سفر هجدهم

مقدمه

اکثر علاقمندان به ادبیات علمی­تخیلی، با مجموعه سفرهای یون تیخی آشنا هستند. این­ها داستان­هایی طنزآمیز هستند راجع به سفرهای فضانوردی به همین نام که در سرتاسر کهکشان سفر می­کند و در هر سفر با ماجراهایی عجیب روبرو می­شود. استانیسلاو لم، نویسنده­ی مشهور لهستانی­­، در این داستان­ها از زبان این شخصیت به هجو موضوعات گوناگون می­پردازد. از اوضاع اجتماعی و سیاسی زمان خودش در اتحاد شوروی گرفته تا رفتار بشر و قوانین تکامل و خیلی چیزهای دیگر. تعدادی از داستان­های یون تیخی توسط آقای صادق مظفرزاده به فارسی ترجمه شده و در سال­های دهه­ی هفتاد در مجله دانشمند به چاپ رسیده. استانیسلاو لم مجموعه سفرهای یون تیخی را در چندین جلد کتاب نوشته، از جمله آن­ها اولین کتاب از این سری­ است که «خاطرات ستاره­ای» (Star diaries) نام دارد. ترجمه­ی انگلیسی این کتاب در دو بخش منتشر ­شده. یکی با همین نام که همه­ی داستان­ها را در بر نمی­گرفت و دیگری با عنوان «خاطرات یک مسافر فضا: باقی ماجراهای یون تیخی» (Memoirs of a Space Traveller: Further Reminiscences of Ijon Tichy) که شامل بقیه داستان­های این مجموعه می­شد. داستان حاضر از کتاب اخیر انتخاب و ترجمه شده.

سفری که می خواهم برایتان تعریف کنم، از نظر اهمیت و عواقبش مهمترین سفر زندگی­ام بود. من مطمئنم که هیچ‌کس این ماجرا را باور نخواهد­ کرد. ولی همین که کسی حرف‌هایم را باور نمی­کند -اگرچه متناقض به­ نظر می­رسد- کار مرا راحت‌تر می‌کند، چون که من به آن چیزی که در نظر داشتم نرسیدم. صادقانه بگویم، همه چیز خراب شد! حتا این واقعیت هم وجدان­ درد من را تسکین نمی­دهد که اشتباه نه از طرف من، بلکه از سوی آدم­های حسود و کودنی بود که سعی ­کردند نقشه­های من را خراب کنند.

بسیار خوب، هدف این سفر ساختن جهان بود. نه یک جهان دیگر یا عالمی جدید که قبلاً هرگز وجود نداشته، نخیر؛ منظورم همین عالم خودمان است که در آن زندگی می­کنیم. در نگاه اول ادعایی پوچ و مهمل است، این که چطور کسی می‌تواند چیزی را بسازد که از قبل وجود داشته؟ اصلاً مگر چیزی هم هست که قدیمی­تر از این جهانِ برگشت‌ناپذیر باشد؟ ممکن است فکر­کنید که آیا این فرضیه­ای ابلهانه نیست که تاکنون هیچ چیز به جز زمین وجود نداشته و تمام کهکشان­ها، خورشیدها، ابرهای ستاره­ای و راه­های شیری سرابی بیش نبوده­اند؟ اما اصلاً این طور نیست، چون که من واقعاً همه چیز را ساختم، مطلقاً همه چیز، از جمله زمین، مابقی منظومه شمسی و ماورای کهکشان را، که می­توانست باعث افتخار من باشد. البته به شرطی­که این کاردستی من این همه نقص نداشت. بعضی از این خرابکاری­ها در مصالح ساختمانی قرار دارند، اما بیشترشان در موجودات زنده، مخصوصاً نژاد انسان ایجاد شدند و این مایه­ی سرافکندگی من است. درست است که افرادی که نامشان را خواهم­ آورد کارهایم را خراب کردند، ولی این به هیچ وجه دلیل نمی­شود که خودم را بی­گناه بدانم. من باید در برنامه­ریزی و نظارت بر کار بیشتر دقت می­کردم، مخصوصاً که دیگر هیچ راهی برای جبران یا اصلاح امور باقی­نمانده. از بیستم اکتبر سال قبل، من مقصر تمام -و واقعاً تمام- نقص­های ساختاری جهان و انحرافات ذاتی بشر هستم. و این واقعیتی ا­ست که نمی‌توان از آن گریخت!

همه چیز سه سال پیش شروع شد، وقتی که به واسطه‌ی پروفسور تارانتوگا [1]، در بمبئی با یک فیزیکدان خاص، از تبار اسلاو، آشنا شدم. یک استاد مدعو. این دانشمند، سولون رازگلاز [2]، سی سال از عمرش را صرف مطالعه­ی کیهان­شناسی کرده ­بود. این علم، شاخه­ای از اخترشناسی است که به منشا و چگونگی تشکیل جهان می­پردازد.

