نگاهی به مجموعه‌های تلویزیونی بافی و انجل

بافی و انجل اولین‌ها در نوع خودشان محسوب می‌شوند. به عبارت دقیق‌تر سریال بافی (که از سال 1997 تا 2003 پخش می‌شد)، اولین مجموعه‌ی تلویزیونی بود که محوریت داستان‌هایش «خون‌آشام‌ها»، مبارزه با آن‌ها و تعامل آن‌ها با جامعه‌ی انسانی بود. بافی یکی از موفق‌ترین و محبوب‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی در زمان خودش بود و ساختش تا هفت فصل ادامه داشت؛ سریال انجل که دنباله (spinoff) آن محسوب می‌شود نیز پنج فصل ساخته شد و سپس به دلیل عدم استقبال بیننده‌ها، لغو شد.

در سال1997 که پخش مجموعه‌ی بافی شروع شد، خون‌آشام‌ها دیگر در انواع و اقسام رسانه‌ها، از پرده‌ی بزرگ گرفته تا کتاب و مجله و کمیک‌استریپ راه باز کرده بودند. اما هنوز به این شکل وارد منزل‌ها نشده بودند تا توجه بینندگانی را که آخر شب‌ها روی مبل ولو می‌شوند و کانال عوض می‌کنند، به خود جلب کند.

گروه مخاطب سریال بافی را می‌توان قشر نوجوان و جوان دانست، با این‌ حال محبوبیت و موفقیت این مجموعه در زمان پخشش نشان می‌دهد، طیف مخاطب‌هایش فراتر از بچه‌های دبیرستانی‌ بوده است.

«بافی» داستان دختری به همین نام است که برگزیده شده تا با «خون‌آشام‌ها» مبارزه کند. هر قسمت سریال داستان خاص خود را دارد که طی آن بافی به کمک دوستانش گره از ماجرایی مرموز باز می‌کنند و با موجودات خبیث و اسرار‌آمیزی که همیشه هم خون‌آشام نیستند، مبارزه می‌کنند و همیشه هم پیروز می‌شوند. در ابتدا، هر قسمت سریالی داستانی داشت که به قبل و بعدش ارتباطی نداشت، اما در طول چند فصل، کنار داستان‌های هر قسمت، یک پلات کلی نیز در داستان شکل گرفت. آن هم این که بافی، شکارچی خون‌آشام‌ها در دام عشق یک خون‌آشام افتاد. خون‌آشامی که از خیلی جهات با دیگر خون‌آشام‌ها تفاوت داشت. مسلماً یکی از دلایل محبوبیت این مجموعه، مثل بسیاری از آثار تلویزیونی دیگر، داستان‌های حاشیه‌ای و روابط عاشقانه‌ی میان شخصیت‌ها است. این نوع داستان‌های کناری، به خصوص برای قشر نوجوان و جوان جذابیت دارد. حال به جذابیت متداول این نوع ماجراها، این را تضاد غریب را هم بیفزایید که شکارچی و شکار دل به هم بسته‌اند. البته که خود این قضیه کلیشه‌ای است که شاید بارها و بارها در آثار ادبی و سینمایی دیده شده باشد و نمونه‌‌هایش فراوان هستند...

یکی از نکات بارز این دو مجموعه، این است که به رغم استفاده از انواع و اقسام اساطیر و افسانه‌هایی که درباره‌ی خون‌آشام‌ها وجود دارند، دنیای خاص خودشان را خلق کردند که قوانین خاص خودش را  دارد. برای مثال خون‌آشام‌های دنیای بافی را بر خلاف اکثر خون‌آشام‌ها، نه با تیر نقره، که با تیر چوبی می‌شود کُشت. البته شاید بشود گفت ملغمه‌ای است از تمام افسانه‌های این زمینه، با این‌حال، نتیجه‌ی کار دنیایی است خاص «بافی». در ادامه برخی از خصوصیات جهان‌سازی این دو مجموعه شرح داده می‌شود.

