خیانت از نوع درجه اول

سه ساعت دیگر می‌آیند که من را بکشند. اول لای در باز می‌شود. دو سرباز وارد شده و با یونیفرم‌های رسمی و شوک دهنده‌های آماده، دو طرف در آماده می‌ایستند. نمی‌دانم توی صورتشان تنفر و خیانت، یا آن ترحم نفرت‌آوری که توی چهره‌ی بعضی از سرنشینان سفینه دیده‌ام، به چشم خواهد خورد یا نه؛ ولی مطمئنم به شکل رقت‌آوری جوان خواهند بود، چون تمامی سربازان تازه جوان هستند. بعد اریک هالورسن(1) از میان آن‌ دو وارد شده و احترام می‌گذارد. من هم همین کار را می‌کنم. او مثل یک ماشین می‌گوید: «ادوارد بریکین‌ریج(2) ...» و جمله‌اش را مثل فرمولی حفظ شده تکرار می‌کند. همین چند وقت پیش اد صدایم می‌زد و هم‌کابین بودیم و حتا در آخرین مرخصی‌مان یک مسابقه‌ی نوشیدن گذاشتیم که حالا باید جز افسانه‌های محلی شده باشد. (این ماجرا در پورت‌دیزایر(3) رخ داد؛ اما روز بعدش فرود آمدیم و به دریایی رفتیم که در این سیاره طلایی‌رنگ بود و خودمان را میان موج‌ها انداختیم و روی شن‌ها دراز کشیدیم و اجازه دادیم آفتاب و غرش دریا تسخیرمان کند.) حتا نمی‌دانم توی چشم‌های او چه چیز خواهم دید. عجیب است که صمیمی‌ترین دوست مذکر آدم می‌تواند این‌قدر پیش‌بینی ناپذیر باشد. ولی از آن‌جایی که او همیشه افسر خوبی بوده، پس می‌شود رویش حساب کرد که این‌جا هم نقشش را به خوبی ایفا کند.

روی من هم می‌شود حساب کرد. شکستن رسم و رسوم فایده‌ای ندارد و دلیل خاصی هم ندارم که چنین کاری بکنم. شاید بهتر بود کشیش را هم مرخص نمی‌کردم. حالا که جهانمان در حال نابودی است و همه جا رنگ و بوی مذهب به چشم می‌خورد، با نپذیرفتن کشیش در یک ساعت آخر عمرم، خودم را بیشتر شیطان‌صفت و منحرف نشان داده‌ام. بچه‌هایم در مدرسه چه خواهند شنید؟ که پدرشان نه تنها خائن، بلکه یک کافر کثیف هم بوده است؟ مهم نیست. من حقوق زیادی ندارم، اما حداقل آن‌قدر غرور دارم که خودم باقی بمانم.

در ماجراهای بعدی هم غرور به چشم خواهد خورد؛ غروری بربرانه، کشنده و الزامی. میان دو صف طولانی از بدن‌های خشک و در حال آماده‌باش و صورت‌های بی‌احساس مردانی که بر آن‌ها فرمان می‌راندم، کریدور را پشت سر خواهم گذاشت؛ صدای طبل، وزوز موتور و وردهای کشیش را در خود غرق خواهد کرد. درِ داخلی هوابند را از قبل باز گذاشته‌اند. پس وارد اتاقک می‌شوم. در بسته می‌شود. بعد برای یک لحظه، با خودم تنها می‌مانم. سعی می‌کنم به آلیس(4) و بچه‌ها فکر کنم، ولی شاید بوی عرقم زیادی تند باشد و چنین اجازه‌ای ندهد.

در چنین مواردی، هوای اتاقک را یک باره خالی نمی‌کنند. این طوری ظالمانه خواهد بود. آن‌ها فقط سوئیچ اضطراری را می‌زنند. (البته آن‌هایی در کار نیست. دست یک نفر این کار را خواهد کرد. اما دست کی؟ نمی‌خواهم بدانم.) موتور در مقابل فشار اتمسفر، یک کیلوگرم در هر یک سانتی‌متر مکعب که با آن به دنیا می‌آییم، و خون شور و تکه‌های مسخره‌ی مو و غرایز مسخره‌مان که این همه راه از زمین دنبالمان کرده، به تقلا می‌افتد. در خارجی باز می‌شود. ناگهان تابوتم پر از تاریکی و ستارگان می‌شود. هوای زمین ترکم می‌کند. به بیرون پرتاب می‌شوم. سفینه به پرواز هایپر خود ادامه می‌دهد.

آن وقت برای من، جهان دیگر وجود نخواهد داشت.

ولی دارم چرند می‌گویم. حتماً دلیلی داشته که این سایکوگراف(5) را به دستم داده‌اند. کلمات تحریر شده دروغ می‌گویند، ولی مولکول‌های تغییر یافته‌ی یک نوار ضبطِ افکار چنین کاری نخواهند کرد. می‌توانند عذرخواهی‌ام را به دنبال حقیقت و منطق تحلیل کنند. دنیاها مطمئن خواهند شد که حداقل احمق صادقی بوده‌ام و این‌طوری اوضاع برای آلیس، ژان(6) و بابی(7) که طبق آخرین نامه، روز به روز بیشتر شبیه پدرش می‌شود، آسان‌تر خواهد شد. از طرف دیگر، از آن‌جایی که در استفاده از این ماشین تخصصی ندارم، بیشتر از آن چه دلم می‌خواهد روی این نوار خودم را خواهم شناساند.

خوب، سعی خودت را بکن اد، دوست قدیمی. همیشه می‌شود نوار را پاک کرد. ولی حالا که قرار است بمیری، دیگر ضرورتی ندارد که نگران افکار خصوصی‌ات باشی.

دروسیلا.(8)

نه.

برو پی کارت. موهایت که بوی تابستان می‌دهند، حس لمس شانه‌ها و شکمت، پرنده‌هایی که در باغ پشت پنجره‌ی خانه‌ات می‌خواندند، همه را بردار و برو. آلیس عشق من است و فقط چند وقتی از او دور مانده‌ام ... ولی نه، این هم حقیقت ندارد. راستش با تو خیلی خوش گذشت، درو، گربه‌ی من، و افسوس حتا یک لحظه از شب‌هایمان را نمی‌خورم؛ ولی اگر آلیس بفهمد می‌رنجد ... یا شاید هم درک کند ... یا مسیح، اوزیریس، بالدر ... حتا از این بابت هم مطمئن نیستم.

