روزی که آمدند

روزی را که آمدند به خاطر می‌آوری.

کنج تاریک پشت مغازه آکنده از بوی سیگارهای لو و زبالهدان پایین کوچه، شرمنده از روز جمعآوری و از پیش لبریز. تو ساندویچت را گاز میزدی و به علفهای برآمده از آسفالت خیره شده بودی. آفتاب بیش از حد سوزان بود و در عین حال رطوبت همچون مهی خفه همه جا را پوشانده بود.

سایهای از سر گذشت.

روزی را که آمدند به خاطر داری، زیرا روزی بود که پدرت مرد. صبح زود مرد، اندکی بعد از دو، بیست کیلومتر دورتر. پرستار که زنگ زد، جزئیات را از تو دریغ کرد؛ اما تو میدانی که ششهایش از آب پر شده بود و چشمانش سفید شیری بود، خون در رگهایش آرام و کمجان. پرستار نامش جنی بود. تلفن پرستار تو را از رویای کرمهای غولپیکری که به اندازهی لولههای انتقال آب عظیم بودند و دل خاک را میبلعیدند و همه چیز را میلرزاندند و در مسیرشان خانهها و درختان ابریشم را همچون قطعات دومینو سرنگون میکردند، بیدار کرد.

پدرت روزها، ماهها، سالها است که در حال مردن بود. از وقتی به یاد میآوری در حال مردن بود. سرفههای خسخسیاش و دستهای کمجانش، بدن لهیده از خستگیاش بر روی مبل، اینها تکههایی از او هستند که خاطراتت را پر میکنند.

جنی، رسمی و دلسوزانه گفت: «پدرت درگذشت. خیلی متاسفم.» در شهر تنها یک سالن تدفین وجود دارد. تو آن را ندیدهای، اما میدانی که حالا خالی و تاریک است، مثل هر جای دیگر. اینجا هفت قبرستان وجود داشت، اما پدرت در هیچ یک از آنها جای نگرفت. تو تصمیم داشتی که بقایایش را بسوزانی. چیز کمی از او مانده بود، تنها کیسهای از پوست و استخوان و اعضای شکسته، موهای سپید زبر و زمخت که چون ریسمانهایی تنک از پوست سرش بیرون زده بودند و بلند و رها همچون عروسکی نیمکاره از پارچههای نخنما آویزان مانده بودند.

تو به پزشکان گفتی که دیگر نمیتوانی در خانه نگهداریاش کنی.

بیمارستان درست در شعاع پنج کیلومتریات قرار دارد.

روزی را که آمدند به خاطر داری، زیرا بعد از این که پرستار زنگ زد سعی کردی دوباره به خواب بروی. به رختخواب رفتی و فکر کردی که بیدار شوی، فکر کردی که قهوه درست کنی، و فکر کردی که تلویزیون روشن کنی. به پدرت فکر کردی، تنها بر روی تخت بیمارستانی میمرد، و به پرستاران شیفت شب فکر کردی که شیون بیقرار نمایشگر قلبش را میشنیدند .آنقدر به اینها فکر کردی که وقتی دوباره کشانکشان به اتاق نشیمن برگشتی و به کنترل چنگ انداختی، گزارش روز میرفت که جایش را به تازهترین اخبار صبحگاهی بدهد. بسته شدن بازارهای آسیا، گشایش بازارهای اروپا، کت و شلوارهای دوخته شده و موهای براق مردم دوردست، همگی در حد شمارگانی که در زیر صفحهی نمایش دور میخوردند، تنزل پیدا کرده بودند و گزارشهای میزگرد خبری خونسردانه تصاویر تکان دهندهای از جنگ و فقر پخش میکردند. اینها تصاویر مکانهایی بود که تو هیچ وقت نرفتهای، مسیرهایی که هرگز ندیدهای. آن لحظه حتا به خواب هم نمیدیدی که هرگز چنین نخواهد شد.