شکارچی‌های خون‌آشام‌ها: شخص شکارچی معمولاً برگزیده می‌شود و انتخاب خودش در این گزینش دخیل نیست. معمولاً هم شغل آبا و اجدادی می‌شود. پدر بافی هم شکارچی بوده، اما بیشتر شکارچی‌های این سریال مؤنث هستند؛ گذشته از دلیل اصلی جذابیت بخشیدن به داستان، می‌توان این موضوع را قدری عمیق‌تر هم بررسی کرد....

شکارچی‌ها از سن پایین برگزیده می‌شوند و تعلیم می‌بینند؛ خانواده، دوستان و به طور کلی اجتماع اطراف آن‌ها از این جریان بی‌خبر هستند، چرا که وجود موجوداتی به اسم خون‌آشام از دید جامعه، بی‌معنا است. شکارچی‌ها را شخصی به نام «مشاهده‌گر» که از یک شورا می‌آید، تعلیم می‌دهد. وظیفه‌ی «مشاهده‌گر» تنها تعلیم دادن است و آن‌طور که از نامشان پیدا است، «مشاهده». کم پیش می‌آید که مشاهده‌گرها خود در نبردی شرکت کنند یا به یاری شکارچی بروند.

خون‌آشام‌ها:خون‌آشام‌های دنیای بافی، مثل بیشتر خون‌آشام‌های افسانه‌ها و داستان‌های کهن، جسمی پلید و بدون روح هستند که روحشان را در ازای زندگی ابدی مبادله کرده‌اند. این اجسام پلید نسبت به شرارت خویش خود‌آگاهی ندارند، بدین معنا که اشرافی به مسئله‌ی شرارت ندارند و «انتخابی» نیز ندارند، ذاتشان فعل پلید است. یک خون‌آشام نمی‌تواند انتخاب کند که از خون بی‌گناهی بگذرد. با تیر چوبی در قلب و یا کندن سر کُشته می‌شوند و وقتی کُشته می‌شوند، جسدی از آن‌ها بر جای نمی‌ماند، چون در واقع جسدی وجود ندارد؛ جسم‌شان سال‌ها است که پوسیده و خاک شده و تنها جادوی سیاه نیروی محرکه‌شان است. نفس نمی‌کشند، قلبشان نمی‌تپد و مثل بیشتر خون‌آشام‌ها شب‌زی هستند و نور خورشید آتششان می‌زند. به صورت گروهی یا تکی در ساختمان‌های مخروبه و متروکه زندگی می‌کنند و معمولاً به صورت تکی حمله می‌کنند.

جادو: دنیایی که داستان در آن می‌گذرد، همان دنیای قرن بیست و یکمی ما است، با این تفاوت که سحر و جادو، موجودات پلید و مرموز در آن واقعیت دارند و عده‌ی کمی از واقعیت داشتن این امر آگاه هستند. از این نظر می‌توان گفت که داستان بافی «فانتزی مُدرن» محسوب می‌شود. جادوگرهایی هم در داستان هستند، که با این قدرت به دنیا آمده‌اند.

دهانه‌ی جهنم: شهر موطن بافی که شهری خیالی به نام «سانی‌دیل» است، بر روی ناحیه‌ای جادویی به نام دهانه‌ی جهنم واقع شده که هم راه ورودی برای انواع مخلوقات پلید به این دنیا است و هم خواص فیزیکی، جادویی خاصی دارد.

