مونا- فصل چهارم(بخش اول)

آن‌چه که در این فصولِ منتشر شده بر شگفت‌زار تجربه می‌کنید بخشی از یک «پلات» گسترده‌تر و چندپاره‌ است با ریخت‌های متفاوت، «مکان-زمان»‌های پرت‌افتاده از هم و شخصیت‌های بسیار که کلیت بزرگ‌تر رمان را تشکیل می‌دهند، با این‌‌همه اما همه‌ی آن ریخت/پار‌ه‌های دیگر حول همین قصه‌ی اصلی -ماجرای سه‌روزه‌ی مونا- شکل گرفته و از دل آن بیرون آمده‌اند. از آن‌جا که ناچار خواندن متنی از آن دست، ماه‌به‌ماه و تکه‌به‌تکه، از حوصله‌ی خواننده‌ی وب خارج است و همچنین از این‌رو که بخشی از آن لت‌های یاد شده هنوز نوشته نشده‌اند، تصمیم بر این شد که این‌جا از فصول مربوط به مونا، تنها آن‌ها را که در یک خط سیر زمانی قرار دارند آشکار کنیم تا تجربه‌ی شما دست‌یافتنی‌تر باشد.

پس این‌گونه از مونا ۲ به مونا ۴ جهیده‌ایم و یک فصلِ فلاش‌بک طولانی را این میان از قصه‌ی مونا حذف کرده‌ایم. از نظر زمانی، این دو فصل بلافصل هستند و ابتدای فصل چهار را بعد از سفر مونا در سفره‌های آب زیرزمینی پی می‌گیرم. اما توضیحی که در باب فصل حذف شده ممکن است لازم باشد:

فصل سوم، در دوم شخص مفرد، حکایت تجربه‌ی «جک‌این» مونا است که در دو فصل قبلی به آن اشاره شد. این فرمِ تکرار شونده‌ی دوم شخص مفرد، برای تمام فصولی  رعایت شده که در آن‌ها یکی از شخصیت‌های  گوناگون رمان به «سایبر‌-اسپیس» جهانِ قصه «جک‌این» می‌کند. از آن‌چه که مونا تجربه می‌کند، دانستنی‌ای که ممکن است به کار خواننده‌ی این فصول بیاید این است که همه‌ی پویش مونا به‌ جهت خارج کردن فرزندش از مرز‌های انزلی است. معشوق سابق مونا به نمایندگی از جریانِ ضدجنگی که در قصه از آن با عنوان «نهضت» یاد شده، از مونا می‌خواهد که برای کمک به نهضت، فرزندش را از انزلی خارج کرده، به آ‌ن‌ها بسپارد.

و اما پیش از ‌آن‌که به سراغ فصل چهارم برویم، بگذارید به دو چیز اشاره کنم: نخست این‌که همه‌ی رمان در قالب نامه‌نگاری‌های طولانی مابین مؤلف قصه‌ی مونا و کلیگور تروات، نویسنده‌ی کهنه‌کار داستان‌های علمی‌تخیلی، اتفاق می‌افتد (پس «آقای بسیار عزیز»‌ها در متن، خطاب‌ به تراوت است) و بعد این‌که می‌توانید به من -آرمان سلاح‌ورزی- اعتماد کنید و اگر در باب این فصول چیزی برای گفتن به مؤلف قصه‌ی مونا دارید، با من در میانشان بگذارید و مطمئن باشید که در کمال امانت‌داری، این گفته‌ها را، به دست او خواهم رساند.

 

[email protected]

 

 

نوری که از لای میله‌های دریچه‌ی بالای سر تو زیر زمین می‌ریخت، همچنانه که دکتر و مرد چسبیده بهش از زیرش رد شدند رویشان افتاد و به شکل راه‌راه کشمیر‌طوری درشان آورد. صدای هلیکوپتر اداره‌ی جمع‌آوری که بیرون، از بالای سرشان گذشت لایه‌ی نازک چربی را توشان لرزاند. در دور دست‌ها، بیرون، اوباش که با ماسک‌هایشان روی صورت‌، از میان ویرانه‌های بمب‌بارانِ تازه غنیمت می‌قاپیدند، زیر چشم هلیکوپتر روی زمین خودشان را به مردن زدند. مردمک خنکِ آلومینیومی، خاکی رنگ. دکتر تو زیرزمین مطبش داشت یک یارویی را با کابل خفه می‌کرد و از این بابت سرخوش بود. عین کندویی به پشت مرد چسبیده بود. کابل را دور پنجه‌ها‌ی خودش و دور گردن مرد حلقه کرده بود. سر قربانی‌ئه سنگین و عرق کرده افتاده بود عقب و انگشت‌های دو دستش را بین کابل و گردنش گیرانده بود. کاری ازش بر نمی‌آمد. می‌شد از حلقوم تنگ شده‌اش صدای عبور هوایی را که می‌مکید و بیرون می‌داد شنید. صدای مدوام اره‌برقی‌ای در آن دور‌ها بیکار مانده، صدای سمباده کردن تیغ.

مردی که خفه می‌شد شدت بوی اسید فرمیک را به تمامی حس می‌کرد. دکتر صدای کسی را از بالا تو مطب شنیده بود. یارو را زیر دریچه کشید و نگاه کرد. می‌توانست از خلال فواصل آهن، بریده‌بریده‌ی حرکات یک نفر را آن بالا تشخیص بدهد. خطوط تنش را می‌دید، سیاه‌تر در سایه‌ی کامل، خاکستری در نیم‌سایه‌ها، سیال، عین بطن معدن، بالای سرش. صدایی زنانه دوباره صدا زد:

«دکتر!»

اطرافش تو زیرزمین پر بود از چیز‌های نوک تیز؛ قالب‌های یخ، قلاب‌ها، گوشه‌ی کتاب‌های بزرگ، بلوک‌ها. برای لحظه‌ای تصمیم گرفت پیشانی مردک را تو یکی از این‌ها فرو بکوبد. نمی‌خواست مشتری آن بالا صدای تقلا کردن بشنود. بعد به صدای شکستن استخوان و صدای ناله‌ی طرف فکر کرد و پشیمان شد.

«دکتر!»

 مرد زیر دستش هنوز زوزه می‌کشید. آنی به نظرش رسید که مشتری همین حالا صدا را خواهد شنید. از زیر دریچه دور شد. قربانی‌اش را با خودش طرف یکی از دیوارها می‌کشید. مواظب بود. به دیوار که رسید زانو زد. قربانی هم زانو زد. پیش پایشان پای دیوار تو تشتی برنجی، آب بود. وزنش را رو یارو انداخت. مقاومت می‌کرد؛ اما آرام زیر دکتر رو به پایین خم می‌شد. عین دو تا وجود کوفتی بیومورفیک روی هم بودند؛ دکتر نرینه، یارو مادینه. سر طرف را با احتیاط تو آب فرو کرد و بلافاصله حباب‌ها. ابله ابله. به حباب‌ها فکر نکرده بود. گله‌گله‌گله‌گله حباب‌ها بیرون می‌آمدند. ناآرام بی‌که دلیل داشته باشد برگشت به روشنایی فیلم‌نواریِ دریچه نگاه کرد. انگار می‌ترسید مشتری آن بالا سرش را از دریچه داخل بکند. ابله ابله. ترسیده بود. خوشی داشت حسابی فراموش‌اش می‌شد. دیوانه‌وار فشار را بیشتر کرد. آب تو نور کم‌جان تیره شده. بند‌ انگشت‌های مردک، هشت‌تا، عین سمور تو آب ریختند و حباب‌ها سر آمدند. بلند شد. خودش را مرتب کرد. پیش‌بندش را از جایی تو تاریکی قاپید و از پلکانی، به سطح مطب بالا رفت.

