سندرم استکهلم

یکی‌شان –که بیلی صدایش می‌زدم- یک جورهایی بیشتر... بیشتر چی بود؟ فکر کنم بیشتر هشیار بود. همگی‌شان فقط بی‌هدف پرسه می‌زدند. گاهی چیزی را از زمین بر می‌داشتند و بعد که حوصله‌شان سر می‌رفت، آن را دوباره زمین می‌گذاشتند و پرسه و تلوتلو خوردنشان را از سر می‌گرفتند. صدای زیادی هم تولید نمی‌کردند. فکر کنم می‌دانستند که دور و اطراف هنوز هم انسان‌هایی وجود دارند؛ روزهای اول به تخته‌های کوبیده شده روی پنجره‌ها دست می‌کشیدند و خود را به درها می‌زدند. ولی نمی‌توانند از چیزی بالا بروند و قدرت چندانی هم ندارند؛ بنابراین در نهایت دست از تلاش بیهوده برداشتند. و در نهایت، حالا یا بی‌هدف این اطراف می‌چرخند یا گاهی اوقات درازکش روی زمین باقی می‌مانند.

مسخره است که چطور گاهی شبیه آدمیزاد هستند و گاهی نه. اولی‌ها، همان‌هایی که از زمین یا همچین جایی بیرون آمدند و فکر کنم باید اسمشان را نسل اول گذاشت، بعضی‌هایشان سر و وضع کاملاً طبیعی و معقولی دارند. ولی مدل راه رفتنشان، پاهایشان که روی زمین کشیده می‌شود و گام‌های آهسته، مثل تاتی‌تاتی بچه‌ای نوپا و این که تمام مدت حواسشان به قدم بعدی است، همین‌هاست که باعث تفاوتشان می‌شود. البته بقیه، همان‌هایی که نسل اول خدمتشان رسید، بعضی‌هایشان حسابی درب و داغان هستند؛ تکه‌های گوشتشان آویزان است و زخم‌های بدریخت و بزرگی تمام هیکلشان را فرا گرفته و گاهی اوقات نصف صورتشان نیست. این‌ها مثل جنازه‌هایی هستند که یک دفعه بلند شده و راه افتاده باشند. به نظر من سر و کله زدن با این‌ها راحت‌تر است، گرچه این طور دسته‌بندی کردنشان مسخره و احمقانه است. با این حال، حداقل آدم می‌داند کجای کار است.

در هر حال، داشتم در مورد بیلی حرف می‌زدم. بیلی، از سر و وضعش معلوم بود که یک نسل اولی درجه یک است. نمی‌دانم جریان زندگی‌اش چی بوده، ولی دو هفته پیش که سر و کله‌اش پیدا شد، کت و شلوار مرتبی تنش بود و حتا یک گل میخک هم به یقه کتش وصل بود. نمی‌دانم، شاید موقع شروع ماجرا، داشتند دفنش می‌کردند. آدم با خودش فکر می‌کند اطرافیان چه حالی پیدا کرده‌اند وقتی جنازه وسط مراسم بلند شده و نشسته است.

خلاصه، وقتی با آن کت و شلوار در خیابان اصلی ظاهر شد، یک سر و گردن با بقیه فرق داشت. البته راه که نمی‌رفت، می‌دانید که؛ به نظر من به اندازه‌ی بقیه کج و کوله راه می‌رفت. با این حال باهوش‌تر به نظر می‌رسید – حواسش جمع‌تر بود. و با آن کت و شلوار، من را یاد پسرم توی مراسم ختمش می‌انداخت. برای همین اسم بیلی را رویش گذاشتم.

بیلی خیلی زود با محیط خو گرفت. هنوز هیچی نشده بود که فهمید دو تا از خانه‌های خیابان، آدم دارند؛ خانه‌ی من و خانه‌ی آن طرف خیابان. هر دو خانواده، خودمان را خوب توی خانه‌ها مهر و موم کرده بودیم. البته افتخار مهر و موم کردن این خانه به من نمی‌رسد – ماشین من چند مایلی این‌جا از کار افتاد و وقتی از راه رسیدم، خانه را با همین سر و وضع پیدا کردم. چند تایی‌شان از راه پنجره رفته بودند تو و پنجره هنوز باز بود – دو تا رفته بودند تو و حدس می‌زدم دو تا مورد جدیدتر، باید صاحبان قبلی خانه باشند. در برخورد نزدیک، چهار نهایت تعدادی است که یک نفر دست‌تنها از پسشان بر می‌آید – و خوشبختانه رولورم همراهم بود. البته شانس هم آوردم که قبل از این که آن‌ها خدمتم برسند، دخلشان را آوردم. اصلاً بعید نبود که ماجرا برعکس تمام شود.

