عزلت، قسمت سوم

هنگامی که ما روی سیاره بودیم، تمام خدمه‌ی سفینه عوض شده بودند. مشاهده‌گران اولیه به دنیاهای دیگر رفته بودند و حالا پشتیبان ما باستان‌شناسی به نام آرِم، از اهالی گِثِن بود، فردی مهربان و هشیار و نه چندان جوان. آرم روی سیاره، فقط به دو قاره‌ی ویرانه رفته بود و فرصت صحبت کردن با ما را مغتنم می‌داشت، ما که طبق گفته‌ی آن زن‌مرد، «با زنده‌ها زندگی کرده بودیم.» وقتی با آرم بودم که آن قدر متفاوت از دیگران بود، احساس راحتی داشتم. آرم مرد نبود، من به حضور همیشگی مردان در اطرافم عادت نمی‌کردم، ولی در عین حال زن هم نبود و بنابراین دقیقا مثل یک بزرگسال نبود و با این حال بچه هم نبود: یک فردِ تنها بود، مثل من. آن زن‌مرد زبانِ من را به خوبی نمی‌دانست اما همیشه تلاش می‌کرد به زبان خودم با من حرف بزند. وقتی این بحران فرا رسید آرم سراغ مادرم آمد و با او گفتگو کرد، او پیشنهاد کرد بگذارند من به سیاره بازگردم، بورنی در برخی از این گفتگوها حضور داشت و او درباره‌شان به من گفت.

او گفت: «آرم می‌گوید اگر به هاین برگردی، احتمال دارد بمیری، روحت می‌میرد. آرم می‌گوید برخی چیزهایی که ما یاد گرفتیم، شبیه به چیزهاییست که آن‌ها روی گثن، در کیش خودشان یاد گرفته‌اند. این مسئله یک جورایی جلوی غر زدن مادر درباره‌ی خرافات بدوی را گرفت...و آرم می‌گوید اگر روی سورو بمانی و تعلیماتت را به اتمام برسانی،  می‌توانی برای جامعه‌ی جهانی مفید باشی. تو یک منبع بسیار گران‌بها خواهی بود.» بورنی زیرلبی خندید و من هم بعد از یک دقیقه همین کار را کردم. او گفت: «آن‌ها تو را مثل یک آستروید کاوش خواهند کرد.» سپس گفت: «می‌دانی، اگر تو بمانی و من بروم، ما مرده خواهیم بود.»

مردمانِ جوانِ سفینه این طوری صحبت می‌کردند، وقتی یکی می‌رفت که از سال‌های نوری عبور کند و دیگری می‌ماند. خداحافظ، ما مرده هستیم. این حقیقت داشت.

گفتم:«می دانم.» بغض کردم و ترسیدم. در خانه هیچ‌گاه فرد بزرگسالی را ندیده بودم که گریه کند، به جز وقتی که بچه‌ی سوت(1) مرده بود. سوت تمام شب ناله کرد. مادر می‌گوید، مثل یک سگ زوز کشید، اما من هرگز یک سگ ندیدم و صدایش را نشنیدم، من صدای زنی را شنیدم  که به شدت گریه می‌کرد. من می‌ترسیدم صدایی مثل آن از خودم دربیاروم. به هاینی گفتم: «اگر بتوانم به خانه برگردم، وقتی روحم را ساختم، کسی چه می داند شاید یک مدتی هم به هاین آمدم.»

بورنی به زبان من گفت: «برای گشت و گذار؟» و زد زیر خنده و من را هم به خنده انداخت.

هیچ‌کس نباید به داشتن برادر عادت کند. این را می‌دانم، اما بورنی از مرگ به سوی من بازگشته بود، پس شاید من هم از مرگ به سوی باز گردم، حداقل می‌توانستم تظاهر کنم که می‌توانم.

مادر به یک نتیجه‌گیری رسید. من و او یک سال دیگر روی سفینه می‌ماندیم و بورنی به هاین بازمی‌گشت. من همچنان به مدرسه می‌رفتم، ا گر در انتهای سال همچنان مصمم بودم که به سیاره برگردم، می‌توانستم بروم.

آن‌گاه او با من یا بی ‌من به هاین بازمی‌گشت و به بورنی ملحق می‌شد. اگر می‌خواستم ببینمشان می‌توانستم بعدها دنبالشان بروم. قراردادی بود که هیچ‌کس را خوشحال نمی‌کرد، اما به هرحال بهترین کاری بود که از دستمان برمی‌آمد و ما راضی بودیم.

بورنی هنگام رفتن چاقویش را به من داد.

و هنگامی که او رفت، من تلاش کردم بیمار نباشم. به سختی کوشش کردم هرچه در مدرسه‌ی سفینه به من آموزش می‌دهند یاد بگیرم و تلاش کردم به آرم یاد بدهم چطور آگاه باشد و از سحر و جادو دوری کند. ما با هم در باغچه‌ی سفینه، آهسته‌قدم رفتیم و اولین  ساعتِ حرکاتِ ناخلسه از مکتب هاندارای کارهایدِ گثن را تمرین کردیم. به این نتیجه رسیدیم که مثل هم هستند.