رازگلاز بعد از مطالعات جامع در این زمینه، به نتیجه­ای رسید که حتا خودش را هم شوکه کرد. همان‌طور که می­دانیم، نظریه­های کیهان­شناختی را می­توان به دو دسته تقسیم کرد، یک دسته نظریاتی هستند که جهان را ازلی فرض می­کنند. به عبارت دیگر آغازی در کار نیست. و دسته دوم نظریاتی که می‌گویند عالم به طریقی خشن، از انفجار یک اتم آغازین به وجود آمده. در مورد هر دو دیدگاه همیشه مشکلاتی وجود داشته. در مورد اولی، علم شواهدی دارد مبنی بر این که جهانی که ما می­بینیم عمری در حدود دوازده تا بیست میلیارد سال دارد و این شواهد روزبه­روز هم بیشتر می­شوند. وقتی چیزی یک عمر مشخص دارد، ساده­ترین کار این است که به طور معکوس بشماریم تا به لحظه‌ی صفر آن برسیم. ولی یک جهان ازلی نمی­تواند صفری داشته باشد. هیچ شروعی در کار نیست. پس تحت فشار یافته­های جدید، الان بیشتر دانشمندان عالمی را می­پذیرند که پانزده تا هجده میلیارد سال پیش به وجود آمده. در آغاز ماده­ای وجود داشته -که اسمش آیلِم [3]، اتم آغازین، یا هر چیز دیگری بوده- که منفجر شده و همه چیز را به وجود آورده: ماده و انرژی، ابرهای ستاره­ای، کهکشان­های پیچ­درپیچ و سحابی­های تاریک و روشن، همگی شناور در گازهای رقیقی که پر از تابش­های کیهانی هستند. این نظریه می­تواند آن‌قدر تمیز و دقیق تبیین شود که هیچ­کس نپرسد: «پس آن اتم آغازین خودش از کجا آمده؟» چون که هیچ جوابی برای این سئوال وجود ندارد. چرا، روش­های خاصی برای طفره رفتن از آن هست، ولی هیچ اخترشناس با شخصیتی با این روش­ها قانع نمی‌شود.

استاد رازگلاز قبل از این که به کیهان­شناسی روی ­بیاورد، مدت­ها به مطالعه­ی فیزیک نظری پرداخته بود، به­ ویژه فیزیک ذرات بنیادین. وقتی­که به این موضوع علاقمند شد، بلافاصله فهمید که عالم بدون شک آغازی داشته که مشخصاً از هجده و نیم میلیارد سال قبل، از یک اتم آغازین شروع شده. ولی در عین حال، این اتم آغازین نمی­توانسته وجود داشته باشد، چون که چه کسی می‌توانسته آن را در عدم بگذارد؟ در اولِ اول که چیزی وجود نداشته. ولی نه، باید چیزی بوده ­باشد، واضح است که آن چیز ناگهان شروع به انبساط کرده، و تمام عالم خیلی سریع شروع به ایجاد شدن کرده، به عبارت دقیق‌تر بی­نهایت سریع! چرا این اتم آغازین بنیادین، در حالتی خنثی باقی­ مانده و برای مدت زمانی نامعلوم بی‌ هیچ تحرکی منتظر نشسته؟ و آخر چه چیزی توانسته آن‌ را در آن لحظه چنان برانگیزد که باعث فروپاشی، انبساط و تبدیل شدنش به جهانی چنین پرعظمت شود؟

همین طور که داشتم تئوری رازگلاز را مطالعه می­کردم، اغلب از او می­پرسیدم که چه چیزی او را به سمت کشفیاتش راهنمایی کرده. آخر منشا ایده­های بزرگ همیشه برای من جذاب بوده، و چه ایده­ای بزرگتر از فرضیه­ی کیهان­شناختی رازگلاز؟ استاد، این انسان نازنین  و فروتن ،گفت که ایده­ی وی از دید کیهان‌شناسی سنتی کاملاً غیرممکن است. هر اخترشناسی می­داند که بذر اتمی­ که فرض می­شود جهان از آن به­وجود آمده، واقعاً مشکل دارد. خب پس آن‌ها در این مورد چه می­کنند؟ هیچ! بی­خیالش می­شوند! از این مساله طفره می­روند، چون خیلی ناجور است. با وجود این رازگلاز آن‌قدر شهامت داشت که تمام انرژی­اش را روی آن بگذارد. هر چقدر که شواهد بیشتری جمع می­کرد، بیشتر در کتابخانه­ها تحقیق می­کرد، مدل­های بیشتری می­ساخت و خودش را در میان سریع­ترین کامپیوترها غرق می­کرد، بیشتر مطمئن می­شد که یک جای کار اشکال دارد.

