بیست و یک دقیقه

فیلیپ [1]احساس می‌کرد که دلش آشوب است. اما اكنون لحظه‌ای فرا رسیده بود به بهای زحمتی دو ماهه. از این وجه، آن زحمت دو ماهه بیهوده می‌نمود. در بیست و یك‌ دقیقه‌ی بعد، امكان نداشت اتفاقی روی دهد که ارزش آن همه زحمت را داشته باشد. گفتگویی کوتاه با یک پیرمرد. پیرمردی بسیار باهوش؛ اما فرق زیادی هم نداشت. دیدار این پیرمرد خاص تنها یك اتفاق بود. گرچه این اواخر، اعتقاد فیلیپ به اتفاقات كم می‌شد و باورش بیشتر به سمت تقدیر میل پیدا می‌كرد. به ملاقات با این پیرمرد بیشتر از دیدار هركس دیگری مایل بود. با این حال همه‌ی آن زحمات را تحمل می‌كرد تا هر مرد یا زنی را، چه جوان و چه پیر در رابطه با آن موضوع ببیند. اصل، عملی بود که انجام می‌داد.

با این فكر كه به اندازه‌ی كافی روی ایوان ایستاده و به در زل زده است، دوباره به ساعتش نگاه كرد. 20:49....20:48...20:47، ثانیه‌ها كم می‌شدند. زمان محدود بود. به طرز مسخره‌ای، امکان داشت روزی برسد که زمان محدودیت هیچ چیز نباشد. آن بیرون، باران می‌بارید. فیلیپ از زیر ایوان مسقف بیرون آمد و مدتی را زیر باران گذراند. كفش‌هایش گل‌آلود و كتش خیس شد. به خیابان نگاه كرد كه چون قبر، بی‌حركت بود. دوباره روی ایوان رفت، كلاهش را عقب داد، نفس عمیقی كشید، در نهایت زنگ در را به صدا درآورد و بعد با دقت شروع كرد به تمیز كردن كفش‌هایش روی پادری.

20:19... در را تنها ساكن خانه باز كرد. به قیافه‌اش می‌خورد كه هفتاد سالی داشته باشد. لباس خواب به تن داشت. فیلیپ او را فقط در یك عكس دیده بود. در آن عكس جوان‌تر می‌نمود. این وضع غیرطبیعی لحظه‌ای فیلیپ را زبان‌بسته نگاه داشت. در نهایت وقتی زبان گشود كه فهمید باید به نگاه «این وقت شب چی می‌خوای؟» مخاطبش پاسخ‌ دهد. 

«شما آقای اریك گلدبرگ [2]هستید؟»

«بله؟»

«بنده فیلیپ كانتور [3]از مركز آزمایشگاه‌های تحقیقاتی سرج [4]هستم. مایلم كه با شما درباره‌ی این مقاله كه دوازده سال پیش نوشتید صحبت كنم.» فیلیپ یك دسته برگه از یكی از جیب‌های كتش درآورد و آن‌ها را به سمت اریك گرفت. مدتی طول كشید تا اریك از شوک غافلگیری رهایی یابد.

«الان ساعت 10 شبه، آقای كانتور. شاید بهتر باشه صبح در این باره صحبت کنیم.»

«من رو ببخشید آقای گلدبرگ، ولی این یه موضوع فوریه. وگرنه این وقت شب مزاحمتون نمی‌شدم.»

اریك برگه‌ها را گرفت، به زور نیم‌ نگاهی بهشان انداخت و با سرگشتگی به مهمانش زل زد.

«اجازه بدید این‌طور شروع كنیم كه شما به من بگید برای چی الان این‌جا هستید و چرا می‌خواید با من راجع به چیزایی حرف بزنید كه دوازده سال پیش نوشتم؟ این آزمایشگا‌ه‌های سرج دیگه كدوم گوریه؟ تا حالا چیزی ازش نشنیدم.»

«مركز آزمایشگاه‌های تحقیقاتی سرج توی برلینه، قربان. ما بیشتر با تحقیق راجع به ذرات زیراتمی سر و كار داریم. اما اون اصلاً مهم نیست. من این‌جام چون یك فرضیه‌ی بسیار جالب رو بر اساس این نوشته‌های شما طراحی كردم و مایلم باهاتون راجع بهش صحبت كنم.»

اریك اندك زمانی موضوع را در ذهنش بالا و پایین كرد. از آن‌ها نبود كه فرصت ماجراجویی را از دست بدهد.

«باشه، بفرمایید.»

