فیلم‌شناسی نظریه‌ی آشوب – قسمت دوم: اثر پروانه‌ای [1]

مقدمه

قسمت اول مجموعه‌ی «فیلم‌شناسی نظریه‌ی آشوب» به فیلم «عدد پی» ساخته‌ی دارن آرنوفسکی اختصاص داشت. در این‌جا لازم می‌بینم از آقای پروفسور محمدرضا هاشمی گلپایگانی – پدر علم مهندسی پزشکی ایران – تشکر ویژه به علم بیاورم که هر چه از علم آشوب آموختم مرهون زحمات ایشان است. به علاوه از مهندس سیداحسان تهامی، مهندس محمدحسین خاکسار و خانم آتوسا مقیمی متشکرم که در تولید این مقالات کمک‌های قابل تقدیری به من نمودند.

 

 

مشخصات فیلم

نام: اثر پروانه‌ای

بازیگران: اشتون کوچر، امی اسمارت

کارگردان: اریک برس، جاناتان مک‌کی گروبر

فیلمنامه: اریک برس، جاناتان مک‌کی گروبر

تهیه کننده: کمپانی BenderSpink

موسیقی: مایکل سابی

توزیع کننده: New Line Cinema

تاریخ انتشار: 23 ژانویه 2004

بودجه فیلم: 13 میلیون دلار

فروش: 96 میلیون دلار

 

اوان تربورن [2] جوانی 20 ساله است که از هفت سالگی به هنگام مواجه شدن با فشارهای بالای عصبی دچار غش و بی‌هوشی می‌شود. یک دکتر روان‌پزشک به او توصیه می‌کند تا خاطرات روزانه‌اش را بنویسد. اوان به این توصیه عمل کرده و یک روز متوجه می‌شود که با تمرکز بر این نوشته‌ها می‌تواند به زمان گذشته باز گردد. او می‌کوشد تا با بازگشت به گذشته، تغییراتی در روند حوادث ایجاد کند تا شاید از این طریق وضعیت کنونی‌اش بهبود یابد. برای مثال می‌کوشد از مرگ نامزدش جلوگیری کند. اما هر بار در می‌یابد که به رغم به وجود آوردن تغییراتی در روند حوادث، قادر نیست تغییر عمده‌ای در نتیجه‌ی پایانی به وجود آورد.

فیلم گرچه از نظر ساختاری از جذابیت‌های تکنیکی و داستان‌پردازی برخوردار است، اما از پشتوانه‌ی فلسفی و نظری عریان و شفافی برخوردار نیست و از نظر ایدئولوژیکی و هستی‌شناسانه به نظریه‌ی آشوب نمی‌پردازد و تاثیر فیلم از این دیدگاه بیشتر در حوزه‌ی داستان‌پردازی و فرم صوری فیلم است تا دفاع فلسفی از ادعای خویش. اما در نهایت فیلم درگیری روانی زیادی برای مخاطب ایجاد می‌کند که قابل تقدیر است و این در کنار ساخت کم‌نقص فیلم قرار می‌گیرد. بدون شک نویسندگان فیلمنامه در جنبه‌های روان‌شناختی و حتا فلسفی فیلم قصد پاسخ‌گویی به مسایل حیات زمان‌مند انسان را نداشته و بیشتر ایجاد پرسش‌ها و بررسی امکان‌های مختلف موجود در حیات انسان را مد نظر داشته‌اند. پرداختن به موضوع سرنوشت، مخصوصاً در دنیای سینما، تازگی ندارد؛ اما رویکرد تازه به موضوع از عوامل جذابیت این فیلم است.

 

 

اثر پروانه‌ای و نظریه‌ی آشوب

نام فیلم «اثر پروانه‌ای» برگرفته از یک تئوری علمی به همین نام است که توسط ادوارد نورتون لورنز [3]، استاد هواشناسی دانشگاه MIT ارائه شد. آغاز فیلم با جمله‌ی به یاد ماندنی ادوارد لورنز همراه است که: «بال زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود.»

اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوبناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این تئوری بیان می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوبناک مانند جو سیاره‌ی زمین (مثل بال زدن یک پروانه)، می‌تواند باعث تغییرات شدید نظیر وقوع توفان در کشوری دیگر در آینده شود.

این ایده که پروانه‌ای می‌تواند باعث تغییری آشوبی شود، نخستین بار در سال 1952 در داستان کوتاهی با نام «آوای تندر» نوشته‌ی ری بردبری مطرح شد و عبارت «اثر پروانه‌ای» در سال 1961، در مقاله‌ای از ادوارد لورنز آمد و به سرعت مشهور شد. لورنز در صد و سی و نهمین اجلاس AAAS [4] در سال 1972، مقاله‌ای با این عنوان ارائه داد: «آیا بال زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود؟»