حالا دیگر فرصتات را از دست دادهای. آنها اجازهی سفر نمیدهند.

شعاع پنج کیلومتریات را دشتها و مزارع فرا گرفتهاند. شعاع پنج کیلومتریات را کشتارگاه طیور اتوبان 9 در برگرفته است، در حال حاضر ساکت اما چون همیشه روحبخش، و دبیرستان جدیدی که کشور بنا کرد حتا وقتی رایدهندگان به مخالفت با آن برخاستند. شعاع پنج کیلومتریات دو نهر دارد، اما در این آب مشکلی هست. سبزههای کنار آب در حال مرگاند، برگهای درختان نزدیکتر میریزند، و خزهای سبز رنگ به رنگ سبزهی تازه هرس شده در آنجا میروید؛ جایی که هیچ گاه خزه نمیرویید. وقتی برای غذا در دبیرستان به صف میایستی، کودکان محل دربارهی مارهای آبی کوچک و پیچانی پچپچ میکنند که از گونهی خاصی هستند و هنگامی که کسی نزدیک میشود زیر صخرهها وول میخورند. کودکان همدیگر را ترغیب میکنند که درون آب پریده و چیزی شکار کنند، اما هیچ یک چیزی نگرفته است.

روزی را که آمدند به خاطر میآوری، زیرا قهوهات زیادی تلخ بود و نان تستات سوخته بود و تو مثل هر روز به سر کارت رفتی. ماشینت به محض روشن شدن سرفهای کرد و نالید، اما همین که راه افتادی صداها خاموش شد. مشکل آنقدر جدی نبود که تو را به گاراژ بکشاند؛ با خودت فکر کردی، نه تا روز تصفیه حساب. تو در طول جادههای آشنا در زیر آسمانی که با ابرهای تیرهی یکدست مانده از باران دیروز رنگآمیزی شده بود راندی. در رادیو، مجری خبر از وقوع طوفانی دیگر پیش از شروع شب را میداد. تو با شنیدن این خبر از نارضایتی آه کشیدی، اما بلافاصله  احساس گناه کردی؛ همهی دریاچه های این بخش کم عمق و سطحی، مخازن آب خشکیده، لبههای علفها از فرط تشنگی تیز و شکننده بودند.

تو به خاطر می آوری که جاده به جای سیاه خاکستری به چشم میآمد، گندم تابستانی از رنگ سفید بود، فنسها چیزی بیش از طرح خطوط جوهری اطراف مزارع نبودند. تو لحظهای سرگردانی را به خاطر میآوری: نمیتوانستی خورشید را بیابی، نمیتوانستی به خاطر آوری که شرق کدام سو بود. تو در تقاطع مارشال جنوبی و جادهی جاج تیلور توقف کردی. آنجا در گوشهای تابلوی ایستی وجود دارد که از گلوله سوراخ نشان شده و از یک دهه باد و باران به جا مانده است. آن دم گذشت، و تو به راهت ادامه دادی.

تو روزی را که آمدند به یاد میآوری، زیرا برای اولین بار طی پنج سال به کارت دیر رسیدی. فروشگاه پیشاپیش باز بود و لو روی یکی از دستگاههای تعدیل گرما کار میکرد. همین طور سراسیمه که وارد شدی عذر خواستی، اما او دستی تکان داد و در طول مدتی که پیشبند آبیات را میبستی کلامی سخن نگفت.

لو آن صبح تا رسیدن لحظهای آسایش صبر کرد که بگوید: «در مورد پدرت شنیدم. واقعاً متاسفم . حداقل این که حالا در آرامش است.» صورت قهوهای رنگش از سر همدردی چروک خورد و پیش از این که برگردد، بازویت را نوازش کرد.

تو روزی را که آمدند به خاطر میآوری، زیرا خانم میستر کمی پیش از فرا رسیدن شب همه شش فرزندش را به فروشگاه آورد. این آخرین بار بود که تو همهی آنها را با هم دیدی.

