جان آسک‌گلس و زغال‌سوز کامبریایی

سال‌ها پیش در یک بیشه‌ی‌ در جنگلی در کامبریا[۱]، زغال‌سوزی زندگی می‌کرد. او مرد بسیار فقیری بود. لباس‌هایش پاره پاره بود و کلاً آدم دودگرفته و کثیفی بود. زن و بچه‌ای نداشت و تنها هم‌نشینش خوک کوچکی به نام بلیک‌من [۲] بود. اکثر اوقات او در همان بیشه می‌ماند که فقط دو چیز داشت. یکی زمینی پوشیده از پشته‌های زغال‌سنگی که دود می‌کردند و دیگری کلبه‌ای ساخته از خشت و ترکه‌های چوب. اما با تمام این‌ها او انسان خوش‌مشربی بود، البته اگر کسی سر به سرش نمی‌گذاشت.

صبحی از صبح‌های درخشان تابستان، گوزنی دوان دوان وارد بیشه شد. و در پِی‌اش هم دسته‌ی بزرگی از سگ‌های شکاری آمدند و بعد از سگ‌ها هم خیل عظیمی از سوارانی نیزه و کمان به دست از راه رسیدند. برای چند لحظه تنها تصویری که تمام فضای چشمش را پر می‌کرد، صحنه‌ی گیج‌کننده‌ای بود از مشتی سگ که زوزه می‌کشیدند، شیپورهایی که می‌دمیدند و سم‌هایی که رعدآسا بر زمین می‌کوفتند. و بعد به همان سرعتی که آمده بودند، مردان شکاری در میان درختان انتهایی بیشه ناپدید شدند و فقط یک مرد باقی ماند.

زغال‌سوز ما به اطرافش نگاه کرد. چمن‌هایش لیچ گل شده بودند و حتا یک ترکه از کلبه‌اش هم سر پا نمانده بود و پشته‌های زغال‌سنگی که با دقت و ظرافت روی هم انباشته بود، تقریباً از هم پاشیده بودند و آتش از آن‌ها زبانه می‌کشید. خشمش شعله‌ور شد و رو به آخرین شکارچی کرد و بدترین فحش‌هایی را که بلد بود پشت سر هم ردیف و نثار مرد شکارچی کرد.

اما شکارچی هم مشکلات خودش را داشت. دلیل نرفتنش با بقیه هم این بود که بلیک‌من زیر سم‌های اسبش هی این ور و آن ور می‌دوید و مدام جیغ می‌کشید. تا می‌توانست تلاش کرد، اما نتوانست از شر بلیک‌من خلاص شود. مرد شکارچی لباسی خیلی شیک و مرتب به تن و چکمه‌هایی از چرم نرم و در کناره‌ها زیوردوزی شده به پا داشت که همه یک دست سیاه بودند. فی‌الواقع او جان آسک‌گلس [۳](یا همان ریون کینگ [۴])، پادشاه شمال انگلستان و بخش‌هایی از سرزمین پریان و همچنین بزرگ‌ترین جادوگر تاریخ بود. اما زغال‌سوز (که اطلاعاتش از آن‌چه در بیرون از بیشه‌اش می‌گذشت، بسیار ناقص بود) هیچ‌ یک از این مقام‌ها را تشخیص نداد. او فقط همین را می‌دانست که شکارچی جوابش را نمی‌دهد و همین جری‌ترش می‌کرد.

زغال‌سوز فریاد زد: «دِ آخه یه چیزی بگو!»

جریانی از آب به بیشه سرازیر شد. جان آسک‌گلس از گوشه‌ی چشم آن را دید و بعد نگاهی به بلیک‌من انداخت که زیر سم اسبش هی وول می‌خورد. دستش را به سوی بلیک‌من نشانه گرفت و در نتیجه بلیک‌من به یک قزل‌آلا تبدیل شد و از هوا به درون نهر شیرجه رفت و شناکنان از آن‌جا خارج شد. و بعد جان آسک‌گلس هم اسبش را به خارج از بیشه هدایت کرد.