مطب اتاقک پیش‌ساخته‌ای بود وسط برهوت منطقه‌ی هشت، با سه دیوار و سقف یونولیتی که توشان رشته‌های بتون تزریق کرده بودند. عمده‌ی دیوار چهارم را برداشته بودند تا در بزرگی از شیشه‌ی شفاف به اتاقک اضافه کنند و حالا که باران بند آمده بود، بادی که از دریا می‌آمد روی قفسه‌ی داروها، وان شست ‌و شو، صندلی مریض، تخت مختصر جراحی و مشتری دکتر می‌وزید. مشتری عبارت بود از دختر کم سن و سالی که آن‌جا ایستاده بود و پشتش به دکتر بود و فیله‌های کمرش روی پوست گندم‌گونش سایه می‌انداختند. داشت طاووسی را تماشا می‌کرد که سردر مطب بود. به نظر دکتر دختره آشنا می‌رسید؛ اما به جایش نمی‌آورد. دست‌هایش را با جلوی پیش‌بندش پاک کرد.

«در خدمتم دخترم.»

مونا داشت پرنده‌هه را نگاه می‌کرد. یک‌جورش است که تا به‌ حال ندیده. این‌جا که رسید مطب خالی بود. خفگی دهلیز‌های قایق‌رانی بیشتر خوابش کرده بود و به حال اوهام افتاده بود. دکتر را صدا کرد و جوابی نشنید. نور شدید چشم‌هایش را به خارش انداخته بود. نورِ آهکی رو صندلی‌ دندان‌پزشکی‌طورِ وسط مطب منعکس می‌شد، روی شیشه‌های فتوکرومیک دارو در طبقه‌‌طبقه‌ی دیوار روبه‌رو، رو سفیدیِ یونولیت، کرخت، تابستانی، ساکت، سرگیجه‌آور. در ذوزنقه‌ی بزرگ سیاهی که سایه‌ی چهارچوب در، تو اتاق ولو کرده بود، چندتایی ال‌ای‌دی کوچولو می‌دید که سو می‌زنند. از تاریکی صدای مداومی می‌آمد. چیزی آن‌جا بود، خیلی محو خطوط محیطیِ یک نکبتی را نشسته تو سایه می‌دید؛ اما صدایش، واضح، همه‌ی نوسان‌ عصب‌هایش را تشدید می‌کرد. تداوم جادوکننده‌ی صدای بم، عین امواج ضبط‌شده‌ی فرشته‌ای روی کاست مغناطیسی، روی دور کند، ماشینی و توأمان از جهان ارواح. یک بار دیگر صدا کرد. شل شد. فکر کرد حالا خواهد افتاد. کنار در، رو به بیرون، به چهارچوب تکیه داد و پرنده‌هه را تماشا کرد. یک کمی بعد از پشت اتاقک پیرمرد فربهی ظاهر شد. زنبیل خرید تخمی‌ای داشت، خالی، که تویش خنکی جمع شده بود. بالاپوش بافتنی سورمه‌ای پوشیده بود و دکمه‌هایش را ننداخته بود و سر زانوها شلوارش برق می‌زد. می‌خواست داخل بشود چون دکتر تو مطبش جیره‌ی کره توضیع می‌کرد؛ اما در عوض ایستاد و خیره به مونا نگاه کرد. صورتش را تازه‌ اصلاح کرده بود. مویرگ‌هایش تحریک شده، عین شلنگی که توش خیلی آب هست آماده‌ بودند از جا در بروند. سری تکان داد.

«همه‌تون خودتون رو می‌کشین. این‌جا دیگه کجاس یا آقایون مقدسین. چی کار کردن با اینا؟»

دوباره سر تکان داد. حرف که می‌زد مونا درخشش کاشت‌های طلایی را تو دندان‌هایش می‌دید. دو تا چیپ مختلف در دو طرف. یکی وضعیت سلامتش را می‌سنجید و دیگری مسئول اوتانازی بود. فکر کرد لابد دکتر برایش تهیه دیده. کره را فراموش کرده بود. راهش را کشید که برود. مونا باز متوجه طاووس شد. تو سر در اتاقک، جای تابلوی مطب، با داربست‌ها ایوانکی درست کرده بودند. بر ایوان پرنده‌هه جولان می‌داد. خودش را عین آچار باز و بسته می‌کرد و بسیار چند‌رنگ بود و روی شمکش، طرف چپ، زخم سطحی بزرگی داشت. زخم تازه بود. موحش، عین کوره می‌سوخت، عین میز قمار صاف و جگری بود و دورش دسته‌ی مگس‌ها می‌چرخیدند. خوابِ خواب بود و پرنده رویاگونه. همین وقت بود که بوی شدید سوپرمارکت تو سرش دوید. بوی بخشِ مخصوص مواد شوینده‌ی و اسانس سیب. از آن بو متنفر بود. از خواب پراندش. از پشت سرش سرآخر صدای دکتر را شنید. خیلی معطلش کرده بود.

«در خدمتم دخترم.»

بو از دکتر بلند بود.

«سلام. ببخشین. بد موقعیه؟»

«نه دخترجان هستم در خدمت‌ات.»

بیرون برهوت در این ناحیه از شهر به رنگ کبوتر بود و دکتر کت و جلیقه‌ی کلفتی پوشیده بود به رغم گرما. دهانش، گشاد، بد رنگ، باز، مملو از دندان‌ها با سیم ارتودنسی‌شان، منظره‌ی پارکینگ طبقاتی گنده‌ای داشت و پیش‌بند سورمه‌ای چرکی بسته بود. عینکش گرد و کوچک بود و تنش گنجشک‌وار، در هم ‌رفته. مونا فهمید که به جایش نیاورده. دست روی جناق سینه‌اش گذاشت. دستش از تنش خنک‌تر بود.

«مونام آقای دکتر. دختر نادر. یادتونه؟»

دکتر دست‌هایش را عین دو تا بچه‌ی ریقو بالا آورد و خندید و گفت که البته البته. به نظرم اومد که آشنایی عزیزم. و گفت که حالا چه کاری از دستش بر می‌آید؟ نکند پدر طوری‌شان شده.

«نه آقا. باید برم یه کسی رو ببینم. تو حرا. آهان؟؛ اما شونه‌ام خیلی درد می‌کنه.»

دکتر وسط‌های حرفش: «چطو؟»

«این زخم رو صورتم هم آقای دکتر فک کنم کثیف شده. چیزی نیست‌ها؛ اما می‌خاره خیلی. دوشبه که نخوابیدم.»