هفت روز بعد خانم میستر در صف جیرهی مدرسه ایستاده بود، درست درب جلویی نزدیک به نشان پیروزی. پنج تن از فرزندانش دست در دست پشت او ایستادند. یک هفته بعد از آن ، دوباره او را در مدرسه ملاقات کردی، این بار در سالن ژیمناستیک. او بیصبرانه در پشت خط قرمز زمین، با چهار کودک در کنارش انتظار میکشید.

خانم میستر آن روز در سالن ژیمناستیک برایت سری تکان داد. همان طور که دوباره دربارهی پدرت میپرسید، منحنی لبانش به لبخندی نحیف و کمرنگ مزین شد.

تو گفتی: «او همچنان مرده است.»

خانم میستر گفت: «اوه... چه دردناک.» و روی گرداند و از پلکان بالا رفت تا جیرهاش را جمع کند.

جیرههایی که آنها تهیه میکنند وعدههایی بیمزه و سادهاند، بیشتر به غذاهای آمادهای شبیهند که پدرت از زمان خود در ارتش به یاد داشت. هر تکه در پاکتی بینشان بستهبندی و چیده شده است. تو نمیدانی که غذا از چه درست شده؛ اصلاً نمیدانی دانستن این موضوع اهمیتی دارد یا نه. هر وعده در جعبهی سبک خاکستری رنگی بستهبندی شده است که به آسانی در هم میشکند، بدون هیچ نشان و نوشتهای بر هیچ یک از سطوح. غذا به اندازهای هست که تو  را سیر نگه دارد. بعد از دو هفته اشتیاقت به میوه و سبزیجات تازه کمتر شد.

هر شب سهمیه غذایت را مقابل تلویزیون میخوری. وقتی دستگاه قدیمی را روشن میکنی، تصویر به ناگهان جرقهای میزند و صاف میشود؛ مردی پشت میز مقابل دیواری خالی نشسته است. کت و شلواری تیره رنگ میپوشد با کراوات آبی و میگوید: «لطفاً برای حفظ سلامتی خود در ناحیهی مقرر شده بمانید.» او مرکز توزیع جیره و شعاع پنج کیلومتری را به تو یادآوری میکند، محدودیتها و قوانینی که حالا از حفظ شدهای. او بیست و چهار ساعت شبانهروز در تلویزیون است، هفت روز هفته. میگوید: «خروج از محدودهی تعیین شده امن نیست.» همهی کانالها یک جور است، هر رسانهای که باشد ، فرق نمیکند چه زمانی.

دو روز پیش که خانم میستر را دیدی، شتابان از پارکینگ خالی بیرون از مدرسه میگذشت. روز گرمی بود و باد به شدت می وزید و او بچهای همراه نداشت. موها آشفتهوار بر صورتش تازیانه میزدند و گونههایش گلگون بود.

تو را دید و ایستاد، و پرسید: «پدرت چه میکند؟»

و تو گفتی : «خوب است.»

تو هفتهها را با بچههای خانم میستر میشمردی. بزرگ به کوچک ناپدید شده بودند: شش، پنج، چهار، سه، دو، و نوزاد آخرینشان بود. حالا دیگر چیزی نمانده است.

تو روزی را که آمدند به خاطر میآوری، زیرا کودک چهار سالهی خانم میستر از چنگش فرار کرد و به قسمت سردخانهی فروشگاه لو پناه برد و در میان محصولات پنهان شد در حالی که خواهران و برادران بزرگترش نامش را صدا میزدند، کودک شادمانه در آغوش مادرش قهقهه زد. میتوانستی بوی موزهایی که چند روز گذشته چیده شده بود و پاک کنندهای که لو برای پاک کردن زمین به کار برده بود، بوی تند و ماندهی پول کهنه و پودر بچه، عطر خانم میستر و اسپری حالت دهندهی مو را حس کنی. دلت پیچ رفت، به خاطر آوردی که وقتی بچه بودی از دست پدرت در انبار مدرسه پنهان میشدی، در لانهی سگ چمباتمه میزدی در حالی که او و متصدی سن و سالدارش راهرو ها را میگشتند . وقتی پیدایت کرد عصبانی نبود؛ خندید و در راه برایت بستهای آبنبات ترش خرید.

