مرتدان رستگار رستاخیز

پرونده‎ای درباره‎ی‎ رزم‎نامه‎ی«نابودگر»

                                         تقدیم به روان  ‎شناس بی  ‎روح:

                                                                            "T850  "

 

 

 

  •   ‎نامه  ‎ی «نابودگر» [1]، تصویر مهیبی از یکی از آینده  ‎های محتمل بشری است که در آن تمدن انسانی سر برآورده از قله  ‎های دانش و فناوری به دست محصولات و مخلوقات خود یعنی ماشین  ‎های باهوش به دره‌ی  ‎   ذلت و نابودی فرو می  ‎افتد و در این حال معدود انسان  ‎های باقیمانده با تشکیل جنبشی به نام «مقاومت» [2] سعی در نابودی ماشینها و تشکیلاتشان دارند. چهار فیلمی که تا کنون از مجموعهی نابودگر ساخته شدهاند به ترتیب زمانی و با ذکر کارگردان عبارتند از:

 

1)       

2)       

3)       

4)       

 

ایدهی اولیهای جهت ساخته شدن قسمت پنجم و ششم فیلم نابودگر نیز ارائه شده است. همچنین  مجموعهای تلویزیونی با عنوان «نابودگر: ماجراهای سارا کانر» [11] در سالهای 2008 و 2009 میلادی پخش شد که با محوریت شخصیت سارا کانر [12]، سعی در پر کرن خلأ وقایعی داشت که در مجموعهی فیلمها به آن پرداخته نشده است. 

این مقاله با اتکا به نمادشناسی آخرالزمانی در داستان نابودگر، رویکردی پردهبردارانه از ایدهپردازی زیرساخت فلسفه، دانش و فناوری حاکم بر این داستان ارائه میکند.

 

 

 

 

۱)شاعرانگی

  • گرامهای امکانپذیر آینده بیشمار هستند؛ در یکی از آنها ممکن است یا ممکن بوده است سامانهی رایانهای شبکهی دفاعی وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا با نام شبکهی آسمانی یا «اسکای نت» [13]، بر اثر یک ارتقاء معمولی، ناگهان دگردیسیده شود به یک ساختار باهوش و پیچیده که اتفاقاً تفکرات کاملاً ضدانسانی دارد. او به دنبال نابودی تمام انسانها است.

اسکای نت در این آینده‌ی احتمالی، تمام کدهای فعالسازی دفاع موشکی هستهای آمریکا را راه میاندازد که نتیجهی آن یک جنگ هستهای تمامعیار در تمام دنیا است. زیرا که سیستمهای دفاع موشکی هستهای خودکارند و در اثر دریافت نشانهای از حمله، خودبه‌خود پاسخ میدهند.

سرانجام پس از این جنگ هستهای خانمانسوز و آغاز سلطهی باهوشهای فلزی، تعداد کمی انسان زنده در تمام دنیا باقی میماند که صرفاً تبدیل میشوند به بردههایی برای بیگاری در کارخانههایی تمام ماشینی که ماشینها در آنها ماشینهای بهتر میسازند. اما از میان این بردگان و بازماندگان، بهناگهان، یک منجی اسپارتاکوس‌گونه [14] سر بر میآورد به نام «جان کانر» [15] که به همهی انسانهای باقیمانده میآموزد که باید با سلطهی ماشینها مبارزه کرد.

او رهبری جنبش مقاومت را بر عهده میگیرد و سنگر پس از سنگر ماشینها را نابود میکند. ماشینهای محکوم به نابودی در برابر این شکست، مذبوحانه دست به یک نوآوری میزنند. آنها راهی برای بازگشت به زمان گذشته میآفرینند. هدف این است که شوالیهای مسیحاستیز در دالان زمان بازگردد به سال 1984 و مادر جان کانر یعنی سارا کانر را که اساساً هنوز از این که ممکن است در آینده پسری به نام جان داشته باشد بیخبر است، ترور کند تا خطراهه‌ی زمانی آینده دگرگون شود. اینجا داستان قسمت اول مجموعه‌ی نابودگر آغاز میشود. یعنی جایی که در شهر لس آنجلس از سال 2029 میلادی باز میگردیم به سال 1984.

  • ی مسیحاستیز فلزی، یکی از دستآوردهای تأمل برانگیز صنعت قائم به ذات ماشینها است: سایبرگی [16] به نام T800. سری T800 دومین سری تولیدی از سایبرگهای ابداع شده برای کشتار، یعنی نابودگرها است. نابودگرها برای جنگ با انسانها ساخته شدهاند و ریختوارهای کاملاً انسانی دارند.

شروع ساخت نابودگرها از سری T600 در سال 2016 آغاز شده و نسخه تکمیل شدهتر ازT600 که به جای روکش لاستیکی دارای روکش سایبرنتیکی از گوشت و خون و پوست انسانی است، به نام T800 شناخته میشود. نام دیگر این مدل «سایبرداین مدل 101» [17] یا T101 نیز هست. نابود کردن یک نابودگرT800  به مراتب مشکلتر از T600 است و به همین ترتیب نگارشهای بالاتر سختتر به کام نابودی میروند. شروع تولید سری T800، سال 2018 میلادی است.