انجل: انجل در ابتدا یکی از شخصیت‌های فرعی داستان است، اما به تدریج تبدیل به یکی از شخصیت‌های کلیدی می‌شود و حتا شاید بتوان گفت به مرکز این مجموعه و مجموعه‌ی انجل تبدیل می‌شود. انجل خون‌آشامی است که روح دارد. او یکی از مخوف‌ترین و بی‌رحم‌ترین خون‌آشام‌های زمان است و نام واقعی‌اش «آنجلوس» بوده است. اما زمانی که دختر یک کولی را شکنجه می‌داده، کولی‌ها نفرینش کردند که روحش به جسم فنا شده‌اش بازگردد. بازگشت روح به جسمش، همراه است با خودآگاهی از تمام شرارت‌هایی که در گذشته در جسم آنجلوس انجام داده. و به این ترتیب با وقوف از تمام جنایاتی که مرتکب شده، رنجی عظیم بر روح و جانش فرود می‌آید. آنجلوس نامش را به انجل تغییر می‌دهد و در جستجوی راهی برای جبران قرن‌ها شرارت، تلاش می‌کند با موجودات پلید مبارزه کند. اما او باید در رنج ابدی زندگی کند و هر گاه لحظه‌ای شادمانی خالص را تجربه کند، نفرینش باطل می‌شود، روحش از دست می‌رود و دوباره آنجلوس می‌شود. اما او با آگاهی از تمام گناهان آنجلوس نمی‌تواند این خطر را بپذیرد، پس باید با زندگی در رنج ابدی کنار بیاید. انجل محکوم است به تنهایی و رنج ابدی. نه انسان است و نه هیولا. سریال انجل که شخصیت اولش خود انجل است، بیان رنج‌ها و دردهای انجل است و تلاشی که در راه رسیدن به رستگاری می‌کند. انجل به دنبال مرگ خویش است، اما نه مرگ با تیر چوبی در قلبش، دوست دارد که چون فاوست روحش آمرزیده شود و مانند یک انسان از این دنیا برود. سریال «انجل» ماجرای پویش انجل است در جستجوی آمرزش.

 

بررسی  سریال

بافی از آن دسته مجموعه‌ها است که قرار است بیننده را سرگرم کند و دغدغه‌اش بیان حرف‌های فلسفی و پیام‌های سیاسی اجتماعی نیست. از موضوعی جذاب و مورد علاقه‌ی طرفداران این گونه‌ی سینمایی/تلویزیونی، محصولی ساخته که یک ساعتی بیننده را پای تلویزیون نگاه دارد، از این روی تلاش برای پیدا کردن مفاهیم عمیق و روشنفکرانه در این مجموعه به جایی نخواهد رسید. با یک فانتزی سرگرم کننده و بدون عمق و لایه طرف هستیم. تنها نکات قابل بحث این مجموعه، جهان‌سازی و شخصیت‌پردازی آن است. درباره‌ی جهان‌سازی که پیش‌تر صحبت شد، حال به شخصیت‌ها می‌پردازیم.

شخصیت‌پردازی 

شخصیت‌های اصلی سریال همگی دبیرستانی هستند؛ دغدغه‌ها، مشکلات و احساسات نوجوان‌ها را دارند و دنیا را از زاویه‌ی دید خودشان تفسیر می‌کنند. بافی شب‌ها دختر شجاعی است که بی‌اطلاع مادرش از پنجره بیرون می‌رود و با خون‌آشام‌ها و دیگر پلیدی‌های شب نبرد می‌کند و این نبرد هیچ افتخاری برایش ندارد، کسی از شجاعت‌هایش باخبر نیست و نمی‌داند هر شب چند بار جانش را به خطر می‌اندازد. همین بافی روزها یک نوجوان پریشان و آشفته است که با مادرش سرناسازگاری دارد و پسر محبوبش را به دست نمی‌آورد، از دختر زیبای کلاس خوشش نمی‌آید و درسش هم آن‌قدری که دلش می‌خواهد خوب نیست. با این‌حال، شخصیت بافی، آن نوجوان بی‌فکر و ناپخته‌ی غربی نیست که انتظارش را داریم. بافی بر خلاف سایر دخترهای هم‌کلاسی‌اش به فکر از راه به در بردن پسرها نیست، سرگرمی‌های معمول و متداول آن‌ها را ندارد، نگاهش عمیق است، خنده‌های سبکسرانه ندارد، لباس پوشیدنش معمولاً سنگین و باوقار است و در یک کلام، بافی درد‌آشنا است. درد و رنج و نزدیکی مرگ پخته‌‌اش کرده و اگرچه هنوز با مشکلات یک نوجوان طرف است، اما از آن نوجوان‌ها نیست که هدف قلم نقد منتقدهای آسیب‌های اجتماعی هستند. شخصیت مهم دیگر داستان، انجل است که پیش‌تر درباره‌اش صحبت شد. انجل از این نظر به بافی شباهت دارد که غمگین و عمیق و ساکت است. اما جنس غم انجل با بافی متفاوت است. انجل بار گناهان چندین قرنش را به دوش می‌کشد، بافی نوجوان خسته‌ای است که هرگز نمی‌تواند یک زندگی معمولی داشته باشد. اما به هرحال نکته‌ای که این دو را به هم پیوند می‌دهد، همان رانده شدن از جامعه‌ای است که باید بدان تعلق داشته باشند. انجل از جامعه‌ی خون‌آشام‌ها رانده شده است و هرگز جایی در میان انسان‌ها نخواهد داشت، بافی هم انسانی است که هرگز نمی‌تواند دردها، ترس‌ها، آرزوها و فقدان‌هایش را با دیگر انسان‌ها در میان بگذارد. و رابطه‌ی عاشقانه‌ای که میان آن دو شکل می‌گیرد، حتا همه چیز را غمگین‌تر و آشفته‌تر می‌کند.