عاقبت جنازه‌ها را از پنجره بیرون انداختم و قبل از این که بقیه بفهمند اوضاع از چه قرار است، پنجره‌ را درزگیری کردم. در کل، خیلی شانس آوردم – این‌جا یک تفنگ دوربین‌دار و کلی کنسرو و همه جور وسیله‌ی دیگری پیدا کردم. ظاهراً صاحب‌های قبلی خانه کاملاً آماده‌ی انتظار بزرگ بوده‌اند، ولی بعد حواس‌پرتی کرده‌اند. که البته پیش می‌آید. کار سختی است که بخواهی تمام مدت حواست را جمع آن‌ها کنی و یاد روز و روزگار گذشته نیفتی. سعی کردم خیلی به وسایلشان دست نزنم – چون کار درستی نبود. تفنگ و کنسروها تمام چیزی است که لازم داشتم.

باز دارم از موضوع دور می‌افتم – این داستان بیلی است، نه داستان من. و جریان این طور است که به محض ظاهر شدن بیلی در خیابان، معلوم بود یک چیزی با قبل فرق دارد. احتمالاً باید فکرش را می‌کردم که بیلی آخرش دردسرساز می‌شود؛ ولی وقتی تمام روز کاری برای انجام دادن نداری و رادیو و تلوزیون هم فقط برفک پخش می‌کنند، حوصله‌ات سر می‌رود. باید همان موقع یک گلوله توی مغزش خالی می‌کردم. می‌دانید، اوایل کار تک‌تک آن‌هایی را که جلویت ظاهر می‌شوند، با تیر می‌زنی – ولی بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسی که تعداد آن‌ها همیشه بیشتر از تعداد گلوله‌هایت خواهد بود. هر چند تا گلوله هم که خرجشان کنی، آن‌ها باز هم وجود دارند.

بنابراین شاید وقتی تصمیم گرفتم بیلی را نزنم، همین فکرها در سرم بود. یا شاید وقتی توی خیابان اصلی راه می‌رفت، بیش از اندازه قیافه‌اش شبیه پسرم بود. یا شاید فقط حوصله‌ام سر رفته بود و حالا تازه داشت یک اتفاقاتی می‌افتاد. به نظرم این دلایل فرق چندانی هم با هم ندارند.

در هر حال، کاملاً مشخص بود که این یکی باهوش‌تر است و نمی‌خواهد وقتش را به پرسه زدن و سرگردانی با بقیه بگذراند. اول از همه، گشتی دور خانه‌ی آن طرف خیابان زد و هر از گاهی هم ضربه‌ای به تخته‌ها می‌زد، انگار که بخواهد قدرت آن‌ها را تست کند. بعد، وقتی کارش با آن طرف تمام شد، همین برنامه را برای خانه‌ی من پیاده کرد – خوب صدایش را می‌شنیدم که روی تخته‌های پنجره‌ای که از آن وارد خانه شده بودم، ناخن می‌کشید. و باید بگویم که حسابی شگفت‌زده‌ام کرده بود. آدم از رفتار احمقانه‌ی آن‌ها خسته و دل‌زده می‌شود؛ این که مثل یک مشت بچه‌ی خنگ و تنبل هستند و این خصوصیتشان بعد از مدتی، حالت را به هم می‌زند. حالا جالب بود که می‌دیدم یکی‌شان دارد نبوغ از خودش نشان می‌دهد؛ حتا اگر این نبوغ قرار بود مایه‌ی دردسر شود.