لورنز در ابتدای دهه‌ی 1960 میلادی، ساده‌ترین معادلات دیفرانسیلی که تصور می‌کرد جابجایی در جو را توضیح می‌دهند، نوشته بود. مجموعه‌ی سه معادله‌ی دیفرانسیل با سه متغیر که بر اساس آن‌ها لورنز قصد داشت چگونگی تغییرات حرکات جوی با گذشت زمان را محاسبه کند. کامپیوتر ابتدایی او (Royal McBee) تنها توانایی انجام 60 عمل در ثانیه را داشت. این محاسبات ساعت‌ها از وقت کامپیوتر او را می‌گرفت و به همین دلیل برای ادامه‌ی عملیات کامپیوتری از جایی که قبلاً آن‌ها را رها کرده بود، اعداد را با دست تایپ می‌کرد. در یک نوبت خاص، لورنز مقادیری را که برای سه متغیر خود به دست آورده بود در وسط عملیات کامپیوتری استخراج کرده و با آن‌ها محاسبه‌ی طولانی دیگری را با ماشین شروع کرد. پس اولین بخش محاسبه‌ی جدید تکرار بخش دوم محاسبه‌ی قبلی بود؛ یا حداقل او چنین فکر می‌کرد. اما وقتی بعداً دو محاسبه را با یکدیگر مقایسه کرد، دید که نتایج یکسانی ندارند. اعداد با هم شروع می‌شدند، اما تدریجاً از هم فاصله گرفته و در نهایت دیگر هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند. او در این فکر بود که آیا کامپیوتر اشتباه کرده است؟ اما در حقیقت از بین رفتن سه رقم آخر باعث چنین تاثیری شده بود. لورنز با الهامی ناگهانی متوجه شد که مشکل در اعداد تایپ شده در دور دوم نهفته است. اعداد در حافظه‌ی کامپیوتر با شش رقم اعشار ذخیره شده بودند، اما در چاپ به سه رقم گرد شده بودند. لورنز اعداد را به همان صورت گرد شده دوباره تایپ کرده و فرض را بر این گذاشته بود که این تفاوت اهمیت ناچیزی دارد. ما نتیجه‌ی حاصل کاملاً عکس این فرض بود و لورنز متوجه شد که با پدیده‌ی مهمی برخورد کرده است. مثدار تغییرات در عمل گرد کردن، نزدیک به اثر بال زدن یک پروانه است. این واقعیت غیرممکن بودن پیش‌بینی آب و هوا در دراز مدت را نشان می‌دهد.

مشاهدات لورنز باعث پررنگ شدن مبحث نظریه‌ی آشوب شد. در تئوری «اثر پروانه‌ای»، لورنز توضیح می‌دهد که تداوم تغییرات بی‌نهایت کوچکی که در اثر بال زدن پروانه ایجاد می‌شود، نتایج ویرانگری تولید می‌کند. عبارت اثر پروانه‌ای در زبان تخصصی نظریه‌ی آشوب به وابستگی حساس به شرایط اولیه اشاره دارد.

به غیر از آب و هوا، در سیستم‌های پویای غیرخطی دیگر نیز حساسیت به شرایط اولیه وجود دارد. یک مثال ساده توپی است که در قله‌ی کوهی قرار گرفته است. این توپ با ضربه‌ی بسیار کمی، بسته به این که از چه جهتی وارد شده باشد، می‌تواند به هر کدام از دره‌های اطراف سقوط کند. یک ضربه‌ی کوچک آن هم در یک جهت خاص، در حکم بال زدن یک پروانه است که سبب تغییرات شدیدی نظیر سقوط به یکی از دره‌های اطراف می‌شود.

اغلب سیستم‌ها در دنیای واقعی، طی تکرار یک عملیات مشخص کار می‌کنند. به عنوان مثال در سیستم آب و هوایی لورنز، فرآیند گرم شدن سطح زمین از طرف خورشید و سرد شدن جو از طریق تابش به فضای بیرون، فرآیندی است که مدام تکرار می‌شود.

می‌توان نشان داد که در چنین سیستمی بازه‌ای از مقادیر اولیه باعث ایجاد رفتار آشوبناک می‌شود. در نظریه‌ی آشوب اعتقاد بر آن است که در مدل ریاضی تمامی پدیده‌ها، نقاطی وجود دارند که تغییری اندک در آن‌ها باعث تغییرات عظیم خواهد شد و در این رابطه سیستم‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و سازمانی، همچون سیستم‌های جوی از اثر پروانه‌ای برخوردارند و تحلیلگران باید با آگاهی از این نکته‌ی مهم به تحلیل مسایل مربوطه بپردازند.

داستان فیلم اثر پروانه‌ای مفهوم حساسیت به شرایط اولیه را در قالب زندگی انسان و روابط انسانی به نمایش می‌گذارد. اوان تربورن، شخصیت اصلی داستان، دارای قدرت بازگشت به گذشته‌ی خود بر اثر مطالعه‌ی خاطرات خویش است. او با هر بار بازگشت، شرایط اولیه‌ی زندگی‌اش  را اندکی تغییر می‌دهد و پس از بازگشت به زمان حال در می‌یابد که تغییرات بسیار شدیدی در مسیر زندگیش رخ داده است. در حقیقت او از این تغییر شرایط اولیه در پی اصلاح وقایع و پیش‌آمدهای زمان حال و آینده است؛ اما هر بار مشاهده می‌کند که نتایج نه تنها بهبود نیافته‌اند، بعضاً بدتر هم شده‌اند.