جنبش مقاومت پس از فتح آزمایشگاهی که تشکیلات ارسال در دالان زمان را دارد و پی بردن به نقشهی نابودگر، یکی ازمبارزان خود یعنی جنگآوری به نام «کایل ریس» [18] را برای نبرد با T800 به گذشته میفرستد و کایل ریس اتفاقاً همان پدر جان کانر است که البته از پسرش کوچکتر هم هست. میوه‌ی دیدار ریس با سارا کانر در سال 1984، پسری است به نام جان. کایل مدتها پیش از تولد پسرش به دست نابودگر در زمان گذشته کشته میشود و البته نابودگر را تا مرزی از نابودی پیش میبرد که حرکت کوچکی از طرف سارا برای به پایان رساندن کل داستان قسمت اول کافی باشد.

در قسمت دوم مشخص میشود که داستان جنگ آینده در گذشته هنوز تمام نشده. ماشینها سایبرگ جدیدشان یعنی T1000 را که از ابرآلیاژهای [19] مایع و شکلپذیر ساخته شده دوباره به گذشته میفرستند تا جان کانر نوجوان را نابود کند. در مقابل جنبش مقاومت با دستگیری و تغییر برنامه‌ی نرمافزاری ذهن یک سایبرگ T800، او را بهعنوان فرستادهیجنبش مقاومت روانه نبرد با T1000 میکند. این بار T800 نه بهعنوان یک دجال مسیحاستیز، که در قامت یک تعمیددهنده به سراغ جان کانر میرود. پایان این نبرد به نابودی هر دو نابودگر و نجات جان میانجامد و ظاهراً تمام آینده‌ی محتمل خیزش ماشینها با نابودی ریزپردازندههای نابودگران ارسال شده به گذشته تمام شده است. زیرا که تمام پیشرفت سختافزاری مسبب تولید اسکای نت باهوش، برآمده از مهندسی معکوس [20] ریزپردازندههای باقی مانده از T800 جامانده در زمان تلقی میشود. اما این پایان داستان نیست.

اپیزود سوم از مجموعهی نابودگر، داستان خیزش ماشینها علیرغم تمام تلاشهای سارا کانر است. این بار هم سایبرگی به نام TX که ریختوارهای زنانه دارد و مدل تکمیل شدهتری نسبت به سایبرگهای قبلی و دارای امکاناتی مانند خودساماندهی ریختی است، با مأموریت کشتن 22 نفر از کسانی که در آینده رهبران مطرح جنبش مقاومت خواهند شد، به سال 2004 میآید و در مقابل یک T800  دیگر که بهتر آن است او را T850  بنامیم -چون که بهواسطه‌ی ارتقاء نرمافزاری، کمی آموزش روانشناسانه دیده و توسط «کاترین بروستر» [21] یا همان «کیت» [22]، همسر جان کانر تربیت شده و لذا به مهارتهایی چون دروغ گفتن و نیرنگ زدن هم آشنا است- برای همآوردی با TX ارسال میشود. در انتها TX و T850 هر دو نابود میشوند، اما جان کانر و کاترین بروستر که هنوز به عقد و ازدواج همدیگر در نیامدهاند، نجات مییابند. انتهای فیلم آغاز جنگ هستهای یا همان «روز دادرسی» است.

و قسمت آخر، داستان سر بلند کردن مسیحای ضد ماشینها یعنی جان کانر است که بر خلاف تصور همیشگی خودش به قامت یک رهبر نظامی و یک منجی نهایی در میآید. او با کمک یک انسان آمیخته با تجهیزات ماشینی به نام «مارکوس رایت» [23]، یکی از مراکز اصلی تولید نابودگرها را با خاک یکسان میکند.

و داستان جنگ آخرالزمانی سوشیانتی به نام جان کانر با انجمن ماشینهای بداندیش، هنوز ادامه خواهد داشت.

 

 

۲)بیکرانگی

اطلاعات سارا کانر از آینده، در حد شرح وقایعی است که کایل ریس برایش بازگو کرده است. شاخص اصلی این وقایع، وقوع جنگ هستهای در 29 آگوست سال 1997 میلادی و نابودی سه میلیارد انسان است. این روز برای بازماندگانی که باید به نبرد با ماشینها تن در دهند، «روز دادرسی» نام دارد.

