کازانوای کیهانی

این بار پنج هفته از سیاره‌ی مرکزی دور شده بودم که علائم آشکار شدند. در سفر قبلی‌ام تنها یک ماه طول کشیده بود. مطمئن نبودم که این تفاوت یک هفته‌ای به خاطر بالا رفتن سن بود یا چیزهایی که احتمالاً کارشناسان غذا در کپسول‌های غذایم ریخته بودند. یا شاید هم صرفاً به خاطر این بود که از همیشه سرم شلوغ‌تر بود. این بخش از کهکشان که در حال اکتشافش بودم، پر از ستارگانی بود که تنها چند سال نوری با هم فاصله داشتند. برای همین هم زمان زیادی برای فکر کردن به دخترهایی که پشت سر گذاشته بودم، نداشتم. به محض این که کار طبقه‌بندی یک ستاره به پایان می‌رسید، نوبت جست و جو برای سیاره‌هایش می‌رسید و وقتی این کار هم تمام می‌شد، سراغ ستاره‌ی بعدی می‌رفتم. اگر هم به احتمال یک به ده سیاره‌ای پیدا می‌شد، حسابی سرم شلوغ می‌شد؛ چون باید مطمئن می‌شدم که مکس [1]، کامپیوتر الکترونیکی سفینه، همه‌ی اطلاعات را مو به مو در نوارهای مغناطیسی‌اش ثبت کرده است.

اما حالا دیگر آن منطقه‌ی شلوغ را پشت سر گذاشته بودم و به مناطقی خالی رسیده بودم که فاصله‌ی هر ستاره با ستاره‌ی بعدی، به سه روز هم می‌کشید. نیاز جنسی مثل یک شخص حقیقی داشت در سفینه‌ام جولان می‌داد و خاطره‌ی آخرین شبی که با زنی خوابیده بودم، ماه‌های پیش رویم را حسابی کسالت بار و پوچ می‌کرد.

شاید در «دایادنه وی» [2] که سفینه‌ام مشغول سوخت‌گیری بود و قرار بود بین ماموریت‌ها استراحت کنم، زیاده‌روی کرده بودم. اما من یک مکتشف فضایی هستم و یک مکتشف فضایی هم هشتاد درصد زندگی‌اش را تک و تنها در فضا سیر می‌کند و طبع بشر هم که همه می‌دانیم چطوری است. باید جبران مافات می‌شد. من هم نه تنها موقعیت‌های از دست رفته را جبران کردم، که پس‌انداز هم کردم. اما آن‌ طور که بعداً فهمیدم، به اندازه‌ی کافی پس‌انداز نکرده بودم که برای این سفر هم کافی باشد.

خلاصه همین‌طور که در فضای خالی پیش می‌رفتم، ذهنم متوجه گذشته بود. اولین کسی که یاد و خاطره‌اش در ذهنم نقش بست و با دلی حسرتمند به یادش افتادم، هلین [3] بود. بلوند و تو دل برو که همه‌ی خواسته‌هایت را هم برآورده می‌کرد، ولی ابتکار عملش خیلی ضعیف بود. با هم دوران خیلی خوبی را گذراندیم تا این که شوهرش از ماموریت برگشت. با موضوع خیلی منطقی برخورد کرد، اما در ضمن یاد‌آور شد که هلین دیگر وقتش پر است و نمی‌تواند درگیر فعالیت‌های جنبی شود. همان موقع‌ها بود که با آیریس [4] آشنا شدم و برای همین داغ جدایی برایم خیلی سنگین نبود.

عجب دختری بود این آیریس. همین حالا هم که دارم فکرش را می‌کنم، دلم غنج می‌رود. وقتی با هم به هم زدیم (سر این قضیه که بلاخره یک مرد گاهی به خوابیدن هم نیاز دارد)، قسم خوردم تا یک هفته‌ی تمام سراغ هیچ زنی نروم. اما به شعری از یکی از شعرای قدیم زمینی برخوردم به نام جان دون [5] که اگر اهل شعرخوانی آن هم به زبان انگلیسی بدوی هستید، ارزش دنبالش رفتن را دارد. مضمون کلی شعر این بود که زمان از دست رفته هرگز دوباره به دست نمی‌آید.

