رزی برای کشیش -قسمت اول

صبح روزی که بالاخره من را پذیرفتند، یکی از اشعار هراسناکم را به مریخی ترجمه می‌کردم. دستگاه ارتباطی زنگِ کوتاهی زد، مدادم را انداختم و در یک حرکت خودم را به دستگاه رساندم. صدای جوان و زیرِ مورتون به گوش رسید: «آقای جی، پیرمرد می‌گه "یقه‌ی اون قافیه سرِ هم کنِ از دماغِ فیل افتاده رو بگیرم و ببرم به کابینش." از اون‌جا که فقط یک قافیه‌سر‌هم کنُ از دماغِ فیل افتاده داریم...» حرفش را قطع کردم و گفتم: «مگذار که جاه‌طلبی کار و همتت را زیر سوال برد.» پس بالاخره مریخی‌ها تصمیم‌شان را گرفته بودند. خاکستر ته سیگارم را که حالا به ارتفاع دو و نیم سانتی‌متر رسیده بود، تکاندم و بالاخره اولین پک را بهش زدم. فکر و خیال اتفاقات یک ماه آینده همه در آن لحظه به ذهنم هجوم آوردند، اما نشد به همه‌شان فکر کنم. طی کردن آن چهل متر و شنیدن کلماتی که انتظارشان را داشتم از دهان اموری [1] خیلی ترسناک بود، احساس ترس جایش را به فکر و خیالات آینده داد. قبل از این که بلند شوم، قطعه شعری را که ترجمه می‌کردم، به پایان رساندم. یک دقیقه بعد دم در کابین اموری بودم. دو بار در زدم و درست لحظه‌ای که غرید «بیا تو»، در را باز کردم. سریع نشستم تا از دردسر تعارف کردن نجاتش دهم. «می‌خواستین منو ببینید؟» «چه سریع! دویدی؟» گِله‌گی پدرانه‌اش را پاسخ دادم، انگار که هملت باشم در مقابل کلادیوس: «داشتم کار می‌کردم.» چشم‌های بی‌حال، صورت پر کک و مک، موهای کم‌پشت، بینی ایرلندی و صدایی داشت که یک دسی‌بل از صدای همه بلندتر بود. با غرولند گفت: «بی‌خیال، تا حالا کسی ندیده تو کار کنی.» شانه‌ای بالا انداختم و برخاستم. «اگه به خاطر این صدام کردی...» «بنشین!» ایستاد. دور میزش قدم زد. بالای سرم ایستاد و به من چشم‌غره رفت. حقه‌ی به درد نخوری است، حتا اگر من در یک صندلی کوتاه باشم. همچون یک بوفالوی زخم خورده فریاد زد: «بدون شک تو خودخواه‌ترین حروم‌زاده‌ای هستی که تو عمرم باهاش کار کردم. تو رو به خدا چرا گاهی اوقات مثل آدم رفتار نمی‌کنی و همه رو شگفت‌زده نمی‌کنی؟ باشه من قبول دارم تو باهوشی، حتا گاهی اوقات نابغه محسوب می‌شی...آه، لعنت!» دست‌هایش را بلند کرد و انداخت و بعد به طرف صندلی‌اش رفت. صدایش دوباره معمولی شد. «بِتی متقاعدشون کرده بذارن تو بری. امروز بعدازظهر تو رو می‌پذیرن. عصر یکی از جیپسترها [2] رو بردار و برو پایین.» گفتم: «بسیار خب.» «همین. حرف دیگه‌ای ندارم.» سری تکان دادم و بلند شدم. دستم روی دستگیره بود که گفت: «فکر نکنم لازم باشه بهت بگم چقدر ماجرا مهمه. با اونا مثل ما رفتار نکن.» در را پشت سرم بستم. یادم نیست ناهار چه خوردم. عصبی بودم، اما حسی درونی به من می‌گفت خیطی بالا نخواهم آورد. ناشرهایم در بوستون، قصیده‌ای از زندگی روستایی مریخی یا نوشته‌ای چون آثار سنت ‌اگزوپری در فضا را انتظار می‌کشیدند. اتحادیه‌ی ملی علوم، گزارشی کامل از اوج و سقوط امپراطوری مریخ می‌خواست. می‌دانستم هر دویشان خوشحال می‌شوند. به همین خاطر همه حسودی می‌کردند و از من بیزار بودند. من همیشه بهتر از هر کس دیگری کار را به انجام می‌‌رساندم. از یک مورتپه‌ی دیگر گذشتم و به طرف محل نگاه‌داری ماشین‌ها رفتم. یک جیپستر برداشتم و به طرف تیرلیان [3] رفتم. شعله‌های شن همراه با اکسید آهن، آتش به جانِ جیپستر انداختند. شن به سمت سقفِ باز جیپستر هجوم آورد، از پوشش صورتم به درون راه‌ یافت و پشت شیشه‌ی عینکم جمع شد. جیپستر مثل الاغی که زمانی در هیمالیا سوارش شده بودم، هن‌هن می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد و من را در صندلی این طرف و آن طرف پرتاب می‌کرد. کوه‌های تیرلیان گام بر می‌داشت و یک‌وری به من نزدیک می‌شد. ناگهان ماشین شروع به بالارفتن از تپه کرد، دنده را عوض کردم تا دور موتور تنظیم شود. با خودم خیال کردم، هیچ شباهتی به صحرای گُبی یا صحرای بزرگ جنوب‌غربی ندارد. فقط قرمز، فقط مرده...