سارا کانر پس از مرگ کایل به برخی از کشورهای آمریکای جنوبی مانند نیکاراگوئه سفر میکند و تمام تعلیمات لازم برای تربیت پسرش جان به عنوان یک رهبر نظامی را میآموزد. اما پس از بازگشت به کشورش آمریکا، به عنوان یک بیمار روانی مستعد جنون در بیمارستان بستری میشود. روانپزشک او یعنی دکتر «پیتر سیلبرمن» [24] در هر سه قسمت اول نابودگر حضور دارد. در قسمت اول، برای آرامش بخشیدن به سارایی که از دیدن نابودگر دچار روانپریشی شده به ایستگاه پلیس میآید و درست قبل از شروع قتل‌عام در اداره پلیس توسط نابودگر T800 یا همان T101، آن‌جا را ترک میکند. او در یک گفتمان جالب با کایل ریس تمام ایدهی آینده‌ی تاریک انسانها و شوالیههای بازگشته از قرن بیست و یک را به تمسخر میگیرد. در قسمت دوم، او پزشک مستقیم سارا در آسایشگاه روانی است که چندین بار با حملات وحشیانه از طرف سارا روبرو میشود، زیرا تمام صحبتهای سارا مبنی بر نابودی بشر و خیزش ماشینها را غیرواقعی و برآمده از یک ذهن روانپریش قلمداد میکند. اما صحنهی جالب، برخورد مستقیم دکتر سیلبرمنِ علمزده به شکل همزمان با دو نابودگرT800  و T1000 و شگفتزدگیاش از دیدن واقعی وقایعی است که تا به حال توهم میپنداشته. در قسمت سوم دکتر سیلبرمن خیلی کوتاه به صحبت با کاترین بروستر مینشیند تا او را از شوک برخورد با یک نابودگر برهاند. اما با دیدن مجدد T800 از صحنه میگریزد. و به این شکل نهایتاً پروندهی علمگرایی مستحکم دکتر سیلبرمن در مقابل تقدیرگرایی متزلزل سارا کانر و کایل ریس بسته میشود. دکتر سیلبرمن دوباره در مجموعه تلویزیونی «نابودگر: ماجراهای سارا کانر» ظاهر میشود و سرنوشتش بستری شدن در آسایشگاهی روانی است که روزی خود مدیریتش را بر عهده داشته است.

سارا کانرِ معتقد به اختیارگرایی و اصالت اراده، تا زمانی که مسیر وقایع آینده را برگرداند از پا نمینشیند. پس از اطمینان از این مهم است که دار فانی را وداع میگوید. اما روند حاکم بر مجموعه‌ی نابودگر جبرگرایی است. وقوع جنگ هستهای، خیزش ماشینها، یورش نابودگرها و قیام پیروزمندانهی جان کانر و پیروانش جبراً باید انجام شود و راه بازگشتی از آن وجود ندارد. جنگ هستهای با تلاشهای سارا کانر در سال 1997 اتفاق نمیافتد، اما به عوض موکول می شود به سال 2004 و این یعنی که سارا تنها وقایع را کمی عقب انداخته است، نه اینکه آنها را متوقف سازد. در مجموعهی تلویزیونی «نابودگر: ماجراهای سارا کانر» نیز با خطراهه‌ی زمانی دیگری مواجه هستیم که در آن واقعه‌ی «روز دادرسی» در سال 2011 میلادی اتفاق میافتد. بهاینسان پرونده اختیارگرایی سارا کانر-گونه نیز در مقابل جبرگرایی جان کانر-گونه بسته میشود. هرچند که جان کانر بعدها دوباره به پذیرش نوع محدودتری از اختیارگرایی باز میگردد.

 

در قسمت سوم، تقابل فنگرایی ژنرال «رابرت بروستر» [25] رئیس «سامانههای پژوهش سایبری» [26] وزارت دفاع، با دخترش کیت که همسر آیندهی جان کانر خواهد بود، کاملاً یکطرفه به سود انسانگرایی خاتمه مییابد و البته ژنرال بروستر در این تقابل، ناگزیر از تقدیم جان خود به ماشینهای سرکش سر برآورده از تشکیلات خودش است. او در لحظه‌ی مرگ اعتراف میکند که در جعبه را باز کرده است. باز کردن در جعبه ادای دینی است به اسطورهی یونانی «جعبهی پاندورا» [27]. پاندورا در اساطیر یونانی، نخستین زن روی زمین است که درِ جعبه‌ای را که هرگز نباید گشوده شود، گشود و مصیبت‌های محبوس در داخل جعبه مانند بیماری، اندوه، بلاهای مخوف و... بر روی زمین پراکنده شدند و در انتها، تنها امید در جعبه باقی‌ ماند تا آرامشبخش بشر باشد. جعبهی پاندورا در اساطیر یونانی نمادی است از افسارگسیختگی حس كنجكاوی انسانها كه هیچ نیرویی را یارای مقاومت در برابر آن نیست و البته این کنجکاوی بیمرز و بیپایان انسانی گاهی هم به بهای نابودی و ویرانگری تمام میشود.

در قسمت چهارم از مجموعهی نابودگر، پروندهی شکگرایی جان کانر نیز در مقابل یقین مارکوس رایت ماشینیشده بسته میشود. مارکوس معتقد است که هر انسانی شایستگی یک شانس دوباره را دارد، چیزی که جان کانر هنوز کاملاً به آن اعتقاد پیدا نکرده است. در نهایت همین اعتقاد مارکوس سبب میشود که قلبش را که از معدود قسمتهای انسانی باقیمانده در بدنش است، به جان ببخشد و شانس دوبارهای به جان کانر افسانهای که منجی انسانها و نابودگرِ نابودگرها و مغز متفکر پشت پردهی آنها یعنی سامانهی اسکای نت است، اعطا کند.

