فرهاد دیودَر(بخش اول)

 

۱

   

اگرچه سپیده سر زده بود، خورشید تا سرافرازی در میدان آسمان راه زیادی پیش‌رو داشت. باد، آهسته و پاورچین پیش می‌رفت و جامه و موی مرد را آشفته می‌کرد. جز صدای صحبت آهسته‌ی دو نفر که سکوت روستا را کمی مشوش می‌کرد، نوای دیگری به گوش نمی‌رسید. مرد، پس از درنگی کوتاه، آستانه‌‌ را رها کرد و راه بیرون رفتن از روستا را در پیش گرفت. قامتش بلند بود، اندامی ستبر و بازوانی پرگره داشت. سرش را به زیر انداخته بود و با شانه‌های افتاده، دور می‌شد و اگرچه گفته بود کاریزکنی ساده‌ است، هیبتش به جنگجویی دلاور می‌مانست که از افسانه‌ها قدم به روستا گذاشته باشند. بانو گفته بود تا پیش از ظهر او را خبر خواهد کرد، و او می‌اندیشید از دست زنی تنها هر چند مهربان و زیباروی، کار زیادی ساخته نیست؛ و همین نشان می‌داد از زندگی چیز کمی می‌داند.

خورشید از شرق سر بر می‌آورد. بانو رهگذر را دید که به شرق می‌رفت و نیز سایه‌اش را که بر خلاف خداوندگارش، دامن روستا را رها نمی‌کرد. در را بست. شوهرش،‌ دیه‌بَد، در ایوان ایستاده بود، چشم به راه همسرش تا از هشتی به حیاط داخل شود و چون او را دید که آهسته و اندیشمند نزدیک می‌شود، پرسید: «چه گفت؟»

بانو سر بلند کرد و به چشمان مرد نگریست گفت: «فرهاد کاریزکن بود، همان که آوازه‌اش در همه‌ جا پیچیده است. پرسید آیا می‌تواند برای مردمانمان کاریزی حفر کند؟»

مرد چشم تنگ کرد: «همین؟ نگفت چرا درین زمانه که کسی بی‌دلیل به دیگری درود هم نمی‌فرستد، می‌خواهد چنین از سر لطف و بی‌چشم‌داشت دست به کاری این‌سان سخت و پررنج بزند؟»

بانو، همان‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفت گفت: «گفت به سبب دینی که بر گردن دارد و مهم‌تر از آن، به دلیل پیمانی که با پروردگار خود بسته، دست به چنین مهمی زده.»

مرد پوزخندی زد، پیمان با پروردگار... هه، چه مرد فریبکاری... از همان نخستین بار که افسانه‌ی فرهاد کاریزکن به گوشش خورد، از او خوشش نیامده بود. هیچ خوش نداشت به مردی که کسی او را نمی‌شناخت و از زادگاهش بی‌خبر بود، چشم‌بسته اعتماد کند. تنها چیزی که از او می‌دانستند آن بود که روزی سرد، در آغاز مهرگان، قدم به روستای دَه‌خرمن گذاشته و از آنان که چاه‌هاشان خشک و امیدشان نا‌امید بود، خواسته تا رخصت دهند کاریزی برایشان کَند. کسی بیش از این چیزی نمی‌دانست. نام فرهاد کاریزکن را نیز مردم همان ده به او داده بودند، چرا که در بازوان پرتوان و چشمان شیدایش، فرهادِ شیرین دوباره زنده شده بود؛ یا مردم چنین می‌گفتند. گفت: «به او اعتماد و آمدنش را خوش ندارم. از آبی که کاریزش ارزانی کند نخواهم نوشید، او را به این ده راه نیست.»

بانو در پاسخ، تنها نگاهی ژرف و کوتاه به شوهر خود کرد و به اندرونی رفت تا بر مهیا شدن خوان نظارت کند.

خوان، پربرکت بود و ساده، شیر تازه و نان گرم‌ با چند خوراک دیگر، زینت بخش سفره‌ی بزرگ‌ترین مرد روستا بود. بانو که هماره با خنده‌ها و شیرینی سخنش صبح را با عسل می‌آمیخت، اکنون با سکوت عامدانه‌ی خود خانه‌خدای را به ستوه آورده بود. دیه‌بد که بی‌تاب شده بود، گفت: «برخی می‌گویند پیش از آن که فرهاد به ده‌خرمن برسد، کامجوی راهزن در‌ کوهستان اطراف، گم شده و کسی را از او خبری نیست... اگر او، همان مرد راهزن باشد چه؟»

بانو گفت: «و اگر نباشد چه؟» کمی مکث کرد و همان‌گونه که نان را برابر مرد می‌گذاشت، آهسته گفت: «بی‌اعتمادی یک‌چیز و زبونی و بددلی چیز دیگر است... این را پیش‌ ازین خود به پدرم گفتی...»