زغال‌سوز هم که همین طور به رفتن جان‌ آسک‌گلس نگاه می‌کرد گفت: «خب پس حالا من چی کار کنم؟»

آتش‌های گوشه و کنار بیشه را خاموش کرد و پشته‌های زغال‌سنگش را تا جایی که می‌توانست مرمّت کرد. اما به هر حال پشته‌ی زغال‌سنگی که زیر دست و پا و سم‌ اسب‌ها و تازی‌ها لگدکوب شده، هیچ‌گاه مثل پشته‌هایی که چنین جراحاتی برنداشته‌ نمی‌شود و دیدن این ساخته‌ی قصابی ‌شده و در هم شکسته، دل زغال‌سوز ما را آزرد.

او به فرنس ابی [۵] رفت تا از راهبه‌ها، شامی طلب کند. چرا که شام خودش گل‌مال شده بود. وقتی به صومعه رسید، سراغ المونر [۶] را گرفت که کارش غذا دادن و لباس پوشاندن به فقرا بود. المونر‌ با مهربانی به او خوش‌آمد گفت و یک پنیر گرد خوشگل و پتویی گرم به او داد و از حادثه‌ای پرسید که سیمای زغال‌سوز ما را این‌قدر وارفته و مغموم کرده بود.

بدین ترتیب زغال‌سوز هم داستان را برایش تعریف کرد. وانگهی زغال‌سوز ما در تعریفِ با جزییات کامل و دادن آمار شفاف از حوادث پیچیده‌ای که بر او گذشته بود، مهارتی نداشت. مثلاً او در مورد آن شکارچی که تنها ماند، مفصل صحبت کرد اما از لباس‌های شیک و مرتب یا جواهرات انگشترهایش سخنی به میان نیاورد و در نتیجه المونر هم اصلاً به فکرش نرسید که آن شکارچی یحتمل پادشاه بوده. فی‌الواقع زغال‌سوز ما شکارچی را با عبارت «یه مرد سیاه» یاد می‌کرد که المونر هم فکر کرد لابد منظورش مردی کثیف است، یکی درست مثل خود زغال‌سوز.

المونر با همدلی تمام گفت: «که این طور. پس بلیک‌من الان یه قزل‌آلاست؟ اگر من جای تو بودم می‌رفتم و با پدر مقدس کنتیگرن [۷] یه صحبتی می‌کردم. مطمئنم که کمکت می‌کنه. اون همه‌چیزو در مورد قزل‌آلاها می‌دونه.»

زغال‌سوز هم با اشتیاق پرسید: «گفتی پدر مقدس کنتیگرن؟ حالا من کجا همچین آدم به درد بخوری رو پیدا می‌کنم؟»

«یه کلیسا در گریزدیل [۸] داره. این راهیه که می‌ره اون‌جا.»

بدین ترتیب زغال‌سوز ما به گریزدیل رفت و وقتی به کلیسا رسید، داخل شد و آن قدر به درها کوبید و نام قدیس کنتیگرن را فریاد کرد تا بالاخره قدیس کنتیگرن سرش را از عرش بیرون آورد و از مشکل زغال‌سوز پرسید.

زغال‌سوز ما هم سریع روضه‌ای بلند و سوزناک آغاز کرد که چه مصیبت‌ها بر او رفته. مخصوصاً آن قسمتی‌ را که آن یک شکارچی ایفای نقش می‌کرد، کلی آب و تاب داد.

قدیس کنتیگرن با خوش‌رویی گفت: «که این طور. بذار ببینم چی کار می‌تونم بکنم. قدیس‌هایی مثل من، باید همیشه با دقت به مناجات بینواهای ژولیده‌ی ژنده‌پوشی چون تو گوش بدن. اصلاً هم مهم نیست این نجواها چقدر با لحن ناشایست و اهانت‌آمیزی ادا بشن. تو تحت حمایت خاص مایی.»

زغال‌سوز ما هم که از شنیدن این حرف کلی حال کرده بود گفت: «راس می‌گی؟»

سپس قدیس کنتیگرن دستش را از عرش پایین آورد و کرد توی حوض غسل تعمید کلیسا و یک قزل‌آلا بیرون آورد. کمی آن را تکان داد و لحظه‌ای بعد، قزل‌آلا به بلیک‌من تبدیل شد. درست همان طور کثیف و شیطان مثل همیشه.