در مقابل طومار عقلگرایی «ژنرال اشدان» [28]، ژنرال چهار ستارهی سابق ارتش ایالات متحده و یکی از رهبران فعلی جنبش مقاومت، نیز در مقابل شهودگرایی جان کانر در هم پیچیده میشود. اشدان بهای این عقلگرایی محض شکست خورده را با مرگ خویش و نابودی زیردریاییاش توسط یک پرندهی بی‌سرنشین ماشینی شکارچی قاتل (HK) [29] میپردازد.

 

۳)بینشانگی

سارا کانر بهخوبی میداند که «طوفان در راه است» [30] و هر چند که تمام تلاشش را برای توقف آن ادا میکند، اما تندباد آینده بیشک وزیدن خواهد گرفت. او امیدوارانه «کمپانی سامانههای سایبرداین» [31] را که در حال مهندسی معکوس بقایای T800 نابود شده در سال 1984 است، نابود میکند به امید آن که وقایع از خطراهه‌ی زمانی منتهی به خیزش ماشینها منحرف شود. در این راه دکتر «مایلز بنت دایسون» [32] مبدع ریزپردازندههای شبکهی عصبی [33] و گردانندهی پروژههای ویژهی کمپانی سامانههای سایبرداین نیز در حمایت از سارا و جان کانر کشته میشود. حتا فراتر از آن سارایی که در سال 1994 میلادی، از ابتلایش به سرطان خون آگاه شده و پیشبینی میشود ظرف شش ماه دار فانی را وداع گوید، تا سه سال بعد از آن یعنی تا سال 1997 امیدوارانه خود را زنده نگه میدارد تا مطمئن شود «روز دادرسی» در کار نیست و پس از آن است که با خیال راحت چشم از زندگی فرو میگذارد.

کالبد بیجان سارا پس از مرگ بر اثر سرطان خون، در مکزیک سوزانده و خاکسترش به دریا ریخته میشود و آرامگاه جعلی او در آمریکا تنها انباری از اسلحه و مهمات است. جان پس از مرگ مادر و بر اساس منشی مبتنی بر جبرگرایی و یقینی متزلزل به وقوع آینده‌ی تاریک و ترسناک محتوم، به بینشانگی و پنهان بودنش ادامه میدهد. او به آنچه بر سنگ آرامگاه جعلی مادرش نوشته شده هنوز اعتقاد ندارد: «هیچ تقدیری جز آنچه ما اراده میکنیم، موجود نیست.» [34]. هر چند که این جمله برآمده از تعالیم خود جان به کایل ریس است که در بازگشت از آینده، توسط کایل به سارا آموخته میشود. و در کنار همه‌ی اینها، در قسمت سوم، جان کانر ناامید از توانایی خودش در رهبری، با جملهای تاریخی از یک روانشناس بیروح یعنی T850 مواجه میشود: «عصبانیت بهتر از نا امیدی است.»

جان بهعنوان مسیحای آخرالزمان با دو گروه بیش از همه سر و کار دارد، اول دجالهای مسیحاستیز شامل سایبرگهای T600، T800، T1000 و TX و در مقابل تعمیدگران روحالقدسگونه که در برگیرنده‌ی مادرش سارا، همسرش کیت، دوستش مارکوس و سایبرگ T800 است. او در نهایت پس از کسب پیروزیهای شگرف، در 14 ژوئیه سال 2032 میلادی به دست یک سایبرگ T800 کشته میشود، اما مقاومت پس از او به رهبری همسرش کیت هنوز ادامه دارد.

 

سایبرگهای مجموعه‌ی نابودگر نمایندگان توأمان فلسفه اصالت عمل –پراگماتیسم [35]- و فلسفه‌ی اصالت هدف –ماکیاولیسم [36]- هر دو با هم هستند. آنها میکُشند، چون فلسفه وجودیشان بر این مبنا نهاده شده و اگر نکشند خود را بیهدف و پوچ میپندارند. در عین حال برای رسیدن به هدف به هر وسیلهای متوسل میشوند و از هیچ ابزاری فروگذاری نمیکنند.

مسأله قدیمی ذهن و بدن در فلسفه، در سایبرگهای مجموعه‌ی نابودگر بازنگری جذابی دارد. آنها ساختاری برآمده از دوگانهگرایی [37] و ذهنی مستقل از کالبد دارند و با تغییر برنامه‌ی ذهنیشان از یک سایبرگ آدمکش به یک سایبرگ انساندوست تبدیل میشوند.

اما گذشته از همه‌ی اینها، پرسش مهم اینجا است که آیا مسیر دانش میتواند منجر به ساخت سایبرگهایی از جنس سایبرگهای خودسازمانده و برنامهپذیر مجموعه‌ی نابودگر که دارای قابلیت خودآگاهی هستند، شود؟ پاسخهایی متفاوت و بعضاً متضاد به این پرسش ارائه شده. برخی صاحبنظران به سادگی معتقدند که اگر کربن در سیر فرگشت تبدیل شده به موجود باهوشی مثل انسان، چرا سیلیکون در این راه  ناتوان باشد؟ و برخی هم معتقدند هوش هیچگاه مصنوعی نمیشود. به هر حال بهنظر میآید طراحان و نویسندگان مجموعهی نابودگر نگاهی بسیار خوشبینانه به رشد دانش و فنآوری داشتهاند که تا این حد خیزش تکاملی شگفتِ شبکهی آسمانی و تواناییهای او را در خلق نابودگرها و سایر مخلوقات ماشینی مهیب در آیندهای به این نزدیکی، دست بالا گرفتهاند.