بعد خانم میستر و فرزندانش رفتند -کودک نوپا در طوفانی از سرزنش و قهقهه پیدا شد- و زمان گذشت. ظهر، یک، دو. لو گفت که استراحت کنی، و تو نهارت را بیرون بردی زیر سایه در حاشیه پیادهرو، پشت مغازه، جایی که لو پنهانی سیگارهایش را دود میکرد و عطرش فضا را میآکند. در پاکت کاغذی یک ساندویچ همبرگر و یک سیب بود، غذایی که هر روز میخوردی. سیب نرم بود، له شدگیهایش ترش. در سوی دیگر کوچه گاراژی قرار داشت که بسته بود. نمیتوانی روزی را به یاد آوری که این گاراژ متروکه نبوده باشد. گرافیتی نقاشی شده با اسپری در رنگهای قرمز و سیاه، درهای پیش آمده و تختههای چند لایهی به کار رفته در پنجرهها را خراب کرده است . اثر بیارزشی برآمده از بیحوصلگی مفرط. بطریهای شکسته در نور آفتاب میدرخشیدند، نورشان در طول مسیر آسفالت پخش میشد و علفهای هرز روییده در میان سنگها را میخشکاند. تابلوی بیرنگ و رویی از پنجره آویزان بود و زنجیری قفل شده، در را بسته نگه داشته بود.

تو به خاطر میآوری. گاراژ آخرین چیزی بود که پیش از آمدن آنها دیدی.

فروشگاه لو  درست خارج از شعاع پنج کیلومتری تو است، همان طور که باقی شهر. شهر با مزارع احاطه شده، مزارع با تپههای سرسبز، و خانهی پدریات نقطهای در کنار جاده که کمی بیش از یک خط در نقشهای قدیمی است. در بهار هنگام بارش جاده گلآلود و پر چاله است؛ در زمستان این جاده از آخرین جادههای بین شهری است که پاکسازی میشود. جو هَری عادت داشت که با پرهی کج و کولهای که به F250اش میبست، آنجا را برفروبی کند. این صدایی نبود که بشود با چیز دیگری اشتباه گرفت: خِرخِر رندهگون خشماگین فلز بر روی سنگریزهها هر وقت که بیش از سه اینچ برف بر روی زمین نشسته بود. پدرت به تمسخر میگفت که جو هر روز صبح بارش برف را با خطکش اندازه میگیرد. در روزهای ناب برفی کودکیات، قبل از این که پدرت تو را در پالتوی ضخیم و روسری پشمی و دو دستکش خیلی بزرگ که با رشتهای به هم متصل میشدند بپیچاند، قبل از این که تو را برای سورتمهسواری و ساختن آدمبرفی بیرون ببرد، روی قاب پنجره مینشستی، به امید این که جو را هنگام قدم گذاشتن به ایوانش در تاریکی و خطکش به دست غافلگیر کنی. تصور میکردی که برای چک کردن عددها تا کمر خم میشود، چهرهاش با همان ترشرویی همیشگی در هم میرود و آن یک دهم اینچ آخر را که گویی به همسایگان بدهی دارد و باید پیش از صرف قهوه به شکل جادهای پاک تحویل دهد، به دقت بررسی میکند. جو هری در تمام طول زندگی تو پیر بوده است. زن مرده، مبتلا به ورم مفاصل، بیاولاد و اخمو.

خانهی جو هری خالی است. اولین جایی بود که چک کردی. آنقدر فریاد زدی که صدایت گرفت و آن قدر در زدی که دستات درد گرفت، سپس شیشهی پنجرهای را شکستی تا وارد خانه شوی. اما جو جایی نبود که بتوان پیدایش کرد. از این اتفاق شش هفته میگذرد.

