تشاب

مجموعه داستان­های «بازیلیسک»، جز معروف‌ترین کارهای دیوید لانگفورد هستند. از این مجموعه داستان «انواع مختلف تاریکی» که برنده‌ی جایزه­ی هوگو است، پیش از این در آکادمی فانتزی منتشر شده. «تشاب» نیز داستان دیگری از همین مجموعه است.

 

مثل صحنه­ی آهسته­ی تبدیل شدن یک تصویر به تصویری دیگر بود که وسط کار متوقف شده باشد. عینک ایمنی تصویر خیابان تاریک را می­شکست و تکه‌تکه می‌کرد، سپس دوباره آن ­را با خطوطی مورب بازسازی می­کرد. یک تابلوی درخشان «کباب» تبدیل به شکلی شده بود که نامش را «شکسته» گذاشته بودند. روبو [1] تصمیمش را گرفته بود. امن­ترین کار این بود که عینک ایمنی را برندارد. نمی­شد مطمئن بود. حتا در سوسوی چراغ‌های نیمه‌روشن در آن سحرگاه، آدم نمی­دانست ممکن است چشمش به چه چیزی بیفتد. نهایت بدبیاری بود اگر شابلون از زیر بغلش می­افتاد و همین که چنگ می­انداخت تا برش دارد، جلوی چشمانش از هم باز می­شد.

آن­جا احتمالاً جای خوبی بود، پشت ایستگاه اتوبوس 34 (یک 34 شکسته). این قسمت شهر پاتوق آن­ها بود. هر روز صبح، زن­های ساری­‌پوش آن­جا جمع می­شدند و مثل یک مشت قناری سرخوش چهچه می­زدند. با آن مغازه­ای که روی پنجره­های تخته شده­اش آگهی­های تبلیغ کنسرت چسبانده بودند، جای خوبی بود.

روبو خیابان را از نظر گذراند تا راه بیفتد. نگاهی به انگشتانش انداخت و با دیدن رشته­هایی تیره و تار خیالش جمع شد. عینک­های ایمنی ارتشی تضمین شده بودند. مهره­های گروه جاهای جالبی نفوذ داشتند. آن­ها می­گفتند بالاخره چشم­ها خودشان را تطبیق می­دهند و یک روز ناگهان همه چیز واضح می­شود. با باز شدن ورق ضخیم پلاستیکی رویش را برگرداند. بعد آن لحظه­­ی پرتنش گذشت. با دست چپ شابلون را روی یک پوستر تکه پاره می­فشرد و با دست راست رنگ روی آن اسپری می­کرد. حسی که بوی شیرین و مطبوع اسپری رنگ ماشین به او می­داد، فرسنگ­ها با حس یک عملیات تروریستی فاصله داشت.

در این گرگ و میش کاذب از پشت آن عینک، او دریافت که بی‌احتیاطی و سهل­انگاری کرده. با لوله کردن «طوطی» مقداری از رنگ چسبناک روی انگشت­هایش مالیده شده بود. تا یکی دو ساعت دیگر، در روشنایی گرفته­ی صبحگاهی، آن زنان سبزه‌رو در حال انجام بازی چشمک خواهند بود... یا عیسی مسیح، چند وقت از زمانی که یک بچه بود و این بازی را انجام داده بود، می‌گذشت؟ باید پنج سالی می­شد. کسی که کارت مرگ را از بین کارت­ها بیرون می­کشید، باید نگاهش را به نگاهت می­انداخت و چشمک می­زد، و تو باید با کلی جان کندن و تقلا کردن می­مردی. برای زنده ماندن، باید قاتل را پیدا می­کردی و متهمش می‌کردی... یا حداقل می­دانستی که به کجا نباید نگاه کنی.

هوا سرد بود. وقتش بود که برود و جای دیگری را انتخاب کند. با یا بدون عینک شکسته ساز، دیگر نباید به تصویر طوطی نگاه می‌کرد. ممکن بود چشمک بزند.

 

محرمانه: بازیلیسک [2]

انتشار فقط برای فهرست ب5 بریتانیا

... پس از انجام فرآیندهای بی­خطرسازی روی این شکل، به دلیل به اصطلاح طرح کلی­اش، به این پرنده شباهت پیدا می­کند. نمونه­ای ناکامل از این تصویر (به صورت کش آمده و تغییر شکل یافته) در صفحه­ی آ3-دو، در ضمیمه­ی شماره­ی سه این گزارش آمده. به هیچ وجه نباید با عینک به تصویر مذکور نگاه کرد. به علاوه، قویاً توصیه می­شود که از نگاه کردن طولانی مدت به آن بپرهیزید. لطفاً پیش از ادامه صفحه­ی آ3-یک را بخوانید.