بانو برخاست، و با اشاره‌ی دست خدمتکاران را مرخص کرد. ادامه داد: «مردم می‌گفتند شما شوهری شایسته نخواهید بود،» آرام و گرم، نزدیک گوش مرد گفت: «و من می‌دانم که اشتباه می‌کنند...»

مرد ناخواسته لبخندی زد، سپس گفت: «دلم گواهی می‌دهد که او چیزی بیش از کاریزکنی ساده است.»

بانو گفت: «پس با او سخن بگوی و گفته‌هایش را بسنج، اگر پس از آن رایت همین بود که هست، او را به ده راه مده.» دیه‌بد سری به نشانه‌ی رضا جنباند.

فرهاد، بر سنگی بزرگ، چشم به راه بانوی نخست ده نشسته بود. با خود فکر کرد، کاش بگذارند آخرین و دهمین کاریز را درین ده بکند. اگر چنین بود، می‌توانست از زیر بار دینی که جانش را خسته کرده و توانش را گرفته بود، رها شود... سال‌ نخست، سال خوبی بود. کسی نمی‌خواست بداند این کاریزکن مرموز از کجا آمده و چه قصدی دارد. همین که صدای جاری شدن آب را در رگ‌های خشک زمین می‌شنیدند، برایشان کافی بود. برای پنج روستا‌ در یک‌ سال کاریز کنده بود... اما پس از آن، مردانی که به بازوان توانا و دستان نیرومندش رشک می‌بردند، از او خواستند بگوید کیست، از کجا آمده؟ و چون پاسخی نشنیدند، به گمانه زدن روی آوردند و از آن‌جا که خود پلید بودند، باور کردند هدفش، فریفتن مردمان است... برخلاف تلاش بسیارشان، نتوانستند تا پایان دومین سال، سد راهش شوند. در سال دوم، چهار کاریز برای مردم حفر کرده بود. ابتدای سال سوم بود که همه‌چیز ویران شد، خبر ناپدید شدن کامجوی راهزن، همه جا پیچید و این شایعه که زیردستانش –که راویان سوگند می‌خوردند چون نره دیوان، توانا و ترسناکند- به امید یافتنش تمام شهرها و روستاها را کاویده‌اند و بسیاری را بر سر راهشان غارت کرده‌اند. همه‌جا سخن از کامجو بود و ترسی که برای ده‌ سال در کوهستان ایجاد کرده بود. مردانش، نشانه‌های او را به همه سو فرستاده بودند. پس این‌گونه روستاییان وحشت‌زده دریافتند که فرهاد تمام نشان‌های گفته شده را دارد، مگر یکی را؛ بر بازوی راست تمام راهزنان، نقش ماده‌گرگی خشمگین داغ شده بود. فرهاد چنین نقشی نداشت و برخی می‌توانستند بگویند که تصویر آتشی بزرگ را بر بازویش دیده بودند که بی‌دود می‌سوخت.

در آن سال، هیچ کاریزی نکنده بود. پس آشفته و بی‌امید بر در آخرین روستای کوه‌پایه، ایستاده و چشم به راه معجزه‌ی بانویی مهربان بود. معجزه‌ای که اگرچه رخ داد و او را از دین رها کرد، برای روستا چیزی جز ویرانی و مرگ به ارمغان نیاورد که دیوان، چون فرهاد به کار خود مشغول شد، روستا را ویران کردند.

 

 

۲

 

هوا رو به سردی گذاشته بود. مردان خسته از کار سخت و شادمان از سخاوت زمین و آسمان، از کشتزار‌ها سربلند به سوی روستا در حرکت بودند. هورام اندیشید: «پشت این تپه‌ی سرسبز، مادر با خوراکی گرم چشم به راه منست.» و لبخند زد. اکنون او مرد خانه بود. با دستان کوچک و آرزوهای بزرگش، به جای پدری که دیگر نبود زمین را زخم زده، دانه داده بود و تا چند روز دیگر، نخستین محصول خود را می‌دروید... باد شروع به وزیدن کرد ، بادی که همیشه با خود بوی نان و مهربانی می‌آورد. هورام لبخند زد و نفسی عمیق کشید و گذاشت تا هوای تازه، سینه‌اش را پر کند... اما...

