جزئیات

چاینا ملویل نویسنده‌ی چندین داستان کوتاه و چند رمان، از جمله «ایستگاه خیابان پردیدو» (برنده‌ی جایزه‌ی آرتور سی. کلارک و جایزه‌ی جهانی فانتزی) است. او سال 1972 متولد شده و در لندن زندگی می‌کند.

ملویل می‌گوید: «داستان «جزییات» تلاشی برای ادای احترام به لاوکرافت به شکلی غیرلاوکرافتی بود. و شاید مثل معجزه باشد که همان موقع جان پیلان و بنجامین آدامز مشغول فراهم آوردن یک مجموعه گلچین ادبی برای ادای احترام به این نویسنده بودند. البته ادای احترام... نه تقلید و نه تمسخر.»

این داستان اولین بار در گلچین ادبی «فرزندان کوثلهو» منتشر شد.

 

 

وقتی پسر طبقه بالایی یک تفنگ ساچمهای گیر آورد و گلولههایی از جنس سیبزمینی به ماشینهای عبوری شلیک کرد، من ازشان جدا شدم. من جزء همهی کارهایشان بودم. غریبه نبودم. ولی وقتی آنها برای خطخطی کردن روی آجر دیوارهای خانهی زرد و گوش ایستادن پشت پنجرههایش میرفتند، همراهیشان نمیکردم. یکی از دخترها از این بابت مسخرهام کرد، ولی بقیه تهدیدش کردند که بهتر است دهانش را ببندد. آنها از من دفاع کردند، گرچه خودشان هم نمیدانستند چرا ازشان جدا شدهام.

خودم زمانی را به یاد ندارم که به خاطر مادرم به خانهی زرد نرفته باشم.

چهارشنبه صبحها، حدود ساعت نه، درِ ورودی ساختمان رو به ویرانی را با کلیدی از میان دستهای که مادرم بهم میداد، باز میکردم. توی ساختمان یک هال ورودی و دو تا در دیده میشد؛ یکی از درها شکسته بود و به پلکانی مخروبه منتهی میشد. من با کلید در دیگر را باز میکردم و به آپارتمان تاریک پا میگذاشتم. راهرو بدون چراغ بود و بوی نم مانده میداد. هیچوقت دو قدم بیشتر در راهرو پیش نمیرفتم. نم و سایهها چنان در هم فرو میرفتند که کمی جلوتر، مثل این بود که راهرو محو و هیچ میشود. در اتاق خانم میلر درست جلوی چشمم بود. من هم فقط به جلو خم میشدم و در میزدم.

اغلب نشانههایی وجود داشت که مشخص میکرد کسی قبل از من آنجا بوده است. مثلاً گرد و خاک به هم خورده یا تکههای آشغال. گاهی اوقات کس دیگری هم آنجا حضور داشت. دو تا بچهی دیگر هم بودند که رفت و آمد پنهانیشان را به ساختمان دیده بودم. چند تایی بزرگسال هم به دیدن خانم میلر میآمدند.

گاهی اوقات یکی دو تایشان را در راهروی بیرون آپارتمان یا حتا توی خود آپارتمان میدیدم که در تاریکی و ویرانی، یله داده بودند. آنها یا روی زمین ولو بودند یا کتابهای ارزان قیمت میخواندند یا در حین انتظار، بلندبلند فحش میدادند.

یکیشان زنی جوان و چینی   بود که آرایش غلیظی میکرد و مثل دودکش، سیگار دود میکرد. او من را کاملاً ندیده میگرفت. دو تا مردک مست هم بودند که هر از گاهی سر و کلهشان پیدا میشد. یکیشان با صدایی بلند و غیرقابل فهم با من حرف میزد و طوری دستهایش را بالا میبرد انگار بخواهد من را در میان ژاکت بوگندویش در آغوش بکشد. من همیشه بهش لبخند میزدم و با دستپاچگی دستی تکان میدادم و سریع از کنارش رد میشدم. آن یکی مردک مست هم یک در میان یا افسرده بود یا عصبانی. اغلب او را کنار در اتاق خانم میلر میدیدم که با آن لهجهی غلیظ لندنیاش، فحشهای آبدار میداد. اولین باری که او را دیدم، خوب به یاد دارم. مردک همان طور آنجا ایستاده بود و با صورتی قرمز و در هم فرو رفته، بلندبلند فحش میداد و ناله میکرد.

مردک زوزه میکشید: «یالا دیگه عجوزه، پیرزن نکبت عوضی. یالا، خواهش میکنم، یالا گوسالهی عوضی.»

کلماتش من را میترساندند، ولی لحن صحبتش چاپلوسانه بود و متوجه شدم صدای خانم میلر از توی اتاق بلند است و دارد جواب مردک را میدهد. صدای خانم میلر نه ترسیده بود و نه عصبانی.

من همان عقب ایستادم، چون نمیدانستم چه باید بکنم؛ و خانم میلر در همان حال حرف میزد و عاقبت مردک مست، با افسردگی تمام، تلوتلو خوران دور شد. و آن وقت من توانستم برنامهی همیشه را تکرار کنم.

یک بار از مادرم پرسیدم میشود کمی از غذای خانم میلر را بخورم یا نه. او زد زیر خنده و سرش را تکان داد. در تمام چهارشنبههایی که برای خانم میلر غذا میبردم، یک بار حتا به آن ناخنک هم نزدم.

مادرم هر سهشنبه شب یک ساعت وقت میگذاشت تا آن غذا را آماده کند. او کمی ژلاتین یا آرد ذرت را در شیر حل میکرد، یک عالمه شکر یا طعمدهنده تویش میریخت و مشتی قرص ویتامین را تویش خرد و حل میکرد. بعد آن قدر مایع را هم میزد تا سفت شود و بعد آن را در یک کاسهی پلاستیکی و سفید میریخت. صبح، غذا شبیه یک جور فرنی بدبو میشد. مادرم رویش پارچهای میکشید و آن را به همراه لیستی از سوالاتی که باید از خانم میلر میپرسیدم، یا گاهی یک سطل رنگ سفید، به دست من میداد تا تحویلشان دهم.