6-2. این اولین نمونه­ از تکنیک شکل‌سازی استدلالی بریمن [3] (که از این به بعد با سرنام تشاب از آن یاد می­شود) است که در تاسیسات ابر‌رایانه­ی کمبریج4 و در جریان تحقیقات مربوط به هوش مصنوعی ساخته شده. این تحقیقات هم اکنون متوقف شده‌اند. طبق فرضیه­ای که «و. بریمن» و «س. م. ترنر» ارائه کردند، ممکن است برنامه­های تشخیص الگویی که به اندازه­ی کافی پیچیده هستند، در برابر «درونداد شوک آور گودلی» [4] آسیب‌پذیر باشند. این دروندادها به صورت داده­هایی هستند که با نمایش درونی ناسازگارند. بریمن فراتر رفت و پیشنهاد کرد که وجود یک چنین درونداد بالقوه­ای، یک ضرورت منطقی است...

18-2. در این سطح از طبقه بندی اسناد، جزییات الگوریتم­های ساخت تشاب بریمن-ترنر غیرقابل دسترسی هستند. جزییات نفوذ امنیتی احتمالی به کمبریج4 نیز نه قابل دسترسی است و نه به طور کامل شناخته شده. جزییات تلفات ناشی از تصاویر کمبریج4، همچنان محفوظ است (تحقیقات قضایی ادامه دارد).

 

*          *          *

 

مک [5] گفته بود: «آی‌آر‌اِی [6] یه جوری اونو بدست آورد. اون پروو­ها [7]، ما بعضی از خریدامونو با هم از یه جا انجام می‌دیم، چیزایی مثل ژله و این جور چیزا... اونا یه کپی هم به ما دادن.»

روبو ناگهان احساس کرد که وزن لوله­ی مقوایی توی دستش ده برابر شده. او انتظار یک نقشه را داشت، نقشه­ی یکی از عملیات‌های گروه. مثلاً نقشه­ی یک چیز خطرناک که باید توی معبد سیک­ها بالاتر از خیابان ویکتوریا کار می­گذاشتند.

«یعنی می­گی این جواب می­ده؟»

«معلومه که جواب می­ده، من امتحانش کردم... رو یه داوطلب.» او نیشخند زده بود. فقط نیشخند. چشمکی زده و گفته بود: «گوش کن، این یه چیز سمیه، دور و برش که می­ری عینک ایمنی بزن. اگه یه وقت گند زدی و چشمت خورد به حتا یه تیکه‌ی کوچیک از اون طوطی، این کاریه که می­کنی. اونا بهم گفتن. یه شیشه ودکا بچپون تو دهنت و همشو یه سره برو بالا. پاکسازی، حافظه­ی کوتاه مدتت رو پاک می­کنه. یه چیزی تو همین مایه­ها.»

«یا عیسی مسیح، خوب در مورد پرووها چطور؟ اگه این قصه­ی تخیلی واقعیت داره چرا اونا ازش...» صدای روبو در حرکات موجی مبهمی محو شد که به دنبالش چیزی شبیه یک بمب نوترونی کاغذی به ذهن می­آمد.

نیشخند مک بازتر شد و ردیفی از دندان­های قهوه­ای­ کج و کوله نمایان شد. مثل وقتی که راجع به یکی از عملیات­های بزرگ گروه حرف می­زد: «شاید اونا از ایده­های جدید خوششون نمیاد... شایدم منتظر یه لقمه­ی گنده­ترن، تا حالا به تصرف یه ایستگاه تلویزیونی فکر کردی؟ فقط برای یک ساعت. به همچین چیزایی فکر نکن. برات بد می­شه.»