... خبری که باد با خود آورده بود، چنان سنگین بود که او را به نفس‌نفس انداخت. صدای مردی را شنید که فریاد می‌زد: «آتش، آتش...» هورام حیران به اطراف نگاه کرد. دود همه جا را فراگرفته بود. رنگ چهره‌ی مردان، از نگرانی و ترس پریده بود. کسی فریاد زد: «روستا آتش گرفته، بچه‌ها... بچه‌ها نمیرند...» با این نهیب، مردانی که در برابر واقعه خود را باخته بودند، به خویشتن خویش بازگشتند. برخی داس‌ها را‌ رها کرده، به سوی روستا دویدند. برخی با فریاد آب آب، بیهوده به سوی رودی رفتند که در نزدیکی کشتزار‌ها جریان داشت و از روستا دور بود؛ بسیار دورتر از آن که آبش به کار آید. صدای گام‌هایی که با اضطراب به هر سو می‌دویدند، در گوش هورام سنگینی می‌کرد، آتش، دود، مرگ... استوویداد [1] آمده بود... به سختی نفس می‌کشید، آتش باید خاموش می‌شد و اگرنه، بادِ پیش ازین مهربان، کشتزار‌ها را نیز می‌سوزاند و همه چیز... از دست... می‌رفت... همه چیز. هورام اندیشید، آب... برای خاموش کردن آتش آب لازم است... اما رود دور بود... چه کنم؟ هیچ راهی نیست؟ دستان کوچکش به لرزه افتادند... آتش همه چیز را از بین می‌برد، آتشی مهربان و گرما بخش همه چیز را می بلعید و آب از رسِ دست، دور بود.

سرش سنگین شده بود. مردان و همهمه‌هایشان از هم اکنون دور می‌شدند. سکوت، آزاردهنده احاطه‌اش می‌کرد. سکوتی که چیزی کم داشت... چیزی چون طنینی که آن‌قدر تکرار می‌شود که به گوش نمی‌آید. چیزی نبود و نبودش هورام را بیش از مرگ و آتش به خود مشغول می‌کرد. با خود گفت چیزی شبیه دنگ.... دنگ. همین بود، صدای تیشه‌ی فرهاد؛ تیشه‌ای که ماهی تمام، شبانه‌روز به کوه ضربه می‌زد و زمین را می‌درید. صدای نیایش فرهاد و تیشه‌اش کم بود و سکوت ازین صدا تهی. نیک که اندیشید، از سپیده چنین صدایی را نشنیده بود. صدا، او را به یاد فرهاد انداخت، فرهاد کاریزکن. اکنون که صدایی نمی‌آمد، شاید، شاید کاریز به پایان رسیده باشد. شاید فرهاد بتواند نجاتمان دهد... هورام به این امید دوان‌دوان به سوی کوه روانه شد.

فرهاد نشسته بود و به آب می‌نگریست... آبی که از سپیده جاری شده، از کنار روستا می‌گذشت و دیگر باید به کشتزار می‌رسید. راه آب را مردان روستا کنده بودند؛ مردان با پسری میانشان، هورام. با یادآوری پسر مغروری که بار یک زندگی را بر دوش گرفته بود، لبخند زد. مردی کوچک که هر زمان مجال می‌یافت به نزد فرهاد می‌آمد تا داستان سرزمین‌های دور را بشنود. فرهاد برخاست. تیشه و ابزارش را کنار دهانه‌ی کاریز نهاد، چرا که دیگر به آن‌ها نیاز نداشت. اکنون آزاد بود،‌‌ رها از دین و بار گناه. بهای بزه‌اش را پرداخته بود. سه سال، به پادافره [2] اشک‌هایی که از دیده‌ی مردمان جاری کرده بود، کاریز کند تا لبخند را به لب‌ها باز گرداند و آن که لبخند بر لب نداشت، خودش بود. چرا که آینده‌، ناشناخته‌ای که چیزی از آن نمی‌دانست، آرامش را از او می‌گرفت و او را واداشته بود ساعت‌ها در کنار آب، ساکن بنشیند و بیندیشد. آن چه از او بر می‌آمد، تنها هنری که طی سالیان کسب کرده بود، هنر دریدن و کشتن بود. چیزی که دیگر به کارش نمی‌آمد و کاریزکنی هم... کاریزکنی هم چنان ساده بود که سنگ‌هاش، به فرمان مرد، منطیع و منقاد فرهاد بودند. کاش سخنی گفته بود، یا راه نو را به او نشان می‌داد، کاش...

