گل‌هایی به یاد الجرنون

نام کتاب: دسته‌گلی برای الجرنون(۱)

نویسنده: دنیل کیز(۲)

مترجم: مهرداد بازیاری

ناشر: انتشارات معین

شمارگان: 1100 نسخه

چاپ اول: 1389

قیمت: 4700 تومان

368 صفحه

 

- تحصیلات موجب شکاف بین او و اطرافیان و آدم‌هایی شد که دوستشان داشت. 

- اگر امکان افزایش هوش و استعداد وجود داشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ 

این دو گزاره‌ای است که شرایط دوران جوانی دانیل کیز را معطوف خود کرد. او در دوران جوانی با فشار والدین و برخلاف میل خود به تحصیل در رشته‌ی پزشکی مشغول شد. او به دلیل فقر مجبور به کار کردن هم‌زمان، تحصیل و البته ادامه‌ی حرفه‌ی مورد علاقه‌اش یعنی نویسندگی بود. انجام هم‌زمان این سه کار و همچنین اجبار والدینش بر ادامه‌ی تحصیل وی در رشته‌ی پزشکی موجب بروز مشکلات و فشارهای زیادی شد. همین فشارها او را به سوی این دو گزاره سوق داد. گزاره‌هایی که محملی شد تا در نهایت شخصیت چارلی گوردون و داستان «گل‌هایی به یاد الجرنون»(۲) خلق شود و پس از آن‌ در طول سال‌های متمادی مورد توجه اقشار مختلف قرار گیرد.

دانیل کیز، متولد ۹ آگوست ۱۹۲۷، نویسنده‌ی علمی‌تخیلی‌نویس آمریکایی است. شهرت او عمدتاً به خاطر نوشتن داستان گل‌هایی به یاد الجرنون است که در دو نسخه‌ی داستان کوتاه و رمان مورد تمجید بسیار قرار گرفت. داستان او مدت‌هاست که در اکثر مدارس راهنمایی و دبیرستان آمریکا مورد بحث و بررسی میان معلم و شاگردان قرار می‌گیرد.

داستان حول محور یک تکنیک پزشکی در افزایش هوش افراد آغاز می‌شود. الجرنون(۳) نام یک موش آزمایشگاهی است که این عمل جراحی با موفقیت بر روی او انجام گرفته و ضریب هوشی IQ او را سه برابر کرده است. چارلی گوردون(۴) ۳۲ ساله هم، اولین انسانی است که این جراحی پس از الجرنون بر روی او انجام می‌شود. داستان از مسیر گزارش‌های پیشرفتی نقل می‌شود که چارلی از مدتی قبل از عمل جراحی تا به انتهای داستان می‌نویسد. البته از جایی به بعد قطعاتی هم به شرح یادآوری‌های چارلی از دوران کودکی‌اش اختصاص می‌یابد.

چارلز گوردون- که ما او را با نام چارلی می‌شناسیم- مرد ۳۲ ساله‌ی عقب مانده‌ای با ضریب هوشی ۶۸ است که در یک قنادی کار می‌کند. او که علاقه‌ی وافری به تحصیل علم و سواد دارد، در کلاس‌های سوادآموزی دانشگاه بیک‌من(۵) برای افراد عقب‌مانده‌ی ذهنی شرکت می‌کند. از قضا دو پژوهشگر، یکی پرفسور نمور(۶) و دیگری دکتر استراوس(۷) از دانشگاه بیک‌من درگیر یک پروژه‌ی تحقیقاتی در جهت افزایش ضریب هوشی افراد هستند و دنبال فردی می‌گردند تا بتوانند تکنیک ابداعی خود را- که با یک عمل جراحی بر روی مغز فرد اعمال می‌شود- بر روی او آزمایش کنند. تمایل بسیار زیاد چارلی برای چیزی که خودش به آن «باهوش شدن» می‌گوید و به کرّات در جملاتی چون «من دوس دارم باهوش بشم» آن را بروز می‌دهد، سبب می‌شود نمور و استراوس علی‌رغم وجود نگرانی‌هایی از سوی خودشان، چارلی را برای این عمل انتخاب کنند. چارلی خود صلاحیت پذیرش مسئولیت این آزمایش را ندارد. او از ۱۵ سالگی زیر چتر حمایت عمویش در قنادی او مشغول به کار است تا بدین صورت به خانه‌ی وارن(۸) فرستاده نشود. به همین خاطر خواهر چارلی، نورما(۹) رضایت‌نامه‌ی عمل را امضاء می‌کند.

