حرکت

برای گفتگو در مورد این داستان کلیک کنید.

دیگر تحمل این آخری را نداشتم، میگل. استعفایم را ثبت کردم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، راه افتادم و سوار کشتی شدم. تمامی ارتباطاتم را قطع کرده‌ام. کسی هم نمی‌تواند حدس بزند دارم به آن‌جا می‌آیم.  نه،  این بار برای دیدن لاک‌پشت‌ها نمی‌آیم.

خب، این که آدم به گالاپاگوس برود و تمایلی به دیدن لاک‌پشت‌ها نداشته باشد، شاید کمی غیرعادی باشد؛ ولی مسلماً غیرعادی‌تر از موضوعی نیست که باعث این مسافرت شده است. نه، میگل. البته سر قولی که به تو داده بودم، هستم؛ ولی واقعیت این است که این بار برای آن نمی‌آیم. دارم دنبال بیل می‌گردم. از آن گذشته، من الان در وضعیت روحی مناسبی نیستم. حضور در جلسه‌ی تصمیم‌گیری شورای سانتاکروز و اظهار نظر بی‌طرفانه و منصفانه درباره‌ی مزایا و معایب ساختن «شبه برج» در جزایر گالاپاگوس، نه فعلاً نمی‌توانم. دارم می‌آیم  چون تقریباً مطمئنم بیل هم همان جا است. چون هنوز آن‌جا بافت اوایل هزاره  خود را حفظ کرده است و لااقل تا هزار کیلومتری هیچ برجی وجود ندارد. البته هتل‌های شناورِ چند طبقه هستند و تجهیزات بسیار وسیع جزایر مصنوعی شناور هم. ولی چیزی وجود ندارد که بتوان به یک برج تشبیهش کرد.

اصلاً این واژه را باید خیلی وقت پیش عوض می‌کردند. این اسم به درد همان ساختمان‌های قرون بیستم و بیست و یکم می‌خورد. ساختمان‌هایی بزرگ، با معیارهای آن موقع،  که مهم‌ترین نمودشان ارتفاع بود. الان این طور نیست. البته از ارتفاع ساختمان‌ها کم نشده، بیشتر هم شده. ولی یک ارتفاع چهارصد پانصد متری در برابر سطح بزرگ ساختمان‌هایی که مخصوصاً طول آن‌ها که به کیلومترها می‌رسد، چه عظمتی می‌تواند داشته باشد؟ شاید کلماتی مثل همان بلوک یا خود ساختمان مناسب‌تر بود.

خب، بله. شاید این هم طبیعی است که واژه‌ی برج سرجایش ماند و عوض نشد. باید کلمه‌ای می‌بود که ساختمان‌های بزرگ و بلند را از ساختمان‌های بزرگ کم ارتفاع مشخص کند. اصلاً همه چیز طبیعی بود. ولی اصلاً طبیعی یعنی چه؟ اگر قرار است در اعصار متفاوت، هم یک انسان غارنشین طبیعی باشد و هم ساکنین یک برج طبیعی به‌حساب آیند.

اصلاً حوصله بحث در این باره را ندارم. باید مدتی آن‌جا بمانم، بیل را پیدا کنم و ببینم چه کار می‌توانیم بکنیم. تو هم می‌توانی کمک کنی، میگل. چند روزی باید ما را در جزیره در پوشش یک توریست ناشناس نگه داری، تا تصمیم‌مان را بگیریم. بیل بیشتر از من به این پوشش متکی است. شاید زیاده‌روی می‌کند. شاید هم کمی توهم  برش داشته، ولی مسلماً در بعضی چیزها حق با اوست. فعلاً  این یادداشت را به صورت محرمانه تلقی کن.  اگر خواستی بعداً آن را با هر تغییری که صلاح می‌دانی، در  جلسه‌ی‌ شورا  ارائه کن. خب، تصور می‌کنم همکارانت هم مثل تو هیچ‌وقت در یک برج زندگی نکرده‌اند و تجربیات بسیار محدودی در این باره دارند. دفعه‌ی پیش گفتی که هدفت فقط یک تاریخچه نیست و تاریخچه‌ها را می‌توان از هر منبعی پیدا کرد. گفتی که می‌خواهی گزارشی داشته باشی، از زبان من، یکی از اعضای یکی از تیم‌های مشهور مدیریت برج در دنیا.  گزارشی که  در آن  درخت‌ها جلوی دیده شدن جنگل را نگیرند. خب، به هر صورت هر گزارشی انعکاسی از روحیات شخص را هم در خودش دارد. سعی می‌کنم حداقل در این یادداشت‌ها منصف و بی‌طرف باشم. ولی می‌خواهم قبل از هر چیز در جریان مسائل قرار بگیری. بعد کمک کنی تا بیل را پیدا کنم. مطمئنم که جایی همان اطراف خودش را قایم کرده. از دست من دلخور است، از این که در آخرین ملاقات تشخیصش را از قضیه نپذیرفتم.

دیروز شبکه‌ی توریستی کشتی یک برنامه درباره‌ی گالاپاگوس به نمایش گذاشته بود، میگل. لاک‌پشت‌ها هم بودند. وقتی لاک‌پشت‌های این‌جا را می‌بینم، دوباره به یاد بعضی چیزها می‌افتم. خب، لاک‌پشت‌های این‌جا غول‌آسا هستند. گالاپاگوس شهرتش را عمدتاً مدیون این حیوانات دویست سیصد کیلویی است. بله، لاک‌پشت‌ها  خانه‌شان را همیشه همراه می‌برند. خانه‌شان جزئی از بدنشان است. این باعث ‌شد دیروز دوباره ذهنم مغشوش شود. اندیشیدن به یک خانه‌ی غول‌آسا و زنده.

شاید مشکل از همان شروع هزاره سوم بروز کرد، هوشمند شدن برج‌ها. البته خود بزرگ شدن برج‌ها هم بی‌تأثیر نبود. نمی‌دانم کدام ‌یک آن دیگری را اجتناب ناپذیر کرد. اصلاً شاید هر دو تابع عوامل دیگری بودند. ذهنم مغشوش است و نمی‌دانم از کجا شروع کنم. خب، بگذار از بزرگ شدن برج‌ها شروع کنم.

خب، برج‌ها اوایل به خاطر گران بودن زمین ساخته می‌شدند. انگیزه‌های دیگری هم در کار بود. بعداً هم همین انگیزه‌ها بودند. ولی پیشرفت‌های علمی انسان در علوم مختلف، مخصوصاً در اختراع و تولید  اقتصادی مواد با خواص انتخابی، زمینه‌ی جهش‌های بزرگی را فراهم کرد. تامیرون در اواسط قرن بیست و یکم ساخته شد و به تولید اقتصادی رسید. استحکامش در برابر تمامی انواع تنش‌ها چهار پنج برابر فولاد بود و جرم حجمی‌‌اش یک سوم فولاد. بله، در مقایسه با نیمیل که امروزه استفاده می‌شود،  چیزی ابتدایی به حساب می‌آید؛ ولی در زمان خودش انقلابی را باعث شد. تقریباً در همان زمان هم  بلوک‌های پیرتا هم ساخته می‌شدند، با مزایایشان؛ از جمله به وجود آوردن توانایی ساخت تمام مکانیزه‌ی برج. این مواد بلافاصله در ساختن  چند برج هم مورد استفاده قرار گرفت.

ولی چیزی که بعداً انجام شد، با قبلی‌ها قابل مقایسه نبود. اولین مورد، پروژه بزرگ برج بابل بود، اواخر قرن بیست‌ویکم. نه، هیچ  ارتباطی به اسطوره‌‌ها نداشت. این اسم را از این نظر برایش انتخاب کردند که تقریباً در همان محل تمدن باستانی بابل ساخته شد. پروژه‌ای که نشان داد که یک برج از نوع جدید حتا در وسط یک بیابان هم می‌تواند اقتصادی و مقرون به صرفه باشد. البته واقعیت این بود که چنین ساختمانی نمی‌توانست در یک شهر  با فضای محدود و زمین گران شهرها ساخته شود؛ برای همین، و به دلایل دیگری هم، آن را به جای یک شهر در یک مکان کاملاً خالی ساختند. هزینه‌ی انتقال یک لوله بیست اینچی‌آب و دکل‌های انتقال برق و سه جاده ارتباطی برج به شهرهای اطراف، در برابر هزینه‌ی خریداری زمین‌هایی در داخل شهر به منظور ساختن برج، بسیار کمتر بود. آن پروژه به نظر ما امروزه بچگانه می‌رسد؛ ساختمانی با ارتفاع چهارصد متر و عرض صد متر و طول دو کیلومتر، با صد هزار آپارتمان. ولی در زمان خودش عظمتی داشت، به خاطر وسعتش و به خاطر نوآوری‌هایش، نه به خاطر ارتفاعش. برج‌هایی با ارتفاع خیلی بیشتر قبلاً ساخته شده بود.

ویژگی‌های ساختمانی برج زیاد بود. از جمله نورگیرهای عظیم با عرض چند متر و طول چند ده متر که برای استفاده‌ی بهینه از تابش خورشید به صورت مایل و نه قائم در برج تعبیه شده بود، سیستم‌های استفاده از انرژی آفتابی در بدنه‌ی خارجی برج، تبادل دمایی بسیار اندک هوای درون برج و بیرون. کانال‌های عرضی تونلی شکل بزرگ در داخل  برج که تأثیر مخرب وزش بادهای ارتفاع بالا را با هدایت باد به درون کانال خنثی می‌کرد و با عبور آن‌ها از درون تونل‌ها هم توربین‌های بادی مولد انرژی الکتریکی به کار می‌افتاد و هم باد با عبور از هزاران کانال کوچک‌تر و با استفاده از اصل وانتوری، به مکش و تهویه‌ی ملایم هوای درون هر آپارتمان بدون صرف انرژی الکتریکی کمک می‌کرد. ولی برج به خاطر چیزهای دیگر مشهور شد.

بابل اولین برجی بود که آسانسورهای سنتی را برای ساکنان حذف کرد و از صندلی‌های انتقال استفاده کرد. خب، این صندلی‌ها تقریباً تمامی ویژگی‌های صندلی‌های امروزی را داشت. یک اطاقک مکعب شکل کوچک که روی ترکیبی از ریل‌های کوچک و نقاله‌ها از درون یا بیرون ساختمان حرکت می‌کرد و شخص را مستقیماً به درون آپارتمانش می‌رساند. در واقع یک آسانسور کوچک سبک و انفرادی بود. از مسیرهای سنتی آسانسورها و کابل‌هایشان دیگر خبری نبود. صندلی روی شبکه‌ای از ریل‌ها و نقاله‌های سبک  افقی، مایل و قائم حرکت می‌کرد. موقع بیرون رفتن هم شخص صندلی را احضار می‌کرد و در همان داخل آپارتمان روی صندلی می‌نشست و به هر جای ساختمان یا هر خروجی ساختمان که مورد نظرش بود می‌رفت. سیستم خیلی زود برتری خود را بر آسانسورهای سنتی نشان داد. در شلوغ‌ترین ساعات هم، زمان انتظار و رفت و آمد خیلی کمتر از قبل بود. راندمان بسیار بهتری هم نسبت به سیستم‌های سنتی، هم از نظر انرژی و هم اشغال فضا، داشتند. برای نقل و انتقال یک آدم مثلاً هفتاد هشتاد کیلویی دیگر فقط یک اطاقک حداکثر بیست کیلویی مورد استفاده قرار می‌گرفت و ابعاد اطاقک هم فقط کمی بزرگتر از ابعاد یک آدم نشسته روی صندلی بود و در صورت تمایل، برای انتقال گروهی، دو یا چند صندلی بصورت طولی به هم متصل می‌شد. البته آسانسورهای حمل بار سر جایشان ماندند و یکی دو تا آسانسور مسافری هم برای سنت‌گراها.