بنابراین این طوری میشد که من از جلوی در اتاق خانم میلر سر در میآوردم و با کاسهای جلوی پایم، در میزدم. از تو صدای تکان خوردن چیزی میآمد و بعد صدای خود زن از جایی نزدیک در بلند میشد.

صدا میزد: «سلام.» و بعد چند بار اسم من را تکرار میکرد.

«صبحانهام را آوردی؟ حاضری؟»

من به سمت در میخزیدم و ظرف را آماده نگاه میداشتم. بعد آمادگیام را اعلام میکردم.

خانم میلر خیلی آرام تا سه میشمرد. با شمارهی سه، در ناگهان با ضربتی سریع باز میشد و من کاسه را از میان شکاف در داخل میانداختم. زن کاسه را میان زمین و هوا قاپ میزد و در را محکم توی صورت من به هم میکوبید.

من چیز چندانی از داخل اتاق نمیدیدم. در برای کمتر از یک ثانیه باز میشد. بیشترین چیزی که دستگیرم میشد، سفیدی دیوارها بود. آستینهای خود خانم میلر هم سفید و ساخته شده از پلاستیک بود. هیچوقت تصویر دقیقی از صورتش ندیدم، ولی همانی هم که دیدم، چیزی نبود که در خاطرم ماندگار شود. همهاش صورت مشتاق یک زن میانسال بود.

اگر یک سطل رنگ همراهم بود، این روتین را دوباره تکرار میکردیم. بعد من چهار زانو جلوی در مینشستم و به صدای غذا خوردن او گوش میدادم.

خانم میلر از پشت در داد میزد: «حال مادرت چطوره؟»

با این سوال، من لیست سوالات مادرم را با دقت باز میکردم. میگفتم خوبه، عالیه. فقط چند تایی سوال داره.

بعد سوالات عجیب مادرم را با لحن محتاط یک بچه میخواندم و خانم میلر وسط خوردن مکثی میکرد و از سر تعجب و هیجان، صداهایی از خودش در میآورد و بعد گلویش را صاف میکرد و بلندبلند فکرهایش را به زبان میآورد. گاهی اوقات خیلی در جواب دادن معطل میکرد، و گاهی بلافاصله جواب میداد.

مثلاً میگفت: «به مادرت بگو نمیشه خوبی یا بدی یه مرد رو از همچین چیزی فهمید. بهش بگو یادش نره با پدرت چه دردسرهایی کشید.» یا میگفت: «آره، میتونه قلبش رو در بیاره. فقط بگو باید با همان روغن مخصوصی که قبلاً گفته بودم، رنگش بزنه.» یا مثلاً: «به مادرت بگو هفت. ولی فقط چهار تاش به خودش مربوطه و سه تاشون قبلاً مردهان.»

یک بار خیلی آرام جواب داد: «بهش بگو در این باره کمکی ازم ساخته نیست. بگو سریع بره پیش دکتر.»

مادرم هم همین کار را کرد و خیلی زود خوب شد.

یک روز خانم میلر از من پرسید: «وقتی بزرگ شدی، دوست داری چه کارهایی رو نکنی؟»

آن روز صبح وقتی به دیدارش رفته بودم، آن مردک آوارهی مست دوباره داشت به در اتاقش میکوبید و کلیدهای در آپارتمان توی دستهایش بالا و پایین میپرید.

داد و فریاد میکرد که: «داره التماست میکنه، عجوزهی پیر، خواهش میکنم، تو بهش مدیونی، نمیدونی چه خونی جلوی چشماش رو گرفته، اما ناراحتیش رو که سر تو خالی نمیکنه، نه؟ خواهش میکنم گوساله، گوسالهی عوضی نکبت، بیا ببین زانو زدهام...»

خانم میلر از توی اتاق جواب داد: «در اتاق من تو رو میشناسه، مردک عوضی. هم اون تو رو میشناسه و هم من. پس مطمئن باش که این در برات باز نمیشه. من چشمهام رو در نیاوردهام و تسلیم هم نمیشم. برو دنبال زندگیت.»

من با اضطراب صبر کردم تا مردک جل و پلاسش را جمع کرد و رفت. بعد نگاهی به پشت سرم انداختم و به در زدم و اعلام کردم که من هستم. بعد از این که غذایش را دادم، آن سوال را ازم پرسید.

«وقتی بزرگ شدی، دوست داری چه کارهایی رو نکنی؟»

اگر چند سال بزرگتر بودم، وارونه کردن این کلیشه ناراحتم میکرد؛ آن وقت این کارش به نظرم تقلب و کلک میرسید. ولی آن موقع پسرک کوچکی بودم و از سوالش خوشحال شده بودم.

محتاطانه برایش گفتم که نمیخواهم وکیل بشوم. این را از سر وفاداری به مادرم میگفتم که به شکل مرتب نامههایی خشک و رسمی دریافت میکرد که باعث میشد گریهی پر سوز و گذارش به هوا برود و تمامی وکلا، آن وکلای عوضی و زرنگ را، ناله و نفرین کند.

خانم میلر از جوابم خوشاش آمده بود. خرناسکشان گفت: «چه پسر خوبی! دست وکیلها برای همهی ما رو شده. خیلی عوضیاند، مگه نه؟ همهاش با حروف کوچیک! هیچوقت گول حروف کوچیک رو نخور! ماجرا همیشه جلوی چشمته، درست جلوی چشمت، ولی تو نمیبینیش و بعد یه دفعه خودش رو به چشمت میآره. و این رو هم از من بشنو، که وقتی دیدیش، دیگه گیرش میافتی!» بعد هیجانزده خندید و ادامه داد: «نذار حروف کوچیک گیرت بیندازن. میخوام یه رازی رو برات بگم.»

من در سکوت منتظر ماندم و سرم بیشتر به سمت در خم شد.

«شیطان در جزییات نهفته است!» دوباره خندید و گفت: «از مادرت بپرس این طور هست یا نه. شیطان در جزییات نهفته است!»

