نبرد حلقه

 

پیتر اورولیان چهره‌ی جدیدی است هرچند خیلی جوان نیست. او پیش از ورود جدی به کار نویسندگی، خبرنگاری و ویراستاری را تجربه کرده است. مدتی هم برای مایکروسافت کار ‌کرد. در تمام این سال‌ها با یک گروه موسیقی راک هم هم‌کاری می‌کند.

آن‌چه پیش رو دارید قسمت سوم یک سه‌گانه‌ی کوتاه از اوست که هر سه در عین استقلال، تاریخچه‌ی داستان بلندی را شکل می‌دهند که جلد اول آن با نام «به یاد نآمده» در سال ۲۰۱۱ منتشر شد. هر سه داستان بر روی سایت Tor.com  به انتشار در آمده و داستان بلند سه‌گانه‌اش هم به دست انتشارات Tor Books منتشر می‌شود.

با خود گفتم شاید بد نباشد همانند سایت تور کمی در شرح دنیای اورولیان در داستانش، مقدمه بنویسم. اما دیدم داستان به خودی خود گویاست و چندان نیازی به این کار ندارد. شاید همین که سلیقه‌ی سخت مترجم را آن هم برای ویژه‌نامه‌ی عید ارضا کرده است، بیانگر حداقلی قوّت‌هایش باشد. به نظرم ظهور اورولیان در کنار نام‌های دیگری چون اسکات لینچ، جو ابرکرامبی و ریک روث‌فوس نویدبخش آینده‌ای درخشان برای حماسه‌های فانتزی است که باعث می‌شود تا ۱۰ سال آینده حماسه‌سرایی جایگاه از دست‌رفته‌ی خود را دوباره احیا شده ببیند.

 

 

 

مارال پلیگ در کنار پیکر مجروح سرباز زانو زد و زخم‌هایش را معاینه کرد. شمشیر یا نیزه‌ای چند بار روده‌اش را دریده بود. اگر مارال درمانش نمی‌کرد او به قطع می‌مرد. اما سر پا کردن جوانک -حتا اگر این امکان وجود می‌داشت- برای مارال هزینه‌ی بالایی در بر داشت؛ برای این کار او باید قسمت اعظم روح خود را خرج می‌کرد. و این کار برایش چیزی باقی نمی‌گذاشت تا در درمان دیگران به کار گیرد. دیگرانی با جراحات به مراتب سبک‌تر می‌توانستند همان موقع به میدان نبرد بازگردند. با درماندگی به صورت مرد جوان نگاهی انداخت. فلاکت را در خودش حس می‌کرد و دیگر مهم نبود چه تصمیمی گرفته است.

سورنای جنگ کرانه‌های آسمان را پر کرده بود. آهن روی آهن فرود می‌آمد و نعره‌های غیرانسانی سکوت‌زادگانِ پست روانش را در هم می‌ریخت. سرباز نگاهش را به چشمان مارال گره کرد. درد و ترس بر داشته‌های پسر فائق آمده بود. با این حال او با حالت معنی‌داری سرش را رضایتمندانه تکان داد و به مارال قوت بخشید تا در مقابل خروش سرسام‌آور جنگ مقاومت کند. مارال آرام دستش را روی سینه‌ی سرباز گذاشت و از ویل مدد گرفت تا جوان را خواب کند. این کار از او انرژی کمی می‌گرفت و بدین صورت می‌توانست همچنان دیگران را تیمار کند.

جوانک می‌مرد. اما این طور حداقل تا زمانی که آخرین قطره‌ی خون از بدنش خارج نشده بود، چیزی حس نمی‌کرد.

مارال سر خم کرد. در فکر بود که آیا سرباز جوان زن یا احیاناً فرزندی دارد. در سکوت امیدوار بود که این طور نباشد.

پیش خود فکر کرد چند نفر، چند نفر زیر دستان من جان داده‌اند...

سر بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. چند نفر از شیسن‌های تحت فرمانش مجروحین را درمان می‌کردند. برای چندمین بار تصمیمش را از ذهن گذراند. می‌خواست چند تن از افرادش را روانه‌ی میدان کند تا ویل را در کارزار جنگ جاری کنند. بقیه هم در کنار خودش به درمان مجروحین می‌پرداختند. به علاوه در خودش هم کمی احساس شرم داشت که چرا به جای حضور در خط مقدم نبرد، از این‌جا افرادش را رهبری می‌کند.

اما او امیر دسته‌ی شیسن‌ها بود. با دانش و قدرتی معین که موظف بود پاسدارشان باشد. او نباید از پا می‌افتاد. با این حال هیچ‌کدام از این‌ها احساس او را تخفیف نمی‌داد. او باید دوشادوش آن‌ها که جانشان را کف دست گرفته بودند، می‌ایستاد. سربازانی چون جوانی که زیر دستش خوابیده بود.

همین طور که دستش بر پیشانی مرد جوان بود، جریانی از تصاویر سریع از ذهنش گذشت. خاطرات سرباز در حال احتضار بود. خاطراتی آشنا و آرامش‌بخش. تصویر پسربچه‌ای شاید پنج‌ ساله، و همین طور دخترکی که به تازگی گام برداشتن را می‌آموخت. بعد تصویر خندان زنی جوان که او را خوابیده بر زمین، در کنار فرزندان کوچک‌شان نگاه می‌کرد. زن هم به جنب و جوش شادمانه‌ی کودکان پیوست که در نهایت با بوسه‌ای بر گونه‌ی بچه‌ها به پایان رسید. حس می‌کرد بوی خورش نعناع و گوشت و شراب رقیق آلو به مشامش می‌رسد و صدای هماهنگ خنده‌ای دسته‌جمعی که... ناگهان در میانه متوقف ‌شد.

به خود آمد. متوجه شد چشمانش را بسته است و تصویرها وجودش را آکنده می‌کنند. آرام چشم باز کرد و صورت آرام جوان را دید. جان کندنش تمام شده است. دوباره سرش را بالا آورد و این بار صورت معشوقش، لائولن را با چشمانی پرسش‌گر چند قدم آن طرف‌تر دید. مارال سر تکان داد: نه، این بار... این پدر جوان... دیگر از این دنیا سفر کرده بود. لائولن هم هم‌سوگ با او، سرش را با ترحم پایین انداخت. خستگی و یأس خود را در او می‌دید. دستان خونین لائولن بر سینه‌ی سربازی از پا افتاده‌ در جنگ آرام گرفته بود.

مارال یک‌دفعه از رنجِ مرگ و تصاویر فزاینده‌ی درون ذهنش در هم شکست. تصاویر فرزندان یتیم ‌شده و مادرانی که فرزندانشان این‌جا پرپر شده بودند.

این همه مرده. در این مدت طولانی. طی قرن‌ها جنگ.

او نمی‌توانست و بیش از تحمل نمی‌کرد. درونش احساسی تازه گُر می‌گرفت: خشم. بی‌درنگ ایستاد و رو به میدان نبرد چرخید و بدون ذره‌ای تردید گام برداشت. صدای دیگران می‌آمد. افرادش از او کمک می‌خواستند؛ همسرش التماس می‌کرد نرود. مارال همه را نادیده گرفت.

به قلب کارزار زد. ویل را به کار می‌گرفت، نیروی روح خودش را آزاد می‌کرد و به هر تعداد که می‌توانست بارداین‌های حیوان‌صفت را در هم می‌کوبید. بارداین‌هایی که فوج فوج از جنوب و از بورن هجوم می‌آوردند. وحشیانه دستانش را می‌تاباند و این موجودات سکوت‌زاده را عقب می‌راند، به آسمان پرتابشان می‌کرد و چنان سخت بر زمین‌شان می‌کوبید که استخوان‌هایشان خرد می‌شد.

خون عده‌ای را به جوش آورد و خون عده‌ای دیگر را هم منجمد کرد. به دیوار آن موجودات جهنمی کورانی از آتش و باد و ترکش‌های شمشیر و سنگ شلیک کرد.

از میان رود جاری از خون و بدن‌های در هم ‌شکسته راهی به میان میدان نبرد باز کرد. می‌خواست به پادشاه سیچن بائِلور بپیوندد تا در کنار آن مرد بایستد و تا آخرین ذره‌ی نیروی روحش را خرج کند. می‌خواست همه‌ی آن‌هایی را که دنبالش می‌آمدند تا موفقیت کارش را ببینند، از زندگی مردمی که به آن‌ها امید بسته بودند محافظت کند. شیسن‌ها باید تمام بندها را از خود باز می‌کردند و خود را به خروش جنگ می‌سپردند.

 

سپس به خط متراکم دیگری از مردان زد که با بارداین‌ها و دیگر موجودات پست می‌جنگیدند. موجودات فرومایه‌ای که مارال اسم‌شان را هم نمی‌دانست. از تپه‌ای بالا رفت که شاه و معتمدترین محافظانش بر فراز آن ایستاده و به شمال و غرب نگاه می‌کردند. از پا افتاده بود و همچنان قوای ذخیره‌ای را فراخوان می‌کرد که از وجود آن خبر نداشت. به انسان‌ها و ساکت‌هایی زد که درگیر نبردی خونین شده بودند و بالاخره توانست از مهلکه خلاص شود.

بالای سراشیبی ایستاد و رد نگاه پادشاهش را دنبال گرفت. دلش ریخت.

تا آن‌جا که چشم کار می‌کرد، دشت عاری از حیات و رنگ بود. هاله‌ای از دود چوب‌های سوخته با رایحه‌ی مسمومی از بخار گرم در هم آمیخته بود. در دوردست‌ها سیاهه‌ی بارداین‌هایی را دید که به سمت آن‌ها می‌آمدند. این هیولاها قاتلان بی‌رحمی بودند که یکایکشان از هر انسانی قوی‌تر بود.