زغال‌سوز با شوق فراوان خندید و دست‌هایش را بر هم زد. تلاش کرد تا بلیک‌من را در آغوش بکشد، اما بلیک‌من سریع جیغ‌جیغ‌کنان با همان انرژی‌ همیشگی‌اش در رفت.

قدیس کنتیگرن هم با آسودگی و خشنودی از دیدن این صحنه‌ی خوشایند گفت: «بیا، این هم از بلیک‌من. خیلی خوشحالم که تونستم درخواست تو رو مستجاب کنم.»

«راستی، تو که این کار رو نکردی! باید دشمن بدجنس من رو هم تنبیه کنی.»

قدیس کنتیگرن کمی اخم کرد و برای زغال‌سوز ما توضیح داد که چگونه یک نفر باید دشمنانش را ببخشد. اما زغال‌سوز ما تا به آن موقع هیچ‌وقت بخشودن مسیحی را تمرین نکرده بود و حالا هم حال نداشت این کار را شروع کند. پس با چشمانی شعله‌کش از خشم و انگشتی در هوا فریاد زد: «بلنکثرا [۹] رو رو سرش خراب کن!» (بلنکاثرا تپه‌ی بلندی چند مایل آن طرف‌تر از گریزدیل است.)

قدیس کنتیگرن هم سیاستمدارانه گفت: «نه دیگه. من جداً نمی‌تونم چنین کاری بکنم. ولی فکر کنم گفتی طرف یه شکارچی بود، درسته؟ شاید یه روز بدون ورزش براش درسی باشه تا با همسایه‌هاش محترمانه‌تر رفتار کنه.»

لحظه‌ای که قدیس کنتیگرن این حرف‌ها را زد، جان آسک‌گلس (که هنوز مشغول شکار بود)، از روی اسبش پایین پرت شد و در شکاف بین چند صخره افتاد. سعی کرد خود را از آن‌جا در آورد، اما متوجه شد با نیرویی مرموز آن‌جا نگه‌داشته شده. سعی کرد با چند جادو با آن مقابله کند، اما جادویش کارساز نشد. صخره‌ها و زمین انگلستان خیلی جان آسک‌گلس را دوست داشتند. آن‌ها همیشه وقتی می‌توانستند به او کمک می‌کردند؛ اما این نیروی مرموز، هر چه بود، برایشان محترم‌تر بود.

تمام مدت روز و شب را همان‌جا گیر کرد. سردش شد. خیس عرق شد و بدبخت. در هنگام سحر آن نیروی مرموز رهایش کرد. چرا؟ نمی‌توانست بگوید. خود را بالا کشید و اسبش را پیدا کرد و به سوی قصرش در کارلایل تاخت.

ویلیام لنکستر [۱۰] پرسید:«تا حالا کجا بودید؟ ما دیروز منتظر شما بودیم.»

و جان آسک‌گلس که نمی‌خواست هیچ‌کس بداند یحتمل جادوگر قوی‌تری از او در انگلستان وجود دارد، لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «فرانسه.»

ویلیام لنکستر بسیار حیرت کرد: «فرانسه؟! و شما پادشاه فرانسه رو دیدید؟ خب چی گفت؟ آیا جنگ‌های جدیدی در سر داره؟»

جان‌ آسک‌گلس جوابی مبهم و مرموز داد. از همان‌هایی که جادوگرها دوست دارند. سپس به طبقه‌ی بالا و اتاقش رفت و جلوی ظرف نقره‌ای پر از آبش روی زمین نشست. بعد افراد بسیار مهمی را صدا زد (از جمله باد غربی یا ستارگان) و از آن‌ها خواست کسی را که باعث شد در شکاف گیر بیفتد، نشانش دهند. و در ظرفش تصویری از زغال‌سوز ظاهر شد.

جان ‌آسک‌گلس فرمان داد اسب و سگ‌هایش را بیاورند و بعد به سمت بیشه‌ی درون جنگل به راه افتاد.

در همین حین زغال‌سوز ما مشغول نان و پنیر خوردن با نان تست و پنیری بود که المونر به او داده بود. سپس دنبال بلیک‌من رفت، چرا که نان و پنیر از معدود خوردنی‌هایی بود که بلیک‌من دوست می‌داشت.