سفینه فقط به خاطر خانواده‌ی من در مدار متوقف نشده بود، بلکه حالا خدمه‌ی سفینه را بیشتر جانورشناسانی تشکیل می‌دادند که آمده بودند یک جانور دریایی روی الون سورو را مطالعه کنند، یک نوع سفالوپاد که به سمت هوشمندی جهش پیدا کرده بود و ممکن بود همین حالا هم هوشمند شده باشد، اما یک مشکل ارتباطی وجود داشت. بداخلاق، یکی از جانورشناسانی که به ما درس می‌داد و بی‌رحمانه مسخره‌مان هم می‌کرد، گفت: «مشکل به همان بدیِ مشکل ما با انسان‌های محلی است.» او دو بار ما را با قایق فرود به جزیره‌های غیرمسکونیِ نیمکره‌ی شمالی برده بود، جایی که ایستگاه مطالعاتی‌اش بود. برایم خیلی غریب بود که روی جهانم باشم و با این حال هنوز جهانی از خاله‌ها و خواهرها و هم‌روح‌هایشم جدا باشم، اما چیزی نگفتم.

جانور بزرگ، رنگ‌پریده و خجالتی را دیدم  که با امواج متحرک نور در امتداد شاخک‌های پیچانش و زنگِ مرتعش صدایش، به آرامی از اعماق آب‌ها بیرون آمد و همه چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که قبل از این که بشود رنگ‌ها را دید و یا صدا را شنید، تمام شده بود. ماشین جانورشناس، تابشی صورتی و چهچه‌‌ی مکانیکیِ سرعت یافته‌ای تولید کرد، در مقابل بیکرانگی دریا ضعیف و محو بود. سفالوپد با بردباری با زبانِ زیبایِ نقره‌گون و سایه‌دارش پاسخ داد. بداخلاق، با لحنی تمسخر آمیز به ما گفت:« ما» یعنی مشکل ارتباطی. «ما نمی‌دانیم داریم درباره‌ی چی صحبت می‌کنیم.»

گفتم: «من در تعالیم در این‌جا یک چیزی یاد گرفتم. یکی از آوازها این طور می‌گوید..» مکث کردم تا به زبان هاینی ترجمه‌اش کنم. «می‌گوید، فکر کردن یک راه انجام دادن کارهاست و کلمات راه دیگر فکر کردن.»

بداخلاق به گمانم که با مخالفت به من خیره شد، اما شاید هم به این دلیل بود که قبلا هرگز چیزی به جز «بله» به او نگفته بودم. در نهایت گفت: «داری میگی که شاید با کلمات حرف نمی‌زند؟»

«شاید اصلا در حال صحبت کردن نیست، شاید دارد فکر می‌کند.»

بداخلاق مدت زمان بیشتری به من خیره ماند و بعد گفت: «متشکرم.» به نظر می‌رسید که انگار او هم دارد فکر می‌کند. آرزو کردم کاش می‌شد مثل سفالوپد من هم داخل آب فرو بروم. 

بقیه‌ی جوان‌های سفینه، همه مهربان و خوش‌اخلاق بودند. این‌ها کلماتی هستند که در زبانِ من هیچ معادلی ندارند. من بدخلق و نامهربان بودم و آن‌ها من را به حال خود گذاشتند. از این بابت سپاسگذار بودم. اما مکانی برای تنها بودن روی سفینه وجود نداشت. البته ما هرکدام یک اتاق اگرچه کوچک برای خود داشتیم، هیهو یک سفینه‌ی اکتشافیِ ساخت هاین بود، طوری طراحی شده بود که برای ساکنانش  که سالیان طولانی در یک منظومه‌ی شمسی مستقر شدند، خلوت و آسایش، تنوع و زیبایی فراهم کند. اما طراحی شده بود. تمامش ساخت انسان بود، همه چیزش انسانی بود. من در خانه‌ی یک اتاقی‌مان خلوتی عمیق‌تر داشتم، آن‌جا آزاد بودم و این‌جا در تله افتاده بودم. تمام مدت، فشار مردمان در اطرافم را احساس می‌کردم. مردمان اطرافم، مردمان همراهم، مردمان که به من فشار می‌آوردند تا یکی از آن‌ها بشوم، یکی از آن‌ها بشوم، یکی از مردمان. چطور می‌توانستم روحم را بسازم؟ به سختی می‌توانستم نگهش دارم. من وحشت کرده بودم و داشتم وا می‌دادم.