اما سوختگی زمین بر دوش این موجودات خبیث نبود.

مارال دوباره نگاه پادشاه را رد گرفت تا به ردیف هیاکل لاغری در رداهایی سیاه رسید. به نظر می‌رسید باد درست به سمت آن‌ها می‌وزد. آن‌ها آرام و خزنده به سمت آخرین بازماندگان لشکر بائلور می‌آمدند.

شمارشان خیلی زیاد است. این‌ها از کجا آمده‌اند؟

آن‌ها وِل بودند.

آن‌ها هم مثل مارال و شیسن‌های تحت امرش، ویل را پرداخت می‌کردند. اما نیروی این پرداخت از درون خودشان نمی‌آمد، بلکه آن را از هر گونه‌ی حیات اطرافشان می‌گرفتند.

مارال دوباره به زمین بایر و سوخته نگاه کرد. این لشکر بورنی خیلی دیرتر از زمان پیش‌بینی شده آمده بود، اما هفته‌ها بود که سپاه پادشاه بائلور توسط سکوت‌زادگان به جنوب و شرق عقب رانده می‌شدند. آن‌ها مدام عقب‌نشینی می‌کردند و مدام تجدید قوا می‌کردند. در اغلب اوقات از دستان نامیمون ول‌ها می‌گریختند. ول‌‌ها آرام می‌آمدند و واقعاً نمی‌شد در برابرشان مقاومت کرد. آن‌ها تاریکی پلید ویل را فراخوان می‌کردند تا مردان بائلور و شیسن‌هایی را که یاری‌شان می‌کردند، در هم خرد کنند و بسوزانند.

اما این‌بار... تعدادشان بیش از سه برابر شده بود. تقریباً سیصد پرداخت‌کننده‌ی ویل بودند که آرام‌آرام به سوی لشکریان بائلور پیش می‌آمدند. آیا اخیراً نیروهای کمکی به آن‌ها ملحق شده بود؟

ناگهان دستان مارال سنگین شد. می‌توانست شکست را در چشمان بائلور ببیند. آن‌ها دیگر نمی‌توانستد در مقابل کشتاری به این وسعت ایستادگی کنند.

چند صد قدم آن طرف‌تر از کارزار، ول‌ها توقف کردند. در ردیفی دراز به صورت زیگزاگ ایستادند و با ستیزی به وسعت یک دشت روبرو شدند. هزاران نفر همچنان به ندای جنگ پاسخ می‌دادند و پژواک برخورد آهن روی آهن تا دوردست‌ها می‌رسید.

ول‌ها همگی به یک باره به زانو درآمدند، مثل خیل زائرانی که به دروازه‌ی معبد می‌رسند. هرکدام یک دست را بالا آورد و دست دیگر را بر خاک زد. ناگهان طوفان از دهانه‌ی آسمان به راه افتاد و زمین به رعشه در آمد. رگه‌های برق از آسمان به زمین فرو می‌افتاد و همه‌ چیز را فرو می‌کوبید. گودال‌هایی بی‌شمار در زمین باز شد و ریشه و سنگ را از دل خاک بیرون ریخت. زمین بلااستثنا همه‌ی مردان و سکوت‌زادگان را در خود می‌بلعید. پیکرها می‌سوختند یا در دهان زمین زیر پایشان بلعیده می‌شدند. باقی هم چون رگه‌های کاه در تندباد به اطراف پرتاب می‌شدند.

ویل و آسمان! مارال هرگز ندیده بود ول‌ها پرداختشان را به این شکل در هم بیامیزند. این نمایشی دیوانه‌وار از ویرانگری و نابودی بود.

پرداخت ترکیب‌شده‌ی ول‌ها با قدرت افزون‌ شده‌اش، زمین را قدم به قدم صیقل داد و هزاران هزار انسان و سکوت‌زاده را در چند لحظه بر خاک ریخت. نیمی از سپاه پادشاه از دست رفت و مارال دید که زمین زیر پای ول‌ها سیاه شد. نابودی از هر طرف تا صدها قدم گسترد و حیاتِ خاک زیر پای ول‌ها و هر آن ‌چه در خود داشت ربوده شد.

پادشاه بائلور نگاهی مضطرب به مارال انداخت. حالا که تأثیر پرداخت‌هایش بر او چیره گشته بود، بالاخره به زانو در آمد. خسته و از نفس افتاده به دست روی زمین افتاد. بائلور پیش از آن که باقی فرماندهانش را به مسیری دیگر هدایت کند، با حرکت دست به یکی از مردانش دستور داد تا مارال را یاری کند. آن‌ها باید دوباره عقب‌ می‌نشستند. و در حین عقب‌نشینی مارال می‌دانست این آخرین بار است.

‍‍‍‍‍~

در روشنای مهتاب، پادشاه شیچن بائلور زانو بر زمین زد و مشتی از خاک بریان و خرد شده برداشت. رنگ خاک برگشته بود. مثل خاک قبر می‌مانست. خاک را بالا آورد و بو کرد. هیچ‌نشانی از رایحه‌ی دلپذیر خاک باغچه‌ی خودش نداشت. زمین سِتَرونی که ماهرترین کشاورزان نیز نمی‌توانستند از دل آن جوانه‌ای برویانند.

چطور سپاهم را مقابل چنین چیزی بفرستم. قدرتشان حتا ورای شیسن‌هاست.

گذاشت خاک پرچرک از میان انگشتانش بریزد. غبار خاک سوخته زیر نور ماه در هوا شناور شد. بائلور گفت:

«فکر می‌کردم به حدی دور شده‌ایم که از این خاک ویران شده عبور کرده باشیم»

شیسن در آخرین ساعات قبل از وقوع زمان تاریک به شاهش مشاوره داد و گفت: «مرگ زمین گسترش می‌یابد. فساد پرداخت ول‌ها تا عمق زمین فرو می‌رود و پخش می‌شود. عوارض وقایع امروز هنوز تمام نشده.»

«دستور دادم زمین‌های پشت سرمان را بسوزانند... از آن‌جا که آن‌ها از روح خود در پرداخت ویل خرج نمی‌کنند، شاید بدین گونه بتوانیم منبع انرژی‌شان را بگیریم. در این صورت ذخیره‌ی کمی برای استفاده‌شان می‌ماند. فردا روز بهتری خواهد بود.»

دوستش در این باره چیزی نگفت.

بائلور با آرامش گفت: «شب ساکتی است. آخرین باری که شبی آرام داشتیم، ورای خاطرات من دفن است. می‌ترسم این آرامش بدشگون باشد.»

دوستش به شمال غرب نگاه کرد. در فاصله‌ی چند فرسنگ آن طرف‌تر، ساکتان پیشروی‌شان را متوقف کرده بودند و این معمول‌شان نبود.

«آن‌ها هم دارند روز نحس و نامیمون خود را بزرگ می‌دارند.»

بائلور ایستاد و به سمت دشمن نگاه کرد و سوسوهای درخشش آتش را در دوردست دید و پرسید: «به چه دلیل؟»

مشاور پادشاه نگاهش را به ظلمت بالای سرش دوخت و گفت: «سالگرد غسل ساکت اعظم را گرامی می‌دارند. رب نوع آن‌ها همیشه مثل الانش نبود. بزرگداشت روزی‌ است که او برگزیده شد و از هر تاریکی بری شد. آن‌ها او را به یاد دارند.»

شیسن چشمانش را بست و نفسش را فرو داد: «وقتی دوباره بیایند، و این کار را هم خواهند کرد، می‌ترسم که نیت تازه‌ای داشته باشند.»

بائلور سکوت سنگین فضا را با خنده‌ی آرامش شکست. نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد: «نه که تا به این لحظه داشتند با ما بازی می‌کردند؟»

لبخند محوی بر لبان شیسن نقش بست و هر دو آخرین لحظات قبل از جنگ مغلوبه‌ی فردا را با اندک خوشی‌شان گذراندند.

لبخند به آرامی از روی لب‌های بائلور محو شد:

«فردا آخرین نبرد ماست، دوست من. کار زیادی از دست‌مان بر نمی‌آید. امروز نیمی از سپاهمان را از دست دادیم. من همه را فراخوان کردم. تمام مردانی که می‌توانستند و به ندای من پاسخ دادند، این‌جا هستند. وقتی ما از پا بیفتیم، دیگر کسی نیست که در مقابل آن‌ها بایستد. تمام آن‌چه از ما باقی می‌ماند همین... همین زخم است.» و با دست به دشت بایر و غارت ‌شده‌ی روبرو اشاره کرد.

بائلور به فراخوان بلندمرتبگان فکر کرد. حکم‌رانان تقریباً تمام کشورها و نژادها احضار شدند تا اتحاد قدرتمندی را شکل دهند. اگر آن‌ها این‌جا و در آن‌چه بائلور حس می‌کرد آخرین ساعات این جنگ باشد، شکست می‌خوردند، مردمی که برای خدمت به آن‌ها جمع شده بودند، با این زمین مفلوک تنها می‌ماندند.

«پس سپهبد استل‌ورث چه؟ از او خبری نرسیده؟»

بائلور با حرکت سر پاسخ داد: «او باید تا کنون به ما ملحق می‌شد. نه. او مدت‌ها پیش قبل از آن که این ارتش از مرزهایمان عبور کند، زیر چکمه‌هایشان از پا افتاد. باشد که عرش پذیرایش باشد.»

«برای ای‌تیلات مور پیغام بفرستید. شاید تاکنون برای کمک به ما متقاعد شده باشند. ما به نیروی آواز آن‌ها برای پیروزی نیاز داریم. شاید سرود نژاد مور آخرین امید ما باشد.»

