نگاهی به انیمه‌‌ی شماره‌ی 6

همه چیز را با دقت تمام می‌نویسم. آن‌چه را که امروز در روزنامه‌ی کشوری خواندم.

«صد و بیست روز دیگر نخستین کشتی فضایی ما به نام اینتگرال آماده‌ی پرواز خواهد شد. ما به ساعات و لحظات بزرگ تاریخ نزدیک می‌شویم. یک هزار سال پیش، اجداد و نیاکان شما با اعمال قهرمانی‌شان این سیاره را مبدل به یک شهر کردند و تحت یک حکومت در آوردند. شما اسلاف خلف آنان، امروز با استفاده و تکمیل وسایل ئ ابزار و آلات ناقص آنان موفق به ساختن اینتگرال شده‌اید که قادر به محاسبه‌ی دقیق تمام گیتی است. وظیفه‌ی شماست تا موجودات ناشناخته‌ای را که در سیارات دیگر یحتمل به حالت توحش و آزاد زندگی می‌کنند، مقید به علم و منطق کنید. اگر درک نکنند که ما با محاسبات دقیق ریاضی، خوشبختی مطلق را به آنان خواهیم بخشید، موظفیم تا آنان را به زندگی تؤام با خوشبختی مجبور کنیم. اما پیش از آن‌که متوسل به زور یا اسلحه گردیم، مایلیم نخست از راه مسالمت‌آمیز وارد عمل شویم. به نام نیکو‌کار، به جمیع دارندگان شماره‌های تنها حکومت مطلق جهان ابلاغ می‌شود: هر کس که تصور می‌کند می‌تواند آثار هنری در زمینه‌هایی چون نقاشی، شعر، موسیقی و داستان در مورد وجوه مثبت تنها حکومت مطلق جهانی خلق کند، موظف است آثار خود را در اختیار حکومت قرار دهد و در عوض جوایز و نشان لیاقت از حکومت مطلق دریافت دارد. این آثار توسط اینتگرال به تمامی نقاط گیتی مخابره خواهد شد. پیروز باد نیکوکار، برقرار باد شماره‌ها، جاویدان باد تنها حکومت مطلق.»

ما اثر یوجنی زمیاتین

 

- «آه اسمیت! تو هم؟»

- «تو را به چه جرمی این‌جا آورده‌‌اند؟»

- «راستش را بخواهی تنها یک جرم وجود دارد. غیر از این است؟»

- «و تو مرتکب آن شده‌ای؟»

- «ظاهراً بله.»

نوزده هشتاد و چهار اثر جورج ارول

وقتی داستان‌های یوتوپیایی را می‌خوانیم، نمی‌توانیم جلوی خودمان را بگیریم و آن حس غریب را در خودمان نداشته باشیم که یک جای کار دارد می‌لنگد. بیشتر اوقات خط روایت داستان به گونه‌ای است که این ناهنجاری‌ها را برجسته می‌کند یا لحن راوی طعنه‌آمیز می‌شود. مثل «پختستان» از ادوین ابوت ابوت یا «انقلاب اکتبر» اثر میخائیل کوریاکوف.

در کل همیشه و از قدیم‌الایام و از زمان تامس مور تا به حال، در مغز ما فرو کرده‌اند که یوتوپیاها محکوم به فنا و فساد هستند و هر یوتوپیا به‌القوه یک دیستوپیاست. انیمه‌ی No6 هم از این موضوع مستثنی نیست. از همان اول که داستان شروع می‌شود، شما می‌دانید که این آرمان‌شهر فرقی با آرمان‌شهرهای «نوزده هشتاد و چهار» و «دنیای شگفت‌انگیز نو» (اثر آلدوس هاکسلی) و «میرا» (کریستوفر فرانک) ندارد. چون در یک دنیای آرمانی نیازی به اسلحه نیست و این در حالی‌‌ است که انیمه با صحنه‌ی تعقیب و گریز آنتاگونیست داستان و مامورین امنیتی شروع می‌شود. بیایید نگاهی به انیمه‌ی No6 از استودیو Bones داشته باشیم.

