شگفت یا آن طور که روی زمین می‌گویند، شی‌ئی عجیب در آسمان

 

سفینه‌ای به نام شگفت... دیریست که گمشده است

با موتورهای روشن درخشان

با ارتفاعی بلند... به بالای کوه‌های مریخ

هر کس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو سیارک ۱۹

سوی دیگر از هیچ نیست اثر

 

شاعر گمنام

 

 

کتاب را بست و روی میز گذاشت.

«شگفت می‌رود، می‌رود، می‌رود – شعرهای شاعران سفینه‌ی شگفت.»

یادش آمد.

«بر روی عرشه‌ی شگفت ایستاده بود و برای دوستانش که پایین روی زمین بودند، دست تکان می‌داد. سفینه‌ی شگفت به آهستگی از سکوی پرتاب جدا می‌شد و به سمت ماه می‌رفت.»

شگفت سفینه‌ای بود بسیار بزرگ، آن قدر بزرگ که برای توصیفش دیگر اعداد و ارقام قابل استفاده نبودند.

«ماموریت: عبور از جریان اصلی کهکشانی و کشف سیاره‌ی شگفت‌زار در کهکشان...»

کهکشان در ابتدا اسم نداشت و حتا هیچ عکسی از آن وجود نداشت. تنها یک مختصات جغرافیایی در دست بود. پس مجبور شدند اسم کهکشان را که بر اساس حدس و گمان بود، گمانه‌زن نامگذاری کنند. سیاره‌ی شگفت‌زار نیز سیاره‌ای بود؛ سیاره‌ای بود در کهکشان گمانه‌زن.

«سال یک: خروج از منظومه‌ی شمسی.»

شگفت همچنان در میان جریان اصلی که مانند ابری سفیدرنگ سفینه را دوره کرده بود، به پیش می‌رفت. فضا را می‌شکافت.

«سال دو: خروج از کهکشان راه شیری.»

هیچ کس هیچ جای شگفت را درست نمی‌شناخت. هر کس بنا به ماموریتی که داشت، به بخش‌های دور و اطرافش آشنایی یافته بود.

«سال سه: شگفت گم شد.»

خبری در سراسر شگفت پیچید. شگفت گم شد. دور شگفت تنها سیاهی بود و سیاهی. از هیچ چیز دیگری خبری نبود.

«جرعه‌ای آب نوشید و به کاغذ روی دستش نگاه کرد: ماموریت به رئیس سازمان اطلاعات شگفت. موضوع: تهیه‌ی نقشه‌ی کامل از شگفت.»

آرام آرام وارد طبقه‌ی منفی سه‌ی شگفت شد. نور آبی مشعلش دیوارها را روشن می‌کرد. صدای پایش روی سطح فولادی سفینه به گوش می‌رسید. طبقه‌ی منفی سه را هیچ کس ندیده بود و نمی‌دانست آن‌جا چه خبر است.

«نکته: نقشه‌های کامل شگفت که پیشتر در دسترس بود، در زمان تفکیک قوا گم شده است.»

ناگهان برق جسمی چشمش را گرفت. آرام‌آرام به جسم نزدیک شد. کوبه‌ای بلورین روی در چوبی قرار داشت. کوبه را در دست گرفت و روی در چوبی کوبید. صدای برخورد کوبه به درب در فضای تاریک و ساکت طبقه‌ی منفی سه پیچید. در با صدای آرامی باز شد. در آن‌جا پرونده‌های خاک گرفته‌ای قرار داشت. پرونده‌های برای سال‌های دور. یکی از پرونده‌ها را بیرون کشید و خواند.

«بولتن شگفت – سال یکم – شماره یکم – مرداد ۱۳۸۹.»

در فضای اتاق چرخید. در نزدیکی در، کلید برقی قدیمی را دید. کلید برق را فشار داد. مهتابی‌ها آرام‌آرام روشن شدند. سالن بسیار بزرگی را دید. به کنار پنجره رفت. ناگهان چشمانش از تعجب گرد شد.

«یافتم. یافتم.»

زمین زیر پاهایش قرار داشت و مردمی را می‌دید که با دست به شگفت اشاره می‌کردند.

«شگفتا. شیئی عجیب در آسمان.»

پس از چند لحظه برق قطع شد و دوباره همه جا تاریک شد. دوباره سیاهی بود و سیاهی و نور مشعل آبی رنگی که دورش را روشن کرده بود.