دل بائلور تهی بود... اما یک پادشاه اجازه نداشت ناامید شود: «آن‌ها نخواهند آمد. باید به فکر راه دیگری باشیم.»

مشاورش برگشت و به جنوب نگاه کرد و گفت: «و هیچ نامه‌ای هم از آن سوی دریای سورن نگرفته‌ای؟»

«کشتی‌ها هنوز بازنگشته‌اند. احتمالاً داستان‌های قدیمی تنها در حد قصه بوده‌اند. احتمالاً هیچ مردمی در آن سوی سواحل نیست. نه آن نژادهای موافقی که داستان‌ها گفته‌اند.»

نفس عمیق دیگری کشید و ادامه داد: «فارغ از همه‌ای این‌ها، آن‌ها به موقع بازنخواهند گشت. من آن کشتی‌ها را برای کمک‌ آوردن نفرستادم مارال. اگر بنا بر شکست ماست، من آن‌ها را فرستادم تا چیزی از ما باقی بماند...»

حالا نوبت شیسن بود که خنده‌ی آرامی به نمایش بگذارد: «پس باید به من فرصت می‌دادی تا با آن‌ها بروم.»

خنده‌ی بائلور هم برگشت: «در آن صورت خودم هم با آن‌ها می‌رفتم.»

و بعد هر دو در سکوتی سخت فرو رفتند. به نوبت به دوردست‌ها نگاه می‌کردند، آن‌جا که طاعونِ آن سوی بورن سکنی گزیده بود. آن‌جا که سکوت‌زادگان جشن منحوس‌شان را ادامه می‌دادند. و بعد به طاق آسمان چشم دوختند، آن‌جا که سوسوی ستارگان آرامش کوچکی به آن‌ها ارزانی می‌داشت.

بائلور سکوت را شکست و درخواستی کرد که آرزو داشت هیچ‌گاه مجبور نباشد بر زبان بیاورد: «من فکری دارم.»

شیسن بدون آن که برگردد پرسید: «برای شکست دادنشان؟»

«بله. اما در آن صورت لازم است تو سوگندی را زیر پا بگذاری.»

دوست و مشاورش افکار شهریارش را بر زبان آورد: «از ما می‌خواهی قوای پرداخت‌مان را از زمین بگیریم، همان طور که ول‌ها چنین می‌کنند.»

بائلور فوراً پاسخ نداد. او از مارال می‌خواست به این پیشنهاد فکر کند، اما می‌دانست که باید آرام‌آرام پیش برود. حتا در کوران جنگی که به سوی آن رانده شده بودند، چنین درخواستی کفرآمیز بود.

«فقط تا آن‌جا که آن‌ها را به زمین خودشان بفرستیم یا به آن‌جا که از آن آمده‌اند، عقب برانیم‌شان.»

کمی درنگ کرد و اضافه کرد: «می‌دانم دارم از تو چه می‌خواهم.»

«مطمئنی؟ اگر از بعضی‌ها بپرسی، می‌گویند تنها چیزی که یک شیسن‌ را از ول متمایز می‌کند، عدم تمایلش به پرداخت ویل با استفاده از دنیای اطرافش است...»

بائلور موقرانه سخنش را قطع کرد: «نه برای همیشه. شمشیرهای ما در این جنگ ده به یک مغلوبه‌اند و در هیچ حالتی برای ایستادگی در مقابل این ول‌ها کفایت نخواهند کرد. ما از تو و نیروهای گوش به امرت می‌خواهیم بیش از این به ما کمک کنید.» دستش را بالا آورد و در دفاع از استدلالش گفت: «ما قدردان حضور شما هستیم. چه آن‌هایی که درمان می‌کنند، چه آن‌هایی که در کنار ما می‌جنگند. اما خودت دیدی که امروز چه رخ داد. شرایط عوض شده است. نمی‌توانیم ببینیم شیسن‌های دسته‌ی تو پیش از بازگشت به میدان نبرد، استراحت می‌کنند تا نیرویشان ترمیم شود. اگر آن‌ها می‌توانند خودشان را با نیرو گرفتن از زمین بازسازی کنند، همان طور که دشمن ما...»

«اگر ما مطابق درخواست تو عمل کنیم، به ارزش‌هایی که از ابتدا برای دفاع از آنان آمده‌ایم، خیانت می‌کنیم.»

بائلور با غضبی فرای قصدش پاسخ داد: «اگر ما شکست بخوریم، دیگر کسی نخواهد ماند تا آن ارزش‌ها را مطالبه کند!»

دوستش قبل از این که حرفی دیگری بزند، مدتی نگاه خیره‌‌ی بائلور را باز گرداند. وقتی لب به سخن باز کرد، ترسی راستین در پس صدایش بود: «تحریک ما برای این اصلاً خردمندانه نیست. به کارگیری ویل بدون پذیرش پیامدش، حتا برای یک بار هم که شده، مرز میان شیسن و ول را بر می‌دارد. بعضی از ول‌هایی که همین الان در میان آن‌ها هستند... زمانی شیسن بودند. مرز باریکی میان ماست. این را از ما نخواه.»

باورنکردنی بود. بائلور خیره‌خیره مارال را نگاه می‌کرد که اکنون، با به یاد آوردن خاطرات گذشته‌ش از دیدار او، ضعیف‌تر از همیشه نشان می‌داد. اما با این همه، مگر راه دیگری هم داشتند؟

در آخر به دوست قدیمی‌اش خنده‌ی دیگری کرد: «پس باید راه دیگری پیدا کنیم. اما همین الان بگویم، چه آن که معلوم نیست بعداً وقت بشود: همیشه از دوستی با تو خوشحال بوده‌ام.»

بر پشت مارال ضربه‌ای زد و او را خیره به دوردست تنها گذاشت. چهره‌ی مارال آیینه‌ای از اضطراب و خستگی بود.

~

مارال ساعتی صبر کرد. تمام حافظه‌اش را به کار گرفت تا هرآن‌چه در مورد سکوت‌زادگان و مناسک بزرگداشت غسل ساکت اعظم در خاطر داشت، به یاد آوَرد. نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. احساسی در درونش می‌گفت احتمالاً جایی در پس مراسم سکوت‌زادگان کلید حل معمایی نهفته است که به درد پادشاهش می‌خورد. اما هیچ‌ چیز به ذهنش نرسید، مگر درخواستی که دوستش می‌توانست از او داشته باشد، اما چیزی نگفته بود: انتقام خون پسر توسط پدر. تقریباً دو سال می‌گذشت و بائلور نخست‌زاده‌اش را در این جنگ از دست داده بود.

اما پادشاه حرفی از فرزند خود به میان نیاورد بود. نه امشب. و نه حتا یک بار، از وقتی که خودش فرماندهی جنگ را به دست گرفته بود. با این حال مارال می‌توانست ناگفته‌ی پادشاه را حس کند. چه آن که خودش نیز چند ساعت پیش شاهد مرگ آن جوان بود. همان قدر که بائلور داغدار کشور از دست رفته‌اش بود، مارال نیز داغ معنای شکست در این‌جا را برای خانواده‌ی خود به دوش می‌کشید. داغ آن‌چه قبل از این از دست داده بود.

پیش از آن که بفهمد دارد چه می‌کند، در کورسوی مهتاب مخفیانه راه اردوی دشمن را در پیش گرفته بود.

با احتیاط عوارض تاریک زمین را پشت سر می‌گذاشت. در حین پیشروی بوی آتش را در باد حس کرد. نمی‌توانست بگوید بو از اردوگاه پیش رویش می‌آید، یا از زمین‌های پشت سرش که پادشاه دستور به سوزاندنشان داده بود. یا شاید هم بوی خاک سفت و چرک زیر پایش بود که به طرزی غیرطبیعی سوخته و عریان شده بود. همین که راهش را به سوی شمال غرب باز می‌کرد، حس کرد گویی از تلّ جدیدی عبور کرده است. تلّی از پیکرهای تلنبار شده‌ای که در نقطه‌ی مرگشان افتاده بودند.

قبل از آن که به دیدرس سپاه سکوت‌زاده‌ها برسد، اندکی ویل فرا خواند تا خودش را بپوشاند. ظاهرش را محو کرد تا بیش از یک سایه به چشم نیاید. همین که نزدیک‌تر شد، بوی آشنای آتش با بوی گوشت کباب‌ شده و پوست ناشسته به مشامش در هم شد. و حالا گاه و بی‌گاه صدایی عمیق به گوشش می‌رسید. صدای دعوا یا شکوایه یا افت و خیر رجزخوانی نبود. شبیه گفت‌وگوهای دورهمی بود که او هم با افراد تحت فرمانش می‌داشت. یا شبیه گفت و شنود چند ساعت پیشش با شاه بائلور بر پهنه‌ی دشت.

با وجود تمام درنده‌خویی‌ها و بداندیشی‌هایی که از این تبار دیده و شنیده بود، شنیده‌های فعلی‌اش از موجودات بی‌عقل حکایت نمی‌کرد.

مارال همان طور که جلوتر می‌رفت، روی زمین خم شد و خزنده‌وار، پنهان پشت قامت درخت‌های خالی از برگ یا سنگ‌ها و صخره‌ها پیشروی کرد. محتاطانه، نزدیک و نزدیک‌تر شد. به ذهنش رسید که اگر کلاه ردایش را بر سر بکشد، خودش هم در ظاهر با یک ول تفاوت چندانی نخواهد داشت.