کانال‌های خرید هم برای اولین بار در همان ساختمان مورد استفاده واقع شد. انواع  فروشگاه‌های داخلی در طبقات مختلف ساختمان و یک مجتمع تجاری در طبقه‌ی همکف و رستوران‌هایی در پشت بام برج وجود داشت؛ علاوه بر مراکز مستقل تجاری بزرگ در بخش‌های شیب‌دار  مثلثی دو انتهای برج. خب، هیچکس ساکنین را از اینکه قدم‌زنان و بصورت تفننی به این مراکز مراجعه کند و لوازم مورد نیاز خود و خانواده‌شان را به همان شیوه‌ی سنتی خریداری کنند، منع نمی‌کرد؛ ولی به زودی کانال‌های خرید نیز توانستند برتری خود را بر سیستم داد و ستد سنتی نشان دهند. شخص کالای مورد نظر خود و کد فروشگاه را روی نمایشگر کانال خرید تعیین می‌کرد و لحظاتی بعد یک جعبه از دریچه‌ی کانال خرید آپارتمان وارد می‌شد و شخص کالایش را دریافت می‌کرد و جعبه‌ی خالی از همان طریق به فروشگاه بر ‌می‌گشت. کالاهای کوچک که نود درصد خریدها را تشکیل می‌داد، از طریق کانال‌های کوچک ویژه می‌آمد.‌ کالاهای با ابعاد متوسط از طریق همان اطاقک‌های صندلی‌های انتقال دریافت می‌شدند و فقط کالاهای بسیار حجیم بودند که با آسانسورهای باربری منتقل می‌شد. در آن برج هیچ سیستم فضای سبزی در داخل ساختمان طراحی نشد. نیازی نبود؛ وقتی ظرف حداکثر یکی دو دقیقه شخص می‌توانست خود را با صندلی‌های انتقال که در تمامی مراکز تفریحی و تجاری نیز ترمینال داشتند، به فضای سبز وسیع و زیبای محوطه‌ی بیرون برساند. مراکز تفریحی یا ورزشی هم  بیشترشان در فضای داخلی برج، ولی در بخش‌های مثلثی کناری آن قرار گرفته بود.

خب، برج مزیت‌های اقتصادی خودش را به زودی نشان داد. متمرکز بودن و مقدار انبوه همه چیز باعث می‌شد راندمان همه‌ی تبدیلات اقتصادی بالا باشد. آب مصرفی ساکنان برج برای استحمام وارد سیستم فاضلاب نمی‌شد و بعد از یک تنظیم‌ PH ساده، بخشی از آن فضای سبز محوطه بیرونی را با استفاده از فشار ثقلی، به شیوه‌ی زیرسطحی و بدون هزینه‌ی انتقال، آبیاری می‌کرد و بخشی دیگر به کشاورزان اطراف فروخته می‌شد. زباله‌ها در همان اول تفکیک می‌شدند و توسط کانال‌های جداگانه‌ای به سیستم‌های بازیافت می‌رفتند. کود حاصل از زباله‌های تر به صورت کاملاً بهداشتی صرف فضای سبز و باغات میوه‌ی تزئینی ولی پربار محوطه می‌شد که باغبان‌های روبوتیک همیشه آن را منظم نگه می‌داشتند و سایر ضایعات نیز به صورت مواد اولیه در ‌می‌آمد و مصرف شده یا به فروش می‌رفت. فاضلاب ساختمان هم با لوله‌هایی به تصفیه‌خانه‌ای که چند  کیلومتر آن طرف‌تر بود، می‌رفت و تصفیه می‌شد و به مصرف زمین‌های زراعتی پایین دستی می‌رسید و بهای آن از کشاورزان دریافت می‌شد.

خب، همه این چیزها قبل از آن نیز وجود داشتند؛ ولی چیزی که در آن برج تجربه شد، اقتصادی بودن این فعالیت‌ها به خاطر متمرکز بودن آن‌ها بود.  اقتصادی شدن همه چیز، به خصوص مصرف انرژی.

تو یک بومی اصیل گالاپاگوس هستی، میگل. از همان اواخر هزاره دوم وقتی اکوادور - آن وقت‌ها کشورها مطرح بودند، نه ایالت‌ها - تصمیم گرفت که از میراث طبیعی این جزایر به شدت محافظت کند، مردم ساکن در آن‌جا به تدریج هم امتیازات زیادی به دست آوردند و هم محدودیت‌هایی را پذیرفتند. اکنون این امتیازات و محدودیت‌ها بیشتر هم شده است. این قابل درک است که شورای جزایر بخواهد بخشی از این محدودیت‌ها را بردارد و امتیازات را حفظ کند. ولی می‌ترسم این چرخ وقتی راه افتاد، دیگر متوقف نشود و مجبور باشید تا آخر مسیر را بروید. این یک مسیر طبیعی است.

بله، همه چیز طبیعی بود. این طبیعی بود که وقتی برج بابل کارایی‌اش را هم از نظر اقتصادی و هم رفاه ساکنانش نشان داد، به بیست سال نکشید که یکی دیگر، تقریباً در فاصله‌ی یک کیلومتری آن و به موازات آن، ساخته شد. خب، این ‌هم طبیعی بود که طراحان، کانال‌های ارتباطی ریلی دو ساختمان را از زیر زمین به هم متصل کنند و صندلی‌های انتقال علاوه بر آسانسور، نقش مترو را هم به عهده گرفتند.

بعد یکی دیگر و بلافاصله بعدی و بعدی. ظرف سی سال یک شهر چهار میلیون نفری در بیابان رویید. شهری متراکم به ابعاد چهار در پانزده کیلومتر، که تنها چیزی که در آن حس نمی‌شد، همین تراکم زیاد جمعیت بود.  دوازده برج - اسامی تمدن‌های باستانی را بر آن‌ها نهاده بودند - که  همه‌شان با هم موازی بودند.  البته ساختمان‌های دیگری هم در شهر ساخته شد که ارتفاع کوتاهی داشتند و نمی‌توان آن‌ها را برج نامید؛ بلکه مراکز ورزشی و  تفریحی جداگانه، علاوه بر امکانات داخل برج‌ها. با وجود  امکانات جدید حمل و نقل نیازی نبود که شخص در محل سکونت به همه نیازهای خود دست یابد.

خب، رفاه و آسایش در این شهر به نظر مردم آن زمان رویایی بود. برای اولین بار  هیچ اتومبیلی در داخل شهر وجود نداشت و ترافیکی در کار نبود. صندلی‌های انتقال هر کس را به هر جایی که می‌خواست، منتقل می‌کرد و برمی‌گرداند. این‌ها الان پیش پا افتاده هست، ولی آن وقت‌ها بسیار جذاب بود. این که  وقتی آدم می‌خواست از آپارتمانش به هر جای شهر یا هر خروجی شهر برود، به جای استفاده از آسانسور و مترو و تاکسی و اتوبوس، و صرف وقت و هزینه، فقط یک صندلی احضار کند  و لحظاتی بعد یک اطاقک بسیار کوچک با یک صندلی از کانال انتقال آپارتمان وارد شود و آدم  روی صندلی اطاقک بنشیند و  آدرس مقصد را به صورت یک اسم یا کد روی نمایشگر کانال مشخص کند و ظرف یکی دو دقیقه - و در مورد دورترین نقاط شهر حداکثر ده دقیقه - به مقصد برسد. وزن اطاقک و صندلی بیست کیلو هم نمی‌شد و راندمان این انتقال از نظر انرژی و زمان بسیار بالاتر از وسایلی بود که قبلاً به کار می‌رفت.

خب، مسیر بعدی گسترش شهرهای جدید دیگر مشخص بود. این فقط یک انتخاب نبود، یک اجبار بود. نه یک اجبار مستقیم، بلکه یک اجبار اقتصادی. برج‌ها شهرها را به دنبال خود کشیدند و شهرها  مردم را.  زندگی در این شهرها هم ارزان‌تر بود و هم راحت‌تر. کم‌کم طبقه مرفه نیز که اول کار ساکنان شهرهای برجی را مسخره می‌کردند و به آن‌ها القابی چون موریانه و مورچه و چیزهای دیگر می‌دادند، خود نیز به این گونه شهرها روی آوردند و این طور شد که ظرف یک قرن و نیم، تقریباً همه‌ی شهرهای دنیا به شکل امروزی در آمد. هیچ شهری هم در محل شهرهای قدیمی ساخته نشد. شهرهای جدید در مناطق خالی روییدند. از آلاسکا تا جنوب آفریقا و از کوهستان‌ها گرفته تا سواحل دریاها. به جز مناطق خاصی در دنیا، که عمده‌ترینش همین گالاپاگوس است.

دیگر بند محیط از پای صنعت شهر‌سازی باز شده بود. لوله‌های آب از جنس ساکزین، که با استفاده از بافت سبک و بسیار  مستحکم خود هزینه‌ی انتقال آب را حتا از چند صد کیلومتری بسیار ارزان تمام می‌کردند، و نیروگاه‌های هسته‌ای متنوع کوچک و متوسط این کار را بسیار آسان‌تر کرد.

باز هم همه چیز اختیاری بود. اشخاص می‌توانستند در همان شهرهای قدیم زندگی کنند؛ ولی دیگر آن نوع زندگی گران در‌می‌آمد. کم‌کم آن شهرها متروک شد و ابتدا به صورت مکانی برای بی‌خانمان‌ها درآمد و سپس حتا این افراد نیز آن شهرها را در خور زندگی نیافتند و رها کردند. بعضی از شهرهای قدیمی هنوز هم به صورت موزه و برای بازدید توریستی نگهداری می‌شوند؛ بعضی وقت‌ها افراد دست خانواده‌شان را می‌گیرند و به آن‌جا می‌روند و از سیری در گذشته‌ها لذت می‌برند و در دل به آن همه اتلاف امکانات و انرژی می‌خندند. همان گونه که در تعطیلات خیلی‌ها به دامان طبیعت می‌روند، با چوب آتشی روشن می‌کنند و غذایی می‌پزند. خانه‌های ویلایی، کلبه‌های جنگلی، شب‌های مناطق کویری و آسمان زنده و درخشان آن در شرایط عدم وجود هیچ نور مصنوعی، کوهستان‌های پربرف و یا مناطق خاص توریستی. همه و همه هنوز وجود دارند. آدم‌ها می‌روند و چند ساعت یا  چند روز از این محیط‌ها لذت می‌برند و بعد با شتاب به آغوش برج‌های خود و به آسایش و امنیت آن بر‌ می‌گردند.