یکی از سنگ‌های  داخلِ کیف‌ِروحم، یک سنگ کوچک زشتِ خاکستری بود که روز به خصوصی در مکان به خصوصی روی تپه‌های بالای رودخانه، در زمان خاکستری برش داشته بودم. تکه‌ای کوچک از دنیای من، تمام دنیایم شده بود. هر شب بیرون می‌آوردمش و زمانی که در رختخواب دراز می‌کشیدم تا خوابم ببرد، در دستم نگاهش می‌داشتم، به خورشید روی تپه‌های بالای رودخانه فکر می‌کردم، به صدای آرام سیستم‌های سفینه گوش می‌کردم که مثل دریایی مکانیکی بود.

دکتر امیدوارانه داروهای مختلفی به من می‌داد. مادر و من هر روز صبح با هم صبحانه می خوردیم. او کار می‌کرد و یادداشت‌هایمان از سال‌های حضور روی الون سورو را در گزارشش به جامعه‌ی جهانی می‌نوشت، اما می‌دانستم کار خوب پیش نمی‌رود. روح او همان‌قدر در خطر بود که روح من.

یک روز صبح، در سکوت صبحانه به من گفت: «تو بی‌خیال نمی‌شوی رن، مگر نه؟»  من قصد نداشتم از سکوت به عنوان یک پیغام استفاده کنم. من فقط در سکوت استراحت می‌کردم.

گفتم:«مادر من می‌خواهم به خانه برگردم و تو هم همین‌طور، چرا نمی‌شود برویم؟» 

به مدت یک لحظه که منظورم را بد متوجه شد، حالت چهره‌اش غریب بود، سپس تبدیل به اندوه، شکست و رهایی شد.

در حالی که دهانش پیچ و تاب می‌خورد از من پرسید: «یعنی ما می‌میریم؟»

«نمی‌دانم. باید روحم را بسازم. پس از آن می‌دانم که می‌توانم بیایم یا نه.»

«می‌دانی که من نمی‌توانم برگردم، همه‌اش به خودت بستگی دارد.»

گفتم: «می‌دانم، برو و بورنی را ببین. به خانه برگرد. این‌جا هر دو داریم می‌میریم.» سپس صداها شروع کردند به خارج شدن از من، هق هق، ناله. مادر داشت گریه می‌کرد. به سوی من آمدو در آغوشم گرفت، من هم مادرم را در آغوش گرفتم، به او آویختم و با او گریه کردم، زیرا که افسونش شکسته بود.

از قایق فرود که داشت نزدیک می‌شد، اقیانوس‌های الون سورو را دیدم و در عظمت شادمانی‌ام فکر کردم، وقتی بزرگ شدم و به تنهایی بیرون رفتم، به ساحل دریا خواهم رفت و  جانورانِ دریا را تماشا خواهم کرد که رنگ‌ها و آواهایشان به تموج درمی‌آورند، تا وقتی که بفهمم به چه فکر می‌کنند. گوش خواهم داد، یاد خواهم گرفت، تا وقتی که روحم به اندازه‌ی دنیای درخشان بزرگ شود. بیابان‌های زخم‌خورده از زیر پایمان می‌گذشتند، ویرانه‌ها به وسعت قاره‌ها بودند، ویرانی‌ِ بی‌پایان. ما فرود آمیدم. کیف روحم را داشتم و چاقوی بورنی دور گردنم آویخته بود، پشت گوش راستم، یک وسیله‌ی ارتباطی کاشته شده بود و یک کیت دارویی داشتم که مادرم آماده کرده بود. او گفت: «مردن به خاطر یک انگشت چرک کرده، عبث است.» مردمان روی قایق فرود خداحافظی کردند، اما من فراموش کردم. به سوی بیابان و خانه رفتم.

تابستان بود، شب کوتاه و گرم بود، بخش بزرگی از شب را راه رفتم. اواسط روز دوم به خاله‌سرا رسیدم. با احتیاط به خانه‌ام رفتم، نکند که وقتی نبودم، کسی در آن مستقر شده باشد، اما درست همان طور بود که ترکش کردیم. رختخواب‌ها کهنه بودند، آن‌ها را به همراه تخت‌خواب بیرون در آفتاب گذاشتم و به طرف باغچه به راه افتادم که ببینم چه چیزهایی برای خودشان رشد کرده بودند. پیگی کوچک و پردانه شده بود، اما هنوز چند تایی ریشه‌ی خوب باقی مانده بود. پسر کوچکی نزدیک شد و به من زل زد، احتمالا پسر میگی بود. پس از مدتی هیورو آمد. نزدیک من در باغچه، زیر آفتاب چمباتمه نشست. وقتی دیدمش لبخند زدم و  او هم لبخند زد، اما قدری طول کشید تا موضوعی برای صحبت پیدا کنیم. 

گفت: «مادرت برنگشت.»

گفتم :«او مرده.»

هیورو گفت: «متاسفم.»

من را تماشا کرد که یک ریشه‌ی دیگر را بیرون آوردم. پرسید: «به حلقه‌ی سرودخوانی می‌آیی؟»

سر تکان دادم.