رشته‌ی باریک افکارش را صدای فریاد فروخورده‌ای درید... صدایی ضعیف، منقطع و دردکشیده که او را به خود می‌خواند. هورام بود با رنگ پریده، ایستاده در دامنه‌ی کوه. فرهاد، بی ‌که دریابد، تیشه را برداشت و با مهارت سالار راهزنان، به چابکی از کوه پایین آمد. پسرک، خم شده، نفس‌نفس می‌زد. فرهاد گفت: «چه شده؟» هورام گفت: «.... ده... زنان... کمک، آب، آآآآب می‌خواهیم...» دستانش ردای فرهاد را گرفتند و اشک، از چشمانِ روزگاری شاد و مغرورش، جاری شد. فرهاد نهیب زد: «درست سخن بگو، چه شده؟» پسرک اما دیگر توان نداشت. سیل اشک، سد اراده‌اش را در هم شکست و ترس، اکنون که به فرهاد رسیده بود، امانش نمی‌داد. پاسخ فرهاد، لرزش تاثربرانگیز پسر بود و هق‌هق گریه‌هایش. مرد، پسر را در بازوان توانایش گرفت و به سوی روستا دوید. اکنون که خوب می‌نگریست، دودی سیاه از روستا به آسمان می‌رفت. بوی خانه‌های سوخته شده، با تغییرِ سوی باد، به مشامش می‌خورد. فرهاد به گام‌هایش شتاب داد. با خود فکر کرد، آتش هر قدر که سهمگین بسوزد، هنوز چنان پلید نیست که مردمان را بسوزاند... و این زمین... این‌جا خاک پاک آن مرد بود... نه، هیچ موجودی جز دیوان نمی‌تواند به این سرزمین آسیب زند. هیچ موجودی جز دیوان... بدنش به لرزه افتاد... هیچ موجودی جز دیوان... شایعات را به یاد آورد... هیچ موجودی جز دیوان... بوی جیغ زنان را در باد می‌شنید... سرش به دوار افتاد. خاطرات گذشته را به یاد آورد. خون، خنده‌ی مستانه‌ی دیوهای شرزه، تاراج، جنگ، مرگ، تباهی، سیاهی، درد...

هورام ترسیده به چهره‌ی رنگ پریده‌ی فرهاد می‌نگریست... نگاه مرد، آشنا بود. آن را پیش ازین نیز دیده بود، در همان روزی که پدر برای همیشه رفته بود. اشکش بند آمد... صورتش سخت شد و یاس، وجودش را فرا گرفت. تکانی به خود داد و گفت: «مرا بر زمین بگذار، می‌توانم راه بروم.» فرهاد که وجود پسر را فراموش کرده بود، حیران نگاهش کرد. اندیشید، راه آشکار شده... پس بی‌درنگ دست به کار شد. افسون بستن چشم‌ها را خواند و بر پسرک دمید، نمی‌خواست هورام چیزی ببیند. دستش را به گرد تیشه محکم کرد و با گام‌هایی استوار به سوی روستا پیش رفت. به سوی روستایی که آب کاریز اکنون به کشتزارش رسیده بود. کشتزاری که هیچ مردی دیگر برای درودن گندمش، به آن گام نمی‌گذاشت که مردان چون به روستا رسیدند، با کشته‌ی خانگیان و خانه‌های سوخته روبرو شدند و پیش از آن که مجالی برای گریستن یا خشم بیابند، تیغی را حس کردند که از گلویشان می‌گذشت و فریادشان را می‌شکست.

این‌گونه با رهسپار شدن خورشید به سوی قتلگاهش، قهرمان به روستای دیوزده رسید.