دیروز در عرشه ایستاده بودم و اقیانوس را نگاه می‌کردم. حس کردم کسی به من خیره شده ‌است. برگشتم و دیدم یکی از پلیس‌های کشتی است. وقتی به طرفم آمد، احساس تشویش کردم. یک لحظه حس غریبی به من دست داد. تصور کردم این پلیس مرا شناخته و دارد می‌آید که دستگیرم کند. ابلهانه بود، ولی این تشویش را هنوز هم دارم. شاید یک دلیل این که  به جای تماس مستقیم، این یادداشت‌ها را برایت می‌فرستم، همین مسئله باشد. اگر من چنین وضعی داشته باشم، تکلیف بیل مشخص است. او خیلی وقت است که تصور می‌کند با توجه به اتصال شبکه هوشمند همه‌ی برج‌ها به شبکه جهانی، کیم - برج خودمان را می‌گویم – دنبال اوست و ممکن است هر لحظه بلایی سرش بیاورد.

خب، هوشمند شدن برج‌ها هم از همان اول شروع شد. منظورم هوشمند شدن خود ساختمان است، وگرنه سیستم‌های هوشمند مدت‌ها قبل از آن رایج شده بود. سیستم‌های هشدار آتش‌سوزی هوشمند و سیستم‌های دوربین‌های امنیتی در راهروهای بسیاری از آپارتمان‌های قدیمی نیز وجود داشت. تازه در برج بابل هم بیشتر از سیستم‌های هوشمند استفاده شد تا ساختمان هوشمند. خب، بدیهی است که سیستم ریل‌های صندلی‌های انتقال و تقاطع های‌شان باید کاملاً هوشمند می‌بود؛ وگرنه شخص به مقصدش نمی‌رسید. سیستم‌های دریچه‌های کانال‌های خرید در انشعاب‌ها هم حداقل باید کدهای اجناس و آپارتمان‌ها را تشخیص می‌دادند و سیستم تفکیک زباله از مبداء ‌در داخل هر آپارتمان هم باید حداقلی از هوشمندی را می‌داشت. علاوه بر روبوت خانگی که بعضی‌ها داشتند، روبوت‌های مستقل متعلق به برج هم همیشه وجود داشت. روبوت‌های نظافتچی، روبوت ناظر و روبوت پلیس عمدتاً در راهروها رفت و آمد می‌کردند؛ راهروهایی که آدم‌ها روز به روز کم‌تر از آن‌ها استفاده می‌کردند و صندلی انتقال را بر آن‌ها ترجیح می‌دادند.

خب، در مورد خود برج‌ها، ادامه‌ی مسیر مشخص بود. علوم پیشرفت می‌کند و  مهندسی مواد مرتباً مصالحی سبک‌تر، ارزان‌تر و محکم‌تر تولید می‌کند. طبیعتاً برج‌ها بزرگ‌تر و ارزان‌تر و دلپذیرتر ‌شدند و آخرین مقاومت سنت‌گرایان در هم شکسته ‌شد. ساخت تمام مکانیزه و هوشمند برج‌ها نیز خیلی سریع به تکامل رسید. واقعه کاوانو همان وقت‌ها روی داد؛ سه روز قبل از افتتاح برج یک گروه تندرو مخالف، بمب قدرتمندی را در یکی از بخش‌های مرکزی برج کار گذاشت که انفجارش بخشی از ساختمان را که شامل تقریباً دویست آپارتمان و تمامی تجهیزات و کانال‌های آن بخش بود، منهدم کرد. مراسم افتتاح حتا یک دقیقه هم به تأخیر نیفتاد. سیستم ساخت هوشمند توانست ظرف همان سه روز تمامی قسمت‌های تخریب شده را بازسازی و آماده کند.

ولی در مسیر هوشمند شدن خود برج‌ها مقاومت‌های شدیدتری انجام گرفت. بعد از این که در همان شروع هزاره‌ی سوم، پیشرفت تکنولوژی تصویربرداری و سایر حسگرها، هم از نظر کیفی و هم کمی، در عمل هر فضای باز خارج ساختمانی را به مکان‌های عمومی تبدیل کرده بود که در آن آدم‌ها از دیده شدن و شنیده شدن مصون نبودند، خانه‌ها  و تا حدی نیز سالن‌های ورزش نیمه‌خصوصی و فضاهای بسته، با حفاظت شدید در برابر فعالیت هر گونه حسگر، تنها پناهگاه آدم‌ها در برابر چشم‌ها و گوش‌ها بود و عقب‌نشینی از آن برای خیلی‌ها راحت نبود.

خب، سیستم کنترل از راه دور آپارتمان و دوربین‌هایی که در انحصار والدین بود و به کمک آن می‌توانستند از هر نقطه‌ای مراقب امنیت فرزندانشان در برابر حوادث احتمالی درون آپارتمان باشند، شروع کار بود. ولی در این مورد نیز هوشمند شدن سیستم‌های مراقبتی استفاده از آن‌ها را راحت‌تر و مقرون به صرفه‌تر می‌کرد.

همان وقت‌ها بود که آن اتفاق پر سرو صدا روی داد. در یکی از برج‌های نیمه هوشمند، زن و شوهری که مثل خیلی‌های دیگر عادت داشتند تمامی حسگرهای درون آپارتمانشان را به صورت غیر‌فعال نگه دارند، یک ساعتی دو فرزند ده و چهار ساله خود را در خانه تنها می‌گذارند. فرزند بزرگ‌تر در این فاصله دست به یک سری «آزمایش علمی» می‌زند که در نهایت به آتش‌سوزی منجر می‌شود. روبوت مراقب راهرو  بخش، با حسگرهای حساس خود نشت بسیار اندک دود از در آپارتمان را تشخیص می‌دهد و با تمرکز حسگرهای صوتی خود روی تمامی سطح دیوار آپارتمان، صدای بسیار ضعیف فریاد کودکان را از پشت دیوارهای عایق صوت می‌شنود و با شکستن در آپارتمان، هر دو کودک را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. دادگاهی که متعاقب آن قضیه تشکیل شد، توجه تمام دنیا را به ‌خود جلب کرد. هیئت منصفه زن و شوهر را به خاطر بی‌مبالاتی مقصر شناخت و استدلال آن‌ها را مبنی بر این که پسر ده ساله‌شان می‌توانست فقط با فشار یک دکمه، هشدار آتش‌سوزی و تمامی سیستم‌های کمک خواهی را فعال کند، نپذیرفت؛ با این توضیح که حتا یک آدم بالغ نیز بعضی وقت‌ها در شرایط اضطراب نمی‌تواند بدیهی‌ترین و ساده‌ترین اعمال را برای نجات خود انجام دهد. با این حال سر و صدای اصلی مطبوعات و شبکه‌‌های تلویزیونی عمدتاً بر سر مسئله‌ی حفظ حریم خصوصی و موجه ‌بودن یا نبودن عمل روبوت مذکور متمرکز شده بود. موافقین هوشمند‌سازی این واقعه را دلیلی بر صحت ادعاهای خود می‌دانستند و مخالفین ضمن ابراز خوشوقتی از نجات کودکان، تذکر می‌دادند که صرف یک واقعه‌ی این ‌چنینی نمی‌تواند دلیلی بر نقض حریم شخصی باشد و باید این حرکت در جایی متوقف شود. دادگاه سرانجام عمل روبوت را موجه شناخت. استقبال چند صد هزار نفری که پس از صدور رأی و هنگام خروج «روبوت قهرمان» از دادگاه فدرال از آن به عمل آمد، برای خیلی از ناظرین تکان دهنده بود. طرفداران هوشمند‌سازی یک گام دیگر پیش رفته بودند. مخالفان هم بی‌کار ننشستند. مجله زندگی فردای آن روز نیش خود را زد. کاریکاتوری چاپ کرد که در آن یک روبوت درشت هیکل، با جثه‌ای گوریل مانند، بعد از تشخیص صداهایی از داخل یک آپارتمان به کمک حسگرهای صوتی بسیار حساس خود،  با تصور وقوع نزاعی خطرناک وارد آپارتمان شده و در اطاق خواب را شکسته و با هر یک از دست‌هایش پس گردن زن و شوهری پریشان و هراسان را به چنگ گرفته و آن‌ها را در هوا نگه داشته است و در جواب اعتراض آنها، و بعد از دانستن واقعیت قضیه، عذرخواهی می‌کند و می‌گوید: «می‌بخشید، ولی در برنامه‌ریزی من زیاد به طرز تشخیص  تفاوت‌های این دو موضوع با یکدیگر پرداخته نشده بود.»

خب، واقعیت این است که اختیار اشخاص در فعال‌سازی یا عدم فعال‌سازی حسگرهای درون آپارتمان حفظ شد، ولی مسئولیت عدم فعالیت آن‌ها هم به عهده‌ی خود شخص گذاشته شد. در مقابل، برای جلوگیری از هرگونه نقض حریم خصوصی، سیستم‌های هوشمند آپارتمان‌های هر برج به صورت متمرکز درآمدند و دسترسی هیچ‌کس به آن‌ها نه مجاز بود و نه ممکن. مسیر کابل‌های اطلاعات و «جعبه سیاه» برج فقط در مواقع بسیار استثنایی و آن‌ هم با دستور دادگاه عالی فدرال  و به صورتی محدود می‌توانست بازبینی شود. این سیستم عملاً علاوه بر جنبه‌ی نرم‌افزاری، از نظر سخت افزاری هم غیرقابل نفوذ باقی ماند؛ حتا برای طراحان و مدیران سیستم‌ها.

لازمه‌ی این‌کار این بود که خود سیستم متمرکز هوشمند، نیازها و روحیات انسانی را بشناسد و بتواند در موارد لازم بدون مشورت با کسی تصمیم بگیرد. کنترل‌ها با مسئولیت اشخاص، اختیاری ماند؛ ولی کم‌کم اطمینان اغلب مردم به سیستم جلب شد و اکثریت افراد سیستم‌ها را همیشه فعال نگه داشتند. ابتدا آدم‌های مسن تنها و بعد بسیاری دیگر از مردم.