بحث دیگر مقوله‌ی سفر در زمان است که در سه قسمت اول مجموعهی نابودگر عجیب خودنمایی میکند. جدا از امکانپذیری یا امکانناپذیری این قضیه، حقیقت امر این است که در فیلم پیرامون تصویرسازی چگونگی سفر در زمان تا اندازهی قابل قبولی، واقعبینی به خرج داده شده است. استفاده از میدانهای الکتریکی و مغناطیسی بسیار قوی شاید بتواند دریچهی «کرمچاله» [38] را در زمان بگشاید که البته توان تکنولوژیکی چنین گشایشی هنوز موجود نیست. اما اینکه چرا در داستان مجموعهی نابودگر تنها ساز و کارهای زنده مانند انسان و شبهزنده مانند سایبرگهای پوشیده شده با گوشت و پوست انسانی قابلیت عبور از دالان زمان را دارند، هیچ توضیحی در فیلم ندارد. حتا مسافران زمان در مجموعهی نابودگر از انتقال لباسهایشان هم در دالان زمان ناتوانند. و البته مهمتر اینکه ابداع چنین سامانهی انتقال در زمان توسط شبکهی آسمانی، که خود بر دوش ماشینهای فلزی بنا شده است، تنها با قابلیت عبور دادن ساز و کارهای زیستی طراحی شده و این قضیه بسی عجیب به نظر میرسد. نکته‌ی بعدی این که با فرض عدم وجود باطلنماهای سفر در زمان، باید بپذیریم که هر بازگشتی به گذشته سبب انشعاب خطراههای جدید در آینده خواهد شد. به این معنا که اگر کسی بتواند به گذشته  برود و تغییری به وجود بیاورد، سبب تغییر در آینده فعلی نخواهد شد؛ بلکه آیندهی جدیدی به موازات آیندهی فعلی ایجاد خواهد کرد.

 

 به زبان دیگر با هر انتخاب جدید یک «جهان موازی» [39] به جهانهای موجود اضافه میشود. گویا شبکهی آسمانی در مجموعه‌ی نابودگر از درک این نکته عاجز است؛ زیرا با فرض اینکه جان کانر یا سارا کانر را هم در گذشته نابود کند، در جهان فعلی تغییری به وجود نیاورده، بلکه جهان جدیدی از زایش مسیر واقعیت منشعب کرده که در آن جنبش مقاومت از وجود جان کانر پاک است و یا اصلاً شاید در آن جهان، جنبش مقاومتی به وجود نیاید. البته اگر به جبرگرایی از نوع جان کانر معتقد باشیم، باید بپذیریم که در تمام نسخههای ممکن و محتمل آینده، وجود جنبش مقاومت و منجی مسیحاگونهاش، خواه نامش جان کانر باشد یا نام دیگری، گریزناپذیر است.

 

۴)عارفانگی

  • های نابودگر نسبت به پرندههای نظامی بی‌سرنشین HK و همچنین تمام سایر تولیدات مخوف ماشینی طراحی شده برای نابود ساختن انسانها، زیرساخت شگفتتری دارند. تخیل حاکم بر آفرینش ایدهی برخی از این زیرساختها بسیار تأمل برانگیز است.

تکامل و فرگشت سایبرگهای نابودگر خود نشان از رشد تکاملی خالقشان یعنی شبکهی آسمانی دارد. شبکهی آسمانی مسیر رشد دادن فناوری انسانی را بسیار بهتر از انسانها طی میکند. او در مدتی کمتر از پانزده سال از فنآوری T600 به فنآوری TX میرسد که قابل تقدیر است.

در دو قسمت اول، وضعیت منبع تغذیه‌ی سایبرگهای T800 نامشخص است، اما در قسمت سوم به این ابهام پاسخ داده میشود: سلول‎‎های هیدروژنی همجوشی هستهای سرد [40]. سلولهایی که در اثر آسیبدیدگی ناپایدار شده و انفجاری عظیم به راه میاندازد. همجوشی هستهای سرد رویایی است که بشر به احتمال بسیار زیاد تا پایان قرن بیست و یکم به آن خواهد رسید.

  • های T800 با این باتریهای هستهای، دارایی عمری برابر با صد و بیست سال خواهند بود. در تمام این مدت ریزپردازنده مرکزی آنها قابلیت خودارتقایی و یادگیری دارد. بهواسطه‌ی خودآگاهی، هر چه تماس آنها با انسانها بیشتر باشد، بیشتر یاد میگیرند و این مشخصه، آنها را از سری T600 که صرفاً مسلسل متحرکند، مجزا میکند.