تنها رفتن خطرناک بود. اما پیش از آن که مارال در تصمیمش درنگ کند، نیرویی را که با آن خود را مات کرده بود، آزاد کرد. کلاه ردایش را بر سر انداخت و از پشت ردیف بلوط‌های مرده بیرون آمد. آرام اما با اتکاء به نفسی راسخ، به سوی کناره‌ی اردوگاه گام بر‌داشت. سرش را پایین انداخته بود و از آن‌هایی که احتمالاً متوجهش می‌شدند، روی می‌گرفت.

چندان راهی نرفته بود که گروهی از ول‌ها را دید که آرام و پشت هم به سمت چپ می‌رفتند و در آن‌جا کنار چیزی که به نظر جان‌پناهی عریض می‌آمد، ناپدید می‌شدند. مارال دنبالشان کرد و از کنار چند بارداینی که محترمانه برایش سر تکان دادند، رد شد. مارال هم در حدی که نشان دهد متوجه‌شان شده، سری تکان داد و رفت.

اندکی بعد به انتهای مسیری رسید که به آبگیری وسیع و کم‌عمق ختم می‌شد. وقتی چشمش به آن‌ها که شب را در این‌جا بیتوته کرده بودند افتاد، دلش لرزید؛ همان طور که چند ساعت پیش با دیدن آن همه پرداخت‌کننده‌ی خبیث دلش لرزیده بود.

صدها مرد و زن و کودک در گروه‌های چند نفره دور بتّه‌های آتش نشسته بودند. از آن‌جا که مارال ایستاده بود این جور به نظر می‌رسید که دست‌ و پاهایشان بسته است. بسیاری مرهم‌های موقت بر تن گذاشته بودند. انگار چیزی جز لباس‌هایشان برای مرهم گذاشتن جراحاتشان نداشتند.

گاه‌گاه ناله‌ی ضعیفی هوا را می‌شکافت و از میان خیل کثیر اسیران راه به آسمان می‌گرفت. در این سو و آن سو یکی در هول جان دادن بود. فریادها اغلب با صدایی زیر و بلند از نهاد جوان‌ها بلند بود.

اگر تنها مردان در محوطه‌ی زندانیان می‌بودند، مارال حدس می‌زد از کجا به این‌جا رسیده‌اند. احتمالاً در میدان نبرد دستگیر شده‌اند.

اما زن‌ها و بچه‌ها چه؟

چند لحظه‌ای را به وراندازی دسته‌ی اسرا گذراند. و بعد پیش خود فکر کرد در آینده چیزی جز شانه‌های افتاده‌شان در خاطر نخواهد داشت. این مردمان مغموم می‌نمودند. عاری از امید. تو گویی تنها کارشان شمارش آخرین ساعات پیش از مرگشان است.

مارال می‌دانست نمی‌تواند تعداد زیادی از آن‌ها را نجات دهد.

ملاحظه‌اش برای پنهان‌ نگهداشتن چهره‌اش را از یاد برد و صاف ایستاد. سرش را بلند کرد و به دقت نگریست تا بلکه آن چه را که به دنبالش آمده بود، بیابد. انگار این اسرا قربانیان این روز نحس بودند.

دلش به درد آمد وقتی کوچک‌ترها را می‌دید که در آغوش بزرگ‌ترها جای گرفته‌اند و آن‌ها هم مرهمی برای ترس کودکان ندارند. دلش برای پدر و مادرها هم همین‌قدر گرفته بود. پدر و مادرهایی که برای آرام کردن اضطراب فرزندانشان باید بین دروغ یا حقیقتی دریده یکی را برمی‌گزیدند.

در مانده بود. تا آن که...

خشمی که کمی‌ پیش‌تر، با مرگ شجاع‌مرد دیگری زیر دستش در او بیدار شده بود، بازگشت و عقل و دلش را پر کرد. لحظه‌ای بر غضب خود لگام زد. می‌دانست هر اقدامی در جهت آزادی این اسرا به مرگ بسیاری می‌انجامد.

با یادآوری صدها چهره‌ای که خودش درمان کرده و به میدان نبرد باز فرستاده بود، دست و پایش به رعشه افتاد. بالاخره آخرین ذره‌ی پروایش هم به کناری افتاد و با نیتی گنگ قدم به درون آبگیر گذاشت.

قبل از آن که به کف آبگیر خشک ‌شده برسد، صدایی عمیق ندایش داد: «ای تو!»

مارال متوقف شد. حواسش را به پیش رویش متمرکز کرده و از صاحب صدا دوری می‌کرد.

موجود با زبان بورنی که مارال امیدوار بود به اندازه‌ی کافی به آن مسلط باشد، پرسید: «داری کجا می‌روی؟»

مارال با صدایی آرام و لحنی متخاصم جواب داد: «می‌خواهم اسرا را ببینم.»

صدای نزدیک‌ شدن قدم‌ها را شنید. اضطراب داشت. خود را آماده می‌کرد تا با ول به او حمله کند. اما می‌دانست این کاری عبث خواهد بود چرا که خیلی سریع در مواجهه با برتری قاطع نفری آن‌ها شکست خواهد خورد.

اما ول آرام و نرم از کنارش رد شد به سمت نزدیک‌ترین آتش رفت، نزدیک‌ترینِ اسیران. با نزدیک شدن اهریمن، مردان و زنان خود را عقب کشیدند. چهره‌های خسته و نحیف‌شان با ترس اجین شد. دستی رنگ پریده از درون ردا بیرون آمد و دست دختری حدوداً شش ساله را گرفت و کشید. دخترک از روی شانه به زوج پشت سرش نگریست. مارال حدس زد آن‌ها باید والدینش باشند. همین که پدر خواست برخیزد، ول دست دیگرش را بالا آورد. کلمات نامفهوم با صدایی خشک از دو لب فاسدش خارج شد: «دال نولّه سُچه شیل فارن یائه.»

پدر با چشمان بسته روی زمین افتاد.

دختر آرام‌آرام به گریه افتاد.

مادر از جایش برخاست و خود را روی دست پلید پرداخت ‌کننده انداخت. می‌خواست بند ول را از دست دخترش بگسلد. ضجه و فریاد از اطراف اردوگاه به هوا برخاست. ول دست آزادش را درون موهای زن فرو برد و او را محکم عقب کشید. سپس صورت زن را به صورت خودش نزدیک کرد و نفسی آرام و بلند به درون کشید. مارال اطمینان نداشت، اما به گمانش دید که چیزی بخارمانند از دهان زن به درون مخاط ول کشیده شد. زن جیغ می‌کشید و صدایش آرام‌آرام ضعیف می‌شد. خیلی زود، او هم از پا در آمد و قبل از این که کنار مرد روی زمین بیفتد، در آغوش دخترش سقوط کرد. خنده‌ای جگرسوز بر چهره‌ی رنگ‌پریده‌ و لاغر نقش بست. صورتش را بالا آورد و بر سر خیل اسرا نعره‌ای تیز کشید. صفیر فریادش بیان‌گر چیزی فراتر از هشدار بود. صدای ول به طرز وحشت‌آوری منعکس شد و در یک آن نفس بی‌شمارْ قربانی درمانده را برید. همگی ساکت شدند و خشکشان زد. تنها می‌توانستند ببینند و بشنوند.

سپس ول رو به مارالی کرد که خشمش دوباره گر گرفته بود. مارال به چشم می‌دید دخترک به مادرش که پیش پایش افتاده بود، نگاه می‌کند و با صدای بلند زار می‌زند.

مارال به کلی خود را از یاد برده بود. دست راستش را بالا آورد و پنجه‌اش را رو به آسمان باز کرد تا قدرت آسمان را در دست گیرد. دست دیگرش را مشت کرد و رو به دژم گرفت.

با صدایی آمیخته با جنون فریاد زد: «نیست شو!»

حس کرد ول دیگری پشت سرش ایستاده است. حتا اگر این یکی را هم زمین می‌زد، مرگش حتمی بود. اما دیگر پروایی به دل نداشت. تنها برای همین عمل ددمنشانه هم که شده، می‌خواست نابودی اهریمن را ببیند.

ول را رها کرد. احساسات خالص با انرژی فوق‌العاده‌ی پنهان درونی‌اش به سوی موجود شلیک شد. مارال تمرکز کرد تا ول را به سمت سر جانور نشانه رود. و پس از آن‌ چه در طول روز بر سرش آمده بود، این تمام انرژی باقی‌ مانده‌اش بود. با این حال هنوز میزان قابل‌ اعتنایی بود.

اما در همین آن، ول حلقه‌ی دستش را دور مچ دخترک محکم‌تر کرد و پیکر دختر رو به سستی گذاشت. اما چشمانش... مارال هیچ‌گاه چشمان دخترک را از یاد نمی‌برد. درشت و به دوردست‌ها خیره بود و انگار منظره‌ای دهشتناک و ترس‌آلود می‌دید. احتمالاً تصویر کنده شدن جان از بدنش بود. تصویر پرداخت روح و تبدیل آن به ماهیت جدید و ویرانگر. مارال هیچ‌گاه ترس و عجز تابیده بر صورت دختر را فراموش نمی‌کرد.

سکوت‌زاده حالا استوارتر و بدنش تنومندتر به نظر می‌رسید. با خنده‌ای پلید به راحتی دست دیگرش را پایین آورد و تمام انرژی نهفته در حمله‌ی مارال چون نسیمی ضعیف در هوا ناپدید شد. سپس دست دخترک را تکان سختی داد و لحظه‌ای بعد دختر خشک و دوشیده روی زمین سرد افتاد. او مرده بود. بعد ول یک دستش را بالا آورد و فشار دفعی زیادی بر سر مارال وارد کرد. باد مارال را دوره‌ کرد، انگار که در گردبادی سخت و پرفشار گرفتار شده باشد.