برگشت و در یك صندلی گوشه‌ی اتاق نشیمن نشست. فیلیپ وارد خانه شد و به گوشه‌ی راست سقف اتاق نگاهی انداخت.  یك دوربین آن‌جا مستقیم به سوی چشمان او قرار داشت؛ دوربینی كه فیلیپ انتظار نداشت آن را پنهان در شکاف دیوار ببیند. كتش را درآورد و آن را كنار در آویزان كرد. اریك در حالی كه یك لیوان ویسكی را كه روی دسته‌ی صندلی جا گذاشته بود، برمی‌داشت گفت: «راحت باشید. می‌دونم خونه‌‌ام فقیرانه‌‌ است، ولی حقیقتاً زیاد مهمون برام نمیاد.» فیلیپ به سمت تنها صندلی دیگر اتاق رفت و درست مقابل اریك نشست.

اریك پرسید: «چرا مدام ساعت رو نگاه می‌كنید؟»

«خب، راستش باید برم سراغ یه آزمایش نیمه كاره.» فیلیپ این را گفت و دوباره به ساعتش نگاه كرد.... 18:50...

«تو برلین؟»

«بله، پرواز دارم.»

«كی؟»

فیلیپ لحظه‌ای تأمل كرد و بعد جواب داد: «نصف شب!»

«خب، راجع به چی می‌خواستید با من حرف بزنید؟»

فیلیپ با اشاره به نوشته‌هایی كه در دست اریك بود، پرسید: «یادتون هست توی اون مقاله چی نوشتید، آقای گلدبرگ؟»

اریك در حالی كه برگه‌ها را ورق می زد، گفت: «تا حد زیادی، بله.»

«پس ازتون می‌خوام كه به چهار صفحه‌ای كه به انتهاش اضافه كردم، توجه كنید.»

اریك فوراً صفحات را ورق زد تا به چهار صفحه‌ی آخر رسید...17:54....

فیلیپ ساكت نشست و اریك را در حین خواندن نوشته‌ها زیر نظر گرفت. ابتدا چهره‌اش حالتی نداشت، اندكی بعد به پیشانی‌اش چروك انداخت، بعد مدتی كاوش‌گرانه به برگه‌ها چشم دوخت و سپس با سرگشتگی انگشتانش را روی آن‌ها كشید. فیلیپ دوباره به ساعتش نگاه كرد...13:51. سرش را كه بالا آورد، فهمید اریك به او نگاه می‌كند.

اریك شروع به حرف زدن كرد: «نکته اصلی‌اش را نمی‌فهمم...»

فیلیپ قبل از آن‌كه او بتواند ادامه دهد، به سرعت گفت: «خب، بله، حقیقتاً نتیجه‌گیری كاملی نكردم.» آن‌قدر سریع حرف زد که کلمات برای خروج از دهانش فرصت کافی نداشتند.

«نتیجه‌اش چیه؟»

فیلیپ هیجان‌زده پرسید: «متوجه نمی‌شید؟»

اریك دوباره به نوشته‌ها نگاه كرد و گفت: «بیشتر این عملیات ریاضی به جای خاصی ختم نمی‌شه...»

«فكر می‌كنم انتظار زیادیه كه در عرض چند دقیقه متوجه بشید، اما نمی‌دونم چطور این همه سال كسی متوجهش نشده.»

اریك ابرویش را بالا برد.

فیلیپ ادامه داد: «اون نوشته بیانگر قاطع امكان سفر در زمانه.»

اریك شك داشت كه مخاطبش دیوانه نباشد، اما به او فرصت داد.

فیلیپ ادامه داد: «حداقل امكان سفر به گذشته. آینده یه مفهموم كاملاً جداست.»

اریك دوباره در حالی كه نوشته‌ها را نزدیك صورتش گرفته بود، آن‌ها را بررسی كرد.

فیلیپ بدون توجه به این‌ كه اریك دیگر به او توجه چندانی نمی‌كند، ادامه داد: «حتا به روش دستیابی بهش هم اشاره می‌كنه.»

همه‌ چیز داشت برای اریك معنا پیدا می‌كرد. البته! سفر در زمان! و آن ‌چنان ساده بود كه نمی‌شد گفت اشتباهی رخ داده است. گرچه به طور غریزی احساس می‌كرد اشكالی در آن، جا خوش كرده است. بیش‌ از حد ساده بود. اما منطق از آن اسناد پشتیبانی می‌كرد. اگر این‌قدر ساده بود، چه‌طور پیش از این كسی به آن دست نیافته بود؟ در عجب بود كه چرا خودش وقتی برای اولین بار به آن نوشته‌ها نگاه كرد، متوجه نشده بود. روش محاسبات كمی غیرعادی بود، اما فقط همین و در عین حال بسیار ساده.

دیگر صحبت فیلیپ تمام شده بود. اریك پرسید: «این رو به كس دیگه‌ای هم نشون دادید؟»

«نه.»

«پس می‌خواید باهاش چه كار كنید؟»

«شما اگه جای من بودید چی كار می‌كردید؟»

«به كسی نشون می‌دادم كه بتونه بهتر متوجه بشه، نظرشون رو می‌خواستم و بعد...»