دکتر وسط‌های حرفش: «بابت زخم؟ ای بابا دختر جونم.»

زخم شلاقه روی گونه‌اش حسابی خارش داشت. عین کرفس سرخی درآمده بود، رشته‌رشته و دورش همه‌چیز ورم کرده بود. می‌ترسید بخاراندش. دکتر طرفش آمد. با بوی تو‌ مخش. صورتش را طرف نور گرفت. به کناره‌های زخم دست کشید. انگشت‌هایش یک‌قدری خیس بودند و مونا خوش‌اش می‌آمد. زیر چشمی باز به طاووسه نگاه کرد و به مگس‌ها نگاه کرد. دکتر گفت که زخم را برایش خواهد شست و یک نگاهی به شانه‌اش خواهد انداخت؛ ولی برای کشتن بی‌خوابی فقط آمفتامین دارد. گفت اگر تا حالا آمفتامین برنداشته، به خودش اجازه نمی‌دهد که به دخترک آمفتامین بدهد. بعد او هم به طاووسه نگاه کرد.

«خوبه. ها؟ بهتر از تابلوئه. هر ناکسی ببینه که من این‌جا چی می‌تونم سر هم کنم، بدو میاد این‌جا. دیگه پا نمی‌شه بره تو زیرزمین پیش اون پدرسوخته‌ها. نه؟ من که نمی‌رم پیش اونا. تو هم نمی‌ری.»

طاووسه روی ویترین فلزیش جیغی کشید.

«بله.»

«اه دختر جون. خیال نکن نمی‌دونم تو چه فکری هستی. تو فکر زخمه‌ای. همه همین رو می‌گن. من باید بگم که چی بهتر از زخم نشون می‌ده حیوون چقدر واقعیه؟ نه؟»

«بله.»

«اه دختر جون. خیال نکن. می‌دونم؛ اما حیوون هیچی حس نمی‌کنه. حالا بیا. بیا این‌جا عمو جان.»

رفت و تو سایه‌‌ای گم شد که مونا ازش صداهه را می‌شنید. چشمش به نور شدیدی که از در تو می‌ریخت خو کرده بود. هیچ‌طور نمی‌توانست دکتر را تو سایه ببیند. دکتر تو گوشه‌ای لامپ سفیدی را روشن کرد و سایه پرید. مونا فکر کرد دلش شور می‌زند. بلبرینگی تو معده‌اش داشت. لامپ، بالای سر یک دستگاه پت اسکن خاکی رنگ بود. بر پهلویش رو دیواره‌های پلاستیکی درخشانش حروف مخففی بود که مونا ازشان سر در نمی‌آورد: س.ا.ا.ج.ا.ا

آن‌جا افتاده بود و از سوراخ گردش وسط شکم صدا می‌داد. عین کرگدن شکار شده بود، لَخت بود، زخمی بود؛ اما می‌خندید. دکتر کنار پت اسنکه ایستاده بود. مغرور رو جداره‌ی پلاستیکی زد، تق‌تق، صدای دستگاه دوباره بالا و پایین شد.

«این رخش منه. مگه نه؟ بیا این‌جا دخترم. بیا بخواب این‌جا.»

مونا را روی تختی خواباند که جلوی دهانه‌ی کپسول بود، بهش تزریق کرد و فرو کرد تویش. مونا عین فرنی تو پیراشکی بود. سرش تنگ تو حفره بود. حس کرد دکتر کفش‌هایش را از پایش می‌کند. پاهایش عرق کرده بود و باد خنکشان می‌کرد. خجالت کشید مبادا پاهایش بو بدهند. چشم‌هایش را محکم بست. از این تو و حالا، ناله‌ی دستگاه متغیر بود. بعد دکتر داشت می‌کشیدش بیرون. روی تخت نشست. کفش‌هایش پایین پایش بودند. پاهایش را عین دسته‌ی ملوان‌ها که می‌روند تو کشتی، کرد تو کفش.

«چه پاهای ناز کوچولویی داره عمو جان.»

دکتر را می‌دید که پشت مانیتوری عقب کپسول خم شده. لامپه خاموش شد. بالای سر، جرقه‌ی آبی الکتریسیته سقف را لحظه‌ای روشن کرد. مونا پتویی را می‌دید که کابل‌ها رو سقف بافته بودند. یارو از پشت مانیتور بیرون آمد. مونا را به دقت نگاه کرد. هر دو تایشان تو سایه ایستاده بودند. دکتر رفت طرف وان.

«چیز خاصی نیست. شونه‌ات رو می‌گم. چیزی نیست که نشه راستش کرد؛ اما چند روزی باید بخوابی. هان؟ الان که بعیده بتونی.»

گفت ببخشید و شیر‌فلکه‌ی زولبیا‌شکلی را کنار وان باز کرد. گفت کفشات رو در بیار بذارشون بالا که خیس نشن.

مونا آب را می‌دید که از حفره‌هایی ریز روی کف سرامیکی، آرام انگار از زیر تاول، بیرون می‌آمد. سرخی گِل و زنگ آهن تو آب بود و دکتر رفت کنار صندلیِ وسط مطب ایستاد. جایی بود که کف از همه طرف به سمتش گود شده بود. زیر پایه‌های صندلیه حفره‌ای بود که حالا آب بهش می‌ریخت. آب می‌سرید و تو حفره‌هه‌ی پای صندلی می‌ریخت. روی صندلی نشست. دکتر دست‌هایش را با تسمه‌های چرمی بست و سرش را تو دل بستی گذاشت که پشت گردنش‌ بود.

«سعی کن تکون نخوری عزیزم. زود تموم می‌شه.»

 سرش را تکیه داد و چشم‌هایش را بست. با ضربانش، بیس‌لاینِ سه هزار کیلوییِ آشنایی تو سرش می‌چرخید. بعد صحنه در نظرش کامل شد. آمپلی‌فایر‌هایی را به یاد می‌آورد که رود بیس ازشان می‌ریخت بیرون، سوزان، حجره‌های فرو رفته، زیرزمین، در مسیر‌های مترو، در شب تهران. آرمان را می‌دید در نوجوانی‌اش نشسته روی مبل چرم مصنوعی مقابل او، تو دخمه‌ای زیر قیطریه تو تونل مترو. اطرافشان هیاکل محو یک عالم زوج رقصان، بالای سرشان لامپ دویست وات لختی روشن بود. بالا روی حشیش یا همچو چیزی، پسر آرام تو گوش‌اش می‌گفت سعی کن تکون نخوری عزیزم. زود تموم می‌شه. یک لایه پروتز نازک روی پوست برهنه‌ی او می‌گذاشت. پروتز‌ها را از باقی‌مانده‌ی کلینیک‌ها می‌دزدیدند و عین چیپس می‌بریدند. پیستولِ سیاه‌آبی‌اش را از تو جیب کاپشنش بیرون می‌آورد. تابش پوست کوسه. فشنگ‌هایش، بی گلوله، تا خرخره پر از خرج. لوله را روی پروتز می‌چسباند و شلیک می‌کرد. برقی که از لوله می‌پرید، داغی باروت، هوای فشرده شده که شلیک می‌شد، همه‌شان مونا را بسیار خوش می‌آمد. پروتز نمی‌گذاشت که پوست واقعا بسوزد؛ اما داغی غیر مستقیم هم کشنده بود. بیست و چند بار از همچو شلیکی، و بعد دستگاه عصبی آدم داخل بهشت می‌شد.