اوائل امیدوار بود که بالاخره این تناقض را تعدیل می­کند، یا حتا آن را حل می­کند. ولی مشکل مدام بزرگتر می­شد، چون که تمام داده­ها نشان می­داد که در عین حالی که عالم از یک تک اتم به وجود آمده، ممکن نبوده چنین اتمی وجود داشته باشد. در این‌جا یک راه‌حل بدیهی به ذهن می­رسد، وجود خدا؛ که رازگلاز آن را به عنوان آخرین راه‌حل کنار گذاشت. من لبخند ملیحش را به یاد دارم وقتی که می­گفت: «نباید با توجیه کردن مساله با این راه‌حل، فرافکنی بکنیم؛ مخصوصاً یک اخترفیزیکدان نباید چنین کند...» پس از ماه­ها تفکر روی این معما، رازگلاز تحقیقات قبلیش را دوباره مرور کرد. اگر حرف من را باور نمی­کنید، از هر فیزیکدانی که می‌شناسید بپرسید؛ او به شما خواهد گفت که این پدیده، که بر مبنای قرض و نسیه استوار است، در مقیاس خیلی کوچک‌تری هم اتفاق می­افتد؛ مزون­ها، این ذرات بنیادین، قانون پایستگی جرم و انرژی را نقض می­کنند، ولی آن‌ها این کار را با سرعتی چنان باورنکردنی انجام می­دهند که اصلاً به سختی می­توان گفت که این قانون را نقض کرده­اند. آن‌ها چیزی را که طبق قوانین فیزیک ممنوع است، با سرعت رعد و برق انجام می­دهند و بعد بلافاصله مجدداً تسلیم قوانین می­شوند. به این ترتیب، یک روز صبح که رازگلاز داشت در محوطه‌ی دانشگاه قدم می­زد، از خودش پرسید: «اگر عالم داشت همان کار را در مقیاسی بزرگتر انجام می­داد چه؟ اگر مزون­ها می­توانند آن عمل غیرممکن را برای کسری از ثانیه انجام­دهند، کسری آن‌قدر کوچک که یک ثانیه در برابرش  مثل ابدیت می­ماند، پس شاید جهان هم با این ابعادش همان غیر­ممکن را انجام می­دهد. برای کسری از زمان به همان اندازه بزرگتر. مثلاً پانزده میلیارد سال...»

پس این طوری بود که جهان به وجود آمد، اگرچه نباید به وجود می­آمد؛ آخر هیچ چیزی نبود که عالم از آن ساخته ­شود. جهان کم و زیاد نسبتاً ممنوع است. یک انحراف آنی، البته انحرافی با ویژگی­های تاریخی. این چیزی جز تخطی از قوانین فیزیک نیست، مثل همان مزون­ها در مقیاس کوچک‌تر! استاد که مطمئن نبود حدسش درست است یا نه، بلافاصله به آزمایشگاهش رفت و شروع کرد به محاسبه؛ محاسباتی که قدم به قدم حدسش را تایید کردند. اما حتا قبل از این که محاسبات را تمام کند، واقعیت آشکار شد: پاسخ معمای پیدایش کیهان، پرده از خطری بزرگ برداشت. بزرگترین خطری که می­توان تصور­کرد.

جهان، از آن‌جایی که وجودش نسیه­ای است، با تمام صورت­های فلکی و کهکشان­هایش یک بدهی غول­آساست، یک رسید استقراض، یک سفته که بالاخره باید وصول می­شد. جهان یک وام غیرقانونی از ماده و انرژی است. یک «سرمایه­ی» با ارزش در حقیقت یک «بدهی» است. از آن‌جایی که جهان یک نابهنجاری غیرقانونی ا­ست، روزی مثل یک حباب می­ترکد. به همان «عدمی» سقوط می­کند که از آن آمده. این لحظه، لحظه­­ای ا­ست که همه چیز به نظم طبیعی خود بر می­گردد!

این که جهان این‌قدر وسیع است و این که این همه چیز درون آن به­ وجود آمده، همه به خاطر این است که ما با حسن ­تصادفی با بزرگترین ابعاد ممکن سر و کار داریم. رازگلاز بلافاصله شروع کرد به محاسبه­ی این که لحظه­ی نابودی کی فرا می­رسد؟ لحظه­ای که ماده، خورشید، ستارگان، سیارات، از جمله زمین، به همراه همه­ی ما نابود می­شویم و به دیار نیستی می­رویم. او فهمید که پیش­بینی کردن این زمان محال است. و البته این محال بودن نشان می­دهد که  عالم یک حسن­تصادف بوده، یک انحراف از قاعده! خطری که این کشف برای او آشکار کرد، خواب شب را از سرش پراند. بعد از این که کلی با خودش کلنجار رفت، تصمیم گرفت که نتایج تحقیقاتش را منتشر نکند و به جای آن، موضوع را با چند تن از اخترفیزیکدانان برجسته در میان بگذارد. آن دانشمندان صحت نظریات و نتایجش را تایید کردند. در عین ­حال آنان هم تایید کردند که انتشار این یافته­ها، باعث پریشانی معنوی و هرج و مرج در جهان می­شود. طوری که عواقبش می­تواند تمدن بشری را نابود کند. آخر وقتی آدم بفهمد که هر لحظه ممکن­ است همه­ چیز نابود شود (ازجمله خودش)، دیگر چه انگیزه­ای برایش باقی می­ماند که کاری -ولو جنباندن انگشت کوچکش- انجام دهد؟

موضوع مسکوت باقی ­ماند. رازگلاز، این بزرگترین کاشف کل تاریخ، با همکاران فاضلش به توافق رسید. او با کراهت تصمیم­ گرفت که تئوریش را منتشر نکند. در عوض، شروع کرد به جستجو تا با استفاده از تمام امکانات فیزیک، به نحوی به عالم کمک کند تا بلکه حیات قرضی­اش را تقویت و حفظ کند. اما تمام تلاش­هایش به در بسته خورد. غیرممکن بود که بدهی کیهانی را با هر گونه عملی در زمان حال صاف­ کرد: بدهی توی خود کیهان نیست، بلکه در منشا آن است، در نقطه­ای در زمان که عالم تبدیل شد به بزرگترین و در عین حال بی­دفاع­ترین بدهکار به نیستی.