عمل با موفقیت انجام می‌شود و هوش چارلی رو به افزایش می‌گذارد تا جایی که در نهایت ضریب هوشی‌اش به ۱۸۵ می‌رسد. اما این تنها بخش فیزولوژیک ماجراست. روح فردی که از نظر فیزیولوژیک ۳۲ ساله است اما در حقیقت از نظر عقلی به اندازه‌ی نوجوانی سیزده چهارده ساله هم رشد نکرده، چگونه می‌تواند همگام با ضریب هوشی‌اش، که به سرعت افزایش می‌یابد، رشد کند و این اختلاف سنی را در نوردد؟ همچنین ارتباط او با اطرافیانش چگونه خواهد شد؟ چارلی تا امروز آدمی است که به راحتی دست می‌افتد و بقیه او را مایه‌ی عیش و خنده‌ی خود می‌کنند، بی آن که خودش متوجه این مسئله باشد. او حتا از این وضع راضی هم هست و تصور می‌کند خندیدن بقیه به او نشانه‌ی دوست داشتنشان است و چارلی هم آن‌ها را دوست دارد. اما ظرف مدت کمی چشمان او به روشنایی غیرقابل تحملی باز می‌شود. حالا چارلی نسبت به بقیه چه احساسی دارد؟ اطرافیانش ترس خود را از آدمی که در مدت کوتاهی از یک عقب‌مانده‌ی ذهنی به نابغه‌ای عقل کل تبدیل شده چگونه مدیریت می‌کنند و تعاملشان با او به چه صورت خواهد بود؟ چارلی چگونه می‌تواند مسائلی را که در طول ۳۲ سال به مرور نیاموخته، حالا در ظرف چند ماه تجربه کرده و هضم کند؟

 

این اثر معروف‌ترین و موفق‌ترین اثر دانیل کیز است که البته خلق آن هم با فراز و فرود همراه بود. اولین نسخه‌ی داستان که یک داستان کوتاه است، پس از دوره‌ای ۱۴ ساله از ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۷ به رشته تحریر در می‌آید. در ۱۹۵۸ مجله‌ی معروف گالاکسی(۱۰) از کیز درخواست می‌کند تا داستانی برایشان بنویسد. در این‌جاست که بخش‌هایی از داستان شکل می‌گیرد. کیز داستان کوتاهی می‌نویسد و برای مجله‌ی گالاکسی ارسال می‌کند. در جواب، دبیر مجله به او پیشنهاد می‌کند تا انتهای داستان را به گونه‌ی دیگری بازنویسی‌ کند. کیز این درخواست را رد می‌کند و در عوض داستانش را به مجله‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی(۱۱) می‌فروشد آن‌ها هم داستان را در شماره‌ی آوریل ۱۹۵۹ به عنوان داستان اصلی به چاپ می‌رسانند. گفتنی است این نسخه از داستان در آکادمی فانتزی و قبل از آن در بعد هفتم، به ترجمه خانم مریم جوزی منتشر شده است(۱۲).

پس از مدتی داستان مجدداً در «پنجمین سالنامه‌ی بهترین‌های ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی، نسخه‌ی نهم» منتشر شده در سال 1960 به چاپ می‌رسد. این داستان در «بهترین داستان‌های کوتاه» سال 1961، «بهترین داستان‌ها و مقالات» سال 1961 و «تالار مشاهیر ادبیات علمی‌تخیلی، از 1929 تا 1964» در سال 1970 منتشر می‌شود.

کیز همچنین از ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ بر روی گسترش داستان و تبدیل آن به یک رمان مشغول می‌شود. او نخست می‌خواست داستانش را به انتشارات دابل‌دی(۱۳) بفروشد، اما آن‌ها هم مثل گالاکسی خواستار تغییر انتهای داستان شدند. کیز هم مجدداً به این درخواست جواب منفی داد. پنج ناشر دیگر هم به انتشار رمان رضایت ندادند تا در نهایت انتشارات هارکورت(۱۴) آن را در ۱۹۶۶ منتشر کرد.

