فاتح و فیلسوف (بخش اول)

ممکن بود ملکوت آسمان باشد. مطمئناً اسپانیا نبود، و شک داشت که پرو باشد. به نظر می‌رسید که در هوا می‌لغزد؛ آویزان در خلاء کامل. در ارتفاع زیادی بالای سرش آسمانی به رنگ طلایی می‌درخشید و در عمق زیر پا، دریایی مه‌آلود و چرخان از ابرهای سپید متلاطم بود. وقتی به پایین می‌نگریست، پاهای خود را می‌دید که مانند اسباب‌بازی روی پرتگاهی مرموز تاب می‌خوردند و این صحنه در او حالت تهوع به وجود می‌آورد؛ اما در بدنش چیزی نبود که بتواند بالا بیاورد. خالی بود. از هوا تشکیل شده بود. حتا آن درد کهنه‌ی زانویش ناپدید شده بود، درست مثل سوزش همیشگی قسمت گوشت‌آلودتر بازویش، همان‌جا که مدت‌ها پیش در ساحل آن جزایر مروارید، جایی در نزدیکی پاناما، تیر کوچک سرخپوستی به آن اصابت کرده بود.

انگار که دوباره به دنیا آمده باشد؛ شصت ساله، اما رها از تمام زخم‌ها و هزارها هزار جراحت که به بدنش وارد آمده بود. تقریباً می‌شد گفت که از خود پیکرش رها شده بود.

صدا زد: «گونزالو [1]؟ هرناندو [2]؟»

پژواک‌هایی محو رویامانند به او پاسخ دادند. بعد سکوت حکمفرما شد.

«مریم مقدس، آیا مرده‌ام؟»

نه. نه. هرگز نتوانسته بود مرگ را تصور کند. هر چه جنگ است، پایان یابد؟ مکانی که در آن هیچ چیز حرکت نمی‌کرد؟ خلائی عظیم، خندقی بی‌پایان؟ پس در آخر این مکان، مکان مرگ بود؟ نمی‌توانست بداند. باید از روحانیان می‌پرسید.

«پسر، کشیش‌هایم کجایند؟ پسر؟»

در پی پادوی خود نگاهی به اطراف انداخت. اما تنها چیزی که می‌دید، گرداب‌های کور کننده‌ی نور بودند که به نظر می‌آمد در تمام جهت‌ها تا بی‌نهایت باز می‌شوند. منظره‌ای زیبا و در عین حال مضطرب‌کننده بود. حالا که خود را در این سرزمین پر از هوا و نور معلق می‌دید، برایش انکار مرگ دشوار می‌نمود. مرده، و اکنون در آسمان. این ملکوت آسمان است. بله، حتماً. مگر چه جای دیگری می‌توانست باشد؟

پس راست بود که اگر انسان با ایمان به مراسم نیایش برود و آیین عشای ربانی را به جای آورد و به او از همه نظر، در حد توان خود، خدمت کند، از همه‌ی گناهان پاک می‌شود و مورد بخشش قرار می‌گیرد و منزه است. همیشه درباره‌ی این مسأله غور و تعمق کره بود. اما با این حال، هنوز آماده‌ی مرگ نبود. فکرش او را ناخوش و خشمگین می‌کرد. هنوز کارهای بسیاری زمین مانده بود. و حتا به یاد نمی‌آورد که بیمار بوده باشد. بدنش را در جستجوی جراحت معاینه کرد. نه، جراحتی در کار نبود. هیچ جا. چه عجیب. دوباره به اطراف نگاهی انداخت. این‌جا تنها بود. نمی‌توانست کسی را ببیند؛ نه پادوی را، نه برادرش را، و نه دسوتو [3] یا کس دیگری را.

«فرای مارکوس [4]! فرای ویچنته [5]! نمی‌تواند صدایم را بشنوید؟ لعنت، کجایید؟ یا مریم مقدس! ای مادر مقدس که در میان زنان تبرک شده‌ای! لعنت، فرای ویچنته، بگو ... بگو ...»

صدایش به نظر غلط می‌آمد: زیادی قوی، زیادی بم بود؛ صدای فردی بیگانه. واژه‌ها به سختی از دهانش بیرون می‌آمدند؛ با ساختاری ناشیانه بر لبانش جاری می‌شدند؛ به نوعی ناتوان، نه آن اسپانیایی خوب و شاداب استرمادورا [6]، بلکه به طرزی ننگ‌آور و عجیب. آن چه که می‌شنید، من‌من فش‌فشوی مادریدی یا حتا غارغار نامفهومی بود که در بارسلونا با آن سخن می‌گویند. انگار پرتغالی باشد! گویشش تا این حد نخراشیده و احمقانه بود.

با دقت و آهسته گفت: «من فرماندار و فرمانده‌ی نیو کستیل [7]‌ هستم.»

این هم بهتر به گوش نرسید؛ صدایی مسخره بود.

«آدلانتادو ... آلگوآچیل مایور ... مارکز دلا کنکوایستا [8] ...»

روش عجیبی که اکنون با آن سخن می‌گفت، لقبش را به سخره می‌گرفت. انگار که زبانش بسته باشد. احساس کرد که در حین تلاش برای دادن شکل مناسب به واژه‌ها، خیس عرق می‌شود؛ اما هنگامی که دست به پیشانی برد تا عرق را قبل از ریختن در چشمش پاک کند، همه چیز به نظر خشک می‌آمد. حتا مطمئن نبود که می‌تواند خود را لمس کند.

نفس عمیقی کشید و فریاد زد: «من فرانسیسکو پیزارو [9] هستم!» و گذاشت که نام با استیصال از او بیرون بریزد، مثل آب که از سدی سوراخ‌سوراخ بیرون می‌جهد.

پژواک بازگشت؛ بم، غران، و تقلیدکنان. فرانسیسکو پیزارو. 

حتا نامش هم به طرز احمقانه‌ای از شکل افتاده بود.

فریاد کشید: «ای خدای بزرگ! قدیسان، فرشتگان!»