دوباره لبخند زد. هیورو با آن چهره‌ی قهوه‌ای گلگون و چشمانِ دور از هم، خیلی زیبا شده بود، اما لبخندش درست مثل زمانی بود که دخترهای کوچکی بودیم. آهی عمیق از سر رضایت کشید و روی خاک دراز کشید، دست‌هایش را زیر چانه‌اش گذاشت. «آه...خوبه.»

شادمانه به کندن ادامه دادم.

آن سال و دو سال بعدش، من و هیورو به همراه دو دختر دیگر در حلقه‌ی سرودخوانی بودیم. دیدسو هنوز هر از گاهی به حلقه می‌‌آمد، هان(2) هم به ما ملحق شد، او زنی بود که در خاله‌سرای ما ساکن شده بود تا اولین فرزندش را به دنیا بیاورد. در حلقه‌ی سرودخوانی، دخترانِ بزرگتر داستان‌ها، آوازها و معلوماتی را که از مادرانشان یاد گرفته بودند، نقل می‌کردند و زنان جوان که در خاله‌سراهای دیگر زندگی کرده بودند، چیزهایی را که آن‌جا یاد گرفته بودند تعلیم می‌دادند، به این ترتیب زن‌ها روحِ یکدیگر را کامل می‌کردند، و یاد می‌گرفتند چطور روح فرزندانشان را بسازند.

هان در خانه‌ای که دنمی پیر در آن مرده بود ساکن شد. از زمانی که خانواده‌ی من در خاله‌سرا زندگی کرده بود، کسی به جز بچه‌ی سوت نمرده بود. مادرم از این بابت که هیچ گونه اطلاعاتی درباره‌ی مرگ و مراسم تدفین ندارد، دلخور بود. سوت با بچه‌ی مرده‌اش رفته بود و دیگر هیچ‌گاه بازنگشته بود و کسی هم درباره‌اش صحبت نمی‌کرد. فکر می‌کنم این قضیه بیش از هر چیز دیگری باعث شد مادرم علیه دیگران جبهه بگیرد. او عصبانی و شرمنده بود که نمی‌تواند برود و سعی کند به سوت دلداری بدهد، و هیچ‌کس دیگری هم این کار را نکرد. او گفت: «این انسانی نیست، رفتار خالص حیوانی است. هیچ شاهدی قوی‌تر از این وجود ندارد که این یک فرهنگِ زوال‌یافته است، یک جامعه نیست، بلکه باقی‌مانده‌های یک جامعه است، فلاکتی وحشتناک و بی‌رحم».

نمی‌دانم آیا مرگ دنمی نظرش را عوض می‌کرد یا خیر. دنمی مدت زمان زیادی بود که در حال مرگ بود، به گمانم به خاطر از کار افتادن کلیه‌هایش بود، او به رنگ نارنجیِ تیره‌ی یرقانی درآمده بود. وقتی هنوز می‌توانست راه برود، کسی کمکش نکرد. وقتی یکی دو روز از خانه بیرون نیامد، زن‌ها بچه‌ها را با آب و قدری غذا و چوب برای آتش می‌فرستادند. در طول زمستان اوضاع به همین صورت بود، بعد یک روز صبح راشیِ کوچک به مادرش گفت که خاله دنمی همین طور زل زده. چند زن به خانه‌ی دنمی رفتند، برای اولین و آخرین بار وارد خانه‌اش شدند. آن‌ها همه‌ی دخترهای حلقه‌ی سرودخوانی را خبر کنند که ما یاد بگیریم باید چه کار کنیم.

ما به نوبت کنار جسد یا روی ایوان خانه می‌نشستیم، آوازهای ملایم و کودکانه می‌خواندیم، یک روز و یک شب به روح فرصت دادیم که جسم و خانه را ترک کند، سپس زن‌ها مسن‌تر جسد را در رختخوابش پیچیدند، روی یک جور تخت‌روان بستندش و به سمت سرزمین‌های ویرانه به راه افتادند. آن‌جا، جسد را پس می‌دادند، زیر یک صخره یا داخل یکی از خرابه‌های شهر باستانی.

سدنه گفت: «آن‌جا سرزمین مرده‌هاست، هر چیزی که بمیرد به آن‌جا تعلق دارد.»

هان یک سال بعد در آن خانه ساکن شد. وقتی بچه‌اش داشت به دنیا می‌‌آمد، از دیدسو خواست که کمکش کند، من و هیورو در ایوان ایستادیم و تماشا کردیم تا یاد بگیریم. چیز شگفت‌انگیزی بود که تماشا کردیم و به کل خط فکری من و هیورو را تغییر داد. هیورو گفت: «من هم دوست دارم این کار را بکنم.» من چیزی نگفتم اما فکر کردم، من هم همین طور، اما نه تا مدت‌زمانی طولانی، وقتی که بچه داشته باشی، دیگر هرگز تنها نیستی.

و اگرچه من از دیگران و از روابط می‌نویسم،  اما مرکز هستیِ من،تنها بودنم بوده‌است.

