تله‌پورتر

این داستان نخستین بار به تاریخ ١٨ تیر ١٣٨٧ در آکادمی فانتزی منتشر شده است و به مناسبت هفته‌ی دوم از برنامه‌ی «بازخوانی آثار» بازنشر می‌یابد. هفته‌ی دوم به بازخوانی داستان‌های نگارش آکادمی فانتزی اختصاص یافته است.




ایده‌ی اولیه‌اش مال خودم بود! جالبه نه؟ جالبه که من، کسی که تقریبا مخترع این تله پورتره صاحاب مرده حساب می‌شم، بشینم همچین چیزایی بنویسم! علتش خیلی پیچیده‌است، می‌فهمی؟ اگر خودم مخترع این دستگاه لعنتی نبودم، حتما مخترعش رو گیر می‌آوردم و کلکش رو می‌کندم. ولی چی کار کنم که در کل آدم جون دوستی‌ام! مسخره‌است، نه؟ من و تو با هم زندگی می‌کنیم، با هم غذا می‌خوریم، با هم جلوی تلویزیون می‌شینیم، با هم حال می‌کنیم، ولی با هم نیستیم! من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



اوایل که طرحشو داده بودم، حسابی تو خبرگزاری‌ها سر و صدا به پا کرده بود. چه تجمع‌هایی که برای مخالفت با طرح من برگزار می‌شد! حتی راهپیمایی (معنی این کلمه یادته؟) هم برگزار می‌کردن! اما نه من و نه هیچ کدوم از طرفدارهای طرح انگار حرف اون‌ها رو نمی‌فهمیدیم: قطع روابط انسانی، قطع رابطه‌ی انسان با طبیعت و ... از نظر اون‌ها نتایج مصیبت بار طرح من بودن! ولی جواب ما چی بود؟ «تله پورتر وقت بیشتری برای بودن در کنار خانواده در اختیار انسان‌ها می‌گذاره» ولی فکرش رو هم نمی‌کردیم که زندگی خانوادگی به این شکل در بیاد. «با منسوخ شدن استفاده از سوخت‌های آلاینده ساز وضعیت اکولوژیکی زمین (که اون موقع واقعا بحرانی بود) بهبود پیدا خواهد کرد و بعد از اون روابط انسان با طبیعت بیشتر و بی‌خطر خواهد بود.» اما درست شدن وضعیت اکولوژیکی زمین اون قدر طول کشید که حتی کوهنوردی هم از یادمون رفته. البته واقعا کاهش نرخ مرگ و میر چشمگیر بود. نه کسی توی تصادفات رانندگی می‌مرد، نه اپیدمی گسترش پیدا می‌کرد و نه...
اما... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



روزی که قرار بود از طرحم دفاع کنم یادم نمی‌ره! اونقدر مخالفین پر و پا قرص تله پورتر جلوی ساختمان سازمان ملل تجمع کرده بودن، که با هزار جون کندن مسئولان امنیتی تونستم وارد بشم! وقتی طرحم رو تو سازمان برای نماینده‌های کشورها توضیح دادم، از دیدن بهت و تحسین توی چشم‌هاشون حسابی خوشم شده بود! هرچند که مطمئنم نود درصدشون حتی نمی‌دونستن سایبرنتیک چیه، چه برسه به این که بخوان معنی نمونه برداری سایبرنتیک، تجزیه‌ی سایبرنتیک، انتقال نمونه‌ی سایبرنتیک و دوباره‌سازی سایبرنتیک رو بفهمند! لازم هم نبود بفهمن! تنها چیزی که لازم بود حالیشون کنم، این بود که اگر پول رو هم بذارن و سه تا ماهواره با تجهیزات مخصوص عملیات‌های نمونه برداری و تجزیه و ... سایبرنتیک بسازن و تو مدار زمین قرار بدن، خوبه! شک ندارم که خیلی‌هاشون حتی نمی‌فهمیدن این طرح چرا خوبه!!! ولی خب، به هر حال طرح من تصویب شد! جالب‌ترین نتیجه‌ای هم که اون طرح تا الان داشته اینه که... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



