جزیره‌ای در ماه

از داستان‌های راه یافته به دور نهایی مسابقه‌ی بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷


سر میز غذا مادر گفت دیگر حالش از این غذایی که با گیاهان خاک ماه به عمل آمده به هم خورده و دوست دارد برگردد به زمین و جایی زندگی کند که مجبور نباشد این لباس فضایی کت و کلفت را بپوشد؛ بعد هم به دست‌هایش اشاره کرد که زمخت شده‌اند. برادر کوچکترم ناگهان مثل کامپیوتر اتاق‌هایمان که دما وحرارت داخل وخارج را اعلام می‌کند، به حرف آمد و گفت که روبات کشاورزمان موقع کار کردن روی زمین گلخانه باتری‌هایش تمام شده، سیستم‌هایش به هم ریخته و او هم از شیشه‌ی در گلخانه دیده که روبات قاطی کرده و آن‌قدر به شیشه گلخانه کوبیده تا آن را شکسته و اضافه کرد شانس آوردیم سیستم کامپیوتری زود به راه افتاد و آن‌جا را ایزوله کرد، وگرنه همه‌ی هوای گلخانه وارد آسمان سیاه ماه می‌شد. مادر این حرف را که شنید آهی کشید و با لحنی بغض آلود گفت حیف آن همه گوجه و حبوباتی که او با زحمت در این خاک بی ارزش کاشته؛ بعد انگار یاد درد کمرش افتاد صورتش پرچین شد.
پدر که تا این موقع ساکت پشت میز نشسته و با بی حوصلگی غذای ما را که آشی گیاهی بود با قاشق هم می‌زد، برای این که حرفی زده باشد گفت چه کار کنم پول ندارم و نتوانستم جا بهتر از این‌جا گیر بیاورم. بعد گفت که همین است که هست و او نمی‌تواند کاری انجام دهد. در این موقع روبات دوم ما که مسئول ارتباطات بود وارد شد، چراغ‌های سرخ وسبزش مدتی خاموش و روشن شدند تا او بتواند یک پیام رادیویی را که پدر را برای کار احظار می‌کرد، بخواند. پدر هم خوشحال از این که مجبور نیست دیگر حرف‌های مادر را تحمل کند، همراه روبات رفت.
پانزده سال است ما روی کره ماه زندگی می‌کنیم. این‌جا هیچی ندارد. روی یک جزیره از دریای آرامش روزهای من و برادرم یا به کمک کردن به مادرم که همیشه لای شن‌های ماه یا سراشیبی‌ها گیر می‌افتد، می‌گذرد یا به پیدا کردن روبات‌های قراضه‌ی سنگ‌شکنی که برای حفاظ تششعی خانه‌ی ما از کوه‌های تیز ماه سنگ می‌برند. یک بار که رفتم تا به مادرم کمک کنم و او را که در آن لباس فضایی حجیم دست و پا می‌زد از شن بیرون بیاورم، از پشت شیشه‌ی بخار گرفته کاسکتش اشک‌هایش را می‌دیدم و موهای کم پشت سفیدش را که روی صورتش ریخته و او هرچه فحش از دهانش در می‌آید به بخت بد خود و پدر می‌فرستد؛ البته من چیزی نمی‌شنیدم، چون در این مواقع بیسیم را خاموش می‌کردم.
همیشه وقتی ما گلایه می‌کنیم، پدرم از زمانی که در زمین بوده تعریف می‌کند و این که چقدر بچه‌های زمینی را در خانه‌های مختلف دیده که آرزو دارند به ماه بیایند و یا از او برای کلکسیونشان سنگ‌های ماه را می‌خواستند. گاهی پدر حتا می‌گوید در شهر بزرگ دریای ابرها نیز بچه‌های زیادی حاضرند که اگر به آن‌ها اجازه داده شود که روی خاک و کوه‌های ماه قدم بزنند، صبح تا شب درس بخوانند ومطیع باشند. من وبرادرم این حرف‌ها را به سختی باور می‌کردیم، چون وقتی پای دستگاه درس از راه دور می‌نشستیم می‌دیدیم اوضاع جور دیگری است. یک روز بعد از انشای طولانی یکی از همکلاسی‌های دورمان در مورد لزوم گسترش زندگی روی ماه، برادرم گفت صدای همکلاسی ما شبیه کسی است که مجبور نیست صبحانه گوجه‌ی یخ‌زده با پیاز ماه بخورد. الان تصویر دستگاه آموزش از راه دور هم رفته و پدر نتوانسته آن را تعمیر کند.