باز هم صداهایی تحریف شده. هیچ چیز آن‌طور که باید بر نمی‌خواست. او هرگز هنر خواندن و نوشتن را نیاموخته بود. و از قرار معلوم اکنون حتا سخن گفتن نیز از او گرفته شده بود. از خود پرسید که آیا حق داشته و این بهشت است؟ که این نور فراطبیعی است یا نه. نفرینی بر زبانش بود و شاید شیطانی بود که قدرت بیان او را در چنگ گرفته؟ یا شاید جهنم بود؟ مکانی زیبا، با این حال جهنم؟

شانه‌ای بالا انداخت. بهشت یا جهنم، واقعاً فرقی نمی‌کرد. آرام‌تر شد و شروع به حساب و کتاب کرد. می‌دانست – و این را بسیار پیشتر دریافته بود – که با داد و بیداد علیه وضعی که تغییر نمی‌کرد، سودی نمی‌برد؛ و گم کردن دست و پا در رویارویی با ناشناخته‌ها سود بسیار کمتری داشت. او این جا بود – هر جا که می‌خواست باشد – و این واقعیتی مسلم بود؛ باید جایی پیدا می‌کرد؛ جایی که این‌جا، معلق بین هیچ و هیچ نبود. قبلاً در جهنم به سر برده بود؛ در جهنم‌هایی کوچک، جهنم‌هایی بر روی زمین. آن جزیره‌ی بایر، گالو [10]، جایی که خورشید در آن انسان را زنده‌زنده کباب می‌کرد و هیچ چیز برای خوردن نبود، جز خرچنگ‌هایی که طعم گه سگ داشتند. و آن مرداب حزین در دهانه‌ی ریو بریو [11]، جایی که باران سیل‌آسا می‌بارید و درختان در چنان ارتفاع کوتاهی آویزان بودند که انسان را مثل شمشیر می‌دریدند. و کوه‌هایی که با لشکرش در نوردیده بود، جایی که برف از شدت سرما می‌سوزاند و هوا با هر دم، مثل خنجری در حلق فرو می‌رفت. از همه‌ی این‌ها جان سالم به در برده بود و همگی از وضعیت فعلی بدتر بودند. این‌جا دست کم درد و خطری وجود نداشت. این‌جا فقط این نور نگران‌کننده بود و نبود هر گونه رنج. به جلو حرکت کرد. روی هوا گام بر می‌داشت. با خود اندیشید: نگاه کن، نگاه کن، روی هوا می‌روم! سپس بلند گفت: «روی هوا می‌روم!» به نحوه‌ی جاری شدن کلمات بر زبانش خندید. «سانتیاگو [12]! در فضای خالی گام برداشتن! چرا که نه؟ من پیزارو هستم!» با تمام قدرت فریاد کشید: «پیزارو! پیزارو!» و منتظر پژواک ماند.

پیزارو. پیزارو.

خندید و به راهش ادامه داد.

*

تانر [13] خمیده جلوی کره‌ی بزرگ و براقی نشسته بود که در طبقه‌ی نهم از آن با عنوان آزمایشگاه پندارسازی یاد می‌شد و پیکر کوچکی را می‌پایید که در مرکز دوردست مخزن ایجاد تصاویر سه‌بعدی – هولوتانک – باد به غبغب انداخته بود و می‌خرامید. لو ریچاردسن [14] کنارش نشسته و هر دو دست را در دستکش اطلاعاتی فرو کرده بود تا بتواند هر لحظه فرمانی به شبکه‌ی ترادیسی بفرستد. به نظر می‌رسید که نفس نمی‌کشد و دیگر جزئی از این شبکه شده است.

تانر با خود اندیشید: خوب، این خلق و خوی ریچاردسن است؛ این از خودگذشتگی محض برای پروژه‌ی جاری. تانر به این ویژگی او غبطه می‌خورد. آن دو حقیقتاً بسیار متفاوت بودند. ریچادرسن برای برنامه‌ریزی کامپیوتری زندگی می‌کرد و نه برای هیچ چیز دیگر. همه‌ی شور و اشتیاقش به برنامه‌ریزی بود. تانر هرگز نتوانسته بود انسان‌هایی را درک کند که عامل محرکشان چنین اشتیاق و تب و تابی است. ریچاردسن نوعی بازگشت به عصر گذشته بود که در آن هنوز همه چیز معنا داشت؛ عصری که در آن هنوز می‌شد به تلاش‌های خود اعتماد داشت.

ریچاردسن پرسید: «زرهش چطوره؟ فکر کنم واقعاً خوب باشه. از روی مجسمه‌های یادبود قدیمی کپی کردیم. راستی که خیلی خوب از آب در اومده.»

تانر گفت: «دقیقاً همون چیزی که آدم توی آب و هوای استوایی بهش احتیاج داره! زره قلع با کلاهخودی که بهش بیاد.»

سرفه‌ای کرد و با دلواپسی در صندلی‌اش جابجا شد. نمایش اکنون بیش از نیم ساعت طول کشیده بود، بدون این که واقعاً اتفاقی افتاده باشد – تنها تصویر کوچک مردی ریشو در زره اسپانیایی که در زمینه‌ای نورانی جلو و عقب می‌رفت – کم‌کم داشت صبر خود را از دست می‌داد.

از قرار معلوم ریچاردسن نه تندی پنهان در صدای تانر را دریافته بود و نه حرکات بی‌قرارش را. همین‌طور به اجرای تغییرات ادامه داد. خودش مرد کوتاه‌قدی بود با جامه و ظاهر مرتب و مطلوب، موهای بلوند خاکستری، چشمان آبی روشن و لبانی نازک و صاف. تانر نسبت به پیکر درون هولوتانک احساس غول بودن را داشت؛ مثل فیلی که گندمزار را لگدمال می‌کند. از نظر فرضی، تانر مدییت پروژه‌های تحقیقاتی ریچاردسن را به عهده داشت؛ اما در حقیقت همیشه موافقت خود را با هر چه که ریچاردسن می‌خواست، اعلام می‌کرد. این بار اما شاید لازم بود که تا حدی افسار او را به دست بگیرد.

