن بشری در مسیر بهینهسازی ساختارهای سیاسی و حکومتی، داستانی پرپیچ و خم و آمیخته با سعی و خطای فراوان است. انسانها در این سیر، بهترین دستاورد کنونی‌شان را برآمده از تفکیک قوا به سه حوزهی اجرایی، قانونگذاری و قضا و دادگستری میدانند. در ساختار اجرایی و قانونگذاری، رأی مستقیم یا غیرمستقیم تمام مردم یا نمایندگانشان تعیینکننده بوده و از آن مهمتر این که اراده‌ی ملتها نه فقط در تعیین و انتخاب، بلکه در پایین کشیدن و عزل نیز مؤثر است. دو قوهی اجرایی و قانونگذاری باید پاسخگوی مردم باشند و از آن جالبتر، تضاد بین احزاب و جناحهای دخیل در بازی سیاسی است که ترس از افشاگریها، نوعی اهرم بازدارنده از فساد و خودسری برایشان به وجود میآورد. سیاستمدارانی که شاید خود بهرهی چندانی از اخلاق و قانونمداری نبرده باشند، در زیر تیغ تیز انتقاد و افشاگری و مطبوعات آزاد همواره باید در بهینهسازی اعمال و شفافسازی عملکردشان بکوشند و این همه از دیدگاه واقعگرایانهای حاصل شده است که سیاست را نه یک امر قدسی، بلکه یک امر دنیوی پست بر میشمرد که اگر چه گرگان در آن به چرا مشغولند، اما تضاد و مجادله و رقابت گرگان غیرهمعقیده خود فتح بابی میشود برای آنکه گلههای بره نیز مجالی برای احقاق حق داشته باشند.

اما در مورد قوهی سوم یعنی قوهی قضاییه داستان کمی متفاوت است. این ساختار سوم که کمی از دید عوام پرشور و شوق و دنبال اصلاح و ایدهآلگرا پنهان مانده، از دیرباز محل بحث و جدل اندیشمندان بوده است. شور و شوق انتخاباتهای طوفانی و مبارزات احزاب و جناحها در این قوه راهی ندارد. تنها وجود مطبوعات آزاد است که شاید بتواند بازویی متعادلکننده برای جریانهای خودسرانه محتمل در این قوه مهیا کند. قوهی قضاییه همواره متهم به فاصلهگرفتن از مسیر حق و عدالت است و اگر با وجود آزادی بیان و مطبوعات آزاد، در بطن این قوه یا حتا قوای دیگر کسی واقعاً بخواهد از حق و عدالت فاصله گیرد، باید به ابزار پنهانکاری و طی طریق در خفا روی آورد. عدم وجود مطبوعات و رسانههای آزاد در یک جامعه، راه پنهانکاری و خفا را برای قوهی قضاییه و سایر قوا به آسانی هر چه تمامتر مهیا خواهد ساخت.

دادنامهی مرد خفاشی، فضایی برآمده از یک رویاشهر خیالی است که مظاهر دموکراسی و جمهوریت و دانش و فناوری و آزادی در همه‌ی جنبههای آن بیداد میکند. اما در کنار همهی اینها، ضعف و فساد ساختار قضایی، بحرانهای عظیمی میآفریند. قضات و دادستانهای بعضاً فاسد و بعضاً خشکسر و خودرأی در کنار پلیس رشوهگیر و تا حدودی بیخاصیت و ناتوان، زیرساختی فراهم آورده تا گروههای مافیایی و در پی آنها، شبه سازمانهای چندملیتی خطرآفرین، شهر گاتهام را چون طعمهای به دام هرج و مرج و آنارشی [12] بیندازند.

این یک نقطه ضعف بزرگ و جبرانناپذیر تمدن مدرن است که بدبختانه از دید بسیاری نیز پنهان مانده. برای اصلاح این نقطه ضعف، حداقل در قالب داستانهای فانتزی، چارهای نیست بهجز ظهور ابرقهرمانانی بِسان آنانی که در کتابهای کمیک و مصور میبینیم. و در صدر این قهرمانان، پیچیدهترین‌شان از دید روانشناسی شخصیتی است به نام مرد خفاشی یا بتمن که وجودش در حکم رفع و دفع ضعفهای قضایی یک ابرشهر فرامدرن است.

بتمن ابرقهرمانی است که به تنهایی خلاء ایجاد شده توسط قضات خودفروخته و پلیس فاسد و شبکههای مافیایی و گروهکهای تروریستی را در پوششی از تردید آمیخته به خودویرانگری پر میکند. او امیدبخش مردمانی است که در ناخودآگاهشان همیشه امید دارند که با وجود این همه بیعدالتی و فساد، همواره بتمنی خواهد بود تا اوضاع امور را قهرمانانه به مسیر اعتدال بازگرداند.

کریستوفر نولان در سهگانهی خود ضمن تأکید مجدد بر این وجهه‌ی ضدِ بیعدالتی و دادگرانهی بتمن، تغییراتی را نیز نسبت به ساختار داستانهای کمیک مرجع و سایر اقتباسهای سینمایی پیشین ایجاد کرده است.