گل‌هایی به یاد الجرنون در بردن جوایز مختلف هم بسیار خوش درخشید. نسخه‌ی کوتاه داستان در سال ۱۹۶۰ برنده‌ی جایزه‌ی هوگو برای بهترین داستان کوتاه شد. نسخه‌ی بلند داستان هم در سال ۱۹۶۶ مشترکاً به همراه داستان «بابل ۱۷»(۱۵) برنده‌ی جایزه‌ی نبیولا برای بهترین رمان شد. همچنین نسخه‌ی بلند داستان در ۱۹۶۷ نامزد دریافت جایزه‌ی هوگو برای بهترین رمان شد که رقابت را به «ماه بانویی خشن است» نوشته‌ی رابرت‌ هاین‌لاین باخت.

قرائن واقعی برای شخصیت‌ها و حوادث داستان در زندگی کیز وجود دارد و خودش هم در کتابی که سال‌ها بعد در مورد نگارش این داستان به رشته‌ی تحریر در آورد(۱۶)، به آن‌ها اشاره می‌کند. از سویی فشار روانی بسیار زیاد مادر چارلی بر روی او در دوران کودکی مبنی بر مجبور کردنش به یادگیری و پیشرفت تحصیلی، به گونه‌ای الهام گرفته از فشار والدین کیز بر او در دوران جوانی مبنی بر تحصیل در رشته‌ی پزشکی است. همچنین الجرنون الهام گرفته از خاطره‌ی کیز در دوران تحصیل پزشکی است که در آن به تشریح و کالبدشکافی موشی آزمایشگاهی مبادرت کرد. اسم الجرنون را هم از نام شاعری به اسم Algernon Swinburne برداشته، چون به نظرش نامی بسیار نامعمول می‌رسید.

این کتاب در طول زمان بارها الهام‌بخش فیلم‌های سینمایی، تئاتر و حتا آلبوم‌های موسیقی بوده است و شاید از معدود کارهای داستانی است که تا این اندازه از منظر تئاتر، نمایش‌های رادیویی و سینما، آن هم در کشورهای مختلفی چون ژاپن و فرانسه توفیق داشته است. کلیف رابرتسون(۱۷)، برای بازی در فیلم چارلی(۱۸) که بر اساس رمان گل‌هایی برای الجرنون ساخته شد و خود کیز هم از نویسندگان فیلم بود، موفق به دریافت جایزه‌ی اسکار برای بهترین نقش اول مرد شد.

این داستان به زبان‌های مختلف ترجمه شده و در بسیاری از کشورها از جمله‌ داستان‌های پرفروش ثبت شده و هم اکنون هم همچنان منتقدین به آن نظر دارند. کتاب از زمان انتشار تا به الان همیشه تجدید چاپ شده است.

این داستان در ایران هم با اقبال نسبتاً خوبی از سوی مترجمین و ناشران روبرو بوده، به طوری که هر دو نسخه‌ی کوتاه و بلند آن با نام‌های مختلف به دست ناشران مختلف چاپ شده است. همچنین ترجمه‌ای از این رمان، با نام «گل‌هایی برای الجرنون» با ترجمه‌ی زهره‌ جواهری و چاپ انتشارات امیرکبیر، موفق به کسب جایزه‌ی کتاب فصل در مهر ۱۳۸۷ شد.

ترجمه‌ی حاضر هم، ترجمه‌ی خوب و روانی است. با توجه به شیوه‌ی نگارش نویسنده، که سیر زمانی چارلی گوردون با ضریب هوشی ۶۸ تا ۱۸۵ را به خوبی در نحوه‌ی نگارش چارلی از گزارش‌های پیشرفتش منعکس می‌کند، انتظار می‌رفت تا مترجم هم این شیوه‌ را به خواننده‌ی فارسی‌زبان منتقل کند که در این زمینه موفق بوده است. پیشگفتار مترجم در آغاز کتاب هم خود معرفی خوبی از داستان و نویسنده‌اش به حساب می‌آید.