 

۳

 

شب تاریک و ساکت بود. ماه، هنوز راه زیادی تا بیرون آمدن داشت و ستارگان، پشت ابرهای سیاه، چهره پنهان کرده بودند. تنها روشنایی، سوسوی آتش‌های نیمه مرده‌ای بود که در جای جای روستای دیوزده، به چشم می‌خورد. مرد، با سایه‌ای لرزان، در میدان، ایستاده بود و بخت خود را نکوهش می‌کرد... هیچ کس زنده نمانده بود... هیچ کس... زمانی دراز، تمام خانه‌ها را جسته بود، زمانی دراز، با بیم و امید، روستا را کاویده بود مگر، نشانی از کسی بیابد. بارها، با این احساس که صدای دم زدن کسی را شنیده‌، ‌برجا ایستاده، به سمت صدا دویده و ناامید بازگشته بود. کشتار، کامل بود. هیچ کس را بحل نکرده بودند... نه از زنان گذشته نه بر کودکان دل نرم کرده بودند... مردان که هیچ، همگی را از دم تیغ گذرانده بودند...

با خود گفت: «گجسته [3] باد آن روز که زاده شدم، گجسته باد، درخت وجودم که جز مرگ باری نداشت و جز درد، برگی... کاش مادر مرا نزاده بود، کاش مرگ مرا پیش از این در می‌ربود، کاش هرگز کامجویی نبود که فرهاد هم اگر شد، کاریزش تنها به این کار آمد که خون ریخته را بشوید و بدن‌های مرده را غسل دهد...» و اگرچه کسی باور نخواهد کرد؛ اما زانوان استوارش به راستی سست شدند و هق هقش، همه‌ی روستا را فرا گرفت، هر چند گوشی نمانده بود تا آن را بشنود.

زمانی دراز سپری شد. ماه، آهسته و پاورچین، از سر روستا می‌گذشت، دیگر آتش‌ها به خاکستر و سوزها به افسوس بدل شده بود. هورام در خواب بود و دم و بازدم آرامش، تنها دستاویز فرهاد بود برای زنده ماندن. مرد، موی آشفته‌ی پسرک را از پیشانی‌اش کنار زد و چندی به چهره‌ی پاک او نگریست، سپس نفسی عمیق کشید و برخاست؛ چرا که کار بسیار بود و زمان اندک. از هم اکنون صدای زوزه‌ی گرگان از فراز کوهستان به گوش می‌رسید که دل به دستاورد دیو‌ها خوش کرده، بی‌واهمه از مردانی که پیش از این استوار و دلیر، برابرشان می‌ایستادند و راهشان را به روستا می‌بستند، نرم نرمک برای تاراج پیش می‌آمدند. زمان از دست می‌شد؛ اما چه چاره که نمی‌توانست بدن‌های بی‌جان را رها کرده، از پی‌ شکار دیوان روانه شود. پس باز تیشه به دست گرفت و این‌بار، به جای کاریز، به کندن گور کمر گماشت، گورهای بسیار، که روستا کهن بود و پربرکت، با خانه‌های بزرگ و خانگیان بسیار.

***

خورشید تا نیمه‌ی آسمان راه درازی در پیش نداشت. فرهاد و هورام، در جاده‌ی سنگی کوهستان، بر روی آخرین تپه‌ی مشرف به روستای سوخته، ایستاده بودند و آخرین نگاه را به نشانه‌ی بدرود بر کشتزارهای سرسبز و خانه‌های سیاه و گورهای تازه می‌انداختند... فرهاد در برابر مرد جوانی که کنارش ایستاده بود زانو زد. به او نگریست و اندیشید چگونه در یک روز، پسر همه‌چیز خود را از دست داد و مردی بزرگ شد، مردی با چشمانی سخت و نگاهی برنده. یادآوری زیرکی هورام، و رها شدنش از چنگ افسونی که مردان بزرگ‌تر از او را ماه‌ها در بند می‌کرد، به فرهاد فهمانده‌ بود ارزش پسر، بیش از آن‌ چیزی است که گمان می‌کرد، حتی شاید بیش از تمام روستا... اما نه، نه بیش از تمام روستا، که روستا گوهری ارزشمند بود، آخرین یادگار روزگارانِ شادی و آسایش، که به حمله‌ای نابود شده و به گذر سالی فراموش می‌شد... گفت: «برخلاف خواسته‌ی من، خود را از افسون رهانیدی، و آن‌چه را هیچ کودکی نباید ببیند، دیدی...» هورام با به یاد آوردن چهره‌های از درد به هم پیچیده، چشم‌های ترسیده و رنگ‌های پریده، بدن‌های نیم‌سوخته و خون‌های دلمه بسته، با یادآوری چهره‌ی مادرش که سرد و مرده‌ در کنار آستانه افتاده بود، برخود لرزید... شرمگین از این ناتوانی ناگهانی، به خود آمد. در چشمان فرهاد نگریست و گفت: «کودک نه، من، آخرین مرد این روستا هستم و... آماده‌ی کین‌خواهی از دیوان.» آخرین کلمات را جویده جویده بیان کرد، گویا خود نیز به آن‌چه می‌گفت باور نداشت. فرهاد لبخند زد، دستانش را بر شانه‌ی جوان گذاشت و گفت: «می‌دانم... که اگر کمترین تردیدی داشتم، تو را با خود نمی‌بردم.» و سپس آهی از سر اندوه کشید، می‌خواست پسرک را از درد دیدن مرگ دور نگه‌دارد، می‌خواست چشمان پسر را بر روی بدی‌ها ببندد، می‌خواست او را تا همیشه در دستان توانایش حفظ کند و نگذارد که کمترین بیمی به دلش راه یابد، کاری که آرزو داشت کسی برای خودش می‌کرد... اما چاره‌ای نبود، پسر، بزرگ‌تر از آن بود که فریبی آرامبخش را به حقیقتی دردناک،‌ رجحان دهد و آن‌چه از فرهاد می‌خواست نه امان که کشتن دیوان بود... و او -وامدار مردمان روستا- اکنون که آخرین بازمانده‌ی آنان خواهان خون‌خواهی بود، خود را ناگزیر از یاری‌اش می‌دید.