با خودم گفتم صد البته، و لباس فضانوردی‌ام را تنم کردم و راهی ساحل تنها دریای دایادنه وی شدم. صد متر بیش‌تر نرفته بودم که ده دوازده تا پروژه‌ی کار درست سر و کله‌شان پیدا شد. نهایتاً مجبور شدم خیلی از داوطلبین را در کمال تاسف رد کنم و ناتالی [6] را برگزینم.

مدتی خوش بودیم تا این‌ که اعتراض‌های ناتالی نسبت به رابطه‌ی موازی من با روث [7] (یا شاید هم کی[8]) بالا گرفت. من هم از دختر‌هایی که فکر می‌کنند با هر مردی که می‌خوابند صاحبش هستند، حسابی بیزارم.  برای همین همه چیز مالیده شد. آن هم چه مالیده شدنی. حیف آن‌ همه ظروف سفالی گران قیمتی که خورد و خاکشیر شد. این موضوع باعث شد که تا دو روز بی‌کس و کار قل بخورم. اما بالاخره سینتیا [9] به دادم رسید و... دیگر تا حالا حساب کار دستتان آمده و نیازی نیست با تعریف جزییات حوصله‌تان را سر ببرم.

در این سفر به خصوص عکس‌های مستهجنم را از قصد با خودم نیاورده بودم، چون می‌دانستم اوضاع را برایم سخت‌تر خواهند کرد. اما عمیقاً در اشتباه بودم. بنابراین از آن‌جایی که خودم یک پا هنرمند بودم، خودم برای خودم تصاویر مستهجن کشیدم و طولی نکشید که صاحب مجموعه‌ای شدم که نظیرش در هیچ سیاره‌ی آبرومندی پیدا نمی‌شد.

اصلاً دوست ندارم که فکر کنید این قبیل مشغولیات، ذره‌ای بازده کاری مرا به عنوان یکی از کارکنان سازمان نقشه‌برداری بین‌کهکشانی کاهش می‌داد. فقط در فاصله‌ی بی‌پایان بین ستاره‌ها که هیچ همدمی جز کامپیوتر سفینه نداشتم، بیضه‌هایم بر من پیروز می‌شدند. مکس، همکار الکترونیکی‌ام، در حالت معمول هم‌صحبت خوبی بود. اما مسائلی وجود دارند که از فهم و درک یک ماشین خارج است و انتظاری هم ازشان نمی‌رود. چندین بار وقتی حال خوشی نداشتم و ظاهراً بی‌خود و بی‌جهت از کوره در رفتم، حسابی خاطرش را رنجاندم. می‌پرسید: «چی شده جو [10]؟ نکنه ازین ناراحتی که در شطرنج شکستت دادم؟ من که همون اول بهت هشدار دادم که شکستت می‌دم.»

من هم نعره می‌کشیدم: «برو به جهنم بابا!» و بعد مجبور می‌شدم پنج دقیقه‌ی تمام را با سیستم ناوبری سفینه سر و کله بزنم که در درک استعاره عاجز بود.

دو ماه از شروع ماموریتم گذشته بود و سی ستاره و چهار منظومه را طبقه‌بندی کرده بودم که اتفاقی افتاد و باعث شد تمام مشکلات شخصی‌ام از سرم بیفتد. نمایشگر دوربرد شروع به بوق زدن کرد. سیگنال‌های ضعیفی از جایی نامعلوم از فضای روبه‌رویم دریافت می‌شد. گیرنده‌ام را روی دقیق‌ترین بسامد ممکن تنظیم کردم. امواج ارسالی، تنظیم نشده بودند و پهنای باند کمی داشتند. معلوم بود که از یک فرستنده‌ی راهنما ساطع می‌شوند. اما تا جایی که من اطلاع داشتم، هیچ یک از سفینه‌های ما هرگز به این بخش دور افتاده از فضا نیامده بودند. فرض بر این بود که من اولین کسی هستم که دست به اکتشاف این بخش از فضا می‌زنم. 