آخرین باری که یک کشتی باری فضایی از کنار برجی که پدر در آن کار می‌کند گذشت، خدمه کشتی یک روبات مدل جدید به پدر دادند که مادر چشم دیدن آن را ندارد ولی گاهی به مارک پشت آن که عکسی از کره زمین است، خیره می‌شود و با حسرت آه می‌کشد.
می‌دانم برادرم ساعت‌ها پای صحبت حافظه‌ی این روبات نشسته و اطلاعات او را در مورد زمین بیرون کشیده، ولی اصلا به روی من نمی‌آورد. من هم کاری به کارش ندارم چون حقیقت را می‌دانم. یک بار دیدم برادرم از آن روبات خواسته بود روبات کشاورزمان را از کار بیاندازد تا او بتواند دور از چشم این خبرچین مادر، زیر بته‌ها بنشیند و به قصه‌های او گوش دهد و با حسرت به تصاویر حافظه‌ی روبات که در صفحه‌ی تلویزیونی شکمش پخش می‌شد نگاه کند. به درختان، به جنگل‌ها، به شهرهای بزرگ و پر نور با ماشین‌های پرنده و آسمان آبی با لکه‌های ابر. مدتی بعد که فهمید آن روبات تصاویری از یک روز زندگی پسربچه‌های زمینی را هم با خود دارد، دیگر شیفته شد. مادر از دست پدر عصبانی شد که چرا این روبات را خریده و من و برادرم دیگر به کارهای گلخانه نمی‌رسیم. البته نگفت خودش هم پای صحبت این روبات نشسته است. یک بار شنیدم پدر یواشکی به مادر می‌گوید این روبات را برای این سفارش داده تا ما نق نزنیم چون خیلی احساس بی عرضه‌گی کرده که نتوانسته تصویر تلویزیونی آموزش از راه دور ما را درست کند.
می‌دیدیم پدر کار دیگری ندارد جز این که دائما احظارش کنند تا به آن برج دیده‌بانی دوردست برود و ساعت‌ها به کشتی‌های خودکار فضایی که از آن‌جا رد می‌شوند راهنمایی یا اجازه‌ی عبور دهد. من حتا یک بار می‌شنیدم به مادر می‌گفت به نظرش شهر دریای ابرها متروک شده و حالا تعداد کشتی‌های خودکاری که از آن‌جا برای تعمیرات وسایل رد می‌شوند، کم شده است. خوب اگر پدر به آن برج نرود، چه کاری می‌تواند بکند؟ او حتا یک بار خواست من را به آن‌جا ببرد و با کارش آشنا کند. من هم دائم از او می‌پرسیدم چرا کاری نمی‌کند تا یکی از این کشتی‌های خودکار بیاید و ما را از این‌جا ببرد، ولی پدر هر بار جواب می‌داد که آن‌ها خودکارند و کاری از دست او برنمی‌آید . اما من که حقیقت را می‌دانستم.
امروز غیر از دعوا اتفاق دیگری هم افتاد. چند ساعتی بعد از ناهار برادرم گریه کنان از هوابند رد شد وکلاه فضایی‌اش را زمین زد گفت روبات تازه‌مان را دیده که توی شن‌ها گیر کرده و یک تخته سنگ درست خورده وسط شکم و صفحه‌ی تلویزیونی‌اش و گفت حالا نمی‌داند به پدر قضیه را بگوید یا نه، چون می‌ترسد پدر دعوایش کند و حاضر نشود روبات تازه‌ای بخرد. اما من می‌دانم از اول خریدی در کار نبوده و پدر این قضیه را دیر یا زود می‌فهمد. حدس می‌زنم این اتفاق کار مادر باشد چون او از این که با دیدن دوباره‌ی تصاویر هی داغ دلش تازه شود، حسابی ناراحت است. شاید برادرم این را فهمیده و خودش فردا روبات کشاورزمان را دستکاری کند تا انتقامش را از مادر بگیرد.