فکرت را به موضوعات مهم‌تر برگردان. مثلاً جنگ. می‌دانی، کشتن ایرادی ندارد؛ اما عشق خطرناک است و باید حسابی مراقب آن بود. نه، دارم مثل یکی از اعضای اخوت چرند می‌بافم. یک سرباز وابسته به تغییرات جامعه است، چرا که آموزش خشونت دیده و خشونت گاهی برای رسیدن به اهداف جامعه ضروری می‌شود. مشکل من از اول این بود که اگر رسیدن به این اهداف غیرممکن بود، آن وقت چی؟ تو می‌جنگی، موروین(9) هم آن ساعات سخت در آتش خوشه‌ی کانترال(10) را فراموش نمی‌کند. یادت هست اریک هالورسن؟ این بخشی از دفاعم در برابر آن‌ها بود. اسکادران من آسیب فراوانی به دشمن وارد کرد – ولی دادگاه نظامی چنین منطقی را نمی‌پذیرد. چرا بعد از خیانت به یک سیاره ... به یک نژاد کامل، به نیرویی برتر از خودم حمله بردم؟ ادعای ثبت شده‌ام این است که طبق محاسباتم، ماموریتی که دستور انجامش را داشتم تلفات وحشتناکی داشت؛ اما تصمیم گرفتم با حمله به نقطه‌ای دیگر، کاری انجام داده باشم. البته با امید به صداقت بی چون و چرا این ماشین، این را هم بگویم که امید به اسارت داشتم. من هم مثل تو دلم نمی‌خواهد بمیرم، اریک.

و تازه، وقتی موروین بیاید، یک نفر باید خودش را نماینده‌ی انسان معرفی کند. مگر من چه اشکالی دارم؟

یکی از دلایل این که من چه ایرادی دارم: هیدکی ایواساکی(11) (همان ایواساکی هیدکی؛ چون ژاپنی‌ها اول اسم فامیل را می‌آورند. می‌بینی چه گونه‌ی حیاتی متنوعی هستیم؟!). وقتی مستقیم حمله بردیم، فریاد کشید. برجک کنترل را دیدم که شعله کشید و خودش را دیدم که سوراخ سوراخ شد؛ و با وجود لرزش سفینه و سوت فرار هوا از کلاهخود سوراخ شده‌ام، صدای فریادش را شنیدم.

تاریکی بر سرمان فرود آمد. میدان جاذبه هم خاموش شده بود، بنابراین شناور شده و آن‌قدر دور خودم چرخیدم تا بلاخره طاقی را پیدا کردم و به یک ستون حایل آویزان شدم. دهانم پر از خون بود که مزه‌ی آهن خیس می‌داد. وقتی جرقه‌های روی شبکیه‌ی چشمانم محو شدند، صفحه کنترل اصلی را دیدم که به رنگ آبی، به رنگ اضطرار می‌درخشید و سایه‌ی هیدکی جلویش نمودار بود. از شماره‌ی روی لباسش که با نور فلورسنت می‌درخشید، فهمیدم کیست. هوا از لباسش نشت می‌کرد و مخزنش با تمام سرعتی که می‌توانست جای آن را با حجمی مرطوب و سفید و چگال، مخلوط با قطره‌های مجزای خون پر می‌کرد. در همان سردرگمی، با خودم فکر کردم که نابود شده‌ایم. کاملاً نابود. به وضعیت کنترل استندبای در نیامده بودیم و در فضا معلق بودیم؛ پس حتماً مدارهای تعویض کنترل سوخته بودند. تنها چاره‌مان تسلیم بود. بچه‌ها، سریع لباس‌هایتان را بپوشید، دستگاه مخابره را روشن کنید و سیگنال تسلیم بفرستید. نه، صبر کنید. اول به صورت رسمی فرمان را به فین‌استاین(12) بر روی عرشه‌ی یورک‌تاون(13) بدهید تا اسکادران او نبرد را ادامه دهد. ولی بعد دست از کار بکشید. بعداً می‌توانید با موروین به خانه برگردید.

دست‌های ایواساکی تکان می‌خوردند. توی دستانش ابزار گرفته بود. همان طور در حال مرگ جلوی مغز ابررسانای از کار افتاده شناور بود و تعمیرات موقتی را انجام می‌داد. خیلی طول نکشید. تنها چند اتصال کافی بود تا سیستم استندبای، فرمان در دست گرفتن کنترل را دریافت کند. خودم هم باید به فکر همین کار می‌افتادم. باید بپذیرم که همین امر، همین که چنین چیزی به ذهنم نرسید، همین خیانت واقعی من بود. ولی وقتی دیدم مشغول چه کاری است، خودم را به طرفش پرتاب کردم و همراه امبوتو(14) و گوپال(15) بهش کمک کردیم.

کار چندانی از دستمان ساخته نبود. چون خود هیدکی افسر الکترونیک بود. به علاوه، خونش جلوی شیشه‌ی کلاهخودم به راه افتاده و آن را تار کرده بود. ولی هر چیزی لازم بود از جعبه ابزار به دستش می‌دادیم. از میان سیاهی روی کلاهخودم و به وسیله‌ی نور آبی صفحه کنترل، صورتش را تماشا می‌کردم که چیزی جز خیسی عرق و اراده در آن به چشم نمی‌خورد. به خودش اجازه نمی‌داد تا کارش تمام نشده، بمیرد.

چراغ‌ها دوباره روشن شدند. وزن هم برگشت. همین طور نمایشگرها و واسط‌های صوتی. باید با هوای مخزنمان سر می‌کردیم تا بعداً به برجک دوم برویم. نگاهی به فضا انداختم. ستارگان این‌جا انبوه بودند و در مقابل سیاهی، درخشش روشن و بی‌احساسی داشتند؛ ولی مشخص‌تر از همه، ستاره‌ای در نیم میلیون کیلومتری‌مان بود. افسر ارزیابی فریاد کشید: «یا خدا! یک ناو جانگو(16) بوده! یکی با موشک داغانش کرده!»

معلوم شد کار آگین‌کورت(17) بوده است. شنیده‌ام کاپیتانش را کاندید دریافت مدال کرده‌اند. این کاپیتان نباید ممنون من باشد؟

ولی در همان لحظه، فقط این را می‌دانستم که ایواساکی سیتریس‌ماینور(18) را احیا کرده و بنابراین باید با آن به جنگیدن ادامه دهم. امدادگرها را خبر کردم تا بیایند و ببینند می‌شود خود ایواساکی را احیا کرد یا نه. او مرد کوچک‌اندام و خوش‌قلبی بود که زمانی با خجالت تمام، عکس بچه‌های کوچک و خوش‌قلبش را زیر درختان گیلاس کیوتو نشانم داده بود. ولی بعداً فهمیدم هیچ شانسی نداشته است. با امکانات معمول بیمارستانی، می‌شد او را به دستگاه‌ وصل کرد و یک دسته‌ی کامل دل و روده‌ی تازه برایش ساخت؛ با این حال یک ناو جنگی جایی برای چنین دستگاه‌هایی نداشت.

خودم را دوباره به کنترل وصل کردم. گزارش‌ها توی گوشم داد می‌کشیدند و اعداد جلوی چشمانم چشمک می‌زدند؛ تصمیمم را گرفتم و فرمان دادم. ولی بیشتر از هر چیز دیگر، حواسم پیش ناله‌ی توی گوشی‌ها و مزه‌ی خون و استفراغ روی زبانم بود. انگار قرار نبود اسیر شویم.

در عوض جنگیدیم و با همان تعدادی که ازمان باقی مانده بود، به پایگاه بازگشتیم.