خب، همه‌ی این‌ها پیشرفت‌های بزرگ بود. اگر بخواهیم حتا فقط آمار نجات آدم‌هایی را که به صورت تنها در آپارتمان‌های خود زندگی می‌کردند و بعضی‌شان دچار حمله‌ی قلبی می‌شدند در نظر بگیریم، این سیستم‌ها به انسان‌ها خدمت زیادی کردند. سیستم نجات برج، بدون از دست دادن حتا چند ثانیه، هشدار وضعیت اضطراری را صادر می‌کرد و تیم پزشکی برج را به سراغ شخص می‌فرستاد. یا همان قضیه‌ی مراقبت از کودکان که به هر شکل بسیار ارزشمند بود و جلوی بعضی حوادث را می‌گرفت. فقط همین‌ها نبود. سیستم‌های هوشمند برج کم‌کم حتا به اشخاص در بعضی مواقع  هشدار می‌دادند. سعی می‌کردند جلوی بعضی برخوردها را بگیرند، برای افسردگان درخواست مشاور می‌کردند، تلاش می‌کردند اعتیاد به مواد مخدر  را مهار کنند و خیلی چیزهای دیگر. خب، هیچ چیز اجباری نبود. هر کس که دلش نمی‌خواست، می‌توانست تمامی سیستم حسگرهای آپارتمانش را با زدن یک دکمه کاملاً غیرفعال کند. ولی اغلب مردم از این موارد استقبال می‌کردند. روانشناس‌ها داد و قال راه انداختند و این ویژگی‌های مردم را نمود جدیدی از تمایل به مراجعت به رحم مادر برشمردند؛ طنزنویسان ساکنین برج‌ها را به طعنه «افقی» می‌نامیدند، هم به خاطر این که برج‌ها طولشان بیشتر از ارتفاعشان بود و هم به خاطر این که به اعتقاد آن‌ها، ساکنان برج‌ها از شدت تنبلی همیشه روی تخت‌ها دراز کشیده بودند؛ جامعه‌شناسان درباره‌ی خطر اضمحلال روابط رایج در جوامع انسانی با تکیه‌ی بیش از حد به سیستم‌ها هشدار می‌دادند؛ فیلسوف‌ها در مورد تغییر ماهیت انسان احساس خطر می‌کردند و روانشناسان و طنزنویسان و  جامعه‌شناسان و فلاسفه در برج‌ها اقامت می‌کردند و از سیستم‌های هوشمند آن استفاده می‌کردند.

خب، هر چه که زمان پیش می‌رفت، مسائل عادی‌تر می‌شد. کارایی سیستم در حفظ حریم خصوصی آن قدر بالا بود که همه به تدریج به آن اطمینان کردند. بعضی‌ها، مخصوصاٌ آدم‌های مسن تنهایی که احتمال سکته‌های ناگهانی را می‌دادند، حتا در اطاق خواب و حمام آپارتمانشان هم دوربین‌های نظارتی کار می‌گذاشتند و همیشه آن‌ها را فعال نگه می‌داشتند. هیچ نیازی هم نبود که احساس شرم کنند. هیچ انسانی و حتا هیچ روبوت انسان‌گونه‌ای این صحنه‌ها را نمی‌دید؛ حتا اگر ضرورت اورژانس پیش می‌آمد و برج تصمیم به انجام عملیات پزشکی می‌گرفت.

مطابق معمول، کاریکاتورها یکی از زمینه‌های ابراز نظرهای مختلف در این باره بود. مجله‌ی پیشرفت کاریکاتوری را با اشاره به آن اتفاق واقعی قرن بیستم منتشر کرده بود. پیرزنی که بعد از آزمایش‌های اولیه‌ی منجر به اختراع تلویزیون توسط جان برد - مخترع اسکاتلندی - پیش او  رفته و پرسیده بود که آیا وقتی به حمام می‌رود، می‌تواند با کشیدن پرده‌ها کاری کند که تصویر بدنش روی تلویزیون نیفتد. در کاریکاتور مجله، در صحنه‌ی اول پیرزن نگران و مضطرب همین سؤال را در همان قرن بیستم، از برد می‌پرسد و برد با پوزخندی که سعی می‌کند پنهانش کند، مردد مانده که چه بگوید. در صحنه‌ی بعدی، در قرن بیست و دوم، پیرزن با پوزخندی شیطنت‌آمیز برد نگران و مضطرب را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید «خیلی ابلهی جان!  دویست سال طول کشید تا پاسخ سؤالم را بگیرم. حالا اگر آن وقت‌ها من جوان بودم، باز هم اختراعت این ‌قدر ناشیانه و ابتدایی از کار در می‌آمد؟»

به هر حال اغلب مردم دیگر عادت کرده بودند برج هوشمند را «محرم» بدانند؛ به همان سادگی که قبل از برج‌های هوشمند نیز، شخص دیوارها و اثاثیه‌ی درون خانه‌اش را محرم حساب می‌کرد. خب، خیلی‌ها هم از ورود هرگونه دوربین تصویری و حسگر صوتی به آپارتمانشان جلوگیری کردند؛ بعضی‌ها هم سیستم‌ها را به صورت محدود مورد استفاده قرار می‌دادند، آن هم در بعضی قسمت‌های آپارتمان و در بعضی موارد.

خب، به تبع آن بقیه‌ی مسائل پیش آمد. اینک مقرون به صرفه بود که خود برج کنترل همه چیز را در دست بگیرد. البته روبوت‌های برج‌ها  ماندند، ولی کنترلشان دست خود برج  بود. خب، باید برج هم حداقل مثل روبوت‌های خانگی انگیزه‌های انسانی را می‌شناخت، روحیات و سلیقه‌ها و اعمال متناسب با آن‌ها را در مسائل فردی و خانوادگی تشخیص می‌داد. این مربوط به محدوده‌ی درونی آپارتمان شخص بود، ولی در فضاهای مشترک، خود برج یاد گرفت نوعی تصمیم‌گیری تا حدی مستقل انجام دهد. این هم طبیعی بود. شخص می‌تواند مثلاً دمای آپارتمان خودش را روی هر درجه‌ی دلخواه تنظیم کند، ولی دمای قسمت‌های مشترک را نوعی تمایل عمومی ساکنان تعیین می‌کند و آدم‌ها عادت ندارند برای هر مورد جزئی رای‌گیری کنند. این بود که برج با شناخت خود از آدم‌ها این‌کار را انجام می‌داد. یعنی کم‌کم نوعی «اراده برج» وارد عمل می‌شد. البته هیچ منافاتی با اراده ساکنین نداشت. هر شخص می‌توانست با ترمینال آپارتمان خود مستقیماً با «برج» صحبت کند، دلایل تصمیم‌گیری‌های او را به شکل مستند جویا شود و اعتراض کند یا پیشنهاد بدهد و در صورت لزوم موضوع را به اطلاع ساکنین برج برساند. خب، خیلی‌ها این‌کار را می‌کردند؛ ولی بررسی‌ها نشان می‌داد که تقریباً همیشه حق با برج است و دلایل کاملاً منطقی برای تصمیم‌گیری‌های برج وجود دارد. خب، اکثریت ساکنان اغلب تصمیم‌های برج را می‌پذیرفتند. در مورد دمای درونی برج، تنظیم نور، انتخاب رنگ، پذیرش آگهی‌های تجاری، انجام بعضی هزینه‌های عمومی و دیگر چیزها. دیگر برای هر چیز رای‌گیری انجام نمی‌شد. البته بر خلاف ادعاهای مخالفین، چیزی به نام دیکتاتوری برج درکار نبود. این خود ساکنین  بودند که یا به خاطر تنبلی، یا اینکه اغلب اوقات چون می‌دیدند سلیقه‌ی برج بهتر است، آن‌ها را می‌پذیرفتند و حتا در مقابل بعضی اعتراضات افراد از برج دفاع می‌کردند.

بله. برج‌ها دارای هوشمندی سطح بالایی بودند. مرتباً به دانسته‌هایشان اضافه می‌شد و می‌توانستند، بازخورد اعمالشان را هم به تجربیات خود بیفزایند. در ابتدا سیستم‌های هوشمند برج‌ها همان سیستم‌های کامپیوتری و روبوتیک رایج در همه جا بود، ولی بعداً این برج‌ها بودند که خود به شکل منبع و الگوی پیشرفت سیستم‌های هوشمند درآمدند و اغلب پروژه‌های بزرگ هوشمندسازی در خود برج‌ها شروع می‌شد. هیچ سیستم کامپیوتری نمی‌توانست با برج هوشمند رقابت کند. مغز برج از نظر سخت‌افزاری می‌تواند تا چند تن وزن داشته باشد و فضای لازم برای هر گسترشی نیز در اختیارش است و در صورت لزوم می‌تواند دارای امکانات فراوان از جمله چندین مغز جانبی باشد. حسگرهای آن تنوع و غنای بسیاری دارد و تعدادشان نیز فوق‌العاده است. کمتر انسانی، حتا یک جامعه‌شناس یا روانشناس حرفه‌ای، می‌تواند ادعای تجربیات مداوم و متنوع از سر و کار داشتن مستمر با چند صد هزار نفر را داشته باشد. مشخص بود که برج‌ها برای عملکرد صحیح، باید نوعی احساسات انسانی پیدا می‌کردند و این کار هم به تدریج انجام شد.

خب، بله. سیستم‌های هوشمند نمی‌توانند همه‌ی ویژگی‌های ذهن انسان را داشته باشند. مثلاً انسان‌ها وقتی به روبوت‌ها گفتار می‌آموختند، متوجه شدند که بعضی جنبه‌ها ممتنع است، مثل آموزش طنز. آخرین تلاش در این مسیر مربوط به پنجاه سال پیش است. شاید قضیه را شنیده ‌باشی، میگل. یک تیم طراح هشتاد نفری کارشناسی، پانزده سال به صورت تخصصی روی موضوع کار کرد. ده‌ها کتاب در تشریح ماهیت طنز به روبوت خوراندند و ده‌ها هزار جوک برایش تعریف کردند و برای هر جوک ماهیت طنز‌آلود قضیه و تناقض مشخصی را که در هر مورد باعث به وجود آمدن موقعیت مضحک می‌شد، برایش تشریح نمودند و بعد از خیلی کارهای دیگر، قرار شد در یک جشن عمومی روبوت مذکور اولین جوک ساخته‌ی خودش را تعریف کند. چند صد نفری در سالن بودند و میلیون‌ها نفر صحنه ‌را مستقیماً از شبکه‌های تلویزیونی می‌دیدند. برای جلوگیری از هر گونه تقلب و ارایه‌ی جوکی که ساخته‌ی انسان‌ها باشد، بعد از یک بررسی کامل از محتوای ذهنی روبوت توسط کارشناسان بی‌طرف، تیم طراح هیچ ارتباطی با روبوت نداشتند و در انتهای سالن نشسته بودند. روبوت با اعتماد به نفس وارد شد. میکروفون را از دست مجری گرفت و پس از دو سه جمله نمایشی و وقتی سالن ساکت شد، شروع کرد: «روزی تام مرد بسیار چاقی را در خیابان دید. جلو رفت و به او گفت آقا شما چرا این قدر لاغر هستید.» جمعیت در سکوت و اشتیاق منتظر ادامه‌ی جوک بودند و لحظاتی طول کشید که متوجه شوند جوک تمام شده است. برای ثانیه‌هایی مردم در جایشان خشکشان زد. ولی ناگهان یکی دو نفر پقی زدند زیر خنده و بعد سالن منفجر شد. سرپرست طراحان دو دستی توی سر خود زد و از سالن بیرون رفت. دیگر کسی تلاش نکرد به روبوت‌ها طنز بیاموزد. روبوت مذکور را هم کنار گذاشتند. روبوت تا آخر هم تصور می‌کرد مردم به بامزگی جوکش خندیده‌اند و هیچ‌وقت نتوانست بفهمد که اگر مردم به جوک او نخندیده‌اند، پس به چه چیز خندیده‌اند.