در سهگانهی او، برخلاف سایر اقتباسهای پیشین، بتمن یک قهرمان مادرزاد نیست که وجودش بدیهی باشد و بهناگهان از آسمان به زمین بیفتد، بلکه یک انسان عادی است که البته از بطن نظام سرمایهداری و روابط حاکم بر آن بیرون آمده و روال حاکم بر جامعه او را به سمت تبدیل شدن به یک موجود افسانهای میبرد. در این مسیر، بتمن پیروز همیشگی نیست، بلکه با شکستهای متعدد روبروست و واقعگرایی بیشتری حول شخصیت او دور میزند. شهر گاتهام نولان نیز نه برساخته از تراژدی شهر خاکستری فانتزیهای تلخ تیم برتون است و نه برآمده از کمدیِ شهر رنگارنگ و اکسپرسیونیستی [13] خندهدار به هم ریختهی جوئل شوماخر. برای وفاداری بیشتر به واقعیت، نولان ترکیبی از نیویورک و لس‌آنجلس را به شکل گاتهام در آورده و حماسهی گوتیکِ بتمن سنتی را به داستان رئالیستی و خود ویرانگر بتمن مدرن تبدیل نموده است. پلیسهای شهر، لباسهایی مشابه لباسهای پلیس ایالات متحده آمریکا دارند و قضات نیز همچنین. در تمام قسمتهای متفاوت سهگانهی نولان، تلاش بر این است که حرکات و وسایل عجیب و غریب بتمن و سایر شخصیتها، توجیهاتی واقعی و علمی داشته باشند. شخصیتهای منفی هم شر مطلق نیستند، بلکه انسانهایی خاکستریاند که حرفهایی به جز آنچه خود ما هر روز میگوییم و میشنویم نمیزنند، فقط چاشنی فلسفی آن را کمی افزایش دادهاند. و شاید به دلیل همین واقعگراییها است که اقبال مردمی به این سهگانه از اقتباسهای پیشین بسیار بیشتر بود. در مجموع و به طور خلاصه، انگیزش خلق قهرمانی رخ پوشانده به نام مرد خفاشی، نه به جهت خلق سیاستمداری برای بازگرداندن حق حاکمیت به مردم، نه به جهت خلق رزمآوری برای نابودی بدسگالان و نه به جهت خلق دانشمندی بهمنظور ایجاد انقلابهای فنآورانه است، بلکه بتمن تنها ابرقهرمان دادگری است که هدفش بازگرداندن عدالت و ستاندن داد مردم مظلوم از ظالمانی است که نقابهای رنگارنگ دارند و ساختار قضایی تمدن فرامدرن غربی از باز ایستاندن آنها ناتوان مانده است.

2-آمیزش

رنگآمیزی قهرمانی به نام بتمن، ترکیبی از نقاب و کلاه سیاه زورو، لباس زرهمانند مرد آهنی، شنل سوپرمن که البته به رنگ تیره در آمده و مجموعهای از فناوریهای خارقالعادهای است که به او توانایی انجام حرکتهای مرد عنکبوتی را هم میدهد.

بتمن را در نگاه اول شاید بتوان زوروی قرن بیستم و بیست و یکم نام نهاد. ثروتمندزادهای که با لباس مبدل به دادگری و ظلمستیزی مشغول شده و البته کلاه و نقابش در قرن بیستم و بیست و یکم به شکل یک کلاهخود مستحکم و اسبش تورنادو [20] به شکل یک شبهتانک غیرقابل نفوذ درآمده.

بدون شک ردپای اسطورهی قهرمانگونه قرن هجدهمی و نوزدهمی یعنی زورو که نام حقیقیاش دُن دیهگو دلاوگا [21] است، در ابر قهرمان قرن بیستمی و قرن بیست و یکمی یعنی بتمن که نام اصلیاش بروس وین است، غیرقابل انکار به نظر میرسد. هر دو با شخصیتی پنهان و توأم با نقاب به جنگ ظالمان و بیدادگران و اصحاب حکومتی فاسد میروند.

در کنار این، یاور وفادار پشت صحنهی زورو یعنی برناردو [22] نیز در داستان بتمن به خدمتگزاری خردمند به نام آلفرد [23] مبدل میگردد و علامت Z معروف زورو هم تبدیل به شمایل یک خفاش به عنوان نشان بتمن شده است.

اما مشخصهی منحصربه‌فرد مرد خفاشی، فرو رفتن و فراز آمدن مجدد اوست. فرو افتادن او در چاهی که به آشیانهی خفاشها راه دارد در دوران کودکی و باز فرا آمدنش به کمک پدر، دل کندن او از گاتهام و غیبت هفت سالهاش که تجربیات دزدی و قاچاق و زندان را برایش در پی داشته و بازگشتش در هیبت بتمن افسانهای، فرو افتادن شخصیتش در میان مردم گاتهام و باز یافتن شهرت اسطورهیاش در آن شهر، به دام افتادنش با کمری شکسته در زندانی چاهمانند در عمق زمین و بالا رفتنش از دیواره و رهایی از زندان و از همه مهمتر، فرو افتادن گاه‌به‌گاهش در دام عشق زنان و باز رهایش از آن دام، مشخصههای منحصربه‌فرد مردی است که اگرچه شبها به هیأت یک خفاش در میآید، اما در حقیقت انسانی عادی و البته پیچیده بیش نیست.