سایر شخصیت‌های داستان، مانند خون‌آشام‌های مهم، دوست‌های بافی، مشاهده‌گری که معلم بافی هم هست و شاگردهای مدرسه‌، همگی شخصیت‌های حاشیه‌ای هستند و هیچ‌کدام پرداخت خاصی ندارند. با این حال همان‌طور که رسم مجموعه‌های تلویزیونی است، در طول سریال، هر از گاهی یک قسمت به طور کامل به یکی از این شخصیت‌ها اختصاص داده می‌شود تا از این راه، آن شخصیت بیشتر پرداخت شود. 

درون‌مایه‌ها و فضاسازی

با وجود یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی غمگین و بی‌سرانجام و نبرد نه چندان برابر میان خیر و شر، دورنمای کلی سریال بافی مگر تا نزدیک فصول آخر شاد و رنگی است. فضا، فضای دبیرستان است، طنز ظریفی در داستان وجود دارد و همه‌ی نبردها به نفع نیروی خیر پایان می‌پذیرد.

درون مایه‌ی اصلی سریال، همان نبرد میان خیر و شر است. به نظر می‌رسد که نیروی خیر به قدر کفایت قدرت ایستادن مقابل تاریکی را نداشته باشد. سمت خیر، دختری جوان و خسته است و سمت شر، سپاه هیولاها و خون‌آشام‌ها. با این‌ حال هیچ‌گاه کفه‌ی ترازو به طور کامل به سمت نیروی شر سنگین نمی‌شود و «خیر» با اندک نیروهایش پیروز میدان می‌شود.

شخصیت مرکزی سریال، بافی است که مجهز به نیروی جوانی است و تعلیم دیده نزد مبارزان روشنایی.

بر عکس سریال بافی، انجل از همان ابتدا تیره و تاریک و ناامیدانه است. در انجل محوریت داستان، شخصیت غمگین و ناامید انجل است که سایه‌ی سنگین و پلید آنجلوس پشتش بر دیوار قد برافراشته. انجل، پویش شخصی انجل است به جستجوی آمرزش و رستگاری. به جستجوی مرگ حتا که از رنج قرون و اعصار نجاتش دهد. فُرم کلی مجموعه مانند بافی است، هر قسمت یک داستان به خصوص دارد که مجزا از قسمت‌های دیگر است، اما انجل خیلی زود پی‌رنگی کُلی پیدا می‌کند، آن هم پیدا شدن دست نوشته‌ای است که به انجل نوید می‌دهد می‌تواند جایی از زمان «انسان» شود و به مرگ انسانی بمیرد. اما علی‌رغم شباهت فرم، این سایه‌ی اندوه و یأس که بر این مجموعه افتاده، به کل از مجموعه‌ی بافی متمایزش می‌کند و فصل چهارم این سریال چنان تیره و تاریک و غم‌افزا می‌شود که شاید بشود گفت شکست سریال در فصل پنجم بی‌ربط به این قضیه نبوده است.

