هلن اُلُی[۱]

الان دیگر پیر شده‌ام، اما هلن به چشم من هنوز مثل همان موقع است که دِیو [2] جعبهاش را باز کرد و از حیرت نفسی عمیق کشید و گفت: «هی پسر! خوشگل نیست؟»

واقعاً خوشگل بود، رویایی از فلز و پلاستیکِ فشرده بود، کیتس [3] هنگام نوشتن غزلش او را خوب ندیده. اگر هلن تروا هم همین قدر زیبا بوده، پس یونانیها باید خیلی بیجُربزه بوده باشند که فقط هزار تا کشتی راه انداختند؛ این چیزی بود که به دیو گفتم.

«اه! هلن تروا؟» بعد نگاهی به برچسب هلن انداخت. «روش که این طور نوشته K2W8... هلن... اوممم... هلنِ آهُی [4].»

«نه دِیو! زیاد بهش نمیخوره، تلفظ هجاهای وسطیش اصلاً کشدار نیست. هلن اُلُی چطوره؟»

«فیل! [5] این هلن اُلُیه.»

و همه چیز از اینجا شروع شد. قدری زیبایی، قدری رویا و قدری علم؛ یک پخش استریو بهش اضافه کنی و سیستم حرکت مکانیکیاش را هم راه بیاندازی،   نتیجهاش میشود آشفتگی.

من و دِیو با هم به کالج نرفتیم، اما وقتی برای کارآموزی پزشکی به مسینا [6] آمدم، در طبقهی پایین یک مغازهی   کوچک تعمیر روبات دیدمش. بعد با هم رفیق شدیم و وقتی من با یک دختر که خواهر دوقلو داشت، دوست شدم، قُل دوم به نظر او همانقدر جذاب آمد و به این   ترتیب یک گروه چهارنفره شدیم.

وقتی کار و بارمان بهتر شد، نزدیک میدان موشکی خانهای اجاره کردیم. سر و صداش خیلی زیاد بود، ولی در عوض ارزان بود و موشکها ساختمان آپارتمان را سست کرده بودند. دوست داشتیم فضای کافی داشته باشیم که بتوانیم راحت دست و پایمان را دراز کنیم.

اگر با خواهر دوقلوها جر و بحث نکرده بودیم، احتمالاً در آینده با آنها ازدواج میکردیم. ولی وقتی دِیو میخواست برای تماشای آخرین پرتاب موشک ونوس برود، دوستش میخواست نمایش استریویی با بازی لاری اینسلی [7] را ببیند و هر دوی آنها کلهشق بودند. اینطوری شد که ما دیگر بیخیال دخترها شدیم و عصرها در خانه میماندیم. ولی جریان وقتی شروع شد که لنا [8] به جای نمک، وانیل روی استیک ریخت و ما به فکر افتادیم که احساسات روباتها به چه شکل است. وقتی دِیو داشت لنا را تشریح میکرد تا مشکل را پیدا کند، طبیعتاً داشتیم دربارهی آیندهی تکنولوژی فکر میکردیم. دِیو مطمئن بود که روباتها روزی از آدمها جلو میزنند و به نظر من اصلاً این طور نبود.

با مخالفت به دِیو گفتم: «اینجا رو ببین. تو میدونی که لنا واقعاً فکر نمیکنه. وقتی سیمهایش قاطی کردند، میتونست خودش رو تعمیر کنه؛ ولی زحمتی به خودش نداد، چون از انگیزهی آنی مکانیکی پیروی میکنه. انسان ممکنه دست دراز کنه و وانیل رو برداره، ولی وقتی متوجه بشه وانیل تو دستشه، متوقف میشه. درسته که لنا به اندازهی کافی حس تشخیص داره، اما احساسات و خودآگاهی نداره.»

«باشه، فعلاً مشکل تکنولوژی اینه. اما ما از پسش بر میایم، یه چیزی شبیه احساسات مکانیکی درست میکنیم.»

سر لنا را دوباره به بدنش پیچ کرد و به کار انداختش.

«لنا، برگرد سر کارت. ساعت هفت عصره.»

من متخصص غدد داخلی و علوم مربوطهاش بودم. درست که روانشناس نبودم، اما عملکرد غدهها، ترشحات، هورمونها و زیرمجموعههایش را که دلایل فیزیکی احساسات بودند، درک میکردم. سیصد سال طول کشیده بود تا علم پزشکی بفهمد اینچیزها چهجوری کار میکنند و من فکر نمیکردم آدمیزاد بتواند به این سرعت این چیزها را به شکل مکانیکی در بیاورد.