با این‌حال، بر خلاف پیش‌بینی‌های اولیه، آموزش بعضی مفاهیم به سیستم‌های هوشمند برج‌ها امکان‌پذیر شد. مثلاً این سیستم‌ها توانستند کنایه‌ها را درک کنند و یا زیبایی‌شناسی را با مشاهده و تحلیل نمونه‌های آن یاد بگیرند. حداقل در بعضی نمودهای ظاهری آن، در طبیعت و انسان‌ها و به خصوص در مورد خود برج‌ها و زیبایی‌های آن، هم از نمای خارجی و هم در طراحی فضاهای داخلی. بله، خیلی وقت بود که برج‌ دیگر فقط به شکل یک ساختمان طولانی ساده ساخته نمی‌شد و طرح‌های متفاوتی، بسته به جغرافیای محل و نورگیری و عوامل دیگر، برای آن به کار می‌رفت. این طرح‌ها هم فرم‌ها و اشکال ساده، از جمله تمامی حروف بزرگ الفبای لاتین، را شامل می‌شد و هم نمونه‌های ابتکاری را. به هر حال این طرح‌ها  به علت غول‌آسا بودن برج، برای آدم‌ها به طور مستقیم قابل درک نبود و فقط از دید هواپیماها و تا حدی از دید خود برج‌ها مفهوم پیدا می‌کرد. خب، همان وقتها رایج شد که برج‌ها مجاز باشند مبالغی هم برای رسیدن به ظاهرشان هزینه کنند.

بعداً دست برج را در بعضی چیزهای مهم‌تر هم باز گذاشتند. از قرن بیست و دوم به بعد، برج‌ها به صورت گسترش‌یابنده ساخته می‌شدند؛ یعنی پیش‌بینی گسترش بعدی و رشد برج در طول و عرض و حتا در ارتفاع از همان ابتدا در نظر گرفته می‌شد و چون آینده قابل پیش‌بینی نبود، انعطاف‌پذیری زیادی در این مسائل وجود داشت. برج  اضافه کردن و تغییر کاربری فضا‌ها، همچنین افزایش تعداد و ترکیب آپارتمان‌هایش را خود در دست گرفت. انجام اعمال ساختمانی برج‌ها که از مدت‌ها پیش مکانیزه و هوشمند شده بود، نیز به کنترل سیستم هوشمند خود برج درآمد؛ آن هم به کمک بازوهای غول‌آسای برج، که در واقع نوعی سیستم جرثقیلی هوشمند بود و سیستم‌های دیگر روبوتیک. این گونه بود که ساکنین متوجه می‌شدند که مثلاً در طول یک هفته پنجاه واحد آپارتمانی به برج اضافه شده، یا بخشی از رستوران پشت‌بام برج به سالن  تجمع تبدیل شده،  یا نمای ظاهری‌ برج، که از صفحه‌های تاسپی که قابلیت استفاده به عنوان شیشه‌ی دوطرفه یا یک‌طرفه و یا باطری آفتابی را  داشتند و به صورت متغیر و قابل برنامه‌‌ریزی ساخته می‌شد، تغییر رنگ و یا تغییر شکل داده یا طول ساختمان صد متری اضافه شده است. باز هم تصمیم‌گیری‌ها به عهده‌ی برج بود. برج‌های فعلی حتا محاسبات و رفتارشان در برابر زلزله‌ها را نیز خود انجام می‌دهند.

خب، همان موقع هم رایج شد که بعضی چیزها را به جای این که به ساکنین نسبت دهند، به خود برج منسوب کنند. مثلاً وقتی سنجش‌گرهای برج متوسط دمای داخلی آپارتمان‌ها را فقط یکی دو درجه بیشتر از حد معمول برآورد می‌کرد، برج در صدد کشف علت بر‌می‌آمد. علتی که شاید فقط به خاطر تأثیر روحی منظره‌ی بارندگی بیرون روی ساکنان برج به وجود آمده بود و آن‌ها دمای اطاق را کمی بالاتر می‌بردند. خب، با توجه به این که این فقط یک تاثیر روحی بود و سرمای بیرون به علت عایق‌بندی قوی ‌دیوارها و پنجره‌ها تاثیری در درون آپارتمان‌ها نداشت، برج در این مواقع احساس مسئولیت می‌کرد تا از مصرف بی‌مورد انرژی بکاهد. البته باز همه چیز اختیاری بود و ساکنان می‌توانستند هر دمایی را که تمایل داشتند برای آپارتمان خود انتخاب کنند، هزینه‌های چنین انتخاب‌هایی هم جزئی بود؛ ولی باز هم اکثریت مردم  تابع تصمیمات و هشدارهای برج بودند. خب، شاید اولین بار این اصطلاح در این مورد شکل گرفت که «برج تب دارد.» بعداٌ اصطلاح‌های دیگری هم رایج شد. شنگولی برج، استراحت برج، پرخوری برج و حتا یبوست برج. خب، هیچ چیز مضحکی در کار نبود، برج آمار مستمر مصرف مواد غذایی و چیزهای دیگر را به طور لحظه به لحظه در اختیار داشت. همه‌ی ورودی‌ها و خروجی‌های برج تحت کنترل مداوم سنجش‌گرهای مختلف قرار داشت؛ حتا فاضلاب خروجی.

دیشب شاید بیشتر از ده بار بیدار شدم، میگل. مسئله فقط حرکت کشتی یا اضطرابی که دارم نبود. این عارضه سراغ آن‌هایی می‌آید که شبی را در مکانی غیرهوشمند مثل یک مکان سیاحتی، یا  فضای آزاد یا کلبه‌ها یا خانه‌های ویلایی در ‌خوابند. از یک طرف احساس لذت از این که آدم در نزدیکی طبیعت خوابیده و نه در اعماق وجود یک جانور غول‌آسای زنده، از طرف دیگر یک نوع احساس ناامنی به خاطر این که یک سیستم هوشمند مراقب تو نیست. احساس ناامنی در برابر خطراتی که تقریباً هیچ‌گونه خطری ندارند.

خب، از سوی دیگر انسان‌ها همواره دغدغه‌ی تسلط مصنوعاتشان بر خودشان را داشته‌اند. این نگرش مخصوصاً در میان هنرمندان بسیار رایج بوده است. اوج این نگرش‌ها بعد از قرن نوزدهم، قرن طلایی علم و رویای خوشبختی دائمی بشر صرفاً به کمک پیشرفت‌های علمی، به شکل کابوس‌هایی در قرن بیستم ظاهر شد و عمدتاً در قالب فیلم‌ها و داستان‌ها. در عمل نه انسان‌ها لای چرخ‌دنده‌های ماشین‌های عصر جدید چارلی چاپلین گیر کردند نه زندگیشان تحت اراده یونی‌کامپ، کامپیوتر همه‌کاره و دیکتاتور، قرار گرفت و نه آن برج مخوف داستانی مشهور توانست زندگی ساکنانش را به جهنم تبدیل کند. انسان‌ها همیشه تسلط خود را بر مخلوقاتشان حفظ کردند؛ ولی این دغدغه‌ها زیاد هم بی‌راه نبودند. با پیچیده‌تر شدن مخلوقات انسانی  و بیشتر شدن امتیازات حاصل، بهای آن نیز کمی بالا می‌رفت. حتا با وجود همه‌ی کنترل‌های موجود.

در مورد برج‌ها نیز همه راحت‌تر بودند تصمیمات برج را بی چون و چرا بپذیرند؛ با این‌حال در هر برج یک گروه مدیریت نیز  در نظر گرفته شده بود که حق بررسی تصمیمات برج و نقض آن‌ها را داشت. البته باید این‌ کار را به صورتی آشکار و با ذکر دلایل در جلسه‌ی عمومی ساکنان برج و با رای اعتماد آن‌ها صورت می‌دادند. تجربه‌ی تاریخی بشر نشان داده بود که در شرایط غیرشفاف، انسان‌ها بیشتر از سیستم‌ها از شرایط سوءاستفاده می‌کنند.

شکل‌گیری شخصیت‌های مختلف برج‌ها هم بعد از آن شروع شد. اولین بار موضوع بر سر کودکان بروز کرد. این هم جزئی از حق انتخاب بشری بود. نه تنها اشکالی نداشت، که خیلی هم خوب بود. خب، یک خانواده جوان که فرزندان کوچکی دارند، مسلماً نیازها و علائقی متفاوت با زوجی که تمایلی به فرزند داشتن ندارند، خواهند داشت. نیازی نبود که امکانات اقتصادی شخص برای چیزی که نیازی به آن ندارد به هدر رود. راه حل این بود که برج‌ها انواع متفاوتی از نظر اولویت تخصیص امکانات و  قوانین داخلی داشته باشند. برج‌هایی ساخته و طراحی می‌شد که برای کودکان مناسب‌تر بود و برج‌هایی هم چنین نبود. البته هیچ منع قانونی در کار نبود. هر کسی می‌توانست در هر برجی آپارتمانی بخرد و سکونت کند. در عمل هم بسیاری این کار را می‌کردند. زن و شوهرهای مسنی بودند که خود فرزندی نداشتند، ولی می‌آمدند و آپارتمانی در یک برج «اطفال» می‌خریدند و از بازی و سر و صدای بچه‌ها در محوطه لذت هم می‌بردند. ولی به هر صورت، از جنبه‌ی آماری نوعی تفکیک در  برج‌ها و ساکنین آن بر مبنای سلیقه‌ها و شرایط زندگی شکل گرفت و ساکنان الزام به تبعیت از «روحیه‌ی غالب برج» را می‌آموختند. خب، بدیهی بود که خیلی زود برج‌هایی با سنین مختلف و روحیات مختلف شکل گرفت؛ برج‌های عاطفی،  برج‌های منطقی، برج‌های شاد، برج‌های خونسرد، حتا برج‌هایی با عقاید یا مذاهب مختلف. تا این که آن تصمیم جنجال‌برانگیز  نقطه‌ی عطفی در این مسائل به وجود آورد. تصویب قانونی که سازندگان برج را قادر می‌ساخت از همان اول برای برج‌ها «جنسیت» در نظر بگیرند و نام برج را متناسب با جنسیت آن انتخاب کنند.