حدود بیست دقیقهای صبر کردم تا خانم میلر غذا خوردنش را تمام کند، بعد روند قبلیمان را برعکس کردیم و او خیلی سریع کاسهی خالی را به دستم داد. من همیشه با کاسهی خالی به خانه بر میگشتم و جواب سوالهای مادرم را تکرار میکردم. او هم اغلب سری تکان میداد و یادداشت بر میداشت. گاهی هم گریه میکرد.

بعد از این که به خانم میلر گفتم نمیخواهم وکیل شوم، ازم خواست برایش بخوانم. مجبورم کرد ماجرا را برای مادرم تعریف کنم و بعد خواست روزنامه یا چند تایی کتاب مشخص همراهم ببرم. مادرم با شنیدن پیغام او سری تکان داد و چهارشنبهی بعد همراه روزنامهی «میرور»، یک ساندویچ هم برای من بستهبندی کرد. بهم گفت مودب باشم و به حرفهای خانم میلر گوش کنم و بعدازظهر برگردم.

نترسیده بودم. خانم میلر هیچوقت از پشت در با من بد تا نکرده بود. من تسلیم ماجرا بودم و فقط کمی اضطراب داشتم.

خانم میلر مجبورم کرد مطالب صفحاتی را که بلند از پشت در داد میزد، برایش بخوانم. مجبورم کرد آنها را دوباره و دوباره، با دقت فراوان تکرار کنم. بعد با من حرف زد. اغلب حرفهایش را با جوکی در مورد وکیلها و حروف کوچک شروع میکرد.

برایم گفت: «سه راه برای ندیدن اون چیزی که دوست نداری، وجود داره. اولی روش ترسوهاست و خیلی دردناکه. دومیش این که چشمهات رو تا ابد ببندی، که در نهایت شبیه راه اوله. سومی، سختترین و بهترینه: باید کاری کنی تنها چیزهایی که طاقت دیدنشون رو داری، جلوی روت ظاهر بشن.»

یک روز صبح وقتی از راه رسیدم، زن آسیایی پرزرق و برق را دیدم که با هیجان از پشت در چوبی پچپچ میکرد و صدای خانم میلر را هم میشنیدم که با فریادهایی ناراضی ولی مجذوب، جوابش را میداد. عاقبت زن جوان از کنارم گذشت و رفت و من را غرق در عطر خودش ساخت.

خانم میلر داشت میخندید، و وقتی غذایش تمام شد روی دندهی پرحرفی افتاد.

«داره با بد خانوادهای در میافته و دنبال دردسر میگرده! باید از بابت همهی اینها حواست رو جمع کنی. هر کدوم از اون طرفیها، یه عوضی مکاره که اگه چشمش بهت بیفته، به احتمال زیاد کلکت کنده است. یکیشون اون یارو گلو خشکه است... بعد اون پیر عجول، که به نظرم بهتره اسمش رو نبرم. همهشون پیرهای عوضی و مکاری هستند، همهشون. به نظر من که به هیچ وجه نمیشه به هیچ کدامشون اعتماد کرد. من بهتر میدونم، مگه نه؟ مگه من نباید بهتر بدونم؟» خندید و ادامه داد: «باور کن، این رو از من قبول کن: خیلی راحت میشه با اونها چپ افتاد.»

بعد پرسید: «امروز چطور بود؟»

و من گفتم که هوا ابری بوده است. جواب داد: «پس باید حواست رو جمع کنی. همه جور قیافهای توی ابرها دیده میشه، مگر نه؟ دست خود آدم نیست که چشمش بهشون نیفته، مگر نه؟»

حالا صدایش تبدیل به زمزمه شده بود: «وقتی داری به خانه و پیش مادرت بر میگردی، یه لطفی به من بکن: سرت رو بالا نبر، آفرین پسر. هر چیزی هم که شد، سرت رو بلند نکن.»

ولی وقتی من رفتم، اوضاع روز عوض شده بود. آسمان از حرارت میسوخت و کاملاً آبی بود.

دفعهی بعد دو مرد مست هنوز داشتند توی سرسرای ورودی غرغر میکردند و مجبور شدم چسبیده به دیوار، از کنارشان رد شوم. در تمام مدت صحبت ما با همین حالت افسرده، آنجا ایستاده بودند و با صدایی خفه، پچپچ میکردند.

وقتی خواندن را برای خانم میلر تمام کردم، گفت: «میدانی، حالا حتا یادم نمیآد موضوعش دربارهی چی بود! یادم نمیآد! نکتهی افتضاحش هم همینه. ولی هیچکس سادهترین چیزها رو یادش نمیره. خود سوال از ذهنم فرار میکنه، و راستش رو بخوای فکر میکنم شاید اون موقع حس فضولی یا خودنمایی بهم دست داده بود... نه این که حالا به خودم افتخار کنم؛ ولی شاید هم همینطور بود. شاید. اما سوال هر چی که بود، مسالهی مهم نوع نگاه به جوابش بود.»

«نوعی نگاه هست که اجازه میده اشیا رو بخونی. اگه به نقش قیر روی دیوار نگاه کنی، یا سیمان فرو ریخته از میان آجرهاش... راهی برای مجزا کردن همه چیز وجود داره. و اگه این راه رو بلد باشی، میتونی مسیر رو دنبال کنی و همه چیز رو بخونی و تمام چیزهایی رو که جلوی چشمت مخفی شدهاند، ببینی؛ همون چیزهایی رو که همیشه و تمام مدت میبینی، اما متوجهشون نیستی. اما اول باید راهش رو یاد بگیری.»

بعد خندید. خندهای زیر و ترسناک. ادامه داد: «یک نفر باید راهش رو بهت یاد بده. باید با آدمهای خاصی دوست بشی. ولی دوست پیدا کردن بدون دشمن شدن با بقیه، غیرممکنه. باید تا تهش بری تا بتونی نگاهی به درون بیندازی. اون چیزی رو که میبینی تبدیل به دریچه میکنی و از میان این دریچه، چیزهای پنهانتر رو میبینی. اون چه رو که میبینی، تبدیل به یه درگاه میکنی.»