... صفحه­های تلویزیون­های خاموش، از پشت پنجره­های خرد شده­ی مغازه او را می­پاییدند. یک آشغالدانی که فیلم هندی هم کرایه می­داد. این با آن­ها تصفیه حساب می­کرد. چرا این عوضی­ها نمی­توانستند انگلیسی یاد بگیرند؟ گروه درس خوبی به آن­ها خواهد داد: شابلون طوطی روی دیوار قرار گرفته بود، اسپری به سرعت از جیبش بیرون آمد. سریع­ترین نقاشی در غرب. در مدرسه روبو هیچ وقت پیروز یک دعوا نبود. همیشه آن‌قدر کتک خورده بود که دست­هایش را روی سرش سپر می­کرد و به گریه می­افتاد. او روش­های خوب، بی­خطر و ارضا کننده­ای برای تلافی کردن یاد گرفته بود که از بین آن­ها کار گذاشتن تله­های مرگبار گروه بهترینشان بود، یک هیجان دائم و اعتیاد آور.

بهتر بود دیگر کارش را تمام کند. یا یکی دیگر هم بکشد بعد تمام کند. بیست تا عدد رند خوبی بود. اما به نظر می­رسید پشت لکه‌های ابر سفید و درخشان، آسمان داشت رعد و برق می­زد.

اگر به سمت خیابان آلما می­رفت می­توانست به «مارکیز آو گرنبی» [8] هم حمله کند. جایی که همه می­گفتند پاتوق هم‌جنس‌بازها است. آن حرامزاده­ها بدون هیچ شرم و حیایی از انحرافشان یکی از بارهای خوب و قدیمی محل را قبضه می­کردند. به محض این که چشمشان به چشمت می­افتاد، مبتلا به ایدز می­شدی. درست در مرکز در جلویی ساختمانشان، بعد رنگ قرمز براق و اسپری یک فوتی...

نور مثل یک مشتِ آهنین به او ضربه زد. عینک ایمنی آن ­را به شعاع­های درخشان زننده­ای تجزیه کرد. روبو نیم دور چرخید و سعی کرد با جسم سنگین و نرمی که در دست چپ داشت، چشمانش را بپوشاند. در مرکز آن جسم سنگین یک سوراخ نامنظم بزرگ وجود داشت، نور چراغ قوه از درونش به داخل هجوم آورد و به سرعت نزدیک شد. صدایی به گوشش خورد: «می­خوای بهم بگی که داری چی کار... ؟»

با فرو افتادن شعاع­ نور و خاموش شدن صدا، نمای لرزان یک کلاه پلیس را از میان طوطی دید. پشت تصاویر پس‌زمینه­ای کج و معوج، یک چهره نمایان شد. همانطور که در این قسمت از شهر انتظار می­رفت یک چهره­ی آسیایی بود. چشم­هایش خیره مانده بود. دهانش می­جنبید. روبو از آن داستان­های جنایی قدیمی­ خوانده بود که در آن­ها چهره­ی اجساد بدون هویت، حالتی مرموز و حاکی از بهت و وحشت داشت. جنازه­ی گرم روی او افتاد و وزنش هر دو را به پنجره­ای کوبید که با سر و صدا خرد شد.

قرار نبود کار به این‌جا بکشد. قرار نبود بمب پیش از این که شش مایل از آن فاصله بگیرد عمل کند. جایی دور و برش نمای شکسته­ی یک کلاه پلیس دیگر را دید.

 

محرمانه: بازیلیسک

... توسط دست کم دو گرافیست کامپیوتر آماتور به طور مستقل کشف شد. «ستاره­ی فراکتالی» به وسیله­ی یک فرآیند تکرار شونده­ی نسبتاً ساده ایجاد می­شود. این فرآیند تعلق داشتن یا نداشتن نقاط یک فضای دو بعدی (یک میدان مختلط) به دامنه­اش را تعیین می­کند. این الگوریتم هم اکنون جز اسناد طبقه‌بندی شده است.

3-3. تصویر ستاره­ی فراکتالی در اندازه­ی معمولی، خواص تشاب را از خود نشان نمی­دهد. می­توان به تصویر کلی آن نگاه کرد. ضمیمه­ی شماره­ی سه، صفحه­ی آ3-سه را ببینید. این ویژگی ستاره انتشار گسترده­ی آن توسط یک مجله­ی عمومی کامپیوتر را امکان پذیر کرد. «سرگرمی و گرافیک» یک نسخه از الگوریتم ساختش را انتشار داد که متاسفانه متنی ضمیمه­ی آن بود که به کاربران پیشنهاد می­داد نرم افزار را به گونه­ای بازنویسی کنند تا ابرساختارهای فراکتالی را که از جذابیت بصری برخوردارند، از میان دامنه انتخاب و بزرگنمایی کند. وقتی که نتیجه‌ی این بزرگنمایی در نمایشگری با وضوح بالاتر از 600 در 300 پیکسل نمایش داده شود، در بعضی از محدوده­های میدان­های مختلط، ویژگی­های یک تشاب را بروز می­دهد.