غوغایی که به پا شد، باز هم بی‌مورد بود. هیچ قانون نوشته یا نانوشته‌ای برای محدود کردن اقامت یک شخص در برجی با جنسیت مخالف وجود نداشت. اصلاً اغلب ساکنین  برج‌ها بصورت خانوادگی در آن سکونت داشتند و در مورد افراد مجرد نیز آمار نشان داد که تفاوت زیادی در نسبت ساکنان وجود ندارد. مسئله این بود که مثلاً  برای برج‌های «زنانه» روحیات و سلیقه‌های خانم‌ها، طبیعتاً  از نظر آماری در اولویت قرار می‌گرفت. باز هم نشریات مخالف سروصدا به راه انداختند. یکیشان  کاریکاتوری از یک «خانم‌برج» را منتشر کرده بود که در آن در برابر هر آپارتمان مسکونی ده‌ها مغازه وجود داشت، لباس‌فروشی و جواهرآلات و لوازم آرایش. همچنین علاوه بر کانال‌های مختلف هوشمند برج، کانال«‌پچ‌‌پچ» نیز بین آپارتمان‌ها طراحی شده بود. انجمن‌های زنان شکایتی به دادگاه فدرال تسلیم کردند و مجله را به پرداخت جریمه‌ای سنگین و عذرخواهی رسمی وادار کردند. وکیل انجمن، خانم آردنت، در دادگاه درباره‌ی افراد حقیری که همیشه هم شعار پایبندی به حفظ اصالت انسانی می‌دادند، جملاتی گفت که عرق شرم را بر پیشانی بسیاری از سنت‌گرایان نشاند.

خب، همان موقع هم سن و سال برج‌ها وارد معرکه شد. در ابتدا منظور از سن برج زمان ساخته شدنش نبود. بلکه سنین مناسب پیشنهادی برای اقامت افراد در آن بود. بعدها این دو مفهوم با همدیگر در هم آمیخت. بعضی ترجیح می‌دادند به جای اینکه خود محل زندگیشان را عوض کنند، برج متناسب با سن و روحیات آن‌ها تغییر یابد. این تغییر هم به زودی عمومیت یافت. برج‌ها تولد می‌یافتند، رشد می‌کردند، دوره نوجوانی و جوانی و میانسالی داشتند، تا سنی می‌توانستند خود را در برابر استهلاک‌ها و خرابی‌ها ترمیم کنند و بعد وارد دوره کهولت می‌شدند و سرانجام می‌مردند.

بله، برج‌ها می‌مردند، میگل. یک برج از جنبه‌ی اقتصادی تقریباً یک عمر صدساله مقرون به صرفه داشت. بعد از آن با توجه به پیشرفت مداوم سیستم‌ها و تحول بنیادی آن‌ها بهتر بود تخریب شود و برج جدیدی به جایش ساخته شود. معمولاً ساکنان یک برج مسن خود نیز مسن بودند و پایان عمرشان کم‌ و بیش با پایان عمر برج همزمان بود. افرادی هم که تا هنگام تصمیم به تخریب برج  زنده می‌ماندند، به برج‌های دیگر نقل مکان می‌کردند. تجربه نشان داده بود در این حالت، اغلب این افراد باز هم برج‌های مسن را برای اقامت انتخاب می‌کنند.

روابط بین برج‌ها هم کم‌کم از همان موقع پیش آمد. خیلی وقت بود که بیشتر برج‌ها به صورت دوقلو ساخته می‌شد. منظورم دو برج جداگانه در دو منطقه‌ی جداگانه از یک شهر و یا حتا دو شهر جداگانه است که کاملاً به شکل یکسان طراحی و ساخته می‌شد. این برج‌ها نوعی خواهر یا برادر دوقلو به حساب می‌آمدند. دلایل متفاوتی برای این کار وجود  داشت که  عمده‌ترینش هم بررسی‌هایی در مورد تاثیرات ساختاری برج روی روحیه و عملکرد ساکنان و وجود مقایسه‌هایی در مورد تاثیر مسائل محیطی متفاوت بود. چیزی مثل همان بررسی‌هایی که روانشناسان در مورد دوقلوهای یکسان که در محیط‌های متفاوت زندگی کرده باشند، انجام می‌دهند. شاید هم عادت قدیمی بشر در این موارد کمی تاثیر خودش را داشت. چیزی که باعث می‌شد در همان قدیم‌ها نیز بالن‌هایی مثل زیپلن یا کشتی‌های جنگی بزرگ یک قل دیگر نیز داشته باشند.

علاوه بر این، طراحان برج‌ها و شهرهای برجی امکان گسترش ساختمان برج‌ها و اتصال آن‌ها به همدیگر را در صورت تمایل ساکنان دو برج در نظر گرفتند؛ آن هم در شهرهای موازی بین برج‌های مجاور و در شهرهای شعاعی بین هر دو برج دلخواه.  ولی با توجه به مشکلاتی که عمده‌ترینش مشکلات نورگیری ساختمان در مناطق گسترشی است، عملاً به‌ جز موارد اندک و  استثنایی، تلاشی برای اتصال برج‌ها بصورت کامل و یکی شدن دو برج به عمل نیامد.

بعداً انواع دیگر از روابط بین برج‌ها مطرح شد. بعضی وقت‌ها روحیات، مسائل پیش‌آمده، مهاجرت‌ها ویا ویژگی‌های دیگر باعث می‌شد که آمار رفت و آمد بین ساکنان یک برج با ساکنان یک برج دیگر به شکلی معنی‌دار، به صورت موقت و یا حتا دائمی، بیشتر از دیگران باشد. در این موارد هر چند سیستم رایج حمل و نقل متمرکز هوشمند کارایی لازم را داشت، ولی با توجه به صرفه‌ی اقتصادی، مسیرهای مستقیم و انحصاری بین دو برج هم ایجاد می‌شد که به جز تقاطع‌ها، در سطح زمین و به صورت یک تونل اختصاصی با پوشش شفاف یک‌طرفه ساخته می‌شد، هم مسیر عبور صندلی‌ها و هم مسیر قدم زدن.  خب، متغیر بودن این روابط مشکلی ایجاد نمی‌کرد. این مسیرها قابلیت تغییر و برچیده شدن و نصب در مسیرهای دیگر را هم داشتند.

البته رقابت‌ بین برج‌ها و مسائل جنبی هم در کار بود. مثلاً وقتی هنری پانتو مسابقه تنیس جایزه بزرگ دهه را فتح کرد، برج براک که او ساکنش بود، نام خود را به پانتوس تغییر داد. یا وقتی در مسابقه‌ی جهانی زیبایی برج‌ها، ژولیا، برج افسونگر شهر ممفیس، بر رقبای خود پیشی گرفت و اول شد، دو تا از برج‌های مؤنث شهر که جزء شرکت‌کنندگان بودند، مدتی او را بایکوت کردند و حتا شیشه‌ی پنجره‌های خود به سمت ژولیا را یک‌طرفه کردند تا چشمشان به او نیفتد. یا هنگامی که تیم فوتبال تاریگا در بازی‌های انتخابی شهر داینیس،  تیم کیمل رقیب دیرینه خود  را در یک بازی پر جنجال و برخورد شکست داد، تا چند روزی علاوه بر این که دو برج با هم «حرف نمی‌زدند» و ارتباطات از طریق برج ثالثی انجام می‌شد،  کانال ارتباطی  مستقیم بین دو برج هم مسدود شد و  برج‌ها از ساکنان خود خواستند رفت و ‌آمد به  برج دیگر را حتا از کانال عمومی انتقال کاهش دهند.

حدس می‌زنم این مشکل آخری از چهار ماه پیش شروع شد. از شب جشن تولد سی و پنج سالگی برج خودمان، کیم. مراسم بسیار باشکوه برگذار شد. در سالن اجتماعات برج ده هزار نفری حضور داشتند. برنامه‌ها مثل همیشه بسیار متنوع بود. نمایندگانی از دیگر  برج‌های شهر هم بودند. یکی از اجزاء چنین مراسمی همیشه یک برنامه‌ی جذاب چند دقیقه‌ای تصویری  از شهر و ویژگی‌های برج‌های مختلف شهر برای بینندگان است که گروه مدیریت هر برج آن را به کمک خود ِ برج تهیه می‌کند و از زبان خود برج‌ها روی نمایشگرهای سه بعدی بزرگ سالن به نمایش در‌ می‌آید. این کار عمدتاً از این جهت صورت می‌گیرد که افرادی با سلیقه‌های مختلف، بتوانند به هر صورت در یکی از  برج‌های خود شهر آپارتمانی مطابق سلیقه خود پیدا  کنند و آمار مهاجرت از شهر کاهش یابد. در این برنامه هم یک معرفی این چنینی از  برج‌ها صورت گرفت. نیگان مسن‌ترین  برج و بنیانگذار شهر، فقط جملاتی درباره‌ی آسایش و آرامش ساکنانش صحبت کرد. آرماند وسعت آپارتمان‌هایش و نورگیری آن‌ها و دیگر امکانات رفاهی ویژه‌اش را به رخ کشید. بلافاصله دو تا از برج‌های «پرولتاریایی» درباره‌ی مردمی بودن خود و تسهیلات فراوان اقتصادی برای خرید آپارتمان‌هایشان توسط افراد کم درآمد صحبت کردند و طعنه‌ای نیز به برج‌های اشرافی زدند. فاریس، برج عیالوار شهر هم چیزهایی گفت و مینا،  برج شاد و بی‌خیال، کمی حاضرین را خنداند. بعد نوبت برج‌های جوان شد. تارو امکاناتی برای جوانان ترقی‌خواه و فعال معرفی کرد و بعد نوبت المیرا شد که بیست سال بیشتر ندارد. برجی جذاب است، البته آرایش ملایمی هم کرده بود. او کمی متفاوت صحبت کرد. درباره‌ی این که سیستم‌های انتقال باعث شده است که معاشرت‌ها عمدتاً در مکان‌های عمومی صورت گیرد و در خود برج به علت استفاده‌ی بسیار کم از کریدورها هیچ گونه روابط اجتماعی شکل نمی‌گیرد؛ به طوری‌که اکثریت ساکنان برج اینک حتا همسایگان دیوار به دیوار خود را نمی‌شناسند. المیرا سپس گفت که بعد از این باید برج‌ها به اصالت برجی خود برگردند و کریدورهای وسیع برج‌ها نباید صرفاً به عنوان محلی برای رفت و آمد در نظر گرفته شود؛ بلکه این مکان‌ها باید جزء سیستم ارتباطی ساکنان در نظر گرفته شود و طوری طراحی شود که ساکنان به حضور در آن‌ها رغبت یابند. سپس تصاویری از راهروهای تغییر شکل یافته و تزئین شده‌ی خودش را به نمایش گذاشت. در آخر هم دو تا از برج‌های اطفال صحبت کردند و بعد نماینده‌ی برج‌ها سی ‌و پنج سالگی کیم، «برجی با اراده‌ی پولادین» را تبریک گفت و هدایای برج‌ها به او توسط روبوت‌های اختصاصی هر برج که یونیفرم خاص خود را به تن داشتند، تقدیم شد. این هدایا معمولاً شامل سیستم‌هایی مفید و ابتکاری و یا کالاهای خاص مصرفی خود برج و نه ساکنان آن  می‌باشند. ماکت‌های حجمی خود برج‌های دیگر هم معمولاً  جزء هدایا بودند که در سالن عمومی به نمایش در می‌آمد. آن روز و برای اولین بار این ماکت‌ها که هر کدام چند متری طول داشتند، به شکل هوشمند تهیه شده بودند و با لمس سطح خارجی ماکت که در واقع یک نمایشگر بود، فعال می‌شدند و برنامه‌های جالب تصویری و حجمی توسط ماکت به نمایش در می‌آمد.