بعد برای مدتی طولانی ساکت شد و عاقبت گفت: «امروز هم هوا ابریه؟» اما قبل از این که جوابی بدهم، ادامه داد: «اگر سرت رو بالا ببری و مدت طولانی به ابرها خیره بشی، یه چهره میبینی. یا حتا توی یه درخت. به یه درخت نگاه کن؛ به شاخههاش نگاه کن و خیلی زود توش یه صورت یا یه مرد در حال دویدن یا خفاش یا هر چیز دیگری رو میبینی. اونقدر ناگهانی میبینی، تصویر چنان ناگهانی توی الگوی برگها ظاهر میشه که نمیتونی دیدن یا ندیدنش رو انتخاب کنی. و وقتی که دیدی، دیگه نمیتونی راه رفته رو برگردی.»

«باید همین کار رو یاد بگیری؛ این که چنین جزییاتی رو بخونی و ببینی چی به چی است و همه چیز رو یاد بگیری. اما باید حسابی مراقب باشی. باید مراقب باشی مزاحم چیزی نشی.»

حالا صدایش مثل یخ سرد بود و یک دفعه دچار وحشت شدم. گفت: «وقتی این دریچه رو باز کردی، باید حسابی مراقب باشی که جزییات برنگردند و توی صورتت نگاه نکنند.»

دفعهی بعد که رفتم، آن دو تای مست باز هم آنجا بودند و از پشت در چرت و پرت میگفتند. خانم میلر با صدای بلند به من گفت که بروم و بعداً بیایم؛ گفت که فعلاً غذا لازم ندارد. به نظرم صدایش خسته و درمانده بود. وقتی از در بیرون میرفتم، صدای داد و بیدادش را شنیدم که با آن دو تا بحث میکرد و جوابشان را میداد.

یکیشان فریاد میزد که خانم میلر دیگر زیادهروی کرده است، زیادی گند بالا آورده، که اوضاع دارد بدتر میشود، که تاوانش خیلی بدتر از این حرفها خواهد بود، که تا ابد نمیتواند از دستش فرار کند و این که همه چیز تقصیر خودش است.

وقتی برگشتم، مردک مست خوابیده بود و وسط راهرو، پیچیده در خودش خرخر میکرد. خانم میلر غذایش را گرفت، آن را سریع خورد و بی هیچ حرفی، ظرف را برگرداند.

هفتهی بعد که برگشتم، به محض در زدن خانم میلر شروع به حرف زدن کرد؛ او همان طور که حرف میزد، لای در را باز کرد و کاسه را از دستم قاپید.

انگار بخواهد به سوالی که اصلاً نپرسیده بودم جواب بدهد، گفت: «میدونی، همهاش تصادفی بود. یعنی درست که از نظر تئوری همه میدونند که چی مهمه و این اخطار هم بهت داده میشه، مگه نه؟ ولی خدایا... خدایا... وقتی فهمیدم چی شده، برای چند لحظه نفسم بند اومد و تنم یخ کرد.»

منتظر ماندم. نمیتوانستم جایی بروم، چون هنوز کاسه را پس نداده بود. حتا نگفته بود که میتوانم بدون کاسه بروم یا نه. کمی بعد، خیلی آرام دوباره به حرف آمد؛ صدایش دوردست و تهی بود: «یه روز تازه بود. اصلاً میتونی تصورش رو بکنی؟ میتونی فکرش رو بکنی که آمادهی چه کاری بودم؟ آماده بودم... تا تغییر کنم... تا تمام چیزهای پنهان رو ببینم. بهترین مکان برای پنهان کردن یک کتاب، کتابخانه است. پس بهترین مکان برای مخفی کردن پنهانترین اسرار جلوی چشم، توی دید همه است.

«حسابی مطالعه و تحقیق کردم و بالاخره یاد گرفتم تا ببینم. وقتش بود حقیقت رو بفهمم.»

«پس چشمانم رو برای اولین بار، کامل باز کردم.»

«یه دیوار قدیمی رو انتخاب کرده بودم. دنبال جواب همون سوالهایی میگشتم که برات گفتم خودشون یادم نمیآد؛ ولی اصل مطلب، سوال نبود. اصل مطلب، باز کردن چشمهام بود.»

«به تودهی آجرها نگاه کردم. دوباره نگاه کردم و چشمهام رو شل کردم. اول نمیتونستم آجرها رو چیزی جز آجر ببینم، جز ردیف سیمان میان آجرها چیزی نمیدیدم؛ ولی بعد از مدتی، همه چیز دید مطلق شد. و تمامیت به خط و شکل و سایه فرو ریخت. نفسم رو حبس کردم و دیدم.

«تفاوت برام ظاهر شد. نوشتههایی که از ترکیب سوراخها ساخته میشد. شکلهایی پرپیچ و تاب. اسرار هویدا شدند. برام مثل بهشت بود.»

«و بعد بدون هیچ اخطاری، قلبم منقبض شد و چیزی دیدم. منطق شکل رو درک کردم.»

«جلوی رویم تودهای از شکاف و خط و سیمان در حال فرو ریختن بود و همون طور که نگاهش میکردم، الگوی دیوار رو کشف کردم.»

«تودهای خط رو دیدم که شبیه... وحشت بود... چیزی قدیمی و درنده و ترسناک... چیزی که به من نگاه میکرد.»

«و بعد تکان خورد.»

بلند گفت: «باید درک کنی. هیچ چیز عوض نشد. میفهمی؟ تمام اون مدت داشتم به دیوار نگاه میکردم. ولی اون لحظهی اول، مثل همون وقتی بود که به نظرت چهرهای رو میان ابرها میبینی. من فقط متوجه الگوی آجرها شدم، فقط متوجه چیزی شدم که داشت به من نگاه میکرد. چیزی خشمگین و ترسناک.»

«و در لحظهی بعد، من... من متوجه خطهای بعدی شدم. شکافهایی که تمام مدت حاضر بودند. متوجه هستی؟ الگوهایی در میان آجرهای فرو ریخته که همین لحظهی قبل دیده بودم؛ که حالا دقیقاً همون شکلی بود، اما انگار به من نزدیکتر شده بود. و در لحظهی بعد، شکل سومی میان آجرها دیدم. شکلی که باز هم نزدیکتر شده بود.»