-۳ریزش

شهر گاتهام نماینده‌ی جالبی برای تمام کلانشهرهای نوین امروزی است. در این شهر آسمانخراشهای سر به فلک کشیده چشمنوازند، اما همواره در معرض فرو ریختن بر اثر آشوب طبقات دردمندی هستند که در محلههای پست و زیرزمینها و تونلهای شهر بدبختی و فقر را تجربه میکنند. اینان از بستر فقر راه رهایی نمییابند مگر با ایمان آوردن به اصالت جرم و جنایت و دزدی و ستاندن حق از ثروتمندان و زورمندان. و هرچه این جنایتها سازمانیافتهتر باشد، توهم توان خیزش این طبقه به رفاه بیشتر و یا حداقل احساس رفاه بیشتر را فزونتر میسازد. در چنین فضایی، ایدئولوگهای بنیادگرایی مانند راس ال گول [29]، آنارشیستهای ویرانگری مانند جوکر [30]، شکاکان آزمایشگری مانند هاروی دو چهره [31]، چپگرایان انقلابطلبی مانند بین [32] و انتقامجویان توطئهگری مانند تالیا ال گول [33] مناسبترین بستر فعالیت ضداجتماعی خود را خواهند یافت.

شهر گاتهام آدمهای خوب زیادی دارد که ضعیفند و آدمهای قوی بسیاری هم دارد که بهراحتی در منجلاب فساد و دور زدن قانون میافتند. اما علیرغم سنت جاری، یک ثروتمندزادهی مرفه و یک بچه پولدار خوشگذران به نام بروس وین به شکل دیالکتیکی بر خلاف سنت جاری شهر قیام میکند. او در کودکی پدر و مادرش را در جریان یک زورگیری خیابانی از دست داده است و چندین سال در ذهنش آرزوی انتقام را پرورانده. این بازه از عمر بروس وین او را بسیار به تفکرات بنیادگرایانه نزدیک کرده است، تا جایی که با هفتتیری پر به دادگاه و به سر وقت دزدی که پدر و مادرش را کشته میرود. اما فرصت کشتن دزد را خود دستاندرکاران مافیایی شهر از او میربایند. وین پس از آن در مقابل کارمین فالکونی [34]، پدرخوانده‌ی مافیای شهر گاتهام اظهار قلدری میکند و به شکل استهزاءآمیزی ادب میشود. این لحظات کوتاه از عمر او تصویری کمدی از معرکهگیرها و پهلوانهای محلات و نقش اولهای فیلمهای هندی است که یک تنه قصد جنگ تن به تن با آدم بدها را دارند. پس از این اتفاق، وین شهر خودش را ترک میکند و کیلومترها دورتر، پس از اشتغال به خلاف و دزدی و قاچاق به زندان میافتد. او در شرق دور به قاچاق محصولات شرکت خودش که یکی از اجزاء ارثیه پدری است اشتغال دارد و به همین خاطر به زندان محکوم میشود. این بازه از عمر او، ادراک صحیحی از ماهیت جرم و جنایت و بیقانونی و روانشناسی خلافکاران را برایش به ارمغان میآورد. در زندان است که راس ال گول که نامش برگرفته از واژه‌ی عربی «رأس الغول» به معنی سرِ غول است با نام مستعار مرلی دوکارد، افق تازهای در برابر او میگشاید تا برای محقق ساختن آرزویی که از کودکی داشته، یعنی ریشهکن کردن جرم و جنایت به اتحادیهی سایهها [35] بپیوندد. وین در اتحادیهی سایهها فنون مبارزه و غلبه بر ترس را میآموزد، اما با رویکرد بنیادگرایانهی آنها مبنی بر قطع درختی که فقط یک شاخه‌ی بی‌بر دارد مخالف است. به همین سبب، مبارزه او پیش از آن که با مجرمان و سرانِ مافیا آغاز شود، با بنیادگرایان شروع می‎‎گردد. در بازگشت وین به گاتهام، آن هم پس از هفت سال، حالا با شخصیتی نوین به نام بتمن با نقابی سیاه مواجهیم که روزها مجبور است نقش کمدی بروس وین ثروتمند را بازی کند و شبها به شکار تبهکاران مشغول شود.

بروس وین آنگونه که در کودکی در چاه افتاده بود و ترس ناشی از خفاشها احاطهاش میکرد، در تمام این مدت به فرو ریختن در درههای ضعف و فرار و ترس مشغول بوده است، اما همانگونه که پدرش او را از آن چاه مخوف بیرون کشید، تجربیاتش در زندان و پیش از آن، به همراه آموزشهایی که در اتحادیه‌ی سایهها دیده است، او را به شکل بازآفریده شدهی بتمن به شهر گاتهام باز میگرداند.

حالا که بتمن به عنوان یک چهره‌ی جدید به شهر بازگشته، ماجراهای به دام افتادن یک به یک جنایتکاران ادامه مییابد و البته مبارزه‌ی نهایی بتمن نه با جرم و جنایت، که با بنیادگرایی است. راس ال گول که قصد نابود کردن شهر گاتهام را به علت غرق شدن بیش از اندازه‌ی مردمانش در فساد دارد، در یک پارادوکس جالب، با کمک خود خلافکاران و مأموران دولتی رشوهگیر و قضات فاسد، مقدمات توطئهاش را آماده میکند و البته در گام نهایی، در متوقف ساختن بتمن ناتوان است.