نمی‌دانم مردان نظامی عقل‌گرا بوده‌اند یا نه. این مسئله جز نقاط قوتشان نیست. همیشه به پیروزی‌های اسکندر، نظم‌گرایی سزار و پیشروی‌های ناپلئون در اروپا یا مالانوویتز(19) و کامپیوترهایش فکر می‌کنیم. اما چرا به همان اندازه به افلاطون، تقویم ژولیوسی و پروژه‌ی فلسفی کد فکر نمی‌کنیم؟ در هر حال، وقتی در فواصل بین ستاره‌ای برای نفع عمومی منظومه‌های مختلف بجنگی، باید ماشین‌هایی که چنین کاری را ممکن می‌کنند درک کنی. باید سعی کنی نژادهایی را که به انداز‌ه‌ی انسان هوشمند هستند، اما سه یا چهار هزار میلیون سال تکامل با ما فاصله دارند، درک کنی. حتا باید چیزی در مورد خود انسان بدانی؛ وگرنه در آن دوردست عقلت را از دست می‌دهی. بنابراین امروزه یک افسر معمولی بیشتر از یکی از اعضای اخوت عشق، چیز می‌داند و کار درست و حسابی انجام می‌دهد.

اوه، اخوت! ای کاش می‌شد همانطور کثیف و خودپرست با آن کارهای حقیرانه‌شان، سر کلاس کلنل گانچاروف(20) بنشینند.

آفتاب روی چمن‌های آکادمی می‌تابید، خودش را میان برگ‌های کاج گم می‌کرد و بیرون می‌پرید تا از سر توپی که در میدان ترافالگار شلیک شده بود، بازتاب کند و به ستاره‌های سر شانه‌ی کلنل بخورد. اوایل سر کلاسش می‌نشستم و می‌پرستیدمش؛ چون حتا قبل از این که من به دنیا بیایم، موفق شده بود مدال هلال ماه بگیرد. ولی بعد چیز سخت‌تری ازمان درخواست کرد.

با آن اسپرانتوی آرام و لهجه‌دارش که در خوابگاه‌ها آن را مسخره می‌کردیم، گفت: «آقایان ...» بعد از سر میزش خم شد و تعادلش را با سر انگشتانش حفظ کرد و خورشید روی موهایش، که هنوز رنگ زنگ‌آهن خود را حفظ کرده بودند تابید و روی چین و چروک‌های صورتش سایه انداخت؛ بله، حتا بوی زمین سبز هم می‌آمد و صدای خواب‌آور یک چمن‌زن از جایی در فاصله‌ی دور به گوش می‌رسید. «آقایان، همگی شما جملات باکلاس زیادی در مورد شرف، آبرو و خدمت به بشریت شنیده‌اید. همه‌شان حقیقت دارند. ولی اگر خدمت خودتان را از دید مناسبی نبینید، نمی‌توانید این گفته‌ها را برآورده کنید. نیروی بین‌کیهانی جایگاه برترین‌های جامعه‌ی انسانی نیست؛ ماموریتش همان هدف جامعه نیست؛ نباید انتظار بزرگترین پاداش‌ها یا حتا برترین افتخاراتی که جامعه می‌تواند ارائه کند، داشته باشد. ما ابزاریم.

«انسان در جهان تنها نیست. حق تصرف تمامی سیارات قابل سکونت را هم ندارد. نژادهای دیگری هم هستند که هر کدام آرزوها و جاه‌طلبی‌های خودشان را دارند؛ ترس‌ها و رنج‌های خودشان را دارند؛ آن‌ها از میان چشمانی متفاوت به جهان نگاه می‌کنند و افکار دیگری در سرشان می‌چرخد؛ ولی خواسته‌هایشان برای خودشان به همان اندازه‌ی خواسته‌های ما برای خودمان، به‌حق و به‌جا است. خوب می‌شود اگر بتوانیم دوستشان باشیم.

«ولی این مسئله همیشه ممکن نیست. بعضی‌هایتان بهانه‌ی گناه اولیه را برایش می‌آورید، بعضی‌ها کارما، بعضی‌ها هم فقط همان جایزالخطا بودن ساده و انسانی را. اما این حقیقت پابرجا است که جوامع با هم تضاد پیدا می‌کنند. در چنین مواردی، فرد باید سعی کند که مسئله را با بحث حل کند. و یک بحث مناسب تنها میان دو موجود برابر ممکن است. بنابراین برابری همان قابلیت آسیب‌ رساندن به دیگران است و به اندازه‌ی سایر قابلیت‌های برتر، ضروریت دارد. نمی‌گویم چنین چیزی خوب است، فقط می‌خواهم بگویم که اوضاع این‌جوری است. شما بخشی از همان ابزاری هستید که به زمین و اتحادیه چنین قابلیتی می‌دهد.

«می‌شود از یک ابزار سؤاستفاده کرد. یک چکش می‌تواند میخ بکوبد یا جمجمه‌ای را خرد کند. دفعات بسیار، ارتش‌ها هم به همین شکل مورد سؤاستفاده قرار گرفته‌اند. ولی این حقیقت که شما آیین نظام را پذیرفته‌اند و به وقت خود ماموریت خواهید یافت، مسئولیت‌های شما بعنوان یک شهروند را تحت‌الشعاع قرار نمی‌دهد.

«کلاوس‌ویتزهایتان(21) را بخوانید. جنگ پایان نیست، بلکه ادامه‌ی یک رابطه‌ی سیاسی است. با فراموشی چنین مسئله‌ای، بارها در تاریخ با نتایج فاجعه‌باری روبرو شده‌ایم. وظیفه‌ی شما بعنوان یک افسر – وظیفه‌ای آن‌چنان عظیم و طاقت‌فرسا که در کتاب‌های درسی‌تان نیامده ... به خاطر داشتن همین مسئله است.»

فکر کنم آدم خنکی هستم. مثل هر کس دیگری از جوک خوشم می‌آید، خودم را در کلاس با علاقه‌ام به شعرهای بندتنبانی متمایز می‌کردم، پوکر یا مسابقه‌ی مشروب‌خوری هم دوست دارم؛ اما بعضی مسایل را به شکل احمقانه‌ای جدی می‌گیرم.

مثلاً همین مسئله‌ی تنفر نژادی. همان‌قدر که اگر چند قرن پیش بود و «کاکا سیاه» یا «کله سیاه» را تحمل نمی‌کردم، امروز هم تحمل کلمه‌ی «جانگو» را ندارم. (می‌دانید، من زیاد تاریخ می‌خوانم. این کار یکی از سرگرمی‌هایم است و در سفرهای طولانی میان ستارگان، وقت آدم را پر می‌کند.) این مسئله را در دادگاه نظامی به رخم کشیدند. تام دیری(22) شهادت داده بود که من به نفع موروین صحبت کرده‌ام. چند نفری در سفینه حضور داشتند که او را توبیخ کرده و این حرف‌ها را به زور از دهانش کشیده‌اند؛ ولی ... تام، تو دوست من بودی. مگر نه؟