اریك لحظه‌ای از حرف زدن ایستاد و فیلیپ تصمیم گرفت كه جمله‌ی او را كامل كند: «امتحانش می‌كردید؟»

«نه. ساده نباش. تا وقتی كه فرضیه‌‌اش كامل نشده، نه. نه تا وقتی كه كاملاً مفهومش رو درك نکردیم. الان حتا قابل تصور هم نیست.»

«فكر نكنم بشه این موضوع رو به همه گفت. كافیه به عواقبش فكر كنید! اون‌ وقت ملت همه می‌خوان برگردن به گذشته.»

«درسته. شاید به همین خاطره كه قبلاً از این موضوع چیزی نشنیدیم. بعیده كه كسی تا حالا بهش نرسیده باشه. حتا فكر می‌كنم اون‌قدر ساده است كه می‌تونه اشتباه باشه.»

«نه.»

«نه؟»

فیلیپ به بازی كردن برگ برنده‌اش اندیشید. «اشتباه نیست.»

«از كجا این‌قدر مطمئنید؟»

«اون‌قدر تحقیق كرده‌ام كه مطمئنم!»

«تحقیقتون در چه سطحی بوده، آقای كانتور؟»

«تونستم یه سری خرت و پرت مثل چند تا دوربین رو در بازه‌های زمانی كوچیك به گذشته بفرستم. چند تا عكس و فیلم هم از گذشته گرفتم و ضبط كردم.»

«دقیقاً از كی؟»

«دیروز، یك سال پیش... سختیش این‌جا بود كه باید مطمئن می‌شدم اون اشیاء گذشته رو به هیچ نحوی تغییر نمیدن.»

«این عكسا كه میگید الان همراهتونه؟»

«نه، متأسفانه الان همراهم نیستن.»

سؤالات متعددی در ذهن اریك بود، اما تصمیم گرفت این یكی را بپرسد: «باشه، پس گیرم كه حرفتون درست باشه. فكر می‌كنید چرا تا حالا كسی این موضوع رو نفهمیده، آقای كانتور؟»

«خب همون طور كه عرض كردم، نمیشه همه این موضوع رو بفهمن. پس اگه كسی هم فهمیده باشه، ما متوجه نمی‌شدیم.»

«این موضوع این‌قدر ساده‌اس كه به نظرم همه باید فهمیده باشن.»

«ولی شما خودتون هیچ‌وقت متوجه نشدید.»

«كه چی؟»

«شما باید متوجه می‌شدین. خودم از روی نظریه‌ی شما این قضیه رو متوجه شدم.»

فیلیپ منتظر جواب ماند، اما از آن‌جا كه به نظر نمی‌رسید جوابی در كار باشد، ادامه داد: «باید قبول كنید. روشی كه من به كار بردم یه جورایی چیز بود....» فیلیپ لحظه‌ای تأمل كرد تا واژه‌ی درست را بیابد. «از نظر شما خلاف عرف بود.»

اریك به نوشیدن لیوان ویسكی كه به نظر می‌رسید تا آن لحظه فراموشش كرده باشد، ادامه داد.

«قبل از این كه متوجه بشید امكان سفر در زمان رو نشون میده، مجبور شدم براتون بازش كنم. رو كاغذ داره داد می‌زنه، اما شما متوجه نشدید.»

اریك دوباره به برگه‌ای كه در دستش بود نگاه كرد. اكنون به نظر می‌رسید كه واقعاً امكان سفر در زمان را فریاد می‌زند.

فیلیپ در صندلی‌اش فرو رفت و گفت: «خود من تصادفی متوجه شدم.»

اریك با آرامش از ویسكی‌اش جرعه‌ای نوشید و پرسید: «پس فكر می‌كنید این طرز فكر نامعموله كه باعث شده مردم متوجهش نشن؟»

«نه، دارم میگم قبلاً كسایی متوجهش شدن و دارن جون می‌كنن تا مطمئن بشن مخفی باقی می‌مونه.»

«یعنی دارن طرز فكر ملت رو تغییر میدن؟»

«می‌تونید تصور كنید چی میشه اگه همه بتونن تو زمان سفر كنن؟»

حتا با تصور آن موقعیت، اریك می‌دانست كه چنین چیزی ممكن نیست. همان‌قدر محال بود كه دو بار الكتریكی منفی یكدیگر را جذب كنند. اگر تغییراتی كه در گذشته اعمال می‌شد بر آینده تأثیر می‌گذاشت و اگر همه‌ی مردم در گذشته تغییراتی ایجاد می‌كردند، اثرات یكدیگر را از بین می‌بردند. دیگر حالت آرامش و تعادلی برای زمان حال وجود نداشت. پیوسته گذشته را تغییر می‌دادند. و زمان حال، ناپایدار می‌شد.