برخاست، بی‌آن‌که بتواند آن‌چه در دل داشت بیان کند. پشت به روستا کرد و به راه افتاد، هورام از پی‌اش روانه شد و شرمسارانه دست آزاد فرهاد را گرفت. گرمای دستان مرد، ترس را از او دور می‌کرد، آهسته گفت: «شما توانایید نه؟ شما از تمام مردانی که دیده‌ام بنیروترید...» باز همان پسرک کوچک روستا شده بود... فرهاد سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد، پسر ادامه داد: «و به سادگی نخواهید مرد؟» فرهاد شگفت زده بر جای ایستاد، هورام گفت: «قهرمانان به سادگی نمی‌میرند، دشمنانشان را شکست می‌دهند و سرافراز باز می‌گردند... تمام داستان‌ها چنین می‌گویند...» فرهاد پوزخندی زد. نه او قهرمان بود و نه آن‌چه برآنان می‌گذشت، داستانی که مادران برای فرزندانشان در شب‌های سرد بازگو کنند... هورام پافشارانه ادامه‌ داد: «به سادگی نمی‌میرید، می‌میرید؟» فرهاد،‌که توان دیدن نگاه نگران پسر را نداشت گفت: «نه، نخواهم مرد... من تا تمام دشمنانم را از پای درنیاورم نمی‌میرم.» هورام لبخندی از سر آسودگی زد، باور کرده بود که مرد بر سر سخن خود می‌ماند... باوری که بر دوش فرهاد سخت سنگینی می‌کرد. چرا که او می دانست راهی صعب و تاریک پیش رو دارند... که او و یارانش تنها مردمانی بودند که با دیوان زیسته، با آنان به کاروانیان هجوم آورده‌ و تاراجشان کرده بودند. هیچ کس جز او، از میزان زورمندی و توانایی دیوان آگاه نبود، هیچ کس چون او نمی‌دانست هرگز پیش از این، هیچ انسانی را این بخت و نیرو نبوده که دیوی را بکشد و زنده بماند... اندیشید، این مرد کوچک نمی‌داند از من چه خواسته... نمی‌داند آن‌گاه که با چشمانی اشک‌بار، بر سر پیکر بی‌جان مادرش نشسته بود و مرا سوگندها می‌داد که در کین‌کشی از دیوان یاری‌اش کنم،‌ چگونه رشته‌ی جانم را به مرگ گره می‌زد و سرنوشتم را می‌نوشت... نه، هورام به یقین از هیچ چیز آگاه نبود... و این نیز باری دیگر است بر دوش من...

مرد لبخندزنان به پیشواز مرگ می‌رفت.