داغی صفحه‌های فلز را روی کمرش، تو صندلی مطب دکتر حس می‌کرد. چشم‌ها را باز کرد. مردک دو تا الکترود چسبی به دو بازویش گذاشت. فکر کرد جریان برق را تو لوله‌های تهیِ استخوان‌هایش حس می‌کند. دکتر پا کشید و رفت و طاووس بیرون صدای جیغ‌طورش را بلند کرد. سه بار. بالای سر مونا چراغی روشن شد. دکتر پا کشید و برگشت و با خودش یک جعبه کوچک همراه داشت. مونا زانوهایش را به هم چسبانده بود. از تو جعبه‌هه دکتر اسپری‌‌ای بیرون آورد. اسپری دراز بود، صورتی، عین آن دختر‌ها با کبودی‌های دور چشمشان که تو همبرگرفروشی‌های زنجیره‌ای جمله‌های خوش‌آمدگویی را حفظ می‌کنند. یک چیزی به شانه‌ی درد‌آلود مونا اسپری کرد. از جعبه‌هه دوباره چیزی بیرون کشید. مسکن مغناطیسی‌ای بود شبیه یک مقاومت کوچک، رنگ لوبیا. نوک پایه‌های کشیده‌ی مقاومته را رو پوست مونا گذاشت، نزدیک شانه. با دست دیگر آرام روی دست دخترک زد.

«هر وقت فکر کردی الان چشمت سیاهی می‌ره دست عمو رو فشار بده دخترم. آروم هم باش. یه ذره درد داره.»

مسکن را فشار داد. پایه‌ها داخل شدند. مونا دست دکتر را گرفت. مقاومت بعدی دوباره عین لوبیا بود. دکتر روی مونا کاشتش. مونا دستش را فشرد. بعدی و بعدی. هجده مسکن به صف، عین دسته‌ی مورچه‌ها در آرایش نیم‌دایره‌ای دور شانه‌ی دخترک. بعد دوباره اسپری. الکترود‌ها روی بازویش می‌تپیدند. دکتر روی جای اسپری فوت کرد. مونا دوباره چشم‌ها را بست. آب زیر پاهایش تو حفره گرم می‌شد. طاووس از گرما آن بیرون می‌خواند.

مقاومت‌ها ساخت ژاپن بودند با خورشید میکروسکوپی تابانی حکاکی شده روشان به احترام امپراطوری در دوردست شرق، قاچاقی، ممنوعه، مخرب و زیر انحنای استخوان‌های مونا نمازخانه‌ها بودند و دخترک با چشم بسته احساس بیچارگی می‌کرد. گوشه‌ی سرش فکر کرد کاش زنده بماند. زخم روی گونه‌اش سوخت. چشم باز کرد. دکتر خیلی نزدیک بهش ایستاده بود. خم شده بود روی صورتش، ته ریش مرده‌اش پیدا بود. دستکش‌های لاستیکی سفید به دست داشت و رنگ دست‌هایش پیدا بود. داشت زخم مونا را با پنبه‌ای رو نوک پنس‌اش می‌شست.

«می‌بخشی. فکر نمی‌کردم خواب باشی دخترم.»

«نبودم!»

«چرا بودی. این بخیه‌های پهلوت چی بود عزیزم؟ باز بودن. چیزی نگفتی؛ ولی من ردیفش کردم برات.»

ممکن نبود هوا رو به خنکی برود و سرنگ‌های فلزی تو آب‌جوش ضدعفونی می‌شدند و گوشت فاسد لای پارچه پیچیده بود و از دوردست‌ها صدای عروسی می‌آمد و سپر باز ترمیم می‌شد و گاهی آسمانِ خاکستری جرقه‌ی مذاب سرخ پایین می‌ریخت و کار دکتر که باهاش تمام شد بلند شد که برود کفش‌هایش را بپوشد و دکتر مچ‌بند‌ها را باز کرده بود.

آب زیر پایش از حرارت صندلی گرم شده بود. کفش‌هایش را به دست گرفت و دکتر پرسید نمی‌خواهد حمام کند؟ و این‌که در مورد آمفتامین چه کنند؟ گفت می‌تواند همین حالا حمام را برایش آماده کند و یک چیز‌هایی هم برای خوردن دارد و یک ذره تفریح هم برایش فراهم خواهد کرد.کفش‌هایش را باز همان‌جا که بودند ول کرد.

دکتر بنا کرد به پر کردن وان. از قفسه‌ی داروها قوطی سفیدی آورد که کاغذ مارک روش نبود و ازش پودر صابون و نمک طبی تو آب وان ریخت. پرده‌های دور وان را کامل کشید، جز چاکی که بازش گذاشت و مونا را از توش راهنمایی کرد پشت پرده. خودش بیرون پرده ماند. به نظر مونا عصبی می‌آمد. در پناه پرده لخت شد. پارچه‌ی دور سینه‌هایش از عرق نمور بود. به شکم پایینش کشید و آن‌جا بازش کرد. نوری که از در شیشه‌ای تو می‌آمد راحت از پرده می‌گذشت و بادی که از بیرون تو می‌آمد راحت از پرده می‌گذشت. کرک‌های روی تنش بور از نور، راست ایستاده بودند، عین فواره‌های کوچکی از آب‌جو، از عسل، از همه‌جای تنش بیرون می‌پاشیدند. داخل وان شد. آب ولرم بود و تن دختر زیر لایه‌ی کف ناپدید شد.

دکتر که تو آمد سینی تختی به دست داشت با دو تا کنسرو در قواره‌های مختلف روش. جلو آمد. پس وان، کنار مونا زانو زد. وان توسیع فلزی کف بود، انتهای رشته‌های بتون و کابل، بیرون افتاده. سینی را طوری جلوی دخترک گذاشت که دو سرش به دو لبه‌ی وان گیر کند. مونا بی‌اختیار بازوهایش را روی سینه به هم بست.

«گلابی با ماهی.»

«ممنون.»

«لازم نیست از من قایم شی دخترم. زیر کف معلوم نیستی. بعدم سینه‌ی زنا همه‌ی جذابیتش رو پنجاه سال پیش واسه من از دست داده.»

مونا خندید. خنده‌اش عین پرت‌کردن غذا بود به دهن حیوان تو باغ‌وحش.

«می‌خوای یه‌ذره آروم‌شی عمو جان؟»

«ها؟»

حالا که دراز کشیده بود، دیوار‌های یونولیتی را می‌دید که بسیار بلند بودند. سقف مطب مرتفع بود.

«هه! به بابا نگو. خب؟ می‌ذارم یه‌ذره خاطره ببینی.»

یک‌قدری مکث کرد. مونا را کوتاه تماشا کرد. بعد ادامه داد که تو همین حین خودش به مونا غذا می‌دهد و اگر دختر بخواهد می‌تواند آمفتامین با دُز مختصر بهش برساند.