در مدتی که او در بیشه دنبال بلیک‌من می‌گشت، جان آسک‌گلس با سگ‌هایش از راه رسید. دور و اطراف بیشه را گشت بلکه مدرکی در مورد آن‌چه اتفاق افتاده بود بیابد. در عجب بود که چرا یک جادوگر قوی و خطرناک بیشه را برای زندگی انتخاب می‌کند و از راه زغال‌سوزی امرار معاش می‌کند. چشمش به نان و پنیر افتاد.

نان و پنیر وسوسه‌ای است که آدم‌های انگشت‌شماری می‌توانند در برابر آن مقاومت کنند، چه شاه باشند و چه زغال‌سوز. بنابراین جان آسک‌گلس این‌جور استدلال کرد: تمام کامبریا متعلق به او است، پس این جنگل هم متعلق به او است، پس این نان و پنیر هم به او تعلق دارد. در نتیجه نشست و نان و پنیر را تمام و کمال خورد و بعد از آن انگشت‌هایش را داد تا سگ‌هایش لیس بزنند.

در همین لحظه زغال‌سوز ما هم از راه رسید. به جان آسک‌گلس و برگ‌های خالی که نان و پنیرش را روی آن گذاشته بود خیره شد: «تو! بازم تو! شام من رو خوردی!»

و جان آسک‌گلس را گرفت به شدت تکاند: «چرا؟!آخه ‌چرا این کارا رو می‌کنی؟!»

جان آسک‌گلس هیچ نگفت (حس کرد در موضع ضعف قرار دارد.) خود را از چنگال زغال‌سوز رهانید و بر اسبش نشست و از بیشه خارج شد.

زغال‌سوز ما هم دوباره به فرنس ابی رفت و به المونر گفت: «اون مرد بدجنس دوباره اومد و نون و پنیر من رو خورد!»

المونر با اندوه و از روی تأسف بر پلیدی دنیا سری تکان داد و گفت: «یه کمی دیگه پنیر دارم. شاید هم کمی نون که باهاش بخوری. می‌خوای؟»

«کدوم قدیسه که تو کار مراقبت از پنیرهاست؟»

المونر لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «مادر مقدس بریجت [۱۱].»

و زغال‌سوز ما هم با اشتیاق پرسید: «و کجا می‌تونم علیاحضرت رو پیدا کنم؟»

«کلیسایی تو بکرمت [۱۲] داره.» و جاده‌ای را نشان داد که زغال‌سوز باید پی می‌گرفت.

بدین ترتیب زغال‌سوز ما به بکرمت رفت و وقتی به آن‌جا رسید، آن قدر ظروف پنج‌پر را به هم کوبید و سر و صدا کرد تا مادر مقدس بریجت با اضطراب از عرش به پایین نگریست و پرسید چه کاری از دستش بر می‌آید.

زغال‌سوز ما هم روضه‌ای بلند در وصف جراحاتی که دشمن صامتش بر او وارد آورده‌بود، برای مادر مقدس خواند.

مادر مقدس بریجت گفت از شنیدن این وقایع متأسف است: «اما به نظرم، من آدم مناسب برای کمک کردن به تو نیستم. من تو کار آمار دختران ‌شیردوش و ماست‌بندها هستم. کره‌ و پنیر رو تشویق می‌کنم تا عمل بیان. با پنیری که توسط آدم اشتباهی خورده شده ارتباطی ندارم. پدر مقدس نیکلاس [۱۳] به دزدها و اشیاء دزدیده ‌شده رسیدگی می‌کنه. یا پدر مقدس الکساندر کامانایی [۱۴] هم هست که عااااشق زغال‌سوزهاست. می‌خوای درخواستتو ببری پیش اونا؟»

زغال‌سوز از ابراز علاقه به افرادی که او نامشان را برده بود، خودداری کرد و با اصرار گفت: «آدمای بیچاره‌ی بدبختی مثل من تحت حمایت خاص شمان! یه معجزه‌ای چیزی بکن!»