4-3. تخمین زده می­شود که چهار درصد از حدوداً صد و پانزده هزار خواننده­ی این مجله، الگوی تشاب نهفته در ستاره فراکتالی را کشف کرده و به نمایش گذاشته­اند. در بیشتر موارد، سایر اعضای خانواده یا نیروهای امدادی که مشغول رسیدگی به قربانی یا قربانیان بوده­اند، به طور اتفاقی چشمشان به تصویر افتاده. مشکل می­توان تعداد تصاویر موجود را تخمین زد، ولی به عنوان یک برآورد اولیه...

 

*          *          *

 

«دور تا دور پاکت رو چسب بزن. این جوری. با یه قلم قرمز و با خط درشت روش بنویس خطرناک، باز نکنید. هر دو طرفش بنویس. روشنه؟»

«پس شما همه چیز رو راجع به این می­دونین.»

«یه سری بولتن های آموزشی داشتیم. نیروها پنجاه تاشو توی حمله­ی بلفاست جمع کردن. یکی دیگه هم دایره­ی جنایی توی لیدز پیدا کرد... یه سری آدمای حرومزاده از این کار خوششون میاد. ببین دارم بهت می­گم، این چیز سال‌هاست که داره مردم رو می‌کشه و الان تبدیل به یه مصیبت لعنتی شده. سه تا افسر و یه گروهبان کشته شدن. اون هم وقتی که داشتن یه عوضی رو دستگیر می­کردن که میشه فقط با تف انداختن روش دخلشو آورد...»

مردانی خشن روبو را رویک یک نیمکت پرت کردند. چند جای بدنش صدمه دیده بود. ولی آرام و ساکت، با چشمانی بسته، همان‌جا افتاد. او نشانی تمام جاهایی را که مورد حمله قرار داده بود، به آن­ها گفت. ولی آن­ها باز هم کتکش می­زدند. این نامردی بود. دری باز شد و جریان هوا را احساس کرد.

«نتیجه­ی تطبیق عکس مثبته قربان. روبرت چارلز بیتون، نوزده ساله، دو تا سابقه­ی تخریب اموال عمومی داره. مشکوک به ارتباط با گروه عملیات «آلبیون» [9]. چیز دیگه­ای توی پرونده نیست.»

«فکر می­کنم روشنه. خلافکارای سادیست، جیمی. تا حالا باهاشون روبرو شدی؟ نزدیک‌ترین چیزی که این‌جا به کوکلوس کلان‌های­ [10] لعنتی پیدا می­شه.»

«این یکی که حالا حالاها از دور خارج می­شه.»

«جیمی، تو جریان این تشابا رو دنبال نمی­کنی، می­کنی؟ این همون کابوس لعنتی مربوط به بچه­ها و کامپیوتراشونه. خدا می­دونه چقدر طول کشید تا تونستن مهارش کنن. دیر یا زود سر و کار ما هم بهش می­افته... ببین، ما چهار تا افسر شیفت شب داریم که دلیل مرگشون نامعلومه و اولین دلیل دم دستی هم ایست قلبیه، لازم که نیست همه­ی جزییات رو من بگم؟»

«اوه.»

«تنها مدرکمون توی اون پاکت خیس خورده است. ولی این واقعاً یه مدرک محکمه‌پسنده؟ یاد ماجرای دستگیری اون هکرهای بین المللی تلفن افتادم. خیلی وقت پیش بود. تنها اتهامی که تونستیم بهشون بزنیم استفاده­ی غیرقانونی از برق بود. اون موقع قانونی ضد هک کردن تلفن وجود نداشت. الانم قانونی برای هک کردن مغز وجود نداره.»