تعدادی کتاب و مقاله به خانه آوردم تا حرفم را ثابت کنم و دِیو هم در مورد اختراع سیمپیچ حافظه و چشمهای مجازی برایم گفت. آن سال من و دِیو اطلاعاتی را که داشتیم با هم مبادله کردیم تا وقتی که دِیو کل فرضیهی غدد داخلی را یاد گرفت و من هم میتوانستم چشم بسته یک لنا بسازم. هر چه بیشتر حرف میزدیم، دربارهی ناممکن بودن هومومکانیک [9] به عنوان گونهی برتر، بیشتر شک میکردم.

بیچاره لنا. بدن مسی-آلمینیومی در نیمی از عمرش قطعهقطعه بود. اولین تلاشهای ما فقط در زمینهی واداشتن او به سرو قلمموهای سرخکرده در وقت صبحانه و شستن ظرفها با روغن موفقیتآمیز بود. بعد یک روز با شش تا سیم که یکدیگر را قطع کرده بودند، یک شام درست و حسابی درست کرد و دِیو از خوشحالی به خلسه رفت. تمام شب داشت روی سیمهای لنا کار میکرد. برایش سیمپیچ جدیدی درست کرد و چندتایی کلمه جدید به او یاد داد. روز بعد لنا کجخلق شد و وقتی به او گفتیم کارش را درست انجام نمیدهد، بدجوری به ما بد و بیراه گفت. همان طور که بُرُس مکش را در هوا تکان میداد، گفت: «دروغ میگید. شما همهتون دروغگو هستید. اگر شما فلان‌فلان‌شدهها دو دقیقه من رو به حال خودم بذارین، اونوقت کارهام رو درست انجام میدم.»

وقتی آرامش کردیم و فرستادیمش سر کارش، دِیو من را به گوشهی کتابخانه برد.

به من توضیح داد: «ما با لنا به جایی نمیرسیم. باید اون بستهی غدهی فوق‌کلیوی رو ازش جدا کنیم و برش گردونیم به حالت عادی. ولی باید یه روبات بهتر بگیریم. روبات خدمتکار به اندازهی کافی پیچیده نیست.»

«نظرت درمورد مدلهای کاربردی دیلارد [10] چیه؟ انگار که همه چیز رو تو یه روبات با هم ترکیب کردن.»

«دقیقاً. اما ما یه چیز خاص لازم داریم که سفارشی باشه و سیمپیچی حافظهای کامل داشته باشه و با تمام احترامی که برای لنا قائلم، اما بذار برای کارهاش یه چیز مونث بگیریم.»

بله درست است، نتیجهی کار هلن بود. آدمهای دیلارد معجزه کرده بودند و تمام کارها را در یک مدل دختر جمع کرده بودند. حتا صورت پلاستیکی و لاستیکیاش طوری انعطاف داشت که حالات روحی را به خوبی نشان دهد و به خاطر غدد اشکی و حس چشایی که داشت، مورد کاملی بود و برای شبیهسازی هر گونه کنش انسانی، از تنفس تا مو کشیدن، آمادگی داشت. صورتحسابی هم که با هلن فرستادند، برای خودش معجزهای بود؛ ولی من و دِیو با هم از عهدهاش برآمدیم، هر چند که برای تسویه حساب باید لنا را بر میگرداندیم و از آن به بعد دیگر بیرون غذا خوردیم.

من جراحیهای ظریف بسیاری روی بافتهای زنده انجام دادهام و بعضی از کارهایم بسیار دشوار بودهاند؛ ولی وقتی صفحهی روی تنهی هلن را باز کردیم و شروع کردیم به قطع کردن پایانههای عصبیاش، شبیه به یک دانشجوی پزشکی تحت تعلیم شده بودم. غدد مکانیکی دِیو آماده بودند: دستههای پیچیدهی کوچکی شامل لولهها و سیمهای رادِیویی که با انگیزش تفکر الکتریکی همسو میشدند و همان تأثیری را رویشان میگذاشتند که آدرنالین بر تفکرات انسانی دارد.

آن شب به جای اینکه بخوابیم، نشستیم و خطوط هندسی ساختارها را مطالعه کردیم، مارپیچهای فکری سیمکشی او را ردیابی کردیم، پایانههای عصبی را قطع کردیم و در انتهایشان آنچه را که دیو به آنها هترون [11] میگفت، کار گذاشتیم. وقتی داشتیم کار میکردیم، یک نوار مکانیکی به دقت تفکرات مربوط به هشیاری و آگاهی از زندگی و احساسات را که پیشتر به دقت آماده شده بودند، در سیمپیچی حافظهی کمکی او بارگذاری کرد. دِیو معتقد بود که نباید هیچ چیزی را به شانس محول کرد.