«شایدم این آدم با سکوتش قصد اهانت به تو رو نداشته ها. به این فکر کردی که شاید لال بوده باشه؟»

«نه بابا! خودم دیدم با سگاش حرف زد. اونا هم از شنیدن صداش با خوشحالی دماشونو تکون می‌دادن. مادر مقدس، وظیفه‌ات رو انجام بده! بلنکثرا رو رو سرش خراب کن!»

مادر مقدس بریجت هم آهی کشید و گفت: «نه نه، ما نمی‌تونیم چنون کاری بکنیم. اما قطعاً او کار غلطی کرده که شام تو رو دزدیده. شاید خوب باشه یه درسی بهش بدیم. یه درس خیلی کوچیک.»

در همین لحظه جان آسک‌گلس و دربارش در حال آماده‌سازی برای رفتن به شکار بودند. گاوی سرش را پایین انداخت و داخل اصطبل رفت. به سمت جان آسک‌گلس رفت که کنار اسبش ایستاده بود و بعد شروع کرد به ایراد خطبه‌ای غرّا به زبان لاتین در مذمت دزدی. سپس اسب جان آسک‌گلس هم سرش را بالا آورد و موقرانه گفت با حرف‌های گاو کاملاً موافق است و او هم باید به آن‌چه گاو گفت خوب توجه کند.

تمام دربار و اصطبل‌داران ساکت ایستاده و نظاره‌گر این صحنه بودند. تا به حالا چیزی شبیه به این اتفاق نیفتاده بود.

ویلیام لنکستر گفت: «این جادوست. اما کی جرأت می‌کنه در حضور شما جادو...؟»

جان آسک‌گلس به سرعت گفت: «کار خودم بود.»

«جداً؟ چرا؟»

سکوتی برقرار شد و در آخر جان آسک‌گلس گفت: «تا کمکم کنه بلکه گناهان و رذایلم رو ببینم. کاری که هر مسیحی باید هر از گاهی انجام بده.»

«اما شما که دزدی نکردید! پس چرا...؟»

جان آسک‌گلس در جواب با فریاد گفت: «آه خدایا، ویلیام بس کن! مجبوری این قدر سوال بپرسی؟ من امروز نباید برم شکار، همین و بس!»

و به سرعت به باغ رزهایش رفت تا از دست اسب و گاو فرار کند. اما رزها هم آن صورت‌های قرمز و سفیدشان را به او کردند و خطابه‌ای طویل در مورد وظیفه‌ی هر انسان در برابر فقرا و بیچارگان خواندند. و حتا چند تا از بدسرشت‌ترهایشان هم با «دزد! دزد!» کردن، هویش کردند. چشم‌هایش را بست و دست‌‌هایش را هم در گوش‌هایش کرد، اما سگ‌هایش او را پیدا کردند و پوزه‌شان را به صورتش زدند و گفتند خیلی خیلی از دست او ناراحت شده‌اند. در نتیجه جان آسک‌گلس به اتاق خالی بالای برج ‌قصرش پناه برد. اما حالا نوبت سنگ‌ها بود که تمام مدت روز، بلند بلند قطعاتی از انجیل را به مباحثه بگذارند که دزدی را نکوهش می‌کرد.

نیازی نبود جان آسک‌گلس درباره‌ی مسبب تمام این اتفاقات تحقیق و تعمق خاصی بخرج دهد (اسب، گاو، سگ‌ها، سنگ‌ها و رزها همه به نحوی به نان و پنیر اشاره داشتند)؛ و مصر بود بفهمد این جادوگر غریبه کیست و چه می‌خواهد. تصمیم گرفت جادویی‌ترینِ مخلوقات، یعنی کلاغان را به کار بگیرد. ساعتی بعد ازدحام متراکمی از حدود هزار کلاغ از برج قصر گسیل شدند. حرکتشان مثل این بود که کوه سیاهی در آسمان تابستانی به حرکت درآمده باشد. وقتی به بیشه‌ی زغال‌سوز رسیدند، با قارقار کردن‌ها و بال‌بال‌زدن‌هایشان، ذره ذره‌ی بیشه را پر کردند. برگ درختان می‌ریخت و کلاغان به سر و روی زغال‌سوز ما و بلیک‌من ریختند و تا می‌شد نوکشان زدند. کلاغان خاطرات زغال‌سوز را گشتند تا بلکه اثری از جادو پیدا کنند. محض احتیاط و اطمینان، خاطرات بلیک‌من را هم جستجو کردند. از طرفی تمام افکارشان را تا زمانی که در رحم‌ مادرهایشان بودند، خواندند و از  آن طرف هم به بعد از مرگشان نگاه کردند تا ببینند وقتی مردند، در آن دنیا چه می‌کنند. و در طول این مسیر ذره‌ای جادو در هیچ‌جا پیدا نکردند.