نگران خودم نبودم – هر روز صبح تخته‌های کوبیده شده را چک می‌کردم و هر از گاهی چند تا تخته اضافی هم چکش‌کاری می‌کردم که دلیلش بیشتر سرگرمی خودم بود؛ چون همان طور که قبلاً گفتم، خودشان دیگر تلاشی برای باز کردن راهی به داخل نشان نمی‌دادند. ولی از اوضاع خانواده‌ی آن طرف خیابان خبری نداشتم؛ نمی‌دانستم نکات احتیاطی را رعایت می‌کنند یا نه. خانه‌شان از بیرون رو به راه به نظر می‌رسید. حالا دیگر احمقانه به نظر می‌رسد، اما خودم دوست نداشتم توی کارشان فضولی کنم. فقط می‌دانستم چهار نفرند، یک زن و شوهر و دو بچه، و جز این چیز دیگری نمی‌دانستم. خیابان اصلی خیلی پهن بود و بدون دوربین نمی‌شد چیز زیادی دید و استفاده از دوربین هم یک جورهایی – هیزی و چشم‌چرانی به نظرم می‌رسید. حتا حالا که اوضاع این طور گند خورده است، باز آدم‌ها حق دارند خلوت خودشان را داشته باشند، نه؟

راهی برای صحبت با هم نداشتیم؛ اگر تلفن‌ها کار می‌کردند، می‌توانستم شماره‌شان را از توی دفترچه‌ی راهنما در بیاورم. یا شاید می‌توانستم علامتی چیزی راه بیندازم، ولی نمی‌دانستم آن‌ها می‌توانند آن را ببینند و بخوانند یا نه. به همین خاطر، تصمیم گرفتم تا جایی که می‌شود آن‌ها را به حال خودشان بگذارم.

ظاهراً بیلی به این نتیجه رسیده بود که آن‌ها گروه بهتری هستند؛ چون بعد از روز اول، دیگر کاری به من نداشت. اما من در مقابل او را زیر نظر داشتم، چون خیلی جالب بود – البته در مقایسه با بقیه، و چون همه جا، تا جایی که چشم کار می‌کرد، فقط بقیه وجود داشتند و بس. موضوع برای آن‌ها هم همین طور بود؛ چون تا جایی که از دستشان بر می‌آمد کنجکاو شده بودند – حتماً می‌خواستند بداند این تازه‌وارد کیست که یک جورهایی انگار مصمم و با هدف راه می‌رود؟

در نهایت، بیلی پروژه‌ی خودش را تعریف کرد – روز دوم بعد از ورودش به شهر، یک پنجره‌ی مشخص برای خودش در سمت راست خانه‌ی آن طرف خیابان انتخاب کرد؛ پنجره درست بعد از انتهای ایوان خانه قرار داشت. حتا با دوربین هم به زحمت می‌توانستم در آن قسمت ببینمش. سر راه دید من، ایوان و یک درخت غول‌پیکر قرار داشت و فقط می‌توانستم تکان خوردن بیلی را تشخیص دهم و بس. البته خوب حدس می‌زدم که مشغول چه کاری است – احتمالاً با خودش به این نتیجه رسیده بود که آن پنجره نقطه‌ی ضعف خانه است و اگر رویش وقت بگذارد، دیر یا زود می‌تواند راهی به داخل باز کند. من که شانس چندانی برایش قایل نبودم. امکان نداشت ساکنین خانه صدای حرکاتش را در آن قسمت نشنوند و اگر حس می‌کردند احتمال ورود وجود دارد، بابت هر تخته‌ای که بیلی پایین می‌آورد، دو تخته از داخل به استحکامات پنجره اضافه می‌کردند – حداقل اگر من بودم که این کار را می‌کردم.

احتمالاً بعد از یکی دو روز، او هم خسته می‌شد و مثل بقیه سرگردان و عاطل و باطل آن اطراف می‌چرخید. این فکر یک جورهایی ناراحتم می‌کرد. البته خدا می‌داند که دلم نمی‌خواست موفق یا همچین چیزی شود – اما دلم نمی‌خواست تسلیم شدنش را هم ببینم. لعنت خدا، نمی‌دانم، شاید دلم می‌خواست برای خودش کسی بشود؛ دلم نمی‌خواست آخر و عاقبتش مثل بیلی من بشود. بله، خیلی احمقانه است، خودم هم می‌دانم. نمی‌دانم آن موقع توی سرم چی می‌گذشت – فقط حس می‌کردم که حیف می‌شود.