 همهی خانههای میان راه خالی است به جز خانهی پدرت.

نمیدانی چرا به تو اجازه دادند که آنجا بمانی.

هفتهای یک بار پیاده به مدرسه میروی تا سهمیههای غذاییات را بگیری. هفتهی اول همسایگانت را که چون تو در صف ایستاده بودند، نشمردی. به گفتگوهایشان گوش دادی؛ چهرههایشان را تماشا کردی؛ چشمهایشان را خواندی. آنها از پدرت پرسیدند و ابراز همدردی کردند. دربارهی شرایط جادههای محلی و مدیر جدید مدرسه بحث کردند. به غیبت از شوهرانشان، خواهر و برادرانشان و دوستانشان پرداختند. روز گرم و شرجی و خفه کنندهای بود. سایهها چون حفرههای توخالی آبی ِ صاف آسمان را بر هم زده بودند.

اما کسی به بالا نظر نداشت. هیچ کس نگفت: «در عجبم که آنها چه می خواهند.»

صف جلوتر رفت و تو وارد مدرسه شدی. سالن ورودی خنک بود و تنها با نور آفتابی غبارآلود که در طول سالن دراز فیلتر میشد، روشن می گشت. لحظهای گذشت تا چشمانت عادت کند. تعجب کردی که چرا خانم میستر فرزند بزرگش را خانه گذاشته است.

مایک فیلیپس گفت: «این طوری بهتر است، قسم می خورم که این خورشید هر روز گرمتر و گرمتر میشود. شاید اتفاقی برای آن گرمای جو  لعنتی افتاده است.»

مایک فیلیپس یکی از دوستان قدیمی پدرت است. دوران دبیرستان بیسبال بازی میکردند و گاهی جمعه شبها آبجویی میزدند. مایک لولهکش بازنشسته است؛ همسرش لارا بیرون از خانه یک مهدکودک را میگرداند. روز اول در صف مدرسه همراه مایک نبود. آن لحظه نمیدانستی که غیبتش چه معنایی میتواند داشته باشد.

تو گفتی: «شاید دارند یک کارهایی با اتمسفر میکنند.»

مایک نگاهت کرد، مبهوت: «چی؟»

تو گفتی: «آنها.» سرت را بالا بردی و اشاره کردی. هیچ نشانی از آنها در سالن نبود، اما میدانستی که نزدیکاند. پنجرهی دفتر مقابل تیره و تار بود؛ تو آنها را تصور کردی که در پس شیشهی دودی پنهان شده و تماشا میکنند. صدایت را پایین آورده و گفتی: «شاید این بخشی از نقشهشان است.»

ابهام و سردرگمی همچنان در چهره مایک هویدا بود: «نقشهی کی؟»

تو فکر کردی که مایک خودش را به نفهمی زده، به اندازهی تو از آنها ترسیده، اما پیش از این که بتوانی او را تحت تاثیر قرار دهی، جنبشی از گوشهی چشمت گذشت. از بیرون از صف بود، در گوشهی تاریکی که سالن اصلی را قطع میکرد، آن قدر سریع که پیش از آن که سرت را بچرخانی رفته بود.

صف مستقیم و آرام بود. هیچ کس متوجه نشد، هیچ کس از صف خارج نشد.

اما تو نگاه کردی؛ چشمانت را ریز کردی و تماشا کردی.

سایهای حرکت کرد. به سختی چیزی بیش از بازی نور بر روی دیوار دوردست بود، زیر خطی از پوسترهایی که همکاری برای آمریکای عاری از مواد را تبلیغ میکرد؛ با تصاویر واضحی از کودکان سالم، پارکهای سبز، و لبخندهای بیریا. طوری حرکت کرد که تو را به یاد گربهی وحشی یا راکون انداخت، اما بزرگتر و درازتر بود و برای این که در دید نباشد، خودش را جمع کرده بود.