حقیقت امر این است که هر لحظه از زندگی ما می‌تواند به عنوان شرایط اولیه برای تمام لحظات بعدی زندگی محسوب شود. یک تغییر نه چندان مهم در این شرایط اولیه می‌تواند بر مبنای تئوری اثر پروانه‌ای منجر به تغییرات عظیمی در زندگی گردد. طبیعی است که زندگی انسان و روابط انسانی ماهیتی خطی ندارد. اگر این ماهیت خطی بود، تغییرات کوچک در شرایط اولیه‌ اثری قابل چشم‌پوشی در لحظات بعدی می‌گذاشتند و نتیجه‌ی نهایی را تحت تاثیر قرار نمی‌دادند.

در فیلم اثر پروانه‌ای، اوان تربورن توانایی بازگشت به گذشته و تغییر شرایط اولیه را دارد. جدا از این که او با این توانایی چه اندازه در اصلاح و بهبود وقایع موفق است، این سوال پیش می‌آید که آیا تغییر در شرایط اولیه‌ای که متعلق به گذشته است، آن هم در سیستم پیچیده‌ای مانند نظام انسانی و زندگی اجتماعی، امکان‌پذیر است؟ آیا ما حتا در صورت وجود توانایی بازگشت به گذشته، توان تغییر شرایط اولیه و نتیجتاً حال و آینده را داریم؟

قانون علت و معلول خطی متداول این تغییر را غیرممکن می‌داند، اما نظریه‌ی آشوب نوع دیگری از علت و معلول را معرفی می‌کند به نام علت و معلول حلقوی. بر مبنای این روابط علی و معلولی جدید، در صورت دستیابی به شرایط اولیه‌ی یک سیستم پیچیده، می‌توان انشعابی در جهانی که آن سیستم در مسیرش جریان دارد به وجود آورد. انشعابی که منجر به یک جهان موازی جدید می‌شود. فرضیه‌ی جهان‌های موازی نیز جزء جدیدترین دستاوردهای بشر امروزی است.

تنها چند قرن پیش، یعنی در عصر دانشمندانی چون کپلر، گالیله، کپرنیک و نیوتن، انسان تصور می‌کرد که جهان مانند چرخ‌دنده‌ی بزرگی است که سیارات را به چرخیدن به دور خورشید وادار می‌کند. در آن دوران گرچه گذر زمان به وسیله‌ی ساعت قابل اندازه‌گیری بود، اما خود زمان مفهومی ازلی و ابدی داشت که تجزیه و تحلیل آن چیزی غیرممکن تلقی می‌شد.

مکان یا فضا نیز در همه‌ی جهات بی‌انتها بود و اندیشیدن درباره‌ی آن به دیوانگان و شعرا اختصاص داشت. چنین دیدگاهی همچنان ادامه داشت تا این که در قرن بیستم، نظریه‌ی نسبیت انیشتین انقلاب جدیدی در تفکر علمی به پا کرد و برخی شکاف‌های علم را پوشاند. دیگر زمان و مکان به رازآلودگی قبلی نبودند، بلکه به یکدیگر متصل شدند و مفهوم جدیدی به نام «فضا- زمان» را تشکیل دادند. ماده نیز چیزی بود که در داخل همین فضا- زمان به وجود آمده بود.

سرعت نور هر چند بسیار زیاد بود، اما به صورت مقداری مشخص و کمتر از بی‌نهایت تعیین شد. به این ترتیب، فرض جاودانی بودن جهان تغییر کرد تا این سوال به وجود بیاید که به راستی در آغازین لحظات آفرینش جهان که به «انفجار بزرگ» یا «مهبانگ» معروف است، چه اتفاقی رخ داد؟ یعنی همان زمانی که اندازه‌ی کل جهان از نقطه‌ی پایین این علامت تعجب هم کوچکتر بود! در پاسخ به این پرسش، تئوری‌ها و مدل‌هایی برای جهان ارائه شدند که به تئوری‌های کیهان‌شناختی معروفند. از سویی دیگر، با کشف نظریه‌ی فیزیک کوانتوم (علمی که به رفتارهای اتمی و زیراتمی می‌پردازد)، شکاف‌های بیشتری در علم پوشیده شد. بر اساس این نظریه، رفتار ماده با توجه به نحوه‌ی مشاهده‌اش تغییر می‌کند. به عبارت دیگر، مشاهده کردن یک مشاهده‌گر نقش موثری در رفتارهای جهان اتمی بازی می‌کند.

به این ترتیب یکی از مسایل مهم فیزیکدانان امروز، از بین بردن فاصله‌ی بین فیزیک کوانتوم و نسبیت است و از نظریه‌هایی که برای کمک به این مقصود می‌توان امید زیادی بر آن‌ها داشت، نظریاتی هستند که وجود یک هستی چندجهانی متشکل از جهان ما و جهان‌های دیگر را مفروض می‌دارند.