یه زمانی برای خیلی از آدم‌ها (از جمله خودم) این تصور که روزی زندگی‌شون به الگوی فعلی برسه، یه آرزوی خیلی خیلی بلند پروازانه به نظر می‌اومد! آرزویی که حتی خیال‌پردازترین‌هاشون هم به خودشون اجازه‌ی فکر کردن بهش رو هم نمی‌دادن! ولی حالا چی؟ من چشم‌هامو می‌بندم و ... حالا توی سالن غذاخوری، پشت میز، کنار توام! چشم‌هامو می‌بندم و ... حالا جلوی تلویزیون کنار تو لم داده ام! چشم‌هامو می‌بندم و... حالا دارم تو وان حموم ماساژت می‌دم! چشم‌هامو می‌بندم و ... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



اون تیزر تبلیغاتی که برای تله پورتر ساخته بودن رو یادته؟ همون که توش گوینده می‌گفت:«دیگر حتی سه سوت هم زمان زیادی است! یک ثانیه از وقت خود را نیز هدر ندهید! با تله پورتر، در لحظه زندگی کنید!» بعدش هم یه کره‌ی زمین رو نشون می‌داد که روش، یه نقطه‌ی روشن اول اینجا بود، بعد اونجا، بعد اونجا، و ... آخرش دوباره همینجا! من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!


***


ولی طرح اعلام خبر افتتاح تله پورتر خیلی جالب‌تر از این حرف‌ها بود! توی تلویزیون حتما شبیه یه نمایش شعبده بازی بوده! مجری برنامه توی استودیو توی نیویورک نشسته بود و تصویر گوشه‌ی تلویزیون من رو جلوی اهرام مصر نشون می‌داد. قبلا یک بار دستگاه راه اندازی شده بود و موقتا من رو از بین همه‌ی آدم‌های دنیا شناسایی کرده بود. جلوی دوربین‌ها دستگاه رو روشن کردم و یک دفعه...توی استودیو کنار مجری رو صندلی نشسته بودم و داشتم راجع به طرح صحبت می‌کردم! خیلی هیجان انگیز بود، نه؟ ولی امروز چی؟... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



فکرش رو بکن! یک نفر هر روز تو ساعات مشخص، در مکان‌های مشخص، در حالت‌های مشخص، یه شخص مشخص رو ببینه! به نظرت بعد از چند وقت، چه فکری به سرش می‌زنه؟ فکر کنم تو هم به همون چیزی فکر می‌کنی که من! یعنی کی مشت اول رو می‌زنه؟... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!
 

***



زندگی مثل یه آلبوم شده. یه آلبوم که عکس‌هاش روی یه نوار از جلوی آپارات رد می‌شن! مثل سینماهای در پیت قدیمی! کدوم یکی از ما زودتر طاقتش تموم میشه؟ راستی، تو برای تموم کردنش چی کار می‌کنی؟ تو از من بیشتر خسته شده‌ای یا از خودت؟ تو اون اسلحه‌ی توی کشوی میز توالت رو به سمت دهن خودت نشونه میری یا به سمت پیشونی من؟ اگر من زودتر دست به کار شدم چی؟ اسلحه رو میذارم رو شقیقه‌ی خودم یا روی سینه‌ی تو؟ کِی این کار رو می‌کنی (یا می‌کنم)؟ وقتی سر میز غذا داریم لبخند تحویل هم می‌دیم؟ وقتی جلوی تلویزیون ولو شدیم؟ وقتی دارم توی وان حموم ماساژت می‌دم؟ وقتی پاهامون مثل درختای انجیر کنار هم، به هم پیچ می‌خورن؟ وقتی دست من دور کمرته و دست تو پشت سرم؟... من هیچ وقت ندیدم که تو از جلوی من رد بشی!

بنگ...بنگ...