کارمان که تمام شد، هوا داشت روشن میشد و ما خسته و خوشحال بودیم. فقط مانده بود که روشنش کنیم. او هم مثل همه‌ی روباتهای دیگر دیلارد به جای باتری مجهز به موتور خودکار [12] بود و وقتی که روشنش میکردی، دیگر نیاز نبود دائم مراقبش باشی. دِیو نمیخواست روشنش کند.

گفت: «بذار برای وقتی که خوابیدیم و استراحت کردیم. من هم مثل تو مشتاقم روشنش کنم، ولی نمیتونیم با مغزهای نیمه‌مرده بیشتر از این فکر کنیم. برو بخواب تا بعد بریم سراغ هلن.»

با این که هیچ کداممان علاقهای به این کار نداشتیم، اما میدانستیم کار درست همین است. به تختخواب رفتیم و قبل از این که سیستم تهویهی هوا دما را مناسب خواب کند، خوابمان بُرد. و بعد دِیو داشت میزد روی شانهام. «فیل، هی بلند شو.»

من نالیدم، غلتیدم و دِیو را دیدم. «خوب... اُه! چی شده؟ مگه هلن...»

«نه صدای خانم ون‌استایلره [13]، میگه پسرش عاشق یه پیشخدمت شده و میخواد بهش یه ضدهورمون بدیم. اونا توی اردوی تابستونی ماین [14] هستن.»

خانم ون‌استایلرِ پولدار! نمیتوانستم چنین موقعیتی را از دست بدهم، چون همهی پولهایم را خرج هلن کرده بودم. اما در عین حال کاری هم نبود که خوشم بیاید.

«ضدهورمون! دو هفته‌ی تمام طول میکشه. به هر حال من که مشاور مسائل اجتماعی نیستم تا با غدهها سر و کله بزنم و آدم‌های احمق رو خوشحال کنم. کار من سر و کله زدن با مسائل جدیه.»

«یعنی میخوای مراقب هلن باشی، نه؟»

دِیو نیشخند به لب داشت، اما کاملاً جدی صحبت میکرد. «بهش گفتم پنجاه هزار تا براش آب میخوره!»

«ها؟»

«اون هم گفت اگر عجله کنین قبوله.»

دیگر نمیشد کاریش کرد، البته از خوشحالی میتوانستم گردن چاق خانم ون‌استایلر را بشکنم. اگر او هم مثل همه از روباتها استفاده میکرد، این اتفاق نمیافتاد؛ ولی او باید متفاوت میبود. وقتی دِیو با هلن به خانه برگشت، من دنبال راهی بودم که آرشی [15] ون‌استایلر را با ضدهورمونها گول بزنم و به پیشخدمت هم همان دارو را بدهم. اوه، قرار نبود من چنین کاری کنم، ولی دختر بیچاره دیوانهی آرشی بود. دیو حتا یک نامه هم در این مدت برایم ننوشت. کار به جای دو هفته، سه هفته طول کشید و بعد خبر دادم که آرشی معالجه شده و پول معالجه را گرفته‌ام. با پولی که به جیب زده بودم، یک موشک شخصی اجاره کردم و در عرض نیم ساعت برگشتم مسینا. برای رسیدن به خانه وقت را تلف نکردم. وقتی داشتم به طرف اتاق میرفتم، صدای آرام پایی را شنیدم و صدای مشتاقی گفت: «دِیو، عزیزم؟»

یه لحظه دهنم قفل شد، و دوباره صدای مشتاق به گوشم رسید: «دِیو؟»

نمیدانم انتظار چه چیزی را داشتم، اما انتظار نداشتم هلن آن‌طوری به ملاقاتم بیاید. ایستاده بود و خیره نگاهم می‌کرد، ناامیدی در چهرهاش موج میزد، دستهای کوچکش بالای قفسه سینهاش میلرزید.

با صدای بلند گفت: «اوه، فکر کردم دِیو اومده، کم پیش میاد این موقع بیاد غذا بخوره، ولی همیشه برای شام خیلی منتظرش میشم.» دستهایش را انداخت و سعی کرد لبخند بزند.

«شما فیل هستید، مگه نه؟ اولین بار که... دِیو در مورد شما بهم گفت. خوشحالم که اومدید اینجا، فیل.»

«هلن، خوشحالم که حالت خوبه.»