پس از دفع حملهی راس ال گول و دار و دستهاش، نوبت به خودنمایی آنارشیستها به سرکردگی جوکر میرسد. آنها نوعی بمب هیدروژنی زندهاند که چیزی را پشت سر سالم باقی نمیگذارند. اساس کار جوکر نه فقط ویرانگری فیزیکی، که مهمتر از آن ویرانگری اعتقادی است. او شوالیهی سفید شهر گاتهام یعنی هاروی دنت [36]، دادستان خوشنام و قانونمندِ خوشچهره را به هاروی دو چهره‌ی پلید و ویرانگر مبدل میسازد. اما در نهایت آنارشیستها هم محکوم به شکست هستند، البته نه به خاطر قهرمانگری بتمن، بلکه بیشتر بهخاطر اخلاقگرایی عجیب مردم گاتهام که کمی ایدهآل‌نمایی افراطی به نظر میرسد. پس از آنارشیستها، انتقامجویان چپگرا به شهر هجوم میبرند و حتا بتمن هم در برابر آنها ناتوان است. ترکیبی از تلاش رییس پلیس گوردون [37]، رابین، زن گربهای [38] و از همه کمتر خود بتمن است که شهر را از وجود چپگرایان افراطی میزداید. در طی تمام این حوادث، خلافکاران و اصحاب جنایت بدون داشتن هویتی مستقل، بازیچهی یکی از این گروههای سازمانیافتهی خطرناک هستند. در حقیقت آنها مشکل اصلی شهر گاتهام نیستند، بلکه تشدید کنندهی مشکلات اصلی به شمار میروند. آنها در مسیر زندان و بیمارستان روانی آرکام [39] دائم در رفت و آمدند. بتمن و مأموران قانون، مدام آنها را به آرکام میفرستند؛ اما دار و دستههای جرم و جنایت و گروهکها مجدداً به بستر جامعه بر میگردانندشان.

4-گریزش

عدالت چیست؟ این پرسش پاسخ قطعی ندارد. در تمام داستانهای بتمن نیز از پاسخ به این پرسش طفره رفته شده است. آیا عدالت همان است که بتمن میگوید؟ هیچکس نمیداند. راس ال گول، جوکر، هاروی دوچهره ، بین و پلیسهای فاسد شهر گاتهام هم حرفهای بیربطی نمیزنند. آنها هم تعریفی از عدالت دارند که اگر چه همهی این تعریفها در تضاد با هم است، اما هیچکدامشان هم به طورقطع نادرست به نظر نمیرسد.

پلیسهای فاسد باید خرج زن و بچه هایشان در بیاورند. چگونه میتوان اسم عدالت مقبول را عدالت نام نهاد وقتی که این پلیسها که هر لحظه در معرض خطر مرگ هستند، حتا از برآورده کردن حداقلهای زندگیشان ناتوانند؟

هاروی دوچهره که خود دادستان شهر گاتهام است و معتبرترین تعریفکنندهی عدالت به شمار میآید، از جایگاه یک قطعیتگرای محض در اجرای قانون و عدالت به رتبهی یکِ مبلغ عدم‌قطعیت و تصادف و تحریفکنندهی عدالت سقوط میکند. در تعریف جدید او، عدالت و بی‌عدالتی، قانون و بی قانونی و نظم و بینظمی از یک جنس‌اند که هر کدام در رویی از سکه قرار گرفتهاند. این که کدام غالب باشد، نه بر آمده از یک نظام ساختمند و یک ساختار منظم، بلکه برآمده از یک شانس پنجاه درصدی تصادفی است که بر زندگی تک‌تک انسانها تسلط دارد. در چنین شرایطی چگونه میتوان ادعا کرد که تشکیلات عظیم این نظام قانونی دولتی بر نتیجهی انداختن یک سکه برتری دارد؟

جوکر حتا از این هم فراتر میرود. او فیلسوفترین شخصیت داستانهای بتمن است. جوکر معتقد است تمام هستی در یک آشوب فراگیر فرو رفته است و خطراههی زندگی بشر و پویش تمام هستی صرفاً مانند حرکت آشوبگونه و غیرقابل پیشبینی سگی به دنبال ماشینها است که هر دَم به سویی کشانده میشود. او همین مسیر را برای خودش و زندگیاش نیز برگزیده. توصیف جوکر از حقیقت هستی چندان اشتباه نیست و با این توصیف چگونه میتوان ادعا کرد که تلاش مذبوحانهی نظامات اداری در برقرار ساختن نظمی خندهدار در بطن این بستر سراسر بی‌نظمی نتیجهبخش خواهد بود؟

راس ال گول معتقد است تنها با شمشیر بران و با زور میتوان طبیعت سرکش جوامع انسانی را که اگر اندکی از آن غفلت شود، سراسر در منجلاب فساد و بینظمی فرو میرود، اصلاح کرد و اگر لازم باشد باید سراسر و تمام یک تمدن را از ریشه منهدم ساخت تا مسیر انحرافی به جایگاه مناسب خویش بازگردد. او عدالت را به معنی حذف بی‌چون و چرای مخالفین نظمی که خود و هم‌قطارانش تعریف کردهاند، میداند. و البته تعریف او به لحاظ منطقی تعریف چندان نادرستی هم نیست.