مایک شانهات را لمس کرد و تو به حرف آمدی: «اوضاع روبراه است.»

مایک گفت: «میدانم به خاطر پدرت ناراحتی، اما زود خوب می شود. خواهی دید.»

هفت روز بود که پدرت مرده بود.

هفتهای یک بار به خاطر سهمیهها در صف میایستی. دیگر هیچ وقت همسایههایت را نمیبینی. کسی به ملاقاتت نمیآید، حتا آنهایی که در شعاع پنج کیلومتریات قرار دارند. اگر هم زمانی که درِِ خانههایشان را میزنی خانه باشند، ظاهراً تصمیم گرفتهاند که جواب ندهند.

تلفنها دیگر کار نمیکند، اما در صف کسی به آن اشارهای ندارد. در جادهها هیچ ماشینی نیست. ماشین تو هنوز کار میکند، اما نمیتوانی خودت را متقاعد کنی که با آن رانندگی کنی، نه وقتی که ممکن است بعداً به آن نیاز پیدا کنی.

در آسمان هیچ هواپیمایی نیست. بعضی روزها سایههای بزرگی بر بالای ابرها قرار دارند؛ بعضی از روزها هیچ چیز نیست.

در خانهی تو هنوز برق کار میکند، اما هر شب وقتی قبل از خواب از پنجره به بیرون نگاه میکنی نور کمتر و کمتری میبینی. اگر به خاطر حضور یک روز در هفتهای در مدرسه و چشم به راه ماندن برای توزیع سهمیهها نبود، ممکن بود شک کنی که شاید تو آخرین فرد روی زمین هستی.

جیرههای غذاییات را به شیوهی آیینی میخوری و به ادوارد ج. رابینسون و معجزهی توت فرنگیها فکر میکنی، به کارخانهی جوجهکشی که حالا خالی و خاموش است، به صفهای هفتگی مدرسه که کوتاه و کوتاهتر میشوند، به بچههای خانم میستر و موجودات مارسان درون نهر ِ در حال دگرگونی.

مرد درون تلویزیون میگوید: «خروج از ناحیهی تعیین شده امن نیست.» شاید او مترسک آدمنمایی است که به زور وادار به سخن گفتن شده است. شاید تنها به شکل انسانها لباس میپوشد . نصف شب تلویزیون را روشن میکنی، ساعتِ 4 صبح، سر ظهر، هنگام غروب آفتاب به امید این که چیز متفاوتی بیابی. اما برنامهها هیچ وقت تغییری نمیکنند.

تا امروز.

مرد میگوید: «برای حفظ امنیت خودتان لطفاً در شعاع پنج کیلومتری خود بمانید.» کراوات آبیاش کج است. لکههای تیره رنگی زیر چشمانش پیدا است. متعجب ماندهای که آیا مترسکها هم میتوانند خسته شوند، که آیا در تمام طول هفتههای گذشته او بدون مکث و یک سره برنامه داشته است. میگوید: «خروج از ناحیهای که برایتان تعریف شده امن نیست.»

تو بر تلویزیون خشم میگیری و غرولند میکنی: «آخر چرا؟ این چیزی است که میخواهم بدانم.»

مرد درون تلویزیون دو بار پلک میزند و میگوید: «برای این که در غیر این صورت مجازات میشوی.»

چنگال پلاستیکی از دستات میافتد. دهانت باز میماند، قلبت تند میزند . مرد میپرسد: «در فکر فرار هستی؟»

میگویی: «نه.» پیش از این که افکارت به درستی شکل بگیرند، این حرف از روی زبانت سر میخورد . «نه، قطعاً نه.»

این دروغ است و مردِ با کراوات آبی این را میداند. میتوانی این را در شیوهی نگاه ریزبینی که بر تو دارد، ببینی. گوشهی دهانش میپرد.

مرد میگوید: «تو نفر بعدی هستی.»