بگذارید اتفاقی را که افتاد، روشن کنم. با هر دور عقربه‌ی دقیقه‌شمار، خاطراتم واضح‌تر می‌شوند. برای تعمیرات در آشپودل(23) فرود آمده بودیم. زمانی این‌جا آرزوی دست نیافتنی برای هر فضانوردی بود. البته جدا از خود زمین؛ شاید برای بعضی‌ها، بیشتر از زمین. آه، آشپودل! (بله، می‌دانم آشپودل یک سیاره‌ی کامل با کلاهک قطبی و بیابان و مرداب‌های بوگندو است؛ ولی منظورم از آشپودل آن بخشی است که انسان‌ها مال خود کردند. در همان روزهای باشکوهی که فکر می‌کردیم کهکشان مال ماست و هر جایی که دلمان بخواهد می‌توانیم یک کلونی به راه بیندازیم.) کوه‌هایی که شانه‌های سفیدشان را در مقابل آسمان طلایی بالا گرفته‌اند؛ دره‌هایی با شکوفه‌های درخشان و پر از پرواز پرندگان؛ شهرهای کوچک و سرخوش و دخترکانش ... ولی آن موقع اواخر جنگ بود. کسی دوست نداشت بعد از تاریکی بیرون برود، چون ستاره‌ها در دست دشمن بود. بیشتر شهرها خالی بودند، درهای باز در میان باد غژغژ می‌کردند، صدای پژواک قدم‌های آدم در کوچه‌های خالی می‌پیچید. هر از گاهی صدای رعدآسای پرواز یک سفینه‌ی دیگر، پر از شهروندانی که مشغول تخلیه‌ی آشپودل بودند به گوش می‌رسید. دو ماه بعد آشپودل به دست موروین افتاد.

من و تام در یک میخانه‌ی متروک نشسته بودیم و با خوردن مشروبی که نمی‌شد از سیاره خارج کرد، وقت می‌گذراندیم. کار دیگری نبود که انجام دهیم. جنگ یعنی گاهی عجله و گاهی سکون.

آفتاب داخل افتاده بود و بوی چمنی می‌آمد که از قرن‌ها قبل به یاد داشتم؛ سگی آواره، سرگشته و گرسنه از جلوی در میخانه گذشت.

تام رو به سکوت فریاد کشید: «آه، خدا لعنت‌شان کند!»

همان طور که لیوانم را پر می‌کردم، گفتم: «کی؟ اگر منظورت آن افسرهای خدانشناس مقر است، حق داری. اما به نظرت کار سختی به خدا محول نمی‌کنی؟»

گفت: «الان وقت خوشمزگی نیست.»

جواب دادم: «وقت هیچ چیز دیگری هم نیست.»

تازه خبر نابودی ناوگان نهم را شنیده بودیم.

گفت: «این جانگوها ... این جانگوهای رذل و کثیف و بوگندو و عوضی ...»

گفتم: «منظورت موروین است.» کمی مست بودم، وگرنه آرامشم را حفظ می‌کردم. ولی مسئله به مغزم فشار می‌آورد. «آن‌ها کثیف نیستند. از نظر غریزی از ما تمیزترند. توی شهرهایشان آشغال نمی‌بینی. عرق تن‌شان بوی گل می‌دهد، مثل گربه راه می‌روند و سه جنسه هستند. خوب حالا که چی؟»

مشتش را بلند کرد و گفت: «حالا که چی؟» صورتش سفید شده بود و تنها دو نقطه‌ی داغ و سرخ روی گونه‌هایش دیده می‌شد. «دارند جهان را تسخیر می‌کنند و تو می‌پرسی حالا که چی؟»

«کی گفته قرار است جهان را تسخیر کنند؟»

«اخبار، کله‌پوک!»

نمی‌توانستم جواب مستقیمی بهش بدهم، بنابراین با هشیاری نسبت به تک‌تک کلماتم که ناشی از مستی بود، گفتم: «سیاره‌های زمین‌گونه خیلی کم‌اند؛ آن‌ها هم همان چیزی را می‌خواهند که ما. نزاع‌های مرزی باعث جنگ شد. حالا اعلام کرده‌اند که هدفشان به خاک مالیدن دماغ زمین است؛ همانطور که ما می‌خواهیم دماغ آن‌ها را به خاک بمالیم. ولی نگفته‌اند می‌خواهند از سیاره‌هایمان ... بیشتر سیاره‌هایی که حالا در دست داریم، بیرونمان کنند. این جوری خیلی هزینه بر می‌دارد.»

«نه، این کار را نمی‌کنند. کافی است کلونی‌هایمان را قتل عام کنند.»

«یعنی ما ... عددش چقدر بود ... ما حاضریم مثلاً بیست میلیون موجود هوشمند و متفکر را قتل عام کنیم؟»

از میان دندان‌های کلید شده‌اش گفت: «بدم نمی‌آید.»

گفتم: «ببین، تبلیغات را ول کن. حالا که جنگ ادامه پیدا کرده و این‌قدر بد پیش رفته، حساب و کتاب از دستمان در رفته است. فکر کن مثلاً تسخیرمان کنند.»

زیر لبی گفت: «آن موجودات پر دست و پا ... زیر برج‌های آکسفورد.»

خوب، برای من مثل این بود که بیگانه‌ها روی مزارع وایومینگ، جایی که زمانی انسان‌های آزاد گله‌داری کرده بودند، راه بروند؛ برای ایواساکی، مثل این بود که این شیاطین جلوی مجسمه‌ی بودا در کاماکورا(24) ظاهر شوند؛ برای گانچاروف، اگر بدشانسی می‌آورد و تا آن موقع هنوز زنده بود، مثل این می‌مانست که بیگانه‌ها جلوی مجسمه‌ی کرملین باشکوه فریاد پیروزی بکشند؛ و همین‌طور برو و برو و برو ... آن وقت طومار تاریخچه‌ی انسان طوری پیچیده می‌شد که نیاکانمان دیگر نمی‌توانستند تشخیصش دهند.

گفتم: «اگر ببرند، یک دولت راه می‌اندازند و مجبور می‌شوند مدل جدید فکر کردن را یاد بگیرند. ولی می‌دانی، من آن‌ها را بررسی کرده‌ام و حتا قبل از جنگ با چند تایی‌شان ملاقات کردم و باهاشان دوست شدم؛ و می‌دانی، آن‌ها از خیلی چیزهای ما خوششان می‌آید.»

او چند لحظه در سکوت نشست و نفس نکشید. بعد به زحمت گفت: «یعنی برایت فرقی نمی‌کند اگر ببرند؟»

گفتم: «یعنی بهتر است واقع‌گرا باشیم ... اگر آن‌ها ببرند، باید سازگاری پیدا کنیم که تا حد ممکن دوام بیاوریم. می‌توانیم برایشان مفید باشیم.»

همان موقع با مشت کوبید توی صورتم.

خوب، من جوابش را ندادم. یک راست از میخانه بیرون رفتم و به آفتاب که به طرز خجالت‌آوری زیبا بود، پا گذاشتم و تنهایش گذاشتم تا گریه کند. روز بعد هیچ حرفی در مورد این ماجرا نزدیم و خشک و مؤدبانه در کنار هم کار کردیم.

ولی او شهادت داده که من می‌خواهم با دشمن همکاری کنم.

آلیس، هیچ وقت فهمیدی جنگ سر چی بود؟ با چنان شجاعتی با من خداحافظی کردی که از تحملم خارج بود و تنها باری که در این پنج سال گذشته پیامی از زمین گرفتم، همه‌اش پر از سانسور سانسور سانسور بود. ولی فکر کنم تمامی این سؤالات مهم و فلسفی برای تو چیزی مثل بیماری یا تصادف بود که می‌توانست شوهرت را از تو بگیرد.