حتا یک کاکتوس هم وجود ندارد. به نوک تپه رسیدم، اما آن‌قدر گرد و خاک کرده بودم که دیگر نمی‌توانستم مقابلم را ببینم. مهم هم نبود، سرم پُر از نقشه بود. به طرف چپ و پایین تپه رفتم و ساسات را تنظیم کردم. باد مخالف و زمینِ محکم، شعله‌ها را آرام کرد. احساس اولیس در مالبلاگ [4] را داشتم، یک چشمم به دنبال دانته بود و سخنرانی‌ به نظم [5] هم آماده داشتم. یک پاگودای سنگی را دور زدم و به مقصد رسیدم. بتی دست تکان داد، ماشین را متوقف کردم و پایین پریدم. پوشش صورتم را برداشتم، یک کیلو و نیم شن و خاک را از آن تکاندم و گفتم: «سلام، خوشم باشه، حالا کجا برم و با کی صحبت کنم؟» خنده‌ای کوتاه و آلمانی‌ سر داد. علت خنده‌اش بیش از آن‌که به ناراحتیِ من ربط داشته باشد، به خاطر جمله‌ای بود که با کلمه‌ی «خوشم باشه» شروع شده بود. بعد شروع به صحبت کرد. (او یک زبان‌شناس برجسته است و به همین دلیل کلمه‌ای از گویش دهاتی سرحالش می‌آورد.) لحنِ صحبتِ دقیق، زیبا و مطلعش را ستایش می‌کنم. به چشم‌های قهوه‌ای و دندان‌های بی‌عیبش نگاه کردم و سپس به موهای طلایی و کوتاهش (من از بلوندها بیزارم!) و به این نتیجه رسیدم که او عاشق من است. «آقای گالینگر، مادر خانواده داخل منتظر شما است. او موافقت کرده بایگانی معبد را برای مطالعه در اختیار شما قرار بدن.» مکث کرد تا موهایش را عقب بزند، با حالتی معذب جابه‌جا شد. نکند نگاه خیره‌ام ناراحتش کرده؟ ادامه داد: «آن نوشته‌ها، متون مذهبی و تنها تاریخی هستند که این مردمان دارند، یک چیزی شبیه به ماهابهاراتا [6]. از تو انتظار داره یک سری مناسک خاص رو موقع کار کردن با اونا رعایت کنی. برای مثال هنگام ورق زدن صفحات کلماتِ مقدسی رو تکرار کنی. خودش به شما آموزش می‌ده.» به سرعت چندین بار سر تکان دادم. «بسیار خب، بریم.» دوباره مکث کرد: «اِمم..یازده فرم ادب و احترامشون رو فراموش نکنی. این جور چیزها براشون خیلی مهمه و درباره‌ی برابری زن و مرد هم به هیچ عنوان بحث نکن...» حرفش را قطع کردم. «من از تابوهاشون خبر دارم. نگران نباش. در اورینت زندگی کردم، یادت که نرفته؟» چشم‌هایش را به زمین دوخت و دستم را گرفت. چیزی نمانده بود دستم را پس بکشم. «اگر هنگام ورود من راهنمایی‌ات کنم، بهتر به نظر می‌رسه.» حرفم را قورت دادم و مثل سامسون در غزه [7] به دنبالش به راه افتادم. داخل که شدم، با منظره‌ای غریب رو به رو شدم و رشته‌ی افکارم گسست. محل زندگی مادر خانواده، نسخه‌ای انتزاعی‌تر از چادرهای قبلیه‌ی بنی‌اسرائیل به نظر می‌رسید. می‌گویم انتزاعی، چون تمامش از آجرهای منقش ساخته و مانند یک چادر برافراشته شده بود، تکه‌هایی از پوست حیوانات مثل زخم‌های خاکستری‌آبی جابه‌جای دیوار به چشم می‌خورد، انگار کسی با کاردک نقاشی آن‌ها را به دیوار زده باشد. مادر خانواده که مک‌وی [8] نام داشت، قدی کوتاه و موهای سفید داشت، در دهه‌ی ششم زندگی‌اش به نظر می‌رسید و مانند یک ملکه لباس پوشیده بود. با دامنِ پرچین و رنگین‌کمان مانندش، شبیه به ظرف آب‌میوه‌ای بود که به صورت وارونه روی یک کوسن گذاشته باشی. کُرنش من را پذیرفت و نگاهی به من انداخت که شبیه نگاه جغد به خرگوش بود. وقتی لهجه‌ی بی‌عیب و نقصِ من را شنید، پلک‌های چشم‌های سیاه و بی‌احساسش بالا جهیدند. دستگاه ضبطی که بتی در مصاحبه‌ها همراه داشت، مفید از کار درآمده