نویسنده از نظر همراه کردن خواننده با خود، حقیقتاً شاهکاری خلق کرده است. البته منظورم از همراه شدن خواننده، همزادپنداری او با قهرمان داستان نیست، چرا که درک عمیق چارلی گوردون در زمانی که کم‌هوش است به نظرم برای افرادی با ضریب‌ هوشی نرمال چندان ممکن نیست. در عین حال به نظر نمی‌رسد نویسنده هم به دنبال این باشد. کیز در اوایل کتاب با مهارت از زبان «انسانی» کم‌هوش می‌نگارد. بسیار زلال، بی‌غل و غش. با غلط‌های املایی فراوان، از آن‌جا که چارلی سواد درستی ندارد و همه‌چیز را همان‌گونه که می‌شنود می‌نویسد. چارلی آن‌چه در مورد آدم‌های اطراف خود می‌گذرد را به نحوی پاک و معصومانه تحلیل می‌کند، حال آن که خواننده از واقعیت آن‌چه بر او اتفاق می‌افتد و انگیزه‌ی فاعلین تعامل آگاه‌تر است؛ به همین دلیل هم تحت تأثیر قرار می‌گیرد. منتقدی در این باره گفته: «می‌خواستم به تمام آدم‌هایی که در زندگیم مسخره کرده‌ام بگویم عذر می‌خواهم!»

در ادامه هم رشد عقلی چارلی به خوبی در سیر داستان آشکار است. اصلاح تدریجی املای لغات، به کار بردن صحیح علائم نگارش و رعایت نکات دستوری از نشانه‌های این رشد است که نویسنده به دقت نگاشته و مترجم هم به خوبی ترجمه کرده است. پستی بلندی‌های این رشد هم جالب است. مثلاً وقتی چارلی به تازگی از معلم سوادآموزی‌اش، خانم کنیان(۱۹) می‌آموزد که ویرگول به چه کار می‌آید، در ابتدا در استفاده از آن به صورت مضحکی افراط می‌کند و حدود یکی دو صفحه از متن کتاب پر از ویرگول است که پشت هم به کار گرفته شده.

همچنین نویسنده در انتقال مضمون هم بسیار موفق عمل می‌کند. گزاره‌ی نخستی که در ابتدای این نوشته‌ آورده‌ام را به خاطر بیاورید:

- تحصیلات موجب شکاف بین او و اطرافیان و آدم‌هایی شد که دوستشان داشت. 

این همان چیزی است که برای چارلی گوردون اتفاق افتاد. ضریب هوشی فوق‌العاده‌ی او که سبب باز شدن دریچه‌های علم بر عقلش شد، چنین پیامدی هم در پی داشت. شاید به نحوی چارلی همیشه از آدم‌های اطرافش که من و شمای خواننده هم احتمالاً در این زمره‌ایم، دور است. چه آن زمان که کم‌هوش بود و چه زمانی که به نابغه‌ای بدل می‌شود. در این مسیر شاید تنها مدت کوتاهی از نظر میزان هوش با ما در یک سطح بوده باشد و در آن دوره هم نمی‌تواند ارتباط عاطفی مناسبی با اطرافش برقرار کند، چرا که رشد روانی و عاطفی او چیزی نیست که بتواند با عمل جراحی به آن سرعت بخشید. شاید روح چارلی ظرفیت این رشد عقلی را نداشت، یا به عبارت بهتر رشد عقلی او با رشد روحی‌اش همگام نبود و شاید فقط هنگامی به این تعادل نزدیک شد که ...

در کل کتاب داستانی لطیف دارد که با مهارت نویسنده به راحتی ذهن و قلب خوانندگانش را در اختیار می‌گیرد. انتهای داستان جداً تأثیرگذار است و حتا با گذشت چند ماه از خواندن آن، مطالعه‌ی چند صفحه‌ی آخر کتاب به سادگی موجب رقّت قلب خواننده (که در این‌جا من بودم) می‌شود.