بدنش از هر سو در هم فشرده می‌شد. دستانش را سپر صورتش کرد. حس می‌کرد الان است که استخوان‌های دستش در هم بشکنند.

به خاک باز می‌گردم.

اما پیش از آن که فشار خیلی زیاد شود، مارال فریاد پژواک‌شونده‌ی «نه»ای شنید و فشار متوقف شد.

دستانش را پایین آورد و مرد جوان حدوداً شانزده‌ساله‌ای را دید که ول را واژگون کرده. پسر به سمت پرداخت‌کننده دویده و او را روی زمین انداخت بود.

با هیبتی سرنگون، اهریمن غلتید و بر پا ایستاد و دستان پنجه‌ مانندش را دور گلوی پسر حلقه کرد. نفسش را روی صورت پسر بیرون داد و به سرعت رو به مارال کرد. همین که آن دو نزدیک شدند، تمام ترس‌های پیشین مارال پوچ شد، وقتی دید پسر، فرزند خودش، تالان است.

صدایش فرو افتاد: «خداوندا، نه!»

چطور تالان را گرفته بودند؟ چرا او این‌جا بود؟

«نمی‌توانستم اجازه دهم پدر. نمی‌توانستم...»

پیش از این که بتواند حرفش را ادامه دهد، ول گلوی پسر را فشرد و کلامش را برید. سپس نگاه خیره‌اش را به مارال گره کرد. هاله‌ای از حظی پلید روی لبانش نشسته بود. در این لحظه چشمان تالان داشت بسته می‌شد و بدنش از حالت می‌افتاد. ول دستش را بالا آورد. دو انگشتش را به سوی مارال گرفت و گردباد دوباره آغاز شد. و این بار وحشیانه‌تر بود.

مارال سعی کرد فشار را پس بزند، اما گویی تمام قوایش از دست رفته بود. پسرش را می‌دید که جانش زیر دست ول افول می‌کند. تالان تلاش کرد چهره‌ای شجاع برای پدرش به نمایش بگذارد. اما مارال فرزندش را می‌شناخت. پسر وحشت‌زده بود. همچنین می‌دانست که جوانک، که خود در راه رسیدن به مقام شیسن‌ها تحصیل می‌کرد، می‌فهمد دارد چه بر سرش می‌آید.

تالان درمانده بود. او می‌مرد، مگر مارال برای نجاتش کاری می‌کرد.

برعکس مرد جوانی که امروز به مرگش رضایت دادم...

مارال در ذهن محصور خود وقایع امروز را به یاد آورد. شجاعت مردی که خواست بمیرد تا بقیه بتوانند به جنگ با این سکوت‌زادگان بازگردند. پادشاهش را به یاد آورد، کسی که از فرزند شهید خودش سخنی نگفته بود. و سپس به فرزند در حال مرگ خودش نگاهی انداخت. می‌دانست نمی‌تواند اجازه دهد تمام این رشادت‌ها هدر شوند.

با تمام قوایی که می‌توانست، یورش پرداخت ول را پس زد و به کناری پرید و به سختی زمین خورد. نیرویی که از شرش رهیده بود به زمین اصابت کرد و گودالی عمیق در محل ایستادنش حفر کرد. فشار ضربه، سنگ‌های بزرگ و تکه‌ی لجن و گرد خاکستر را به هوا پرتاب می‌کرد. مارال مطمئن نبود، اما فکر کرد چیزی از جنس پسرش را نیز در حمله‌ی پُرترکش حس کرده است. گویی روح پرداخت ‌شده‌ی پسرش در پس‌مانده‌ی هجوم ول باقی مانده بود.

ول به سوی خانواده‌ی کوچکی که به پایش افتاده بودند، گام برداشت. در این حین پسر مارال را که خیره به پدر بود، به دنبال خود کشید. مارال دیگر چیزی نداشت تا فدا کند. با اندک قوای مانده‌اش باید انتخاب می‌کرد. آخرین پرداخت، و یا تلاش برای بازگشت به سپاهش. فرار خیال خامی بود و خودش نیز می‌دانست. سکوت‌زادگان زیادی در اطرافش بودند. با این حال او یک انتخاب بیشتر نداشت. جنگ یا فرار.

غلتید و برای آخرین بار ول را فرا خواند. در این هنگام خیل اسرا خود را روی ول انداختند. خیل بیشتری هم در مقابل پرداخت‌کنندگان سفاکِ ایستاده در کنارش، ایستادند. اسیرشدگان افتان و خیزان از سر جراحاتشان، هروله‌کنان به سوی اسیرکنندگان می‌دویدند و خود را روی آن‌ها می‌انداختند و چون ذخیره‌ی هیزم زمستانی، روی ول‌ها پشته می‌ساختند.

فرزندنش فریاد کشید: «بگریز!»

مارال ایستاد. ضعف داشت و گیج شده بود. صدها تن را سراپا تماشاگر می‌دید. مارال فکر کرد برق ضعیف‌ترین کورسوی امید را در پس چشمان تهی‌شان دیده است.

در این هنگام بود که ذهن مارال چشمانش را رو به حقیقت گشود و به او کذب گمانی را نشان داد که تا آن لحظه در مورد اردوگاه اسرا به خود می‌گفت: تقریباً تمام آن‌ها مردمان خودش بودند. بعضی خانواده‌ی شیسن‌ها بودند و باقی ساکنین شهرشان، ایستم سالو. شهری که او و باقی همرزمانش در پاسخ به ندای فراخوان آن را ترک گفته بودند.

آسمانا...

تصاویر خانه‌اش را در خاطر آورد. شهر شیسن‌ها را در ذهن فرا خواند. آرمیده بر بالای جبال دیواید. محصور در شعله‌های آتشِ پرداختِ خصم. به نسل‌ها دانش و خردی فکر کرد که مردمش در ایستم سالو اندوخته بودند و احتمالاً تاکنون به دست سکوت‌زادگان افتاده یا نابود شده بود.

باشد که در پناه تدابیرمان، رازهایمان محفوظ مانده باشند...

مارال به پسرش نگاه کرد که چشمانش حتا در هنگام ستیز با ول خالی از حال بود. گویی چشمان تالان تا به این لحظه‌ی مارال مهر خورده بود. همه‌شان همین طور درنیافته بودند. نژادهای گسیل شده از بورن، بارداین، ول و تمام‌شان از سرِ ورای شهوت‌ خون‌ریزی پا به این جنگ گذاشته بودند. مارال حالا به وضوح فن نبرد سکوت‌زادگان را می‌دید. آن‌ها افرادشان را تجهیز می‌کردند و در این بین ارزشمندها را بی‌حفاظ رها می‌کردند.

وارونگی پلیدی در این روند وجود داشت. و آن این که حتا با وجود اتحاد و هم‌افزایی ملت‌های این دنیا، آن‌ها باز هم مغلوب مطلق این نبرد بودند.

مارال اندیشید. حالا می‌فهمید چرا به نظرش ارتش سکوت‌زادگان کمی دیرتر از آن‌چه انتظار داشتند به سپاه اتحاد رسیده بود: احتمالاً بورنی‌ها در میان توقف‌های دیگرشان به ایستم سالو هم رفته بودند.

و هجوم کنونی دشنامی بود که بر سر مقاومت آدمیان آوار می‌شد. از آن بدتر این بود که بر سر شیسن‌ها هم نازل می‌شد. پرداخت سکوت‌زادگان در هنگام رویارویی با آخرین مقاومت سپاه بائلور، از زندگی عزیزان دشمن‌شان نشأت می‌گرفت. این چیزی فراتر از توهین بود. ترسی که این کار در دل جبهه‌ی مقاومت می‌انداخت، حربه‌ای برای تضعیف اراده‌ی رزمندگان بود.

پسر مارال دوباره فریاد زد: «بگریز!» و به زانو درآمد.

مارال آخرین نگاهش را هم نثار پسرش و تمام آن چند صد نفری کرد که در شیار ایستاده بودند. روی برگرداند و دوید. و در همین حین حس کرد چیزی در درونش شکست.

فقط برای آن که یک بار دیگر بجنگم.

دست و پا زنان از آب‌گیر خود را بالا کشید و کورکورانه در دشت سوخته و عریان پا به فرار گذاشت. امیدوار بود در مسیر سپاه پادشاه و شیسن‌هایی گام بردارد که برایش باقی مانده بود.

ریه‌هایش می‌سوخت. هر آن نزدیک بود از خستگی مفرط روی خاک بغلتد. اما پاهایش را استوار نگه داشت و به آن چه باید می‌کرد اندیشید. چه امیدی در رویارویی با این سپاه دریده داشتند؟ آیا باید سوگندش را زیر پا می‌گذاشت؟

شاید عهدها هم زمانی باید شکسته شوند.

و این فکر مسیری در ذهنش گشود که حتا اکنون نیز مطمئن نبود بتواند از آن عبور کند.

~

تمامی آخرین مردان سپاه بائلور که شمارشان شاید تنها به ۲۰ هزار تن می‌رسید، در نور پیشْ‌سحر آرام و بی‌حرکت به انتظار ایستاده بودند. دیدبان‌ها خبر از حرکت زودهنگام سکوت‌زادگان آورده بودند. بائلور در طلایه‌ی سپاه ایستاده بود. نوک تیز شمشیرش در زمین سخت فرو رفته و دستانش بر دست‌گیر آن آرمیده بود. افق را در جستجوی خصم از نظر گذراند. می‌دانست آن‌ها -آن‌طور که مارال گفته بود- قبراق و با انگیزه‌ای تجدید شده پا به میدان می‌گذارند. اما مردان او خسته و وحشت‌زده بودند. به خصوص که دیروز ویرانی برخاسته از نیروی ول‌ها را به چشم دیده بودند.