سایبرگ T1000 کمی اغراقآمیزتر از آنچه که باید باشد، طراحی شده. او ساختوارهای از ابرآلیاژهای فلز مایع است که بهراحتی توان سیالیت و خودساماندهی تبدیلی به هر ریختاری دارد.

شاید بر اساس همین اغراق است که در طراحی تیپ سایبرگ TX در قسمت سوم، کمی عاقلانهتر و واقعیتر عمل شده است. ویژگی اصلی سایبرگ TX این است که علاوه بر نابودگری انسانها، در صورت لزوم نابودگرِ نابودگرها هم هست. او توانایی کنترل سایر سایبرگها، روبوتها و ماشینها را نیز دارد. TX بهجای سیالیت T1000، توان قابل توجهی در ابزارسازی و تولید وسایل مورد نیازش دارد که برای یک سایبرگ قاتل بسی واقعیتر و ممکنتر ارزیابی میشود.

 

 

 

 

 

 

 

اما آنچه در نهاد این سایبرگها و به ویژه T800 بیشتر خودنمایی میکند، تلاششان برای رستگاری است. سایبرگهای نابودگر بهروایتی استعارهای مبهم از خود بشریت هستند که علیه تمام آنچه برای رسیدنش به این نقطه از هستی لازم و واجب بوده، قیام کرده و حالا باید T800وار و تواب به دامان طبیعت و زمین برگردد. و پرسش اینجا است که اگر مسیر جاده رستگاری برای یک سایبرگ بیروح مانند T800 باز است، چرا برای انسان روحمند باز نباشد؟ در حقیقت میتوان این پرسش را بهعنوان سؤال اصلی فرامتنی، از مجموعهی نابودگر استخراج کرد: آیا وقتش نرسیده که انسان دست از نابودگری بردارد و برای بقای تمام محیط پیرامونش که تا به حال در مسیر نابودی طراحی شده توسط انسان گام برداشته، تلاش کند؟ آیا مانند انتهای قسمت دوم مجموعهی نابودگر، یعنی زمانی که سایبرگ T800 به درجهی فهم معنی اشک انسانها میرسد، وقتش نرسیده که انسان خود را به مقام فهم اشک هستی ارتقاء دهد؟

 

۵)عاشقانگی

«نابودکردن خود، در ذات شما است.» این جملهای است که T800 در قسمت دوم مجموعهی نابودگر به جان کانر میگوید. اما با وجود این جمله‌ی کاملاً صحیح، تنازع بقا در بطن این خودویرانگری انسانی موج میزند و این یکی از بزرگترین تناقضهای ذاتی و ساختاری بشر است. در قسمت چهارم مجموعهی نابودگر و در اوج نبرد پیشبینی ناپذیر انسان و ماشین، در شرایطی که هیچ تضمینی به زنده برگشتن از مأموریتها و عملیاتها نیست، کاترین بروستر از جان کانر باردار است. این امیدواری در زیر سایه‌ی مرگ، تنها در قلمرو تنازع بقای انسان خودنابودگر معنی پیدا میکند. انسانی که برای این تنازع بقای مبهم در زیر درخشش خودویرانگری، واژگانی به نام عشق، امید، هدف و اراده را آفریده است. اما همین انسان شبکهی آسمانی را هم خلق کرده و حالا در نبرد میان بقای خودخواسته و فنای خودساخته در تب و تاب است. بدیهی است که در چنین شرایطی، ناخودآگاهِ جمعی بشر ناگزیر از خلق واژهای شگفت و جدید به نام منجی و مسیحا هم باشد و بسی شگفتتر که این کهنالگوی تکراری باز هم دوباره و دوباره تکرار و در رویا دیده میشود تا به واقعیت درآید. این دقیقاً یعنی انسانیت: ضعف پنهان شده در تنپوشی مهیب از قدرت. موجودی که در برابر کوچکترین عوامل طبیعی ناتوان است اما با همین ضعف بزرگ هم تمام طبیعت را نابود کرده است.

در مقابل شبکهی آسمانی که فرزند ناخلف انسان است هم خودویرانگر است و هم خودسازنده، مخلوقاتش یعنی نابودگرها کمی متفاوتند. آنها ضعفهای انسان را ندارند، هر چند که تمام توانایی انسانها را هم ندارند. خودویرانگری در آنها نیست و البته تمایل حریصانه و انسانگونهای هم به بقا ندارند. ضعفهایی مانند عشق و امید و منجی در ذهن آنها بیجایگاه است. اما هدف و اراده را بسان اولین خط برنامه ذهنیشان بسی وسیعتر از آدمیان درک کردهاند. از انسانها یاد میگیرند، اما بیشتر بسان «ادب از که آموختی؟ از بیادبان.»

و حالا راحت میتوان نتیجه گرفت که در حقیقت نابودگر اصلی در مجموعهی نابودگر، خود انسان است. در وصف نابودگری به نام انسان که بسی نابودگرانهتر از سایبرگها عمل میکند، همین بس که در مجموعهی تلویزیونی «نابودگر: ماجراهای سارا کانر»، به وضوح کوچک و طنز بودن این نابودگر قاتل و اعمالش در برابر تراژدی تولید بمب اتمی و همچنین فاجعهی یازده سپتامبر زیر ذرهبین گذاشته میشود.