گالاپاگوس شهرتش را فقط به خاطر لاک‌پشت‌هایش به دست نیاورده، میگل. در آن‌جا به خاطر فاصله‌ی زیادش با خشکی‌های دیگر، یک تکامل جانوری ویژه شکل گرفته که می‌توان آن را تا حد زیادی یک مسیر تکاملی مستقل جانوری حساب کرد. خب، گالاپاگوس تا چند قرن پیش دارای جمعیت انسانی نبود و نمی‌توان این حکم را برای انسان‌ها تعمیم داد. شاید بتوان واژه‌ی تکامل انسانی جداگانه را تا حدی برای سرخپوستان آمریکایی به کار برد که قرن‌ها قبل از کریستف کلمب از تنگه‌ی برینگ به آن سرزمین رفتند و بعد ارتباطشان با جوامع دیگر انسانی، کم و بیش قطع شد. خب، بعضی چیزها در این تکامل بسیار جالب می‌نماید. مثلاً سرخپوستان آمریکایی هیچ‌وقت چرخ را اختراع نکردند. در واقع در اسباب‌بازی‌های کودکانشان چرخ مورد استفاده قرار می‌گرفت، ولی در مقیاس بزرگتر نه. عدم استفاده از چرخ، آن هم برای تمدن‌هایی در حد آزتک و مایا و اینکا، عجیب می‌نماید. آیا این کار صرفاً به این علت بود که سرخپوستان اسب را نمی‌شناختند و یا این که بعضی وقت‌ها و برای بعضی جوامع بعضی چیزهای مفید نیز به زحمتشان نمی‌ارزد؟

خب، علت هرچه باشد، احتمالاتی را به ذهن می‌آورد. چند قرن در تکامل جانوری حتا یک لحظه هم به ‌حساب نمی‌آید، ولی در مورد جوامع انسانی زمان قابل توجهی است. خب، هر چند اکنون همه‌ی دنیا به هم متصل است، اما شاید قوانین سخت‌گیرانه‌ی مربوط به ساکنان گالاپاگوس فرصت به وجود آمدن مسیر تکاملی جداگانه برای ساکنان آن‌جا در مقابل ساکنین برج‌ها را بدهد. شماها اگر بخواهید از مزایای فراوان اقتصادی بومیان جزایر بهره‌مند شوید، نمی‌توانید جزیره را به جز مرخصی‌هایی چند روزه در هر سال ترک کنید و نمی‌توانید برج یا ساختمان هوشمند در جزیره بسازید. اگر این قوانین در آن‌جا پایدار بماند، ممکن است در آینده انسان‌های سایر مناطق زمین شاهد تکامل نوعی خاصی از انسان در جزایر گالاپاگوس نیز باشند؛ یا به تعبیر بهتر شاهد آخرین باقیمانده‌ی انسان‌های قدیم که توانایی زندگی در مکان‌های غیرهوشمند را هنوز دارا هستند. 

خب میگل، تو از وقتی که پنج سال پیش تحصیلات دانشگاهی‌ام را تمام کردم و با قبولی در مسابقه‌ی ورودی به عنوان یکی از اعضای گروه مدیریت کیم انتخاب شدم، چند باری در آپارتمانم در همان برج مهمانم بودی. ولی درباره‌ی وقایع این مدت  چیزی به تو نگفته‌ام. واقعیت این است که یکی دو سال بعد از آمدن من بود که بعضی رفتارها از برج مشاهده ‌‌شد که نه برای من که تازه ‌کار بودم عادی بود و نه برای کارکشته‌ترین عضو شورا.

اولین مورد، ایجاد یک مسیر خاص بین کیم و آرماندو بود. همه به تصور این که مثل همیشه رفت و آمدهای ساکنین دو برج از نظر آماری ایجاد چنین مسیر مستقیمی را توجیه می‌کرد، توجهی به قضیه نکردند. ولی بیل  مشکوک شده بود، نمی‌دانم چرا؛ شاید به خاطر یک سابقه‌ی قبلی. ولی به هر صورت مشکوک شده بود و تصمیم به بررسی قضیه گرفت. این  بررسی چندان راحت نبود. برج اجازه نمی‌داد گروه مدیریت به آمار رفت و آمدهای ساکنان برج به صورت انفرادی دسترسی داشته باشند. نتایج آماری حاصل هم بیانگر معنی‌دار بودن تمایل ساکنین دو برج به ارتباط با همدیگر بود. بررسی مدت‌ها طول کشید و بیل گروه مدیریت را وادار کرد که آمار تفکیکی را از برج مطالبه کنند و این کار با اکراه  انجام شد. بله، تفاوت معنی‌داری در این تمایل وجود داشت که ایجاد مسیر مستقیم را کاملاً توجیه می‌کرد؛ ولی این تفاوت بعد از ایجاد مسیر به وجود آمده بود و نه قبل از آن. به عبارت دیگر افزایش روابط معلول ایجاد مسیر بود و نه علت آن. یعنی برج راساً تصمیم گرفته بود ارتباطات ساکنینش را با ساکنین آرماندو بیشتر کند. خب، بررسی‌ها نشان داد که علت این تصمیم برج منطقی بوده ‌است. آرماندو بیست سالی بزرگتر از کیم بود و ساکنانش نیز کم ‌و بیش چنین تفاوت سنی را از نظر آماری با ما داشتند. روحیات و مشاغل ساکنان دو برج نیز طیف وسیع و متفاوتی داشت و نمی‌شد موردی شاخص برای توجیه نیاز به ایجاد چنین مسیری را یافت. ولی چندین مورد کوچک که روی هم رفته‌ پتانسیل ارتباطی به اندازه یک مورد اصلی را می‌ساختند، این ارتباط را منطقاً توجیه می‌کرد. مثلاً ده‌ها گروه شغلی در ساکنان کیم وجود داشت که مشابه آن‌ها در آرماند نیز بود، با این تفاوت که در مورد برج ما اغلب افراد در شروع کار بودند و در آرماندو در اواسط یا اواخر کار و ظاهراً برج ما فکر کرده تماس و معاشرت با ساکنان موفق و باتجربه‌ی‌ آرماندو در مسائل شغلی برای افراد جوان برج ما فرصت مغتنمی خواهد بود. تماس و معاشرت واقعی که ارتباطات مجازی شبکه‌ای هیچ‌وقت نتوانسته جای آن را بگیرد.

با این‌حال چیزی که در این قضیه تکان دهنده بود، فقط این مسئله نبود که برج رأسا تصمیمی گرفته است؛ شاید می‌شد با کمی تسامح حتا چنین چیزی را جزء حقوق برج به حساب آورد. رفتار برج در برابر بررسی‌های گروه مدیریت بسیار عجیب‌تر بود. پنهان‌کاری اولیه، و بعد نوعی مقاومت در برابر بررسی‌ها و همچنین  همکاری دو برج در این رفتارها هم برای اولین بار از طرف برج‌ها مشاهده می‌شد. و سرانجام و عجیب‌تر از همه، چیزی بود که بعداً اتفاق افتاد. شوراندن ساکنان برج، بعد از این وقایع و به شکلی غیرمحسوس، علیه چند نفری از اعضای گروه مدیریت که اصرار بیشتری در این بررسی داشتند. چهار نفر از افراد گروه در انتخابات عمومی بعدی رأی نیاوردند. البته جدا از بیل که استعفا داده بود.

خب میگل، نه بیل و نه من و نه سایر اعضای گروه مدیریت هیچ‌کدام مخالف تکامل هوشمند شدن برج‌ها نبودیم. این را هم نمی‌خواستیم که سر و صدا راه بیندازیم. ولی اگر قرار بود چنین چیزهایی رایج شود،  معلوم نبود آخر و عاقبت قضیه به کجا بیانجامد؛ تا آن وقت «اراده برج» در واقع به مفهوم اراده جمعی ساکنان آن بود، حتا وقتی که دخالت‌هایی خیرخواهانه در طرز زندگی بعضی از ساکنین می‌کرد. در واقع از نظر سیستمی، اراده‌ی برج همان اراده‌ی آماری ساکنان برج با اعمال یک فیلتر میان‌گذر روی آن برای حذف نوسانات سریع بعضی از رفتارها و روحیات انسانی بود. البته روحیه‌ی اعلام شده برج هم در قضیه دخیل بود. ولی حالا برج، هر چند باز هم خیرخواهانه، داشت اراده‌ای کم و بیش مستقل برای خود می‌آفرید.  ما نتوانستیم موضع واحدی در برابر این رفتار برج داشته باشیم. قضیه را هم به جلسه عمومی ساکنان محول نکردیم. احتمالاً اغلب ساکنان به این نکته ریز و در عین حال مهم دقت نمی‌کردند و حق را به برج می‌دادند و گروه مدیریت مجبور به استعفا می‌شد. نه این که فکر کنی آن قدر به موقعیت شغلی‌مان دلبسته بودیم که می‌خواستیم آن را به هر قیمت حفظ کنیم، نه. مسئله این بود که ما نمی‌دانستیم کار درست کدام است و حتا اگر بخواهیم، چگونه می‌توانیم این‌گونه رفتارهای برج را متوقف کنیم یا حتا اگر بتوانیم، این موضوع به کدام جنبه از هوشمندی برج و فرآیندهای عاطفی مفید دیگر آن صدمه خواهد زد.

چاره‌ای نبود. باید صبر می‌کردیم. ولی بیل نمی‌خواست صبر کنیم. می‌گفت که اگر این‌جا جلوی قضیه را نگیریم، بعداً هم نمی‌توانیم. سرانجام بیل تهدید کرد که موضوع را به شورای جهانی برج‌ها و رسانه‌ها می‌کشاند، بعد هم بدون این که این کارها را بکند، پس از یک مجادله شدید لفظی با برج، استعفا داد و اسباب‌کشی کرد و به شهر دیگری رفت.

البته این فقط ظاهر قضیه بود. من و  میکی به وجود هسته‌ای منطقی در هشدارهای بیل اعتقاد داشتیم، ولی می‌دانستیم که فعلاً توانایی اثبات آن را نداریم. برای همین ما دو تا در ظاهر موضع موافق با بیل نگرفتیم، ولی ارتباطمان را با او  به صورتی پنهان و خارج از محیط برج یا سیستم‌های ارتباطی تحت کنترل برج حفظ کردیم و در مورد مسائل بعدی مرتباً با او مشورت می‌کردیم.