این انیمه در ژانر علمی‌تخیلی، محصول سال 2011 است و بر اساس رمانی از آتسوکو آسانو با همین عنوان ساخته شده است و در یازده قسمت، از ژولای تا سپتامبر 2011 از Fuji TV پخش شده است. هر چند پلات اصلی انیمه و رمان با هم یکی است، اما تفاوت‌های نسبتاً عمده‌ای بین آن‌ها دیده می‌شود.

 

درباره‌ی داستان

(اخطار: مطلب زیر منجر به لو رفتن داستان می‌شود.)

شخصیت اصلی داستان «شیون» (‌Shion)، پسری نابغه است که در مدرسه‌ی جامعه‌شناسی مشغول تحصیل است. بهترین دوست او «سافو» (Safu)، نیز دختری نابغه است که محصل روانشناسی است. در شب تولد دوازده سالگی‌ شیون، پسری زخمی به نام «نزومی» (Nezumi یا موش صحرایی) وارد اتاقش می‌شود و شیون زخم او را درمان می‌کند و به او غذا می‌دهد. روز بعد نزومی فرار می‌کند. شیون با وجود این‌که می‌داند نزومی یک مجرم فراری است، از باخبر کردن مقامات امتناع می‌ورزد. به ‌زودی ماموران امنیتی به خانه‌ی او می‌آيند و با بازجویی متوجه می‌شوند که شیون از وظیفه‌ی شهروندی‌اش عدول کرده است. شیون از نظر توانایی تصمیم‌گیری و تشخیص بر اساس وجدان شهروندی ناتوان تشخیص داده شده و از محل زندگی‌اش در محله‌ی «کرونوس» اخراج شده و به «ناکجاآباد» فرستاده می‌شود که مخصوص افرادی با پایین‌ترین شان اجتماعی است.

چهار سال بعد شیون را می‌بینیم که در یک پارک مسئول کنترل روبات‌های زباله‌جمع‌کن است و طی ماجراهایی، درگیر دو مرگ غیرطبیعی شده و توسط ماموران امنیتی به مرکز «اصلاح عقیده» برده می‌شود. اما پیش از آن ‌که به آن‌جا برسد، توسط نزومی نجات داده شده و به خارج از شهر هدایت می‌شود. در آن‌جا او با زاغه‌نشینان قسمت غربی روبه‌رو می‌شود و مردمی را می‌بیند که مجبور شده‌اند از شهر فرار کنند. شیون بلاخره به واسطه‌ی نزومی با حقیقت شهر و جهانی که در آن زندگی می‌کند، روبه‌رو می‌شود.

جهانی که ما می‌شناسیم توسط یک جنگ هسته‌ای از بین رفته و از خاکستر آن جمعی دانشمند برخاسته‌اند که می‌خواهند جهانی بدون جنگ و فقر و درد بسازند. آن‌ها برای رسیدن به هدفشان، از هیچ تلاشی فروگذار نیستند. پیش از هر چیز، آن‌ها همه‌ی تقسیم‌بندی‌های سیاسی قدیم را از میان بر می‌دارند. جهان به شش قسمت تقسیم می‌شود و نام‌های قدیمی با عدد تعویض می‌شوند. تقریباً مشابه اتفاقی که در «دنیای شگفت‌انگیز نو» می‌بینیم. شهر‌ها به نحوی ساخته می‌شوند که تصویری از بهشت آرمانی باشند و دور آن‌ها، دیوارهای بلند غیرقابل نفوذ ساخته می‌شود. اما شهر با سرعتی بسیار زیاد رشد می‌کند؛ به نحوی که سازندگان آن دچار سردرگمی می‌شوند. به زودی آن‌ها مجبورند برای حفظ ساختار شهر هرکسی را که ساز مخالف می‌زند، زندانی کنند. کمی بعد حتا کسانی که عقیده‌ دارند شهر یک آرمان‌شهر نیست هم توسط ماموران امنیتی بازداشت می‌شوند. در همین حین یکی از افراد اصلی تیم سازندگان، دست به تحقیقاتی درباره‌ی موجودی به نام «اریولیاس» می‌زند که قدرت‌های فراانسانی دارد. او الهه‌ی مردم جنگل است که در خارج از مرزهای شهر شماره‌ی 6 زندگی می‌کنند. سازندگان تصمیم می‌گیرند با تصاحب این موجود و به‌دست گرفتن نیروی آن، بر قدرت شهر بیفزایند. بنابراین دهکده‌ی مردم جنگل سوزانده می‌شود، اما اثری از این موجود یافت نمی‌شود. برای همین سازندگان تصمیم می‌گیرند با بازسازی خاطرات تنها بازمانده‌ی مردم جنگل، قدرت‌های اریولیاس را بازسازی کنند. این بازمانده نزومی است.

