کوچه‌باغ

برای گفتگو پیرامون این مطلب کلیک کنید. خروسی روی دیوار کاه‌گلی نشسته بود و قوقولی‌قوقو می‌کرد. خورشید آرام آرام از پشت کوه‌های دوردست شرق بر کوچه‌باغ‌های سبز قلهک می‌تابید. «سلام کبلایی، حال، احوال؟» کبلایی حسین دستی به کلاه نمدی‌ش کشید. لحظه‌ای ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. «سلام مش حیدر، اوغور بخیر.» مش حیدر سوار بر الاغ خاکستری رنگی به سمت کبلایی حسین رفت و با او دست داد. کبلایی حسین پاشنه‌های گیوه‌اش را ور کشید و همراه مش حیدر به سمت پایین کوچه‌باغ به راه افتاد. صدای گنجشک‌ها در کوچه‌باغ می‌پیچید. «خبر رو شنیدی کبلایی؟» کبلایی نگاهش را به شاخه‌های درختان آلبالو دوخته بود که از روی دیوارهای کاه‌گلی کنار کوچه‌باغ بیرون آمده بودند. «امروز صبح بعد اذون، جنازه اصغر رو پیدا کردن، پسر رضاقلی خان.» کبلایی ایستاد. سرش را به طرف مش حیدر برگرداند و دستی به صورتش کشید. «اصغر؟! مگه نرفته بود تهرون؟!» «نه کبلایی. رضاقلی خان گفته بود که قرار بود دیشب برگرده اما نیومده. صبح که پا شدن، فضلعلی خبر آورده که جنازه‌ش رو پشت باغ انگلیس‌ها پیدا کردن.» کبلایی به آسمان نگاه کرد. تسبیح سبز رنگش را از جیبش درآورد و همان‌طور که در دستش می‌چرخاند، ذکری را زیر لب تکرار می‌کرد. «بدنش هم سالمه سالمه. رد قمه و قداره هم نداره. فقط...» مش حیدر افسار الاغ را کشید. «الله اکبر. فقط چی؟» «فقط جای دو تا نقطه رو گردنش مونده. یحتمل مار زده‌تش.» «مار؟! یه چی می‌گی مشدی. اون هیکل اژدها رو هم حریف بود، چه برسه به مار.» «والا چی بگم. ما که اینجوری دیدیم. بقیه هم این جوری می‌گن.» * * * مش حیدر در آستانه‌ی مرده‌شورخانه ایستاده بود. آفتاب از میان روزنه‌ی سقف به روی صورت اصغر می‌تابید. کبلایی حسین سرش را خم کرده بود و به گردن اصغر نگاه می‌کرد. جای سوراخ‌های روی گردن اصغر می‌درخشید. «جلّ‌الخالق. این‌جوریش رو دیگه ندیده بودم. این جای نیش مار نیست. خیلی درشته.» «کبلایی این چه حرفیه! اگه جای نیش مار نیست، پس چیه؟!» «نمی‌دونم والا. اما جای نیش مار نیست. یه دایره هم رو گردنش هست، ببین. ظاهراً فکّش بزرگ‌تر از مار بوده.» کبلایی حسین به چهره‌ی خودش در کاسه‌ی غسل میت خیره شد. در این هنگام صدای بلندی در گورستان پیچید. «راه رو باز کنید.» مش حیدر سرش را به عقب برگرداند. دو سرباز به همراه مردی به سمت مرده‌شورخانه می‌آمدند. قدم‌هایشان روی خاک گورستان گرد و غبار به هوا بلند می‌کرد. «انگلیس‌ها اومدن.» کبلایی حسین سرش را بالا آورد و به مش حیدر نگاه کرد. «برو اون ور.» مش حیدر لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت و سربازی با لباس خاکی رنگ وارد شد و پشت سرش مردی با کت و شلوار و کلاه سیاه. مش حیدر آهسته به درون مرده‌شورخانه آمد. «سلام مستر.» مرد سیاه‌پوش کلاهش را از سرش برداشت و به سمت سرباز گرفت و سپس بدون توجه به مش حیدر به سمت تخت مرده‌شورخانه رفت. «وای خدای من. نگاه کنید.» مرد سیاه‌پوش سرش را بالا آورد و به کبلایی حسین نگاه کرد. «باز چه کردید؟ کی این رو کشته؟» کبلایی حسین تسبیحش را در دستش چرخاند و به آفتاب‌گیر خیره شد. «اولن سلام. دویمن نمی‌دونم. سیمن اصغر رو پشت دیوار باغ شما پیدا کردن. اگه قرار باشه...» «اولن، دومن نگو کربلایی. هر وقت ما نیستیم، یه ماجرایی برای ما درست می‌کنید.» مرد سیاه‌پوش دور تخت چرخید و جنازه‌ی اصغر را برانداز کرد. «خب خب. مثل این که نه ردی از شمشیر و چاقو هست، نه ردی از گلوله.» کبلایی ذکری زیر لب تکرار می‌کرد. «اما این جای گازگرفتگی چیه روی گردن؟» کبلایی صدایش را صاف کرد. «والا قبل شما ما از این ماجراها نداشتیم. از وقتی که شما اومدید این جوری شده.» «پرت و پلا نگو کبلایی. می‌گم اینا چیه رو گردنش؟» مرد سیاه‌پوش نگاهی به مش حیدر انداخت. مش حیدر لحظه‌ای به دور و برش نگاه کرد. «ما نمی‌دونیم مستر. یحتمل باید مارگزیدگی باشه.» «آها، مارگزیدگی! به گمانم دلیل خوبیه.» صدای شیون و زاری از بیرون مرده‌شورخانه شنیده شد. مش حیدر به سمت بیرون مرده‌شورخانه به راه افتاد. «خدا به هیشکی داغ جوون نده. ننه اصغر و رضاقلی خان اومدن.» * * * کبلایی حسین از کنار قبرستان گذشت و به صحن امام‌زاده رسید. سرش را بالا گرفت و به طرف ضریح سلام داد. نگاهش را به اطراف چرخاند. پیرمردی در گوشه‌ای از امامزاده نشسته بود و کتابی را ورق می‌زد. «سلام پیرمراد.» «علیک سلام کبلایی. احوالت؟» «شکر. فعلن نفسی میاد و می‌ره.» پیرمراد برگ دیگری از کتاب را ورق زد. «راستی پیرمراد خبر مرگ اصغر رو شنیدی؟» «خدا بیامرزدش. جوون خوبی بود.» «اما پیرمراد مرگش خیلی عجیب بود. هیچ‌جوره عادی نمرده بود. انگار یه کسی یا یه چیزی بهش حمله کرده باشه. یه رد گازگرفتگی رو گردنش بود.» پیرمراد به چشمان کبلایی حسین خیره شد. * * * در تالار صدایی داد و مرد سیاه‌پوش وارد تالار شد. صدای قدم‌هایش در تالار پیچید. دو سرباز در دو طرف در به احترام مرد سیاه‌پوش پا به هم کوبیدند. «خب، خب، خب...» مش حیدر، کربلایی حسین و رضاقلی‌خان سرشان را به سمت صدا چرخاندند و از روی صندلی‌ها بلند شدند. «رضاقلی‌خان تسلیت می‌گم.» مش حیدر نگاهش را به تابلوی پرتره‌ی مرد میانسالی بر روی یکی از تالارهای دیوار دوخته بود. رضاقلی‌خان چشمانش را به فرش کف تالار دوخت. «ممنونم مستر.» «به قول شما ایرانی‌ها، مرگ حقه. شتری که در خونه‌ی همه می‌خوابه. یک روز لرد چارلتون مرد و یک روز هم اصغر.» مرد سیاه‌پوش نگاهش را به طرف مش حیدر و کبلایی حسین برگرداند. نور چلچراغ روی صورت آن‌ها می‌تابید. «و شما؟» مش حیدر کلاهش را از سر برداشت. «آقا به خدا ما کاری نکردیم. ما بی‌گناهیم.» «بله، بله. خب این که معلومه شما کاری نکردید. اما باید توضیح بدید درباره‌ی این واقعه.» «خب... خب...» کبلایی حسین صدایش را صاف کرد. «خب ما صبح از خانه اومدیم بیرون و خبر آوردن که اصغر خدابیامرزه پشت دیوار باغ شما مرده.» «خب و بعدش...» «بعدش هیچی. رفتیم مرده‌شورخونه تا ببینیم چی شده. آخه امکان نداشت اصغر این جوری بمیره. پهلوون قلهک بود. قرار بود بره مسابقات قهرمانی تو تهران.» صدای گریه‌ی رضاقلی‌خان توجه آن‌ها را به او جلب کرد. مرد سیاه‌پوش پیپش