از وقتی که ریچاردسن بازی با این یاروی شبیه‌ساز تاریخی را آغاز کرده بود، این دوازدهمین یا سیزدهمین باری بود که او را به چنین نمایشی دعوت می‌کرد. تمام آزمایش‌های پیشین به طریقی شکست خورده بودند و به همین دلیل تانر حدس می‌زد این یکی هم سرنوشتی مشابه خواهد داشت. و واقعاً هم، تانر نسبت به این پروژه که مدت‌ها پیش تأیید کرده بود، بیشتر و بیشتر احساس نگرانی می‌کرد. باور به این که تمام این زحمات در خدمت هدفی سودمند هستند، روز به روز دشوارتر می‌شد. اصلاً چرا موافقت کرده بودند که این پروژه ماه‌های متمادی، این همه از وقت گروه ریچاردسن و این مقدار از بودجه‌ای را مصرف کند که به تحقیقات آزمایشگاه تخصیص داده شده بود؟

تانر با خود اندیشید: این چیزی جز یک بازی نیست. تلاشی تکنیکی، مأیوسانه و بی نتیجه، چرخش بی‌هدف دیگری در رقص باله‌ای بی‌معنی. هزینه‌ای از منابع عظیم، خرج شده برای به نمایش گذاشتن نبوغ، محض خاطر نبوغ و بس؛ خوب، این تجمل روزی به آخر می‌رسید.

پیکر ریز درون هولوتانک ناگهان رنگ و روی خود را از دست داد.

تانر گفت: «آخ آخ، داره محو می‌شه؛ درست مثل همه‌ی قبلی‌ها.»

اما ریچاردسن سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: «این بار فرق می‌کنه، هری.»

«واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

«این دفعه از دست نمی‌دیمش. فقط داره به دلخواه خودش اون تو حرکت می‌کنه و گاهی از مرز پارامترهایی که ثبت می‌کنیم، خارج می‌شه. معنی‌اش اینه که به اون سطحی که از اول هدفمون بود، رسیده‌ایم.»

«اراده‌ی فردی، لو؟ خودمختاری؟»

«خودت می‌دونی که هدفمون همین بود.»

تانر با کمی عصبانیت گفت: «بله، می‌دونم هدفمون چی بود. فقط هنوز متقاعد نشده‌ام که محو شدنش به معنی اراده داشتنش باشه.»

ریچاردسن گفت: «همین الان با دقت نگاه کن. الان برنامه‌ی جستجوی تصادفی رو راه می‌اندازم. اون داره آزادانه حرکت می‌کنه و ما هم همون قدر آزادانه تعقیبش می‌کنیم.» در دکمه‌ي میکروفن متصل به کتش گفت: «ببرش بالا، آره.» و تکانی به انگشت میانی‌اش داد تا درجه‌ی بلندی صدا را تنظیم کند.

پیکر کوچک با زره قلمزنی و چکمه‌های نوک‌تیز دوباره به وضوح در هولوتانک ظاهر شد. تانر حتا می‌توانست جزئیات ریز زره را ببیند؛ کلاهخود به پر آراسته، پرشش سر شانه‌ها که در بالا تیز می‌شد، مفاصل آرنج و دسته‌ی پرتجمل و زینتی شمشیر. پیکر از سمت چپ تصویر به راست می‌رفت و با تاب به کمر، مثل مردی قدم بر می‌داشت که می‌خواهد به بلندترین قله‌ها دست یابد و تا آن‌جا به قدم‌های مبارزه‌طلبانه‌اش ادامه دهد. به نظر این واقعیت که روی هوا راه می‌رود، چندان نگرانش نمی‌کرد.

ریچاردسن با آب و تاب گفت: «اون‌جا. دیدی برگشت پیشمون؟ فاتح پرو، درست جلوی چشم‌مون. حتا می‌شه گفت از گوشت و خون.»

تانر سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. بله؛ پیزارو درست جلوی چشمانشان. باید اقرار می‌کرد آن چه که می‌دید، واقعاً قابل توجه بود و حتا او را تحت تأثیر قرار داده بود. چیزی در حرکت مصمم پیکر کوچک زره‌پوش در میدان مرواریدگون هولوتانک بود که در او نوعی همدلی ایجاد می‌کرد. مرد باز نمی‌ایستاد، انگار واقعا‌ً تصمیم داشت به جایی برسد. همان‌طور که تانر تماشا می‌کرد و به طرز عجیبی جذب شده بود، با تعجب فهمید که دوباره نسبت به پروژه علاقمند شده است.

پرسید: «می‌تونی بزرگترش کنی؟ می‌خواهم صورتش رو ببینم.»

ریچاردسن گفت: «حتا می‌شه به اندازه‌ی واقعی در بیارمش. یا بزرگتر. هر اندازه‌ که بخوای. ببین!»

تانر اندیشید: محال است. آن‌چه که می‌دید، به واقع نمی‌توانست ضمیر ناخودآگاهی زنده باشد. یعنی ممکن بود؟

پیزارو آن‌جا آسوده در میان هوا ایستاده بود. اخم کرده بود و دستش را طوری جلوی چشمش گرفته بود که نور چشمش را نزند؛ انگار به چیز درخشانی چشم دوخته بود. در فضای اطرافش اشعه‌های رنگین و درخشانی مثل سپیده‌دم به چشم می‌آمدند. مردی بود بلندقامت و لاغر، با ریش خاکستری و چهره‌ای سرسخت و استخوان‌های برجسته. لبانش نازک بود، بینی‌اش عقابی، چشمانش سرد و نافذ و برنده. به نظر تانر رسید که چشمان مرد به او می‌نگرند و حس کرد رعشه‌ای سرد از پشتش به پایین دوید.

تانر با خود اندیشید: خدای من! واقعی است.