«داشت دستش رو به سوی من دراز میکرد.»

زمزمه کرد: «اون وقت خودم رو جدا کردم. وحشتزده فرار کردم. دستهام رو جلوی چشمهام گرفته بودم و جیغ میکشیدم. تا جایی که جان داشتم، دویدم. بعد ایستادم و چشمام رو باز کردم. دیدم در حاشیهی یه پارک هستم. آرام دستهام رو پایین آوردم و جراتم رو جمع کردم و پشت سرم رو نگاه کردم. و دیدم از همون کوچهای که چند لحظه قبل توش بودم، چیزی دنبالم میآد. بنابراین رویم رو به سمت درختها و چمن و گلها برگردوندم.

«و دوباره دیدمش.»

صدای خانم میلر چنان کشدار شده بود که انگار دارد خواب میبیند. دهان من باز مانده بود و نزدیک به در، در خودم فرو رفته بودم.

خانم میلر با صدای خالیاش گفت: «توی برگها دیدمش. رویم رو که برگردوندم، برگها رو در حالتی دیدم که... یه حالت تصادفی، متوجه که هستی؟ و متوجه الگویش شدم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دیدن چهرهای توی ابرها دست خود آدم نیست. دوباره همان موجود هیولایی رو دیدم که باز هم دستش رو به طرفم دراز کرده بود. جیغ کشیدم و تمام حاضرین در پارک برگشتند و به من چشم دوختند. نگاهم رو از درخت برگردوندم و چرخیدم و خودم رو سینه به سینهی یه خانوادهی کوچیک دیدم.»

خانم میلر با درماندگی زمزمه کرد: «و دوباره دیدمش. توی چین و شکن کت پدر خانواده، توی چرخ کالسکهی بچه و پیچ و تاب موهای مادر خانواده دیدمش. چون اینها هم مجموعهای خط بودند، میفهمی؟ ولی دست خودت نیست که چی رو ببینی و چی رو نه. و من دست خودم نیست که از میان یه مجموعه خط، همون خطوطی رو میبینم که اون موجود رو هر بار کمی نزدیکتر و خیره به من، ظاهر میکنند.»

«برگشتم و دیدم میان ابرهاست و نزدیکتر شده؛ و دوباره چرخیدم و دیدم چنگالهاش رو از میان نیهای لغزان در بادِ کنار دریاچه به طرفم دراز کرده؛ و چشمام رو که بستم، حس کردم چیزی گوشهی پیراهنم رو گرفت.»

«میفهمی؟ میفهمی؟»

خودم هم نمیدانستم که میفهمم یا نه. البته حالا میدانم که نه، نمیفهمیدم.

با صدای خشکش گفت: «توی جزییات زندگی میکنه. توی جزییات حرکت میکنه... زندگیش توی این بعده. توی همان تقاطع تصادفی خطوط زندگی میکنه. شاید بعضی وقتها که به ابرها نگاه میکنی، اون رو ببینی؛ و شاید اون موقع نگاه اون هم به تو بیفته.»

«ولی اون من رو کامل و هشیارانه دید. اون به... به دنیاش افتخار میکنه و وقتی دید من بدون اجازه دارم به دنیاش سرک میکشم، درست مثل همسایهای که از شکاف لای نردهها به خانهات نگاه میاندازه، عصبانی شد. میدونم چی شد. میدونم چه اتفاقی افتاد.»

«اون هر روز پیش روی ما میچرخه. اون ارباب تمام اسراری است که در واضحات پنهان شدهاند. چیزهایی که ترسناک و کشندهاند. چیزهایی که مو به تن آدم سیخ میکنند. همهشون به اندازهی یه دست دراز کردن با ما فاصله دارند. آماده، اما ناپیدا هستند.»

«اون من رو دید. و حالا در میان هر چه میبینم، حرکت میکنه.»

«برای بیشتر آدمها، همهاش تصادفیه. مگه نه؟ مثلاً شکلی که میان تودهای سیم در هم میبینند. اون تو هزار تصویر وجود داره و وقتی نگاهش میکنی، بعضیهاشون برات ظاهر میشن. ولی حالا... موجوداتِ توی خطها هستن که تصاویر رو برای من انتخاب میکنند. اون میتونه از این طریق خودش رو پیش بکشه. مجبورم میکنه ببینمش. حالا راه رسیدن به من رو پیدا کرده. راهش از طریق همون چیزهاییه که میبینم. من دریچهی دید خودم رو باز کردم.»

صدایش طوری بود که حس میکردم از وحشت یخ زده است. من هم آمادگی این وحشت بزرگسالانه را نداشتم و دهانم بیهدف تکان میخورد و دنبال چیزی برای گفتن میگشتم.

«برگشت به خانه خیلی خیلی طول کشید. هر بار که از میان شکاف انگشتهام نگاهی به بیرون میانداختم، میدیدمش که به سوی من میخزه.»

«دیگه آمادهی جهش بود و هر بار که ذرهای چشمم رو باز میکردم، دریچه برای حرکت اون هم باز میشد. پشت ژاکت زنی رو دیدم و موجود از میان جزییات پارچهی اون، به سوی من جهید. حیاطی پر از سنگفرشهای شکسته رو دیدم و در میان خطوط، دیدم که موجود... نزدیکتر میشه.»

«مجبور بودم زود چشمهام رو ببندم.»

«کورکورانه راهم رو به سمت خانه پیدا کردم.»

«بعد چشمهام رو با چسب بستم و سعی کردم به همه چیز فقط فکر کنم.»

برای مدتی سکوت پیش آمد.

بعد ناگهان، با صدایی خشنتر گفت: «میدونی، همیشه یه راه سادهتر هم وجود داشت؛ راهی که مو به تنم سیخ میکرد، چون از درد و خون بیزارم. چند بار قیچی رو تا چشمهام بالا بردم، ولی حتا با چشمهای بسته و چسب خورده هم جراتش رو نداشتم. فکر کنم میشد پیش دکتری برم و این رو ازش بخوام. میتونستم از روابطم استفاده کنم و رشوه بدم و بخوام بیدرد و بیدردسر، کارش رو تموم کنه.»