در همین زمان بود که من با استاد آشنا شدم و هفته­های زیادی را به مباحثه با او گذراندم. اول نکات اساسی کشفش را برایم شرح­ داد، و بعد به اتفاق هم شروع­کردیم به کار کردن تا بلکه وسیله­ی نجاتی بیابیم.

همان طور که با سری تب­آلود­ و قلبی ناامید به هتل برمی­گشتم، فکر کردم، اَه! اگر می­توانستم فقط برای یک لحظه آن‌جا باشم، بیست میلیارد سال پیش! همین کافی بود تا یک اتم منفرد را درون آن خلا بگذارم و جهان می­توانست مثل یک دانه­ی کاشته شده از آن اتم رشد کند، این بار از یک راه کاملاً مشروع، مطابق با قوانین فیزیک و اصول پایستگی جرم و انرژی. اما چطور می­توانستم به آن‌جا بروم؟

استاد، وقتی­که ایده­ام را برایش توضیح دادم، لبخندی حزن­آمیز زد و برایم توضیح داد که جهان نمی­توانسته از یک اتم عادی به وجود بیاید. هسته­ی کیهانی باید انرژی لازم برای تمام فعل و انفعالات و رخدادهایی که باعث انبساط شدند و خلا ماورای کهکشانی را پرکردند، می­داشته. من به اشتباهم پی ­بردم، با این حال باز هم روی مساله فکر می­کردم. بعد، یک روز بعدازظهر، همین طور که داشتم به پاهایم که از نیش پشه­ها باد کرده بودند روغن می­مالیدم، فکرم رفت به روزهای گذشته، یک بار که داشتم خوشه­ی ستاره­ای «سگان شکاری» [4] را مرور می‌کردم، چون کار دیگری نداشتم که انجام بدهم، فیزیک نظری می­خواندم. مخصوصاً مجذوب فصلی شده بودم که راجع به ذرات بنیادین بود، و فرضیه­ی «فاینمن» [5] را به یاد آوردم که می­گفت ذراتی وجود دارند که خلاف جهت زمان حرکت می­کنند. وقتی یک الکترون چنین رفتاری بکند، ما آن را به شکل یک الکترون با بار مثبت (پوزیترون) در می­یابیم. همان طور که پاهایم درون لگن دستشویی بود، با خودم فکرکردم: چه می­شود اگر یک الکترون را بگیریم و به آن شتاب بدهیم، جوری به آن شتاب بدهیم که شروع به حرکت عقب‌عقب در زمان کند، سریع‌تر و سریع‌تر؟ آیا نمی­توان آن‌قدر آن را برانگیخته کرد که به آن سوی زمان آغاز کیهان پرواز کند؟ به زمانی­که هنوز هیچ چیز وجود نداشت؟ آیا جهان می­توانست از این پوزیترون شتاب­گرفته به­ وجود آید؟

با همان پاهای برهنه و خیس، دوان دوان به سراغ استاد رفتم. او بلافاصله ارزش فکرم را فهمید و بدون یک کلمه حرف شروع کرد به محاسبه کردن. معلوم شد که این پروژه عملی است. محاسبات او نشان ­داد که انرژی الکترون، همین طورکه برخلاف جهت جریان زمان حرکت می­کند، مدام بیشتر می­شود، تا جایی که وقتی به آن سوی زمان آغاز کیهان می­رسد، نیروی انباشته شده در درونش، آن را از هم می­پاشاند و ذرات حاصل از انفجار ، انرژی لازم برای تسویه‌ی بدهی را آزاد می­کنند. پس چون عالم دیگر بر پایه­ی نسیه استوار نیست، از نابودی نجات پیدا می­کند.

حالا دیگر فقط مانده ­بود راجع به جنبه‌های عملی مسئولیت مشروع­سازی جهان، یا خلاصه­تر، ساختن آن، فکر­کنیم. رازگلاز، این انسان منصف، پیوسته به پروفسور تارانتوگا و تمام دستیاران و همکارانش می­گفت که این من بوده­ام که ایده­ی ساخت جهان از مغزش تراوش­ کرده، و به همین دلیل این من -و نه او- هستم که لایق دریافت عنوانِ مضاعفِ سازنده و منجی جهان هستم. قصد من از گفتن این‌ها فخرفروشی نیست، بلکه برعکس، قصدم سرزنش کردن خودم است. به خاطر تحسین­ها و قدردانی­های بی­پایانی که از من شد، پشتم باد خورد و کارم را دست­کم گرفتم. من که به افتخاراتم مغرور بودم، فکر می­کردم که مهم­ترین قسمت کار -که قسمت فکری آن باشد- انجام شده، و چیزی­که الان جریان دارد، جزئیات صرفاً فنی است که بقیه هم می‌توانند مراقبش باشند.