وجود جهان‌های موازی به طور کلی وجود یک هستی چندجهانی (که جهان ما نیز عضوی از اعضای آن است)، توسط تعدادی از تئوری‌های فیزیکی درباره‌ی توصیف جهان، به طور غیرمستقیم و ضمنی تایید می‌شود. به عنوان مثال یکی از ساده‌ترین این تئوری‌ها از نتایج اندازه‌گیری پرتوی زمینه‌ی کیهان (یعنی همان پژواکی که از مهبانگ باقی مانده است) استنتاج شده است. از آن‌جایی که پس از تئوری نسبیت انیشتین، مدل‌هایی برای تشریح فرم فضا- زمان ما و نیز نحوه‌ی توزیع جرم در آن مطرح شد، این اندازه‌گیری‌ها می‌توانستند درستی آن‌ها را تایید یا رد کنند. مثلاً در کنار مدل فضا- زمان بی‌کران، مدل‌های فضا- زمان انحنادار مثل کروی یا هذلولوی و در کنار مدل توزیع یکنواخت ماده در جهان، مدل‌های توزیع فراکتالی یا تجمع ماده در اطراف ما و تهی بودن بقیه‌ی جهان می‌توانستند امکان‌پذیر باشند. اما نتایج اندازه‌گیری‌های پرتوی زمینه‌ی کیهانی بیشترین انطباق را با فرض جهان نامحدود و توزیع یکنواخت ماده در مقیاس بزرگ داشت. یعنی جهان ما (با بیشترین احتمال ریاضی) فضایی بی‌کران است که سرتاسر آن را ستارگان و کهکشان‌ها پر کرده‌اند. چنین جهانی بسیار بزرگتر از آن چیزی است که می‌توانیم به وسیله‌ی تلسکوپ‌ها ببینیم؛ چرا که ما تنها قسمتی از جهان را می‌بینیم که نور آن از زمان وقوع مهبانگ – یعنی حدود چهارده میلیارد سال قبل تاکنون – فرصت رسیدن به زمین را داشته است؛ یعنی کره‌ای به شعاع 4 در 10 به توان 26 متر. هنگامی که این مدل فضای بی‌کران با توزیع یکنواخت ماده در آن با نظریه‌ی کوانتوم (که بر اساس آن جهان گسسته است و می‌توان آن را به وسیله‌ی مقدار متناهی از اطلاعات مشخص کرد) ترکیب می‌شود، می‌توان چنین نتیجه گرفت که وجود دنیایی کاملاً مشابه دنیای ما در نقطه‌ای دیگر از جهان بی‌کران امکان‌پذیر است. به عنوان مثال اگر می‌توانستیم تا فاصله‌ی 10 به توان 1091 متری اطرافمان را جستجو کنیم، انتظار داشتیم دنیایی دقیقاً مشابه آن چه تا حدود 100 سال نوری از زمین قرار دارد، بیابیم. در هنگام کشف آن دنیا، وقتی پیچ تلسکوپ را کمی بیشتر تنظیم می‌کردیم، کسی را با قیافه‌ی کاملاً آشنا می‌دیدیم که او هم با تلسکوپ خود در پی یافتن دنیای ماست؛ چنین فرضیه‌ای مشابه آن است که بگوییم اگر خروجی‌های کامپیوتری را (که برای تولید پیوسته‌ی حروف الفبا به صورت تصادفی برنامه‌ریزی کرده‌ایم) جستجو کنیم، احتمالاً پس از چند هزاره می‌توانیم انتظار داشته باشیم که نسخه‌ای از دیوان حافظ را نیز تولید کرده باشیم. البته این نوع استنتاج ساده‌انگارانه که بیشتر شبیه یک شوخی است، تنها به عنوان مقدمه‌ای برای ورود به مباحث جدی‌تر فیزیک در نظر گرفته می‌شود.

دسته‌ی دیگری از مباحثی که درباره‌ی جهان‌های موازی مطرح است، به مدل‌هایی مربوط می‌شود که برای توصیف و تشریح مبدا آفرینش ابداع شده‌اند. مدل‌هایی که توان پاسخگویی به سوالاتی را که به وسیله‌ی تئوری‌های قبلی بی‌پاسخ مانده بود، داشته‌اند. سوالاتی مثل همین سوال که علت این که جهان ما تا این اندازه بزرگ، یکنواخت و مسطح است، چیست. بر اساس برخی از این مدل‌های جدید کیهان‌شناختی، مهبانگ نه به عنوان یگانه لحظه‌ی آغازین خلقت، بلکه به صورت واقعه‌ای عادی و روزمره (البته نه روز زمینی) در جهان است. یکی از چنین مدل‌هایی از نظریه‌ی «ریسمان‌ها» نشات گرفته است.