ماجرای مرگ‌ها بدین ترتیب است که حشره‌ای درون بدن انسان‌ها به صورت انگل قرار می‌گیرد و زمانی که می‌خواهد به صورت یک زنبور بالغ از بدنشان خارج شود، باعث پیر شدن سریع میزبان و مرگ بلافاصله‌ی آن‌ها می‌شود. شیون هم به این انگل آلوده می‌شود، اما نزومی به موقع او را نجات می‌دهد. شیون مایل است از خون خودش که نسبت به انگل مقاومت نشان داده، واکسن بسازد اما در نهایت موفق نمی‌شود.

 

شخصیت‌های داستان

شیون: «چرا همه چیز برای تو سیاه و سفید است؟ عشق یا نفرت... دوست یا دشمن... این طرف دیوار یا آن طرفش... راه سومی هم هست... شکستن دیوار...»

شیون دقیقاً استریوتایپ یک شخصیت گیج و بی‌اطلاع در داستان‌های شونن‌آی است. او انسانی ایده‌آلیست و برون‌گراست که معتقد است همه‌ی انسان‌ها با هم برابر هستند و مهم نیست که داخل شهر زندگی می‌کنند یا بیرون شهر. یا حداقل این احساسی است که او در ابتدای داستان دارد. شاید بتوان گفت این داستان، ماجرای سفر اوست از یک شهروند بی‌اطلاع و تابع مطلق به یک شورشی که در نهایت می‌خواهد با دستان خودش شهر را نابود کند. شهری که همه چیزش را از او می‌گیرد. موقعیت تحصیلی و شغلی اجتماعی‌اش. مادرش و نهایتاً دختر مورد علاقه‌اش.

او در مواجهه با انسان‌های اطرافش بسیار گشاده‌رو و گشاده‌دست است. حتا در بدترین موقعیت هم به فکر نجات انسان‌های دیگر است. اما نهایتاً وقتی برای نجات سافو مجبور می‌شود از کوه جسد انسان‌ها بالا برود و برای نجات نزومی باید سلاح به‌ دست بگیرد، راه سوم را کنار می‌گذرد و بلاخره دنیا را از دید مردم خارج شهر می‌بیند.

نزومی: «چیزهایی که در مرکز اصلاح عقیده می‌بینیم ممکن است تو را تغییر دهند... اما باید به من قول بدهی... هرگز نباید عوض شوی...»