بعد از آن در چند مورد دیگر هم چنین چیزهایی پیش آمد. البته باز مواردی کوچک بود و شاید نمی‌شد چیز دندان‌گیری از تک‌تکشان درآورد، ولی در کل شاید می‌توانست نظر بعضی‌ها را در شورای جهانی به خود جلب کند. برج داشت عملاً نوعی اعمال نظر انجام می‌داد، آن هم به صورتی خودرای و مستقل. درباره‌ی نوع تغذیه، اشتغال و خیلی چیزهای دیگر ساکنین برج.  البته با زیرکی کامل این کار را نه به شکل واضح، بلکه به صورت آماری و غیرمستقیم انجام می‌داد و ساکنان را به بعضی مسیرها سوق می‌داد. ولی به هر صورت مشخص بود که برج اراده‌ی مستقل و احساس و امیالی مستقل پیدا کرده است.

تا همین سه ماه پیش، کمی بعد از همان جشن تولد برج که مسایل سرعت گرفت.

اقدامات برج بعد از آن مراسم عجیب‌تر و نامفهوم‌تر شد و بعد، آن واقعه روی داد. شهر ما به صورت شعاعی است و در شهرهای شعاعی مسیر  امتداد هر برج به سمت نقطه‌ی مرکزی شهر، متعلق به خود برج است. کانال‌های مختلف انتقالی از جمله مسیر صندلی‌های انتقال از زیر همین قسمت می‌گذرند، ولی سطح آن یا برای کانال‌های ارتباطی اختصاصی سطحی دو برج مورد استفاده قرار می‌گیرد یا به صورت فضای سبز باقی می‌ماند. خب، همان وقت‌ها برج ایجاد یک راهروی ارتباطی اختصاصی را پیشنهاد کرد.  مشابه کاری که قبلاً هم انجام داده بود. ولی برج دیگر که المیرا بود، با این استدلال که دیگر وقت آن شده که برج‌ها کمی بیشتر به ارتباط بین ساکنین خودشان بپردازند، حاضر به برقراری این کانال نشد. آن وقت کیم کار عجیبی کرد. کانال ارتباطی را تا نیمه‌ی مسیر، یعنی سهم خودش کشید و کانال در وسط مسیر نیمه‌کاره ماند. چنین چیزی نمی‌توانست از دیده‌ها پنهان بماند. بدتر از آن این که متوجه شدیم کیم سخاوتمندانه پیشنهاد کرده حتا نیمه‌ی دیگر این کانال را هم با هزینه‌ی خودش بسازد که البته این پیشنهاد هم مورد قبول واقع نشده بود.

دیگر وقتش بود. به بیل خبر دادم و او را به عنوان میهمان چند روزی به آپارتمان خودم دعوت کردم. شاید به نظرت مسخره باشد، میگل. ولی بیل را گریم کردیم و با اسم مستعار به آپارتمانم بردم تا کیم بویی نبرد. تمام سیستم‌های حسگر آپارتمان را هم خاموش کردم. غذایمان را از بیرون خریده و همراه برده ‌بودیم و در آن چند روز حتا یک ساندویچ  هم از کانال‌های خرید برج درخواست نکردیم. بیل هراس داشت که مبادا برج او را بشناسد و بخواهد مسمومش کند.

قبول دارم که مسخره بود، میگل. چنین چیزی غیرممکن است. البته از نظر فنی برج کاملاً چنین توانایی را دارد. کانال‌های بزرگ انتقال مواد غذایی به فروشگاه‌ها و رستوران‌های برج و کانال‌های خرید هر آپارتمان تحت نظارت هوشمند برج قرار دارد. اغلب آشپزها هم روبوتیک هستند؛ ولی حتا تصور چنین تصمیمی از طرف برج بسیار مضحک می‌نمود.

به هر صورت بیل احتیاط را تا مرز وسواس پیش برده بود. ولی ظاهراً نیازی به این احتیاط نبود. برج کاملاً حواس پرت شده بود و تسلط خود را بر رفتارهایش از دست داده بود. نه تنها به چنین موضوعی که به بسیاری از مسائل اساسی بی‌تفاوت شده بود. کم‌کم داشت سر و صدای ساکنان درمی‌آمد. دمای ساختمان مرتباً بالا و پایین می‌رفت، سفارشات کانال خرید آپارتمان‌ها با هم مخلوط می‌شد. صندلی‌های انتقال دیر می‌رسیدند و برنامه‌های تصویری که برج برای ساکنان انتخاب و پخش می‌کرد، عمدتاً و به طور یکنواخت بر مسائلی احساسی متمرکز شده بود. در آن چند روز من و بیل عقل‌هایمان را روی هم ریختیم و تلاش کردیم مسائل را درک کنیم، ولی نتوانستیم. مسائل خیلی سریع و پشت سر هم اتفاق می‌افتاد و توان تجزیه و تحلیل را از ما گرفته بود. برج ما بر خلاف سابق که چنین چیزهایی را مسخره‌بازی می‌دانست، برای اولین بار مبلغ نسبتاً زیادی هزینه کرد و به ظاهر خودش خیلی رسید. آهنگ‌های رومانتیک که بیشتر در مناسبت‌هایی چون ولنتاین رایج بود مرتباً در  فضاهای عمومی برج شنیده می‌شد. به نظر می‌رسید که برج  دیگر حتا تلاشی برای پنهان‌کاری یا توجیه عملکرد خود نمی‌کند.

البته من و بیل هم سرانجام نتوانستیم پنهان‌کاری کنیم. آن روز وقتی بیل سرانجام تشخیصش را در مورد علت رفتارهای اخیر برج گفت، من با وجود تمام احترامی که برایش قائل بودم، به او خندیدم و جمله‌ی مشهور و قدیمی دریادار نلسون را برایش نقل کردم: «اگر بتوانید چنین چیزی را باور کنید، حضرت آقا، دیگر هر چیزی را باور خواهید کرد.» او عصبانی و برافروخته، وسایلش را جمع کرد و حتا صبر نکرد برایش صندلی خبر کنم. از در آپارتمان بیرون زد و  از یکی از ترمینال‌های صندلی راهرو استفاده کرد. من هم به دنبالش رفتم؛ او در خروجی شماره سه شهر پیاده شد تا سوار قطار شود. تلاش کردم آرامش کنم، ولی او مرتباً عصبانی‌تر می‌شد. اعصابش خرد شده بود و من می‌پنداشتم که شاید این مسئله در قضاوت‌هایش بی‌تأثیر نباشد و برای همین حرف‌هایش را زیاد جدی نگرفتم. چند نفری دورمان جمع شده بودند؛ او داشت مرتباً به برج بد و بی‌راه می‌گفت، ولی کسی نمی‌دانست او در‌باره‌ی چه کسی حرف می‌زند. قطار رسید و من نتوانستم جلوی رفتنش را بگیرم. در آخرین لحظه فریاد زد: «دارم به تو می‌گویم ادوارد، این لندهور عاشق شده. عاشق شده ادوارد.» برج را می‌گفت.

بیل رفت و من ماندم. همان موقع حدس زدم که عازم گالاپاگوس شده است.

قبول کردن صحبت بیل برایم آسان نبود. ولی حرف‌هایش از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

حالا به فرض که چنین چیز مضحکی را قبول می‌کردم، میگل. چه کاری می‌توانستم بکنم؟ اعلام موضوع؟ آیا باوراندنش به مردم به این راحتی بود؟ تازه گیرم که باور می‌کردند، چه عکس‌العملی نشان می‌دادند؟ آیا هشدار جدی تلقی می‌شد و شورای عالی جهانی تشکیل می‌شد تا مسئله را بررسی کند، یا این که ساکنان برج  و حتا سایر برج‌های شهر، لبخند بر لب، شال و کلاه می‌کردند و به خواستگاری المیرا می‌رفتند و تلاش می‌کردند تا دلش را به دست آورند و کیم هم مشهورترین برج دنیا می‌شد و الگویی برای دیگر برج‌ها؟

در این یک هفته، فکر کردن به این احتمالات فلجم کرده بود و نمی‌توانستم کاری کنم. آخرش رفتم و چند نفری از اعضای گروه مدیریت را به طور جداگانه در مکان‌های خارج از برج دیدم و حرف‌های بیل را برایشان نقل کردم. ولی آن‌ها هم به من خندیدند تا این که سه روز پیش آن واقعه اتفاق افتاد.

شب قبلش من کابوس دیدم، کابوسی ترسناک. دیدم که بیل در گالاپاگوس است و لاک پشت‌های خیلی بزرگی دارند لهش می‌کنند. بعد حیواناتی شبیه دایناسور آمدند و لاک‌پشت‌ها زیر پای‌ آن‌ها له شدند و بعد برج‌ها آمدند. زمین زیر پایشان می‌لرزید. دایناسورها فرار کردند. بعضی‌شان هم در مسیر حرکت برج‌ها گیر افتادند و شل و پل شدند. بعد دیدم که برج‌ها شروع به دعوا کردند. یکی‌شان هم کیم بود، داشت با یک برج دیگر، رقیب عشقی‌اش، نزاع می‌کرد. دوتایی مثل قوچ‌های جنگی عقب‌عقب رفته و بعد با «کله» به سمت هم هجوم می‌بردند و من هم آن وسط بودم. نعره‌ای زدم و از خواب پریدم. شب قبل همه‌ی سیستم‌های آپارتمان را غیرفعال کرده بودم و مدتی طول کشید به خود بیایم. وقتی حواسم سر جایش آمد، سیستم‌ها را فعال کردم و لیوانی قهوه خواستم. لحظاتی بعد قهوه آمد و در کنارش یادداشتی بود. بله یادداشت، آن‌ هم روی یک کاغذ، کاغذی پر از گل و بته. محتوای یادداشت هم مثل ظاهرش بسیار غیرعادی بود. برج با لحنی رومانتیک از من خواسته بود حالا که قضیه را فهمیده‌ام، پیغامش را به المیرا بدهم. متوجه شدم که هوای برج هم کمی گرم‌تر از مواقع عادی است. مثل این که طفلک تب هم داشت.

فردا صبح، قبل از اینکه از شوک کابوس و بیداری متعاقب آن به خود آیم، متوجه شدم که برج تقریباً دویست متری بر طول خود افزوده. البته نه در جهت بیرونی که به طور معمول در مواقع افزایش طولی برج در شهرهای شعاعی انجام می‌شود.

کیم از آن طرف نرفته بود، میگل. در جهت عکس رفته بود، به سمت نقطه‌ی مرکزی شهر. ساعاتی بعد  هم به ساکنان آپارتمان‌های بیرونی اطلاع داده بود که تا هفته دیگر این قسمت جمع‌آوری خواهد شد و آن‌ها می‌توانند از آپارتمان‌های جدید استفاده کنند. یعنی این که هدف برج یک گسترش طولی نبوده، بلکه می‌خواست یک جابجایی به سمت مرکز شهر  انجام دهد.

تازه برج این را هم اعلام کرد که این‌کار را در هفته‌های بعد هم تکرار خواهد کرد.

باور کردنش مشکل است، میگل. ولی حداقل من در موقعیتی هستم که از درستی استنتاج خودم مطمئنم.

برج حرکت خود را برای رسیدن به معشوق آغاز کرده است.