بود و من گزارش‌های مربوط به زبان از دو اکتشاف اولیه را از حفظ بودم. من در یادگیری لهجه‌ها وحشتناکم! «تو همان شاعر هستی؟» پاسخ دادم. «بله.» «لطفاً یکی از اشعارت را بخوان.» «متاسفم. برای این که حق مطلب درباره ی اشعارِ من و زبانِ شما ادا شود، یک ترجمه‌ی تمام و کمال نیاز است و من هنوز آن قدری زبان شما را نمی‌شناسم.» «واقعاً؟» ادامه دادم. «البته محض سرگرمی و تمرین دستورِ زبان، برای خودم اشعارم را ترجمه می‌کنم؛ اگر اجازه دهید چند تایی از آن‌ها را یکی از دفعاتی که می‌آیم، به همراه بیاورم. مایه‌ی افتخار خواهد بود.» «بله، حتماً چنین کن.» یکی به نفع من! به طرف بتی برگشت. «می‌توانی بروی.» بتی مناسک رسمیِ خداحافظی را به جای آورد، نگاهِ غریبی از گوشه‌ی چشم به من انداخت و رفت. ظاهراً انتظار داشت بماند و به من کمک کند. او هم مثل خیلی‌های دیگر می‌خواست در افتخاری که به دست می‌آید، شریک باشد. اما من شیلمان [9] این تروا بودم و در گزارشاتِ اتحادیه، تنها یک نام خواهد بود. مک‌وی برخاست، متوجه شدم حتا وقتی ایستاده هم قدش بسیار کوتاه است. از طرفی من هم مثل یک درخت تبریزی در ماه اکتبر لاغر و درازم، سرم قرمز است و از همه بلندترم. شروع به صحبت کرد: «نوشته‌های ما بسیار بسیار کهن هستند. بتی می‌گوید کلمه‌اش در زمان شما، "هزاره"‌ است.» از سر تحسین سری تکان دادم. «بسیار مشتاقم که ببینمشان.» «این‌جا نیستند، باید به معبد برویم، امکان جا به جا کردنشان نیست.» ناگهان محتاط شدم. «اعتراضی که ندارید از آن‌ها نسخه‌برداری کنم؟» «نه. می‌بینم به آن‌ها احترام می‌گذاری وگرنه این قدر مشتاق نبودی.» «بسیار عالی.» به نظر می‌رسید از چیزی خنده‌اش گرفته. از او پرسیدم ماجرا چیست. «یاد گرفتنِ زبانِ فاخر برای یک خارجی آن‌قدرها هم آسان نیست.» من خیلی سریع وارد ماجرا شده بودم. هیچ‌کس در اولین اکتشاف این قدر به کشف راز نزدیک نشده بود. اصلاً خبر نداشتم که این یک چالش زبانیِ دو سویه است، از یک طرف کلاسیک بود و از سوی دیگر عامیانه. من کمی از پراکریت آن‌ها را می‌دانستم و حالا باید تمام سانسکریتشان را هم یاد می‌گرفتم. «اوه، لعنت.» «ببخشید؟» «قابل ترجمه نیست مک‌وی. اما تصور کن عجله داری یک زبان فاخر را یاد بگیری و آن‌وقت می‌فهمی چه گفتم.» به نظر می‌رسید دوباره خنده‌اش گرفته. به من گفت کفش‌هایم را بیرون بیاورم. در یک شاه‌نشین به راه افتاد... و بعد به روشنایی یک تالار رومی وارد شد! تا به حال هیچ انسان زمینی به این اتاق وارد نشده است، وگرنه خبرش را می‌شنیدم. آن گرامر و لغاتی را که من حالا بلد بودم، کارتر، اولین مکتشفِ زبان‌شناس با کمک مری آلن یاد گرفته بود، آن هم در حالی که تمام مدت چهار زانو در یک کفش‌کن نشسته بودند. هیچ ایده‌ای نداشتیم که همچون جایی وجود دارد. با اشتیاق اطراف را نگاه کردم. تزیینات اتاق سیستم زیبایی‌شناختیِ پیچیده‌ای داشتند. باید تمام گمانه‌زنی‌هایمان از فرهنگ مریخی را بازبینی می‌کردیم. سقف گنبدی شکل و برآمده بود، ستون‌های کناری شیارداری وجود داشتند و اوه خدایا، این مکان بزرگ بود. هرگز از آن ظاهر مخروبه‌ی بیرونش نمی‌شد حدس زد. خم شدم و تسبیح طلا راکه روی میز مراسم قرار داشت بررسی کردم. به نظر می‌رسید مک‌وی از این همه اشتیاق من غرق غرور شده، اما من هنوز هم از قمار کردن با او بیزار بودم. روی میز پر از کتاب بود. با نوک شستم، یکی از موزاییک‌های زمین را بررسی کردم. «تمام شهر شما در این ساختمان است؟» «بله، تا داخل کوه‌ها ادامه دارد.» گفتم: «می‌بینم.» اما واقعاً چیزی نمی‌دیدم. اما هنوز وقتش نبود که از او درخواست یک تور بکنم. به طرف یک چهارپایه‌ی