یک اشتباه فاجعه­بار! در تمام تابستان و بیشتر پائیز، من و رازگلاز پارامترها را تعیین می­کردیم. خصوصیات و ویژگی­هایی که الکترون -یا بذر کیهانی، یا شاید دقیق‌تر، کوانتوم سازنده- باید با خود حمل می­کرد. اگر بخواهم از دید مکانیکی درباره‌ی پروژه‌ی ساخت عالم بگویم، ما یک «سنکروفازوترون» [6] کیهانی عظیم را برداشتیم و آن را درون توپی که به سمت آغاز زمان نشانه رفته ­بود، گذاشتیم. این توپ که تمام قدرتش روی یک تک­ذره -همان کوانتوم سازنده- متمرکز شده بود، قرار بود بیستم اکتبر شلیک شود. استاد رازگلاز اصرار کرد که من به عنوان صاحب اصلی ایده، شلیک جهان ساز «کرونوکَنُن» [7] را انجام دهم. می­دانید که، این یک فرصت تاریخی منحصربه‌فرد بود. دستگاه ما، این خمپاره، قرار نبود که همین طوری یک الکترون را شلیک­کند، بلکه گلوله‌اش ذره­ای بود که طوری بازسازی، مدل‌سازی و شکل­دهی شده بود که جهانی منظم­تر و استوارتر از جهان کنونی ایجاد کند. به علاوه ما به مراحل میانی و پایانی ساخت جهان، توجه ویژه­ای کردیم. منظورم نژاد بشراست! 

مسلم است که برنامه­ریزی و فشرده­سازی چنین حجم عظیمی از اطلاعات درون یک الکترون کار ساده­ای نبود. باید اعتراف کنم که همه‌ی کارها خودم انجام ندادم. من و رازگلاز کارها را تقسیم کردیم. من ایده­ی اصلاحات و بهبودها را می­دادم و او آن‌ها را به زبان دقیق پارامتراهای فیزیک، تئوری خلا، تئوری الکترون­ها، پوزیترون­ها و ترون­های جورواجور دیگر ترجمه ­می­کرد. به علاوه ما یک نوع «انکوباتور» [8] هم ساختیم که توی آن ذرات را در شرایط کاملاً ایزوله آزمایش می­کردیم. ما می­خواستیم از بین آن‌ها موفق‌ترین ذره را انتخاب کنیم، ذره­ای که همان طور که گفتم، باید جهان را در بیستم اکتبر به وجود می­آورد.

چه چیزهای خوب و شگفت­آوری که در آن روزهای پرشتاب برایشان برنامه­ریزی نکردیم. چقدر تا نیمه­شب بیدار ماندم و در کتاب‌های فیزیک، اخلاق و جانورشناسی غورکردم تا اطلاعات لازم را گردآوری، ترکیب و روی مهم‌ترینشان تمرکزکنم، تا استاد، که کارش را از سپیده­دم شروع می­کرد، آن‌ها را به آن الکترون، آن هسته­ی کیهانی، منتقل­کند. از بین تمام موارد دیگر، ما می­خواستیم برخلاف گذشته، جهان به طرزی هارمونیک گسترش پیداکند، تا دیگر ابرنواخترها آن را این همه نلرزانند، تا دیگر انرژی اختروش­ها و تپ­اخترها الکی هدر نرود، تا ستاره­ها دیگر مثل فتیله­های خیس­ خورده‌ی شمع چشمک نزنند و دود نکنند. علاوه بر این‌ها، فاصله­های ستاره­ای کمتر شوند، در نتیجه سفرهای فضایی راحت‌تر شود که این هم به نوبه‌ی خود باعث اتحاد و همدلی نژاد­های هوشمند می­شود. اگر بخواهم تمام اصلاحاتی را که می­خواستم انجام دهم در همین مجال کم بگویم، چندین جلد جا می­گیرد. اما تازه از این­ها مهمتر چیز دیگری بود. نیازی به توضیح نیست که چرا روی بشریت تمرکز کردم، چون قصد داشتم اصلاحش کنم، و برای این کار قوانین تکامل طبیعی را تغییر دادم.