دوباره میگویی: «نه.»

پلک میزند. «لطفاً برای حفظ امنیت خود در شعاع پنج کیلومتریتان بمانید. خروج از ناحیهی تعیین شده امن نیست. هفتهای یک بار سهمیههای غذایی خود را از محل توزیع مرکزی دریافت خواهید کرد.»

تو کورمال کورمال دنبال کنترل میگردی و تلویزون را خاموش میکنی.

تا صد میشماری، شاید ضربان قلبت پایین بیاید و دستانت از لرزش باز بمانند.

دوباره تا صد میشماری.

غذایت را تمام میکنی و ته نوشیدنی پرتقالیات را که با هر جیره میرسد، سر میکشی. برای تر کردن دهانت کافی نیست. سکوت بر خانهی قدیمی سایه افکنده است. بستهی غذا را تا کرده و به انبوه زبالهها در آشپزخانه میافزایی و این دیگر تنها زبالهای است که تولید میکنی. در عجبی که با این همه چه خواهد شد، دیگر جایی نمانده است.

تو مرزها را در امتداد حدود ناپیدای خود پیمودهای. تا تقاطعی که حوزهی شعاع پنج کیلومتریات را نشانه میکند، طی کردهای. هیچ چیز متوقفت نکرد، آنجا اما سایههایی بود که از گوشهی چشمانت میگذشتند. سر که میگرداندی، پشت فنسها پنهان میشدند، در آبراه کز میکردند، در آب نهر فرو میرفتند. مراقبت بودند. تو  از راه نمیگذشتی.

ظرفی برای شستن وجود ندارد، اما به هر حال مقابل سینک میایستی. آب همچنان جریان دارد، مثل برق، اما وقتی شیر آب را باز میکنی و دست ها را پیاله میکنی تا جرعهای بنوشی، و بعد جرعهای دیگر، زیر زبانت لزج میآید و مزهی اسفناجی میدهد که لجن گرفته باشد؛  بوی مردابی را میدهد که سابق بر این در آن به کمک پدرت قورباغه شکار میکردی. آشپزخانه تاریک است، اما میتوانی انعکاس تصویر خود را در پنجره ببینی که نور راهرو از پشت روشنش کرده است.

به بیرون قدم میگذاری و در توری هنوز غژغژ میکند ، هنوز هم به ضربهای ساکت میشود. سابق به این فکر بودی که بهار عوضش کنی تا به نیاز به کوبیدن آن پایان دهی. حال به این فکر میکنی که وقتی زمستان سر برسد و همه چیز شروع به در هم شکستن کند، چه خواهد شد. بعضی از تخته چوبهای سقف نیاز به تعمیر دارند. زمستان گذشته شومینه نامتعادل و نامطمئن بود. پنجرهها کهنه و بادگیر بودند. اگر پمپ خراب میشد، دیگر آب نداشتی.

به آن چه به مایک فیلیپس گفتی فکر میکنی. شاید زمستانی در کار نباشد.

شاید اینجا نباشی که بفهمی.

تو به نردههای ایوان پشتی تکیه میدهی و سرتاسر دشت را از نظر میگذرانی. میتوانی خطوط کلی نزدیکترین فنسهای سیم خاردار را ببینی، اما هر چیزی دورتر از آن کلاف درهمی از سایههاست. شب گذشته نوری در شرق نیم کیلومتر دورتر میدرخشید. این نور ایوان خانم و آقای گریزبوسکی بود، زوج جوانی که به تازگی از آتلانتا به آنجا نقل مکان کرده بودند. آنها میخواستند بچهی هنوز متولد نشدهشان را در روستا بزرگ کنند. بچه قرار بود سپتامبر به دنیا بیاید.

دیشب چراغشان روشن بود. اما امشب نیست. آنها آخرین بودند. دیگر هیچ نوری را از ایوان خانهات نمیتوانی ببینی.