آخر آدم چطور با روبات حال و احوال میکند؟

«گفتی شام حاضره؟»

«اوه، بله. فکر کنم دِیو دوباره توی شهر غذا خورده، خوب خودمون میتونیم غذا بخوریم. خیلی خوبه که توی خونه یه هم‌صحبت داشته باشم، فیل. اشکال نداره فیل صداتون کنم؟ میدونی، تو برام مثل پدرخونده هستی.»

ما غذا خوردیم. اصلاً انتظار چنین رفتاری را نداشتم. ولی او غذا خوردن را مثل پیادهروی یک امر عادی میدانست. البته زیاد غذا نخورد و بیشتر به در ورودی چشم دوخته بود. وقتی دِیو آمد، دیگر غذایمان تمام شده بود. بدجوری اخم کرده بود. هلن بلند شد، ولی دِیو به طرف پلهها رفت و ضمن راه رفتن، شروع به حرف زدن کرد.

«سلام فیل. میبینم که بالاخره برگشتی اینجا.»

اوضاعش بدجوری خراب بود. یک لحظه فکر کردم روح دیده و وقتی به طرف هلن برگشتم، دیدم چشمهایش پر از اشک است. بغضش را قورت داد و بعد بیحال وا رفت.

پرسیدم: «اون چش شده؟ تو چته؟»

«از من بدش میاد.» بشقابش را به کناری هل داد و با عجله بلند شد.

«بهتره تا من میز رو جمع میکنم، تو بری ببینیش. من طوریم نیست و در ضمن تقصیر من هم نیست.»

ظرفها را برداشت و به آشپزخانه رفت. میتوانم قسم بخورم که داشت گریه میکرد. شاید تمام افکارش یک سری واکنشهای شرطی باشند، ولی بدون شک وقتی من نبودم، کلی واکنش شرطی یاد گرفته بود. لنا حتا توی بهترین حالت هم اینطوری نبود. رفتم ببینم دِیو میتواند از این آشفته‌بازار چیزی به من بگوید یا خیر.

***

داشت توی یک گیلاس بزرگ پر از برندی سیب، سودا میریخت و بطری تقریباً خالی شده بود.

پرسید: «میخوری؟»

به نظر میآمد ایدهی خوبی باشد. صدای غرش موشکی که از بالای سرمان رد شد، تنها چیز آشنای آن خانه بود. از گودیِ دور چشمهای دیو میشد فهمید این اولین بطری نیست که در غیاب من خالی کرده و آخرین آن هم نخواهد بود. برای خودش یک بطری دیگر آورد.

«البته به من ربطی نداره دِیو، ولی این چیزا اعصابت رو آروم نمیکنه. تو و هلن چهتون شده؟ روح دیدین؟»

هلن اشتباه میکرد. او نه در شهر و نه در هیچجای دیگر غذا نخورده بود. ماهیچههایش تحلیل رفته بودند و نشان از خستگی و ناراحتی عصبی داشتند، اما بیش از هر چیز معلوم بود سوءتغذیه دارد.

«اه، متوجه شدی؟»

«متوجه شدم؟ شما دوتا زبونم رو بند آوردین.»

«هوممم.»

حشرهی ناموجودی را کُشت و بعد توی صندلی بادیش بیش از پیش فرو رفت.

«شاید فکر کنی من و هلن باید منتظر میشدیم تا تو برگردی. ولی کاش اون کانال پخش استریو همه چیز رو به هم نریخته بود، البته حالا که دیگه کار از کار گذشته. اون کتابهای احساسیات هم کار رو تموم کرد.»

«خیلی ممنون. همهچیز معلوم شد.»

«فیل میدونی، من یه باغ میوه خارج از شهر دارم. ارث پدریمه. فکر کن! باید برم یه سری بهش بزنم!»

و اوضاع اینجوری پیش رفت. ولی بالاخره با مشروب و تقلا، بخشی از ماجرا را از زیر زبانش بیرون کشیدم، بعد هم به او آرام‌بخش دادم و به بستر بردمش. بعد رفتم سراغ هلن و باقی داستان را از او بیرون کشیدم تا بالاخره فهمیدم اوضاع از چه قرار است.

گویا به محض رفتنم دِیو او را روشن کرده و آزمایشات اولیه را انجام داده که کاملاً هم رضایتبخش بودند. هلن به خوبی واکنش نشان داده، آن‌‌قدر خوب که دِیو تصمیم گرفته او را به حال خود رها کند و سر کار برود. طبیعتاً هلن با آن همه احساسات غریب و تازه، پر از کنجکاوی بوده و میخواسته که دِیو نزد او بماند. دِیو چیزی به ذهنش رسیده، بعد از اینکه وظیفه خانهاش را برایش شرح داده، او را جلوی پخش استریو نشانده و یک برنامهی سفرنامه برایش گذاشته که او سرگرم شود و بعد هم رفته پی کار خودش.