آخرین باری که می‌رفتم، باران می‌آمد. زمین هنوز به خاطر زمستان سیاه بود و این‌جا و آن‌جا، کپه‌ای برف کثیف کم‌کم آب می‌شد. آسمان کوتاه و مثل سقفی خاکستری و تار به نظر می‌رسید و شاخک‌های مه دور خانه پیچیده بودند. ولی می‌توانستم مسافتی از مزرعه‌مان را تا سر تپه، جایی که می‌خواستم روزی پسرم را برای شکار به آن‌جا ببرم، ببینم و بعد برجک‌ها جلوی دیدم را می‌گرفتند. باران خیلی ملایم بود و قطرات کوچکش را روی موهایت می‌ریخت ... درست مثل خون میدی(25) ... نه، ولش کن. صدای خرخر بادنما را می‌شنیدم؛ همانی که اولین سال ورودمان به مزرعه نصب کرده بودیم. هوا هم بوی نم می‌داد و همان‌قدر که حواسم به درد انگشتان پایم بود، از حضور بدن سیخ شده‌ی تو در کنارم هم آگاه بودم.

امیدوارم مرد جدیدی پیدا کنی. شاید کار آسانی نباشد. تو را می‌شناسم و می‌دانم کار آسانی نخواهد بود؛ چون تو بیوه‌ی یک خائن خواهی بود و آن‌قدر غرور داری که یکی از آن اعضای آویزان اخوت را نپذیری. ولی خوب، شاید یکی از اعضای نیروی کیهانی که پس از مدت‌ها برگشته و می‌خواهد با زمینی که حالا برایش عجیب به نظر می‌رسد،‌ سازگار شود.

بله، بهش حسودی‌ام می‌شود. ولی عجیب است که دلیلش این نیست که شاید نیمه‌شبی و در تاریکی، زیر گوشش بگویی: «دوستت دارم.» به این حسودی‌ام می‌شود که پدر ژان و بابی خواهد شد. حالا که اعتراف می‌کنم هیچوقت به وفاداری‌ات شک هم نکرده‌ام، همه‌ی کارهایم (دروسیلا و بقیه) توجیه می‌شود؟ ولی باید مسئله‌ی خیلی مهم‌تری را توجیه کنم. مشکل این‌جاست که به نظرم مسئله خیلی ساده است و اصلاً هیچ احتیاجی به این سایکوگراف نیست.

ببین، کره‌های زمین و موروین مدت‌ها قبل از جنگ با هم تماس پیدا کرده بودند. نزاع‌های مرزی کلمه‌ی درستی نیست؛ چون جهان آن‌قدر بزرگ است که مرزی وجود ندارد. آن‌ها یک کلونی رو به پیشرفت روی دومین سیاره‌ی منظومه‌ی GGC421387 داشتند که صنعت خود را در تمام طول منظومه توسعه داده بود. و این سیاره فقط حدود پنجاه سال نوری با زمین فاصله دارد.

جنگ جایی بسیار دورتر از آن شروع شد. ساوامور(26)، یا همان سیاره‌ای که آن را به این اسم می‌نامیم – چون گلوی انسانی نمی‌تواند نام موسیقیایی آن را تلفظ کند – برای موروین اهمیت بسیاری داشت. آن‌ها باید از سیاره دفاع می‌کردند.

ما آشپودل را تخلیه کردیم، مگر نه؟ ولی ساوامور خیلی ارزشمند بود. به دلایلی خیلی بیشتر از صنعت و مکان استراتژیکش؛ البته این نکات هم خیلی مهم بودند. ولی ساوامور یک افسانه است.

من آن‌جا رفته‌ام. آن موقع‌ها یک افسر تازه قسم‌خورده، سوار بر عرشه‌ی دانا-اورای(27) کهنه بودم؛ آن هم زمانی که ناوگان برای دیدارهای سرکشی سفر می‌کرد. نزاع‌ها شروع شده بودند، چند برخورد صورت گرفته بود و حضوری زشت در فضا موج می‌زد. ما و آن‌ها هر دو می‌دانستیم که چرخش سفینه‌ی ما به دور سیاره، به نشانه‌ی اخطار است.

با این حال، هیجان‌زده بودیم که می‌توانستیم روی سیاره فرود بیاییم. رقاص‌ها برای فرار از کشمکش‌ها به این‌جا فرار کرده بودند؛ دو شهر سرشار از شگفتی را این‌جا ساخته و اعلامیه‌ی استقلال جدید را این‌جا نوشته بودند ... اوه، به درخشش آمریکا در مقابل کهنسالی اروپا فکر کن؛ ولی بیشتر از آن، پاریس را در نظر بیاور.

در بندر داروی(28) پیاده شدیم و من از مهمانی‌مان بیرون رفتم تا به تنهایی چرخی بزنم. وقتی میان برج‌های سبز الفین(29)، روی چمن‌-فرش‌های سبز رسیدم و ردیف طولانی چراغ‌ها جلوی رویم شروع به درخشش کرد ... چه اسمی جز شهر زمرد روی آن می‌توانستم بگذارم؟ بعد از چند ساعت وقتی خسته شدم، توی بالکنی نشستم تا به آوازها گوش کنم. آوازها چنان پر ارتعاشند که با هیچ مقیاس انسانی نمی‌شود آن‌ها را اندازه گرفت، ولی ازشان لذت می‌بردم. تماشای رفت و آمد موجودات ... نه تنها موروین، بلکه بیشتر از بیست گونه‌ی مختلف از هزاران فرهنگ مختلف ... چنان احساس شهروندی جهان را می‌کردم که انگار اولین بوسه‌ام را به دختری زیبا داده باشم.

کمی بعد موروینی نزدیکم شد و با اسپرانتوی روانش – تلاش نمی‌کنم کم و زیاد لهجه‌اش را به یاد بیاورم - گفت: «قربان، امکان دارد این شخص از لذت همنشینی شما برخوردار شود؟»

گفتم: «با کمال میل.»

و شروع به حرف زدن کردیم. البته هیچ نوشیدنی در کار نبود، ولی احتیاجی هم نبود؛ همان‌طوری به قدر کافی مست و مدهوش بودم.

یکی از اسم‌هایش تامولان(30) بود. اول فقط تعارف رد و بدل کردیم، بعد حرف رسم و رسومات را زدیم و بعد سیاست را پیش کشیدیم. حتا وقتی بابت خشونت آن‌ها نسبت به کلونی‌هایمان کمی بی‌ادب شدم، او همچنان مؤدب و دلپذیر باقی ماند. فقط گفت مسئله از دیدگاه او چطور است ... که البته حالا دیگر اهمیتی ندارد. در چند سال آینده خودت مسئله را می‌شنوی.

گفت: «ما نباید بجنگیم. نقاط اشتراکمان خیلی زیاد است.»

گفتم: «شاید به همین خاطر می‌جنگیم.» و بابت چنین نگرش فیلسوفانه‌ای به خودم بالیدم.