صبح روز بعد که بیدار شدم، بیلی همچنان مشغول بود. ولی نه تنها این – برای خودش کلی تماشاچی هم دست و پا کرده بود. تعداد زیادی از بقیه –شاید صد نفر یا بیشتر– توی حیاط خانه جمع شده بودند. بعضی‌هایشان سر پا بودند، اما تعداد زیادیشان نشسته بودند و اوضاع طوری بود انگار او برایشان نمایشی چیزی راه انداخته باشد. هنوز نمی‌دانستم بیلی دقیقاً قصد چه کاری دارد. خیلی اعصاب خرد کن بود – مگر داشت چه کار می‌کرد که این قدر تماشاچی برایش جمع شده بود؟ بعد از مدتی، شروع به گشتن برای نقطه‌ای کردم که دید خوبی به آن سمت داشته باشد و یاد نردبان اتاق زیر شیروانی افتادم و به یاد آوردم که وقتی از راه رسیدم، پنجره‌ی بزرگی در شیروانی رو به خیابان دیده بودم. اتاق زیر شیروانی را تغییر کاربری داده بودند؛ ظاهراً اتاق خواب بچه‌ای بود که بزرگ شده و رفته بود و پدر و مادرش تصمیم گرفته بودند آن را به همان شکل حفظ کنند.

پنجره‌ی آن بالا آن قدر بزرگ بود که می‌شد لبه‌اش نشست. و از آن‌جا می‌شد بیلی را به خوبی دید. شوکه شده بودم. تا به حال ندیده بودم یکی از آن‌ها با چنان اراده‌ای به کاری مشغول شود – او دوباره و دوباره، بی‌هیچ توقفی، به تخته‌ها چنگ می‌کشید. تمام انگشتانش خون‌آلود بودند؛ با دوربین به نظرم رسید سفیدی استخوان انگشت‌هایش، جایی که با کشیدن پیاپی آن‌ها را سابیده بود، می‌بینم. دست‌هایش آش و لاش بودند، ولی این مساله ذره‌ای از سرعتش کم نمی‌کرد – فکر کنم خودش وضع دست‌هایش را درک نمی‌کرد. فقط به تخته‌ها چنگ می‌کشید و به هیچ چیز دیگری توجه نداشت. تا آن لحظه، چند تایی تخته را کنده بود که روی چمن کنار پایش افتاده بودند. اما به نظرم این‌ها به حالش فایده‌ای نداشت – خانواده می‌توانست داخل تخته‌های خیلی خیلی بیشتری بکوبد. و اگر او یک تخته می‌کند، آن‌ها چند تا تخته اضافه می‌کردند. با این که کمی باهوش‌تر و قوی‌تر از بقیه بود، اما نمی‌توانست به پای انسان‌ها برسد.

با این حال، آن طور که او بی‌توقف به کارش ادامه می‌داد، نمی‌شد چشم از تلاشش برداری. به جز وقت ناهار، تمام روز بیلی را زیر نظر داشتم تا این که هوا تاریک شد. آخرین باری که او را دیدم، تا نیمه‌ی تخته‌های بیرونی پیش رفته بود. وقتی پایین می‌رفتم، هنوز داشت تلاش می‌کرد – به نظر تاریکی اثری بر روی او نداشت.

روز بعد زود از خواب بیدار شدم و تمام وسایلم را به همراه اجاق کوچکی که پیدا کرده بودم، به اتاق شیروانی بردم. انگار یک دفعه بیلی مرکز زندگی‌ام شده بود – با خودم فکر کردم من هم مثل یکی از آن آشغال‌های بی‌زبانی شده‌ام که توی چمن جلوی خانه نشسته‌اند و او را انگار که ستاره‌ی نمایش باشد، زیر نظر گرفته‌اند.

اما وقتی روی لبه‌ی پنجره‌ی زیر شیروانی قرار گرفتم، دیدم دیگر کسی ننشسته است. حالا تبدیل به توده‌ای عظیم شده‌ بودند و بیل با آن کت و شلوار آن‌چنانی‌اش مرکز حرکتشان بود و تک‌تک‌شان در تلاش برای چنگ انداختن به پنجره بودند. حدود بیست نفرشان ه‌مزمان به تخته‌ها چنگ می‌کشیدند و بلافاصله متوجه شدم خانواده‌ی ساکن هر تقویتی هم که از داخل انجام دهد، جلودار حرکت آن‌ها نخواهد بود – وزن و تلاش آن همه پیکر با هم، قابل توقف نبود.