سفرنامه سرش را گرم کرده بود، تا این که تمام شد و برنامهی بعدی آن شبکه، سریال همیشگی لاری اینسلی بود؛ همان رویاپرداز بامزهای که باعث و بانی تمام مشکلات ما با دوقلوها بود. اتفاقاً او یک جورایی شبیه دِیو بود. هلن مثل موم به سریال چسبید. این نمایش پرشور برای احساسات جدید او یک روزنهی کامل بود. وقتی آن اپیزود خاص تمام شد، هلن در یک شبکه‌ی دیگر یک داستان عاشقانه پیدا کرد و به تجربیاتش چیزهای دیگری هم افزود. بیشتر برنامههای عصر اخبار و موسیقی بودند، اما آن موقع بود که هلن کتابهای من را پیدا کرد؛ و سلیقهی من در ادبیات یک جورایی مثل سلیقهی نوجوانها است.

دِیو شاد و شنگول به خانه برگشته بود. اتاق نشیمن کاملاً تمیز شده بود و بوی غذا توی هوا پیچیده بود؛ هفتهها بود که چنین بویی در خونه به مشام نرسیده بود. هلن را یک خانهدار تمام عیار میدانست. ناگهان دو دست قوی از پشت دور گردنش حلقه شدند و صدایی لرزان و مشتاق توی گوشش زمزمه کرد: «اوه، دِیو عزیزم، خیلی دلم برات تنگ شده بود و الان خیلی هیجان‌زده‌ام که تو برگشتی.» دیو از حیرت جا خورد.

شاید کار هلن خیلی ظرافت نداشت، اما بدجوری مشتاق به نظر میرسید و مجبور شد جلویش را بگیرد که او را نبوسد. او خیلی سریع و وحشیانه یاد گرفته بود و انرژیاش هم از یک موتور اتوماتیک تأمین میشد.

***

دِیو امل نبود، ولی حواسش بود که به هر حال هلن فقط یک روبات است. این که هلن توی دستهای دیو مثل یک الاهه‌ی جوان احساس و رفتار میکرد، چیزی را تغییر نمیداد. دیو تلاش کرد او را از خودش جدا کند و او را به زور برای صرف شام ببرد، شاید حواسش قدری پرت شود.

دِیو بعد از کارهای عصرانه، هلن را به اتاق مطالعه برد و در مورد کارهای نابهجایی که انجام داده بود، برایش سخنرانی کرد. باید سخنرانی خوبی بوده باشد، چون سه ساعت تمام طول کشید و به مسائلی از قبیل موقعیت او در زندگی و حماقت ایستگاههای پخش تلویزیونی و بسیار مسائل دیگر پرداخت. وقتی حرفش تمام شد، هلن با چشمهای تر به او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: «دِیو، من اینها رو میدونم، ولی باز هم دوستت دارم.»

این‌جا بود که دِیو نوشیدن را شروع کرد. هر روز اوضاع بدتر میشد. وقتهایی که در شهر میماند، هنگامیکه به خانه بر می‌گشت، هلن داشت گریه میکرد. اگر سر وقت بر میگشت، خودش را روی دِیو میانداخت و نقنق میکرد. دِیو در اتاقش درها را قفل میکرد و میتوانست صدای او را از طبقهی پایین بشنود که مدام راه میرفت و غُرغُر میکرد. وقتی به طبقهی پایین میرفت، هلن با نگاهی سرزنشآمیز به او خیره میشد تا وقتی دوباره برگردد بالا.

صبح هلن را دنبال نخود سیاه فرستادم و دِیو را بیدار کردم. در غیابِ هلن، یک صبحانهی درست و حسابی به او دادم و دارویی هم برای ضعف اعصابش دادم. هنوز بی‌روح و اخمو بود.

رشتهی افکارش را به هم زدم. «ببین دیو، به هر حال هلن انسان نیست. چرا خاموشش نکنیم و یک کم سیمپیچی حافظهاش رو تغییر ندیم؟ بعد میتونیم متقاعدش کنیم که هیچ وقت عاشق نبوده و نمیتونه هم عاشق بشه.»