نظریه‌ی ریسمان‌ها نظریه‌ای درباره‌ی توصیف ذرات بنیادین جهان است. این نظریه هنگامی مطرح شد که دانشمندان در تلاش برای یکپارچه‌سازی نیروی جاذبه با دیگر نیروهای طبیعی بودند. گذشته از آن چه این نظریه مستقیماً به آن می‌پردازد، دانشمندان به این نتیجه رسیدند که به غیر از ابعاد جهان ما (سه بعد مکان و یک بعد زمان)، باید ابعاد دیگری نیز وجود داشته باشند که از دید ما پنهان هستند و ممکن است در فاصله‌ای بسیار کوچک‌تر از اندازه‌ی هسته‌ی اتم در هم پیچیده شده باشند. در ادامه‌ی نظریه‌ی ریسمان‌ها، دانشمندان در دهه‌ی 1990 میلادی تئوری جدیدی را به نام تئوری M مطرح کردند که بر اساس آن به جای آن که ابعاد دیگر به صورت در هم پیچیده شده و مخفی توصیف شوند، فضا را در جهان ما به صورت پوسته‌ای سه بعدی در ساختاری بزرگتر و با ابعاد بیشتر معرفی کردند که فضای ما را در بر می‌گیرد. از آن‌جایی که تصور چنان ساختاری برای ما امکان‌پذیر نیست، می‌توانیم فضای سه بعدی خود را به صورت صفحه‌ای دو بعدی در نظر بگیریم و آن ساختار را به صورت فضایی سه بعدی. نکته‌ی جالب توجه این جاست که هیچ دلیلی ندارد که صفحه‌ی ما در این فضا، تنها صفحه‌ی موجود باشد و ممکن است صفحات بی‌شماری به موازات آن (مثل یک دسته کاغذ) وجود داشته باشند، بدون این که صفحه‌ی ما را قطع کنند. حال این سوال مطرح می‌شود که چرا ما نمی‌توانیم از صفحات یا پوسته‌های دیگر اطلاعی داشته باشیم؟ دلیل این است که تقریباً تمامی نیروهای فیزیکی تنها در پوسته‌ی خود عمل می‌کنند و نمی‌توانند از مرز آن خارج شده و به بیرون نشت کنند. مثلاً نور که تحت کنترل نیروی الکترومغناطیسی است، نمی‌تواند از جهانی دیگر به جهان ما بیاید و بنابراین ما چیزی از جهان دیگر نمی‌بینیم. البته به نظر می‌رسد که در میان تمامی نیروهای فیزیکی جهان، نیروی جاذبه یک استثنا باشد و به عنوان یک کلید بتوان از طریق آن اثری از جهان‌های دیگر را ردیابی کرد. ناگفته نماند که جدیداً نظریه‌ای به نام K به عنوان نسخه‌ی کامل‌تر نظریه‌ی M ارائه شده است که در آن زمان بیشتر از یک بعد دارد (عمدتاً زمان دو بعدی مد نظر است).

یکی از مدل‌های جدیدی و جالبی که بر مبنای این دیدگاه به وجود آمده است، مدل «اکیپروتیک» است (این نام از کلمه‌ای یونانی به معنای آتش کیهان گرفته شده است). بر اساس مدل کیهان‌شناختی، مهبانگ می‌تواند حاصل تصادمی بین پوسته‌ی ما و پوسته‌ی دیگری باشد که همین تصادم، علت به وجود آمدن ماده در جهان است. به عبارت دیگر، مهبانگ نقطه‌ی آغاز زمان نبوده، بلکه تنها انتقالی از یک مبدا کیهانی به مبدایی دیگر است. گامی فراتر و جالب‌تر در ادامه‌ی این مدل، این است که چنین تصادمی ممکن است در فواصل زمانی منظم و به صورت متناوب تکرار شود. گویی این دو پوسته مانند دو صفحه‌ی لاستیکی هستند که با فنری به هم متصل شده‌اند و در زمان‌هایی معین به یکدیگر برخورد می‌کنند.

یک تئوری بسیار جالب دیگر برای توصیف عالم هستی، تئوری «انبساط جاودان آشوبناک» نام دارد. بر مبنای این تئوری، عالم هستی یک میدان انرژی کوانتومی بسیار عظیم است که در کلیت خود با سرعتی بسیار بالا در حال انبساطی همیشگی است. در این حال برخی نواحی خاص از این میدان از انبساط باز می‌ایستند و در نتیجه حباب‌هایی را تشکیل می‌دهند که هر یک از آن‌ها جهانی است مانند جهان ما؛ یعنی دارای اندازه‌ی بی‌کران و سرشار از ماده‌ی بر جای مانده از میدان عظیم انرژی. این پدیده مشابه تشکیل قطرات باران داخل ابرها یا حباب‌هایی داخل خمیر در حال ور آمدن است. جالب این که حتا اگر بتوانیم با سرعت نور حرکت کنیم، هرگز نخواهیم توانست به حباب‌های دیگر برسیم یا آن‌ها را ببینیم. زیرا سرعت دور شدن آن‌ها از جهان ما از سرعت نور هم بیشتر است و جالب‌تر این که هر یک از این جهان‌ها می‌توانند دارای ثابت‌های فیزیکی منحصر به فرد و در نتیجه دارای مشخصاتی کاملاً متفاوت با جهان‌های دیگر باشند. به عنوان مثال ابعاد مکانی و زمانی یکی از آن‌ها می‌تواند با جهان ما متفاوت باشد که در این صورت، ممکن است تمامی رویدادهای آن جهان از نوع پیش‌بینی ناپذیر باشد (مثلاً در جهانی که دو بعد زمانی و دو بعد مکانی دارد)؛ یاد اتم‌ها در آن جهان ناپایدار باشند (مثلاً در جهانی با یک بعد مکانی و چهار بعد زمانی)؛ یا نسبت قدرت نیروهای فیزیکی بنیادین در آن با نسبت‌های ثابت جهان ما تفاوت داشته باشد و ...