حالا بعد از این که پدر با آن ماشین ماه‌نورد درب داغان سر کارش می‌رود، مادر باز نگران است که مبادا لوله‌های اکسیژن قدیمی پدر خراب شوند و او وسط دریای آرامش دچار دردسر شود. با این سیستم ایمنی خراب هم که او نمی‌تواند ما را خبر کند. مادر شروع می‌کند و باز همان قصه‌ی قدیمی اختلاف پدر با فامیل‌هایش را که در شهر دریای ابرها برو بیایی داشتند برایمان بازگو کند و وقتی من و برادرم پرسیدیم چرا او بلیط نگرفت تا به زمین برگردد و چطور به این جای پرت آمده، گفت آن موقع پدر پول خرید بلیط سفر را نداشت و برادرم هی می‌پرسد پس چطور پول خرید این جا را به دست آورده؛ مادر همان جواب همیشگی را می‌دهد که پدر توانسته این بخش ماه را بدون پول و در ازای کار در آن برج بدست آورد.
یک جای صحبت مادر اشکال داشت. یک جایی که برادرم نمی‌فهمید چه بود من خوب می‌دانستم. فردا روز تولد پانزده سالگی من است و من قبل از ده ساگی‌ام را به یاد نمی آورم. چرا؟ مادر جواب این سوال را به من نمی‌گوید. من که خودم می‌دانم. خسته شدم از بس به آسمان سیاه ماه خیره شدم و سحابی‌ها وکهکشان‌ها را از پشت تلسکوپ دید زدم و به حرف‌های برادرم گوش دادم که آدم‌های سحابی‌ها مجبور نیستند در ماه زندگی کنند و اگر ما هم در زمین زندگی می‌کردیم، مجبور نبودیم در خانه‌های هوابنددار زندگی کنیم، نگران ژنراتور هوا باشیم، صبحانه گوجه یخ‌زده و پیاز ماه بخوریم و لباس دست و پاگیر ضد اشعه بپوشیم یا این که آن کشتی‌ها واقعا خودکارند و نمی‌شود کاری کرد که آن‌ها به اینجا بیایند و ما را ببرند و ای کاش یک سنگ آسمانی عین همان که چند روز پیش حفره‌اش را پایین کارگاه سنگبری دیدیم، به آن‌ها بخورد تا او مجبور نباشد گذر آن‌ها را از لبه‌ی سیاه افق ماه و پشت کوه‌های نوک تیز نگاه کند.
با تلسکوپ گاهی به زمین نگاه می‌کردیم. ولی چه فایده که هر بار که زمین در افق دید ما بود، آینه‌ی بزرگ قهوه‌ای که نور آفتاب را به زمین می‌تاباند جلوی دید ما را می‌گرفت. از داخل تسکوپ هم غیر از خطوط چند ضلعی وشبکه‌ی پشت آینه هیچی نمی‌دیدیم.
حالا دیگر برادرم به عکس کهنه‌ی زمین که لای وسایل پدر پیدا کرده وآن را زیر تختش قایم می‌کند نگاه نمی‌کند، همان جای آبی که داخل حبابی از ابرهای پیچان به خواب رفته است. به فکرش رسیده یک بار با پدر به محل کارش برود و در دستگاه‌های او خرابکاری کند تا شاید یکی از آن کشتی‌ها یک بسته پایین بفرستد و در آن یک روبات تلویزیون‌دار باشد یا حتا بیشتر خیال می‌بافت که آن کشتی روی برج بنشیند و او بتواند با آدم‌های دنیای آن سوی ماه صحبت کند و از آن‌ها بخواهد تا کار پدر را عوض کنند تا ما به جای بدون هوابندی برویم و مجبور نباشیم صبحانه‌های یخ‌زده بخوریم. فردا روز تولد پانزده سالگی من است و من می‌دانم دیگر هیچ بخشی از گذشته‌ی پنهان را به خاطر نخواهم آورد ،می‌دانم پدر دروغ می گوید، می‌دانم مادر همه چیز را ماست مالی می‌کند، می‌دانم برادرم خیال می‌بافد چون ما تبعیدی هستیم.


* جزیره ای در ماه عنوان ترجمه ی فارسی گزیده ای از اشعار ویلیام بلیک ترجمه هوشنگ رهنما نشر هرمس است.