«اگه میتونی این کار رو بکن. من هم چنین ایدهای داشتم، ولی چنان ضجهای سر داد که هومر رو از قبر بلند میکرد. گفت این کار یعنی قتل. لعنتی، من هم نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم. شاید اون انسان نباشه، ولی وقتی اونجوری نگاهت می‌کنه و میگه باشه من رو بُکُش، از دستم کاری بر نمیآد.»

«ما هیچ‌وقت برای یه آدم توی دورهی عاشقی، ترشحات رو جایگزین نمیکنیم.»

«من نمیدونم چی میتونستیم بزاریم جاش. شاید هترونها نتیجه‌ی عکس داشته باشن یا یه چیزی تو این مایهها. به هر حال این ماجرای عاشقی بخش اصلی افکارش رو گرفته و مجبوریم یک سری سیمپیچ کاملاً جدید براش بذاریم.»

«خوب چرا که نه؟»

«پس همین کار رو بکن. تو جراح این خانوادهای. من عادت ندارم با احساسات سر و کله بزنم. در واقع از وقتی اون رفتارش این جوری شده، من از کار کردن با روباتها متنفر شدم. من تو کارم جا زدم.»

وقتی دید هلن دارد برمیگردد، از در پشتی فرار کرد و به ایستگاه مونوریل رفت. قصد داشتم او را به تخت برگردانم، اما گذاشتم برود. شاید بهتر بود به مغازهاش برود تا این که در خانه بماند.

«دِیو رفته؟» حالا هلن همان نگاه معصومانه را به خودش گرفته بود.

«آره. مجبورش کردم غذا بخوره و حالا هم رفته سر کار.»

«خوشحالم که غذا خورده.» طوری روی صندلی رها شد که انگار بدجوری خسته باشد، اما هیچ نمیفهمیدم چطور یک چیز مکانیکی ممکن است خسته شود.

«فیل؟»

«بگو چیه؟»

«فکر میکنی من به دردش نمیخورم؟ یعنی فکر میکنی اگر من این‌جا نبودم، اون خوشحالتر بود؟»

«اگر بخوای به این رفتارت با اون ادامه بدی، دیوونه میشه.»

خودش را عقب کشید. دستهای کوچکش را به حالتی ملتمسانه به هم گره کرده بود؛ احساس کردم یک وحشی بیعاطفه هستم. اما باید حرفی را که شروع کرده بودم، به پایان میرساندم.

گفتم: «حتا اگر خاموشت کنم و سیمپیچیهات رو عوض کنم، باز هم ممکنه نسبت به تو حس جنون داشته باشه.»

«میدونم. ولی دست خودم نیست. اما من براش همسر خوبی میشم. واقعاً میگم فیل.»

آب دهانم را قورت دادم؛ دیگر داشت شورش را در میآورد.

«و براش پسرهای سیمپیچی شده به دنیا میآوردی که روشنشون کنه؟ انسان گوشت و خون میخواد، نه لاستیک و فلز.»

«نه، لطفاً این جوری نگو! من خودم رو این جوری نمیبینم، از نظر خودم من یه زنم و میدونی چقدر کامل ساخته شدم که رفتارهای یک زن رو تقلید کنم. نمیتونم براش پسر به دنیا بیارم، ولی تو تمام چیزای دیگه تا جای ممکن تلاشم رو میکنم. میدونم که براش زن خوبی میشم.»

من تسلیم شدم.

آن شب و روز بعدش، دیو به خانه بازنگشت. هلن مدام غُرغُر میکرد و ناراحت بود. از من میخواست به بیمارستانها و پلیس زنگ بزم، ولی میدانستم اتفاقی برای او نیفتاده است. او همیشه کارت شناساییاش را همراه داشت، اما وقتی روز سوم هم به خانه بازنگشت، کمکم نگران شدم. وقتی هلن تصمیم گرفت به طرف مغازهی او برود، من هم همراهش به راه افتادم. دِیو آنجا بود، مرد دیگری هم پیش او بود که من نمیشناختم. هلن را جایی گذاشتم تا دِیو او را نبیند، ولی هلن بتواند بشنود. به محض اینکه آن مرد رفت، داخل مغازه رفتم. انگار دِیو کمی حالش بهتر بود و از دیدنم خوشحال شد.

«سلام فیل، داشتم تعطیل میکردم. بریم یه چیزی بخوریم.»

هلن دیگر طاقت نیاورد و داخل شد.

«دِیو بیا خونه. من اردک کبابی با چاشنی تند درست کردم و میدونی که چقدر عاشقشی.»

دِیو گفت: «گم شو!»

هلن خودش را عقب کشید و برگشت که برود.