انگار غرق در فکر ادامه داد: «ولی میدونی، هیچوقت... فکرش رو هم نمیکردم... که واقعاً چنین کاری بکنم. اگه راهی برای بستن در وجود داشت چی؟ هان؟ و اون وقت میاومدی و میدیدی که چشمهات رو کور کردهای. اون وقت حسابی احساس حماقت بهت دست میداد، مگه نه؟»

«و میدونی، بستن چشمبند و باندپیچی کردن سرت و این جور کارها، اون قدرها هم موثر نیست. بالاخره هر از گاهی نگاهت به چیزی میافته. سایهی نور یا شاید چند تار موی خودت رو ببینی؛ و این میشه همون دریچه؛ وقتی موهات گوشهی چشمهات رو میگیرن و اگر تو چند تاشون رو در زاویهی درست ببینی... اون وقت به نظر شبیه چیزی میشن که داره به سراغت میآد. و این میشه درگاه.»

«غیر... غیرقابل تحمله... که چشم داشتی باشی، ولی این طوری جلوش رو بگیری.»

«میدونی، من هنوز تسلیم نشدهام...»

بعد صدایش آهسته و آهستهتر شد و انگار بخواهد رازی را با من در میان بگذارد، پچپچکنان گفت: «هنوز هم فکر میکنم میتونم این در رو ببندم. میتونم فراموش کنم. دارم دنبال راهش میگردم. میخواهم یه دیوار رو... فقط مجموعهای آجر ببینم. فقط همین و بس. برای همین ازت میخوام برام بخونی.» ادامه داد: «باید تحقیق کنم. البته خودم نمیتونم بخونم؛ چون خط و حاشیه و این جور چیزها تو یه صفحهی چاپی زیاده؛ بنابراین تو هستی که این کار رو برام میکنی. و پسر خیلی خوبی هستی که این کار رو برام میکنی.»

چندین بار به حرفهایش فکر کردم و باز هم از آنها سر در نیاوردم. کتابهایی که برای خانم میلر میخواندم، همگی کتابهای درسی مدرسه یا تاریخنگاری کسل کنندهی روستاهای قدیمی، و گاهی رمانهای عشقی بود. فکر کنم منظورش چند تا دیگر از ملاقاتیهایش بود که شاید چیزهایی عجیب و غریبتر از کتابهای من برایش میخواندند. یا این طور بود، یا اطلاعاتی که به دنبالش میگشت، به شکلی ماهرانه در نثر پیش پا افتادهای که افتان و خیزان برایش میخواندم، پنهان شده بود.

خانم میلر گفت: «در این مدت، میتونم به یه شکل دیگه دوام بیاورم. باید بذارم چشمهام همون جایی که هستند بمونند، ولی جزییاتی به خوردشون نمیدم.»

«اون... موجود میتونه مجبورم کنه که شکلش رو ببینم، ولی تنها در جزییات اون چیزهایی که میبینم. راه حرکت و جابهجاییاش همینه. خودت فکرش رو بکن اگر یک مزرعهی گندم میدیدم چی میشد. حتا نمیتونم فکرش رو بکنم! یه میلیون میلیون خط و حاشیهی لعنتی، یه میلیون میلیون جزییات. توی اونها میشه تصویر کوفتی هر چیزی رو دید، مگه نه؟ اون چیز اصلاً لازم نیست به خودش زحمتی بده و به چشمم بیاد. اون جونور لعنتی کمین کرده. یا حتا توی سنگفرش ورودی یه گاراژ، یا یه کارگاه ساختمونی، یا حیاط چمن یا ...»

صدایش را پایین برد، انگار بخواهد رازی را با من در میان بگذارد. صدایش مثل دیوانهها بود: «ولی من ازش زرنگترم. اون قدر دور نگهش میدارم تا بفهمم چطور باید دریچه رو ببندم.»

«باید این چشمبند و این باندهای دور سرم رو آماده میکردم. کمی طول کشید، ولی حالا که اینجا هستم. در امانم. توی این اتاق سرد و کوچیکم در امانم. تمام دیوارها رو سفید یکدست کردهام. پنجرهها رو پوشاندم و اونها رو هم سفید کردم. رختخوابم رو از پلاستیک درست کردهام تا وقت بیدار شدن چشمم به بافت کتان و این جور چیزها نیفته.»

«خانهام رو جمع و جور و... ساده نگه داشتهام. وقتی همه چیز آماده شد، بانداژ دور چشمم رو باز کردم و آرام پلک زدم... و دیدم همه چیز روبراهه. دیوارهای صاف بدون هیچ شکاف و جزییاتی. زیاد هم به دستهام نگاه نمیکنم. چین و چروکهاش زیاده. مادر تو هم سوپ خوب و خوشمزهای برام درست میکنه که مثل خامه سفیده. بنابراین اگر تصادفاً چشمم توی کاسه بیفته، کلم یا برنج یا رشتهای نیست که بخواد خط یا جزییاتی به وجود بیاره.

«لای در رو سریع باز و بسته میکنم، چون بیشتر از یه لحظه خطرناکه. اون جانور آمادهی پرش است. یه ثانیه براش کافیه تا از چین و شکن موهای تو یا جلد کتابت یا هر چیز دیگهای بیرون بپره و به من برسه.»

صدایش کمکم خاموش شد. چند دقیقه صبر کردم تا ادامه بدهد، ولی دیگر چیزی نگفت. در نهایت، مضطربانه ضربهای به در زدم و اسمش را صدا کردم. اما جوابی نداد. گوشم را به در چسباندم. صدایش را شنیدم که داشت آرام آرام گریه میکرد.

بدون کاسه به خانه برگشتم. مادرم ابروهایش را در هم کشید، اما چیزی نگفت. من هم هیچ کدام از حرفهای خانم میلر را برایش تعریف نکردم. خودم بیش از حد گیج و سردرگم بودم.

دفعهی بعد که برای خانم میلر غذا بردم، مادرم سوپ را توی یک قوطی ریخت. خانم میلر با پچپچ عجولانهای گفت: «اینها چشمم رو اذیت میکنند... این همه سفیدی. چیزی برای دیدن وجود نداره. نمیتونم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، نمیتونم کتاب بخونم، نمیتونم به ناخنهام زل بزنم. داره مغزم رو اذیت میکنه.»