فکر می‌کنم راهی برای نوشتن از تنهایی وجود ندارد. نوشتن، یعنی یک چیزی را برای کسی تعریف کنی، یعنی با دیگران ارتباط برقرار کنی. مشکل ارتباطی، همان‌طور که بداخلاق می‌گفت. عزلت، یعنی عدم ارتباط، یعنی غیاب دیگران، یعنی حضور یک فرد برای خودش بس است.

اگرچه، عزلت یک زن در خاله‌سرا بر پایه‌ی حضور دیگران در یک فاصله‌ی اندک بنا شده. بنابراین مشروط است و یک عزلت انسانی است. مردهای ساکن هم به سختی به زنان وابسته هستند، اگرچه به یکدیگر وابسته نیستند، سکونت، یک جزو لازوم و با این حال دوردستِ خاله‌سرا است. حتا یک زنِ در حال گشت و گذار هم بخشی از جامعه است، یک بخش متحرک است که بخش‌های ساکن را به هم پیوند می‌دهد. تنها عزلتِ زن یا مردی که انتخاب می‌کند در بیرونِ محدوده‌ی مسکونی زندگی کند، مطلق است. آن‌ها به کل بیرون شبکه هستند. دنیاهایی وجود دارند که در آن‌ها چنین افرادی مقدسین نامیده می‌شوند، انسان‌های مقدس. از آن‌جا که گوشه‌نشینی راهی امن برای دوری جستن از جادو است، در دنیای من فرض بر این است که این اشخاص ساحرانی هستند که دیگران و یا خواستِ خودشان، ضمیر هوشیار خودشان، آن‌ها را بیرون رانده.

می‌دانستم جادو در من قوی است. چه کار می‌توانستم بکنم؟ و من بی‌تابِ رفتن شدم. تنها بودن برایم راحت‌تر و ساده‌تر بود. اما در همان حال اشتیاقی رو به فزون داشتم تا چیزی درباره‌ی جادوی بزرگ و بی‌ضرر بدانم، درباره‌ی افسونی که میان زن‌ها و مردها جاری بود.

من جستجو را به باغچه‌بانی ترجیح می‌دادم و مدت زیادی را روی تپه‌ها می‌گذراندم، و این روزها به جای دوری از خانه‌های مردها، دور و برشان می‌گشتم و به آن‌ها نگاه می‌کردم، اگر مردها بیرون بودند، به آن‌ها نگاه می‌کردم. مردها هم به من نگاه می‌کردند. موهای درخشانِ مردِ پایین دستِ رودخانه داشت قدری سفید می‌شد، اما وقتی می‌نشست و آوازهای طولانیِ طولانی‌اش را می‌خواند، می‌دیدم که نشستم و دارم گوش می‌دهم، انگار که پاهایم توان رفتن را از دست داده باشند. او خیلی زیبا بود. همین‌طور مردی که به نام ترت از خاله‌سرا زمانی که خیلی کوچک بودم، به یاد داشتم، او پسر بیهو بود. او از گروه پسران و آوارگی بازگشته بود و خانه‌ای ساخته بود و یک باغچه‌ی زیبا در دره‌ی نهرِ سنگ قرمز ساخته بود. او دماغی بزرگ و چشمانی بزرگ داشت، بازوها و پاهایی بلند و دست‌هایی بلند داشت، به آرامی حرکت می‌کرد، تقریبا مثل آرم در ناخلسه بود. معمولا برای چیدن تمش به دره‌ی نهر سنگ‌قرمز می‌رفتم.

داخل مسیر آمد و حرف زد. او گفت: «تو خواهر بورنی بودی.» صدایی آرام و بم داشت.

گفتم: «او مرده.»

مردِ سنگ‌قرمز سر تکان داد. «این چاقوی اوست.»

در دنیای خودم، هرگز با مردی حرف نزده بودم. احساس بسیار غریبی داشتم. همین‌طور به چیدن تمشک ادامه دادم.

مرد سنگ‌قرمز گفت: «داری تمشک‌های سبز را می‌چینی.»

صدای آرام و خندانش باعث شد، پاهایم دوباره توانشان را از دست بدهند.

او گفت: «فکرک نم کسی تو را لمس نکرده. من به آرامی لمست خواهم کرد. من درباره‌اش فکر می‌کنم، درباره‌ی تو، از وقتی که اوائل تابستان این‌جا آمدی. ببین، آن‌جا یک بوته پر از تمشک‌های رسیده است. این‌ها سبز هستند، بیا آن‌جا.»

به او نزدیک‌تر شدم، به بوته‌ی تمشک‌های رسیده.