تئوری‌هایی که تاکنون به آن‌ها پرداخته شد، هرچند بسیار جالب توجه هستند و می‌توانند دید ما را نسبت به آن چه در اطرافمان می‌گذرد تغییر دهند، اما هنوز مفهوم چندان قابل توجهی درباره‌ی جهانی‌های موازی ما و رابطه‌ی آن‌ها با «من» و سرنوشت من ارائه نمی‌کنند. از طریق فیزیک کوانتوم می‌توان به جهان‌های موازی سفر کرد که نه در میلیاردها سال نوری آن طرف‌تر، بلکه در فاصله‌ی بسیار اندکی از دنیای ما قرار دارند. به ویژه این که در این سفر هم «اکنون» دارای معنایی عمیق‌تر است و هم «قصد» ما. بر مبنای مکانیک کوانتومی، حالت جهان را تابعی ریاضی به نام «تابع موج» تعیین می‌کند که شکل کاملاً معینی دارد و در فضایی به نام فضای «هیلبرت» به دور خود می‌چرخد و با گذشت زمان تکامل می‌یابد.

اما هنگامی که این تابع معین در معرض مشاهده یا اندازه‌گیری قرار می‌گیرد، از حالت معین خارج می‌شود و وضعیتی تصادفی به خود می‌گیرد؛ گویی تابع موج به صورت حالتی که مشاهده شده در می‌آید. به عبارتی عمل مشاهده کردن موجب تغییر در آن می‌شود. بر اساس یکی از تعابیر درباره‌ی این موضوع، در جایی که چندین احتمال ماندنی وجود داشته باشد، جهان به هنگام هر مشاهده به چندین نسخه (هر نسخه متناظر با یکی از احتمالات) منشعب می‌شود. در حالی که موجودات هر جهان بدون هیچ اطلاعتی از جهان‌های دیگر به زندگی خود ادامه می‌دهند. به عنوان مثال هنگامی که تاسی انداخته می‌شود، جهان به شش جهان موازی منشعب می‌شود و هر روی تاس در یکی از جهان‌ها فرود می‌آید. در این جا دو نگرش مطرح است؛ اول نگرش فیزیکدانی که در حال بررسی معادلات است و دوم نگرش مشاهده‌گری که در جهان زندگی می‌کند. در نگرش اول که در واقع نگرشی از بالا به جهان است، جهان پدیده‌ای معمولی است که به وسیله‌ی تابع موج تعریف می‌شود و به آرامی تکامل می‌یابد و هیچ انشعابی ندارد. اما در نگرش دوم، مشاهده‌گر تنها بخشی از جهان را می‌بیند و فرآیندی موسوم به جداسازی، اجازه‌ی دیدن نسخه‌ی موازی را به او نمی‌دهد. به عبارتی دیگر، هر بار که مشاهده‌گر مورد سوال قرار می‌گیرد، تصمیمی آنی می‌گیرد یا پاسخی می‌دهد، اثرات کوانتومی در مغز او موجب می‌شوند که این فرآیند جداسازی اتفاق افتد. از دیدگاه اول، شخص در این هنگام به چندین نسخه تکثیر می‌شود. اما خود این نسخه‌ها از وجود کپی دیگرشان بی‌اطلاع‌اند و از دیدگاه آن‌ها تنها یک اتفاق کم‌اهمیت تصادفی یا احتمالی معین رخ داده است.

بر اساس این نظریه می‌توان درستی جملات غیرواقعی را نیز بهتر تحلیل کرد. مثلاً این جمله را در نظر بگیرید: «اگر پدر و مادر من با هم ازدواج نمی‌کردند، من الان این‌جا نبودم.» گویی در جهانی موازی آن‌ها با هم ازدواج نکرده‌اند و نسخه‌ای از من در آن جهان وجود ندارد. البته لازم به توضیح است که این نتیجه‌گیری زمانی درست که کلمات را به صورت ساده و مرسوم به کار بریم. اما اگر دقیق‌تر به این نتیجه‌گیری نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که قطعاً اشتباه است؛ چرا که مسلماً «من» قابل نسخه‌برداری و تکثیر شدن نیست. بلکه منظور از «من» در این نتیجه‌گیری، همان شخصی است که در این جهانی که من انتخابش کرده‌ام، با مشخصاتی از جمله نام من شناخته می‌شود. او متناظر با شخص خاصی در سال گذشته بوده، اما متناظر با او در سال‌های آینده دسته‌ای از اشخاصی هستند که به هر حال یکی از آن‌ها را انتخاب خواهم کرد و این انتخاب من هیچ اثری بر تابع موج یا کسی که از بالا به جهان ما می‌نگرد، نخواهد داشت. چرا که تمام این نسخه‌ها از قبل داخل تابع موج وجود دارند و خلق شده‌اند.

اگرچه بیشتر مطالب فوق در قالب تئوری‌های فیزیکی بیان شده که ممکن است مستقیماً قابل ارزیابی نباشند، اما به روش‌هایی می‌توان درستی آن‌ها را به طور غیرمستقیم بررسی کرد. به عنوان مثال اکنون دانشمندان اولین ردیاب‌های امواج گرانشی (امواجی که توسط یک جسم پرجرم شتاب‌دار به وجود می‌آید و باعث کش آمدن یا جمع شدگی فضا می‌شوند) را به کار گرفته‌اند. با بررسی این موج‌ها ممکن است بتوان وجود پوسته‌های دیگری غیر از جهان ما را تایید کرد.