مونا داشت به خاطره‌بینی فکر می‌کرد. دستگاه را پیش پدرش دیده بود. صدایش می‌کردند عنکبوت چون هشت شاخک متصل به هم داشت از مس تقویت شده. هم دستگاه پخش بود و هم ضبط. از رستنگاه مو جلوی سر تا مهره‌ی سوم گردن، روی سر ولو می‌شد. با بافت ظریف طلایی در فاصله‌ی میان شاخک‌ها عین عروس دریایی بود. همه‌ی پالس‌های میزبانش را موقع از سر گذارندن هر‌ جور تجربه، می‌مکید و رو کیتِ لیزری ضبط می‌کرد.

به‌ یاد بیاور. به یاد بیاور. سارا کانر را به یاد بیاور و قصه‌اش را. زن رنگ‌پریده‌ای بود، یک مستشرق آمریکایی که دار و دسته‌ی بابا پیش‌تر از این‌ها شکارش کرده بودند. تو قلمروی شمالی سفر می‌کرد و بازمانده‌ی قلعه‌های قدیمی را می‌جورید و چشم‌های آبی‌ای داشت با گوش‌های فرو افتاده و دیوانه بود. به یاد آر. فکر می‌کرد کسی از آینده بهش نازل شده، حامله‌اش کرده و بهش از شبکه‌ی مجازی کنترل ماشین‌های جنگیِ ارتش متفقین خبر داده. یک ری‌بن دودی خوشگل داشت با یک سربندی سفید و سرخ و موهای بور و بازوهای به خاطر‌ماندنی و دیوانه بود. پیش‌گویی می‌کرد، فکر می‌کرد هر وقت حشری بشود موعد بمب‌باران روس‌ها است. صاحب‌کار‌ها تو شهر جدید ازش می‌نالیدند. پس بابا این‌ها بستندش به عنکبوت.

عنکبوت می‌توانست همه‌ی پالس‌های ضبط‌شده‌اش را به میهمانش منتقل کند. همان تجربه‌ی ثبت شده را بی‌تغییری به مغز آدم تازه بروز می‌داد. دیده بود که دار و دسته‌ی پدر برای شکنجه‌ی بدون آسیب جسمی ازش استفاده می‌کنند. خانم کانر را به خاطره‌ی شکنجه‌ی قدیمی‌ای وصل کرده بودند. دو بار. هر بار چهل دقیقه‌ی کامل. و زنک سر به راه شده بود. در سلامت کامل تن، دیوانه‌تر. هیچ چیز بیشتر از این نمی‌توانست ناآرامش کند و همین را هم به‌ دکتر گفت. دکتر اطمینان داد که با عنکبوت هم‌چه کاری نخواهند کرد.

«این یه جور چسبه. به کاملی اون نیست. یه ذره سبک‌تره. خوشت میاد. آرومت می‌کنه. قول!»

 دکتر هیجان زده بود و باز بیرون رفت و مونا کمر‌ پهنش را تو کت سیاهش تماشا کرد، کمربندش را تماشا کرد از پوست مارماهی که مد سال‌های نوجوانی مونا بود، با آرم شرکت فیلم‌سازی‌ کره‌ای رویش. این بار با جعبه‌ی درازی برگشت عین جعبه‌ی کفش. داخلش بین ورقه‌هایی با قطع مربع کامل، دنبال خاطره‌ای گشت که می‌خواست مونا ببیند. گردنش عین گردن گاو کوتاه و جسیم بود و بالاخره چسبی را از میان باقی چسب‌ها بیرون کشید. به مونا نشانش داد. روش چیزی نوشته بودند که مونا نتوانست بخواند. یک لایه‌ی پلاستیک محافظ روش بود و آن زیر سفید بود، براق، با گوشه‌های گرد چیده شده. مونا بازشناختش. برچسبی بود که تو فروشگاه‌های هیولا رو خرت و پرت‌هاشان می‌چسباندند تا اگر چیزی بلند کردید اسکنر‌های جلوی در مچ‌تان را بگیرد. ردیف مقاومت‌ها تو شانه‌اش زیر آب داغ بودند و وز‌وز می‌کردند. دکتر پلاستیک را جدا کرد. بعد یک لایه‌ی کاغذ روغنی سفید را کشید و کند و زیر یک صفحه‌ی سبز لجنی ظاهر شد با مدار‌هایی مسی‌رنگ، پخته، هزار بار پیچیده‌تر شده از برچسب‌های دزدگیر، در هم تنیده آن وسط. دکتر پشت سر مونا رفت. گردنش را رو به جلو خم کرد. چسب را پشت سر مونا، زیر برجستگی جمجمه‌ چسباند. سطح یخِ بی‌استفاده‌مانده‌ی سیم‌ها را رو پوست سرش حس می‌کرد، استخوان سر‌ش حس فلز بهش می‌داد و تو سر مونا مخچه‌اش، عین کیس بوکسی آویزان بود چسبه پالس‌ها را رو به‌اش پرتاب می‌کرد.

«چشم‌هات رو می‌بندی لطفاً؟ ببند.»

مونا چشم‌هایش را بست.