بین نوعی اعتقادات سوسیالیستی دارد و نظام سرمایهداری شهر گاتهام را تماماً فاسد میپندارد. راهکار پیشنهادی او این است که امور شهر سراسر به خود تودهی مردم بازگردد و اربابان زر و زور به هر شکل ممکن از ادامه نفوذ و حاکمیتشان خلع شوند. بین و دار و دستهاش به نوعی بینندهی فیلمهای بتمن را به یاد جنبش وال استریت [44] میاندازند. دادگاههای فرمایشی که بین پس از تسلط بر شهر گاتهام راه میاندازد، یادآور دادگاههای فرمایشی دوران سلطهی کمونیسم بر کشورهای بلوک شرق است. در این دادگاهها دکتر جاناتان کرین [45]، همان وکیل فاسدی که راه را برای توطئهی راس ال گول هموار کرده بود و مدتی هم در ردای بتمن قلابی فعالیت داشت، قضاوت میکند. او حکمی نمیدهد به جز مرگ یا تبعید که البته تبعید هم منجر به مرگ میشود. شباهت این حکم به احکام نظام قضایی فرمایشی استالینیستی که مرگ یا تبعید به سیبری را در سرلوحهی کار داشت، غیرقابل انکار است.

حملهی بین و دار و دستهاش به زندان گاتهام و آزادساری مجرمان، یادآور حمله انقلابیون فرانسوی به قلعهی باستیل [46] است که سرآغاز انقلاب فرانسه شد.

اما در سوی مقابل هم، شخصیتهایی با تعریفی دیگر از عدالت که همانا اجرای بیچون و چرای قانون است، در ایدههایی اساسی متفقالقولند. در رأس همه‌ی آنها بتمن است که جای خالی نظام اجرایی و قضایی ناتوان را پر کرده و در کنارش، رییس پلیس گوردون که قانونمندی در حین ناتوانی در ذاتش است، به همراه یک وکیل دادگستری به نام راشل داوز [47] که اتفاقاً از کودکی روابطی خانوادگی با بروس وین داشته و این روابط در بزرگسالی رنگ و بوی عاطفی هم به خود گرفته است، خودنمایی میکنند.

بتمن توانا است، اما خود ویرانگر. گوردون خود ویرانگر نیست، اما ناتوان و ضعیف و داوز هم بیشتر شعار میدهد، چون کاری جز شعار دادن از دستش بر نمیآید. در عین حال یک پرسش اصلی هم به قوت خود باقی است: آیا عمل بیچون و چرا به قانون معنایش میشود عدالت؟ آیا اگر قانون به تنهایی توان برآورده کردن عدالت را داشت، اصلاً نیازی به وجود بتمن بود؟ آیا قانون توانسته شکم گرسنهی زن و بچههای پلیسهای رشوهگیر و قضات فاسد را پر کند؟ آیا قانون برای زاغهنشینان کاری از پیش برده؟ پارادوکس اصلی عملکرد اصحاب قانون و عدالت در جوامع بشری همین است. بماند که همواره قانون و عدالت مسیری یکطرفه از فرادست به فرودست دارد. هرچه فرادستتر باشی، بیقانونی و بیعدالتی آسانتر است و هرچه فرودستتر، چماق قانون و عدالت محکمتر بر سرت فرود میآید. و البته نوعی تعبیر جهان سومی هم از قانون و عدالت موجود است با این بُنمایه که هر کاری میخواهی انجام بده، قانون و عدالت صرفاً ابزاری است برای توجیه کارهایی که نمیخواهی انجام دهی.

رییس پلیس گوردون نمادی از یک کارمند وظیفهشناس است که هر چند با حفظ درستکاری توانسته مسیر ارتقاء شغلی را به خوبی طی کند، اما در نهایت ناگزیر از روشن کردن چراغ سیگنال خفاش یا همان «بت سیگنال» [48] بهمنظور احضار بتمن است و تصدیقکنندهی این اصل که در حقیقت هرچقدر هم درستکار و قانونمند و تلاشگر باشی، باز هم نوعی از فیض روحالقدس برای موفقیتت لازم خواهد بود.

داوز یک دِآنتولوژیست [49] است. او معتقد است که در نقد اخلاقی ارتکاب به یک عمل، صرفنظر از نتیجهی آن، صرفاً باید به خاستگاه ذاتی خیر یا شر بودن آن توجه داشت و بر این مبنا عمل نیک و بد را قضاوت کرد. انسان ملزم به انجام نیک و پرهیز از عمل بد است.

در وجه مقابل، راس ال گول یک یوتیلیتاریانیست [50] است. او معتقد است به این که نتیجهی صحیح میتواند شر ذاتی یک عمل را محو کند. لذا انسان میتواند عمل شر را برای رسیدن به نتیجهی نیک انجام دهد.

بر مبنای این دو دیدگاه، اگر قرار باشد در مورد برخورد بتمن با جوکر حکم بدهیم، با دیدگاه راس ال گول، بتمن باید جوکر را بکشد. چون زنده ماندن جوکر میتواند به حوادث فجیع عظیمی مانند قتل صدها بیگناه دیگر منجر شود و در داستانهای مصور در پی فرارهای مداوم جوکر از آرکام، این اتفاق میافتد. لذا با دیدگاه یوتیلیتاریانیستی، قبح ذاتی عمل قتل جوکر در عطف به نتیجهی صحیح آن میریزد. اما داوز نسخهی قتل جوکر را نخواهد پیچید، زیرا که او معتقد است کشتن یک انسان، بهذاته عمل قبیحی است؛ حتا اگر منجر به نتیجهی صحیحی شود.