او آخرین بازمانده‌ی مردم جنگل است و برای همین توسط مامورین امنیتی شهر تحت تعقیب است. البته او به کمک شیون موفق به فرار می‌شود. او که خوب می‌داند شیون به زودی مسئولین شهر را به خشم می‌آورد، او را تحت نظر می‌گیرد. برای همین هم موفق می‌شود قبل از آن‌ که شیون به مرکز اصلاح فرستاده شود، او را نجات دهد و با خودش به بخش غربی که خارج از شهر واقع است ببرد. در سمت دیگر شهر، نزومی یک بازیگر معروف با نام مستعار «ایو» است و در نمایشنامه‌های کلاسیک نقش‌های مونث را اجرا می‌کند. خانه‌اش اتاقی است که بیشتر فضای آن با یک پیانو و هزاران کتاب پر شده است. در برخی صحنه‌ها، او بخش‌هایی از هملت و فاوست را نقل‌قول می‌کند. او در هنر‌های رزمی و تیراندازی نیز بسیار ماهر است.

مهم‌ترین مشخصه‌ی شخصیتی او، عمل‌گرا بودنش است. در واقع در تمامی داستان ما شاهد مبارزه‌ی عقیدتی او و شیون ایده‌آلیست هستیم. مثلاً وقتی شیون درباره‌ی وضعیت سلامتی او اظهار نگرانی می‌کند، نزومی اعتراض می‌کند و می‌گوید اگر بیش از حد درباره‌ی یکدیگر بدانیم با هم آشنا می‌شویم و بعد به هم علاقمند خواهیم شد و مجبور می‌شویم از هم دفاع کنیم. و کسی که چیزی برای دفاع کردن داشته باشد، محکوم به مرگ است.

فکر نابود کردن شهر بر تمامی وجوه شخصیتی او سایه انداخته است به طوری که در قسمتی از داستان می‌گوید: «چطور می‌توانم آزاد باشم در حالی که شهر هنوز وجود دارد.» و یا در جایی دیگر: «شهر مثل یک انگل است. طبیعی است که آدم بخواهد یک انگل را نابود کند.» او خودش را حامل دین مردمش می‌داند. دین نابودی‌ که مردمش به شهر دارند. او صدای اریولیاس را می‌شنود که او را به خود فرا می‌خواند.

با وجود اصول تفکری و عملکردی‌ نزومی که در ظاهر تغییرناپذیر به نظر می‌رسند، او به شیون علاقمند شده و تغییر می‌کند. او حاضر است حتا در ازای جان خودش از شیون محافظت کند.

 

اینوکاشی: «من زنده می‌مانم... من در همچین مکان مسخره‌ای نخواهم مرد...»

اینوکاشی (پرورش دهنده‌ی سگ/سگبان) رابط و دلال اطلاعات است. او که چند سالی از شیون و نزومی کوچک‌تر به نظر می‌رسد، پرورش‌دهنده‌ی سگ و هتل‌دار است و سگ‌هایش را به جای گرم‌کننده به مشتریانش اجاره می‌دهد. هر چند اینوکاشی با نزومی رقابت شدیدی دارد، اما به او در به‌دست آوردن اطلاعات کمک می‌کند و حتا با او به مرکز اصلاح عقیده می‌رود.

او نیز همتای نزومی، شخصیتی عمل‌گرا دارد و بی‌خود به کسی محبت یا رحم نشان نمی‌دهد.

جنسیت او در طول داستان مشخص نمی‌شود، اما سرنخ‌هایی مبنی بر دختر بودن او می‌بینیم.

 

ریکیگا: او یکی از اعضای حلقه‌ی سازندگان است که به علت عصیانگری از شهر خارج می‌شود و در خارج از شهر با راه ‌انداختن تجارت انسان، زندگی مرفهی برای خودش دست‌و‌پا می‌کند. ظاهراً او در دوران جوانی‌ با مادر شیون رابطه‌ای را آغاز کرده که هرگز به سرانجام نمی‌رسد. وقتی او از هویت شیون آگاه می‌شود، تمام آن‌چه را در اختیار دارد برای کمک به او به‌ کار می‌گیرد و با نزومی و اینوکاشی و شیون همراه می‌شود.