ولرمی آب جایش را به سرما داد. هنوز حضور آب را روی خودش حس می‌کرد؛ اما همچنین سرما را، با تمام پوستش. گوش‌هایش از سوز عین کالباس می‌سوخت و می‌دید که روی سینه‌اش یک خالکوبی قدیمی سبز دارد. در پرتو ضربدری نورافکن‌های سفید که متصل می‌جنبیدند، تو خرابه‌ای ایستاده بود. تو افق کوه‌ها را می‌دید با چراغ‌های پر زور چشمک‌زن رو قله‌ی بعضی‌هایشان. کنار پایش دو تا سگ می‌لولیدند، بسیار استخوانی، عین بادبان روی دکل. خودشان را می‌مالیدند به پاهایش و او گرمایشان را حس می‌کرد و سفتی نامنتظر گوشتشان حالش را به هم می‌زد. از ویرانه‌ی ساختمان‌ها بوی سوختن پلاستیک و گوشت می‌آمد و ستون‌های فلزی، آب‌شده، عین اندام حشره همه‌جا بیرون زده. در دور دست‌ها‌ در مرز کوه‌پایه‌ها نئون‌های هشدار‌دهنده را در باقی‌مانده‌ی نور روز می‌دید، بالای زمین‌های متروک مین‌، بالای ویرانه‌های مشعشع. از خلال ستون‌های دود، باقی‌مانده‌ی موج برداشته‌ی آزاد‌راه‌ای، زپرتی‌ای، خاکستری، خرسِ وکیوم شده، پیدا است. اشباح ماشین‌ها و تاکسی‌ران‌ها که رویش منتظرند، صدای خفه‌ی توپخانه در دوردست، صدای اورادخوان دسته‌ی مسلح عزاداران که آوار‌ها را می‌جورند، صدای هاورکرافت ارتش در آسمان که سرباز‌هایش را صدا می‌زند، همه‌شان را صدای غژغژ چرخ‌های ماشین زرهی‌ای بلعید که به سمتاش می‌آمد؛ کش‌دار، روغنی. مونا می‌دانست که یک ورنر فون براون مدل 387 است، ناهوشیار، نیمه مست، شکم‌گنده،؛ اما دست‌هایش تا آرنج با گریس رنگ‌شده، نمونه‌ی یک نفر اهل باواریا. ماشینه داشت پیش می‌آمد، با زوائدش، لوله‌ی بلندش که رو به کابل‌های فشار قوی اشاره می‌کرد، با آنتن بلند رادیویی‌اش که صدای خفاش را می‌شنید. بسیار ترسیده بود. سگ‌ها رو به ماشین پارس می‌کردند. می‌خواست فرار کند. آب روی بدنش بود. از دریچه‌ای تو سقف کم ارتفاع ماشین، تو حال حرکت، مردی تا کمر بیرون آمد. روی سرش کلاه‌خود مشکی براقی بود که تا دهان سرباز پایین می‌آمد و از پشت عین سر آب‌دزدک امتداد می‌یافت. روی چشم‌هایش را عینک یک‌دست تیره‌ای عین مال جت‌سوارها پوشانده بود و از پشت تیرگی پلاستیک، دو نقطه‌ی کم‌سوی سرخ پیدا بودند. بالاپوش چسبانی به تن داشت که عضلاتش در آن هویدا بود و به دست‌هایش که رو لبه‌ی دریچه تقلا می‌کردند تا از تن ماشین بیرونش بکشند، دستکش‌های فلزی سرخ پوشانده بود. مونا جا خورد. هیچ‌کاری از مغزش بر نمی‌آمد. چرخش آرام و طوسی چراغ‌ها را تماشا می‌کرد، و دندان‌های سرباز که چفت شده بودند از زیر کلاه می‌درخشید. بعد ناگهان جا خورد. همان‌طور که محو صحنه‌ی مقابلش شده بود، تو دهانش بی‌هوا، عین شیره‌ای که از درخت نشت می‌کند، سر خوردن شهد شیرینی را حس کرد. فکر کرد پیش‌آگاهی مرگ است. بعد مزه‌ی ماهی. ماهی، رشته‌رشته روی زبانش می‌لغزید، نمک‌سود شده، خفه در ادویه‌ی نگه‌دارنده، باستانی. دهانش بی‌اختیار او می‌جنبید. سپس ماشین زرهی منفجر شد و سگ‌ها چه فراری کردند. ماشینه از حلقش آتشی بیرون داد و شعله‌ور شد و مونا را دو بار مضاعفاً ترساند. یکی از این بابت که به محض انفجار، دختربچه‌ای پیدا شد، معلق تو هوا. هولوگرامی بود که با موج انفجار از نو به کار افتاده بود. کمی‌دورتر از محل ماشین، روی پیاده‌رویی قدیمی، جسم دختره نویزی بود و پت‌پت می‌کرد. به ژاپنی چیزی به مونا می‌گفت، لبخند می‌زد، از مونا عکس می‌گرفت و بعد جعبه‌ی سیاه دوربینش را به مونا پیش‌کش می‌کرد و ناپدید می‌شد و جایش را حروف سرخ، برافروخته، مهربان کُداک می‌گرفت. غافلگیری دیگر به سربازه مربوط بود. سرباز از ستون آتش جلوی پای مونا پرتاب شد. متلاشی شده بود. یک پا، خم‌شده از زانو، قطع‌شده از لگن، روی دیگری افتاده بود و نور سرخ روی یونیفرم براق‌ و سیاهش می‌رقصید. انگار جایی روی شن، در آفتاب، بی‌دغدغه‌ای دارز کشیده به خواب رفته بود. لای بافت کربنی بالاپوشش گوشت می‌سوخت و ایمپلنت‌های سطحی‌اش جرقه می‌زدند و شعله‌های کوچک، عین روشنایی شمع از تنش این‌جا و آن‌جا زبانه می‌کشید. یارو صحنه‌ی آتش‌بازی حسابی‌ای بود.

مونا می‌شنید که سگ‌ها دورتر زوزه می‌کشند. آهسته رفت به طرف سرباز. گرمایی که از آتش ماشین زرهی و از زخم‌های سرباز به او می‌رسید آرامش می‌کرد. بالای سرش رسید. نورهای سرخ تو عینک حالا محو شده بودند. کلاه‌خود یک‌سره سالم بود. خواست برود. آژیر حمله‌ی هوایی خیلی دورتر از این‌جا بلند شد. صد متر دورتر مردی از درگاه به جای مانده‌ی ساختمانی بیرون آمد که گیس بلند بی‌انتهایی داشت به رنگ خرما و کاپشن کوتاه حجم‌دهنده‌ای پوشیده بود و شلوار خال‌مخالی نیروی پیاده شهری را به پا داشت. خاک‌آلوده بود و ارتشی نبود و از لای دنده‌های زیپ کاپشنش پیراهن سفید بی‌یقه‌ای پیدا بود. مونا را دوباره ترس برداشته بود. تو یکی از دست‌های مرد اسلحه‌ی خودکار ضدزرهی‌ای بود به رنگ زیتون که بی‌خیال از پنجه‌‌اش آویخته بود و تکان می‌خورد. تهدید کننده، تبهکار. توی دست دیگر، مرد جعبه‌‌ی سیاه نیم‌متری‌ای داشت. چشم تو چشم مونا انداخت. مونا مزه‌ی ماهی در دهانش را باز شناخت. به زبان غریبه‌ای که مونا می‌فهمیدش پرسید که کجا زندگی می‌کند. تو له کوی ده‌ژیت؟ مونا به روبه‌رو، به عقب‌سر مرد اشاره کرد، جا که باقی‌مانده‌ی گذر تنگی هنوز پیدا بود. خانه‌های دو طبقه، نیم‌زنده، قهوه‌ای، بادگیران. لباس‌ها، رنگی و از شکل افتاده، که از ایوان‌هاشان آویخته بود، حالا عین پولک افتاده بودند این‌جا و آن‌جا داخل آوار. یارو از مونا رو برگرداند. رفت و از درگاه خانه‌ای به تو سرک کشید. مونا صدایش را می‌شنید که مؤدبانه صندلی طلب می‌کند. کمی منتظر شد و بعد با صندلی طرف مونا آمد. نزدیک آلمانی سوخته نشست. حالا سربازه تمام آب‌ها را بخار کرده بود و داشت خشک می‌شد. سایه‌ی جنبانی از سرین ماشین زرهی رو لاشه‌‌هه افتاده بود. مردک دیگر، سلاحش را از شانه آزاد کرد و زمین گذاشت، کنار پایش، روی آوار. از جعبه‌ای که داشت، نخست آرشه‌ای بیرون آورد، بعد ساز شکلاتی‌رنگی، دلبر، عین بسته‌های تولید سوئیس. سیخ انتهای ساز را روی رانش گذاشت و به مرد مرده نگاه کرد. مونا هم آلمانیه را نگاه کرد. کمر‌بندی داشت با سگک نقره‌ای. هنوز می‌شد لای چروکیدگی‌های بی‌شمار سوختگی نوشته‌ی روی سگک را خواند. Gott Mit Uns  .