وقتی روی سفینه بودم، آرم به من گفت در بسیاری از زبان‌ها یک کلمه برای تمنای جنسی و رابطه‌ی مادر فرزندی و ارتباطِ میانِ هم‌روح‌ها و احساس یکی نسبت به خانه‌اش و پرستش مقدسات وجود دارد، همه‌اش عشق نامیده می‌شود. در زبان من کلمه‌ای به این عظمت وجود ندارد. شاید مادرم حق داشته باشد و عظمت انسانی در دنیای من همراه با مردمانِ پیش از آغازِ زمان از بین رفته باشد و تنها چیزها و افکار حقیر و شکسته باقی مانده باشند. در زبان من، برای عشق کلماتِ متفاوتی وجود دارد. یکی از آن‌ها را با مرد سنگِ‌قرمز یاد گرفتم. آن‌را با هم و برای هم خواندیم.

خانه‌ای از برگ روی یکی از خلیج‌های نهر ساختیم و باغچه‌هامان را رها کردیم، اما مقدار زیادی تمشک‌ رسیده جمع کردیم.

مادر در بسته‌ی داروییِ کوچک، به اندازه‌ی مصرف یک عمر، داروی ضدبارداری برایم گذاشته بود. او اعتقادی به داروهای گیاهیِ سورویی نداشت. من داشتم و آن‌ها موثر بودند.

اما یک سال بعد هنگامی که در زمانِ طلایی تصمیم گرفتم برای گشت و گذار بروم، فکر کردم شاید جاهایی بروم که گیاهان مناسب کمیاب باشند، بنابراین قطعه‌ی ضدبارداری را پشت گوش چپم چسباندم. اما آرزو کردم کاش این کار را نکردهب ودم، شبیه به جادوگری بود. بعد به خودوم گفتم دارم خرافاتی می‌شوم، داروی ضدبارداری بیشتر از داروهای گیاهایی جادونداشت، فقط تاثیرش طولانی‌تر بود. در روحم به مادرم قول داده بودم که هرگز خرافاتی نشوم. پوست روی قطعه‌ی ضدبارداری رشد کرد و من کیف روحم و چاقوی بورنی و بسته‌ی دارویی را برداشتم و در امتداد جهان به راه افتادم.

به هیورو و مردِ سنگِ‌قرمز گفته بودم که دارم می‌روم. هیورو و من تمام یک شب را کنار رودخانه آواز خواندیم و حرف زدیم. مرد سنگِ‌قرمز با آن صدای آرامش گفت: «چرا می‌خواهی بروی؟» من گفتم: «برای این که از جادوی تو دور شوم ساحر» که تا حدی هم راست بود. اگر همین‌طور پیش او می‌رفتم، ممکن بود همیشه پیش او بروم. می‌خواستم به روح و جسمم دنیایی بزرگتر بدهم.

حالا، گفتن از سال‌های گشت و گذارم، از هر چیزی سخت‌تر است. مشکل ارتباطی! یک زن در گشت و گذار، به طور کامل تنهاست، مگر این که از یک مرد ساکن، درخواستِ سکس بکند، یا مدتی برای آواز خواندن و گوش دادن با حلقه‌ی سرودخوانی، در یک خاله‌سرا بماند. اگر هر جایی نزدیک قلمرو گروه‌پسران برود، در خطر است و ا گر به یک انسان شرور بربخورد در خطر است و ا گر به خودش آسیب برساند و یا به کشورهای آلوده برود، در خطر است. هیچ مسئولیتی ندارد، مگر در مقابل خودش و چنان آزادی‌ای همیشه خطرناک است.

در گوش راستم دستگاهِ مخابره‌ی کوچک قرار داشت، هر چهل روز یک بار، همان‌طور که قول داده بودم، پیامی به سفینه می‌فرستادم به این معنا که «همه چیز رو به راه است.» اگر می‌خواستم آن‌جا را ترک کنم، باید پیام دیگری می‌فرستادم. می‌توانستم از قایق فرود درخواست کنم من را از یک موقعیت بد نجات دهد، اما اگرچه چند باری در موقعیت‌های بد بوده‌ام، هرگز به فکر استفاده از آن نیافتادم. پیامِ من، تنهابه جا آوردن قولی بود که به مادرم و مردمانِ او داده بودم، شبکه‌ای که دیگر بخشی از آن نبودم، یک ارتباط بی‌معنا.

همان‌طور که گفتم زندگی در یک خاله‌سرا، یا برای یک مرد ساکن، تکراری است، و به این ترتیب می‌تواند بی‌معنا باشد. هیچ اتفاق تازه‌ای نمیافتد. ذهن همیشه اتفاقات تازه می‌خواهد. بنابراین گشت و گذار و آوارگی برای روح‌های جوان است، سفر، خطر، تغییر. اما البته سفر و خطر و تغییر هم، گنگیِ خودشان را دارند. در نهایت، همیشه همان یکسانی است، یک تپه‌ی دیگر، یک رودخانه‌ی دیگر، یک مرددیگر، یک روز دیگر. شروع می‌کنیم به گشتن در دایره‌های بزرگتر و بزرگتر. جسم هنگامی که یاد گرفت آرام بگیرد، به چیزهایی که در خانه یاد گرفته فکر می‌کند. به آگاه بودن.