خون‌آشام‌ها در اکثر فیلم‌ها و داستان‌ها، نماد قشر رانده شده از جامعه هستند. جایی نماد اقلیت‌های نژادی، جای دیگر نماد اقلیت‌های جنسی، جایی هم نماد اقلیت‌های مذهبی. در این دو مجموعه هم می‌شود رد این قضیه را گرفت. «شیطانک‌های» ماجرا، موجوداتی فقیر و بیمار هستند که در زاغه‌ها و خرابه‌های شهر زندگی می‌کنند، چهره‌های نازیبا دارند و علی‌رغم این که موجوداتی پلید از بعدی دیگر محسوب می‌شوند، اما از انسان‌ها و جامعه‌ی انسانی هراس دارند و در اختفا زندگی می‌کنند. زشتی چهره‌ی این موجودات، نشانه‌ی دیگری است از طرد شده‌گی آن‌ها و شاید که با نگاهی هر چند سطحی، زندگی خیابان خواب‌ها و بی‌خانمان‌های جامعه‌ی آمریکا را نشان می‌دهد.

از این منظر حتا خون‌آشام‌های داستان هم چندان غریبه نیستند، هر کجا که ما پس‌زمینه‌ای از زندگی یک خون‌آشام معروف می‌بینیم، در آن فقر و فحشا و فساد هست. انجل (آنجلوس) جوان خوش‌گذران و فاسدی بوده که توسط دختر خون‌آشام دیگری تبدیل می‌شود. دختری که انجل را به خون آشام تبدیل می‌کند، (دارلا) پیش از آن که خون‌آشام شود، فاحشه‌ای بوده که به بیماری مهلک سیفلیس مبتلا بوده است. در بعضی قسمت‌های سریال، جوان‌های خوش‌خیال و سبک‌سری را می بینیم که به عشق زندگی جاودانه در به در به دنبال خون‌آشام‌ها هستند تا روح خود را بفروشند و به پیامدهای یک زندگی آن‌چنانی فکر نمی‌کنند.

گویی درس پنهان مجموعه برای گروه مخاطب اصلی‌اش که نوجوان‌ها باشد، پیوند زدن فساد و تباهی است با پلیدی و از دست رفتن روح انسانی. خون‌آشام‌ها قوی و زیبا و جاودانه هستند، اما وقتی زندگی‌شان را از زاویه‌ی دید انجل نگاه می‌کنیم، دیگر آن‌قدر با شکوه به نظر نمی‌رسد. انجل بارها وسوسه می‌شود که شب روی یک بلندی بنشیند و منتظر طلوع خورشید شود، تا برای آخرین بار بتواند، طلوعی را تماشا کند و بعد خاکستر شود.

 

ادامه

هنگامی که این دو سریال ساخته و پخش شدند، تنها مجموعه‌های تلویزیونی مطرح در زمینه‌ی خون‌آشام‌ها بودند. بعدها فیلم‌ها و سریال‌های بسیاری با محوریت خون‌آشام‌ها ساخته شدند و ماجراهای عشقی میان انسان‌ها و خون‌آشام‌ها به یکی از دستمایه‌های اصلی این ژانر سینمایی بدل شد. در این زمینه، سری کتاب‌ها و فیلم‌های «شفق» را داریم که در آن هم دو شخصیت اصلی داستان، یک دختر معمولی و یک پسر خون‌آشام است. پسر قهرمان داستان همانند انجل، برگزیده که به انسان‌ها آزار نرساند و خون حیوانات را بخورد و دختر قهرمان داستان هم مانند بافی آماده است بهای عشقش را بپردازد. گویی این ماجرای عاشقانه میان دو موجود ناهم‌سان، میان دیو و دلبر، چنان کششی برای مخاطبان پیدا کرده که حالا کم‌کم داریم شاهد تولید انبوه این گونه فیلم‌ها، سریال‌ها و کتاب‌ها می‌شویم.