 

کاران: مادر شیون و عضو تیم سازندگان شهر. او هم همراه شیون به ناکجا‌آباد تبعید می‌شود و شدیداً به ساختار شهر شک دارد، اما کاری از دستش برنمی‌آید و حتا وقتی موقعیتی برای عمل به دست می‌آورد، ترجیح می‌دهد کاری نکند.

 

سافو: او از ابتدا عاشق شیون است، اما شیون نسبت به این موضوع بی‌توجه است و وقتی سافو پیش او اعتراف به احساساتش می‌کند، شیون برایش روشن می‌کند که به او تنها به چشم یک دوست نگاه می‌کند.

سافو برای تحصیل به منطقه‌ی پنج می‌رود، ولی بعد از مرگ مادربزرگش به شهر برمی‌گردد و وقتی از وضعیت شیون آگاه می‌شود، تصمیم می‌گیرد او را پیدا کند. اما توسط ماموران امنیتی دستگیر می‌شود و به مرکز اصلاح برده می‌شود.

 

تحلیل داستان

داستان بیش از هر چیز درباره‌ی درگیری دو ایده است. آرمان‌گرایی و عمل‌گرایی. آرمان‌گرایی شهریی را به وجود می‌آورد که منشا سعادت بشری است. شهری که در داستان می‌بینیم، فقط زیبا نیست. پاکیزه و پیشرفته هم هست. برای مردمی که آن را آرمان‌شهر ببینند، واقعاً هم آرمان‌شهر است. اما این شهر بر پایه‌ی ستون‌های عظیمی از جسد انسان‌ها بنا شده است. این فساد در نهایت در صحنه‌ی جشن سالروز بنای شهر و وقتی از بدن‌ همه‌ی حضار حشرات انگل خارج می‌شوند و همه می‌میرند، نشان داده می‌شود.

آن‌هایی که با ایده‌ی آرمان‌شهر مخالف‌اند، دو راه دارند. یا به مرکز اصلاح برده می‌شوند که در واقع مرکز آزمایش‌های ژنتیکی است، یا به بخش غربی فرار می‌کنند که زاغه‌نشینی در پای دیوارهای شهر و در طرف دیگر است. مکانی بی‌رحم و خشن که زنده‌ ماندن تنها هدف مردم آن است. این‌ها نماد عملگرایی هستند. مردمی که عملاً با واقعیت جهان روبه‌رو هستند و دنیا را آن‌چه واقعاً هست می‌بینند. آن‌ها هرگز برای آینده‌شان برنامه‌ریزی نمی‌کنند، چون حتا نمی‌دانند طلوع آفتاب بعدی را می‌بینند یا نه.

این تقریباً جوهر تمامی داستان‌های یوتوپیایی است. یوتوپیا ممکن نیست، چون راضی کردن همه ممکن نیست مگر به زور سرنیزه. و وقتی زور وارد میدان شد، شما دستوپیا خواهید داشت.

اما این انیمه چقدر در کار خود موفق بوده؟ انیمه‌ی No6 داستان تازه‌ای ندارد و تخیل عمیقی هم در آن دیده نمی‌شود. داستان حتا شخصیت‌های تازه‌ای هم ندارد و از استریوتایپ‌های شدیداً تکراری در آن استفاده شده است. با این وجود داستان و شخصیت‌ها به نحوی شما را با خود به جلو می‌کشند و همراه می‌کنند. کوتاهی انیمه یکی از نکات مثبت آن است. داستان به هیچ وجه پیچیدگی و عظمت داستان‌هایی چون «گانکوتسو» و «کوروزوکا» را ندارد و هر چند از سبک روایت و تکنیک‌های بازی با زاویه‌ی دید و خط زمانی مشابهی استفاده می‌کند، شما را شگفت‌زده یا غافلگیر نمی‌کند. شما دقیقاً به اندازه‌ی کافی سرگرم می‌شوید و نه بیشتر و یک بار دیدن آن خالی از لطف نخواهد بود.