بخت به من رو کرده بود. بالاخره آن همه سال تنها سر کردن در فضای تاریک نتیجه داده بود. در فاصله‌ای اندک در برابرم تمدنی دیگر وجود داشت. تمدنی که به قدری پیشرفته بود که از فناوری هایپر-رادیو برخوردار بود.

کاملاً می‌دانستم چه کار باید بکنم. به محض این که مکس برداشت‌های مرا تایید کرد و آنالیزهای اولیه‌اش را انجام داد، یک پیغام‌رسان به سمت مرکز ارسال کردم. اگر اتفاقی برایم می‌افتاد، سازمان نقشه‌برداری بین کهکشانی می‌دانست کجا پیدایم کند و متوجه می‌شد چه بلایی سرم آمده. همین قدر که بدانم اگر سر زمان‌بندی به مرکز برنگردم، رفقا فی‌الفور برای جمع کردن خرده ریزه‌هایم می‌آیند، مایه‌ی دلگرمی است.

کمی بعد دیگر شکی باقی نمانده بود که سیگنال‌ها دارد از طرف ستاره‌ی زردی می‌آید که در امتداد جریان سیگنال‌ها قرار داشت و برای همین مسیرم را به سمت آن تنظیم کردم. با خودم گفتم، موجوداتی که چنین سیگنال‌های قدرتمندی به فضا می‌فرستند، بدون شک فناوری سفرهای فضایی را هم دارند. این یعنی من با تمدنی ارتباط برقرار کرده بودم که احتمالاً به پیشرفتگی تمدن خودم بود.

هنوز فاصله‌ی زیادی با مبدا سیگنال‌ها داشتم که با فرستنده‌ی خودم شروع کردم به پیام فرستادن. مخابره‌ی بلافاصله‌ی پاسخ غافلگیرم کرد. سیگنال‌های قبلی با پالس‌های پشت سر هم که مدام تکرار می‌شدند، جایگزین شد. حتا مکس هم نمی‌توانست پیام را ترجمه کند. احتمالاً مضمون کلی‌اش این بود که: «تو دیگه کی هستی؟» که حتا برای باهوش‌ترین ماشین‌های ترجمه هم به اندازه‌ی کافی لقمه‌ی چرب و نرمی نبود.

ساعت به ساعت پیام‌ها قدرتمندتر می‌شدند و من هم برای این که به فرستنده اطمینان بدهم هنوز همان‌ جا هستم، گاهی اوقات همان پیام را به سمت مبدا مخابره می‌کردم. کمی بعد برای دومین بار غافلگیر شدم.

انتظار داشتم که به محض این که من به محدوده‌ی مناسب برسم، آن‌ها فرستادن پیام صوتی را شروع کنند. که دقیقاً همان کاری بود که انجام دادند. چیزی که انتظارش را نداشتم این بود که پیام به زبان انسان‌ها باشد. آن هم انگلیسی. که البته از نظر من هیچ مفهومی نداشت، اما بی‌شک گونه‌ای از انگلیسی بود. از هر ده کلمه یکی را می‌فهمیدم. بقیه یا کلاً نامفهوم بود یا به قدری مسخ شده بود که قابل تشخیص نبود.

وقتی اولین کلمات از بلندگوها پخش شد، حقیقت ماجرا را حدس زدم. من با یک نژاد بیگانه طرف نبودم. با چیزی به همان اندازه فوق‌العاده و در عین حال امن‌تر روبه‌رو بودم (امن‌تر برای یک مکتشف تک و تنها توی فضای بی‌انتها). من توانسته بودم با یکی از کلنی‌های گمشده‌ی دوران امپراطوری اول ارتباط برقرار کنم. پیشتازانی که در دوران اول اکتشاف فضا، یعنی پنج هزار سال پیش، زمین را ترک کرده بودند. وقتی امپراطوری سقوط کرد، خیلی از کلنی‌ها از بین رفتند یا به بربریت کشیده شدند. این یکی اما ظاهراً جان سالم به در برده بود.