*

در آغاز برنامه‌ای بود فرانسوی، که حول و حوش سال 2119 توسط مرکز بین‌المللی محاسبات [15] در لیون [16]‌ساخته شد. فرانسوی‌ها آن روزها چند نابغه‌ی حسابی داشتند که به هدف تکامل نرم‌افزارهای جدید کار می‌کردند. همگی برنامه‌های شگفت‌انگیزی رو می‌کردند، اما بعد دیگر کسی با آن برنامه‌ها کاری نداشت. این تعریف آن‌ها از مشکل قرن بیست و دوم بود.

ایده‌ی برنامه‌ریزان فرانسوی این بود که از هولوگرام شخصیت‌های تاریخی واقعی استفاده کنند تا به سونه لومیر [17] – برنامه‌ای تفریحی و توریستی که کنار بناهای یادبود مختلف اجرا می‌شد – جان ببخشند. مسلماً منظورشان آن روبوت‌های از پیش برنامه‌ریزی شده‌ای نبود که به سنت قدیمی دنیای دیسنی [18] سرهم بندی می‌شدند تا جلوی نتردام یا ایفل بایستند و چرت و پرت‌های از پیش جویده شده تحویل بدهند؛ بلکه منظور آشکارا تولد دوباره‌ی بزرگان واقعی بود که آزادانه پرسه بزنند،‌ صحبت کنند و به پرسش‌ها پاسخ داده و کلمات قصار صادر کنند. می‌گفتند تصور کنید لویی چهاردهم [19] فواره‌های ورسای [20] را به شما نشان دهد؛ یا پیکاسو [21] راهنمایی شما را در موزه‌های پاریس بر عهده بگیرد؛ یا سارتر [22] که در کافه‌ی ساحل غربی‌اش [23] نشسته و با رهگذران درباره‌ی اندیشه‌مداری [24]‌ مزه‌پرانی [25] می‌کند. ناپلئون! ژان دارک! آلکساندر دوما! شاید شبیه‌سازی‌ها می‌توانستند بیشتر از این‌ها عمل کنند؛ شاید می‌توانستند چنان طراحی شوند که زندگی اصیل خود را گسترش داده و جنبه‌های تازه‌ای به آن بیفزایند؛ یعنی لایه‌ای رنگ تازه و تاریخچه‌ای جدید، به ضمیمه‌ی آثار فلسفی جدید و چشم‌اندازهای معماری خیره کننده از استادانی که مدت‌ها پیش چشم از جهان فرو بسته بودند.

خود ِ طرح کلی در ساختار اصلی به اندازه‌ی کافی ساده بود. برنامه‌ای هوشمند نوشته می‌شد که می‌توانست اطلاعات را جذب، هضم و مقایسه کند و برنامه‌هایی جدید بیرون دهد که بر پایه‌ی اطلاعات قبلی بودند. تا این‌جا مشکل بزرگی وجود نداشت. در قدم بعد باید برنامه‌تان را با هر چیزی تغذیه می‌کردید که شخص هدف در شبیه‌سازی، در طول عمرش نوشته است؛ به شرطی که این کار را کرده باشد. این کار نه تنها زمینه‌ای کلی از ایده‌ها و نظریات شخص مورد نظر، بلکه الگوی پایه‌ی اهداف او در رویارویی با وضعیت‌های گوناگون را به دست می‌دهد؛ روش تفکرش – چرا که آدمی هنوز هم در روش خویش است [26]. اگر نوشته‌ای وجود نداشت، باید آثار افراد هم‌دوره درباره‌ی این شخص یافت شده و مورد استفاده قرار می‌گرفتند. بعد همه‌ی پیشینه‌ی تاریخی فرد را، به همراه دفتر اعمالش به برنامه اضافه می‌کنید؛ آن هم با در نظر گرفتن تمام تحلیل‌های علمی متأخر و بدون فراموش کردن تفسیر متناقض – یعنی استفاده‌ی همه‌جانبه و سودمند از چنین مناقشه‌هایی – تا تصویری جامع، سرشار از تناقضات و ناسازگاری‌هایی که مشخصه‌ی طبیعت انسان هستند، شکل دهید. سپس جزئیات داده‌های فرهنگ عمومی این دوره‌ی زمانی را نیز اضافه می‌کنید تا شخص مورد نظر قادر به انتخاب از بایگانی روابط متقابل و گنجینه‌ی لغوی باشد و بتواند افکاری را در ذهن خود پرورش دهد که با زمینه‌ی تاریخی‌اش تناسب دارند. همه را با هم خوب مخلوط کنید. و بفرما [27]! کمی تکنیک تکامل‌یافته‌ی پندارسازی کافی است و شما صاحب رونوشتی هستید که قادر است بیندیشد و گفتگو کند و رفتارش کاملاً همانند شخصیتی است که از همان ابتدا می‌خواستید.

طبیعی است که این کار به گنجایش بسیار بزرگی در کامپیوتر نیاز داشت. اما ماجرا مشکل بزرگی نبود، آن هم در دنیایی که شبکه‌های 150 گیگافلاپی جزء تجهیزات استاندارد آزمایشگاه‌ها بودند و حتا بچه‌های ده ساله کامپیوترهایی به اندازه‌ی مداد داشتند که گنجایش آن بر سخت‌افزار کندذهن پدرهای پدر جدشان چند برابر برتری داشت. نه، از نظر فرض دلیلی وجود نداشت که پروژه‌ی فرانسوی‌ها نتواند موفق شود. همین که برنامه‌نویسان لیونی سیستم پایه را که برای ادامه‌ی کار ضروری بود ساختند، باید باقی ماجرا خودبخود حل می‌شد.

اما دو مسأله به خطا رفتند: می‌شد گفت یکی به دلیل جاه‌طلبی بیش از اندازه‌ی برنامه‌نویسان اصلی – که شاید به دلیل ساختار شخصیتی خاص فرانسوی‌ها است – و دیگری این که قدرت تحمل شکست را نداشتند؛ همان صفت شاخصه‌ی ملت‌های بزرگ نیمه‌ی قرن بیست و دوم که فرانسه نیز جزء آن‌ها محسوب می‌شد.