و دقیقاً، حدود یک دقیقه بعد از نشستن من روی لبه، پنجره وا داد و تمامی تخته‌ها و پیکرها به داخل سقوط کردند – یادم هست که در آن لحظه بخش دیوانه‌ای از مغزم حس می‌کرد بیلی برای ورود به خانه، منتظر من بوده است؛ انگار منتظر بوده حداقل یک تماشاچی برای کارش داشته باشد.

من هیچ کاری نکردم. فایده‌اش چه بود؟ اگر کسی درون خانه بود، که می‌دانستم هست، در لحظه‌ی فرو ریختن تخته‌ها مرده محسوب می‌شد. حس خاصی نداشتم – احتمالاً شوکه شده بودم. آن‌ها همین طور از پنجره داخل می‌رفتند و به یکدیگر چنگ می‌انداختند و دعوا می‌کردند تا وارد شوند؛ انگار در دنیا هیچ چیز مهم‌تر از وارد شدن به این خانه نبود. حتا وقتی تمام اتاق پر شده بود، باز هم فشار می‌آوردند و فقط چند تایی توی حیاط باقی مانده بودند که آن‌ها هم تلاش می‌کردند خودشان را به زور در اتاق جای دهند.

همه جا ساکت بود، جور غریبی ساکت بود؛ ولی وقتی صدای جیغ بلند شد، چند لحظه طول کشید تا آن را در ذهنم حس کنم. و بعد این سر و صدا به نظرم غریب رسید؛ چون بیش از حد به سکوت همیشگی عادت کرده بودم. مجبور شدم تفنگ را برای لحظه‌ای زمین بگذارم و نگاهی به اطراف بیندازم و ببینم صدای جیغ از کجاست. صدا از طبقه‌ی دوم بود؛ درست سمت مقابل پنجره‌ای که آن‌ها ازش وارد شده بودند – یک دختر کوچک، احتمالاً ده دوازده ساله، توی اتاق بود. لابد بقیه در اتاق حبسش کرده بودند تا در امان باشد. حالا بچه تا نیمه از پنجره آویزان بود و جیغ می‌کشید – من را نگاه نمی‌کرد، فکر کنم حتا نمی‌دانست من هم تماشاچی هستم؛ نمی‌دانستم دارد برای درخواست کمک جیغ می‌کشد یا دلیلی برای این کارش ندارد. هیچ کاری برای او از دستم ساخته نبود. اگر می‌توانست توی ایوان پریده و بعد وارد خیابان شود، شاید آن وقت کاری از دستم بر می‌آمد؛ ولی نمی‌توانستم این را بهش بگویم. دوباره تفنگ را برداشتم؛ خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید می‌خواستم قبل از این که دست بقیه به او برسد، دخلشان را بیاورم یا زودتر بچه را راحت کنم. احتمالاً باید همین کار را می‌کردم – ولی احتمالاً آن موقع این‌ها به فکرم نرسید. فکر کردن کار سختی است.

و می‌دانید، حس می‌کردم بیلی اولین کسی خواهد بود که به او می‌رسد و بابت همین وقتی بیلی در اتاق ظاهر شد، اصلاً تعجب نکردم. دختر چنان مشغول جیغ زدن بود که حتا متوجه از راه رسیدن او هم نشد. پنجره‌ی اتاق قدی و دو لنگه بود و هنوز چند متری بینشان فاصله وجود داشت. بیلی طوری جلو می‌رفت، انگار تا آخر دنیا وقت داشته باشد. دید من برای شلیک عالی بود؛ می‌توانستم در جا سرش را بپرانم.

ماشه را فشردم – و بعد متوقف شدم. فقط داشتم به این فکر می‌کردم که بعد از وارد شدن بیلی به خیابان اصلی، زندگی چقدر برایم جالب‌تر شده و این که او چقدر شبیه پسرم است. شاید او هم یکی از آن‌ها بود، اما باهوش بود و من چه حقی برای کشتن او داشتم؟ و جایی در سرم، صدایی می‌گفت که نمی‌توانم همه‌شان را بزنم؛ گلوله‌هایم کافی نیست و بالاخره دست یکی از آن‌ها به این بچه می‌رسد و چرا آن یک نفر، بیلی نباشد؟ می‌دانم که اشتباه می‌کردم – اگر وقت‌کشی می‌کردم، شاید بچه سر عقل می‌آمد و توی ایوان می‌پرید.