با ساده‌ترین کلمات ممکن و با کندترین لحن برایشان پیامی فرستادم، اما پنج هزار سال زمان زیادی برای هر زبانی است و ارتباط عملاً غیر ممکن می‌نمود. مشخص بود که از برقراری ارتباط خیلی هیجان‌زده بودند. البته هیجان‌زده از نوع خوبش. چون خیلی وقت‌ها قضیه بر همین منوال نیست. بسیاری از تمدن‌های باقی‌مانده از دوران امپراطوری اول، بیگانه‌ترسی دارند و عکس‌العملشان به این واقعیت که در این فضای بی‌کران تنها نیستند، به غایت خشونت‌آمیز است.

تلاش‌مان برای برقراری ارتباط بی‌نتیجه بود و پیشرفت چندانی نکرده بودیم که ناگهان عاملی دیگر وارد معادله شد. عاملی که دید مرا به ماجرا بلافاصله تغییر داد. صدایی زنانه از بلندگو پخش شد.

زیباترین صدای زنانه‌ای بود که تا آن زمان شنیده بودم، به نحوی که حتا اگر آن همه هفته را تک و تنها در فضا سر نکرده بودم هم، بلافاصله عاشقش می‌شدم. صدا بسیار عمیق و در عین حال کاملاً زنانه بود. گرم بود و نوازش‌گر و تمام حواس مرا مسحور خود می‌کرد. چنان محو صدا شده بودم که چندین دقیقه طول کشید تا فهمیدم ساحره‌ی ناپیدای من به گونه‌ای صحبت می‌کند که تقریباً برایم قابل درک است. به گونه‌ای از انگلیسی صحبت می‌کرد که نیمی از آن را می‌فهمیدم.

القصه کمی بعد معلوم شد اسمش لایالا [11] است و تنها زبان‌شناس سیاره‌اش است که متخصص انگلیسی بدوی است. بلافاصله بعد از برقراری ارتباط با سفینه‌ی من، احضار شده بود تا کار ترجمه را انجام دهد. از قرار بخت با من یار بود، چون به راحتی ممکن بود که زبان‌شناس کذا یک پیر فس فسوی فسیل باشد. که نبود.

همین‌طور که ساعت‌ها می‌گذشتند و خورشید زرد رنگ منظومه‌اش به من نزدیک‌تر می‌شد، من و لایالا حسابی با هم رفیق شدیم. چون زمان محدود بود، باید خیلی سریع‌تر از معمول عمل می‌کردم. این موضوع که هیچ کس جز خودمان دو نفر حرف‌هایمان را نمی‌فهمید، خلوت‌مان را تضمین می‌کرد. دانش ناقص لایالا از انگلیسی نیز خیلی مفید واقع می‌شد، چون به من اجازه می‌داد هر اظهار نظر بی‌شرمانه‌ای را که میلم می‌کشد، عنوان کنم. همیشه وقتی طرف حسابت دختری است که زبانت را درست و حسابی نمی‌فهمد، این مزیت وجود دارد که او نسبت به مکنونات قلبی‌ات شک کند و با خودش بگوید امکان ندارد منظورش این بوده باشد.

نیازی نیست که بیان کنم چقدر خوشحال شده بودم. منافع شخصی و شغلی داشتند با هم در یک راستا به پیش می‌رفتند. تنها یک مسئله آزارم می‌داد. هنوز چهره‌ی لایالا را ندیده بودم. اگر حسابی زشت و کریه بود چه؟

فرصتی برای رفع این مسئله‌ی آزار دهنده شش ساعت پیش از فرودم بر روی سیاره، دست داد. در فاصله‌ای بودم که می‌توانستم پیام‌های ویدئویی را دریافت کنم. چند ثانیه بیشتر برای مکس طول نکشید تا توانست پیام‌ها را آنالیز کند و گیرنده‌ها را به درستی تنظیم کند. بلاخره می‌توانستم اولین تصاویر از سیاره‌ی روبه‌رویم و لایالا را دریافت کنم.