اما بتمن بین این دو دیدگاه قرار دارد. او برای خودش این مجوز را قائل است که دست به عملی بزند که منجر به نتیجهی صحیح شود و همچنین به پرهیز از ارتکاب عمل شر هم پایبند است، اما الزام و اجباری در اینکه حتماً باید همیشه بر این روش بماند نمیبیند. به عنوان مثال، او راس ال گول را مطابق با نظر یوتیلیتاریانیستی نمیکشد؛ اما طبق نظر دِآنتولوژیستی، تلاشی هم برای نجات او از مرگ حتمی انجام نمیدهد.

شخصیت جالب دیگری هم که در این مصاف نظرات خودش را دارد، دزدی است که البته بیشتر عیار است تا طرار، به نام زن گربهای. نگاه ابتدایی او به اخلاق بیشتر ماکیاولیستی [51] است: برای رسیدن به هدف، هر ابزار و عملی مجاز است. اگر هدف نجات گاتهام است، کشتن بین مجاز است و اگر هدف پول در آوردن، دزدی از بروس وین عیبی ندارد. اما پس از تحولی که بر اثر برخورد با بتمن در او ایجاد میشود، نوعی تفکر بتمن‌وار در ذهنش شکل میگیرد. با آن که در داستانهای مصور، نوع تفکر زن گربهای عمدتاً در تقابل با بتمن است، اما در سهگانهی کریستوفر نولان، این دو در نهایت به هم میپیوندند.

البته داستانهای مصور مستقلی هم از زن گربهای و ماجراهای او بدون حضور بتمن و سایر شخصیتهای مربوطه، نوشته شده است و اقتباسهای سینمایی و پویانمایی نیز از آن صورت گرفته است.

5-ستیزش

بتمن یا همان بروس وین، تجربیات فرو افتادن زیادی را از سر میگذراند که هر بار با یاری کسانی مانند پدرش، آلفرد، فاکس، راس ال گول و سایرین دوباره بر میخیزد. اما فرو افتادن او در زندان گودال مانندی که به نظر میآید متعلق به کشور هندوستان است به دست بین، وضعیتی است که برای برخاستن از آن هیچ کمکی از جانب دیگران در راه نیست. برای بالا رفتن از دیواره‎های این زندانِ گودالگونه، فقط باید به یک قانون ایمان آورد: همه یا هیچ [67]. حتا طناب هم کمکی به بالا رفتن او نمیکند. او باید با دستِ خالی خود را از دیواره‎ی زندان بالا بکشد و نتیجهی خیزش او یا نجات است یا مرگ. راه‌حل میانهای موجود نیست. همچنین در این وضعیت، قانون «همه یا هیچ» در مورد شهر گاتهام هم صادق است. نجات وین یعنی نجات گاتهام و مرگ او یعنی مرگ گاتهام.

تصویر زندانِ غار مانندی در عمق زمین، بی‎اختیار یادآور تمثیل غارِ افلاطون [68] است، البته با تفاوتهایی اندک. در غار افلاطون، همگان به تاریکی و نادانی خو گرفتهاند و منجی نه فقط باید یابنده‎ی رهایی و در جستجوی نور باشد، که باید پس از آن بازگردد و سایرین را هم به سوی نور ببرد. اما در زندان گودال مانند بتمن، همگان مشتاق رفتن به سوی نورند. فقط یک منجی باید از دیوار بالا برود تا همه در پس او به سوی نور بشتابند.

جالب‎تر اینکه در تمثیل غار تفاوت منجی و دجال در یک نکته کوچک است. وین هنگام خروج از گودال در اولین لحظه طناب را برای دیگران به داخل غار میاندازد تا همه رهایی یابند، اما تالیا ال گول که در کودکی از آن غار و آن هم با اتکا به قانون همه یا هیچ رهایی یافته، به محض رهایی، سایر زندانیان را به حال خویش رها میکند. این نکته‎ی کوچک یعنی انداختن یا نینداختن طناب به داخل غار، تبیینکننده‎ی تفاوت عظیم بین منجی است و دجال.

اما فرو افتادن خطرناک دیگری که همواره بر بروس وین یا همان بتمن سایه انداخته، لغزش در دام عشق زنان است. او بین بتمن بودن و عاشق بودن باید فقط یکی را انتخاب کند. اصالتاً هیچ کار ارزشمندی را با عشق نمی‎توان جمع و همسو کرد. حتا راشل داوز، معشوقه‎ی عدالتباور وین هم توان پذیرش این نکته را ندارد که بروس وین هم بتمن باشد، هم عاشق او. او وین را تمام و کمال برای خودش میخواهد و هیچ رقیبی از جمله شهر گاتهام و عدالت و امنیت و قانون را به رسمیت نمیپذیرد.

داوز در نهایت بین هاروی و وین، هاروی را انتخاب می‎کند. در بطن تراژدی بتمن، قسمت کمدی همین انتخاب راشل داوز است. وین یا باید بتمن باشد یا عاشق سینهچاک خانم داوز و چون بروس وین خردمندتر از آن است که گزینه‎ی دوم را انتخاب کند، به ناچار محکوم به تنهایی و گریز از راشل داوز است.

راشل داوز در نهایت بر اثر توطئه‎ی جوکر کشته می‎شود در حالیکه نامهاش هیچگاه به بروس وین نمیرسد. نامهای که در آن با عشقِ بروس وین خداحافظی کرده است. مرگ داوز هفت سال دیگر وین را به انزوا می‎کشاند، تا زمانی که سر و کلهی یک زن جدید پیدا میشود به نام زن گربهای.