شاخک‌های موروین فرو افتاد؛ درست مثل انسانی که آه بکشد. «شاید. ولی ما ذاتاً متحدیم. به جوامعمان فکر کن، به جایگاه ستارگان در کهکشان فکر کن. جز بیلتروز(31)، چه کسی از جنگ میان زمین و موروای(32) سود خواهد برد؟»

آن زمان بیلتروز خیلی از منظومه‌ی شمسی فاصله داشت. هنوز فشاری از سوی آن‌ها احساس نکرده بودیم، چون موروای‌ها ترتیب این مسایل را می‌دادند.

گفتم: «آن‌ها هم هوشمندند.»

و او جواب داد: «آن‌ها هیولا هستند.»

آن موقع آن‌چه را که برایم تعریف کرد، باور نکردم. ولی حالا آن‌قدر مطالعه کرده‌ام که دست از ناباوری بردارم. نمی‌گویم نژادی هست که حق حیات نداشته باشد، ولی بعضی فرهنگ‌ها واقعاً حق زندگی ندارند.

عاقبت گفت: «بیا، غروب هوای داخل را خنک می‌کند و فرد می‌تواند صدای پرهایی را که به لانه می‌روند، بشنود. می‌شود با پذیرش دعوت به شام، خانه‌مان را مزین کنی؟»

می‌بینی ... خانه‌مان. نه خانه‌ی او، بلکه خانه‌اش به همراه همسران و توله‌های کوچولو و پشمالویش. شاید بد نیست بعضی چیزها را از موروین یاد بگیریم.

و مطمئناً آن‌ها هم باید چیزهایی را از ما یاد بگیرند. نقاشی کیارسکیورو(33)، آثار پریگرودیان(34)، حقوق مدنی. با این حال این مسایل با سر و صدای «آن چه به نامش می‌جنگیم» از رنگ و رو افتاده‌اند. وقت لازم است تا دوباره جانی بگیرند.

خوب، به نام چه می‌جنگیم؟ مطمئناً نه به خاطر چند سیاره‌ی اندک؛ هر دو طرف آن‌قدر عاقل هستند که آن‌ها را بین خود تقسیم کنند، گرچه همین اختلاف بر سر حق مالکیت بود که جنگ را شروع کرد. دو طرف حتا میل ندارند که ارزش‌های خاصی را به کهکشان تحمیل کنند؛ فقط مجریان اخبار آن‌قدر احمق هستند که احتمال چنین چیزی را باور کنند. پس چرا می‌جنگیم؟

چرا من؟ چرا جنگیدم؟

چون یک افسر در حال وظیفه بودم. چون هم خون‌هایم می‌جنگیدند. چون نمی‌خواهم فضایی‌ها روی زمین راه بروند و بهمان دستور بدهند. نمی‌خواهم.

این را توی سایکوگراف می‌گویم و نوارش را هم پاک نمی‌کنم، چون بیشتر از هر چیزی می‌خواهم باور کنند که آرزویم پیروزی زمین است. برای این هدف نه تنها حاضرم جان خودم را بدهم که خیلی آسان است، بلکه حتا حاضرم آلیس و بابی و ژان که تا حالا باید ترکیبی حیرت‌انگیز و عجیب از کودک و زن شده باشد، به درون آتش بیندازم. دیگر چه برسد به پاریس و غارهایی که نیاکانم در آن‌ها عکس ماموت‌هایی که با دل و جرأت شکارشان می‌کردند، نقاشی ‌کرده‌اند ... حتی کل ایالت لعنتی وایومینگ و بعد سیاره‌ی ساوامور که البته این آخری اندکی اندوه برایم به همراه خواهد داشت.

برای مشخص کردن دلیل این احساساتم، باید عمیق‌تر از آن‌چه از دست روانشناسی ساخته است، به ژرفا برویم. بر خلاف سر و صدا بر سر «غریزه‌ی حفظ قلمرو» و «نشانه‌ی هویت»، فکر می‌کنم واقعاً نمی‌دانیم

انسان برای چه زاده می‌شود؛ با این حال مایی که به راه سمرقند می‌رویم، حقیقتاً دلاوریم.

(وقتی زمین را تغییر دهند، فلکر(35) را به یاد خواهند سپرد؟)

باز دارم چرند می‌گویم. خواسته‌ی من را می‌توان به ناشیانه‌ترین شکل، به این صورت بیان کرد: یک نفر باید حرف آخر را بزند – نه یک حکومت دیکتاتوری، بلکه یک کمیته‌ی مشترک – که چه بلایی سر کهکشان بیاید. می‌خواهم آن یک نفر مردمان من باشند.

نه، بگذارید حرفم را اصلاح کنم. می‌خواهم فقط مردم من باشند که حرف آخر را در مورد سرنوشت خودشان می‌زنند.

اگر برای رسیدن به این هدف لازم باشد تامولان خوش‌قلب و همسرانش و توله‌های پشمالویش که از زانوهایم بالا می‌رفتند، و حتا شهر زمرد را نابود کنیم، پس می‌کنیم. زمین نباید به تسخیر کسی در بیاید. خودش هم نباید جایی را تسخیر کند. مشکل این‌جاست که کسی نمی‌تواند سرش فقط به کار خودش باشد. وقتی می‌گوییم انسان باید آزاد باشد که در مورد سرنوشت خودش تصمیم بگیرد، به در بسته می‌خوریم.

در آن صورت تنها یک سوال برایم باقی می‌ماند. وقتی می‌بینی چنین چیزی ممکن نیست، چه می‌کنی؟

دوست دارم یک نامه‌ی عاشقانه برای زمین بنویسم، ولی نویسنده نیستم و فقط می‌توانم چرند و پرندی سر هم کنم: آسمانی با غروب سوخته بر فراز عصری برفی؛ «می‌دانیم این حقیقتی ذاتی است که تمامی انسان‌ها آزاد و برابر خلق می‌شوند»؛ کوچکی خارق‌العاده‌ی استون‌هنج که طول می‌کشد عظمت واقعی آن را درک کنی؛ و حجم باورنکردنی پارتنون که باعث می‌شود مدتی زیر آفتاب آتن بنشینی و زیبایی‌اش را درک کنی؛ مهتاب بر فراز اقیانوسی ناآرام؛ قطعه‌های بتهوون؛ موسیقی گام‌ها در یک خیابان بارانی؛ تبری دست‌ساز، ساخته‌ی نئاندرتالی اخمو که او هم نمی‌دانست انسان برای چه زاده می‌شود؛ بوسه‌ای که بیشتر از یک بوسه‌ی معمولی شده و نه ماه بعد، تبدیل به گلوله‌ی سرخ و چروکیده‌ای از حیات می‌شود؛ حس عضلات روان یک اسب زیر پایت؛ خاویار، شامپاین و چشمانی که از میان شکوه به هم خیره می‌شوند؛ شوخی‌های مسخره؛ خانم التون(36)، همسایه‌مان که بعد از مرگ شوهرش به تنهایی سه پسر را بزرگ کرد ... نه، زمان می‌گذرد. حالا باید افکارم را با دقت بیشتری سر و سامان بدهم.