کمانچه روی پای مرد سیخ ایستاده بود. سلاح آن پایین تماشاش می‌کرد، به پهلو افتاده. و ساز افلیج، همسر پیرتر جنگجو، پر از سیاتیک، نازا با دندان‌هایی که از هم فاصله داشتند. مرد بنا کرد به آرشه کشیدن. مونا با طعم گلابی رو زبانش، نرمی‌اش تو دهانش، آن‌جا ایستاد و گوش کرد. یارو آرام می‌نواخت، ناشیانه، با احتیاط، بیرون مقام، گوش‌خراش، غمناک. دراز مدتی مونا گوش‌اش با او بود و دهانش به اختیار خودش نبود و آب را روی تنش حس می‌کرد. یارو بلند شد که آماده‌ی رفتن بشود. مونا همان‌جا که بود نشست. مرد را تماشا کرد که از میان نخاله‌ها تابلوی سه‌گوش علامت رانندگی‌ای بیرون کشید. دو خط موازی که بعدتر می‌شکستند و عین راه باریک می‌شدند. بعد تو ستون فقراتش درد کشنده‌ای پیچید و مونا چشم‌هایش را باز کرد. تو مطب بود. جلویش کنسرو‌ها عین تلفات از هم باز شده بودند و کف‌ها تو وان تنک شده بود و دکتر نشسته کنارش، دست پشت گردنش برده بود تا چسبه را از سرش جدا بکند. تو صورت درد‌آلود مونا لبخند می‌زد. چسب را ناگهان جدا کرد و مونا باز یک‌قدری خجالت کشید.

«خوب بود. ها؟ چی بهتر از کشتن یه مادر سگ آلمانی. ها؟ و یه ذره موسیقی؟ خیلی اینا قدیمی‌ان عمو جون.»

 

***

 

آقای بسیار عزیز

فکر می‌کنم دیگر هرگز در طول نامه‌نگاری‌هایمان فرصتی بهتر از این دست نخواهد داد تا به دو چیز اعتراف کنم. مطالبی هست که باید باهاتان در میان بگذارم و خواهش کنم در نظر داشته باشید که برایم این تن دادن به اعتراف، بسیار دردناک است. دو گناهی است که مرتکب شده‌ام و اما اطمینان دارم آقای دانایی که شما باشید، در امر داوری‌شان قوه‌ی اغماضتان را به کار خواهید گرفت.

قضایا از این قرارند که در روزگار جوانی‌ام، دورانی که مصادف است با حوادث این داستان، مدتی در رسته‌ی امنیتی/پیشه‌وریِ نیروی شهری خدمت کرده‌ام. در شهر جدید تازه ساکن شده بودم و بسیار گرسنه بودم، با شکم چسبیده به پشت، عین سگ، مدام تو خیابان. از بیکارگی به حال جنون افتاده، عارف خیابانی شده بودم؛ موتور سیکلت لکنته‌ای داشتم که دستم برای فرمانش می‌خارید؛ اما به مفت فروختمش چون در تونل‌های حمل و نقل سطحی که می‌راندم به هوایی که تو گوشم می‌پیچید گوش می‌دادم و به نظرم می‌آمد صدای سازنده‌های همچو سازه‌هایی را، این راه‌های لجستیکیِ پیش از استقلال را، صدای متخصصین ارتشی بتون را، شرکت‌های گنده‌ی وابسته به نظامیان و سرهنگ‌های معمار را می‌شنوم، از خلال دیوار‌ها، هیس‌کشان، شششش‌کنان، که هنوز، سال‌ها پس از تخلیه‌ی شهر تازه، آدم را مخفیانه و به نفع دولت مستقل ساکت می‌کنند. متوجه هستید؟ آدم دیوانه‌ی بی‌پول واهمه دارد. حرفه‌ای که به کاری بیاید نمی‌دانستم و آژانس‌های اسباب‌کشی آزمون بدنی‌ای داشتند که از پس‌اش بر نمی‌آمدم. کمی اگر بیش از آن‌چه گرسنگی کشیدم، گرسنگی می‌کشیدم، به کلی پره‌پره می‌شدم.

در نوجوانی‌ام وقتی سیزده‌چهارده‌ساله بودم تو کرمانشاه در رینگ‌های غیرقانونی پنج‌شنبه شب‌ها، در کوچه‌های قرنطینه، برای شرط‌بند‌ها کتک می‌خوردم. کلیه برایم باقی‌ نمانده بود، دو ماه تمام تب داشتم. ارتش مستقل در کرمانشاه اعلام وجود کرده بود و بنابراین کمک‌های پزشکی دولتی به شهر نمی‌رسید. بی‌پول در بازرگان و در کردستان بوده‌ام، در بارانداز‌های عفن آستارا بوده‌ام. شانزده ساعت کار مداوم در ازای درمان مجانی، میان هیولاهای اوکراینی جهیده، بین بچه‌های نمک‌سوز شده، وسط بازارهای از پیش‌آماده‌ی حلبی، زیر آسمان مصنوعی با شبیه‌ساز ده هزار نسخه‌ایِ آب و هوا، سه سال تمام، و سال آخر را به یاد نمی‌آورم بس که متصل «بالا» بودم. در ازای پول سیاه جماعت پناهجو را سوار کشتی باری می‌کردیم به مقصد انزلی، برای دوره‌های آزمایش دارویی ارتش و برای آزمایش‌های شرایط بی‌وزنی، از یک کلینیک چینی پول می‌گرفتیم و تصادف‌های دریایی را شبیه‌‌سازی می‌کردیم و زخمی می‌شدیم. بی‌وقفه ملانین مصرف می‌کردم و تکه‌تکه‌ی کبدم «تقویت» شده بود تا هنوز پذیرش داشته باشد. بعد در انزلی اوضاع بهتر بود. برای جا‌به‌جا‌کننده‌های گنده کار می‌کردم. آدم‌پران خرده‌پا بودم و پول خوب بود؛ اما بعد نقب‌ها را بستند. همه‌ی تونل‌ها را، همه‌ی مرزهای آبی را، همه‌ی فرودگاه‌های متروک مانده را. در خانه‌ای زندگی می‌کردم که شرکت‌ سازنده تویش، در راستای طبیعی‌سازی الزامی مکان‌های مسکونی، لانه‌ی زنبور کار گذاشته بود. دوست عزیز از زنبور وحشت دارم و همه‌ی پولی را که داشتم با وسواس خرج کردم و بی‌خانه شدم. گرسنه بودم و باز بیمار. حتم دارم که حرفم را می‌فهمید.

این‌طور بود که به رسته‌ی امنیتی پیوستم؛ اما بدبختانه این همه‌ی ماجرا نیست آقای نازنین. آن‌چه که حالا در شرفم تا بهش اعتراف کنم ماجرایی است که زندگی‌ام را تغییر داده. چیزی است که از شما پنهان نگه‌اش داشته‌ام؛ اما حالا نوبت آن رسیده تا رازم را باهاتان در میان بگذارم.