در شمال لکهای تیره از جنگل در طول خطی تمیز و آراسته وارد دشت میشود. جویباری از تپهها به میان درختان در جریان است؛ وقتی بچه بودی اطرافش بازی میکردی. پدرت به تو سطل و بیلچهای داد و گفت هیچ وقت معلوم نیست چهها ممکن است پیدا کنی. تو گل و لای را میکندی و توی آب میپاشیدی تا این که لباسهایت خیس میشدند. سنگریزههای جالب و برگهای پاییزی را جمع میکردی تا وقتی پدرت از کار به خانه بر میگشت به او نشان دهی. تظاهر میکردی که یک غولی، یک جنگجو، یک کاشف، دانشمند. تصور میکردی که جویبار جای دیگری است، هر جایی: نیل، آمازون، رودخانهای یخزده بر بلندای کوههای غریبی که دیگر نخواهی دید.

 یک چیز این آب مشکل دارد. هر هفته کودکان کمتری در صف هستند، اما آنها که میمانند بیش از پیش مصمماند. این آب مشکلی دارد؛ آرام آرام جنگل را میمیراند. رستههای درختان مرده و بیحاصل، دامنه را از شکل انداخته است. شکار مارهای آبی امکانپذیر نیست.

شب آرام و بیصداست، آن قدر خنک که احساس آسایش کنی. چند لحظهای زمان میبرد تا سایههای بالای سرت را ردیابی کنی. اینجا هیچ وقت نوری نبوده است؛ تنها نشان حضورشان غیبت ستارههاست، حفرهای در آسمان. صدای جیرجیر جیرجیرکها را در نزدیکی میشنوی و این آزارت میدهد که آنها به آن چه در حال وقوع است چه بیتوجهاند. اما تا وقتی که جیرجیرکها میخوانند هیچ شبپرهای در اطراف نور ایوان نمیپرد و نمیرقصد. از روزی که آنها آمدند یک شبپره هم ندیدهای. در حیرتی که شبپرهها چه میدانند که جیرجیرکها هنوز چیزی از آن نفهمیدهاند.

 آسوده بر نردههای ایوان، به آن سوی دهکده نظر میکنی؛ جایی که چراغهای همسایگانت قبلاً میدرخشیدند، تصمیمی میگیری.

امشب.

امشب به نهر خواهی رفت و آن چه را که بچهها دیدهاند میبینی. ساعتی منتظر میمانی، شاید دو ساعت، و از راه دشت به سوی جنگل و تپهها میروی. تظاهر میکنی که دوباره ده سالهای و نترس. مارهای شناور در آب را خواهی یافت. اهمیتی نمیدهی که کفشهایت با غوطه در گل و لای خراب شوند.

روزی را که آمدند به خاطر میآوری.

یک روز داغ تابستانی بود. پدر صبح زود مرده بود، تنها و غرق در مایعی که ریههایش را پر کرده بود. پرستاری که زنگ زد جنی نام داشت. نیم روز بعد بر جدول شکستهای پشت فروشگاه لو نشسته بودی، ساندویچ همبرگر و سیب میخوردی، ناامید، سعی میکردی به این نتیجه برسی که خاطرهی خوشی از زمان پیش از بیماری پدرت داشتهای. روزهای پارک، تعطیلات کنار ساحل، کمپینگ و بیسبال و جمع کردن قورباغه ها از نهر: به نظر میرسید که اینها خاطراتی از یک زندگی دیگراند که در ویدیوی قدیمی خانگی ضبط شدهاند و بیصدا بازپخش میشوند، رنگها کمجان و لبخندها نامطمئن، به اجبار، پیچیده در سالهایی که حول هر لحظهی گرفته شده کش آمده است.

وقتی آمدند جهان به لرزه نیفتاد.

تو فکر کردی که سایهها از ابرها است. بعد به بالا نگاه کردی.

تو روزی را که آمدند به خاطر میآوری.

فکر میکنی شاید تنها کسی باشی که به یاد دارد.