همان طور که می­دانیم، تکامل یا عبارت ­بوده از مسابقات سراسری بلعیدن ضعیف‌ترها توسط قوی‌ترها (نسل­کشی جانوری) یا توطئه­ی ضعیف‌ترها که از درون به قوی‌ترها حمله می­کردند (زندگی انگلی). تنها جاندارانی که یک زندگی شرافتمندانه­ی حاصل دسترنج خود را دارند، گیاهانند که با انرژی خورشیدی روزگار می­گذرانند. بنابراین من سیستم کلوروفیلیزاسیون [9] را روی تمام جانداران پیاده کردم. به­ویژه «انسان برگ‌دار» را طراحی کردم. از آن‌جایی که این به آن معنی ا­ست که دیگر شکمی در کار نیست، به جای معده یک مرکز اعصاب که درست توسعه ­یافته تعبیه کردم. البته همه‌ی این کارها را مستقیماً انجام ندادم، چون من فقط یک الکترون در اختیار داشتم، پس با همکاری استاد، فقط این اصل را بنا نهادم که قانون بنیادین تکامل، در این عالم جدید که دیگر مقروض نیست، اساس رفتار شرافتمندانه­ی هر نوع جاندار نسبت به دیگری باشد. علاوه بر آن، یک بدن زیباتر ، جنسیتی تعدیل ­یافته­تر و بسیاری اصلاحات دیگر هم بودند که حتا نمی­خواهم به ­یادشان بیفتم، چون که دلم به شدت می­سوزد! همین قدر بسنده می­کنم که بگویم که تا آخر سپتامبر ما توپ جهان­ساز و گلوله­ی الکترونی­اش را تکمیل کرده­ بودیم. هنوز محاسبات خیلی پیچیده­ای بود که باید انجام ­می­شد، این‌ها توسط استاد و دستیارانش انجام شدند، چون که نشانه­روی به سوی هدفی در زمان (یا در این مورد قبل از زمان)، عملیاتی بود که به حداکثر دقت نیاز داشت.

با توجه به مسئولیت خطیری که داشتم، باید در محل انجام کار می­ماندم و همه چیز را به دقت زیر نظر می­گرفتم. ولی نه، ­خواستم کمی به خودم استراحت بدهم... و به یک تفریحگاه کوچک رفتم. اگر راستش را بخواهید، همه جای بدنم به خاطر نیش پشه­ها باد کرده بود، به همین خاطر میل شدیدی برای فرو رفتن در آب سرد اقیانوس داشتم. اگر به خاطر نیش­های آن پشه­های لعنتی نبود... ولی نمی­خواهم تقصیر را گردن کس یا چیز دیگری بیاندازم. همه‌اش تقصیر خودم بود. درست قبل از رفتنم، با یکی از همکاران استاد به نام «آلویسیوس بانچ» [10] بحثم شد. در واقع او حتا همکار استاد هم نبود، فقط یک دستیار آزمایشگاه، و البته همشهری رازگلاز بود. این آقا که کارش مراقبت از وسائل بود، درخواست غیرمنتظره­ای کرد؛ این که نامش در لیست سازندگان جهان آورده ­شود. دلیلش هم این بود که اگر او نبود، «کرایوترون» [11] کار نمی­کرد و اگر هم کرایوترون کار نمی­کرد، گلوله­ی الکترونی درست کار نمی­کرد و چه و چه. طبیعتاً من به او خندیدم و او هم ظاهراً عقب کشید، ولی در واقع شروع به طرح­ریزی نقشه­هایش در خفا کرد. از آن‌جایی که خودش نمی­توانست کارهایی را که به هوش نیاز داشت انجام دهد، توطئه­ای را با کمک دو تا از آشناهایش ترتیب داد. آن­ها از آن علاف­هایی بودند که دور و بر انستیتوی تحقیقات هسته­ای بمبئی پرسه می­زدند به امید این که یک کار بی­زحمت پیدا کنند. نام آن­دو« َاست آ. روت« [12] و «لو سیفر» [13] بود. یک آلمانی و یک آمریکایی.

همان طور که در تحقیقاتی که بعد از حادثه انجام­ گرفت مشخص­شد، بانچ آن­ها را نیمه­شب به آزمایشگاه آورد، بقیه‌ی ­کارها هم به لطف بی­دقتی دستیار دوم استاد رازگلاز انجام شد. یک دانشجوی دکترا به نام «سارپینت» [14]. سارپینت کلیدها را همین جوری روی میز گذاشته ­بود و همین کار آن‌ها را آسان‌تر کرد. او بعداً ادعا کرد که بیمار بوده و گواهی پزشکی آورد، ولی تمام انستیتو می­دانستند که او با یک خانم متاهل رابطه ­دارد، با یک حوا! و فکرش آن‌قدر درگیر سر و سرش با آن خانم بود که وظایف رسمی­اش را فراموش­کرده ­بود. بانچ همدستانش را سراغ کرایوترون برد؛ آن­ها بطری خلا کرایوترون را بیرون ­آوردند و از محفظه­ی درون آن گلوله­ی گرانبها را در آوردند و پارامترهای «تنظیمات» مفتضح­شان را روی آن اعمال­ کردند. نتایج این کار را هر کسی می­تواند ببیند. کافی است یک نگاهی به دور و برتان بیاندازید. بعدش در دادگاه، در حالی که هرکدام تقصیر را به گردن دیگری می­انداخت، ادعا کردند که نیّت­شان خیر بوده و حتا انتظار داشتند ازشان تجلیل هم بشود!! مخصوصاً به این خاطر که سه نفر بودند.