همچنین بررسی اطلاعات دقیق‌تر درباره‌ی پرتوی زمینه‌ی کیهانی، ساخت کامپیوترهای کوانتومی، تلاش برای یکپارچه‌سازی نظریه‌های نسبیت عام و میدان کوانتومی و نیز بررسی مشاهداتی که در شتاب‌دهنده‌ی ذرات (و ناپدید شدن برخی از آن‌ها) به دست آمده است، از جمله مواردی هستند که اکنون توجه دانشمندان را جلب کرده‌اند و در آینده‌ای نه چندان دور، می‌توانند اطلاعات ما را درباره‌ی جهان‌های دیگر مستندتر کنند.

مطابق نظریه‌ی جهان‌های موازی، اوان تربورن در فیلم اثر پروانه‌ای با هر بار تغییر شرایط اولیه، فقط جایگزین نسخه‌ای از خودش در یک جهان موازی دیگر می‌شود. او این امکان را دارد که این جایگزینی را آن قدر ادامه دهد تا به شرایط مطلوبش دست یابد. اما متاسفانه در انتهای یکی از انسخه‌های گوناگون فیلم، بهترین شرایط را در جهانی موازی می‌یابد که خود در آن وجود ندارد و در نسخه‌ای دیگر بهترین جهان موازی برای اوان تربورن جایی است که او و نامزدش کیلی، هیچ‌گاه به یکدیگر نمی‌رسند.

فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در ایده‌ی «بازگشت ابدی» خود معتقد بود که حالات امکان‌پذیر جهان محدود و زمان نامحدود است. پس تا به حال تمام حالات امکان‌پذیر باید رخ داده باشد. لذا شرایط کنونی یک تکرار است. او بر مبنای این اعتقاد، ایمان داشت که آن چه تجربه می‌کنیم می‌تواند بی‌نهایت بار دیگر نیز تکرار شود؛ پس یک اصل فلسفی مهم بنیان گذاشت به این صورت: «هر تصمیمی که می‌گیرید، برای ابد بگیرید.»

اوان تربون در انتهای فیلم باید تصمیم خود را بگیرد: یک جهان موازی بدون خودش یا جهانی که در آن هرگز به کیلی نمی‌رسد.

ایده‌ی بازگشت ابدی نیچه از دید فیزیکی زمانی می‌تواند محتمل باشد که شکل هندسی مسیر جهان را دایره یا بیضی فرض کنیم؛ یعنی جهان از مهبانگ و یک نقطه آغاز شود، انبساط یابد، به حداکثر انبساط برسد، سپس منقبض شود و مجدداً به نقطه‌ی مهبانگ بازگردد. اگر این گونه مسیر دایره یا بیضوی جهان تکرار شود، پس اگر چهارده میلیارد سال پس از مهبانگ شماره‌ی n فردی به نام «ناصر حافظی‌مطلق» که اکنون این مقاله را می‌نویسد وجود داشته باشد، چهارده میلیارد سال پس از مهبانگ n+1، n+2 و ... هم موجودی به نام «ناصر حافظی‌مطلق» تکرار خواهد شد. لذا اگر این نوشته نوعی رنج و تالم در زندگی این فرد باشد، این رنج تا ابد امکان تکرار دارد. از این رو این فرد باید با یک تصمیم ابدی، این رنج را از بی‌نهایت زندگی تکراری بعدی بزداید.

از زاویه‌ی دیگر می‌توان تقلای اوان تربورن برای تغییر شرایط اولیه را از دید فرضیه‌ی «جهان هولوگرافیک» نگریست. از زبان داریوش مهرجویی» «جهان هولوگرافیک آن جهانی است که هر قطعه‌ی کوچک و هر ذره‌ی آن قطعه، تمام ویژگی‌ها و اطلاعات کل را در بر دارد؛ یعنی تمامی محتوای کل در هر جزء نیز مستتر است. و این به واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولوگرافیک دارد و خاطره‌ و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها در مغز، که در هر ذره‌ی کوچک آن نیز نگهداری می‌کند و نیز همین خصلت کلی این جهان ماست که جهان هولوگرافیک است.»

مطابق نظریه‌ی دیوید بوهم، فیزیکدان دانشگاه لندن و کاشف «پلاسمون»، همچنین هوادار انیشتین و یکی از مهم‌ترین فیزیکدانان کوانتوم؛ و از سوی دیگر کارل پرییرام، متخصص فیزیولوژی اعصاب از دانشگاه استنفورد و نویسنده‌ی کتاب فیزیولوژی «زبان‌های مغز»؛ جهان مانند یک تصور هولوگرافیک است که هر یک از اجزای آن به نوبه‌ی خود همانند کل جهان است. جهان یک مجموعه‌ی واحد و غیرقابل تجزیه است و نمی‌توان اشیا، انسان‌ها و خود را به صورت مجزا و مجرد محسوب کنیم؛ بلکه هر واقعه‌ای اعم از فردی، سیاسی، اجتماعی، علمی و طبیعی، کم و بیش دنیا را متاثر می‌سازد.