فیلیپ رشته‌ی افكار او را پاره كرد: «آدما هركاری می‌كنن تا از اون اتفاق جلوگیری كنن. مسیر تحقیق رو منحرف می‌كنن. می‌تونن مطمئن بشن كسی متوجه نمیشه و اگه كسی متوجه شد، درستش كنن.»

اریك جواب داد: «پس یه محقق سفر در زمان كم‌تجربه مثل شما باید متوجهش بشه.»

«قریب به یقین اونا به سفر در زمان دسترسی دارن تا مانع فهمیدن بقیه بشن. وقتی گفتم اگه كسی فهمید می‌تونن درستش كنن، منظورم همین بود.»

این همه برای ذهن اریك بیشتر از آن بود كه بتواند پا به پای فیلیپ پیش بیاید. نمی‌توانست به نتایج بارز فراهم آمدن سفر در زمان بیندیشد. اما بر خلاف او فیلیپ در این‌باره مدتی فكر كرده بود.

گفت: «پس انتظار دارید آدمایی كه لباس سیاه چتربازی تنشونه، از آینده بیان و مانع بشن تا راجع به سفر در زمان به بقیه اطلاع بدید؟» و لبخند زد.

«راستش، باید خیلی وقت پیش می‌اومدن و در وهله‌ی اول اصلاً نمی‌ذاشتن متوجه بشم.»

«اگه واقعاً اولین نفری باشید كه كشفش می‌كنید چی؟»

«فرض بر اینه كه كاملاً محاله هیچ‌كس قبل از من نتونسته باشه چنین چیز ساده‌ای رو كشف كنه، این طور نیست؟»

مغز اریك توانایی پردازش یك‌جای این همه اطلاعات را  نداشت. لیوان ویسكی را پایین گذاشت. فیلیپ سریع به ساعتش نگاه كرد و متوجه شد كه چندی است از آن غافل مانده.... 9:52....

اریك بالاخره گفت: «بله.»

و پرسید: «تا حالا حتا به عواقب سفر به گذشته فكر كردید؟» چیزی می‌خواست بگوید كه داشت از ذهنش فرار می‌كرد. سخت در تلاش بود كه دوباره فكرش را روی آن متمركز كند.

«بله، البته! راستش آدم فكرشو كه می‌كنه می‌بینه خیلی‌ها خیلی بهش فكر كرده‌ان.»

«اما به اندازه‌ی كافی جدی فكر نكردن... به اندازه‌ی كافی علمی فكر نكردن.»

«احتمالاً همین‌طوره. ولی دیگه چی كار می‌تونن بكنن؟ بدون فهمیدن این نظریه، فقط می‌تونن راجع بهش خیال‌پردازی كنن. این موضوع بسیار جذابیه.»

چنان به نظر می‌رسید كه اریك در افكارش غرق شده است. قیافه‌اش مانند زمانی بود كه سعی داشت فرضیه را برای خودش تفسیر كند. انگشت سبابه‌اش بر صفحه‌ای خیالی روی دسته‌ی صندلی‌اش كشیده می‌شد.

فیلیپ سكوت را شكست و گفت: «فكر می‌كنم قانونش همینه.»

اریك غرق در خیال گفت: «ها؟»

«فكر كنم مردم باید قبل از این‌كه سفر در زمان رو كشف كنن، بهش فكر كنن.»

و یك بار دیگر، اریك احساس می‌كرد كه همه‌چیز معنا می‌گیرد. این فرضیه درست بود و نیازی نبود كه فكر را به كار انداخت تا توضیحی مثل سیاه‌پوش‌های چترباز از آینده برای آن ارائه داد. فهمیدن این كه چرا آن فرضیه كشف نشده، به این همه زحمت احتیاج نداشت.

فیلیپ اكنون بسیار بیشتر به ساعتش نگاه می‌كرد. 9:05...

اریك پرسید: «پس به اعتقاد شما همه چیز بر اساس تقدیر پیش می‌ره و در عین حال سفر در زمان هم وجود داره؟» در واقع داشت برای بیان اصل مطلب زمینه‌سازی می‌كرد.

«الزاماً با هم تناقض ندارن. شاید سفر در زمان هم یه پدیده‌ی تقدیریه. جز این، بعضی چیزها اون‌قدر بعید هستن كه نمیشه بهشون گفت «اتفاق». فكر می‌كنم به چیزی به اسم سرنوشت اعتقاد دارم.»