خود ژنرال وانگ(37) توجیهم کرد. توی اتاق فرماندهی، وسط مقر «جهنم هم صاحب این‌جا نخواهد شد»(38) نشسته بود و نمایشگر سرشار از ستاره‌ پشت سر طاسش می‌درخشید. وقتی توی اتاق آمدم و احترام گذاشتم، سکوت آن‌قدر طولانی شد که حس می‌کردم لرزش هواکش‌ها روی پوستم بالا و پایین می‌رود. وقتی عاقبت گفت: «آزاد باش، کلنل. بنشین.» تازه فهمیدم چقدر پیر شده است.

کمی دیگر با خودکارش بازی کرد و عاقبت چشمانش را بالا آورد و گفت: «می‌بینی که تنهاییم. این مسئله شدیداً امنیتی است. در حال حاضر 87 درصد احتمال موفقیت محاسبه شه است – به شرطی که ماموریت با کمتر از 50 درصد تلفات انجام شود؛ ولی اگر خبرش پخش شود، عملیات بی‌فایده خواهد بود.»

هیچ‌وقت شایعات در مورد جاسوسین وفادار به موروین را باور نکرده بودم. هر کسی که می‌توانست نژاد خودش را بفروشد به درجه‌ی افسری نمی‌رسید؛ مگر نه؟ با این حال سری تکان دادم و گفتم: «می‌فهمم قربان.»

او چرخید تا روبروی نمایشگر قرار بگیرد. با همان صدای بی‌احساس قبلی‌اش گفت: «این نقشه ارزش چندانی ندارد. تعداد ستاره‌های تویش خیلی زیاد است. ولی می‌تواند موقعیت فعلی را نشان دهد. تماشا کن.»

دستانش روی کنترل‌ها حرکت کرده و برخی از نقطه‌های شناور طلایی و برخی سرخ شدند. سرخ رنگ دشمن بود.

می‌دیدم که چطور در طول پارسک‌ها عقب رانده شده بودیم. لکه‌های سرخ و زشتی را می‌دیدم که میان خورشیدهایی که هنوز مال ما بود، پخش شده و همان موقع فهمیدم چه نقشه‌ای در کار است و سعی کردم با جملات جسته و گریخته اعتراض کنم.

«این منظومه ... کل بخش به آن وابسته است ... خطوط داخلی ارتباطات ... پاسگاه‌ها ... مراکز تعمیراتی ...» گوشم کار نمی‌کرد. دوباره به ساوامور و خانه‌ی تامولان برگشته بودم. اوه بله، یک اسکادران می‌توانست به آن‌جا برسد. فضا آن‌قدر بزرگ است که نمی‌توان همه‌جای آن را پاس داد. در پایان سفر با مقاومت روبرو می‌شدیم که در صورت غیرمنتظره بودن حمله، مقاومت چندان بزرگی نمی‌شد؛ بعد باید از میان سفینه‌هایی که مثل زنبور از سرتاسر نقشه‌ی سه بعدی به سمت خانه سرازیر می‌شدند، راه را به بیرون باز می‌کردیم. با این حال با احتمالی بیشتر از 85 درصد می‌شد توپ پایان جهان را در آسمان ساوامور شلیک کرد.

این کار غیرانسانی نبود. فقط آن مقدار مگاتن انرژی که برای لحظه‌ای جو را تبدیل به پلاسما کند. بله، آتش‌‌سوزی برای ماه‌ها ادامه پیدا می‌کرد و چیزی جز بیابان بر جا نمی‌ماند و اگر هم حیاتی باقی می‌ماند، میلیون‌ها سال طول می‌کشید تا دوباره راهش را به خارج از اقیانوس پیدا کند. ولی تامولان هیچ‌وقت فرصت نمی‌کرد بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. البته اگر تامولان به همراه ناوگانش جایی خارج از سیاره به سر نمی‌برد؛ اگر تا همین حالا بر اثر شلیک اشعه‌ی لیزر به شکمش یا بر اثر خفگی از کمبود هوای اطرافش یا بر اثر استفراغ بخاطر بیماری تشعشع رادیواکتیویته، همان‌طور که در انسان‌های زیادی دیده بودم، نمرده بود. بدون سیاره‌ای مسکونی برای بنیان اقتصادی‌شان، سایر صنایعشان روی سیاره‌های دیگر GGC421387 قابل به نگهداری نبود. بدون کل منظومه بعنوان پایگاه و مرکز تغذیه، این سرخی از بین می‌رفت. بدون این سرخی که مثل خنجری به سوی زمین نشانه رفته بود ...

گفتم: «قربان، آن‌ها هیچ کدام از کلوني‌های ما را بمباران نکرده‌اند.»

وانگ گفت: «ما هم همین‌طور. ولی حالا چاره‌ی دیگری نداریم.»

«ولی ...»

«ساکت!»

تا نیمه از صندلی‌اش بیرون پرید و همانطور که یکی از پلک‌هایش می‌پرید گفت: «فکر می‌کنی این موضوع خود من را شب‌ها بیدار نگه نمی‌دارد؟»

بعد با همان لحن یکنواختی که شروع کرده بود، ادامه داد: «این کار آن‌ها را وادار به یک عقب‌نشینی سنگین می‌کند. می‌توانیم این قسمت را تا حدود یک سال دیگر نگه داریم. یعنی جنگ را یک سال دیگر طولانی می‌کنیم.»

«فقط به خاطر ...»

«ممکن است اتفاقات زیادی در یک سال بیفتد. ممکن است یک سلاح جدید بسازیم. ممکن است به این نتیجه برسند که تسخیر زمین ارزشش را ندارد. حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، یک سال تمام می‌شود در خانه زندگی کرد.»

گفتم: «فرض کنید تلافی کنند.»

مرد شجاعی بود؛ چشمانش را به نگاهم دوخت و گفت: «آدم نمی‌تواند بدون ریسک زندگی کند.»

جوابی نداشتم.

گفت: «کلنل، اگر واقعاً به این امر اعتراض داری، بهت دستور انجامش را نمی‌دهم. حتا نظرم هم در موردت عوض نمی‌شود. افراد دیگری هم هستند.»

برای این هم جوابی نداشتم.

باید در همین نقطه این مسئله را روشن کنم، همان طور که در دادگاه منصفانه‌ام این کار را کردم: هیچ کدام از افراد زیردستم در اتفاقی که افتاد، مسئول نبودند. اسکادران ما در حالی وارد فضا شد که از تمامی افراد حاضر بر روی عرشه، تنها من از ماموریت واقعی خبر داشتم. کاپیتان‌های زیردستم می‌دانستند حمله‌ای در محیط اطراف ساوامور خواهیم داشت و فکر می‌کردند به دنبال سیاره‌ای یاغی و سرکش هستیم که مثل سیاره‌ی خودمان، بعنوان پایگاه از آن استفاده می‌شود. احتمالاً افسران موشک بعد از دریافت محموله، دچار شک و تردید شده بودند؛ ولی آن‌ها در سطح پایینی از فرماندهی قرار داشتند. و فکر می‌کردند اطلاعاتی که آخرین لحظه رسیدند، باعث تغییر مسیر و حرکت به سمت خوشه‌ی کانترال شد. آن‌جا نبرد خونین، دلاورانه و بیهوده‌مان را انجام دادیم، پیروز شدیم و لنگ لنگان به خانه برگشتیم.