«منظورت اینه که خرابکاری اون بچه­ی عوضی رو جمع و جور کنیم و واسه­ی امشب یه اتاق خوب بهش بدیم؟ منظورت همینه؟»

«اه!» از لحن صدای گوینده معلوم بود که بین خودشان سر و سری دارند. یک اشاره، انگشتش را به شکل معنی‌داری روی بینی­اش گذاشت و چشمکی زد. «ماشین شماره سه اون‌جا رو پاکسازی می­کنه، اونا وسائل ایمنی بصری دارن، به درد همین وقتا می­خوره دیگه. ما هم این استاد جوون تروریسم شهری رو به اقامتگاه مجللش راهنمایی می­کنیم. اونم از بهترین مسیر. بعدش جیمی، وقتی که شیفت بعدی اومدن، برای همکارای مرحوممون یه مراسم برگذار می­کنیم. شوخی نمی­کنم. این توی آخرین بولتن اومده. وقتی که دلیلش رو بفهمی ازم ممنون می­شی.»

وقتی دوباره به سویش چنگ انداختند، روبو بدنش را جمع کرد. اوضاع نسبتاً امیدوار کننده به نظر می­رسید.

 

محرمانه: بازیلیسک

... تحلیل­های اطلاعاتی، دیدگاه مبنی بر ریاضیات محض را تایید می­کنند. بر اساس این دیدگاه، تشاب­ها «تباه‌گرهای» گودلی را رمزگذاری می­کنند. این­ها برنامه­هایی ضمنی هستند که مغز انسان نمی­تواند به صورت ایمن اجرایشان کند. بریمن در آخرین مقاله­اش (3) به این بحث می­پردازد که اگر چه تجهیزات ایمنی فرامنطقی تحلیل و شناخت حلقه­های خود ارجاع دهنده را ممکن می­سازند (البته این گفته غلط است)، یک معادل گرافیکی پیچیده­تر از «دایره­های شرور»، می­تواند با حمله مستقیم از طریق قشر بینایی، از محافظ تحلیل شفاهی عبور کند.

این گفته با تاثیرات ناشی از تشاب «کتاب‌خوان» که در بخش 7 در موردشان بحث شد، همخوانی ندارد. مشکل این‌جاست که نه تنها ناتوانی در انجام فعالیت قشری موقتی است (البته در بعضی موارد آسیب­های دائمی روی داوطلبان ارتش مشاهده شده)، بلکه تاثیرات آن فقط بر کسانی کارگر است که خواندن و نوشتن را به انگلیسی یا الفباهای هم‌خانواده­ی انگلیسی آموخته­اند. به علاوه احتمالاً با موارد مطرح شده در بخش 12 نیز ناسازگاری­هایی وجود دارد.

18-10. فرضیه­ی پَس‌کنش بیوشیمیایی «گات» [11] به عنوان یک فرضیه­ی متعادل­تر مطرح می­باشد. این فرضیه پیشنهاد می­کند که ممکن است فعالیت­های الکتروشیمیایی مربوط به ذخیره­ی الگوهایی خاص از اطلاعات، باعث تشکیل سموم مغزی شوند. هرچند فرضیه­ای است جالب، اما هنوز نیازمند...

4-12. شرایط کنونی مانند وقوع یک انفجار در فیزیک ذرات بنیادی است. همان طور که در ضمیمه­ی آ2 به طور خلاصه آمده، نه تنها تشاب­هایی جدید، بلکه مشتقات و هم خانواده­های جدید آن­ها نیز مرتباً ساخته می­شوند. یک تفسیر جنجال برانگیز با کمک گرفتن از تئوری تشدید ریخت‌شناختی «شلدریک» [12]، عنوان کرد که به سادگی می­توان به این نتیجه رسید که در آن سطح از تحقیقات هوش مصنوعی که در آن قرار داشتیم، پیدایش هم‌زمان ایده­ی تشاب از سوی افراد مختلف اجتناب‌ناپذیر بود. فقدان تئوری­های اساسی، به ویژه آن­هایی که به تجسم تصویری ریاضی متکی هستند، باعث عدم پیشرفت در درک بیشتر این پدیده شده است.

 

*          *          *

 

دیوارهای سلول تا ارتفاع شانه با کاشی­های سفید پوشانده شده بود. از آن‌جا به بالا نیز رنگ سفید براق خورده بود. بوی تیز ضدعفونی کننده آزارش می­داد. انگار از بینی تا گلویش را با سیم ظرفشویی می­ساییدند. با میلی مبهم برای حداکثر استفاده از امکانات سلول، روبو به سراغ دستشویی سفید چینی رفت و دست­هایش را توی سینک شست. این کار بی­فایده بود. آب سرد نمی‌توانست آن لکه­های آکرلیک را پاک کند. بعد دراز کشید و منتظر شد.