«پس سفر به گذشته سرنوشت رو تغییر نمیده؟»

«خب، سفر به گذشته هم خودش جزئی از سرنوشته و باعث می‌شه عقیده‌ام نسبت به تقدیری بودن اتفاق‌ها تقویت بشه. درك این كه یه چیزی باید اتفاق بیفته، سخته؛ اما وقتی آدم بدونه كه اگه اون چیز اتفاق نیفته، یك نفر به گذشته میره تا باعث اون اتفاق بشه، راحت‌تر میشه دركش كرد. یه كسی هست كه به تمام نقاط زمان برمی‌گرده تا اوضاع رو درست كنه. مجموع تغییراتی كه یك فرد در گذشته ایجاد می‌كنه، به یك حالت تعادل منجر میشه. تقدیر این‌طوری شكل می‌گیره. فقط به جای این كه زمان یه خط صاف باشه، حلقه‌هایی داره كه توش افراد از یك حالت به یك حالت دیگه می‌پرند.»

«خب آقای كانتور، فرضیه‌ی جالبیه؛ اما پوس‌کنده بگم، به اعتقاد من بر اساس این فرضیه فقط یك چیز «قرار بوده كه اتفاق بیفته» اما به طور كاملاً تصادفی، این همون چیزیه كه به قول شما قرار بوده اتفاق بیفته.»

اریك خودش فهمید كه چه جمله‌ی گیج‌كننده‌ای گفته و قبل از اینكه فیلیپ - كه از قیافه‌اش معلوم بود سخت مشغول تجزیه و تحلیل است - رنج بیشتری بكشد، اضافه كرد: «می‌تونم توضیح بدم كه چرا هیچ‌كس فرضیه‌ی سفر در زمان شما رو كشف نكرده.»

....7:51....

«پس لطفاً توضیح بدید...»

«این‌طوری اگه فرضیه‌ی سفر در زمان کشف بشه و تکنولوژی روزی به جایی برسه، آدم می‌تونه به گذشته سفر کنه، حتا به زمانی قبل از کشف سفر در زمان. و عمدی یا اتفاقی یه چیزی رو تغییر بده. دیگه بقیه‌اش رو خودتون می‌دونید دیگه؟ همون قضایای اثر پروانه‌ای!»

«نه دقیقاً‍‍‍!»

«خب، اجازه بدید فرض کنیم که مسافر زمانمون به گذشته میره و یه چیز کوچیک رو عوض می‌کنه. مثلاً فنجون یه نفر رو از جای همیشگیش برمی‌داره و می‌ذاره یه جای دیگه. اون یک نفر صبح روز بعد پونزده‌ ثانیه بیشتر برای پیدا کردن فنجونش وقت می‌ذاره. از این‌جا به بعد از هر کار دیگه‌اش پونزده ثانیه عقب می‌افته. شاید حواسش به چراغ قرمز نباشه و از خیابون رد بشه. یه پلیس بهش گیر بده و جریمه‌اش کنه. درصورتی که اگه پونزده ثانیه زودتر راه افتاده بود، این اتفاق نمی‌افتاد. این آدم پنج دقیقه دیرتر از وقتی که قرار بود برسه، می‌رسه و صد البته که حالش گرفته‌اس. این وضعیتش دور و بریا رو هم تحت تأثیر قرار میده. این فقط یه مثال بود، اما حرفم اینه که حتا با یک تغییر، هر چند کوچیک، جرقه‌ی تغییرات دیگه‌ای زده می‌شه. با گذشت زمان، حجم این تغییرات بزرگ و بزرگ‌تر میشه. و بعد از یه مدتی، جابجا کردن فنجون اون آدم می‌تونه به یه جنگ منجر بشه. و از این بابت اغراق نمی‌کنم.

حالا اگه این مسافرمون به زمانی قبل از کشف سفر در زمان بره، تغییراتی که ایجاد می‌کنه عین یک گلوله‌ی برفی تا زمان کشف سفر در زمان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه. این مسافر هر چی به عقب‌تر سفر کنه، انتظار تغییر بزرگ‌تری هست.»

«اِ....»

اریک قبل از این که فیلیپ بتواند چیزی بگوید، گفت: «بذار حرفم تموم بشه. آقای کانتور، دنیای ما یک سیستم بی‌نظم به نظر می‌رسه؛ یعنی که برآمدش شدیدا وابسته به شرایط اولیه‌اش است. مثلاً وضع هوا رو در نظر بگیرید. پیش‌بینی دقیق هوای فردا محاله و اصلاً ربطی نداره که ما می‌دونیم هوای امروز دقیقاً چطوره. کوچکترین تیکه از اطلاعاتی که در دست ما نیست، کل این تفاوت رو ایجاد می‌کنه. چنین نظام بی‌نظمی هیچ نقطه‌ی تعادلی نداره، اما در هر لحظه یک تعادل ناپایدار داره.