آگاه بودن از یک دانه‌ی شن زیر کف پا و پوست روی پا و لمس و رایحه‌ی باد روی گونه و فرو ریختن و حرکاتِ نور در امتداد آسمان و رنگ سبزه‌ها روی تپه‌های بلنددر امتداد رودخانه و خواسته‌های جسم، خواسته‌های روح، تموج و ارتعاش رنگ‌ها و صداها در شفافیِ تاریکیِ ا عماق که جاودانه در حرکت و تغییر و نو شدن است.

پس در نهایت به خانه بازگشتم. حدود چهار سال در سفر بودم.

هیورو وقتی  خانه‌ی مادرش را ترک کرد، به خانه‌ی قدیمیِ من رفته بود. او به گشت و گذار نرفته بود،  اما به دره‌ی نهر سنگِ قرمز می‌رفت و حامله بود. از این که می‌دیدم آن‌جا زندگی می‌کند خوشحال بودم. تنها خانه‌ی خالی، یک خانه‌ی قدیمیِ نیمه‌ویران نزدیک به خانه‌ی هدیمی بود. تصمیم گرفتم خانه‌ای جدید بسازم. گودالی به عمق سینه‌ام کندم، کندن تمام تابستان طول کشید. شاخه‌ها را بریدم، محکم بستم و به هم پیچیدمشان و بعد چارچوب را با گل از بیرون و درون سفت کردم. یادم هست چطور وقتی مدت‌ها قبل همین کار را کرده بودم، مادرم گفته بود: «درسته، خوبه.» سقف را باز رها کردم و خورشید گرمِ اواخر تابستان گل را پخت و تبدیل به سفال کرد. قبل از این که باران‌ها شروع شوند، بام خانه را با نی کاهگل کردم، سه لایه کاهگل چون به قدر کافی تمام زمستان خیس بوده‌ام.

خاله‌سرای من بیشتر شبیه به یک رشته بود تا یک حلقه، رشته‌ای که در امتداد ساحل شمالیِ رودخانه حدود سه کیلومتر امتداد یافته بود، خانه‌ی من رشته را مقدار زیادی طولانی‌تر کرد، قدری از همه‌ی خانه‌های دیگر دورتر بود. فقط می‌توانستم دود دودکش هیورو را ببینم. آن را در یک دامنه‌ی آفتابی که آب باران خوب از آن جاری می‌شد ساختم. هنوز هم خانه‌ی خوبی است.

من ساکن شدم. بخشی از زمانم صرف جمع ‌آوری و مرتب کردنِ باغچه و بافتن و تمام این کارهای گنگ و تکراریِ زندگیِ بدوی می‌شد و بخشی دیگر از زمانم به آواز خواندن و فکر کردن به آوازها و داستان‌هایی که این‌جا در خانه‌ام و در زمان گشت و گذار یادگرفته بودم و البته چیزهایی که روی سفینه یاد گرفته بودم. به زودی فهمیدم چرا زن‌ها از این که بچه‌ها برای گوش دادن به آن‌ها می‌آیند شاد می‌شوند، چون آوازها و داستان‌ها باید شنیده شوند، باید به آن‌ها گوش داده شود. من به بچه‌ها می‌گفتم: «گوش کنید!» بچه‌های خاله‌سرا می‌آمدندو می‌رفتند، مثل ماهی‌های کوچک در رودخانه، یکی یا دو نفری یا پنج‌تایی، بچه‌های کوچک و بچه‌های بزرگ با هم. وقتی می‌آمدند برایشان آواز می‌خواندم یا داستان تعریف می‌کردم. وقتی می‌رفتند سکوت می‌کردم. برخی اوقات به حلقه‌ی سرودخانی ملحق می‌شدم تا چیزی را که در هنگام مسافرت یاد گرفته بودم، به دختران بزرگتر منتقل کنم. و این تمام کاری بودکه می‌کردم که به جز کار کردن و آگاه بودن از کاری که می‌کردم، انجام می‌دادم.

در عزلت است که روح از انجام دادن جادو یا رنج‌بردن از آن نجات پیدا می‌کند، به کمک آگاهی از عبث بودن و دلزدگی فرار می‌کند. هیچ چیزی خسته کننده نیست،  اگر از آن آگاه باشی. ممکن است آزاردهنده باشد، اما خسته‌کننده نیست. اگر خوشایند باشد، تا زمانی که از آن آگاه باشی، خوشی‌اش کهنه نمی‌شود. به گمانم، آگاه بودن سخت‌ترین کاری است که روح می‌تواند انجام دهد.