یک تثلیث فوق­العاده! طبق اعترافاتی که تحت فشار شواهد و شدت بازجویی­ها کردند، آن‌ها کارشان را تقسیم کرده بودند، هِر روت [15]، دانشجوی سابق گوتینگِن [16] (که البته خود هایزنبرگ [17] او را به خاطر گذاشتن عکس­های مستهجن درون طیف­نگار آستون [18] اخراج ­کرده ­بود)، جنبه­ی فیزیکی ساخت جهان را به عهده گرفت و آن ­را به یک افتضاح پرشکوه تبدیل کرد. به خاطر کارهای اوست که نیروی­های هسته­ای به اصطلاح قوی و ضعیف با هم برابر ­نیستند، یا تقارن قوانین پایستگی جرم و انرژی کامل نیست. هر فیزیکدانی سریعاً می­فهمد که منظورم چیست. همین روت، کسی که در یک جمع ­زدن ساده اشتباه کرد، مسئول این واقعیت است که الآن وقتی بار الکترون را حساب می­کنیم، به مقداری نامتناهی می­رسیم؛ این هم به خاطر بی­عقلی اوست که کوارک­ها را هیچ­جا نمی­توان پیدا کرد، هرچند در تئوری وجود دارند! این نادان فراموش­کرد که معادله­ی پراکنش را تصحیح ­کند! او همچنین لیاقت آن­ را دارد که افتخار این که پدیده­ی تداخل الکترون­ها آشکارا با منطق تناقض دارد، به خودش برسد. آخ اگر هایزنبرگ می­دانست که معمای غامضی که ذهنش را تمام عمر مشغول خود کرده بود، توسط بدترین و کودن­ترین شاگردش ایجاد شده است!

اما او مرتکب جرمی وحشتناک­تر شد. در طرح ساخت جهان من، واکنش­های هسته­ای هم لحاظ شده بود، چون که بدون آن‌ها ستارگان هیچ انرژی­ تابش نخواهند کرد؛ اما من ایزوتوپ­های اورانیوم را حذف­کردم، در نتیجه بشر دیگر نمی­توانست بمب­های اتمی را در میانه­ی قرن بیستم -که برایش خیلی زود است- تولید کند. بشر باید انرژی هسته­ای را فقط از راه گداختِ هسته­ی هیدروژن به هلیوم مهار کند، و از آن‌جا که این کار مشکل­تر است، قبل از قرن بیست­ و یکم انجام نمی­شد. به هر ترتیب روت اورانیوم را به پروژه باز گرداند. من نتوانستم ثابت­ کنم که او از سوی سرویس جاسوسی یک کشور امپریالیست معلوم­الحال اجیر شده که تلاش می­کردند به برتری نظامی دست پیدا کنند­... بشر باید امتحان نسل­کشی را پس­ می­داد، انگار از نظر او شهرهای ژاپن در جنگ جهانی دوم بمباران نشده­اند.

سومین «کارشناس» این سمفونی سه نفره، سیفر بود. او مدرسه­ی پزشکی را تمام کرد، اما جواز پزشکی­اش به خاطر تخلفات مکرر باطل شده بود. سیفر بخش زیست­شناختی کار را بر عهده گرفت و «اصلاحات» مناسب را در آن اعمال ­کرد. من شخصاً چنین استدلالی دارم که جهان همین جوری است که هست، و انسان همان طوری رفتار می­کند که می­کند، چون همه چیز بر حسب شانس به­ وجود ­آمده و همه‌ی این‌ها، باز هم به خاطر نقضِ تصادفیِ قوانینِ بنیادین در همان آغاز کار است. ولی آدم باید یک لحظه فکر کند تا بفهمد که تحت چنین شرایطی، همه چیز می­تواند بدتر شود. به هر صورت، عامل تعیین کننده تصادف بود. «به وجود آورنده»، هوا و هوس دائم‌التغییر «عدم» بود، که قرضی عظیم و کابوس­وار را که دائماً در حال تورم بود، از حباب فراکهکشانی طلب می­کرد! آن­ هم بدون هیچگونه دلیل و هماهنگی.

من دریافتم که بعضی از ویژگی­های مشخص جهان، با کمی تعدیل و اصلاح، می­توانند همان طور که هستند باقی­بمانند، بنابراین تغییرات مورد نیاز را اعمال ­کردم. اما در آن‌جا به آدمی اصولگرا تبدیل شدم. و همه­ی رذالت­های انسان را با یک حرکت حذف­ کردم. برگ‌دار کردن انسان یا همان جایگزین کردن موهای بدن با برگ‌ها که قبلاً در موردش صحبت­ کردم، کمک­ می­کرد یک نظام اخلاقی جدید را پایه­گذاری کنیم. اما جناب سیفر فکر­ می­کرد مو مهم‌تر است. متوجه هستید؟ او دلش برای موهایش تنگ می­شد. چیزی که با آن می­شد ریش و سبیل­هایی به آن قشنگی گذاشت و کناره­هایش را به این زیبایی اصلاح کرد و خیلی مدل‌های جالب دیگر. از یک طرف حس نوع­دوستی و انسانیت؛ از طرف دیگر سیستم ارزش­گذاری آرایشگرانه! به شما اطمینان­می‌دهم اگر لو سیفر همه چیز را خراب نکرده­ بود، الان نمی­توانستید خودتان را بشناسید. او بود که تمام زشتی­هایی را که هنگام نگاه­ کردن به خودتان در آینه می­بینید، از روی یک نوار دوباره روی آن الکترون کپی کرد.