من از اولش هم هیچ‌وقت به زمان به چشم یک خط صاف نگاه نکردم، آقای کانتور. زمان رو به صورت خطی در نظر می‌گیرم که وقتی برآمد چیزی قطعی نیست، به دو شاخه تقسیم میشه. بنابراین خطوط بسیار زیادی وجود داره؛ میشه گفت بی‌نهایت خط. واقعیت‌های موازی. این فقط یکی از اون‌هاست. پس در هر کدوم از این واقعیت‌ها با کشف سفر در زمان، یه نفر به زمانی قبل از کشف سفر در زمان می‌ره و چیزی رو تغییر می‌ده که اون واقعیت رو به کلی دگرگون می‌کنه. و در عین حال وقایع جدیدی از اون نقطه به بعد شکل می‌گیرن. حالا توی این واقعیت دگرگون‌ شده، شاید سفر در زمان کشف بشه و شاید کشف نشه. با این حال، اگر کشف بشه این پردازه از سر گرفته می‌شه. این‌طوری هر دنیایی که توش سفر در زمان کشف شده باشه، بعد از اون نقطه متزلزل می‌شه. به همین ‌خاطره که فقط برای واقعیت‌هایی آینده‌ وجود خواهد داشت که توشون سفر در زمان کشف نشه.»

اریک هوا را به درون ریه‌هایش کشید. کاری که مدتی می‌شد در اوج هیجانش، فراموش کرده بود. برای اولین بار این فیلیپ بود که باید فکر می‌کرد.

...5:07...

فیلیپ گفت: «ولی این فقط یکی از احتمالاته.»

«البته. منکرش نیستم. اما کاملاً موجهه، مگه نه؟»

فیلیپ با لحنی پرسشگرانه پرسید: «پس هرکس که در زمان سفر می‌کنه، واقعیتی که توش زندگی می‌کرده رو از بین می‌بره.»

«بله، وقتی در زمان پرش می‌کنه همون‌طوری که خودتون گفتید، یک حلقه ایجاد می‌شه. اما خط ‌زمانی مسیر متفاوتی رو از نقطه‌ای که به اون‌جا برگشته در پیش می‌گیره. فکر می‌کنید اگه یه نفر به گذشته برگرده چه اتفاقی می‌افته؟»

«اگه بخوایم به چشم یه فرضیه به حرفای شما نگاه کنیم، منطقی به نظر میاد. اما وقتی دنیایی که مسافر زمان توش زندگی می‌کرده نابود بشه، خودش هم نباید در اون گذشته‌ی دست‌کاری شده ناپدید بشه؟»

«یک دوجین از این احتمالات هست که به ذهن شما می‌رسه و هزارتای دیگه که فکرش رو نمی‌کنید. بدون تحقیق بیشتر نمی‌تونید بگید کدوم اتفاق می‌افته. من این فرضیه رو فقط از اون جهت دوست دارم که همه چیز رو توجیه می‌کنه...»

«همه‌چیز رو توجیه نمی‌کنه...»

«منظورم تمام چیزهاییه که تا به حال راجع بهش صحبت کردیم. توضیح میده که چرا سفر در زمان تا به حال کشف نشده و طبیعی‌تر به نظر میاد تا این که آدم‌هایی از آینده رو دخیل بدونیم که به قصد پیش‌گیری از کشف سفر در زمان، از آینده میان. به هر حال بدون این که بدونن، این کار رو می‌کنن. این فرضیه جز این توضیح میده که چرا منطقی که پشت این قضیه‌اس، نامعمول به نظر می‌رسه. ما هیچ وقت نمی‌تونستیم با طرز فکر معمولی بهش برسیم. در تمام این واقعیت‌های مختلف که انشعابشون از شروع خود زمان شروع شده، آدما طرز فکرشون گسترش پیدا کرده. چیزای زیادی رو اختراع یا کشف کردن، شاهد پدیده‌های مختلف بودن و هر کدوم یه جور پیشرفت کردن و مطمئنم واقعیت‌های بی‌شماری هست که انسان توش پیشرفت نکرده. و چنین دنیاهایی که توشون انتظار کشف سفر در زمان نمی‌ره، بیشتر از بقیه، هستی‌شون طول می‌کشه.»

خنده‌ای کوچک از دهان فیلیپ دررفت. «پس من دنیام... این واقعیت رو نابود کردم؟»

«احتمالش هست. واقعیت ما تا این‌جای کار موجودیت داره. موضوع فقط اینه که شاید آینده‌ای در پیش نداشته باشیم. گرچه این تنها در صورتیه که حرفای من درست بوده باشه.»

...3:14...

«ولی فکر نمی‌کنید اگه انسان به یک سطح خاصی از شعور برسه، به ناچار سفر در زمان رو پیدا می‌کنه؟»

«نه به ناچار! اگه به ناچار بود، آدم بعد از یک نقطه‌ی خاص در زمان دیگه نمی‌تونست وجود داشته باشه.»