تفنگ را بلند کردم که دوباره شلیک کنم، ولی دیگر دیر شده بود.

بیلی به جلو پرید و با انتهای خونین و آشفته‌ی دست‌هایش، سر بچه را گرفت و گونه‌اش را درید. بعد همان طور آن‌جا ایستاد؛ دهانش صورت بچه را پوشانده بود – و اگر جریان خونی که روی کت و شلوارش می‌ریخت وجود نداشت، حس می‌کردی دارد او را می‌بوسد. با دوربین تکان خوردن آرواره‌اش را می‌دیدم. و ناگهان، او دیگر شبیه پسرم نبود؛ حالا فقط یک هیولا بود. ماشه را فشردم – و سرش تبدیل به بخاری سرخ شد و خون روی همه چیز پاشید. وقتی بخار فرو نشست، او هنوز ایستاده بود و صورتش بدون این که به چیزی وصل باشد، هنوز داشت صورت بچه را می‌جوید. دوباره شلیک کردم و این بار هر دو با هم به زمین افتادند. می‌دانستم که بچه مرده است، اما این فکر حالم را بهتر نمی‌کرد.

بنابراین، این آخر داستان بیلی است. و فکر می‌کنم آخر داستان من هم باشد. دیروز این دستگاه ضبط قدیمی را پیدا کردم و تصمیم گرفتم داستان را بگویم و خودم را تخلیه کنم. احتمالاً هیچ وقت هیچ کس این نوار را نخواهد شنید. ولی شاید یک روز همه چیز تمام شود و شاید بشود از این نوار درسی گرفت. شاید وقتی که یادآوری کار درست‌تر است، مردم تصمیم بگیرند همه چیز را فراموش کنند. چون با خودم فکر می‌کردم که بدترین کاری که آن‌ها با ما کرده‌اند، کشتن ما نیست. بلکه این است که دارند ما را مثل خودشان می‌کنند – دارند ما را طوری تغییر می‌دهند که دیگر هیچ چیز حس نکنیم. دستشان به ما برسد یا نرسد، هر روز انسانیت ما کمتر می‌شود و روز به روز، از درون می‌میریم.

یا شاید، نمی‌دانم، شاید من از اولش هم همین طور بودم. تا الان، حتا یک بار هم برای باربارا و دختر کوچولویم گریه نکرده‌ام، در حالی که دلتنگی‌شان برایم زجرآور است – ولی بخشی از وجودم نمی‌تواند گریه کند. اما خوب، من برای بیلی هم گریه نکردم – وقتی داشتند توی زمین دفنش می‌کردند، فقط عصبانی بودم و فکر می‌کردم چرا باید چنین کار احمقانه و خودخواهانه‌ای بکند. لعنت خدا، خودم خوب می‌دانم که پدر خوبی برایش نبودم، ولی اگر با من حرف می‌زد، بالاخره یک چیزی در جوابش می‌گفتم.

ولی حالا بیلی را کمی بیشتر درک می‌کنم – ای کاش الان این‌جا بود و به جای حرف زدن با این ماشین احمق، می‌توانستم این‌ها را به خودش بگویم. یکی از افراد پلیس گفت که احتمالاً بیلی خودش هم نمی‌دانسته دارد چه کار می‌کند؛ چون هیچ کس به سینه‌ی خودش شلیک نمی‌کند – می‌گفت راهش این است که لوله‌ی تفنگ را بگذاری تو دهانت و سرش را به طرف سقف دهان نشانه بگیری؛ می‌گفت بهترین راهش همین است.

با تفنگ دوربین‌دار کار سخت می‌شد، اما خوشبختانه رولورم هنوز گلوله دارد – و برای من، یک گلوله بس است.

فکر کنم آن چیزی که قبلاً می‌خواستم بگویم، آن چیزی که آن‌ها به ما یاد داده‌اند – این است که زندگی کردن به معنای زنده بودن نیست. و من فکر می‌کنم همین حالا هم مرده‌ام.

حداقل حالا می‌توانم بمیرم و مرده بمانم.