بنابراین من مسئول مرگ و نقص عضو بسیاری هستم. چرا؟

دفاعیه‌ی رسمی‌ام این بود که به نظرم حمله به ساوامور دیوانه‌وار رسید، ولی می‌دانستم سرخی موروین به خوشه‌ی کانترال هم رسیده و امید داشتم با حمله‌ای غافلگیرانه به آن‌جا، به هدفمان برسم. ولی چرند است. همان طور که هر افسر دانشجوی سال دومی هم می‌توانست حدس بزند، فقط کمی از جا پراندیمشان.

دلیل خصوصی‌ام این است که باید قدرتی که وانگ می‌توانست با کمک افسری متعهدتر برای نابودی ساوامور از آن استفاده کند، از بین می‌بردم. حقایق نشان دهنده‌ی درستی منطق من هستند. دیگر پایگاه «جهنم هم صاحب این‌جا نخواهد شد» رها کرده‌ایم و راه چاره‌ای در مقابل دشمن پیشرو و رو به پیروزی نداریم. مقاومت هم فایده‌ای نخواهد داشت؛ آن‌ها خط مقدم نیروهایشان را مرتب کرده و باقی جنگ باید در مناطق مورد نظر آن‌ها دنبال شود.

آخرین دلیلم این بود که امید داشتم اسیر شوم. آن‌ها منصفانه با ما رفتار می‌کردند، همان‌طور که ما با زندانی‌هایمان منصفانه رفتار می‌کنیم. به موقع می‌توانستم با لطف موروین، پیش آلیس و بچه‌ها برگردم. و مگر نژادم به کسی احتیاج ندارد که میانه‌ی گفتگوها را بگیرد و عاقبت رهبر ماجرا شود؟ چون آن‌ها نمی‌توانند مدتی طولانی ما را سرکوب کنند. بیلتروز در راه است و موروین به دنبال متحد خواهد بود. می‌توانیم بابت دوستی و اتحادمان برایشان قیمتی تعیین کنیم و این قیمت می‌تواند آزادی‌مان باشد.

روزی روزگاری انگلستان با فرانسه جنگید و آمریکایی‌ها با انگلستان جنگیدند و همگی این‌ها هم جنگ‌های تمیزی بودند. چون هیچ تنفر ابدی از خود به جا نگذاشتند. بعدها این امکان وجود داشت که ملت‌ها به دور هم جمع شده و در مقابل دشمن واقعی قد علم کنند. ولی در طول تمامی این قرن‌ها، چه کسی توانسته است اردوگاه داکائو را فراموش کند؟

فکر می‌کنم اگر به ساوامور شلیک می‌کردیم، موروین زمین را نابود نمی‌کرد. مردمان تامولان چنین موجوداتی نیستند. با این حال، آیا احساس مسئولیت نمی‌کردند که تمامی آثار، فرهنگ و رویاهای نژادی را از بین ببرند که قادر به انجام چنین کاری بود و به جایش، تصویر خود را علم نمی‌کردند؟ و آیا باز هم می‌شد که به ما اطمینان کنند؟ در حالی که با جنگ و شکست شرافتمندانه، می‌توانیم امید داشته باشیم آن چه واقعاً مال ماست باقی بماند؛ حتا می‌توانیم امید داشته باشیم که یکی دو دهه‌ی دیگر بعد از این ماجراها، مورد پرستش و تقلید قرار بگیریم.

البته همه‌ی این‌ها به شرطی است که زمین جنگ را ببازد. ممکن است اگر به اندازه‌ی کافی دوام بیاوریم، معجزه‌ای اتفاق بیفتد. خودم که چنین امیدی داشتم؛ بهتر بود ایمانم را خفه می‌کردم. ولی با تکبر، قضاوت منفرد خودم را در مقابل قضاوت کل نژاد بشر قرار دادم.

کار درستی کردم؟ ممکن است مجسمه‌ی من را در کنار مجسمه‌ی جفرسون و لینکلن قرار دهند و بابی به من اشاره کند و بگوید این پدرم بود؟ یا آن قدر اسممان را مورد لعن و نفرین قرار خواهند داد که مجبور شود به این امید احمقانه که دست از سرش بردارند، اسمش را عوض کند؟ نمی‌دانم. هیچ‌وقت نخواهم فهمید.

بنابراین می‌خواهم زمان باقیمانده را به تفکر در مورد همین موضوع بگذرانم.

 

پانوشت‌ها:

 

1. Eric Hallversen

2. Edward Breckinridge

3. Port Desire

4. Alice 

5. Psycho-graph 

6. Jean 

7. Bobby 

8. Drusilla

9-. Morwain: مردمان نژاد موروای. م

10. Cantrell’s Cluster 

11. Hideki Iwasaki 

12. Feinstein 

13. Yorktown 

14. Mboto 

15. Ghopal 

16. Jango 

17. Agincourt 

18. Sytris Minor 

19. Malanowicz 

20. Colonel Goncharov 

 

21. کارل فون‌کلازویتز (Carl von Clausewitz): 1780-1831، سرباز و نظریه‌پرداز جنگ پروس و آلمان که در مورد جنبه‌های اخلاقی و سیاسی جنگ نظرات فراوانی ارایه کرد. مهم‌ترین اثر او Von Kriege یا «مشغول جنگ» است که موفق نشد تا قبل از مرگ آن را تکمیل کند. م

22. Tom Deare

23. Asphodel

24. Kamakura: شهری در استان کاناگاوای ژاپن. م

25. Middy 

26. Savamore 

27. Danno-Ura 

28. Darway 

29. Elfin 

30. Tamulan 

31. Bilturs 

32. Mo

32. Morwai

33. نقاشی کیارسکیورو (Chiaroscuro): سبکی در هنر که اصل آن ایجاد تضاد عمیق یا به وجود آوردن حجم و بعد در تصویر با استفاده از رنگ‌های روشن و تاریک است. از این سبک در کنده‌کاری چوب، معرق و حتی تصویربرداری و فیلم‌برداری هم استفاده می‌شود. از هنرمندان مشهوری که در این زمینه اثری خلق کرده‌اند، می‌توان به رافائل و روبن در نقاشی و استنلی کوبریک در تصویربرداری اشاره کرد. م

34. آثار پریگرودیان (Périgordian): مجموعه‌ای از فرهنگ‌های بدوی که در اواخر دوره‌ی پالیولیزیک وجود داشتند. از مهم‌ترین دستاوردهای این فرهنگ‌ها می‌توان به چاقو و سرنیزه‌ی سنگی اشاره کرد. م

35. جیمز الروی فلکر (James Elroy Flecker): 1884-1915، شاعر، نویسنده و نمایشنامه‌نویس انگلیسی. شعر ذکر شده در متن، بخشی از سروده‌ی بلند «جاده‌ی طلایی سمرقند»، منتشر شده به سال 1913 است. م

 

36. Elton

37. General Wang

38. «جهنم هم صاحب این‌جا نخواهد شد» (Hell won’t have it): نام مقر نیروهای زمینی. اسم کنایه‌ای است حاکی از آن که این پایگاه حتا به دست جهنم هم نخواهد افتاد، چه برسد به موروین. م

 

 

rwai