و بالاخره در مورد بانچ، فکر می­کنم که او خودش نمی­توانست هیچ­ کاری انجام ­دهد؛ او از دوستانش خواست که نقشش را در ساختن جهان جاودانه کنند. او از آن‌ها خواست -که به یاد آوردنش هم لرزه به تنم می­اندازد- که نامش در تمام زوایای فلک نوشته شود. وقتی روت برایش توضیح ­داد که ستارگان به خاطر حرکتشان نمی­توانند شکل­ها یا حروفی دائمی ایجاد کنند، بانچ از آن‌ها خواست که حداقل ستاره­ها را درون خوشه­ها یا دسته­هایی عظیم دور هم جمع کنند، که این هم انجام شد.

در بیستم اکتبر، وقتی که انگشتم را روی دکمه­ی شلیک گذاشتم، اصلاً نمی­دانستم دارم چه چیزی را می­سازم. موضوع چند روز بعد که داشتیم نوارها را بررسی می­کردیم روشن ­شد. وقتی­که متوجه شدیم آن تیم سه نفره­ی رذل چه چیزهایی روی پوزیترون ما ضبط کرده­، کمر استاد شکست. من هم مانده­ بودم مغز خودم را بترکانم یا کس دیگری را. ولی بالاخره عقل بر خشم و نومیدی غلبه کرد، چون می­دانستم حالا دیگر آب از آب گذشته و هیچ چیز را نمی­توان تغییر داد. من حتا در بازجویی­های آن­ها هم شرکت نکردم. آن بی­وجدان­هایی که گند زدند به جهانی که من ساختم. حدود شش ماه بعد پروفسور تارانتوگا به من گفت که آن سه موجود خبیث در پروژه­ی ساخت جهان همان نقشی را بازی ­کردند که مذهب به شیطان اختصاص ­می­دهد. من هم شانه­هایم را بالا انداختم. آخر این سه کودن چه جور شیطانی را تشکیل می­دادند؟ بگذریم، مقصر خودم هستم؛ من بی­احتیاطی کردم و کارم را رها کردم. اگر بخواهم دنبال توجیه بگردم، می­توانم بگویم که مقصر آن داروساز اهل بمبئی بود که به جای این که روغنی به من بفروشد که پشه­ها را فراری دهد، روغنی به من داد که آن­ها را جذب می­کرد، درست مثل عسل که زنبور را جذب می­کند. اما اگر بخواهیم این طوری حساب کنیم، خدا می­داند که چه کسانی را می­توان برای نقص­های موجود در عالم مقصر دانست. من قصد ندارم که از خوم دفاع کنم، پس من مسئول شکل کنونی جهان و تمام خطاهای بشر هستم. چون که تواناییش را داشتم که هر دو را اصلاح کنم.    

    

    پانویس‌ها:

[1] Tarantoga

[2] Solon Razglaz

[3] Ylem: طبق فرضیه‌ای که توسط رالف آفر و جورج گاموف در دهه‌ی 40 میلادی ارائه شد، جهان در ابتدا به صورت ماده یا حالتی متراکم از ماده بوده که بعداً بر اثر انفجار بزرگ به ذرات بنیادین و عناصر تشکیل دهنده‌ی جهان تبدیل شده است. این دو فیزیکدان این ماده را آیلم نامیدند.

[4] Canes Venatici

[5] Feynman

[6] Synchrophasotron

[7] Chronocannon: توپ زمان

[8] Incubator: گرمخانه یا رحم مصنوعی، دستگاهی که نوزادان زودرس یا تخم پرندگان را در آن قرار می‌دهند تا با تامین گرما و اکسیژن مورد نیازشان باعث رشد آن‌ها شود. این دستگاه در آزمایشگاه‌ها برای کشت نمونه‌های زیستی به کار می‌رود.

[9] Chlorophyllization

[10] Aloysius Bunch

[11] Cryotron: یا سوئیچ ابررسانا؛ سوئیچی که از دو فلز مختلف ابررسانا ساخته شده که یکی از آن‌ها به صورت سیم دور دیگری پیچیده شده و با عبور جریان از آن، میدان مغناطیسی تولید می‌شود. این میدان مغناطیسی روی ابررسانایی سیم دوم و در نتیجه جریان عبوری از آن اثر می‌گذارد. به این ترتیب می‌توان جریان عبوری از سیم دوم را کنترل کرد.

[12] Ast A. Roth

[13] Lou Cipher

[14] Sarpint

[15] Herr: به آلمانی یعنی آقا

[16] Gottingen

[17] Heisenberg

[18] Aston