به هیورو در به دنیا آوردن فرزندش که یک دختر بود کمک کردم و با بچه‌اش بازی کردم. بعد، پس از چند سالی قطعه‌ی ضدباروری را از پشت گوش چپم برداشتم، از آن‌جا که یک سوراخ کوچک باقی گذاشته بود، سوراخ را با یک سوزنِ داغ، به طور کامل سوزاندم و وقتی که خوب شدم، یک قطعه جواهر کوچک به آن آویختم که هنگام گشت و گذار در یک ویرانه پیدا کرده بودم. در سفینه یک مرد دیده بودم که گوشواره‌ای از گوشش آویزان بود. وقتی برای کاوش می‌رفتم آن را می‌آویختم. از دره‌ی سنگ‌قرمز دوری کردم. مردی که آن‌جا بود طوری رفتار می‌کرد انگار که ادعایی برای تصاحب من داشته باشد. هنوز هم دوستش دارم، اما بوی جادوی اطراف او را دوست ندارم، تصور قدرت او برعلیه من به تپه‌ها و به سوی شمال رفتم.

تقریبا همان زمان که من به خانه برگشته بودم، دو مرد در خانه‌ی قدیمیِ سمت شمال ساکن شده بودند. بیشتر اوقات پسرها، دو نفری از گروه پسرها خارج می‌شدند و معمولا وقتی قلمرو را ترک می‌کردند، همین طوری زوج می‌ماندند. شانس نجاتشان را بیشتر می‌کرد. برخی از آن‌ها رابطه‌ی جنسی داشتند، برخی دیگر نه، برخی همین‌طور زوج می‌ماندند، برخی دیگر نه. یکی از دو نفرشان تابستان گذشته با یک مرد رفته بود. آن مردی که مانده بود، خوشقیافه نبود، اما توجه من را جلب کرده بود. نوعی سرسختی داشت که خوشم می‌آمد. دست‌ها و بدنش کوتاه و قوی بودند. من به او ابراز علاقه کرده بودم، ا ما او خجالت می‌کشید. امروزف یک روز در دوران نقره‌ای، وقتی که مه روی رودخانه نشسته، او گوشواره را در گوشم دیدم و چشمانش برق زد.

گفتم: «خوشگله مگه نه؟»

او سری تکان داد.

گفتم: «این را انداختم که تو را وادارم به من نگاه کنی.»

آن‌قدر خجالتی بود که بالاخره گفتم: «اگر تو فقط از سکس با مردها خوشت می‌آید، به من بگو.» واقعا مطمئن نبودم.

او گفت: «اوه نه، نه» ابتدا به لکنت افتاده بود و سپس یکباره از مسیر پایین آمد. اما بعد به عقب نگا کرد، مسیر نگاهش را به آرامی دنبال کردم و هنوز مطمئن نبودم، من را می‌خواهد، یا قصد دارد از شرم خلاص شود.

مقابل خانه‌ای کوچک در بیشه‌ای از ریشه‌های قرمز منتظرم ایستاد، باغچه‌ی زیبایی بود، بیرونش همه برگ بود، وقتی در فاصله‌ی یک دست از آن راه می‌رفتی نمی‌دیدی‌اش. داخل خانه، علف‌های خوشبو پهن کرده بود، عمیق و خشک و نرم بود و بوی تابستان می‌داد. خمیده داخل شدم، چون در خیلی پایین بود و بعد میانِ علف‌هایی که بوی تابستان می‌دادند نشستم. او بیرون ایستاد. گفتم: «بیا داخل.» و او خیلی آرام داخل شد.

گفت: «برای تو درستش کردم.»

گفتم: «پس حالا برایم یک بچه درست کن.»

و همین کار را هم کردیم، شاید آن روز، شاید روز بعدش.

حالا به شما می‌گویم چرا بعد از این همه سال به سفینه خبر دادم، حتا خبر نداشتم که هنوز در فضای میان سیاره‌ها هست یا نه، با این حال از قایق فرود درخواست کردم، من را در سرزمین‌های بایر ملاقات کند.

وقتی دخترم متولد شد، نور دلم بود و کامل شدنِ روحم. وقتی پسرم سال پیش متولد شد، می‌دانستم که در این کامل شدنی نیست. او بزرگ خواهد شدو مرد خواهد شدو بعد می‌رود و می‌جنگد و پیروز می‌شود و مثل یک مرد می‌میرد یا زنده می‌ماند. اسم دخترم یدنکه است، یعنی برگ، درست مثل مادرم، او بزرگ می‌شود و زن می‌شود و می‌رود یا می‌ماند، هر طور که انتخاب کند. من تنها زندگی خواهم کرد. باید چنین باشد و خواست قلبی من است. اما من به دو دنیا تعلق دارم، من فردی از این دنیا هستم و زنی از مردمانِ مادرم. من دانشم را به فرزندانِ مردمانِ او هم مدیون هستم. پس از قایق فرود خواستم تا بیاید و با مردمان آن صحبت کردم. آن‌ها گزارش مادرم را به من دادند که بخوانم و من هم داستان خودم را در ماشین آن‌ها نوشتم و گزارشی تهیه کردم برای آن‌ها که بخواهند روش‌های ساختنِ یک روح را یاد بگیرند. به آن‌ها و به فرزندانِ آن‌ها می‌گویم: گوش کنید!  ازجادو پرهیز کنید! آگاه باشید!


 

 

پانویس:

 

  1. Sut
  2. Han