در همان آغاز، در همان مراحل نخستین، تغییر نافرخنده‌ای در پروژه پیش آمد. قرار بود پادشاه اسپانیا برای ملاقاتی رسمی در پاریس حضور پیدا کند. برنامه‌نویسان تصمیم گرفتند به افتخار او دن کیشوت [28] را به عنوان اولین آزمایش جان ببخشند. هر چند برنامه برای شبیه‌سازی افرادی ساخته شده بود که واقعی بودند، ولی دلیلی وجود نداشت که نتوان شخصیت‌های خیالی – آن هم مثل دن کیشوت که چنین به تفصیل توصیف شده بود – را نمایش داد. رمان بلند سروانتس [29] وجود داشت و علاوه بر آن کتاب‌های قطور بسیاری حاوی تجزیه و تحلیل انتقادی رمان سروانتس درباره‌ی شخصیت متمایز و خارق‌العاده‌ی دن کیشوت نوشته شه بود. چه فرقی می‌کرد که دن کیشوت را به دست کامپیوتر به زندگی برگردانند یا لویی چهاردهم را، یا شاید مولیر [30]، یا کاردینال ریشیلیو [31]؟ بله، درست که تمامی این شخصیت‌ها واقعاً زندگی کرده بودند و شوالیه‌ی لا مانچا [32] تماماً خیالی بود؛ اما مگر سروانتس جزئیات بسیار بیشتری درباره‌ی شیوه‌ی عملکرد روح و شعور دن کیشوت به دست نداده بود؟ چیزی بیشتر از آن چه درباره‌ی ریشیلیو، مولیر یا لویی چهاردهم به جا مانده بود؟ بله، او واقعاً چنین کاری کرده بود – درست مانند اودیپ [33]، اودیسه [34]‌ و دیوید کاپرفیلد [35] – و شخصیت او بسیار ریشه‌ای‌تر و ملموس‌تر از اغلب کسانی که واقعاً زندگی کرده بودند، حقیقی شده بود. این شخصیت‌های خیالی برای خود نوعی زندگی دست و پا کرده بودند که از طرح اولیه‌شان بسیار فراتر می‌رفت. فقط بدبیاری در این بود که کامپیوتر در این قسمت قصد همکاری نداشت. کامپیوتر می‌توانست کپی متقاعد کننده‌ای از دن کیشوت درست کند؛ یعنی هولوگرامی از یک پیکر لاغر و عجیب و غریب که تمامی صفت‌های شاخص را دارا بود؛ شخصیتی که رفتار قابل انتظاری از خود نشان می‌داد، به خصوص در مقابل دولچینا [36]، رزینانته [37] و کلاهخود مامبرینو [38]. نمایش مایه‌ی تفریح پادشاه اسپانیا شد و او را تحت تأثیر قرار داد. اما برای فرانسوی‌ها ماجرا مساوی با شکست بود. آن‌ها دن کیشوتی ساخته بودند که به طرز ناامید کننده‌ای به اسپانیای اواخر قرن شانزدهم و کتابی که از آن برخاسته بود، محدود بود. او کوچکترین توانایی برای زندگی یا افکار مستقل از خود نشان نمی‌داد – اصلاً نمی‌شد حرفش را هم زد که دنیای جدید را درک کرده، درباره‌ی آن بیندیشد یا اصلاً تماسی با آن برقرار کند. حضور او خیلی ساده، پیش‌پاافتاده و تکراری بود. هر هنرپیشه‌ای می‌توانست زرهی به تن کرده، یک ریش وزوزی به چانه بچسباند و فرازهایی از سروانتس را نقل کند. آن چه کامپیوتر پس از سه سال زحمت شبانه‌روزی به دست داد، چیزی نبود جز پس دادن قابل پیش‌بینی همان اطلاعات کهنه و سترونی که قبلاً به خوردش داده بودند.

همین مرکز بین‌المللی محاسبات را به سوی قدم مهلک بعدی کشاند: دست کشیدن از پروژه. دیگر بس بود! و آن‌وقت تمامی پروژه به بایگانی سپرده شد؛ آن هم بدون امکان از سر گرفتن تلاش. دیگر نه رونوشتی از پیکاسو، یا ناپلئون و ژان دارک در کار نبود. قضیه‌ی دن کیشوت همه را عصبانی کرده بود دیگر کسی دلش را نداشت که ماجرا را ادامه دهد. حالا لکه‌ی شکست به دامن پروژه افتاده بود و فرانسه – مثل آلمان، استرالیا، کشور تجاری هان، برزیل و تمام مراکز سرشار از جنب و جوش دنیای مدرن – به سادگی از ناکامی و شکست وحشت داشت. شکست چیزی بود که به درد ملت‌های عقب‌ افتاده می‌خورد، یا آنهایی که دستخوش زوال بودند – مثلاً اتحاد سوسیالیستی اسلامی یا جمهوری خلق شوروی، یا آن غول خفته‌ای که ایالات متحده نام داشت. تمام این طرح «بیایید شخصیت‌های تاریخی را زنده کنیم» کنار گذاشته شد.

در واقع فرانسویان مسأله را چنان خوار می‌شماردند که تمام پروژه را بعد از چند سال خاک خوردن به گروهی از آمریکایی‌ها واگذار کردند؛ ظاهرا آمریکایی‌ها از جایی ماجرا را شنیده بودند و فکر می‌کردند انگولک کردن برنامه جالب باشد.

*

تانر گفت: «انگار این بار واقعاً موفق شده‌ای.»

«آره، خودم هم فکر می‌کنم این دفعه دیگه کار کنه. اون هم بعد از این همه شکست!»