حربه‌اش در نابودی منبع انرژی ول‌ها شکست خورده بود، چرا که آنان هم حربه‌ای از خود داشتند. کاری از او ساخته نبود مگر آن که تا آخرین نفس نظاره‌گر ماوقع باشد. دستور تخلیه‌ی شهر برای رسیتیو ارسال شده بود. پیغام‌های دیگری هم برای دیگر کشورها فرستاده شده بود تا مردم را از مراقبت از خود آگاه سازد. خیره به دوردست در انتظار دشمن، سال‌های پیش رو را در ذهن تصور کرد: سکوت‌زادگان نسل بشر را شکار می‌کردند و هیچ قوای نظامی وجود نداشت تا در مقاومت مقابل خواری سر برآورد. دنیایی بی‌قانون که در آن زندگی بی‌گناهان گرفته می‌شد تا جادوهای تاریک پایور شود. و به این تریتب بائلور خوشحال بود که پیش از  خلق دنیایی که در ذهن متصور بود، مرده است.

اما بیش از هر چیز آرزو داشت تنها یک روز دیگر را با الوناس و اولارا، همسر و تنها فرزند بازمانده‌اش، بگذراند. خیلی کم پیش می‌آید که یک پادشاه لحظات مهم زندگی‌اش را در کنار خانواده دریابد. و این قصوری بود که بائلور با آغوش باز جبران آن را خواستار بود. اما در دل امیدی بر این کار نداشت.

کنار دستش، امیر دسته‌ی شیسن‌ها مارال پلیگ ایستاده بود. مشاوری پیوسته وفادار و همیشه تأثیرگذار و البته... یک دوست خوب. شب گذشته مارال به اردوی دشمن رفته بود و از آن‌جا گریخته بود. چهره‌ی مارال نحس بود و در نور پیش‌سحر کمی نامطمئن می‌نمود. امروز هیچ مرد یا زنی از شیسن‌های تحت فرمانش پشت خط مقدم نبرد نمی‌ایستاد. و این یعنی جراحات هیچ‌کس امروز درمان نمی‌شد. تمامی شیسن‌ها کنار مردان بائلور، خیره به افق پیش‌رو ایستاده بودند. و هر چند این شیسن‌ها خسته‌تر از مردان شمشیر به دست می‌نمودند، با این حال حتا یک قدم عقب نگذاشته و دوشادوش دیگر مردان ایستاده بودند.

آبی آسمان صبح تصویر جراحات زمین را مات می‌کرد، اما نمی‌توانست تضاد روشنی آسمان را با تاریکی زمین پنهان کند. نمی‌توانست رایحه‌ی خون را از هوا یا خاک مفلوکِ بی‌رنگ و رو برگیرد. شیشه‌ی آسمان آرام‌آرام ستاره‌ها را در دامنش پنهان می‌کرد و روز از راه می‌رسید. صدای برخورد سنگین چکمه‌ها با زمین در افق دوردست شنیده می‌شد. آرامش این لحظه‌ها دردناک بود، چرا که از خون‌ریزی پیش‌رو خبر می‌داد.

بائلور با نگاهی راسخ به جلو چشم دوخته بود. و این آخرین پیمان من است: فرار نخواهم کرد و تسلیم نخواهم شد، حتا آن گاه که امیدی باقی نیست...

طی ساعتی که بر آن‌ها گذشت، سکوت‌زادگان آرام‌آرام جلو آمدند و به نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن رسیدند. شمار بی‌شمار ارتش سکوت‌زادگان دل مردان بائلور را تهی کرد. آن‌ها ناخودآگاه ناله‌های یأس سر می‌دادند. ستون بارداین‌ها... دسته‌ی دورگه‌ها و دیگر نژادهای غیربورنی، همه‌شان به میدان آمده بودند. و جلوتر از تمام این موجودات ول‌ها بودند که چند صد اسیر را به زنجیر می‌کشیدند. اسرایی که مارال پیش‌تر برایش تعریف کرده بود. مردان و زنان و کودکان، خانواده‌ی شیسن‌های هم‌رزمش را به سختی در ردیف‌هایی پشت هم دست بسته بودند.

بیش از همه این بائلور را در هم ریخت. به مارال نظر انداخت. مارال هم نگاهش را پاسخ داد و سر تکان داد. شیسن می‌دانست چه در سر بائلور می‌گذرد و حتا در این گاه نیز با او محاجه می‌کرد.

مارال بی‌کلام تکرار کرد: این کار را نکن. شاید راه دیگری باشد.

و بائلور هم با خود گفت: خواهیم دید.

 

نمی‌توانست سبک‌سرانه این فکر را از سر بگذراند. قتل عام اسرای دست‌بسته لحظاتی در طول شب بر او نازل شده بود. به هر حال این یک حربه‌ی جنگی بود. که قدرت پرداخت ول را از آنان بگیرد. اما این کار او را به یاد لایوسا انداخت. به یاد زنی که او را وادار کرد تعهدش را باز یاد آورد. همو که در این راه نزدیک بود فرزند خود را به کام مرگ بکشد. در کشتن عده‌ای برای نجات عده‌ای دیگر نوعی خیانت نهفته بود.

و این‌ها خانواده‌ی مردان و زنانی‌اند که در کنار ما به خاک افتادند.

با این همه جنگ قواعد خاص خود را داشت. وقتی زمانش برسد، بائلور هم می‌دانست چه بکند.

بائلور حواسش را بر سکوت‌زادگان متمرکز کرد. نه جیغی در کار بود، نه استهزا و نه شیون و ناله‌ای. این موجودات از دنیایی بس دور به زیر نور صبح‌دمان قدم می‌گذاشتند و تنها صدایی که ازشان شنیده می‌شد، صدای کوبش گام‌هاشان بود بر زمین سخت. صورت‌هایشان آرام و سرد می‌نمود. نه کند می‌شدند و نه از حرکت باز می‌ایستادند. به سوی سپاه بائلور می‌آمدند و فاصله را کم و کم‌تر می‌کردند.

سپس صد قدم آن‌طرف‌تر ول‌ها ایستادند. اسرا همچنان دورتر از آن بودند که قابل تشخیص باشند. در مرز ارتش سکوت‌زادگان، بارداین‌ها قدم به جلو گذاشتند و به مردان بائلور نزدیک‌تر شدند. لشکر خصم سلاح‌های سهمگین‌شان را بالا می‌برد و بر سر سپاه اتحاد فرود می‌آورد و در این بین سیمای این جانوران کوچک‌ترین تغییری نشان نمی‌داد.

از شرق تا غرب پهنه‌ی دشت، فولاد بر چرم و چوب فرود ‌آمد و در عوض نعره و ناله به هوا بلند ‌شد.

آتش نبرد روشن شده بود.

به ازای هر بارداینی که پایین کشیده می‌شد، بائلور دو سرباز از دست می‌داد. خط شکسته شده بود. بائلور فرای خط نبرد، به ول‌ها نظر انداخت و دریافت چندین‌تن از آنان اسرا را با دست گرفته و آرام و بی‌صدا حفاظی به دور ساکت‌هایی که درگیر نبرد شده بودند، پرداخت می‌کردند. لاشه‌ی تماماً دوشیده‌ی چندین زن و مرد بر پای ول‌ها فتاده بود.

با دیدن این صحنه بائلور تصمیم خود را گرفت. مرا ببخش دوست من.

شمشیرش به سمت نیلگون آسمان نشانه رفت و سپس فروافتاد و بائلور فریاد زد: «به پرواز درآیید!»

دویست کماندار که چند ساعت قبل دستورات لازم را دریافت کرده بودند، کمان‌هایشان را بلند کرده و این مخازن انسانی انرژی نشانه رفتند. خروش از خم زه‌ها برخاست و تیرها به پرواز درآمدند. آسمان در پس موجی از تیرهای شناور در پی اهدافشان، تیره شد.

با دیدن این منظره، بائلور حس کرد تیری در قلبش فرو رفت. اما پیش از اصابت تیرها به هدف، تندبادی به هوا رفت و خیل تیرها را از بالای سر اسرا منحرف کرد و بر سر بارداین‌هایی که چند ردیف عقب‌تر از آنان بودند، فرود آورد. شیچن تیز و سریع روی گرداند و همه‌ی شیسن‌ها را با دست‌های باز پیش چشم دید. چشم در چشم مارال انداخت.

بر سر امیر دسته‌ی شیسن‌ها نعره زد: «ای نادان!»

دوستش هم فریادش را پاسخ داد: «نه بدین صورت!»

قبل از آن که بائلور حرف دیگری بزند، خط سربازان رو به متلاشی شدن گذاشت. بارداین‌ها از اطراف ول‌ها به میدان نبرد ملحق شدند و از بالا و پایین با سربازان اتحاد درگیر شدند. مردان بائلور یا عقب می‌نشستند یا زیر پتک‌های عظیم و شمشیرهای شش پایی بارداین‌ها در هم له می‌شدند.

نمی‌توانستند بیش از این ایستادگی کنند. دور خورده بودند و در چشم به هم زدنی دیگر راهی برایشان باقی نمانده بود. بائلور به اطرافش نگاه کرد. ناامیدانه در پی طرحی بود تا آخرین خط را نگه دارد و در برابر محاصره مقاومت نشان دهد.

در همین اثنا چشم بائلور به نشان دسته‌ی شیسن‌ها افتاد که بر شنل یکی از پرداخت کنندگان کناری‌اش بافته شده بود. سه حلقه که هر کدام به کناری‌اش گره شده و همه به حلقه‌ی مرکزی متصل بودند.