وقتی بالاخره دست از سرشان برداشتند، جان آسک‌گلس دست به سینه و اخم بر ابرو به بیشه قدم گذاشت. از ناکامی کلاغ‌ها هم خیلی ناراحت بود.

زغال‌سوز ما به آهستگی از زمین بلند شد و با حیرت به اطرافش نگاه کرد. اگر آتش به جان جنگل می‌افتاد هم ویرانی تا این حد تمام و کمال نمی‌شد. شاخه‌ی درختان شکسته‌ بود و لایه‌ای سیاه و ضخیم از پر کلاغان روی همه‌چیز نشسته بود. زغال‌سوز با حالتی ملتهب و مملو از خشم فریاد زد: «دِ آخه بگو ببینم از جون من چی می‌خوای؟!»

اما جان آسک‌گلس حرفی به زبان نیاورد.

زغال‌سوز با انگشت سبابه به صورت جان آسک‌گلس زد و گفت: «کاری می‌کنم بلنکثرا رو سرت خراب شه! این کار و می‌کنم و تو هم می‌دونی که می‌تونم!»

فردای آن روز، قبل از طلوع آفتاب زغال‌سوز ما به فرنس ابی رفت و المونر را در راه دید و گفت: «اون دوباره برگشت و جنگل من رو داغون کرد. همه‌جا رو سیاه و زشت کرده.»

المونر هم با همدردی گفت: «چه مرد بدی!»

زغال‌سوز پرسید: «کدوم قدیس تو کار کلاغاس؟»

«کلاغا؟ هیچ‌کدوم از اونایی که من می‌شناسم این‌کاره نیستن.» لحظه‌ای فکر کرد و ادامه داد: «پدر مقدس ازوالد[۱۵] یه کلاغ دست‌پرورده داشت که خیــــــــــلی هم دوستش داشت.»

«و کجا باید ایشون رو پیدا کنم؟»

«یه کلیسای جدید تو گرسمیر [۱۶] زده.»

بدین ترتیب زغال‌سوز ما به گرسمیر رفت و وقتی به آن‌جا رسید، کلی داد و فریاد کرد و با شمعدان  به در و دیوار کوبید.

پدر مقدس ازوالد سرش را از عرش بیرون آورد و با فریاد گفت: «مجبوری این‌قدر داد و بی‌داد کنی؟ کر که نیستم! حالا چی‌ می‌خوای؟ و اون شمعدون رو هم بذار زمین! کلی قیمتش بود!» پدر مقدس کنتیگرن و مادر مقدس بریجت در طول عمر پربرکت‌شان راهب و راهبه بودند، سرشار از مهربانی و صبر. اما پدر مقدس ازوالد زمانی یک سرباز بود و بعد هم پادشاه و با باقی‌شان خیلی متفاوت بود.

زغال‌سوز ما هم برایش توضیح داد: «المونر فرنس ابی گفت تو کلاغا رو دوست داری.»

«"دوست داشتن" یخده زیادیشه. یه پرنده تو قرن هفتم بود که هی رو شونه‌ی من می‌نشست. هی گوشام رو نوک می‌زد و خون مینداختشون.»

زغال‌سوز ما برای پدر مقدس ازوالد شرح داد چگونه مورد اذیت و آزار آن مرد ساکت قرار گرفته است.

پدر مقدس ازوالد با طعنه گفت: «خب شاید دلیلی برای رفتارش داشته. مثلاً تا حالا شمعدونای گرونش رو به این‌ور و اون‌ور نکوبیدی؟»

زغال‌سوز ما هم ارتکاب هرگونه آزار و اذیت در قبال مرد ساکت را مطلقاً رد کرد.