 

۴

 

فرهاد به اطراف نگاه کرد، کوهستان، سرد و خاموش و نامهربان بود. هر چه بیشتر به سوی شمال، گام برداشته بودند، هر چه بیشتر روزها را شب و فاصله ها را کم کرده بودند، هر چه بیشتر از پی دیوان پوییده بودند، کوهستان سخت‌تر و سردتر و عبوس‌تر شده بود، چون مادری که می‌داند آن‌چه در شکم دارد، کودکی شوم و کفرپیشه است که هر دم بیم زاده شدنش می‌رود... پلیدی، هر چه پیش‌تر می‌رفتند بیشتر می‌شد و مرد راه، نیک از آن آگاه بود... رد تازه یافته شده نیز، اگر نه بر نگرانی، بر هشیاری‌اش می‌افزود... هیچ چیز آن‌گونه که باید نبود... هیچ چیز. نفسی عمیق کشید، رو به همراه کوچکش کرد و گفت: «بیا و بگو چه می بینی؟» پسر که تازه بر سنگی نشسته بود، شتابان خود را به مرد رساند و به ردهایی که پیش رویشان بود، خیره شد. فرهاد، چشمان تیزبینش را می‌نگریست که با شور، همه چیز را از نظر می‌گذرانید. لبخند زد و با شکیب، ایستاد تا پسر سخن آغاز کند. هورام گفت: «ردها کهنه‌اند... دو بار نیم روز از آن‌ها گذشته است... بخت یارمان بود که باران نزده...» خم شد و دست به خاک کشید، و چند گام، پشت خم، پشت خم پیش رفت... گفت: «این‌که دیگری از کدام سو رفته‌ را نمی‌دانم اما... بی‌شک آن‌چه این‌جا است، رد همان پلیدپیکران است» و چهره‌اش را خشم و درد، به یک اندازه در بر گرفت. فرهاد، دستی به سر پسرک کشید. هورام خود را پس کشید، خواهان دل‌رحمی مرد نبود... فرهاد گفت: «می‌کشیمشان هورام... می‌کشیمشان...» هر دو سکوت کردند و در خاطراتی دردناک،‌ غرق شدند... سپاه شب، شاه روز را به هزیمت وامی‌داشت... آخرین بازمانده‌های ارتش نور، به پشت افق، پناه می‌بردند و سیاهی، آهسته آهسته سرور ستیزه‌گر آسمان می‌شد.

فرهاد بنه‌اش را بر زمین انداخت و گفت: «بیش از این پیش نخواهیم رفت... برو و کمی هیزم بیاب...» پسر، بی‌که سخن بگوید روانه شد و مرد را رها کرد تا برای هزارمین بار، همه چیز را با خود دوره کند و در دایره‌ی سرگردانی سردرگم شود... هیچ چیز آن‌گونه که باید نبود، هرگز پیش از این ندیده بود که دیوان از گونه‌های جداگانه، با یکدیگر هم‌گروه شوند، چنان‌که اینان شده بودند... و هیچ کس تا کنون نشنیده بود که دیوان را یارای آن باشد که به سرزمین خاوری، خاک خوب‌مرد، هجوم آورند و آن گجستگان، این نیز کرده بودند... دنیا را چه می‌شد؟ این چرخ کج رفتار را باز چه در سر بود که آهسته آهسته، هر آن‌چه مقدس را در زیر گام‌های خود خرد می‌کرد و می‌خندید؟ هوا ملتهب بود. گرچه نشانه‌ها، از دوری دیوان خبر می‌دادند، فرهاد، بلا را با بند بند وجودش حس می‌کرد... باید شمشیر می‌خرید... باید در نخستین اقامتگاه، شمشیر می‌خرید... هیچ فکر نمی‌کرد خطر، تا پیش از رسیدن به ریشه‌های شمال، در کمینشان باشد... باد شروع به زوزه کشیدن کرد، صدای ناله‌ی خاک را می‌شنید که از بار پستی که به دوش داشت، شکوه می‌کرد... سنگ‌ها، سخت اندوهگین بودند... زمین و زمان چنان آشفته بود که فرهاد دانست دیوی، دیوی بزرگ، دیوی بزرگ و زورمند، با پلیدی پنهان و شرارت آشکار، نزدیک شده و بی‌درنگ هجوم خواهد آورد... دیر به یاد آورد که هورام از او دور شده.