کوچک کنار میز رفت. «خب آیا حالا با زبانِ فاخر آشنا می‌شوی؟» داشتم تلاش می‌کردم با چشم‌هایم از آن تالار عکس بگیرم، می‌دانستم دیر یا زود باید هر طوری شده یک دوربین با خودم بیاورم. به سختی نگاهم را از یک مجسمه برداشتم. «بله، معرفی‌ام کن.» نشستم. * در طول سه هفته‌ای که پس از آن روز آمد، هر وقت تلاش می‌کردم بخوابم، خرچنگ قورباغه‌های الفبا همین‌طور پشت پلک‌هایم رژه می‌رفتند. هر گاه نگاهم به آسمان می‌افتاد، استخر فیروزه‌ایِ بدون ابری بود که خطاطی‌ها در آن موج می‌زدند. هنگام کار لیتر لیتر قهوه می‌خوردم و هر وقت قهوه نمی‌خوردم، کوکتل بنزدرین [10] و شامپاین می‌نوشیدم. مک‌وی هر روز صبح دو ساعت شکنجه‌ام می‌داد و هر از گاهی دو ساعت شکنجه‌ی عصرگاهی هم به آن اضافه می‌کرد. چهارده ساعت اضافه در روز هم خودم مطالعه می‌کردم تا زمانی برسد که بتوانم به تنهایی ادامه دهم. و شب‌هنگام، آسانسور زمان من را به طبقاتِ پایینش می‌افکند. دوباره شش ساله می‌شدم و داشتم عبری، یونانی، لاتین و آرامی یاد می‌گرفتم. ده ساله بودم و دزدکی ایلیاد می‌خواندم. پدر یا مشغول موعظه از آتش‌های گوگردی جهنم و عشق برادرانه بود یا داشت مجبورم می‌کرد در اصل معنای انجیل تفکر کنم. خدایا! چقدر اصل وجود داشت و چقدر کلمه. هنگامی که دوازده ساله بودم، با درباره‌ی تفاوت‌های میان چیزهایی که می‌خواندم و او موعظه می‌کرد، گفتگو کردم. پاسخ‌های سفت و سخت فاندامنتالیستی‌اش هیچ جای بحثی باقی نمی‌گذاشتند. از هر کتک‌خوردنی بدتر بود. پس از آن یاد گرفتم دهانم را بسته نگاه دارم و عهد عتیق را ستایش کنم. خدایا، متاسفم! پدر متاسفم! من خیلی متاسفم! نمی‌تونم! نمی‌تونم... روزی که پسرک با تقدیرنامه‌هایی در زبان‌های فرانسه، آلمانی، اسپانیایی و لاتین فارغ‌التحصیل شد، پدر گالینگر به پسر چهارده ساله و دو متری‌اش گفت می‌خواهد او به مدرسه‌ی علوم دینی برود. یادم هست چطور پسرکِ گریزان گفته بود: «آقا، دلم می‌خواد یکی دو سالی به روش خودم مطالعه کنم و بعد کلاس‌های آمادگی الهیات را در یک دانشگاه هنرهای آزاد مطالعه کنم. هنوز برای ورود به مدرسه‌ی علوم دینی خیلی جوونم.» صدای خدا: «تو از موهبت زبان‌ها برخورداری پسرم. می‌توانی انجیل را در تمام سرزمین‌های بابل موعظه کنی. تو زاده شدی تا یک میسیونر باشی. می‌گویی جوان هستی، اما زمان همچون یک گردباد از کنارت در گذر است. زود شروع کن تا از سال‌های اضافه‌ی خدمتت لذت ببری.» سال‌های اضافه‌ی خدمت، قوز بالای قوزی بودند که داشتم. حالا چهره‌اش را نمی‌بینم. دیگر هرگز نخواهم دید. شاید به این خاطر باشد که همیشه وحشت داشتم به او نگاه کنم. سال‌ها بعد، وقتی که او مُرده بود و با لباس مشکی میان عزادارن گریان، گُل‌ها، دعاها، چهره‌های قرمز، دستمال‌کاغذی‌ها، دست‌هایی که به شانه‌ می‌خوردند، چهره‌های موقر تسلی‌دهندگان و... آرمیده بود، نگاهش کردم و نشناختمش. نُه ماه قبل از تولدم با این غریبه ملاقات کرده بودم. او هرگز بی‌رحم نبود، کله‌شق و مصر بود و همیشه معترض به قصورات دیگران، اما هرگز بی‌رحم نبود. از طرفی، نقش مادرم را هم بازی می‌کرد و برادر و خواهر. سه سال تحصیل من در سنت جان را هم تحمل کرد، احتمالاً به خاطر نام آن محل بود و هیچ خبر نداشت چه جای آزاد و لذت‌بخشی است. اما من هرگز نشناختمش، و مردی که در تابوت خوابیده بود، حالا دیگر چیزی نمی‌خواست، آزاد بودم که برای دنیا موعظه نکنم. اما حالا می‌خواستم به روشی متفاوت این کار را انجام دهم. می‌خواستم زبانی را که در زمان زندگی او هرگز صحبت نکردم، موعظه کنم. پاییز برای ادامه‌ی تحصیل بازنگشتم. ارثیه‌ی مختصری داشتم و از آن‌جا