لایالا تقریبا به زیبایی صدایش بود. من که ماتم برده بود، لحضاتی ابدی را بدون کلام به صفحه‌ی نمایشگر خیره ماندم. لایالا بلاخره سکوت را شکست: «چی شده؟ مگه تا به حال دختر ندیدی؟»

باید اعتراف کنم که در طول تجربیاتم چند تایی دختر خداخوب‌کرده دیده بودم. ولی هرگز دختری مانند او ندیده بودم. از سویی او هم نسبت به من نظر مساعدی داشت، برای همین دیگر هیچ مانعی بر سر راه سعادت‌مان وجود نداشت. البته اگر می‌توانستم از دست لشکر دانشمندان و سیاست‌مدارانی که بلافاصله بعد از فرود دوره‌ام می‌کردند، در بروم. شانسمان برای تنها بودن با هم خیلی اندک به نظر می‌رسید. مسأله به قدری بغرنج بود که داشتم خودم را راضی می‌کردم که یکی از خط قرمز‌های اصلی‌ام را هم بشکنم. حاضر بودم حتا با او ازدواج کنم، اگر راه دیگری برای جور کردن موقعیت باقی نمی‌ماند. متاسفانه آن دو ماهی که در فضا گذرانده بودم، فشار را به حد نهایت رسانده بود.

پنج هزار سال تاریخ- در واقع ده هزار سال اگر تاریخ موازی تمدن مرا هم حساب کنیم - را نمی‌توان در عرض چند ساعت پیچاند. اما چون معلمی مشتاق داشتم، خیلی سریع اطلاعات جامعی درباره‌ی تمدن‌شان کسب کردم. هر چیزی را که من از قلم می‌انداختم، مکس در حافظه‌اش ذخیره می‌کرد.

آرکادی [12] (که اسم سیاره‌شان باشد)، از جمله اولین کلنی‌ها در جریان اکتشاف فضا بود. وقتی امپراطوری سقوط کرد، آن‌ها کاملاً به حال خودشان رها شدند. در جریان نزاع برای بقا، آرکادیایی‌ها خیلی از اطلاعات و فناوری‌های پیشین‌شان را از دست داده بودند. از جمله فناوری ستاره‌پیمایی [13] را. راهی برای خارج شدن از منظومه‌شان نداشتند و در ضمن علاقه‌ای هم به این کار نداشتند. سیاره‌ی آرکادی خاکی غنی داشت و جاذبه‌اش که یک چهارم جاذبه‌ی زمین بود، به ساکنانش توان بدنی مضاعفی می‌داد. حتا بدون در نظر گرفتن لایالا هم جای جذابی به نظر می‌رسید.

ستاره ی زرد رنگ آرکادی سیاره را بر من هویدا کرده بود که ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. هیات استقبال عمیقاً نگرانم کرده بود و برای دور زدنشان نقشه‌ای کشیدم. نقشه‌ام منوط به همکاری لایالا بود، که البته در این مقطع از همکاری‌اش اطمینان حاصل کرده بودم. اگر حمل بر شکسته نفسی نشود، همیشه رگ خواب زن‌ها را خوب بلد بودم و این هم اولین باری نبود که از طریق یک صفحه‌ی نمایشگر با کسی ساخت و پاخت می‌کردم.

دو ساعت قبل از فرودم به آرکادی‌ها فهماندم که مکتشف‌های نقشه‌بردار اصولاً موجودات خجول و شکاکی هستند. از آن‌جایی که در برخورد با تمدن‌های نه چندان دوستانه‌ی قبلی خاطرات بدی داشته‌ام، حاضر نیستم یک سره مثل مگس وارد تور عنکبوت هیات خوش‌آمدگویی‌شان بشوم و ترجیح می‌دهم یک نفر از آن‌ها در مکانی غیر مسکونی و دور افتاده با من ملاقات کند و اگر نتایج آن مذاکره به خوبی پیش رفت، وارد پایتخت‌شان می‌شوم. اگر نه که از همان راهی که آمده بودم بر می‌گشتم. امیدوار بودم این رفتارم از نظرشان بی‌احترامی نباشد. اما از حق که نگذریم، من یک مسافر تنها بودم و با خانه‌ام هم فاصله‌ی زیادی داشتم و امیدوار بودم منطقی به قضیه نگاه کنند و درخواستم را رد نکنند.