آخرش هیچ کاری نمی­توانستند بکنند. می­توانستند به خاطر جرم مسخره­ی تخریب اموال عمومی جریمه­اش کنند. و ممکن است قبل از رسیدن به اتاق قاضی زمین بخورد و از چند تا پله­ی دیگر هم بیفتد... اگرچه الان ورم­ها و کبودی­هایش روی آن نیمکت زمخت فشرده می­شد، ولی با گذشت زمان بهتر می­شد.

و آن­ها این را می­دانستند.

آن­ها این را می­دانستند، ولی به نظر نمی­رسید ناراحت باشند، غیر از این بود؟

تصویر آن­ها از ذهنش گذشت که داشتند لبخند می­زدند: «تصمیم نداریم پرونده­ات رو به دادگاه بفرستیم.» و «از این طرف آقا» و «لطفاً وسائلتون رو بردارید...» بعد دری باز می­شود و حدس بزن پشتش چه چیزی انتظار او را می­کشد؟

احمقانه­ است! آن­ها باید چنین کنند. ولی نخواهند کرد.

زمان می­گذشت. به راحتی می­شد پایان کار را تصور کرد. او بارها آن را از پشت لنزهای شکننده دیده بود. نیمرخ کشیده­ی یک پرنده که در یک گوشه تکه‌تکه شده و به شکلی کنگره‌وار دوباره سر هم می­شد. تکه گوشتی قرمز با نقاط سفید درونش. در طرح‌های روی دیوارها و پنجره­ها و پوسترها. تصویری منجمد که رنگش از قرمز درخشان به نارنجی براق تبدیل می­شد. مثل چشم یک مرد مرده که به او نگاه می­کرد.

انگار پشت پلک­های بسته­اش نشسته بود و داشت پر می­زد. چشم­هایش را باز کرد و به سقف دور خیره شد. سقف پر از یادگاری‌های بی نام و نشانی بود که زندانیان قبلی کشیده بودند. اگر تصور می­کرد که نقاط دارند به هم می­پیوندند، تصاویر شروع می­کردند به ساختن خودشان. تیره و درهم مثل تصاویر دایره البروج. بعد از مدت کوتاهی، یک تصویر خاص به طرز تهدیدآمیزی شروع به واضح شدن می­کرد.

لب­هایش را گاز گرفت و به کوران گذرای ناشی از درد پناه برد.

تصویر در درونش بود. آن­ها این را می­دانستند. حتا با محافظ هم او به مدت طولانی و از جهت­های بسیار به آن نگاه کرده بود. به آن مغاک. او آلوده شده بود. روبو به خود آمد و دید که دارد به در فلزی سنگین می­کوبد. از دست­هایش خون جاری شده بود. بی‌فایده­ بود، همان طور که جرم مشخصی وجود نداشت که او مرتکب شده باشد، دلیل پزشکی خاصی هم نبود که آن پلیس­های متخاصم مقدار زیادی الکل به او بدهند تا حافظه ­اش را تیره و تار کند.

دوباره روی تخت افتاد. او داشت برای حفظ جانش می­دوید. در آن صبح مه­آلود، طوطی هم داشت تعقیبش می­کرد، پرهای فراکتالی­اش را صاف می­کرد و خودش را به آهستگی واضح می­کرد. مثل صحنه­ی آهسته­ی تبدیل شدن یک تصویر به تصویری دیگر بود که داشت کامل می­شد. تا جایی که بالاخره چشمِ ذهن باید یک تصویر را می­دید، یک تصویر، یک چشمک.

 

 

پانویس‌ها:

[1] Robbo

[2] Basilisk: موجودی افسانه‌ای که نگاه کردن به آن باعث مرگ می‌شود

[3] Berryman Logical Image Technique (BLIT)

[4] Godelian: منصوب به کورت گودل، ریاضی‌دان، منطق‌دان و فیلسوف اتریشی

[5] Mack

[6] IRA: ارتش جمهوری‌خواه ایرلند

[7] Provo: جنبش معترض اجتماعی که در دهه‌ی 1960 در هلند شکل گرفت

[8] Marquis of Granby

[9] Albion

[10] KuKluxKlan: جنبش نژادپرست آمریکا

[11] Gott

[12] Sheldrake