را گوشه‌ی لبش گذاشت. * * * کبلایی حسین و مش‌حیدر از عمارت باغ بیرون آمدند. درختان سرو و چنار در سراسر باغ دیده می‌شدند و چمن‌های سبز زمین را پر کرده بودند. سربازان با لباس خاکی رنگ در محوطه‌ی باغ قدم می‌زدند. مش حیدر پاشنه‌ی گیوه‌اش را ورکشید. «کبلایی، یعنی بالاخره چی شد؟» «هیچی. مثل همیشه. یه ماله کشیدن روش و تموم. چی می‌خواستی بشه. معلوم نیست خودشون چه غلطی کردن و می‌خوان تقصیرش رو بندازن گردن ما.» در کنار مسیر درون باغ، سنگ قبری سفید رنگ دیده می‌شد. «لرد ویلیام چارلتون – نخستین نخست‌وزیر قلهک – مرگ...» * * * صدای کوبه‌ی در، کبلایی حسین را از خواب پراند. «اومدم.... اومدم. صبر کن.... بابا. پاشنه در رو از جا درآوردی.» کبلایی حسین از درون پشه‌بند بیرون آمد. درختان آلبالو و گیلاس باغ را پر کرده بودند و صدای پرندگان از جای جای باغ شنیده می‌شد. کبلایی حسین با چهره‌ای خواب‌آلود در چوبی را را باز کرد. «سلام مش حیدر، چی شده کله‌ی سحر...» مش حیدر نفس‌نفس می‌زد. «دوباره... دوباره...» «دوباره چی؟ دوباره یکی از مرغ و خروس‌هات رو بردن؟ دوباره سر آب دعوا شده؟» «نه... دوباره... دوباره اون اتفاق افتاد. یه نفر دیگه. حاج رحمت... پشت باغ انگلیس‌ها...» کبلایی حسین دستش را روی لنگه‌ی در چوبی گذاشت. * * * آسمان تاریک بود. صدای پارس سگ‌ها از دور و نزدیک شنیده می‌شد. کبلایی حسین بیلش را روی دوشش گذاشته بود و به سمت خانه‌اش حرکت می‌کرد. فانوسی را در دست راستش گرفته بود. صدای خش‌خش به گوشش رسید. در نور فانوس به پشت سرش نگاه کرد و دوباره به راهش ادامه داد. دوباره صدای خش‌خش به گوشش رسید. «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم...» آب دهانش را قورت داد. به آسمان نگاه کرد. ستاره‌ها می‌درخشیدند. ناگهان پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد. فانوس به گوشه‌ای افتاد و نورش خاموش شد. به بیلش تکیه داد و بلند شد. ناگهان ضربه‌ای محکم او را به دیوار کوفت. چشمان سرخ رنگی به چشمانش خیره شده بودند. نفس‌نفس می‌زد و پس از چند لحظه روی زمین افتاد. * * * کبلایی حسین از خواب پرید. به دور و برش نگاه کرد و سپس دستی به گردنش کشید. درختان سبز باغش دیده می‌شدند. «سلام کبلایی.» سریع به پشت سرش نگاه کرد و پیرمراد را دید. پیرمراد با کاسه‌ای در دست به سمت او می‌آمد. «صبح‌بخیر کربلایی.» «سلام پیرمراد.» «خوب خوابیدی؟» «داشتم کابوس می‌دیدم. داشتم برمی‌گشتم خونه که یهو وسط راه یه اتفاقی افتاد. زمین خوردم و یهو دو تا چشم سرخ بهم خیره شده بودن.» کبلایی کاسه‌ی آب را از پیرمراد گرفت. پیرمراد برگ سبزی را در دستش می‌چرخاند. «خواب ندیدی کربلایی.» کبلایی حسین کاسه‌ی آب را از دهانش جدا کرد. «خواب نبود؟! یعنی؟...» «آره کربلایی. واقعیت داره. دیشب داشتی می‌اومدی به سمت خونه که یهو می‌افتی و فانوست خاموش می‌شه. بعدش یه نفر بهت حمله می‌کنه.» کبلایی با ترس به دور و برش نگاه کرد. «کی؟ چشماش کاسه‌ی خون بود. آدمیزاد نبود.» «یه موجودی...» «شیطون؟ جن؟ بختک؟» «هیچ کدوم. خون‌آشام. اگه دیر رسیده بودم، شاید تو هم...» کبلایی حسین دوباره دستی به گردنش کشید و آینه‌ای را کنار تخت برداشت. «چی چی؟» «یه موجودیه که خون می‌خوره. فقط هم خون آدم.» کبلایی حسین آب دهانش را قورت داد و چماقش را در دست گرفت. پیرمراد بلند شد. «خون واسش مثل آب واسه آدمیزاده.» «اما... اما این رو نشنیده بودم.» «تو ایران نبوده. اما وقتی که تو استانبول بودم، فرنگی‌ها وقت غروب تو کافه‌ها یه داستان‌هایی ازش می‌گفتن.» کبلایی چماقش را در دستش محکم کرد و از جایش بلند شد. «پس بگو. کار این انگلیسی‌هاست. همه‌ش تقصیره این شاه بی‌عرضه است که قلهک رو بخشید به انگلیسی‌ها. پس بگو چرا جنازه‌ها رو پشت باغ انگلیس‌ها پیدا می‌کنن.» «شاید... شاید...» پیرمراد کاسه‌ی آب را به سمت کبلایی حسین گرفت. کبلایی حسین دستش را روی گردنش کشید. قطره‌ای خون از گردنش روی دستش نشست. * * * مردان و زنان ده جلوی در باغ انگلیس‌ها ایستاده بودند. صدای زمزمه‌هایی شنیده می‌شد. پس از چند لحظه، سربازها از در بیرون آمدند. «این‌جا رو خلوت کنید. خلوت کنید. برید عقب.» مرد میانسالی از پشت سربازان انگلیسی بیرون آمد و روی سکوی سنگی جلوی باغ ایستاد. «ای رعایای ملکه ویکتوریا. ای رعایای امپراتوری معظم بریتانیای کبیر.» صدای زمزمه همچنان شنیده می‌شد. «با توجه به مرگ لرد آرتور واتسون و چندی از سربازان و به دستور ملکه بزرگ، دولت بریتانیای کبیر روستای قلهک را تخلیه کرده و در جهت حفظ امنیت دیگر مردم بریتانیای ساکن در قلهک این‌جا را ترک گفته و به بریتانیا بازمی‌گردیم. تعدادی از سربازانمان روستا را در محاصره گرفته‌اند تا آسیبی به سایر مردم وارد نشود.» همه با نگرانی به همدیگر نگاه می‌کردند. * * * کبلایی حسین سر کوچه‌باغ ایستاده بود و به مردم ده نگاه می‌کرد. مردم اثاثیه‌شان را بار گاری و الاغ و قاطر کرده بودند و به سمت تهران به راه افتاده بودند. مش حیدر الاغش را به گاری بسته بود. «کبلایی نمیای؟» کبلایی حسین گردنش را با پارچه‌ی سفیدی بسته بود و لکه‌ای خون روی پارچه سفید دیده می‌شد. او به سمت گاری مش حیدر حرکت کرد. «نه مشدی. می‌بینی حال و روزم رو. باید بمونم. یا ما حریفش می‌شیم یا...» مش حیدر دستش را روی شانه‌ی کبلایی حسین گذاشت. «ایشالا خیره کبلایی. ایشالا شفا پیدا می‌کنی. داشتیم زندگی‌مون رو می‌کردیم اما معلوم نیست این جونور از کجا پیداش شد. چه اسمی هم داره. آدم می‌خواد بالا بیاره. انگلیسی‌ها هم که زودتر از همه در رفتن. اومدن این بلا رو انداختن به جون مردم و الفرار.» پیرمراد از دور دیده می‌شد. «خب کبلایی. ایشالا چند وقت دیگه. دوباره صحیح و سلامت ببینمت.» سرباز انگلیسی به گاری‌ها و مردم نگاه می‌کرد. * * * کبلایی حسین از خانه بیرون آمد. آسمان گرگ و میش بود. آرام و آهسته به سمت پایین کوچه‌باغ به راه افتاد. چماقی در دست داشت و قداره‌ای به کمر بسته بود. تنها صدای باد در میان شاخه‌های درختان شنیده می‌شد. کبلایی نگاهی به پشت سرش انداخت و به سمت پایین کوچه‌باغ به راه افتاد. «بسم الله الرحمن الرحیم. الله لا اله الا هو الحی القیوم...» صدای خش‌خش پایی از