«اوه باشه، بمون. بهتره تو هم حرفهام رو بشنوی. من مغازه رو فروختم. همون مردی که الان دیدی، اینجا رو خریده و من دارم میرم همون باغ میوه که بهت گفتم، فیل. دیگه نمیتونم با چیزای مکانیکی کنار بیام.»

بهش گفتم: «از گرسنگی میمیری که.»

«نخیر. میوههای قدیمی که توی فضای آزاد رشد میکنن، خیلی خاطرخواه دارند. مردم دیگه از این آشغالهایی که با آب پرورش میدن خسته شدن. پدرم همیشه با این چیزا زندگی رو میچرخوند. من به محض اینکه برم خونه و اسباب اثاثیهام رو ببندم، میرم.»

هلن چسبید به ایده خودش: «وقتی داری غذا میخوری، اسبابت رو میببندم. برای دسر پای‌سیب درست کردم.»

دنیا داشت زیر پای هلن واژگون میشد، ولی هنوز یادش بود که دِیو چقدر پای‌سیب دوست دارد. هلن آشپز خوبی بود، می‌شود گفت یک نابغه بود که از ترکیب تمام خصوصیات خوب یک زن و یک روبات به وجود آمده بود. دِیو خیلی خوب غذا خورد. وقتی شام تمام شد، آن‌قدر گرم شده بود که اعتراف کند اردک و پای‌سیب را دوست داشته و برای بستن اسبابش از هلن تشکر کرد. در واقع حتا گذاشت هلن برای خداحافظی او را ببوسد، اما سفت و سخت جلویش را گرفت که همراه او به میدان موشکی نرود.

وقتی برگشتم، هلن تلاش میکرد خودش را شجاع نشان دهد، کمی هم با تتهپته در مورد خدمتکارهای خانم ون‌استایلر حرف زدیم. اما صحبتمان کمکم آرام شد و او بیشتر اوقات مینشست پشت پنجره و به هیچی خیره میشد. حتا کمدی استریو هم دیگر برایش جالب نبود و من از این که او به اتاقش میرفت، خوشحال بودم. هر وقت که میخواست، میتوانست دکمهی خاموش و روشنش را بزند تا خواب را شبیهسازی کند. با گذشت روزها فهمیدم که چرا نمیتوانست باور کند یک روبات است. من هم کمکم داشت باورم میشد او یک دختر و همصحبتِ خوب است. فقط گاهی اوقات عجیب در فکر فرو میرفت یا پای دستگاه تلهاسکریپت منتظر نامهای میشد که هرگز قرار نبود از راه برسد. برای یک مرد همدم خوبی بود. بر خلافِ لنا، او محیط خانه را خوشایند کرده بود.

هلن را برای خرید به هادسُن [16] بردم، او با خنده حرف زد و با لباسهای ابریشمی و شیشهای مُد روز خوشحالی کرد، کلاه‌های زیادی را امتحان کرد و مثل یک دختر عادی رفتار کرد. یک روز برای صید ماهی قزلآلا رفتیم و آنجا ثابت کرد می‌تواند در کارهای قدرتی مثل یک مرد قوی و ساکت عمل کند. خیلی خوشحال بودم و فکر کردم دِیو را فراموش کرده است. تا این که یک روز اتفاقی به خانه رفتم و دیدم روی مبل مچاله شده، پا به زمین میکوبد و زار زار گریه میکند. اینجا بود که به دِیو زنگ زدم. گویا اپراتور نمیتوانست دِیو را پیدا کند، وقتی منتظر بودم، هلن کنارم ایستاده بود. مثل یک زن پیر که می‌خواهد چیزی را توضیح بدهد، عصبانی و ناراحت بود. اما بالاخره تماس با دیو برقرار شد. تا چهرهاش روی صفحه نمایش پدیدار شد، گفت: «فیل چی شده؟ الان داشتم کارهام رو میکردم تا...»

پریدم وسط حرفش: «دِیو اوضاع روبهراه نیست. من تصمیم خودم رو گرفتم. میخوام امشب سیم پیچیهای هلن رو در بیارم. اوضاش دیگه از اینی که هست بدتر نمیشه.»

هلن آمد و دستش را روی شانهام گذاشت.

«شاید این بهترین کار باشه فیل. تقصیر تو نیست.»

دیو میان حرفم پرید: «فیل تو نمیدونی داری چیکار میکنی!»

«معلومه که میدونم. وقتی برسی اینجا همه چیز تموم شده. همون طور که شنیدی، هلن هم موافقه.»

دیو چهره در هم کشید.