تانر سری به نشانه‌ی تأیید تکان اد. بارها با انتظاراتی بزرگ به این اتاق آمده بود تا تنها شاهد خرابکاری، دیوانگی و سنبل‌کاری باشد. ریچاردسن همیشه توضیحی دم دست داشت؛ شرلوک هلمز [39] جواب نداده بود، چون خیالی بود: این کار تکرار همان آزمایش دن کیشوت فرانسوی‌ها بود و ثابت می‌کرد شخصیت‌های ابداع شده ساختار حقیقی و قدرت لازم برای زندگی و توانایی رویارویی با آن را ندارند. آرتور شاه هم به همین دلیل به خطا رفته بود. ژول سزار؟ شاید زیادی قدیمی بود: اطلاعات پیرامون او غیرقابل اعتماد بودند و گذشته از آن، با افسانه در آمیخته بودند. موسی؟ باز هم همان مسأله. انیشتین؟ شاید برای این پروژه در وضعیت فعلی زیادی پیچیده بود و هنوز به اطلاعات بیشتری نیاز داشتند. ملکه الیزابت اول؟ جورج واشینگتن؟ موتزارت؟ ریچاردسن می‌گفت با هر بار شکست چیزهای بیشتری یاد می‌گیریم و کاری که انجام می‌دهد، جادو و جنبل نیست. که او نمی‌تواند روح احضار کند، بلکه فقط یک برنامه‌نویس است که باید بفهمد چه چیزی جواب می دهد.

و حالا پیزارو وجود داشت.

تانر پنج شش ماه پیش پرسیده بود: «حالا چرا می‌خوای عدل با اون کار کنی؟ یه امپریالیست بی‌وجدان قرون وسطایی. دست کم تا اون‌جایی که از زمون مدرسه یادم مونده این‌طوری بدو. نابود کننده‌ی تشنه به خون یک تمدن والا. مردی بدون اخلاق و حیثیت و ایمان.»

ریچاردسن گفت: «داری در حقش بی‌انصافی می‌کنی. قرن‌هاست همه در موردش بد می‌گن. ولی چیزهایی هست که من رو بهش جذب می‌کنن.»

«مثلاً چی؟»

«اشتیاقش به فعالیت. شجاعتش. ایمان بی حد و مرزش. جنبه‌ی مثبتش که طرف دیگه‌ی بی‌رحمیه، تمرکز کاملش روی هدفه؛ این که به احدی اجازه نمی‌داد جلوش رو بگیره؛ حالا مانع هر چی که می‌خواست باشه. کارهاش رو تأیید کنی یا نه، باید چنین مردی رو بابت این خصوصیت تحسین کنی ...»

تانر گفت: «باشه.» و بعد حس کرد این ماجرا دارد خسته‌اش می‌کند و گفت: «پیزارو رو بساز. اصلاً هر کاری می‌خوای بکن.»

ماه‌ها از آن زمان گذشته بود. ریچاردسن هر از گاهی گزارش‌های مبهمی از پیشرفت‌هایش ارائه می‌داد، اما هیچ کدام چندان امیدبخش نبودند. ولی حالا تانر به پیکر کوچک خرامان در هولوتانک زل زده بود و اطمینان داشت که ریچاردسن بلاخره فهمیده چطور از برنامه‌ی شبیه‌ساز درست استفاه کند.

«پس واقعاً فکر می‌کنی دوباره زنده‌اش کردی؟ کسی که ... بگی نگی پونصد سال پیش زندگی می‌کرده؟»

«سال 1541 مرده.»

«پس نزدیک شیشصد سال می‌شه.»

«و با بقیه هم فرق داره. این یه تولد معموی از یه شخصیت قدیمی نیست که فقط به درد سخنرانی بخوره. اگر حق با من باشه، این چیزی که داری می‌بینی، یه جور هوش‌ مصنوعیه که می‌تونه تو خط سیر دلخواه خودش، جدا از طراحی برنامه‌نویس‌ها فکر کنه. این هوشیه که اطلاعات بنیادی – یعنی همون‌هایی که ما بهش دادیم - رو داره. این یه پیروزی واقعیه. همون جهش فلسفی و بنیادین که از اول پروژه هدفمون بود. می‌تونیم از برنامه طوری استفاده کنیم که برامون برنامه‌های جدیدی که توانایی افکار واقعی و مستقل رو دارند، تولید کنه – برنامه‌ای که به جای این که بازتابی از تصورات لو ریچاردسن از پیزارو باشه، مثل خودِ شخص پیزارو فکر می‌کنه.»

تانر گفت: «آره.»

«البته معنی‌اش این هم هست که نمی‌تونیم نتایج قابل‌انتظار و پیشگویی داشته باشیم. حالا غافلگیر می‌شیم. می‌دونی، به جز غافلگیری هیچ راه دیگه‌ای برای یادگیری وجود نداره. یعنی همون ترکیب ناگهانی اجزای آشنا با یه عنصر اتفاقی و جدید. و حالا ما با این برنامه همون رو خلق کرده‌ایم. هری، این می‌تونه بزرگترین پیشرفت هوش مصنوعی باشه که تا حالا دست کسی بهش رسیده.»

تانر کمی فکر کرد. یعنی همین‌طور بود؟ واقعاً موفق شده بودند؟

و اگر موفق شده بودند ...

فکری تازه و نگران‌کننده در ذهنش شکل گرفت. به نظرش رسید که دیگر برای این فکرها دیر شده است. به پیکر درون هولوتانک چشم دوخت: مردی کهنسال و نیرومند با چهره‌ی سختگیرانه و چشمان سرد و بی‌رحم. با خود فکر کرد کسی که الگو از روی شخصیت او برداشته شده، چطور آدمی بوده است. مردی که حاضر بود در پنجاه یا شصت یا هر سن دیگری به آمریکای جنوبی برود؛ یک دهاتی اسپانیایی بدون هیچ نوع تربیت و سوادی که زره قناسی به تن داشت و شمشیر زنگ‌زده‌اش را بی‌هدف در هوا تکام می‌داد و قصد داشت امپراتوری عظیمی با جمعیت چند میلیونی و عرضی که هزارها هزار فرسخ گسترده بود، فتح کند. تانر از خود پرسید چطور آدمی می‌تواند این کارها را بکند. چشمان مرد به او خیره شده بودند و تانر برای مقابله با این نگاه آشتی‌ناپذیر، به تمام توان خود احتیاج داشت.