در سال 2003، مارکوس رایت، زندانی محکوم به مرگ در شرایطی که خود را برای اعمالش مقصر میداند، به واسطه‌ی اعتقاد تازهای که به شایستگی هر انسان برای کسب یک  شانس دوباره  پیدا کرده است، قراردادی را با دکتر «سِرِنا کوگان» [41] نمایندهی بخش ژنتیک شرکت سامانههای سایبرداین و گرداننده‌ی «پروژهی فرشته» [42] امضا میکند که به موجب آن، کالبد مارکوس پس از مرگ برای تحقیقات پزشکی مورد استفاده قرار گیرد. پروژهی فرشته سعی دارد با استفاده از دانش سایبرنتیک، به بهبود و بقای زندگی انسان کمک کند. از جمله اهداف این پروژه مبارزه با بیماری سرطان است. دکتر کوگان که خود بهخاطر بیماری سرطان در حال مرگ است، پس از چندین مرتبه ملاقات با مارکوس موفق به راضیکردن او برای امضای قرارداد میشود. کوگان کالبد بیجان مارکوسِ پس از اعدام و کالبد بسیاری دیگر را در چرخه‌ی بازتولید زیستی قرار میدهد، اما عمرش کفاف دیدن نتیجه‌ی کار را به او نخواهد داد. در مقابل، این شبکهی آسمانی است که تمام دستآوردهای کوگان را به نفع خود مصادره کرده و از آنها سایبرگهای نیمماشین- نیمانسان میسازد. و دوباره منش انسانی، خود را نمایان میکند: یک اعدامی جستجوگر به دنبال شانس دوباره برای زندگی و یک بیمار مردنی از سرطان که دنبال راهی برای نجات بشر از بیماریها میگردد. این منش انسانی همانی است که شبکهی آسمانی آن را به نفع خودش مصادره کرده و از مردگان انسانها، سایبرگهای بینقصی با شانسی دوباره بسان مارکوس رایت میآفریند.

اما همین منش انسانی در نهایت مسبب شکست شبکهی آسمانی خواهد شد. زیرا که انسانیت بنا به تعریف مارکوس رایت که دو بار مرگ را تجربه میکند، یک بار در ردای یک بزهکار  وجداندرد گرفته و بار دوم در قامت یک زندگی بخشنده با احساس رستگاری و رهایی، عبارت است از: قدرت برنامهناپذیر و غیرقابل کنترل قلب انسانها. او بهعنوان یک تعمیدگر در تعمید مسیحایی به نام جان کانر، بسیار توانا ظاهر میشود و در پس این تعمید است که سرانجام در بطن جبر محض، دایرهی کوچک اختیارات خودنمایی میکند. جان کانر جبرگرا حالا به این نتیجه رسیده است که هر انسانی لیاقت یک شانس دوم را دارد و هیچ تقدیری جز آنچه ما اراده میکنیم موجود نیست. و خیزش یک منجی با چنین باورهایی، آغاز نابودی شبکهی آسمانی است.

انتهای قسمت چهارم مجموعه‌ی نابودگر، ارتقای کایل ریس به دریافت شنل یک مبارز جنبش مقاومت و بخشیدن قلبی دوباره به جان کانر از طرف مارکوس رایترا به تصویر میکشد. تمام اینها، نمود ظهور انسانیت دوباره متولد شدهای است که شبکهی آسمانی از درک آن ناتوان و لذا محکوم به شکست است.

این عاشقانگی انسانی، مسبب نجات کایل از زندان شبکهی آسمانی، زندگی بخشی مارکوس، چشم به راه بودن کیت و امیدواری جان است. شبکهی آسمانی در مقابل این قدرتها چیزی در آستین برای ارائه ندارد.

 

1)جاودانگی

 

در دههی 80 میلادی، زمانی که سایهی شوم جنگ سرد و تهدیدهای هستهای دو ابرقدرت غرب و شرق تمام جهان را در بر گرفته و در شرایطی که اولین فرضیهها و حدس و گمانهای علم فیزیک در حیطه‌ی گشایش دالانی در زمان به همراه نویدهای تازه‌ی حوزه مهندسی در ارتقاء هوش مصنوعی و پیشبینی ظهور سایبرگها و روبوت‌ها خودنمایی میکند، پا پیش گذاشتن کارگردان مطرحی مانند جیمز کامرون در خلق ایدهای مرکب از همه این مباحث و تولید فیلم نابودگر، ستودنی است.

البته با گذشت حدود سه دهه از آغاز ساخت اولین فیلم مجموعهی نابودگر، نکات قابل توجهی بهعنوان انتقادات ساختاری به زیرساخت علمی و تکنولوژیکی این مجموعه فیلمها بیان شده که قابل تأمل است.