در آخرین تابستانی که تو خانه‌ی زنبور‌دار‌ها ساکن بودم، و این خانه‌ای بود با محوطه‌ی چمن قدیمی‌ای روی بام‌اش و راه‌پله‌هایی که در عین غافلگیری بوی غذا نمی‌دادند و یعنی که خانه‌ی خوبی بود، در آخرین تابستانم آن‌جا با مونا می‌خوابیدم. بار اول که دیدمش پنج‌ماهه حامله بود و به […] سگ بود و محتویات تنش، آن آزمایشگاه بد بوی بیوشیمی که زیر پوستش داشت، آن‌قدر تا خرخره مسموم بود که اگر زنبوری چیزی نیش‌اش می‌زد از او-دی پس می‌افتاد. حتماً می‌مرد. من را بهش معرفی کرده بودند. هرگز نفمهیدم کی،؛ اما حدس می‌زدم رفقای قدیمی‌تر که می‌دانستند حالا بی‌کارم همچو محبتی در حقم کرده بودند. پیش من می‌آمد تا برای زایمان پاکش بکنم. دوست نداشت بچه‌هه بلایی سرش بیاید، این‌طور مدعی بود. تابستان جهنم بود. آسمان ذغال خاکستری بود و خالی بود و من همیشه با لباس زیر و دمپایی همه‌جا می‌گشتم و نمی‌توانستم بخوابم. او دامن تنگی می‌پوشید که کتان بود و شکمش را همه جا به نمایش می‌گذاشت و من شک نداشتم که بچه‌‌ی بیچاره اوضاعش خراب خواهد بود. دخترک زیاده‌روی کرده بود. پدر بچه ولش کرده بود و او برای نشان دادن مظلومیتش کبودی‌های من‌درآوردی روی تنش سوار می‌کرد. تا فرق سر معتاد بود. مهیج‌های دستگاه مرکزی اعصاب از راه بو کشیدن. روی دماغش پوکه‌ی برنجی‌ای می‌پوشید با تبدیل‌کننده‌های خیلی قدیمی. جز او، پیش هیچ‌کس همچو بساط سنگینی ندیده بودم، نه حتا پیش باربر‌ها تو بازار‌های آستارا. چیز منحوسی‌ است دوست عزیز. هر وقت اراده بکنید پوکه‌هه هر رایحه‌ای را برایتان به مهیج‌های حسابی‌ بدل می‌کند. در آن روز‌ها که من شناختمش دستگاهه قمصور شده بود. خیلی کار کرده بود و احتمالاً پیش از آن‌که دست دختره بیفتد عمرش تمام شده بود. یک‌وقت‌هایی پارانوییدش می‌کرد، از درد تو صورتش جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید که دماغش را ببرم. همه کار با تنش کرده بود. سیرک کاملی سر هم کرده بود. توی ران‌هایش یک‌جور کوفت ارتوپدیک می‌پوشید که شبیه پارو‌های مینیاتوری بود و هیچ‌وقت نفهمیدم به چه کارش می‌آید.

تخت یک‌نفره‌ای داشتم، تو اتاقم که پنجره‌اش رو به فضای مابینِ دو لته‌ی ساختمان باز می‌شد. صدای بچه‌ها از آن پایین می‌آمد و ما با هم می‌خوابیدیم. او مدام عرق داشت و چسبناک بود و ورم‌های تنش عین حلزون درش آورده بودند. با کفش‌های نایلونی رنگانگی که هرگز از پا درشان نمی‌آورد آدم را یاد میوه‌ی آفریقایی‌ می‌انداخت که کسی هرگز ندیده، عین سواحل فلوریدا بود، عین عطش دیوانه‌وار بود به موج‌سواری. موجودیتی بود یک‌سره بیرون از آن‌چه من می‌شناختم، یک بیلبورد بزرگ آمریکایی بود، کیسه‌ی هوای شخصی من بود موقع تصادف. آن‌طور که تقلا می‌کرد تا سرش را بالا بیاورد و از ورای شکم برآمده‌اش، با چشم‌های نیم‌بسته، براق، تب‌آلود، حیوانی، ببیند که من دارم باهاش چه کار می‌کنم، آن‌طور که منظومه‌ی استخوان‌هایش را روی هم می‌لغزاند و تهدید کننده‌تر می‌شد، معادل زیست‌شناختی تیربار می‌شد، آن‌طور دیوانه‌ام می‌کرد دوست عزیز. چه بسیار که دوستش می‌داشتم.

بچه را که به دنیا آوردیم دیگر هرگز ندیدمش و یکی از نخستین چیز‌هایی که نوشتم در باب او بود. و اما در آن روز اواخر زمستان باز آن‌جا بود. من تو سرحد شهر تاریخی از محله‌ی بهایی‌ها مراقبت می‌کردم. بمب‌باران پل‌‌شان را دو کیلومر دورتر از مرز‌های محله فرو ریخته بود و من تو هاورکرافت سیاه تیره‌ی رسته‌ی امنیتی، آن روز تنها بودم.

زن باریکی را دیدم که می‌رفت سمت گتو. اسکنر هاورکرافته نمی‌توانست هویتش را تشخیص بدهد و حدس زدم که آرایش ممنوعه دارد. بعد پوستش را دنبال سلول‌های زیست‌هویتی وارسی کردم. عصبی بودم و آماده که دستگیرش کنم. پایین‌تر رفتم و بعد یک‌هو خبر دار شدم که اوست؛ اما بیش از این با رقت‌انگیزی خودم حوصله‌تان را سر نخواهم برد. اجازه می‌خواهم که باقی قصه را به همان شیوه‌ی سوم‌شخص معمول خودمان برایتان باز گو کنم؛ اما حالا خبر دارید که آن بالا، تو غول رسته‌ی امنیتی، در آن عصرگاه اسفند، من نشسته بودم، با ایگوانای جوانی که در ساعت‌های گشتِ تک نفره همیشه همراه می‌بردم.

ولی پیش از همه‌چیز، آن تکه‌ی قدیمی که در باب او است:

 

یک‌وقتی دختری را می‌شناختم. حالا همه‌ی ‌چیزی که از او برایم باقی مانده یک چشم‌بند خواب است. توی چشم‌بند براق است مثل آستر کت. همه‌جای لایه‌ی بیرونی را کرک‌ و خاک برداشته. خیلی کهنه است و می‌شود با خفاش مرده اشتباهش گرفت. چشم‌بندی است که مدت‌ها زیر تخت گمش کرده بودم. به یاد نمی‌آورم؛ اما لابد وقتی با دخترک صمیمی بوده‌ایم هم عین حالا بی‌خواب بوده‌ام، او چشم‌بندی بهم داده تا راحت باشم و بیشتر بخوابم و حالا چشم‌بنده را خاک برداشته جوری که آدم دلش نمی‌آید روی چشم بگذاردش. احساساتی شدم و فکر کردم که دست بر قضا این نمونه‌ی کامل رابطه‌مان است. این شد که حالا دارم به دخترک فکر می‌کنم. دخترک نازنین. وقتی انگشتی از نور توی تخت آدم می‌افتد، آن وقت باید به دخترک فکر کرد و به نزدیکی بی‌اندازه‌مان که حالا غیر ممکن به نظر می‌رسد. دست‌هایم عین دست آدم‌های میان سال شده و هنوز مشکل خوابیدن دارم و به نظرم چقدر بعید می‌آید که یک‌وقتی با دخترک آن‌قدر نزدیک بوده‌ام.