بعد از مدتی نگاه خود را برگرداند. پای چپش می‌لرزید. با اضطراب نگاهی به ریچاردسن انداخت.

«به چشماش نگاه کن لو! یا مسیح، آدم رو می‌ترسونن!»

«می‌دنم. خودم از روی تصاویر قدیمی طراحی‌شون کردم.»

«فکر می‌کنی الان، توی همین ثانیه می‌تونه ما رو ببینه؟ واقعاً می‌تونه؟»

«این فقط یه نرم‌افزاره هری.»

«ولی انگار فهمید که اندازه‌اش رو تغییر دادی.»

ریچاردسن شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «خوب نرم‌افزار خیلی خیلی خوبیه. گفتم که، زندگی مستقل و اراده‌ی مستقل داره. ولی آره، مطمئنم که عقل الکترونیکی داره. شاید یه شوک کوتاه برقی بهش وارد شده. به هر حال حدسیات ما محدودن. فکر نکنم بتونه چیزی خارج از هولوتانک رو ببینه؛ مگه این که اون رو به شکل اطلاعات بهش بدیم و فعلاً این کار رو نکرده‌ایم.»

«فکر نکنی؟ یعنی مطمئن نیستی؟»

«هری، خواهش می‌کنم!»

«این مرد سرزمین اینکاها رو با پنجاه‌ تا سرباز فتح کرده یا نه؟»

«فکر کنم در واقع صد و پنجاه تا این حدودها بودن.»

«پنجاه یا صد و پنجاه، فرقی نمی‌کنه! کی‌ می‌دونه سر و کارمون با چیه. اگر کارت بهتر از اونی که فکرش رو می‌کنی باشه، چی؟»

«یعنی چی؟»

«یعنی یهو دلواپس شدم. مدت‌ها فکر می‌کردم این پروژه هیچ‌وقت به هیچ جا نمی‌رسه. اما حالا دارم فکر می‌کنم این ماجرا بیشتر از حد منه. نمی‌خوام یکی از این کپی‌ها لعنتی از هولوتانک در بیاد و ماها رو فتح کنه.»

ریچاردسن به سوی او چرخید. صورتش سرخ شده بود و نیشش تا بناگوش باز بود. «هری، هری! محض رضای خدا! پنج دقیقه پیش حتا باور نمی‌کردی چیزی بیشتر از یه آدم کوچولوی محو داشته باشیم. حالا اون‌قدر تند می‌ری که داری بدترین حالت رو تصور می‌کنی ...»

«من دارم چشماش رو می‌بینم، لو. می‌ترسم چشم‌های اون هم منو ببینند.»

«این‌هایی که می‌بینی، چشمای واقعی نیستند. این چیزی نیست جز یه برنامه‌ی گرافیکی توی هولوتانک. وقتی طرح کلی رو درک کنی، می‌فهمی که همچین توانایی نداره. چشماش فقط وقتی می‌بینند که من دستور بدم. و الان نمی‌تونن تو رو ببینند.»

«اما تو می‌تونی کاری کنی که ببینه؟»

«می‌تونم هر چی دلم می‌خواد بدم ببینه. من خلقش کرده‌ام، هری.»

«اون هم با اراده‌ی مستقل، با خودمختاری.»

«بعد از این همه مدت تازه یادت افتاده نگران این مسائل بشی؟»

«اگر شماها چیزی درست کنید که به سرش بزنه، گردن منه که می‌ره زیر تیغ. این خودمختاریش یهو من رو نگران کرده.»

ریچاردسن گفت: «فعلاً که دستکش اطلاعاتی دست منه. من می‌زنم و اون می‌رقصه. یادت نره که این پیزاروی واقعی نیست. هیولای فرانکن‌اشتاین [40] هم نیست. فقط یه شبیه‌سازیه. فقط اطلاعاته؛ یه مشت محرک الکترومغناطیسی که می‌تونم با تکون انگشت کوچیکه‌ام خاموشش کنم.»

«پس این کار رو بکن!»

«یعنی می‌گی خاموشش کنم؟ من که هنوز حتا نشونت نداده‌ام ...»

«خاموش کن و دوباره روشنش کن.»

ریچاردسن که کمی شرم‌زده به نظر می‌رسید، گفت: «هر چی تو بگی، هری.»

یکی از انگشتانش را تکان داد. تصویر پیزارو در هولوتانک محو شد. مه چرخان خاکستری هنوز تا مدتی حرکت می‌کرد و بعد همه چیز مانند پشم سپید شد. ناگهان تانر احساس عذاب وجدان کرد؛ انگار دستور اعدام این مرد ملبس به زره قرون وسطایی را داده باشد. ریچاردسن حرکت دیگری کرد، رنگ‌ها در هولوتانک درخشیدند و پیزارو دوباره ظاهر شد.

تانر گفت: «فقط خواستم ببینم این رفیقت چقدر استقلال داره. به اندازه‌ی کافی فرز هست که قبل از خاموش کردنش، کله‌ات رو بکنه و توی یه لوله گم و گور بشه یا نه.»

«انگار واقعاً نمی‌دونی اینا چطوری کار مي‌کنن، نه؟»

تانر با دلخوری تکرار کرد: «فقط خواستم ببینم.» بعد از لحظه‌ای سکوت گفت:‌ »راستی، بعضی موقع‌ها احساس خدا بودن بهت دست نمی‌ده؟»

«خدا بودن؟»

«تو این‌جا یه نوع حیات خلق کرده‌ای. ولی بهش اراده هم داده‌ای. این نقطه‌ی حساس آزمایشه، مگه نه؟ همه‌ی اون حرفات در مورد قدرت انتخاب و خودمختاری رو می‌گم. تو می‌خوای روح انسان رو از اول خلق کنی – روحی که در حد خودش می‌تونه فکر کنه و با روش خاص خودش در برابر شرایط واکنش نشون بده. شاید اون طور که برنامه‌نویس‌ها فکر می‌کردن نشده و واکنش‌هاش خیلی مطلوب و به‌صرفه نیستن، اما تو ریسک این کار رو به جون خریدی. درست مثل خدا که وقتی به آدم اراده داد، خوب می‌دونست مخلوقاتش با این اراده همه جور خلافی می‌کنن ...»