پشت سرش شنید. سرش را برگرداند و صدایش را بلندتر کرد. «لاتأخذه سنة و لا نوم...» آب دهانش را قورت داد. چماق را در دستانش محکم‌تر گرفت. «یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النّار هم فیها خالدون.» به سر کوچه‌باغ رسید. به دو طرف جاده اصلی نگاه کرد. چماقش را به دیوار تکیه داد و با دستمالش عرق را از سر و صورتش پاک کرد. دستی به روی شانه‌اش خورد. فریاد بلندی زد. «سلام علیکم کربلایی.» کبلایی حسین سرش را برگرداند و پیرمراد را دید. نفس عمیقی کشید. «پیرمراد سنگکوب کردم.» «آماده‌ای؟» کبلایی حسین دستی به قداره‌اش کشید. «آماده و حاضر به یراق.» * * * کبلایی حسین و پیرمراد سوار بر گاری به سمت شمال جاده شمیران در حرکت بودند. در حاشیه‌ی جاده درختان چنار صف کشیده بودند و از دور کوه دماوند دیده می‌شد. پیرمراد نگاهش را به جاده دوخته بود. کبلایی حسین دستی به گردنش کشید. پیرمراد به چشمان ترسیده کبلایی حسین نگاه کرد. «درسته می‌شه کربلایی. درست می‌شه. صبر داشته باش.» «آخه چه‌جوری درست می‌شه. وقتی انگلیس‌ها با اون همه اسلحه و علم و کتل نتونستن هیچ‌کاری بکنن، ما که دیگه جای خود داریم. تو هم که به ما نمی‌گی قراره چکار کنیم.» «توکلت به خدا باشه کربلایی. فعلاً خودت رو آماده کن که وقت شکاره.» * * * پیرمراد در میان دهکده‌ی متروکه‌ی تجرشت ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد. درهای خانه‌ها با باد تکان می‌خورد و پنجره‌ها به چارچوب کوفته می‌شدند. «پیرمراد وایسادیم این‌جا چیکار؟» پیرمراد عصایش را روی زمین گذاشت و دور تا دور خودش و کبلایی حسین دایره‌ای کشید. «این چیه پیرمراد؟ این‌جا پر گرگه. مردمش هم از دست این گرگ‌ها فرار کردن و رفتن. می‌خوای تیکه تیکه‌مون کنن؟!» پیرمراد نگاهی به آسمان کرد و سرش را پایین انداخت. «توکل کن به خدا. فقط روی زمین بشین و از این دایره بیرون نرو.» کبلایی حسین روی زمین نشست و تسبیحش را از در دست گرفت و قداره‌اش را آماده روی پاهایش گذاشت. پیرمراد کمی آن طرف‌تر شروع به کشیدن دایره‌ای دیگر کرد و قطره‌ای از شیشه‌ای که در دست داشت در میان دایره چکاند. * * * قرص ماه در میان آسمان تاریک می‌درخشید. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها شنیده می‌شد. «پیرمراد...» کبلایی حسین شعله‌ای آتش در دستش داشت و به اطراف می‌چرخاند. صدای خش‌خش از اطراف به گوش می‌رسید. همه جا تاریک بود. پیرمراد دو زانو نشسته بود و به روبه‌رو خیره شده بود. کبلایی حسین کلاهش را از سر برداشت. «یا خدا! خودت به دادمون برس.» صدای خش‌خش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. پیرمراد گردی را روی شعله‌ی مشعل ریخت. دودی از مشعل بلند شد. کبلایی حسین مشعل را می‌چرخاند و در نور مشعل چیزهایی را می‌دید که دور او و پیرمراد حرکت می‌کنند. «پیرمراد اومدن.» پیرمراد دستانش را به سمت آسمان گرفت و چیزی را زیر لب زمزمه کرد. کبلایی حسین مشعل را به سمت جلویش گرفت. آهسته آهسته چیزی در نور مشعل نمایان می‌شد. «پیرمراد اینا دیگه چین؟!» پیرمراد دستانش را روی زانوهایش