که هنوز هجده سالم نشده بود، دردسر زیادی برای در اختیار گرفتنش داشتم. اما بالاخره موفق شدم و در روستای گرین‌ویچ ساکن شدم. آدرس جدیدم را به موعظه‌جویان نگفتم و زندگی روزمره‌ام را با نوشتن شعر و یاد گرفتن ژاپنی و هندی آغاز کردم. ریشم را بلند کردم، اسپرسو می‌نوشیدم و شطرنج یاد گرفتم. می‌خواستم چند راه دیگر برای رستگاری را هم امتحان کنم. پس از آن دو سال را به همراه سپاه صلح در هند گذراندم. در این دو سال از بودیسم بریدم و به کریشنا روی آوردم و اشعارم جایزه‌ی پولیتزر برایم به ارمغان آورد. بعد به آمریکا بازگشتم، مدرکم را گرفتم و کار در زمینه‌ی زبان‌شناسی را آغاز کردم و جایزه‌های بیشتری برنده شدم. بعد یک روز سفینه‌ای به مریخ رفت. سفینه‌ای که در آشیانه‌‌ی آتیشنش در نیومکزیکو فرود آمد، زبانی جدید با خود آورده بود. زبانی شگفت‌انگیز، غریب و به لحاظ زیبایی‌شناختی پرقدرت. پس از این که هر چه می‌شد، یاد گرفتم و کتابم را نوشتم، در محافلی جدید معروف شدم. «برو گالینگر، سطلت را به چاه بیانداز و برایمان نوشیدنی مریخی بیاور. بر و یک دنیای دیگر را اکتشاف کن، اما منزوی بمان، مثل اودن [11] از کنارش عبور کن و روحش را در کلمات تقدیمِ ما کن.» و به سرزمینی آمدم که در آن خورشید، سکه‌ای تیره است و باد تازیانه می‌زند و دو ماه در آسمان بازی می‌کنند و جهنمی شنی است که هر وقت نگاهش کنی، خارش به جانت می‌افتد. از غلط زدن روی رختخواب دست کشیدم و برخاستم، عرض اتاق تاریک را طی کردم و پشت پنجره ایستادم. صحرا فرشی بی‌پایان به رنگ نارنجی بود که از عبور قرن‌های بیشمار، آماس کرده بود. «من غریبه هستم و باکی ندارم. این همان سرزمین است که سفارش دادم برایم بسازند.» خندیدم. حالا دیگر تا دم زبان فاخر رفته بودم، یا اگر می‌خواهید مَثَلی با رعایت آناتومی بزنم، باید بگویم تا ریشه‌اش رفته ‌بودم. زبان فاخر و زبان عامیانه‌شان آن قدری که اولش به نظر می‌رسید متفاوت نبودند. آن‌قدری از اولی یاد گرفته بودم تا به عمق آن دیگری برسم. گرامر و افعال بی‌قاعده را یاد گرفته بودم و فرهنگ لغاتی که در حال تهیه‌اش بودم، هر روز بزرگ‌تر می‌شد، مثل یک لاله بود و به زودی گل می‌داد. هر بار که نوارها را گوش می‌کردم، پرچم‌های گل بلندتر می‌شد. حالا وقتش بود که مالیات نبوغم را بپردازم و به آموخته‌هایم ادای دِین کنم. به عمد از رفتن سراغِ متن‌های اصلی پرهیز کرده بودم تا زمانی که بتوانم به طور کامل آن‌ها را درک کنم. تا آن موقع، نوشته‌های کم اهمیت، قطعاتی شعر، تکه‌هایی از تاریخ و چیزهایی از این دست می‌خواندم. و یک چیز در تمام نوشته‌هایی که خواندم عمیقاً من را تحت تاثیر قرار داد. آن‌ها درباره‌ی حقایق صُلب می‌نوشتند، صخره، شن، آب، باد و محتوای نهفته در این عناصر سمبلیک بسیار بدبینانه بود. من را یاد برخی متون بودایی می‌انداخت، اما بیشتر از آن، با توجه به تحقیقات اخیرم، شبیه به عهد عتیق بودند. به خصوص من را یاد «کتاب جامعه ابن داوود» [12] می‌انداختند. چنین بود. ساختار و کلمات به کار رفته به قدری شبیه بودند که یک تمرین درست و حسابی می‌شد. مثل ترجمه‌ی پو به فرانسه بود. من هرگز به طریقت مالان [13] در نخواهم آمد، اما به آن‌ها نشان می‌دهم زمانی یک مرد زمینی به چیزهای مشابهی فکر کرده و احساسات مشابهی داشته. چراغ روی میز را روشن کردم و میان کتاب‌ها دنبال «کینگ جیمز» [14] گشتم. «پوچیِ پوچی‌ها، چنین گفت کشیش، پوچیِ پوچی‌ها، تمامش پوچی است، چه حاصلی دارد یک مرد..» به نظر می‌رسید پیشرفتم مک‌وی را حیرت‌زده کرده. از بالای میز همچون آن «دیگری» سارتر [15] به من خیره شد. فصلی از کتاب لوکار را آوردم. نگاهش نکردم، اما می‌توانستم نگاه خیره‌اش را حس کنم، گویی تاری به دور سر، شانه‌ها و دست‌هایم تنیده می‌شد. صفحه‌ی دیگری را ورق زدم. آیا داشت تورش را وزن می‌کرد و حدس می‌زد چه چیزی به تور انداخته؟ و برای چه؟ کتاب‌ها چیزی از ماهی‌گیرهای مریخ نمی‌گفتند. به خصوص چیزی از مردها نمی‌گفتند. کتاب‌ها می‌گفتند خدایی به نام مالان تُف یا یک کار چندش‌آور مشابه (بستگی به نسخه‌ای داشت که می‌خواندید) انجام داده و زندگی در ماده‌ی بی‌جان همچون یک بیماری ریشه دوانده. طبق متون، حرکت اولین قانون بود و رقص تنها پاسخِ بر حق به ماده‌ی بی‌جان بود.کیفیتی در رقص است که همه چیز را شرح می‌دهد و عشق بیماری‌ در جان ماده‌ی زنده بود. ماده‌ی بی‌جان؟ سرم را تکان داد. تقریباً خوابم برده بود. «ماآنارا [16].» ایستادم و بدنم را کشیدم. چشم‌هایش حالا با نوعی آز به من خیره شده بودند. پس نگاهش را پاسخ دادم و او به زمین چشم دوخت. «خسته شدم، قصد دارم قدری استراحت کنم. شب پیش هم نخوابیدم.» سری تکان داد، معادلِ زمینیِ «باشه» بود، این را از من یاد گرفته بود. «می‌خواهی استراحت کنی و وضوح آموزه‌های لوکار را به طور کامل درک کنی؟» «ببخشید؟» «دوست داری یک رقص لوکار را ببینی؟» «آه.» فُرم و استفاده از عبارات زائد در زبانشان حتا از کُره‌ای هم بدتر بود. «بله حتماً، هر زمان که اجرا شود، دوست دارم ببینم.» ادامه دادم که: «راستی می‌خواستم از شما بپرسم، آیا ممکن است چند تایی عکس بگیرم؟» «حالا زمانش است. استراحت کن و من نوازنده‌ها را احضار می‌کنم.» به سرعت از دری که من هرگز از آن عبور نکرده بودم، بیرون رفت. خب حالا، لوکار هم مانند هولاک الیس [17]، رقص متعالی‌ترین هنرشان بود و حالا می‌‌دیدم چطور بر اساس تفکرات فیلسوفی که قرن‌ها از مرگش می‌گذشت، اجرا می‌شد. چشم‌هایم را مالیدم و چند باری به هم زدم. چند بار هم خم و راست شدم. خون در سرم به گردش درآمد، چند نفس عمیق کشیدم. دوباره خم شدم و بعد مقابل در جنب و جوشی به راه افتاد. آن‌جور که من خم شده بودم، حتماً سه نفری که همراه مک‌وی وارد شدند خیال کردند دارم دنبال تیله‌هایی که گم کردم می‌گردم. به سختی لبخندی زدم و راست ایستادم، چهره‌ام از خم شدن سرخ شده بود. انتظار نداشتم به این سرعت وارد شوند. ناگهان دوباره به یاد هولاک الیس در دوران محبوبیتش افتادم. دخترکِ مو قرمز کوچک که چیزی شبیه به ساری به رنگ آسمانِ مریخ به تن داشت، با حیرت نگاهم کرد، درست مثل کودکی که به یک پرچم رنگارنگ بالای میله‌پرچم نگاه کند. گفتم:«سلام.» یا چیزی معادل آن. پیش از آن که پاسخ دهد، تعظیم کرد. ظاهراً مقامم ارتقا پیدا کرده بود. «خواهم رقصید.» شکاف قرمز رنگ در آن سفیدیِ رنگ پریده‌ی چهره‌اش این را گفت. چشم‌هایش به رنگ رویا بودند، پیراهنش از من دور شد. وسط اتاق رفت. آن‌جا مانند پیکره‌ای روی یک کتیبه ایستاد. گویی در حال مراقبه بود و یا طراحی زمین را بررسی می‌کرد. آیا موزاییک‌ها نماد چیزی بودند؟ بررسی‌شان کردم. اگر هم این طور بود، از نظرم پنهان مانده بود، برای کف حمام یا پاسیو عالی بود، ولی چیزی بیش از این نمی‌دیدم. دو نفر دیگر گنجشک‌های رنگ‌شده‌ی میانسالی شبیه به مک‌وی بودند. یکی‌شان با سازی که سه تار داشت روی زمین نشست، شباهت دوری به سامیسن [18] داشت. دیگری یک طبل چوبی و دو چوب طبل به دست گرفت. متوجه نشدم مک‌وی از روی چهارپایه بلند شده و روی زمین نشسته. من هم همین کار را کردم. نوازنده‌ی سمیسن هنوز در حال تنظیمش بود، پس به سوی مک‌وی خم شدم. «نام رقاص چیست؟» بی آن‌که نگاهم کند گفت: «براکسا [19].» دست چپش را به آرامی بلند کرد، معنایش این بود که آغاز