این‌جاست که یک دوگانه‎ی متضاد دیگر در فرو انداختن بروس وین به دام عشق زنانه خودنمایی می‎کنند. دو رقیب ناآشنا به یکدیگر، ناخواسته و نادانسته بر سر وین با هم رقابت میکنند. اولی تالیا ال گول است و دومی سلینا کایل یا همان زن گربهای. تالیا در ابتدا چهرهای است مثبت و سلینا دشمنی خطرناک. اما مسیر تدریجی داستان هر کدام از این دو را به جایگاهی دقیقاً متضاد جایگاه اول میکشاند. تالیا ال گول به ظاهر ذوب در بروس وین، نه فقط تهدیدی است برای بتمن، که تهدیدی است برای کل شهر گاتهام؛ و زن گربه‎ای، دزدِ خطرناک و خیانتکار به بتمن، نه فقط نجاتبخش بتمن، که منجی کل شهر گاتهام هم هست.

در فیلم «خیزش شوالیهی تاریکی»، تمام پنهانها سرانجام آشکار میشود. از جمله چهره‎ی خبیث هاروی دوچهره که قهرمان پنداشته میشد و مضمون نامه‎ی داوز که وین هنوز در منجلاب عشق او مانده است. از همه مهم‎تر، گوردون و رابین میفهمند که بتمن همان بروس وین است.

در انتها، به ظاهر هم بتمن می‎میرد و هم وین. اما هر دو زندهاند. نقاب بتمن نامیراست و فقط صورت پشت آن است که عوض میشود و این بار، این نقاب به رابین تقدیم میگردد. وین هم با سلینا آرزوی قدیمی آلفرد را برآورده میکنند و یک رابطه‌ی عاقلانه و نه عاشقانه را بنا میسازند.

بر مزار جعلی بروس وین، تعداد انگشت‎شماری حاضرند. همانهایی که میدانند او بتمن بود و در وجه مقابل، در بزرگداشت بتمن همهی بزرگان شهر حضور دارند که تقریباً همه‎شان نمیدانند که او بروس وین بود.

بروس وین در تمام مدت بتمن بودنش چیزی کم نگذاشت و حالا تصمیم گرفته فقط بروس وین باشد. عدالت و قانون با بروس وین یا بدون او همیشه پشتیبان دارد. چون چه وین باشد چه نباشد، بتمن همیشه هست.

6-خیزش

فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی، گزینگویهای به یادماندنی دارد:

«آنچه مرا نمیکشد، قویترم میکند.» [69]

جوکر، در فیلم «شوالیهی تاریکی»، با تغییر واژه‌ی Stronger به Stranger این جمله را به شکل زیر تغییر میدهد:

»آنچه مرا نمیکشد، بیگانه‎‎ترم میکند.» [70]

اما ایفای نقش جوکر توسط هیث لجر، او را بیگانه‎تر نکرد، بلکه او را کشت.

در روز ۲۲ ژانویه سال ۲۰۰۸ میلادی، مدتی پس از اتمام ساخت فیلم شوالیهی تاریکی، کالبد بیجانِ هیث لجر درآپارتمانش در طبقهی چهارم ساختمانی درخیابان ۴۲۱  بروم در محلهی سوهوی نیویورک پیدا شد.

جک نیکلسون که در سال 1989 میلادی ایفای نقش جوکر را در فیلم بتمن به عهده داشت، پس از مرگ لجر اعلام کرد که تذکرات لازم را برای ایفای چنین نقشی به هیث داده بود.

در مراسم اعطای جوایز اسکار سال 2008 میلادی، همانگونه که همگان انتظار داشتند، جایزه‎ی بهترین نقش مکمل مرد برای ایفای نقش جوکر در فیلم شوالیهی تاریکی، به هیث لجر تعلق گرفت؛ در حالیکه او دیگر زنده نبود. خانواده‎ی لجر به نیابت از او جایزه را دریافت کردند.

لجر با ایفای نقش جوکر در فیلم شوالیهی تاریکی جایی برای عرض اندام بتمن باقی نگذاشته بود. بسیاری از منتقدین معتقدند «شوالیه‎ی تاریکی» در حقیقت جوکر بوده است و نه بتمن.

سیر ساخت هفت اقتباس سینمایی از داستان مرد خفاشی، فراز و نشیب‎های بسیاری داشته است. از سختیهای وافری که بر تیم برتون رفت تا بتواند اولین فیلم بتمن را بسازد و آن را به یک فیلم تاریک و تلخِ پرفروش تبدیل کند تا وفاداری بیش از اندازه‎ی جوئل شوماخر به ساختار داستانهای مصور که انتقادات بیشماری را برایش به همراه داشت و کمی باعث قهر مردم با فیلمهای بتمن شد و سرانجام خیزش کارگردان اعجابانگیز قرن بیست و یکم، یعنی کریستوفر نولان که اثبات کرد میتوان در حین وفادار ماندن به ذات عامهپسند سینما، از فلسفه و تفکر هم غافل نشد، همگی قابل تقدیرند.

نولان با سهگانهاش نه فقط مردم را دوباره با بتمن آشتی داد و نه فقط اثری جاودانه از خود به یادگار گذاشت، که مبدع جدیدی برای یک ابرقهرمان خود ویرانگر بود. او در حین عدم انحراف از مسیر خطی یک فیلم حادثهای، تمام ساز و کار واقعگرایی نوین در داستانگویی فانتزی و گمانه‎زن را نیز احیا کرد.