«من نمیخوام اینجوری بشه، اون نصفش ماله منه و من اجازه‌ی این کار رو نمیدم.»

«از تمام...»

«هر چی دلت میخواد بهم بگو، نظرم رو عوض کردم. وقتی بهم زنگ زدی، داشتم اسبابم رو میبستم بیام خونه.»

هلن کنارم دائم تکان می‌خورد، و چشمهایش چسبیده بود به صفحهی نمایش.

«دِیو تو... تو...»

«من تازه فهمیدم چه احمقی بودم. هلن، فیل، من چند ساعت دیگه بر میگردم خونه، اگه چیزی...»

لازم نبود من را از در بیرون کند. ولی قبل از بستن در، صدای هلن را شنیدم که داشت میگفت چقدر دوست دارد زن یک مزرعهدار شود. خوب من آن قدرها هم که آنها فکر میکردند تعجب نکردم. فکر کنم میدانستم وقتی به دِیو زنگ بزنم چه اتفاقی میافتد. کسی که از دخترها متنفر است، مثل دیو رفتار نمیکند؛ این رفتار مال کسانی است که خیال میکنند با دخترها مشکل دارند، ولی اشتباه فکر میکنند.

هلن زیباترین عروس و دوستداشتنیترین همسر بود. او هیچوقت استعداد درخشانش را در آشپزی و خانهداری از دست نداد. وقتی رفت، انگار خانهی قدیمی خالی شده بود. بعد من هفتهای یکی دو بار به مزرعه سر میزدم. شاید مشکلاتی هم داشتند، ولی من که هیچوقت چیزی ندیدم و میدانم همسایهها هم هیچوقت شک نکردند که آنها چیزی جز یک زن و شوهر معمولی باشند. دِیو پیرتر شد، ولی البته که هلن اینطوری نبود. اما من و هلن در نهان روی صورتش خطوطی گذاشتیم و موهای سرش را خاکستری کردیم، بدون اینکه دِیو بفهمد هلن پا به پای او پیر نمیشود. فکر کنم خودم هم فراموش کرده بودم او انسان نیست؛ تا اینکه امروز صبح نامهای از هلن به دستم رسید و من از خواب غفلت بیدار شدم. در دستخط زیبایش که این‌جا و آنجا قدری لرزیده بود، آن خبر اجتنابناپذیر نهفته بود که من و دیو هیچوقت فکرش را نکرده بودیم.

 

فیل عزیز

همونطوری که میدانی قلب دِیو الان چند سالی هست که مشکل دارد. انتظار داشتیم با این حال زندگی کند، اما گویا اینطور نبود. درست قبل از طلوع خورشید، در آغوشم جان داد. برای تو درود و بدرود فرستاد. فیل، من برای آخرین بار از تو خواهشی دارم. وقتی این نامه تمام شد، فقط یک کار می‌توانم بکنم. اسید فلز را هم مثل گوشت میسوزاند و از بین میبرد و من بدون دِیو خواهم مرد. لطفا کاری کن که با هم دفن بشیم و حواست باشد که مسئولان کفن و دفن از راز من باخبر نشوند. دِیو هم همین را میخواست. فیل بیچارهی عزیز. میدانم که دِیو را مثل یک برادر دوست داشتی و احساست نسبت به من چه بود. خواهش میکنم زیاد برای ما غصه نخور، چون ما با هم زندگی شادی داشتیم و هر دومان احساس میکردیم که باید در کنار هم از آخرین پل بگذریم.

با مهر و سپاس.

هلن

 

میدانستم این موضوع دیر یا زود اتفاق میافتد و دیگر از من گذشته است که بخواهم شوکه شوم. چند دقیقه دیگر میروم که آخرین خواستهی هلن را اجرا کنم. دِیو مرد خوششانسی بود و بهترین دوست من. و هلن... خوب همانطور که گفتم، من الان یک پیرمردم و عاقلانهتر میتوانم در مورد همهچیز حرف بزنم؛ من باید ازدواج میکردم و خانواده تشکیل میدادم. اما خب، یک هلن اُلُی بیشتر وجود نداشت.

 

پی‌نوشت

 

1. HELEN O’LOY

2. Dave

3. Johen Keats

4. Helen of Ahoy

5. Phil

6. Messina

7. Larry Ainslee

8. Lena

9.  Homo mechanics: چیزی بر وزن هموساپینس که منظور انسان هوشمند است.

10. Dillard

11. Heteron: ترکیبی از کلمهی هرمون و الکترونیک که شده هترون.

12. atomotor

13. Van Styler

14. Maine

15. Archy

16. Hudson