کامرون کارگردانی دو فیلم اول را خود به عهده گرفت و البته ایدههایش در داستان سایر قسمتها نیز استفاده شد. او با شروع ساخت این رزمنامهی سترگ، شخصیتهایی جاودانه به حافظه تاریخی بشر تقدیم کرده است که در صدر همه‌ی آنها خود «نابودگر T800» بهعنوان یک موجود خودآگاه و البته غیرانسان، با بازی «آرنولد شوارزنگر» [43] خودنمایی میکند. نابودگر T800 استعارهای تمامنما از کنجکاوی و سردی انسان مدرن است که قدرت در ردای فنآوری بر کالبدش نمود پیدا کرده است.  بسیاری از مشتاقان سینما همچنان منتظر تعبیر جملهای به یادماندنی از شوارزنگر هستند که در نقش نابودگر بیان کرده است: «من باز خواهم گشت.»

در ردیف دوم، منجی افسانهای برآمده از ناخودآگاه جمعی انسانهای مدرن، یعنی جان کانر قرار دارد که رخسارهاش تصویری عجیب نزدیک به واقعیت از یک فرمانده نظامی و رهبر مبارز را به آنگونه که باید باشد، نشان میدهد.او همزمان در سه زمان گذشته، حال و آینده در حال نبرد است و مدیریت شگفتش بر سیر وقایع فرازمانی، ستایش تمام همنوعانش را برانگیخته. اگر مبارزات جان با نابودگرهای سری T888 در مجموعه‌ی تلویزیونی «نابودگر: ماجراهای سارا کانر» -که اتفاقاً در میان آنها هم زنوارهای طرفدار جنبش مقاومت وجود دارد به نام «کامرون فیلیپس» [44]، را هم به داستان مبارزاتش اضافه کنیم- بیشک او تنها انسانی است که بیشترین رزمآوری در برابر نابودگرها را از خود به نمایش گذاشته است.

به هر حال، خواه ناخواه نابودگر T800 و جان کانر شخصیتهایی جاودانهاند، حتا اگر وجود نداشته باشند.

در کنار همهی اینها، گنجاندن ایدههای شگفت برآمده از سیالیت در زمان و مسأله ذهن و بدن در مجموعهی نابودگر، مسبب آفرینش داستانی سترگ و تکان دهنده شدهاند که تنها ذهن خلاق کارگردانی مانند جیمز کامرون میتوانسته نمودی تصویری و زیبا به آنگونه که در وقایع فیلمها موجود است، به آنها ببخشد.

در پایان، باید اعتراف کرد که با وجود اینکه آیندهی نزدیک و محتمل بشر خوشبختانه از وقوع جنگ هستهای و ظهور سایبرگهای قاتل به اندازه‌ی قابل توجهی فاصله گرفته، اما لذت تماشای ایده‌ی آینده تاریکی که مجموعهی نابودگر به تصویر کشیده و دیگر اکنون بیشتر شبیه به گذشته به نظر میرسد، خاستگاهی است برای تقدیری انوشه از کارگردان نوآور و جاودانه

ی تاریخ سینما: جیمز کامرون.

 

 

 

مراجع:

1)          آیزاک آسیموف و تمدن کهکشانی: پروندهای دربارهی زماننامهی بنیاد»

2)          نیرو با تو باد: پروندهای دربارهی پهلواننامهی جنگ ستارگان»

3)          افلاطون، دکارت و جلوههای ویژه: پروندهای دربارهی مسیحنامهی ماتریکس»

4)         

5)         

6)          ‎های معنوی، وقتی رایانهها از هوش انسان پیشی میگیرند

7)          ‎شود، گام بعدی در تکامل

8)         

9)          ‎ای بر مطالعه‌ی ذهن

10)      ‎ی ذهن امروز

11)     

12)      ‎های امروزی شناخت

13)     

14)     

15)     

16)    Rowlands, Mark. “The Philosopher at the End of the Universe: Philosophy Explained Through Science Fiction Films”. Ebury: 2003

 

 

پانویس‌ها:

[1] Terminator

[2] Resistance

[3] The Terminator

[4] James Cameron

[5] Terminator 2: Judgment Day

[6] Terminator 3: Rise of the Machines

[7] Jonathan Mostow

[8] Terminator Salvation

[9] Joseph McGinty Nicole

[10] McG

[11] Terminator: Sarah Connor Chronicles

[12] Sarah Connor

[13] Skynet

[14] Spartacus

[15] John Connor

[16] Cyborg

[17] Cyberdyne Systems Model 101

[18] Kyle Reese

[19] Hyper alloy

[20] Reverse Engineering

[21] Katherine Brewster

[22] Kate

[23] Marcus Wright

[24] Peter Silberman

[25] Robert Brewster

[26] Cyber Research Systems

[27] Pandora’s Box

[28] General Ashdown

[29] Hunter Killer

[30] The Storm Is Coming

[31] Cyberdyne Systems Corporation

[32] Miles Bennett Dyson

[33] Neural-Net Processors

[34] No Fate but What We Will.

[35] Pragmatism

[36] Machiavellianism

[37] Dualism

[38] Worm Hole

[39] Parallel World

[40] Cold Fusion

[41] Serena Kogan

[42] Project Angel

[43] Arnold Schwarzenegger

[44] Cameron Phillips