کنید. صدای ساز همچون ضربان دندان‌درد و تیک‌تاک ارواح تمام ساعت‌هایی که هرگز اختراع نکردند، از آن نقطه منتشر شد. موسیقی استعاره‌ای از آتش بود، ترق توروق، جرق جرق. رقاص تکان نخورد. هیس‌هیس جایش را به ترکیدن داد. آهنگ افول کرد. حالا نماد آب، گران‌بهاترین ماده‌ی این دنیا بود که میان صخره‌های سبز از خزه، قل‌قل صدا می‌کرد. رقاص هنوز هم بی‌حرکت بود. فراز و فرودِ آهنگ [20] و بعد مکث. بعد لرزش بادها شروع شد، در ابتدا آن قدر محو و دور بود که به سختی می‌شنیدمش. آرام و ملایم آه می‌کشیدند و نامطمئن می‌ایستادند. مکث، هق‌هق و بعد تکرار بخش اول فقط بلندتر، چشم‌هایم از مطالعه‌ی زیاد خسته شده بودند یا برکسا سر تا پا داشت می‌لرزید؟ داشت می‌لرزید. در ابتدا یک لرزش بسیار خفیف داشت. نیم سانتی‌متر به راست، نیم‌سانتی‌متر به چپ. انگشت‌هایش مثل گلبرگ‌های گل از هم گشوده شدند و می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم که بسته بودند. چشم‌هایش را گشود. نگاهش به دوردست دوخته بود، چشم‌هایش مثل شیشه بودند و آن سوی من و دیوارها را نگاه می‌کردند. حرکتش بیشتر و بیشتر و با ضرباهنگ یکی شد. باد از سوی صحرا می‌وزید و همچون موج‌هایی که به ساحل بنشینند، به ترلیان می‌کوبید. انگشت‌هایش حرکت کردند. تندباد شد. بازوانش همچون پاندول‌های آرام، پایین افتادند و در جهت عکس هم شروع به حرکت کردند. طوفان در راه بود. حرکتی محوری را شروع کرد، دست‌هایش به بدنش برخورد می‌کردند، حالا شانه‌هایش به صورت ضربدری شروع به لرزیدن کردند. باد! بله باد بود! آه باد! باد مرموز! آه میوزِ سنت جان پرس! گردباد دور آن چشم‌ها می‌چرخید، چشم‌هایش، چشمِ طوفان بودند. سرش عقب افتاده بود، اما می‌دانستم میان نگاه خیره‌اش که چون نگاه بودا بود و آسمان آبی، سقفی وجود ندارد. شاید تنها آن دو ماه آبی فیروزه‌ای آن نیروانا را بر هم می‌زدند. سال‌ها پیش در هند، دواداسیس‌ها [21] را در هند دیده بودم، رقاص‌های خیابانی که رداهای رنگی‌شان را تکان می‌دادند و حشرات را به خود جلب می‌کردند. اما برکسا بیش از این حرف‌ها بود، او همچون پرستندگان راما بود و یا شاید که تناسخی از ویشنو بود، او بود که رقص را به انسان عطا کرده بود و رقاص‌های مقدس را. حالا ضرباهنگ یکنواخت شده بود، ناله‌های تار اشعه‌های خورشید را یادم می‌انداخت که گرمایشان را گردش باد دزدیده باشد، آبی ساراواتی [22] بود و مریم بود و دختری به نام لارا. از جایی صدای سیتار شنیدم و مجسمه زنده شد و نفسی الهی کشید. دوباره آرتور رمبو [23] شده بودم با حشیش، بودلر [24] بودم با تنتور افیون، پو، دی کویسنی [25] وایلد، مالارم و آلستر کراولی شدم. حتا یک لحظه پدرم بودم پشت منبر تیره در لباس تیره‌ی‌ رهبانیت؛ زمزمه‌ی دعاها و صدای ارگ بودم که به باد روشن تبدیل شد. براکسا بادنمای چرخانی شده بود، صلیبی از پر بود که در هوا معلق مانده بود. لبه‌ی روشن لباس به زمین کشیده شد. حالا شانه‌هایش برهنه بودند و سینه‌ی راستش مثل ماه در آسمان بالا و پایین حرکت می‌کرد. موسیقی همچون مناظره‌ی ایوب با خداوند بود. رقصسش پاسخ خدا بود. موسیق آرام و یکواخت شد، ملاقات شده، پسندیده شده و پاسخ داده شده بود. لباس‌هایش گویی که زنده باشند به چین و شکن‌های موقر اولیه بازگشتند. پایین، پایین و پایین‌تر آمد و به زمین افتاد. سرش روی زانوانش افتاد. تکان نخورد. * سکوت شد. از خشکی شانه‌هایم فهمیدم چقدر شق و رق نشسته بودم. زیربغلم خیس عرق شده بود و عرق از پهلوهایم جاری بود. حالا باید چه می‌کردیم؟ کف بزنیم؟ از گوشه‌ی چشمم نگاهی به مک‌وی انداختم. دست راستش را بلند کرد و دخترک گویی از روی تله‌پاتی مفهومش را دریافت، سراپایش لرزید و بعد برخاست. نوازندگان هم برخاستند. مک‌وی هم بلند شد. من نیز روی پاهایم ایستادم، پایم چپم خواب رفته بود. اگرچه احمقانه بود، ولی گفتم: «زیبا بود.» با سه فرم متعالی «خواهش می‌کنم» پاسخم دادند. غوغایی از رنگ‌ها به پا شد و دوباره با مک‌وی تنها شدم. «این رقص صد و هفدهم از دوهزار و دویست و بیست و چهار رقص لوکار بود.» نگاهش کردم. «چه حق با لوکار بوده باشد چه نه، پاسخ خوبی به ماده‌ی بی‌جان داده.» لبخند زد. «رقص‌های دنیای شما شباهتی به این داشتند؟» «برخی‌هایشان بله، وقتی داشتم براکسا را نگاه می‌کردم یاد بعضیشان افتادم، ولی هرگز چیزی دقیقاً شبیه به این ندیده بودم.» مک‌وی گفت:‌ «رقاص خوبی است، همه‌ی رقص‌ها را بلد است.» یک آن اثری از حالت پیشنش که معذبم کرده بود، دیدم... دوباره در چشم به هم زدنی محو شد. به طرف میز رفت و کتاب‌ها را بست و گفت: «حالا باید به وظایفم برسم. ماآنارا.» چکمه‌هایم را پوشیدم و گفتم: «خداحافظ.» «خداحافظ گالینگر.» از در بیرون رفتم، سوار جیپستر شدم و در هوای عصرگاهیِ رو به شب راندم. بال‌های افراشته‌ی صحرا پشت سرم به هم می‌خوردند. پانویس‌ها: [1] Emory [2] وسیله‌ای صحرانورد [3] Tirellian [4] Malebolge: به ایتالیایی یعنی «خندق شیطان». نام طبقه‌ی هشتم دوزخ دانته است. در این طبقه ریاکاران و حیله‌گران ساده قرار دارند؛ یعنی افرادی که لزوماً به قصدی شیطانی حیله نکرده‌اند. حیله‌گرانی که علیه عشق، شرافت، ایمان و ... حیله کرده‌اند، در طبقه‌ی نهم جای دارند. دانته اولیس را به دلیل زیرکی خودش که در واقع همان حیله‌گری بود، در این طبقه جای داده است. [5] Treza Rima: نوعی سبک شعری که کمدی الهی به آن سروده شده است. [6] Mahabharata: یکی از دو منظومه‌ی حماسی مهم هند. دیگری رامایانا است و هر دو به زبان سانسکریت هستند. این متن علاوه بر آن که حماسی است، از لحاظ فلسفه‌ی زندگی هم بسیار غنی است. [7] اشاره به داستان سامسون که در تورات نقل شده است. [8] M’Cwyie [9] Schliemann: یکی از کاوشگران معروف تروا. [10] Benzedrine [11] Auden: شاعر معروف انگلیسی-آمریکایی که در انگلستان متولد شد و بعدها به تبعیت آمریکا در آمد و برخی او را از بزرگترین شعرای قرن بیستم می‌دانند. [12] Book of Ecclesiastes: کتاب جامعه‌ی ابن داود، که نام یکی از بخش‌های عهد عتیق کتاب مقدس است و درباره‌ی سلیمان، پسر داوود است. به نظر می‌رسد در طول زمان، نویسندگان دیگر چیزهایی به متن اصلی افزوده باشند. [13] Malann [14] شاه جیمز اول که دستور انتشار انجیل را داد. [15] از نظر سارتر رابطه‌ی میان انسان‏ها خصمانه و عاری از هر گونه حسن نیت است. او در توصیف این رابطه از استعاره‌ی «نگاه» استفاده می‏کند و می‏گوید: «دیگری» با نگاه خود می‏کوشد آزادی مرا سلب کند و با سلطه پیدا کردن بر من مرا برده‌ی خود سازد. [16] M’narra: ظاهراً یکی از الفاظ احترام‌آمیز مریخی است. [17] Haylock Ellis: روانشناس انگلیسی که درباره‌ی جنسیت و مطالب مرتبط با آن تحقیقات فراوان انجام داد و گویا نظر مشابهی در مورد رقص داشته است. [18] Samisen: نوعی ساز زهی ژاپنی با دسته‌ای بلند و بدنه‌ای چهار گوش و سه تار. [19] Braxa [20] حرکت از یک نت به نت دیگر. [21] Devadasis: مرامی هندی که در آن دخترها با یک ایزد ازدواج می‌کنند. رقص و آواز جزء لاینفک این مرام است. [22] Sarasvati: الهه‌ی دانش، موسیقی و فرزانگی در اساطیر هند. [23] Arthur Rimbaud: یک شاعر. [24] Charles Baudelaire: شاعر و نویسنده‌ی فرانسوی و از پیشگامان ترجمه‌ی آثار پو به فرانسه. [25] De Quincy