فیلیپ پرسید: «و علت انقراض انسان، کشف سفر در زمان می‌شد؟»

«انسان هیچ‌وقت این‌طوری منقرض نمی‌شه. چون دنیایی وجود نخواهد داشت که انسان مدتی توش زندگی کرده باشه و بعد دیگه انسان نباشه. خود دنیاهایی که انسان توشون وجود داشته، بعد از یک نقطه‌ی خاص در زمان، موجودیتشون از بین میره. و حتا فکر نمی‌کنم چنین چیزی ممکن باشه. چون اگر کسی به گذشته نره و در تکامل انسان تغییر به وجود نیاره، همیشه واقعیت‌هایی وجود خواهند داشت که آدم توشون وجود داشته.»

«اما همگی کارشون به حلقه‌ها ختم میشه.»

«آخر کار توی حلقه‌ها گیر نمی‌کنن، آقای کانتور. از ابتدای هر حلقه یک مسیر جدید ساخته می‌شه. و بی‌شمار احتمال هستن که امکان وجود دارن. حداقل یکی تا مسافر راهی برای گذر داشته باشه.»

«چطور؟»

«با برنگشتن به زمان قبل از کشف سفر در زمان.»

«شما خودتون گفتید که بالاخره یکی این کار رو می‌کنه.»

...2:12...

«خب چون خوب راجع بهش فکر نکرده بودم. هنوزم درست و حسابی فکر نکرده‌ام. اما حالا كه اين رو مي‌دونيد، قبل از این که بذارید کسی به گذشته سفر کنه، تجدید نظر نمی‌کنید؟»

«صد درصد! منتهی شاید راه فراری هم وجود داشته باشه.»

«مثلاً؟»

«شاید راهی باشه برای این که مطمئن شد، تغییراتی که مسافر زمان در گذشته ایجاد می‌کنه، اون‌قدر کوچیکن که به کشف سفر در زمان کاری ندارن. شاید یه روزی بتونیم دقیقاً نتایج ایجاد تغییر در گذشته رو پیش‌بینی کنیم.»

«آره. ممکنه.»

فیلیپ دوباره به ساعتش نگاه کرد. 1:40؛ دیگر وقت آن بود که اصل کاری را پیش بکشد. لب به سخن باز کرد: «آقای گلدبرگ، چی میگید اگه بهتون بگم از آینده اومدم؟ که بگم یه ماشین زمان درست و حسابی ساختم و بعد از آزمایش‌های زیاد به این نتیجه رسیدم که سفر باهاش خطری نداره؟»

اریک با لبخندی برلب گفت: «اون‌وقت از این که این همه ریسک رو برای دیدن من قبول کردید، ازتون سپاسگزار می‌شم.»

اما چهره‌ی فیلیپ نشان می‌داد که او شوخی نمی‌کند.

لبخند اریک آهسته محو شد... 1:18...

فیلیپ ادامه داد: «و... چون هنوز این‌جا نشسته‌ام، گمون نکنم واقعیتم از بین رفته باشه.»

«با عقل جور درنمی‌آد. از کِی اومدی؟»

«از پونزده سال، شش ماه و کمتر از بیست و یک روز بعد.»

اریک مدتی به او زل زد.

«بلیط برگشت رو هم دارید؟»

«بله، برای دقیقاً 56 ثانیه دیگه.»

«پس فرضیه‌ی من کاملاً غلطه؟ با حرف زدن با من تغییر بزرگی رو ایجاد کردید.»

«نه آقای گلدبرگ، تا اون‌جا که من می‌دونم فرضیه‌تون کاملاً درسته. وقت ندارم که توضیح بدم؛ اما اون‌جا رو ببینید...» به کنج راست سقف اشاره کرد. «اون رو می‌بینید؟ یکی از دوربین‌های آزمایشگاه منه. قبل از تصمیم‌گیری برای این بیست و یک‌ دقیقه که برای اومدن من و دیدن شما به اندازه‌ی کافی بی‌اثر بود، مدتی شما رو زیر نظر داشتم.» ...0:29...

«چه‌طور می‌تونه بی‌اثر باشه؟ دونستن من تغییرات خیلی بزرگی ایجاد می‌کنه!»

وقتی اریک خواست بلند شود و به دوربین دست بزند، فیلیپ متوجه اشتباهش شد.

«از جاتون بلند نشید آقای گلدبرگ. واقعاً وقت ندارم که توضیح بدم. دوست دارم بابت عملکرد فوق‌العاده‌تون بهتون تبریک بگم. شما رو ستایش می‌کنم. همون‌طور که فرمودید، این که من از آینده پیش شما اومدم خودش همه‌چی رو توضیح می‌ده. افسوس که پتانسیل کارتون تا مدت‌ها بعد از مرگتون پیدا نمی‌شه. دیدنتون افتخار بود برام.» ...0:04...