پدر مقدس ازوالد متفکرانه گفت: «هممممم، می‌دونی، فقط پادشاها می‌تونن برن شکار آهو.»

زغال‌سوز ما هم فقط همین طور نگاه می‌کرد.

«بذار ببینم، مردی با لباسای سیاه، در جادوگری قدرتمند و با کلی کلاغ به فرمانش، به اضافه‌ی حق شکار شاهانه. این جدی هیچی به ذهن تو نمی‌رسونه؟ نخیر، مثل این که نمی‌رسونه. خب، این‌جور که پیداست فکر می‌کنم بدونم این مردی که تو می‌گی کیه. واقعاً که مرد مغروریه و شاید وقتش رسیده یه کمی گوشش رو بپیچونیم. اگر درست منظورت رو فهمیده باشم، تو به خاطر سکوتش از دستش عصبانی هستی درسته؟»

«بله.»

«خیل خب. به نظرم باید یه کمی زبونش رو به کار بندازم.»

«این دیگه چه جور تنبیهه؟ ازت می‌خوام بلنکثرا رو رو سرش خراب کنی!»

پدر مقدس ازوالد با آزردگی گفت: «آخه تو از این کارا چی می‌دونی؟ باور کن، من خیلی بهتر از تو می‌دونم چطور باید این مرد رو ادب کرد.»

همین که این کلمات از دهان پدر مقدس ازوالد بیرون آمد، جان آسک‌گلس تند و تند شروع به صحبت کرد. اتفاقی غیر معمول بود، اما اول خیلی به چشم نیامد. تمام دربار و خدمه مودبانه گوش می‌کردند. اما دقیقه‌ها و بعد ساعت‌ها همین‌طور گذشت و حرف ‌زدن‌های جان آسک‌گلس تمام نشد. از شام گفت، از عشای ربانی و از شب. پیشگویی کرد، قطعاتی از انجیل را از بر خواند و تاریخچه‌ی سرزمین‌های پریان را بازگو کرد. سفارش چند پای میوه داد. اسرار سیاسی را لو داد، اسرار جادویی، اسرار دوزخ، اسرار بهشت. رسوایی‌هایی را رو کرد که در نتیجه‌ی آن‌ها چند قلمرو از شمال انگلستان به ورطه‌ی بحرانی سیاسی و کلامی افتادند. توماس داندیل [۱۷] و ویلیام لنکستر التماس کردند، رو به تهدید و ارعاب آوردند تا جان آسک‌گلس را از بازگو کردن این رازها بازدارند، اما هیچ‌ یک از گفته‌هایشان پادشاه را از سخن گفتن باز نداشت. در نهایت مجبور شدند پادشاه را در اتاق کوچک بالای قصر زندانی کنند تا کسی صدایش را نشنود. و از آن‌جا که نمی‌شود یک پادشاه برای خودش صحبت کند و کسی گوش نکند، مجبور شدند با او بمانند. چند روز پشت هم. بالاخره دقیقاً بعد از سه روز جان آسک‌گلس ساکت شد.

دو روز بعد، پادشاه به بیشه‌ی زغال‌سوز ما رفت. از آن‌چه می‌دید بسیار آشفته شد. زغال‌سوز امید بسیار داشت که پدر مقدس ازوالد ترحم به خرج داده و بلنکثرا را بر سر جان آسک‌گلس کوبیده باشد.

جان آسک‌گلس محتاطانه پرسید: «از من چی می‌خوای؟»

زغال‌سوز ما هم باچهره‌ای مشعوف از فتح گفت: «آها! حالا به خاطر این که بلیک‌من بینوای من رو به ماهی تبدیل کردی، از من عذرخواهی کن.»

سکوتی طولانی برقرار شد.

و بعد، جان آسک‌گلس در حالی با حرص دندان‌هایش را روی هم می‌سایید، از زغال‌سوز عذرخواهی کرد و بعد پرسید: «چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای؟»

«تمام آسیبی که به من زدی رو تعمیر کن.»