البته کتاب خالی از اشکال هم نیست. حتا اگر از توجه به نظر من، بیش از حد لزوم نویسنده بر قلیان‌های نفسانی چارلی بگذریم، در شخصیت چارلی گوردون، حفره‌ای دیده‌ام که شاید نویسنده هم به راحتی از آن گذشته باشد (حتا اگر فرض کنیم به آن واقف است) و تنها در یکی دو جا خیلی گذرا به آن اشاره می‌کند. البته پرداختن به این مورد از حد یک معرفی خارج است و ان‌شاءالله در مجالی دیگر به آن بپردازیم، اما اجمالاً می‌توان گفت که چارلی تا حدی به یک آندروئید نزدیک است. شاید همدلی و همدردی او با افرادی مثل خودش هم تنها بر اثر جبر حاکم بر زندگی‌اش باشد. حال خود بخوانید و ببینید تا چه حد با این نظر موافقید.

در انتها توصیه می‌کنم در حین خواندن داستان خود را رها کنید و بگذارید سیر روان داستان شما را با خود ببرد تا به خوبی از آن لذت ببرید. داستان نقاط قابل توجه زیادی دارد که به دلیل محدودیت ذاتی یک معرفی کتاب، از ذکر آن‌ها صرف نظر کردم. همچنین به پایان داستان هم اشاره‌ای نکردم تا لذت خواندن داستان را کمتر نکرده باشم.

 

 

 

قطعه‌ای از متن داستان:

-پروفسور عزیز، مشکل این است که تو کسی را می‌خواهی که از لحاظ هوش ترقی کند، ولی همچنان در قفست زندانی بماند تا هر زمان که برای کسب افتخار لازم بدانی، او را به نمایش بگذاری. ولی مشکل این‌جاست که من یک انسان هستم.

عصبانی بود. می‌دیدم که با خودش در ستیز است. نمی‌دانست به دعوا خاتمه دهد یا سعی کند یک بار دیگر سرکوبم نماید.

-مثل همیشه غیرمنصفانه حرف می‌زنی. می‌دانی که ما همیشه رفتار خوبی با تو داشته‌ایم و هر کاری توانسته‌ایم برایت انجام داده‌ایم.

-هر کاری به غیر از رفتار کردن مثل یک انسان. بارها و بارها اشاره کردی که قبل از این آزمایش هیچ چیز نبودم. دلیلش را می‌دانم. اگر در آن زمان هیچ‌چیز نبوده باشم، آن مسئولیت خلق من به عهده‌ی تو خواهد بود و این موضوع تو را به عنوان مخلوق من جلوه خواهد داد. از این که ساعت به ساعت قدرشناسی‌ام را نسبت به تو نشان نمی‌دهم، از من متنفری. بسیار خوب. باوری کنی یا نکنی، من سپاسگزارم. ولی می‌خواهم بپرسم برای من چه کار کرده‌ای. هر کار فوق‌العاده‌ای که انجام داده باشی، به تو حق نمی‌دهم با من مثل یک حیوان آزمایشگاهی رفتار کنی. در حال حاضر، یک آدم هستم. چارلی قبل از این که پایش را درون آزمایشگاه بگذارد، یک آدم بود. به نظر می‌رسد انتظارش را نداشتی! بله، ناگهان به این نتیجه رسیدم که من همیشه یک انسان بوده‌ام. حتا قبل از آن عمل جراحی و این برخلاف اعتقادات و باورهای توست که یک نفر با ضریب هوشی پایین‌تر از صد حق توجه و تأمل داشته باشد. پروفسور نمور، فکر می‌کنم وقتی به من نگاه می‌کنی، وجدانت آزارت می‌دهد.

پانوشت‌ها:

1- - Flowers for Algernon

2- - Daniel Keyes

3-- Algernon

4- - Charlie Gordon

5- - Beekman

6- - Professor Nemur

7- - Dr Strauss

8- Warren: خانه‌ی وارن، کانونی خارج از شهر و محل نگهداری عقب‌مانده‌های ذهنی 

9- - Norma

10- Galaxy

11- Magazine of Fantasy and Science Fiction

12- برای مطالعه‌ی این داستان به پیوند مراجعه کنید.  

13- DoubleDay

14- Harcourt

15- Babel-17 by Samuel R. Delany

16- در سال ۱۹۹۹، کیز کتابی با نام Algernon, Charlie and I: A Writer's Journey منتشر کرد که شرح وقایع منجر به نوشتن داستان را در آن آورده است. 

17- Cliff Robertson

18- Charly

19- Miss Kinnian