«عقب بنشینید! دایره‌ی بزرگی شکل دهید. هیچ‌کس از آن بیرون نباشد. سه ردیف شمشیر زن در جلو و کمان‌داران در پشت!»

دستور پادشاه از دهان فرماندهانش طول خط را طی کرد. چند هزار نفر باقی‌مانده به سرعت عقب کشیدند و در یک دایره‌ به پهنای چند صد جریگ جمع شدند. طوری شد که از هر جهت سکوت‌زادگان در برابرشان بودند و هیچ زائده‌ای نیز در کار نبود. کمان‌داران دست به تیر بودند و تیرهایشان را از فراز سرهای هم‌رزمانشان شلیک می‌کردند. جنگ‌افزارها خالی و پر می‌شدند و تکه‌های عظیم سنگ و صخره را با شدت زیاد بر سر خیل سپاه دشمن می‌انداختند.

بهیارانی که کمک‌کار شیسن‌ها بودند، اسباب مرهم‌گذاری‌شان را کناری گذاشته و شمشیر و نیزه‌‌ی شکسته دست گرفته بودند.

بائلور تک‌تک بارداین‌هایی که در مقابلش قرار می‌گرفتند، از پا می‌انداخت. با خود فکر کرد در این دور تا آخرین قطره‌ی خون خود خواهم جنگید.

نمی‌دانست از آغاز جنگ چه مدت گذشته است، اما هر آن لحظه که بر آنان می‌گذشت، دایره‌شان کوچک و کوچک‌تر می‌شد. مردان از پا می‌افتادند، باقی‌مانده‌ها شکاف را پر می‌کردند. آرام آرام تعدادشان نشست کرد. سربازانش زیر دست ارتشی که آدمی تا به حال به چشم ندیده بود، قطعه‌قطعه می‌شدند. نگاهش به ول‌ها افتاد که نوبت خود را انتظار می‌کشیدند. به نظر نمی‌آمد به سلاح آن‌ها احتیاجی باشد. در آن سوی ول‌ها ستون شوم سکوت‌زادگان تا به انتهای افق کشیده شده بود. و تا شب‌هنگام چیزی از سپاه بائلور باقی نمی‌ماند.

او همچنان می‌جنگید، اما امید از دلش رخت بر بسته بود.

‍‍~

 حلقه‌ی مقاومت هر لحظه فشرده‌تر می‌شد. مارال تا این‌جا چند شیسن‌ را از دست داده بود. چند تن از آنان به ضرب شمشیر از پای درآمده و دیگران تا آخرین ذره‌ی جان و روح‌شان را پرداخت کردند و خالی از زندگی بر زمین افتادند.

سپاه بائلور هر آن ‌چه داشت پای میدان نبرد آورده بود. اما این کافی نمی‌نمود. مارال دنیایی را تصور کرد که یکایک این دلاوران زیر خاک آن مدفون شده‌اند. دورانی تاریک در پیش بود. دورانی که در آن از ول تنها در راه فساد و برده‌داری استفاده می‌شد. در آن زمان سکوت‌زادگان تمام پهنه‌ی زمین را چنان شخم می‌زدند که مانند زمین بایر اطرافشان عاری از حیات و رنگ می‌شد. و بعد نوبت نژاد بشر می‌رسید تا هیزم کوره‌های پرداخت این سفاکان شوند، چه آن که از هم اکنون هم شده بودند.

ذهنش در تکاپو بود و مغاک تاریخ را از پس خروارها کاغذ انباشته شده در کتابخانه‌های ایستم‌ سالو، آن‌جا که تقریباً تمام عمر به مطالعه پرداخته بود، ورق می‌زد تا بلکه پاسخی پیدا کند. اما هرآن‌چه بیشتر تلاش به خرج می‌داد، کمتر به یاد می‌آورد. آن‌ها دیگر از لحاظ شمار مغلوبه‌ی نبرد بودند. این بار آن‌ها قوای انباشته‌ای برای شکست سکوت‌زادگان نداشتند.

از گوشه‌ی چشمش نگاهی به ول‌ها انداخت که صبورانه دور گود کارزار ایستاده بودند. ویرانی وحشتناکی را به یاد آورد که نیروی آن‌ها در هنگام پرداخت به یک‌باره‌شان به بار آورد. و بعد نگاهش به اسرای پشت سر ول‌ها افتاد. به دوستان و خانواده‌هایشان که در انتظار قربانی شدن بودند. او به هیچ‌کس جز بائلور نگفته بود که این اسرا چه کسانی‌اند. می‌ترسید با فهمیدن این واقعیت دل‌های زنان و مردان هم‌رزمش تهی شود یا باعث شود در گاه شهامت، اراده‌هاشان سست گردد.

همین که تصمیمش را دوباره در ذهن سبک و سنگین می‌کرد، در بحر لحظه‌ای از دیروز فرو رفت که چندین‌تن از ول‌ها در یک آن ول را پرداخت کردند. و به فکر آن ول حیوان‌صفتی افتاد که شب پیش ول را از شیره‌ی جان زنی بیرون کشید.

تصاویر مخوف در هم آمیخت و بذر یک انگاره در ذهنش جوانه زد.

قوای مجتمع. نیروی تقویت شده...

باید توجه افراد دسته‌اش را به خود معطوف می‌کرد، پس فریاد زد: «به گوش شیسن‌ها برسانید عقب بنشینند.»

ظرف چند دقیقه شیسن‌ها را در مرکز حلقه‌ی بزرگ مقاومت گرد هم آورد. نفس‌ها بریده بود. زخم‌های چندی‌شان خونریزی داشت و باقی به زانو درآمده بودند. چشمان دهشت‌زده‌شان به مارال بود و منتظر سخنان او بودند. چشم به خرد مارال داشتند تا بلکه راه نجات را نشان‌شان دهد. جنگ در اطرافشان می‌خروشید و خورشید در بالاترین نقطه از نردبان صبح قرار داشت.

مارال آرام چرخی زد و زبان به سخن گشود: «ما نفر به نفر نمی‌توانیم آن‌ها را شکست دهیم. باید تقلاهایمان را در هم ترکیب کنیم؟»

یکی از زنان از پس نفس‌های سنگینش پرسید: «ترکیب کنیم؟»

مارال به چشمانش خیره شد: «دیروز من نظاره کردم که چطور تمام ول‌ها به یک‌باره ول را بر سر ما آوار کردند. آن‌ها چندین هزار نفر را در کمتر از آنی قتل عام کردند.»

سخنش را نیمه‌ کاره گذاشت. در این اندیشه بود که درخواستش کارگر نخواهد افتاد. که شاید درخواستش در اصل شاید تأثیر معکوس بگذارد. اما آن‌ها باید یک کاری می‌کردند.

«اگر یکایک‌ ما در یک زمان با هم پرداخت کنیم... اگر دوشادوش هم بایستیم و دست در دست یکدیگر داشته باشیم-»

دست دو نفر از اطرافیانش را گرفت تا نشان دهد منظورش چیست. و ادامه داد: «می‌توانیم ول را چنان پرداخت کنیم که هزاران مرتبه از پرداخت تک تک ما بیشتر باشد.»

شیسن دیگری پرسید: «از کجا می‌دانی؟»

مارال کوشید کاری کند تا آن‌ها هم این حقیقت را ببینند. با فکرش کلنجار می‌رفت تا برای‌شان درست توجیه کند. با ذیق وقت و پریشان‌حالی افرادش دست در گیربان بود. تصویر دیشب را در ذهنش استوار کرد. تصویر آن ول که کودک و پسر خودش را در چنگ گرفته و جانشان را کشید تا پرداخت خود را نیروی مضاعف بخشد.

«به جایی رسیده‌ایم که ول‌ها جان‌های آدمیان را می‌گیرند تا پرداختشان را قوت دهند. باور دارم که می‌توانیم از قاعده‌ی عاریه‌گیری روح یکدیگر استفاده کنیم تا ظرفیت‌هایمان را بسط دهیم. اگر همه در هم ترکیب شویم...»

شیسن‌ها محتاطانه به او چشم دوخته بودند.

«اگر چنین کنیم، باور دارم نیرویی فرای مجموع قدرت‌هایمان خلق خواهیم کرد. معتقدم هر کدام از ما قدرت دو شیسن کناری‌اش را تکثیر خواهد کرد. و بدین صورت قوای ما در دایره‌ی خودمان گسترش می‌یابد و قادر خواهیم بود باری عظیم از ول را به گرده بکشیم»

مارال از فراز حلقه‌ی شیسن‌ها به دایره‌ی بیرونی نظر انداخت که لحظه به لحظه تحلیل می‌رفت. تمام پهنه‌ی دشت و بلندی آن سوی حلقه‌ی مقاومت از سیاهه‌ی سکوت‌زادگانی پر بود که به سوی آن‌ها در حرکت بودند.

اگر چنین کنیم، دیگر تفاوت ما با ول‌ها چه خواهد بود؟ مارال سؤال گزنده‌ی خودش را پاسخ داد: تفاوت آن‌جا است که مارال از افرادش می‌خواست داوطلبانه به این کنش تن در دهند. در حالی که ول‌ها زندگی آدمیان را می‌گرفتند تا نیروی پرداختشان را افزون کنند. ول‌ها به زور این کار را می‌کردند.

و بعد مارال در عقل و در دل، راکدتر از همیشه آن‌جا ایستاد. نگاهی نثار شیسن‌هایی کرد که فرمان‌برداری‌اش می‌کردند. آن‌ها که به او اعتماد کرده بودند.