پشته‌ها و کلبه‌ی زغال‌سوز مثل روز اولشان فوراً ظاهر شد؛ درخت‌ها همه دوباره سرجایشان برگشتند؛ برگ‌های سبز و باطراوت درختان بر شاخه‌هایشان نشستند؛ و لایه‌ای معطر از سبزه و چمن بر سطح بیشه گسترده شد.

«و دیگه؟»

زغال‌سوز ما چشمانش را بست و ثروتی غیرقابل تصور را در ذهنش فرا خواند و گفت: «یه خوک دیگه!»

جان آسک‌گلس تازه تازه داشت مشکوک می‌شد که نکند جایی در محاسباتش اشتباه کرده باشد که البته از ترس جانش هم که شده، نمی‌توانست بگوید کجا. با این حال با اعتماد به نفس گفت: «من به تو یه خوک اعطا می‌کنم اگر به من قول بدی به کسی نگی خوک رو کی بهت داده و چرا.»

«چطور می‌تونم؟ اصلاً من نمی‌دونم تو کی هستی. چطور؟» و چشمانش را نازک کرد و پرسید: «راستی راستی تو کی هستی؟»

جان آسک‌گلس به سرعت گفت: «هیچ‌کس.»

خوک دیگری، درست همتای بلیک‌من ظاهر شد و همین طور که زغال‌سوز ما از روی ذوق و شوق فریاد می‌کشید، جان آسک‌گلس سوار اسبش شد و با رضایت کامل آن‌جا را ترک کرد.

بعد از مدت کوتاهی جان آسک‌گلس به پایتختش در نیوکاسل برگشت. در پنجاه شصت ‌سال بعد از آن، خدم و حشمش هر از گاهی شکار فوق‌العاده‌اش در کامبریا را به یادش می‌آوردند، اما او مراقب بود که هرگز دوباره به آن‌جا نرود تا وقتی مطمئن شد که زغال‌سوز مرده است.


 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1-Cumbria

 

2-Blakeman

 

3-John Uskglass

 

4-Raven King

 

5-Furness Abbey

 

6-Almoner

 

۷-Kentigern: کنتیگرن، یکی ازز قدیسان اسکاتلند در قرن ۶ میلادی است. ارتباط قدیس کنتیگرن با ماهی به معجزه‌ای مربوط است که منتسب به اوست. نقل است در آن زمان پادشاه ملکه را به خیانت متهم کرد و از ملکه‌ی حلقه‌ی ازدواجش را طلب کرد که ادعا می‌کرد ملکه به معشوقش داده است. در واقع چنین بود که پادشاه حلقه را در آب انداخته بود. ملکه هم که با مجازات اعدام روبرو می‌شد، از کنتیگرن تقاضای کمک کرد و به فرمان کنتیگرن یک ماهی از رودخانه گرفتند. به طرز معجزه‌آسایی حلقه‌ی ملکه از شکم ماهی خارج شد و در نتیجه ملکه از گناه مبرا شد.

 

8-Griezdale

 

9-Blencathra

 

10-William of Lanchaster

 

۱۱-Saint Bridget : قدیس ایرلندی قرن ۵ میلادی است. نقل است یک بار پیرزنی به در خانه‌ی رفته و تقاضای غذا کرده بود. او در جواب می‌گوید که تنها یک ظرف کره در خانه دارد. اما پیرزن به همان هم راضی بود. بریجت بعد از آن که ظرف کره را به پیرزن می‌دهد، در خانه سه ظرف کره می‌‌بیند.

 

12-Beckermert

 

13-Saint Nicolas

 

۱۴-Saint Alexander of Camana: قدیس قرن ۳ میلادی. او به خاطر دوری از تفاخرهای دنیوی، شغل زغال‌سوزی را برگزید. نقل است که او همیشه بسیار کثیف بوده است.

 

۱۵-Saint Oswald: قدیس قرن ۷ میلادی. او همچنین پادشاه شمال انگلستان نیز بوده است. نقل است که بعد از مرگش، پرنده‌ای (که ظاهراً کلاغ هم بوده) دست راستش را می‌کند و پای درختی می‌اندازد و در نتیجه درخت دارای مواهب بی‌منتها می‌شود، از جمله آن که قدرت شفادهندگی پیدا می‌کند.

 

16-Grasmere

 

17-Thomas of Dundale