هورام، با پشت دست، اشک‌ها را از چشمانش سترد... از خودش بیزار بود، از خودش بیزار بود که همچنان چون کودکان می‌گریست... با خود گفت: «می‌کشمشان... من دیوان را می‌کشم، به خداوند سوگند.» و به سختی کوشید تا از پشت پرده‌ی اشک، چند هیزم بیابد. اندیشید: «باید پیش از آن‌که خورشید به تمامی بمیرد، به نزد فرهاد بازگردم» پس چشم گرداند مگر بتواند چیزی بیابد. چند درخت، کمی دورتر، با چوب‌های خشکیده، بر زمین افتاده بودند. هورام شادمان از یافتن چنین برکتی، به سویشان دوید -باد درین زمان داشت در گوش فرهاد زوزه می‌کشید- بدنش، به لرزه افتاد و گمان کرد سببش سردی هوا است، پس فکر کرد، باید آتشی روشن کنیم... صدای گام‌هایش در کوهستان می‌پیچید -زمین برای فرهاد ناله سر داده بود- پای پسر لغزید، درست برابر درخت‌های خشکیده، بر زمین افتاد -سنگ‌ها سرود اندوه سرداده بودند- هورام،‌ که دهان باز کرده بود تا از درد آهی بکشد، از بیمِ آن‌چه فراروی خود می‌دید، نفس کشیدن را نیز از یاد برد. دیوی از پشت درختان، چشم به او دوخته بود و با پوزخندی کریه و سهمناک می‌گفت: «نترس پسرجان... نترس.» فرهاد آشفته و تیشه در دست، در سیاهی سیالی که کوه را می‌پوشاند، در جستجوی بدن کوچک پسر بود.

 

هورام، اکنون معنای آن‌چه در ده دیده بود را درمی‌یافت، چهره‌های رنگ‌پریده، چشمان ترسیده و دردی که همه‌ی مردگان را داغدار کرده بود. دیو بیم، به راستی دهشتناک بود... و هورام کوچک، که بدنش چون زمین زیر تیشه‌ی فرهاد، می‌لرزید، این را به خوبی می‌فهمید. نفسش بند آمد و قلبش سخت بی‌قرار بود، چون دیوانه‌ای مجنون که در شب ماه کامل، راه فراری می‌جوید... بستن چشمان و ننگریستن به دیو نیز، کاری از پیش نمی‌برد، چهره‌اش چنان در خاطر هورام نقش بسته بود که رهایشی از آن نبود.

دیو بیم، رنگ‌پریده بود، با چشمانی گشاد و دهانی باز، یادگار فریادی دردناک... صورتش به رخسار اسیری دوزخی می‌مانست، که به یاری بخت واژگون، از چنگ اهریمن رهیده اما او را، نه یارای آن است که از خوف، خاطر آسوده دارد و نه این بهره‌مندی که دیگر بار روی آرامش ببیند... چهر‌ه‌ی دیو، چهره‌ی تجربه‌ی نهایت ترس بود... ترسی که هوش را می‌زداید و عقل را زایل می‌کند و امان را می‌گیرد. ترسی که هیچ انسانی را از وجودش آگاهی نیست، چه رسد به دانستن چیستی‌اش... ترسی که از دریچه‌ای دیگر، به این دنیا راه یافته و نخستین قربانی‌اش دیو بیم بوده‌ است... دیدن چنین چهره‌ای، با چنین دیدگان ترس‌دیده‌ای، کافی است تا بیم آن‌چه نمی‌دانی چیست، بر وجودت مستولی شود... بیم درختی که ثمره‌اش چنین تلخ و تاریک و تیره است، بیم آن‌چه حاصلش، مردن ابدی شجاعت است، ترس از چیزی که در آستانه‌اش دلاوران، زبونانه سرمی‌سایند و آرزوی مرگ می‌کنند، بیمی که مرگ را به آخرین امید، امیدی که به دست نمی‌آید، بدل می‌کند.... وحشت از ریشه‌ی این ترس، شیوه‌ی بالیدنش و میوه‌ای که دارد... ترس از آن‌چه گمان می‌کردی نیست و خود را برابرش می‌یابی، خوف از آن‌چه در سخت‌ترین کابوس‌هایت نیز نمی‌توانی تصویرش کنی... ترس از ترس، چنان بدنت را به بند می‌کشد که چهره‌ات، چون رخسار دیو، رنگ می‌بازد و چشمانت گود می‌افتد و رد فریادی به لب نرسیده، بر صورتت می‌خشکد... و این قدرت پلید دیو بیم است...

هورام، آخرین بازمانده‌ی دهِ پیش از این آباد، در شبانگاه چهاردهمین شب، اسیر دشمنی این‌گونه توانا شده بود که فرهاد از راه رسید.

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] دیو مرگ در اساطیر ایران باستان

[2] مکافات بدی

[3] ملعون، مقابل خجسته.