یک مثال ساده تصویر هولوگرام سه بعدی فیلم جنگ ستارگان است و زمانی است که ماجرای سفرهای «لوک اسکای‌واکر» آغاز می‌شود و از روبوتی به نام «آر.تو.دی.تو» اشعه‌ای نورانی به بیرون می‌تابد و تصویر سه‌بعدی و کوچکی از «پرنسس لیا» را روی زمین مجسم می‌سازد. لوک مسحور و شگفت‌زده مجسمه‌ی نورانی و شبح‌گون را می‌بیند که التماس‌کنان از کسی به نام «اوبی‌وان کنوبی» درخواست کمک می‌کند. این تصویر یک هولوگرام است، یعنی تمثالی است سه‌بعدی که به وسیله‌ی اشعه‌ی لیزر ساخته شده است. بر اساس فرضیه‌ی جهان هولوگرافیک برخی دانشمندان بر این باورند که خود جهان نوعی هولوگرام غول‌پیکر است؛ یعنی توهمی است باشکوه با تمامی جزییاتش که کم و بیش واقعی‌تر یا ناواقعی‌تر از تصویر پرنسس لیا نیست که لوک را به جستجو و طلب وا می‌دارد.

از منظری دیگر، شواهدی در کار است که نشان می‌دهد جهان ما و هر چه در آن است، از دانه‌های برف تا درختان کاج تا شهاب‌های فرو افتاده و الکترون‌های چرخان، همگی فقط تصاویر شبح‌وار یا فرافکنش‌هایی از سطح واقعیتی است چنان دور از واقعیت خاص ما که تقریباً ورای مکان و زمان قرار می‌گیرد. جالب‌تر این که بوهم و پرییرام هر دو، مستقل و جدا از یکدیگر، به این نتایج رسیدند و هر دو نیز در دو مسیر کاملاً متفاوت کار می‌کردند. بوهم سال‌ها پس از نارضایتی نسبت به نابسندگی نظریه‌های معمول در جهت تبیین همه‌ی پدیده‌های موجود در فیزیک کوانتوم و پرییرام نیز به علت عدم توفیق نظریه‌های معمول جهت تبیین پاره‌ای معماهای فیزیولوژی اعصاب، به ماهیت هولوگرافیک جهان اعتقاد پیدا کرده بودند. با این حال پس از کسب این عقاید، بوهم و پرییرام به زودی دریافتند که الگوی هولوگرافیک جهان می‌تواند پاره‌ای از رمز و رازهای دیگر را نیز توضیح دهد. اما جذاب‌ترین جنبه‌ی الگوی هولوگرافیک این بود که این الگو طیف وسیعی از پدیده‌هایی بسیار گریزان و دور از دسترس را به ناگاه بامعنی و فهمیدنی می‌ساخت؛ پدیده‌هایی که قاعدتاً خارج از قلمری فهم علمی قرار می‌گرفتند. از جمله تله‌پاتی، پیش‌آگااهی، احساس عرفانی وحدانیت و یکی شدن با کل کائنات، و حتا «جنبش فراروانی»، یعنی توانایی ذهن در به حرکت آوردن اشیا، بی آن که تماسی در کار باشد. بر اساس فرضیه‌ی جهان هولوگرافیک، زمان نیز هولوگرافیک است. یعنی ما در همه‌جا و در همه وقت حضور داریم.

بر اساس ماهیت هولوگرافیک زمان، مفهوم علیت در تمامی شکل‌هایش، تنها یک توهم است؛ زیرا که اصولاً تقدم و تاخر زمانی در پدیده‌ها وجود ندارد که یکی علت و دیگری معلول شود. گذر زمان صرفاً توهم مشترک انسان‌ها است و برخی از انسان‌ها نیز از مرز زمان و مکان عبور کرده‌اند. اوان تربورن انسانی است که در یک مکان مشخص هولوگرام‌هایی متفاوت از زمان یا برعکس، در زمانی مشخص هولوگرام‌هایی مختلف از مکان را تجربه می‌کند.

لازم به ذکر است که دنباله‌های دوم (2006) و سوم (2009) فیلم اثر پروانه‌ای نیز با تاکید بر تغییر شرایط اولیه و جابجایی در زمان ساخته شده است.

 

 

 


 

 

مراجع:

 

1- Robert C. Hilborn, Chaos and Nonlinear Dynamics: An Introduction for Scientists and Engineers, New York, Cambridge University Press, 2000

2- Edward Lorenz, The Essence of Chaos, University of Washington Press, 1984

3- جان هاتون، در جستجوی خدا، برگردان به فارسی: بتول نجفی، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1387 

4- میچیو کاکو، ابرفضا، برگردان به فارسی: نادر جوانی، محمدرضا مسرور، نشر اشراقیه، تهران، 1382 

5- مایکل تالبوت، جهان هولوگرافیک، برگردان به فارسی: داریوش مهرجویی، نشر هرمس، تهران، 1385 

6- استیون هاوکینگ، تاریخچه‌ی زمان، برگردان به فارسی: محمدرضا محجوب، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1375 

7- استیون هاوکینگ، جهان در پوست گردو، برگردان به فارسی: محمدرضا محجوب، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1383 

8- داود معظمی، مقدمات نوروسایکولوژی، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، تهران، 1384 

9- روزنامه‌ی شرق، سه‌شنبه مورخ 26/04/1386 

10- مقاله‌ی «سرمستی هولوگرافیک»، فصل‌نامه‌ی ادبیات و سینما، شماره‌ی شانزدهم، بهار 1387 

11- فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان به فارسی: داریوش آشوری، انتشارات آگاه، تهران، 1349 

 

 

 

پانویس‌ها: 

[1] The Butterfly Effect

[2] Evan Treburn

[3] Edward Norton Lorenz

[4] American Association for the Advancement of Science