قبول هم کردند و سفیر پیشنهادی‌شان هم لایالا بود. او بلافاصله در میان مردمش به قهرمانی تبدیل شده بود که تک و تنها و داوطلبانه به ملاقات هیولای فضایی می‌رفت. به دوستان نگرانش اطمینان داده بود که یک ساعت بعد از ورود به کشتی من با آن‌ها تماس خواهد گرفت. من سعی کردم به دو ساعت راضی‌اش کنم، اما او معتقد بود که دیگر زیاده‌روی است و در دهن مردم را هم نمی‌شود بست.

سفینه وارد جو آرکادی شده بود که من ناگهان به یاد تصاویر مستهجنم افتادم و مجبور شدم یک خانه‌تکانی بهاره‌ی درست و حسابی راه بیندازم ( البته یکی از شاهکارهایم پشت یکی از قفسه‌ها افتاد و بعداً جلوی تیم نظافت سفینه کلی مایه‌ی خجالتم شد). وقتی به اتاق ناوبری سفینه برگشتم، صفحه‌ی نمایشگر دشت خالی روبه‌رویم را به تصویر کشید که لایالا در آن منتظر من ایستاده بود. تا دو دقیقه‌ی دیگر به نوشیدن عطر موهایش مشغول بودم و تنش را در دستانم حس می‌کردم که به هم می‌پیچید...

ساماندهی فرود را به مکس سپردم و خودم نظارتی روی آن نکردم. می‌دانستم مکس کارش را بدون کم‌ترین اشتباهی به انجام خواهد رساند. در عوض با عجله به اتاق تخیله هوا رفتم و بی‌صبرانه منتظر باز شدن درهایی شدم که بین من و لایالا فاصله انداخته بود.

یک عمر طول کشید تا مکس علامت باز شدن در‌های خروجی را روشن کرد. حتا قبل از این که صفحه‌ی فلزی در به طور کامل باز شود، من از سفینه بیرون پریدم و خاک پربار آرکادیا را زیر قدم‌هایم حس کردم.

به یادم افتاد که این‌جا فقط بیست کیلو وزن دارم. پس با وجود اشتیاق جان‌فزایم سعی کردم با احتیاط گام بردارم. آن‌قدر غرق رویاپردازی‌های کودکانه‌ی خودم بودم که فراموش کرده بودم جاذبه‌ی کمتر از جاذبه‌ی زمین، در طی دویست نسل می‌تواند فاجعه بار باشد. در سیاره‌ای کوچک تکامل می‌تواند در طی زمانی کوتاه خیلی مسائل را تغییر دهد.

لایالا منتظرم بود و زیبایی‌اش همچون تصویرش مثال‌زدنی بود. تنها یک مسئله‌ی جزئی وجود داشت که صفحه‌ی نمایشگر از قلم انداخته بود.

هیچ‌وقت از دختر‌های قد بلند خوشم نمی‌آمد. حالا که دیگر اصلاً دوست‌شان ندارم. فکر کنم هنوز هم می‌توانستم لایالا را بغل کنم، اگر تمایلی برای این کار در من باقی مانده بود. اما مطمئناً ظاهر احمقانه‌ای پیدا می‌کردم و مجبور بودم خودم را کلی کش بدهم تا دستانم را دور زانوهایش حلقه کنم.

 

پانویس:

1. Max

2. Diadne V

3. Helene

4. Iris

5. John Donne

6. Natalie

7. Ruth

8. Key

9. Cynthia

10. Joe

11. Liala

12. Arcady

13. Star Drive