گذاشت. کبلایی حسین روبه‌رو را نگاه می‌کرد و آرام آرام چهره‌ی گرگی روبه‌رویش نمایان شد. گرگ به سمت کبلایی حسین پرید. کبلایی حسین فریادی زد، بلند شد و قداره‌اش را به سمت گرگ گرفت. گرگ به مانع نامریی برخورد کرد و ناله‌ای کشید و دور شد. «کربلایی آروم باش و به خدا توکل کن.» کبلایی حسین به دور و برش چشم دوخت. مشعل از دایره بیرون افتاده بود. گرگ خاکستری مشعل را به دندانش گرفت و آن را به خاک زد و خاموش کرد. اکنون همه جا تاریک بود. «آتیش خفه شد. حالا چی؟» ناگهان جرقه‌ی نوری روبه‌روی آن‌ها دیده شد و صدای ناله‌ی گرگ به گوش رسید. * * * آسمان گرگ و میش بود. کبلایی حسین خیره روبه‌رو را نگاه می‌کرد. پیرمراد چشمانش را بسته بود. کبلایی حسین دستش را روی گردنش کشید. خون بخشی از دستش را قرمز کرد. «پیرمراد... اون‌جا رو.» پیرمراد چشمانش را باز کرد. مرد جوانی در میان دایره‌ی خالی افتاده بود. کبلایی حسین از جایش بلند شد و نگاهی به دور و بر انداخت و قداره‌اش را محکم در دستش گرفت. «بشین کبلایی. باید آفتاب بزنه تا بتونی امن و امان از این دایره بری بیرون.» «اما پیرمراد...» آهسته آهسته نخستین اشعه‌های خورشید تابیده می‌شد. پیرمراد از جایش بلند شد و به سمت مرد جوان رفت. مرد جوان بدون بالاپوش روی خاک در میان دایره افتاده بود. کبلایی حسین پشت سر پیرمراد حرکت می‌کرد. «خب پیرمراد، چیکار کنیم؟ این دیگه کیه؟» پیرمراد دستی به شانه‌ی مرد جوان زد. مرد جوان از جایش بلند شد و به سمت پیرمراد پرید. کبلایی حسین گامی به عقب رفت. مرد جوان در میان دایره افتاد و نفس نفس زد. «از این‌جا بیام بیرون، جفتتون رو تیکه تیکه می‌کنم.» «جلّ‌الخالق. یعنی این همون...» پیرمراد وردی زیر لب خواند و مرد جوان بیهوش افتاد. * * * پیرمراد و کبلایی حسین سوار بر گاری به سوی قلهک در حرکت بودند. «خب پیرمراد، یعنی این رو گرفتیم کار تمومه؟ یعنی همه‌ی ماجرا زیر سر این بود؟ ولی این اونی نیست که من دیدما. چشماش...» «نه کربلایی، صبر داشته باشن. این اون نیست.» «پس چیه آخه؟ ما رو ورداشتی بردی اون‌جا، یه کارایی‌ام کردی که من اصلاً نفهمیدم. خب لااقل یه جواب درست و حسابی بهم بده. این یارو کیه که ما گرفتیم؟» «بهش می‌گن گرگینه کربلایی. گرگینه. آدم‌ گرگ‌نما یا گرگ‌ آدم‌نما!» کبلایی حسین به اطراف خیره شد. «این‌ها وقتی که شب می‌شه و آسمون مهتابیه، شکل گرگن و روزها شکل آدم. به خاطر همین‌ها هم بودم که مردم تجرشت دهشون رو ول کردن و رفتن کنار امامزاده یه ده جدید ساختن.» «گرگ و آدم درهم؟! به حق چیزای ندیده و نشنیده... تو این چند روز...» کربلایی ادامه‌ی حرفش را خورد. اصلاً حرفی برای گفتن نداشت. * * * پیرمراد و کبلایی حسین سوار بر گاری به جلوی باغ قلهک رسیدند. در باغ باز بود. علف‌های هرز در میان گیاهان روییده بود. «کبلایی، زود باش این رو بیاریمش پایین.» کبلایی از گاری پیاده شد و به سمت پشت گاری رفت. چماقش را به سمت گرگینه گرفت. «نترس کبلایی، تا شب بیدار نمی‌شه.» کبلایی حسین آهسته به مرد جوان نزدیک شد طنابی را که به دست و پای مرد جوان بسته شده بود، در دست گرفت و کشید. پیرمراد گاری دستی را به پشت گاری نزدیک کرد و مرد را روی گاری گذاشتند. پیرمراد نگاهی به مرد جوان کرد. «حالا باید این رو ببریم تو باغ.» «ببریم تو باغ؟ واسه چی؟» «واسه این که از شر خون‌آشام راحت بشیم.» «با این؟» «تنها یه موجوده که می‌تونه خون‌آشام رو از بین ببره. کبلایی حسین پارچه‌ی دور گردنش را باز کرد و در دست گرفت. بخش‌هایی از پارچه قرمز بود. «فقط دعا کن کبلایی. تنها امیدمون همینه. وگرنه ممکنه تو هم یه خون‌آشام...» کبلایی نفس عمیقی کشید و دستش را روی گاری دستی گذاشت. * * * پیرمراد و کبلایی حسین روی بلندترین درخت چنار باغ قلهک نشسته بودند. قرص ماه آرام آرام از پشت ابرها بیرون می‌آمد. «پیرمراد چی می‌شه الان؟» «نگاه کن.» کبلایی حسین نگاهش را به گاری دوخت که مرد جوان روی آن قرار داشت. قرص ماه کامل می‌شد. مهتاب به روی مرد جوان می‌تابید. مرد جوان آهسته آهسته تغییر شکل می‌داد. پوزه، دم، پوست، حالت دست و پا، پنجه و... گرگ. گرگینه از گاری پایین پرید و به اطراف چشم دوخت و شروع به بو کشیدن کرد. کبلایی حسین به پیرمراد نگاه کرد. پیرمراد دستش را به نشانه‌ی سکوت روی صورتش گذاشت. صدای به هم خوردن در از سمت ساختمان باغ به گوش رسید. سایه‌ای بلند روی زمین پدیدار شد. گرگینه به سمت صدا چرخید. مرد قد بلندی از دور دیده می‌شد. پیرمراد چیزی را زیر لب گفت و رو به کبلایی کرد. «اونی که دنبالش بودیم، داره میاد.» «کی؟» «خون‌آشام.» کبلایی حسین چشمانش را تنگ کرد و در تاریکی شب به سمت ساختمان باغ نگاه کرد. گرگینه و خون‌آشام به هم نزدیک می‌شدند. کبلایی دستی به پیشانی‌ش کشید. سایه‌ی خون‌آشام کوتاه و کوتاه‌تر می‌شد. گرگینه زوزه‌ی بلندی کشید. پیرمراد یک برگ از شاخه‌ی درخت کند و در جیبش گذاشت. خون‌آشام لباس سیاه‌رنگ بلندی به تن کرده بود و چشمان سرخش از دور دیده می‌شد. چشمان گرگینه برق زد و به سمت خون‌آشام دوید و به روی او پرید. خون‌آشام گردن گرگینه را گرفت. گرگینه سعی کرد از دست او رها شود. پس از چند لحظه خون‌آشام را به دیوار کوبید و با پنجه‌اش ضربه‌ای به صورت خون‌آشام زد و ناگهان خون‌آشام با قلوه‌سنگی به سر گرگینه کوبید. نبرد گرگینه و خون‌آشام ادامه داشت تا این که به گاری دستی رسیدند. در یک لحظه گرگینه توانست گردن خون‌آشام را به دندان بگیرد. خون از گردن خون‌آشام بیرون می‌زد. گرگینه دستش را بالا برد تا ضربه‌ی آخر را بزند اما خون‌آشام با خنجری به قلب گرگینه زد. هر دو روی زمین افتادند و خونشان در روی زمین‌های قلهک جاری شد. پیرمراد و کبلایی حسین از درخت پایین آمدند و به سمت گرگینه و خون‌آشام رفتند. کبلایی حسین قداره‌اش را غلاف درآورد. بدن گرگینه و خون‌آشام به حالت انسانی بازمی‌گشت. پیرمراد انگشت اشاره‌اش را در خون زد و زیر نور ماه گرفت. خون در مهتاب می‌درخشید. «حالا با این می‌تونی دردت رو دوار کنی.» کبلایی حسین به چهره‌ی خون‌آشام دقیق شد. «این... این... لرد ویلیام چارل...» دو مرد جوان روی زمین افتاده بودند و خون از بدنشان جاری بود. قرص ماه آهسته پشت ابرها پنهان می‌شد.