بعد با لحنی اندوهگین اضافه کرد: «حتا خاطرهای هم برام نمونده. اون جانور داره اونها رو هم تسخیر میکنه. گاهی یاد چیزهایی میافتم... اتفاقات خوب... و میبینم اون هیولا توی چین لباسم یا خردههای کیک تولدم پنهان شده. اون موقع متوجهش نبودم. ولی حالا میبینمش. خاطراتم دیگر مال من نیستند. حتا خیالاتم مال من نیستند. دیشب داشتم فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه کنار دریا میرفتم؛ و بعد دیدم اون هم اونجا، میان کف موجها حضور داره.»

دفعات بعد که به دیدنش میرفتم، دیگر خیلی کم حرف میزد. من همان قسمتهایی از کتاب را میخواندم که خودش میخواست و او خیلی خلاصه تشکر میکرد. غذایش را هم سریع میخورد.

حالا با نزدیک شدن بهار، ملاقاتیهایش بیشتر از همیشه اطراف خانهاش پرسه میزدند. آنها را در ترکیبها و موقعیتهای تازهای میدیدم: مثلاً آن زن پرزرق و برق و آرایش کرده که با آن مردک مست اما صمیمی بحث میکرد؛ یا پیرمرد که انتهای راهرو میایستاد و هقهق گریه میکرد. مرد خشمگین و عصبانی هم بیشتر اوقات آنجا بود و از پشت در خواهش و التماس میکرد و گاهی صحبتهایش دوستانه میشد و خانم میلر هم مثل یک دوست جوابش را میداد. باقی اوقات، مردک پشت در میایستاد و داد و بیداد میکرد.

یک روز سرد وقتی از راه رسیدم دیدم این مردک مست همیشه عصبانی در فاصلهی کوتاهی از در آپارتمان خانم میلر روی زمین ولو شده و خرناس کشان، چرت میزند. غذای خانم میلر را دادم و بعد روی کتم نشستم و همان طور که او غذا میخورد، از توی مجلهی زنان چیزهایی برایش خواندم.

وقتی غذای خانم میلر تمام شد، دستم را دراز کردم و منتظر ماندم تا کاسه را ازش تحویل بگیرم. یادم هست که آن موقع اضطراب داشتم و حس میکردم یک جای کار میلنگد. ترسیده نگاهی به دور و برم انداختم، ولی همه چیز عادی به نظر میرسید. به کتم و مجلهی مچاله شده روی زمین نگاه کردم و بعد به مردک مست که هنوز ولو توی راهرو خواب بود.

وقتی صدای برخورد دست خانم میلر به دستگیره را شنیدم، فهمیدم کجای کار اشتباه است. مردک مست دیگر خرخر نمیکرد. نفسش را حبس کرده بود.

یک لحظه با خودم فکر کردم شاید مرده باشد، ولی داشتم لرزش بدنش را میدیدم. بعد چشمهایشم گشاد شد و دهانم را باز کردم تا فریاد بزنم؛ اما لای در دیگر باز شده بود و قبل از این که بتوانم کاری بکنم، مردک مست و بوگندو سریعتر از آن چیزی که تصورش را میکردم از جا پرید و با چشمهای خون گرفته بالای سرم ایستاد.

با نزدیک شدن دستهای مرد، توانستم نالهای بکنم و خانم میلر صدایم را شنید و حرکت در برای لحظهای متوقف شد. ولی مرد در میان بوی سنگین و متعفن الکل، دستش را دراز کرد و من را گرفت. بعد خم شد و کتم را از روی زمین برداشت و ژاکتی که دور کمرم پیچیده بودم محکم چسبید و من را به در کوبید.

در با ضرب باز شد و خانم میلر را به عقب پرتاب کرد. من جیغ زدم و گریه کردم. با انفجار ناگهانی نور سفید تمامی دیوارها، چشمهایم تیر کشیدند و بسته شدند. برای لحظهای خانم میلر را دیدم که گوشهای افتاده بود و سرش را میمالید و میکوشید کنترل اوضاع را به دست بگیرد. مردک مست، تلوتلوخوران جلو رفت و کت چهارخانه و ژاکت طرحدارم را جلوی چشمان او گرفت و با دست دیگر، از پا بلندم کرد و با عجله از اتاق بیرون دوید. از شدت ترس و وحشت، جیغ میزدم ولی صدایم در نمیآمد.

پشت سرم صدای فریاد و نفرین خانم میلر شروع شد؛ اما صدایش را خوب نمیشنیدم، چون مردک مست سرم را توی بغل گرفته بود و رهایم نمیکرد. دست و پا میزدم و گریه میکردم، اما او فقط به جلو خم شد و در را پشت سر هر دویمان بست.

بعد دستگیره را محکم نگه داشت تا باز نشود.

وقتی بالاخره خودم را از چنگالش آزاد کردم، صدای فریاد مرد را شنیدم.

داشت با فریاد میگفت: «بهت که گفته بودم زنیکه! بهت گفته بودم زنیکهی احمق لعنتی! گفته بودم دیگه وقتشه...»

در میان داد و فریادهای او، نالههایی از سر وحشت و ترس از اتاق بیرون میزد. خانم میلر و مردک هر دو ناله میکردند و فریاد میزدند و تختههای چوبی زمین میلرزیدند و در تلقتلق در چارچوب خود تکان میخورد و صدای دیگری هم میآمد.

انگار تمامی نتهای صداهایی که در ساختمان میپیچید، به شکل تصادفی با هم برخورد کنند و صدایی بیش از یک همآوایی صرف را بدهند. فریادها و ضربهها و نالههای وحشتزده با هم ترکیب میشدند و به شکل وهم یک حضور تازه، به گوش میرسیدند.

صدایش خرناس مانند بود. خرناسی گرسنه و طولانی و فراموش نشدنی.