بر خلاف شوماخر، برتون و نولان در بتمن‌های خود، دیدگاه فلسفی خود را هم گنجاندهاند. بتمن برتون در تاریکی و تلخی است و بتمن نولان در شک و تردید و خودسوزی. در شرایطی که شوماخر نهایت تلاش خود را کرده که همان فضای پررنگ و شبه‌طنز داستان‎های مصور را با وفاداری کامل بازسازی کند، بتمن شوماخر صرفاً بتمن است، نه کم و نه زیاد.

و البته این هفت اقتباس، پایان بتمن در سینما نیست. همه همچنان منتظر و شکیبا، به خیزش کارگردان جدیدی جهت آفرینش نوین مرد خفاشی بر پرده‎ی سینما امیدوارند.

مراجع:

  1. حافظی­مطلق، ناصر.«آیزاک آسیموف و تمدن کهکشانی: پروندهای دربارهی زماننامهی بنیاد»، ماه‎نامه‎ی شگفت‎زار، سال دوم، شماره 24، آذر 1391، صص100- 82.
  2. حافظی­مطلق، ناصر. «نیرو با تو باد: پروندهای دربارهی پهلواننامهی جنگ ستارگان»، ماه‎نامه‎ی شگفت‎زار، سال سوم، شماره 25، دی 1391، صص81 - 58.
  3. حافظی­مطلق، ناصر. «افلاطون، دکارت و جلوههای ویژه: پروندهای دربارهی مسیحنامهی ماتریکس»، ماه‎نامه‎ی شگفت‎زار، سال سوم، شماره 29، اردیبهشت 1392، صص99 - 83.
  4. حافظی­مطلق، ناصر.«مرتدان رستگار رستاخیز: پروندهای دربارهی رزمنامهی نابودگر»، ماه‎نامه‎ی شگفت‎زار، سال سوم، شماره 30 و 31، خرداد و تیر 1392، صص87 - 70.
  5. وله، ادن. «کتاب کوچک سیاست، سیاست چگونه پدید آمد؟»، ترجمه‎ی کیان فروزش، تهران: اختران، 1387.
  6. سویفت، آدام. «فلسفه سیاسی»، ترجمه‎ی پویا موحد، تهران:ققنوس، 1385.
  7. روسو، ژان ژاک. «قرارداد اجتماعی»، ترجمه‎ی منوچهر کیا، چاپ سوم، تهران:گنجینه، 1366.
  8. یوسفی، بهزاد. «پایان یک شوالیه». دوهفتهنامه‎ی دانستنی‎ها، دوره جدید شماره‎ی61، 4شهریور 1391، صص 97-90.
  9. قطبیزاده، سعید. «سگی دنبال ماشین‎ها». ماه‎نامهی سینمایی فیلم، سال بیست و هفتم  شماره‎ی392، فروردین 1388، صص 93-92.
  10. نورایی، یاشار. «نقاب‎های ماندگار». ماه‎نامهی سینمایی فیلم، سال بیست و هفتم  شماره‎ی392، فروردین 1388، صص 95-94.
  11. Rowlands, Mark. "The Philosopher at the End of the Universe: Philosophy Explained Through Science Fiction Films", Ebury: 2003.
  12. D. White, Mark. Arp, Robert."Batman and Philosophy, The Dark Knight of the Soul", John Wiely and Sons, USA: 2008.
  13.  Montesquieu, Charles De Secondat."The Spirit of Laws", Kitchener, Canada: 2001.

 

 

 

پانویس‌ها:

 

 

1.    Gotham

2.    Batman

3.    Tim Burton

4.    Batman Returns

5.    Batman Forever

6.    Joel Schumacher

7.    Batman Begins

8.    Batman and Robin

9.    Christopher Nolan

10.  The Dark Knight

11.  The Dark Knight Rises

12.  Anarchy

13.  Expressionistic

14.  Bruce Wayne

15.  Adam West

16.  Michael Keaton

17.  Val Kilmer

18.  George Clooney

19.  Christian Bale

20.  Tornado

21.  Don Diego dela Vega

22.  Bernardo

23.  Alfred

24.  Alfred Pennyworth

25.  Lucius Fox

26.  Michael Caine

27.  Michael Gough

28.  Morgan Freeman

29.  Ra's Al Ghul

30.  Joker

31.  Two-Face

32.  Bane

33.  Talia Al Ghul

34.  Carmine Falcone

35.  The League of Shadows

36.  Harvey Dent

37.  Jim Gordon

38.  Catwoman

39.  Arkham Asylum

40.  Gary Oldman

41.  Pat Hingle

42.  Joseph Gordon Elliot

43.  Chris O'Donnel

44.  Wall Street

45.  Jonathan Crane

46.  Bastille

47.  Rachel Dawes

48.  Bat Signal

49.  Deontologist

50.  Utilitarianist

51.  Machiavelist

52.  Heath Ledger

53.  Jack Nicholson

54.  Liam Neeson

55.  Henry Ducard

56.  Tom Hardy

57.  Jeep Swenson

58.  Tommy Lee Jones

59.  Aaron Eckhart

60.  Marion Cotillard

61.  Maggie Gyllenhal

62.  Katie Holmes

63.  Selina Kyle

64.  Anne Hathaway

65.  Michelle Pfeiffer

66.  Cillian Murphy

67.  Everything or Nothing

68.  Plato

69.  What does not kill me, makes me stronger.

70.  What does not kill me, makes ma stranger.