زنگ ساعت‌ مچی فیلیپ به صدا در آمد. اریک با دهان باز به او خیره مانده بود. به پنجره رو کرد و ناگهان صدای بلندی را از آن سو شنید. انوار روشن مستقیم بر صورتش افتادند و غرش موتور کامیونی همراه با جیرجیر لاستیک‌ها بر جاده‌ی خیس و قیرگون به گوش رسید. دوباره به سمت فیلیپ نگاه کرد، ولی او دیگر آن‌جا نبود.

اریک برای سومین بار در آن شب احساس کرد که تکه‌ها ناگهان در جای خود می‌نشینند. کانتور می‌دانست که چه اتفاقی در شرف وقوع است. زمان وقوع را دقیقاً می‌دانست. متوجه شده بود که بیست و یک‌دقیقه‌ی گذشته برای بقیه‌ی دنیا بی‌اثر است. سعی نکرد از روی صندلی‌اش بلند شود. می‌دانست که چه چیزی در شرف وقوع است. می‌دانست که اجتناب‌ناپذیر است. فرصتی نبود تا از آن فرار کند. غرش موتور اکنون همراه بود با صدای شکستن شیشه و فولاد و ریختن یک دیوار بتنی. لیوان ویسکی‌اش را محکم گرفت. آیا در طول تاریخ کسی وجود داشت که به اندازه‌ی او از مرگش مطمئن باشد؟

زندگی از پیش چشمانش نگذشت. فقط احساس نیروبخش دانستن همه ‌چیز را داشت. افکارش به سمت کانتور کشیده شد و این که چگونه آدمی بود که توانست او را این چنین رها کند. البته فیلیپ مجبور بود وجود خود و دیگر افراد دنیای خودش را برای نجات او به خطر بیندازد. در نظر فیلیپ، مرگ چیزی جز بخشی از تاریخ نبود. مرگ اریک مقدر بود.

به این می‌اندیشید که آیا زندگی‌اش به اندازه‌ی کافی پرمعنی بوده است یا نه. آیا به اندازه‌ی کافی زندگی کرده بود؟ جواب‌هایش رضایت‌بخش بودند. نوشتن آن مقاله تنها مایه‌ی تأسفش بود. ناگهان از بلاتکلیفی آینده وحشت کرد. نباید وحشت می‌کرد. دیگر نگران کار و بار این دنیا نبود. افکارش به روزهایی بازگشت که به تحقیق مشغول بود، روزی که آن مقاله را ارائه داد. هیچ‌وقت نمی‌توانست به تنهایی از آن آگاه شود. نورها اکنون دیگر کورکننده شده بودند و جز سفیدی چیزی نمی‌دید. احتمالاً همان بر سرش می‌آمد که بر سر  آهویی که در بزرگراه 17 با آن تصادف کرد، هم آمده بود....

فیلیپ دوباره در دل احساس آشوب داشت. کیسه‌ای از روی میز برداشت و در آن استفراغ کرد. مدتی گذشت تا توانست خودش را با شرایط تطبیق دهد. در آزمایشگاهش بود. زنگ ساعت مچی‌اش هنوز صدا می‌کرد. به تکه روزنامه‌ای که به دیوار سوزن شده بود، نگاه کرد: «دانشمند 52 ساله‌ای در سانحه‌ی برخورد کامیون با منزلش، کشته شد.» هنوز عکس خانه‌ی ویران اریک با کامیونی در وسط اتاق نشیمن، داشت. مقاله‌ی زیر آن، کلمه به کلمه همان بود. فیلیپ احساس کرد که دوباره می‌تواند راحت نفس بکشد. چشمانش روی تکه‌های کناری پرسه زدند. نه تن دیگر که با مرگی غیر طبیعی جان سپرده بودند. ده تن در قسمت‌های مختلفی از زمین. تنها شباهتشان این بود که از مکان مرگ هر ده‌تاشان چیز زیادی باقی نمانده بود. فیلیپ فکر نمی‌کرد که جرأت دیدن مرگ یکی دیگر از آن‌ها را داشته باشد.

به پنج دوربینی که کنارش قرار داشت نگاه کرد. آن‌ها همه‌چیز را ضبط کرده بودند. فکر دیدن دوباره‌ی فیلم‌ها دلش را آشوب کرد. آپارات‌ را از کار انداخت و آن را در کمدی گذاشت و درش را قفل کرد. موفق شده بود، اما نمی‌خواست تا مدتی طولانی به قدم بعدی بی‌اندیشد. شاید سفر در زمان عقلش را متزلزل کرده بود.


 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] Phillip

[2] Eric Goldberg

[3] Kantor

[4] Surge Research Laboratories