با یقین و توانی تازه آن‌ها را ندا داد: «به من اعتماد کنید، هم‌چنان که پیش از این نیز کرده‌اید. در کنار هم می‌ایستیم و هر کدام تنها به یک عمل فکر خواهیم کرد. و آن‌گاه از این حلقه موجی از ویرانی را بر سر سکوت‌زادگان آوار می‌کنیم. و اگر گمانم درست باشد... پرداخت ما چونان صاعقه بر سرشان فرود خواهد آمد و آن‌ها را در همان خاکی خواهد کوفت که آن را غارت کرده‌اند.»

ندای مخالفی برخاست: «و اگر شمشیرزنان خودمان را به کشتن دهیم چه؟ اگر خودمان را بکشیم چه می‌شود؟»

مارال روی برگرداند تا آن مرد را ببیند. شاید این بار باید به آن‌ها می‌گفت. تمام مردان و زنان دسته‌اش را از نظری طولانی گذراند. آیا دانستن حقیقت آن‌ها را از این کار باز می‌داشت؟ در نهایت تصمیم گرفت با آن‌ها در میان بگذارد. این حق آن‌ها بود.

با ملایمت تمام، مارال هویت اسرایی را که چند صد قدم آن سوتر به بند کشیده شده بودند، برای افرادش بازگو کرد. با هر کلام ناباوری و هراس را در چهره‌هایشان می‌دید. چندین تن که به زانو نیفتاده بودند یا به یک‌باره نقش زمین نشده بودند، نگاه‌هایشان فرو افتاده بود. اندوه صورت‌هایشان را غصب کرده بود.

لحظه‌ای به آن‌ها مهلت داد تا تماماً اوضاع را درک کنند و آن‌چه را در قمار داشتند، آن‌چه مارال در انتخابشان گذاشته بود قدر بدانند.

و بعد... هر آن که به زانو در آمده بود برخاست. در سکوت، عزم وجود همه‌شان را آکند و آن‌ها یک به یک دست در دست هم گذاشتند تا دایره‌ای را شکل دهند. مارال شکل‌گیری حلقه‌ی درونی را به نظاره ایستاد. بیش از صد شیسن چهره در چهره‌ی هم دست به دست یکدیگر دادند. نگاه‌های وداع بود که بین‌شان رد و بدل می‌شد. اما از کسی صدایی در نمی‌آمد. و بعد گویی که سکوت علامت رضا باشد، دست‌هایشان را برای دعا فرو انداخته و منتظر شدند.

مارال بی‌صدا دستور‌العمل‌ را در افکار این دوستان به هم پیوسته بازگو کرد. ذهن‌تان را خالی کنید. بگذارید روح‌تان بدون قصد یا تمایلی خاص در شیسن کناری‌تان جاری شود. بگذارید همگی یکی شویم. شروع کنید.

در آن واحد خیل خروشانی از انرژی در وجود مارال سرازیر شد. و در همین حین اسرار آن‌ها که به مارال پیوند خورده بودند نیز از پی آمد: بلاهت‌ها، حسرت‌ها و فتوحات شخصی. اما تمام این روایات فردی خیلی زود در اثر تپش نیروی ناپخته سوخت و محو شد و جای آن‌ را چنان انباشته‌ای از توان گرفت که مارال تا به حال حس نکرده بود.

قلب تپنده‌ی یک غول.

مارال صبر کرد تا روح تمامی شیسن‌ها مهیای پرداخت شود.

حالا که دست‌ها و قلب‌هایشان به هم پیوند خورده بود، مارال می‌توانست خلوص شکاک‌ترین‌هایشان را هم حس کند. همگی قوای مجتمع را درک کرده و ذره ذره‌ی قوای روحانی‌شان را در میان گذاشتند.

لحظه‌ای بعد، آمیخته با نیرو و احساس یکی شدن، احساس آرامش هم از پی آمد. مارال متعجب شد.

آن گاه که به نظرش زمان مناسب فرا رسیده بود، مارال دوباره سخن گفت.

نخست بر روی ول‌ها متمرکز شوید. به اعمال ول‌ها فکر کنید. به استفاده‌ی ناپاک‌شان از ول. وقتی این برائت را در دل‌هایتان استوار کردید، تمرکزتان را به باقی سکوت‌زادگان بسط دهید و نابودی‌شان را در ذهن آرید.

اما بیش از همه‌ی این‌ها به همسران و... فرزندانتان بیندیشید. به دوستان و جگرگوشه‌هایمان که به دام آن‌ها افتادند و به اسارت گرفته شدند تا اسباب نابودی ما شوند. به ترس و رنج و فراقشان فکر کنید و بگذارید اندوه این فراق خشم‌تان را جان بخشد.

در این هنگام مارال در ذهنش صدایی شنید. لائولن بود: تالان چه، مارال؟

و مارال این آخرین رازش را نیز فاش کرد: بله. تالان هم آن‌جاست.

اجازه داد این راز پیش همه‌شان فاش گردد. و در جواب غلیان احساسات و نیرو بود که بازگشت. اندوه این فقدان وجود همه‌شان را در برگرفته بود.

لائولن در جواب گفت: پس هر آن‌چه دارم بگیر.

و هم‌آوایی آرام شیسن‌های تحت امرش نیز همین را تکرار کرد.

در آخرین لحظه چهره‌ی مردی را در خاطر آورد که مارال به مرگش رضا داد تا دیگران فرصت درمان و بازگشت به میدان نبرد  داشته باشند. همان چهره که دقیقاً با همین نیت شجاعانه مرگ را در آغوش کشید. این لحظه هم گذر کرد اما وجود مارال را از غضب آکند. وقتی عزمش استوار شد، صورتش را رو به آسمان کرد و نعره‌ای از سرِ پرداخت سر داد. شعله‌ای از نور به تابندگی هزاران خورشید به راه افتاد. حس کرد بدنش سست می‌شود. از گوشه‌ی چشم همه‌ی شیسن‌ها پیونده خورده با خود را دید که زمین می‌افتادند اما همچنان دستانشان در دست یکدیگر گره شده بود.

~

نعره‌ای سهمگین از پشت سر بائلور به هوا برخاست و نوری فوق‌العاده زاده شد. غرشی باعظمت، عمیق‌تر از ناقوس هر صاعقه‌ای که تا به حال به گوشش رسیده بود، موجی از نور را به حرکت وا داشت. نیرویی بی‌رحم که به سوی جلو حرکت می‌کرد. بائلور نظاره می‌کرد که چطور برق کورکننده‌ی نور بدون آن که به سپاهش آسیبی برساند از آن‌ها رد شد و به سرعت به لشکر سکوت‌زادگان رسید. نخست ول‌ها از پا فتادند و بعد ساکت‌های نزدیک به آن‌ها. بدن‌هایشان چون دانه‌های ماسه در تند باد از جا کنده می‌شد و یا چون مترسک‌های پوچ بر زمین کمی‌افتاد.

همه‌ی این‌ها تنها در ظرف چند لحظه به وقوع پیوست.

در جستجوی دوست و مشاورش روی برگرداند و او را خوابیده بر زمین سِتَرون در گوشه‌ی حلقه‌ی مقاومت یافت. دست‌هایش محکم دستان شیسن‌های دو طرفش را چنگ زده بود. سربازان تحت امر دوستش نیز دقیقاً چون خود او در دایره‌ای خودشان نقش زمین شده بودند.

با عجله خود را به بالین مارال رسانید. دوستش مرده بود. همه‌شان مرده بودند. بائلور بی‌درنگ متوجه گشایشی شد که مارال با آخرین پرداخت عمرش، در قواعد پرداخت ول ایجاد کرده بود.

دستش را بر پیشانی مارال گذاشت: «متشکرم.»

پهنه‌ی زخمی اطرافشان مدتی در سکوت فرو رفت. سربازان همان‌جا که قبلاً ایستاده، حالا نشسته بودند و استراحت می‌کردند. هر کدام به سیاق خود ادای قدردانی می‌کرد.

بائلور دشت وسیع پیش چشمش را از نظر گذراند. پیکرهای بی‌شمار این سو و آن سو بر روی خاک افتاده بودند. جریان خون زمین نیم‌سوخته را تر می‌کرد. منظره در چشمش شبیه گورستانی بزرگ می‌نمود.

و پس از گذشت ساعت‌ها، صدای سنگین رژه از دوردست‌ها رکود ساکن را شکست. بائلور برخاست و خیلی زود ساکت‌هایی را دید که از سمت شما به سوی آن‌ها پیش‌وری می‌کردند. عقبه‌ی ارتش سکوت بود که پیش می‌آمد اما از ول‌ها اثری نبود. آمیزه‌ای از عصبیت و عزمی نو در دلش شعله‌ برکشید. بائلور نعره برآورد:

«جوانان برخیزید! به پاس خون‌هایی که در این دشت ریخته شده، ما پایان این جنگ را رقم خواهیم زد!»

~

سه روز بعد از آن که مارال آخرین فریاد پرداختش را سر داد، سپاه اتحاد آخرین سکوت‌زاده را بر خاک افکند. پس‌ماندگان ارتش بورن به شمال و غرب گریختند. در این زمان بود که پادشاه شیسن بائلور بر گستره‌ی وسیع میادین این نبرد گام نهاد و دامنه‌ی خسارات را دریافت. البته چند هزار نفر هم جان سالم به در برده بودند. بوی تعفن جنازه‌ها در آمده بود. و در میانه‌ی این کشتار صد و اندی شیسن افتاده بودند که سرانجامشان حداقل برای او، بهترین حسن ختام بر نبرد حلقه بود.

بائلور زیر لب گفت: «خدانگهدار دوست من.» و کلامش در باد خشکی که بر سر زمین‌های زخمی می‌وزید، گم شد.