وحشتزده و گریان، همانطور که موهای تنم زیر تیشرت نازکم سیخ شده بود، فرار کردم. هقهق میکردم و هر از گاهی نالهی خفهای از گلویم بیرون میپرید. افتان و خیزان خودم را به خانه رساندم و توی اتاق مادرم بالا آوردم. همانطور بیامان گریه میکردم و مادرم بغلم کرده بود و سعی میکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده؛ ولی من آن قدر گریه کردم که خسته و منگ، بالاخره خوابم برد و ساکت شدم.

مادرم دیگر حرف خانم میلر را نزد. چهارشنبهی بعد صبح زود بیدار شدیم و دو تایی به باغوحش رفتیم. در همان زمانی که قاعدتاً میبایست در آپارتمان خانم میلر را میکوبیدم، جلوی قفس شترها ایستاده بودم و میخندیدم. چهارشنبهی بعد رفتیم سینما و چهارشنبهی بعد مادرم اصلاً از رختخواب بیرون نیامد و من را فرستاد تا از مغازهی محل نان و سیگار بخرم و خودم صبحانه درست کردم و دو تایی در اتاق او خوردیم.

دوستانم فهمیده بودند که چیزی در خانهی زرد اتفاق افتاده است، ولی در موردش با من صحبت نمیکردند و کمی بعد هم موضوع از یادشان رفت.

زن آسیایی را فقط یک بار بعد از آن دیدم؛ چند هفته بعد او را دیدم که داشت با دوستانش سیگار میکشید و در میان بهت و حیرت من، برایم سر تکان داد و وسط حرف دوستانش، بلند شد و به طرف من آمد.

بیمقدمه گفت: «حالت خوبه؟ اوضاعت رو به راهه؟»

با خجالت سری تکان دادم و گفتم که خوبم، ممنون، خودش چطور است؟

او هم سری تکان داد و رفت.

مردک مست و خشمگین را دیگر ندیدم.

آدمهایی بودند که میشد به سراغشان بروم و بفهمم واقعاً چه بلایی سر خانم میلر آمده است. اگر میخواستم میتوانستم دنبال ماجرای او را بگیرم. آدمهایی که قبلاً هرگز ندیده بودم هم به خانهمان میآمدند و با مادرم حرف میزدند و با نگاهی که به نظرم سرشار از دلسوزی و نگرانی بود، من را برانداز میکردند. میتوانستم از همانها بپرسم. ولی کمکم داشتم به زندگی خودم فکر میکردم. دلم نمیخواست جزییات خانم میلر را بدانم.

حدود یک سال بعد از آن صبح وحشتناک، دوباره به خانهی زرد رفتم. آخرین باری را که با خانم میلر حرف زده بودم، به یاد آوردم و چنان احساس پیری کردم که باورم نمیشد. همه چیز بینهایت دور و قدیمی به نظر میرسید.

یک روز عصر بود که پنهانی آنجا رفتم و کلیدهایی را که هنوز داشتم، امتحان کردم و با تعجب متوجه شدم قفل هنوز عوض نشده است. راهروی خانه تاریک و سرد بود و بیشتر از هر وقت دیگری بو می داد. کمی تردید کردم، اما بعد در آپارتمان خانم میلر را به داخل هل دادم.

در به راحتی و بدون کوچکترین صدایی باز شد. صداهای تک و توک و خفهی خیابان چنان دوردست بودند که بیشتر یک خاطره به نظر میرسیدند تا واقعیت. وارد آپارتمان شدم. خانم میلر پنجرهها را با دقت تمام پوشانده بود و هنوز هم هیچ نوری نمیتوانست از خارج به داخل بتابد. همه جا تاریکی محض بود. آن قدر صبر کردم تا چشمانم به تاریکی عادت کرد و توانستم در نور محو راهرو، داخل را ببینم.

تنهای تنها بودم.

کت و ژاکت قدیمیام، مچاله و در هم پیچیده گوشهای از اتاق افتاده بود. با دیدن آنها به خودم لرزیدم. جلو رفتم و با احتیاط به آنها سیخونک زدم. هر دو خیس و کپکزده و خاک گرفته بودند.

رنگ سفید لایه لایه از روی دیوار ور آمده بود. انگار که تمام ساختمان برای سالها متروکه مانده باشد. این میزان فساد و خرابی غیرقابل باور بود.

با احتیاط دور خودم چرخیدم و به نوبت تمامی دیوارها را تماشا کردم. جزییات درهم اما ظریف رنگ فرو ریخته و گچ خیس را بررسی کردم. همهشان مثل نقشه، مثل منظرهای صخرهای و دور به نظر میرسیدند.

برای مدتی طولانی به دیواری که از ژاکتم دورترین بود، خیره شدم. سردم بود. بعد از مدتی، طرحی را در رنگ فرو ریخته دیدم. با حس کنجکاوی که قویتر از هر نوع وحشتی بود، جلوتر رفتم.

در میان بافت فرو ریختهی دیوار، الگوی گستردهای از شکافها وجود داشت که اگر... اگر از زاویهی مناسبی به آنها نگاه میکردی و نور هم از زاویهی مناسبی میتابید... به نظر طرح کلی بدن یک زن میرسید. همانطور که نگاه میکردم، طرح شکل گرفت و دیگر بدون هیچ تلاشی، خطوط اضافه از نگاهم حذف شدند و خودبهخود و ناخواسته، روی خطوط صحیح متمرکز شدم. زنی را دیدم که به من نگاه میکرد.

میتوانستم حدود چهرهاش را ببینم. تکهای نم روی دیوار شکلی به دهانش میداد انگار زن دارد فریاد میزند.

یکی از دستهایش به عقب کشیده شده بود و چنان تحت فشار و کشش به نظر میرسید، انگار چیزی او را به عقب بکشد و خودش مقاومت کند و نتواند جلوی برده شدنش را بگیرد. در انتهای دست کشیده شدهاش، در فضایی که میبایست مهاجم او حضور داشته باشد، تختهی بزرگی از گچ فرو ریخته و پشتش سیمان برهنه و خیس و پرخراش را به نمایش گذاشته بود.

و در سیاهی بیپایان خطوط آن، میتوانستم هر شکلی را که به ذهنم میرسد، تصور کنم.