«هری، خواهش می‌کنم ...»

«ببینم، می‌شه با پیزارو حرف بزنم؟»

«چرا؟»

«که بفهمم چی خلق کردی. که دست اول بفهمم چی‌ها ازش بر می‌آد. می‌تونی بگی که می‌خوام کیفیت این شبیه‌سازیت رو آزمایش کنم؛ یا هر چی. اگه با این یارو ارتباط مستقیم برقرار کنم، بیشتر بهش احساس نزدیکی می‌کنم و در رابطه با اتفاقات اون تو، رابطه برقرار می‌کنم. موافقی؟»

«آره، معلومه.»

«باید باهاش به اسپانیایی حرف بزنم؟»

«نه، به هر زبونی که خودت می‌خوای. ولی اون همیشه زبون خودش، اسپانیایی قرن شونزدهم رو می‌شنوه و مهم نیست تو کجایی حرف بزنی. اون هم اسپانیایی حرف می‌زنه، ولی تو انگلیسی می‌شنوی.»

«مطمئنی؟»

«البته.»

«و تو مشکلی نداری که من باهاش حرف بزنم؟»

«نه. هر کاری دوست داری بکن.»

«نکنه تعادلش یا همچین چیزیش صدمه بخوره؟»

«اون هیچ صدمه‌ای نمی‌بینه، هری.»

«خوب، پس بذار باهاش حرف بزنم.»

 

* این ترجمه از روی نسخه‌ی آلمانی داستان صورت گرفته است. عنوان اصلی داستان «Enter a soldier. Later: enter another» است که اولین بار در ژوئن 1989 در مجله‌ی علمی‌تخیلی آسیموف منتشر شد.


 

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] Gonzalo

[2] Hernando

[3] De Soto

[4] Fray Marcos

[5] Fray Vicente

[6] Estremadura

[7] New Castile

[8] Adelantado Alquaacil Mayor Marques de la Conquista

[9] Francisco Pizarro

[10] Gallo

[11] Rio Brio

[12] Santigo: واژه‌ای اسپانیایی به معنای قدیس

[13] Tanner

[14] Lew Richardson

[15] Centre Mondial de la Computation

[16] Lyon

[17] son et reelumi: به فرانسه یعنی نور و صدا

[18] Disneyland: پارک تفریحی کمپانی والت دیزنی

[19] Louis XIV of France: ‌پادشاه فرانسه در قرن هفدهم میلادی

[20] Versailles: کاخ ورسای در پاریس با معماری باروک که فواره‌های آن بسیار معروفند

[21] Pablo Ruiz Picasso: نقاش و مجسمه‌ساز اسپانیایی، بنیان‌گذار سبک کوبیسم و یکی از مشهورترین هنرمندان قرن بیستم

[22] Jean Paul Sartre: فیلسوف و نویسنده‌ی معروف فرانسوی

[23] Left Bank Café

[24] Existentialism

[25] در متن اصلی صحبت از رد و بدل کردن Bonmont است؛ تکه‌های پرکنایه و طنز و حاکی از حاضرجوابی شخص که ریشه در فرهنگ فرانسوی دارد.

[26] Et aVoil: و اینجاست اصطلاحی فرانسوی

[27] Le style l’homme meme: اصطلاحی فرانسوی

[28] Don Quixote: قهرمان رمانی به همین نام که ماجراهای طنزآلود یک کرد سالخورده و دستخوش خیالبافی و توهم را شرح می‌دهد

[29] Miguel de Cervantes: ادیب مشهور اسپانیایی در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی و نویسنده‌ی رمان دن کیشوت

[30] Moliere: نویسنده، هنرپیشه و مدیر تئاتری معروف در فرانسه در قرن هفدهم میلادی

[31] Armand Jean de Plessis, duc de Richelieu: معروف به عالیجناب سرخ‌پوش؛ اسقف اعظم و سیاستمدار فرانسوی در قرن شانزدهم و هفدهم

[32] La Mancha

[33] شخصیتی در اساطیر یونان؛ شاهزاده‌ای که طبق نفرینی پیش‌بینی شده، ندانسته پدرش را می‌کشد و با مادرش ازدواج می‌کند.

[34] شخصیتی در حماسه‌ی ادیسه، اثر هومر یونانی؛ فرمانروای ایتاکا که به سفر دور و دراز بیست ساله می‌رود.

[35] David Copperfield: قهرمان رمانی به همین نام، اثر چارلز دیکنز بریتانیایی؛ ماجراهای پسربچه‌ای یتیم که با فقر و بی‌کسی دست و پنجه نرم می‌کند.

[36] Dulcina: شخصیتی در رمان دن کیشوت؛ یک آشپز و روسپی به نام آلدنزا که در مسافرخانه‌ای محقر و کثیف کار می‌کند و دن کیشوت در توهم خود او را بانویی متشخص و زیبا می‌بیند و دولچینا خطابش می‌کند.

[37] Rosinante: اسب وفادار و کهنسال دن کیشوت

[38] Mambrino: کلاهخودی افسانه‌ای که بر سر گذاشتن آن، فرد را روئین‌تن می‌کند. دن کیشوت کاسه‌ی آهنی یک سلمانی دوره‌گرد را دیده و ادعا می‌کند که کلاهخود طلایی مامبرینو را پیدا کرده است.

[39] Sherlock Holmes: کاراگاه خصوصی معروف، قهرمان داستان‌های سر آرتور کانن دویل

[40] Frankenstein: نام رمانی از ماری شلی که در آن دانشمندی با همین نام، موجودی ترسناک خلق می‌کند