انواع مختلف تاریکی

دیوید لانگفورد شاید یكی از شناخته شده‌ترین علمی‌تخیلی‌نویسان دنیا تا كنون باشد. او تاكنون 20 بار برنده‌ی جایزه‌ی معتبر داستان‌نویسی هوگو برای كارهای گوناگون خود در زمینه‌های مختلف شده است. در كنار یك نویسنده‌ی علمی‌تخیلی، لانگفورد یك فیزیكدان و یك علمی‌تخیلی‌نویس مشهور، كارشناس و نویسنده‌ی دائمی یكی از ستون‌های مجلات SFX     و Interzone   نیز هست.

وی در انگلستان زاده شده و تحصیلات خود را در رشته‌ی فیزیك در آكسفورد به پایان رسانید. وی به مدت پنج سال به عنوان فیزیكدان تسلیحاتی برای مركز تحقیقات و تسلیحات اتمی بریتانیا به كار پرداخت و پس از این مدت به عنوان یك نویسنده‌ی آزاد به كار مشغول شد. وی ازدواج كرده و همچنان در انگلستان زندگی می‌كند.

 

 

بیرون پنجره، همیشه تاریك بود. پدر و مادرها و معلم‌ها همواره به طور اسرارآمیز و سربسته‌ای‌ می‌‌گفتند كه تاریكی‌ به خاطر تروریست‌های‌ «سبز تیره» است، ولی‌ جاناتان فكر می‌کرد داستان بیشتر از آنی است كه آن‌ها تعریف می‌‌كنند. بقیه‌ی اعضای‌ «باشگاه لرزش» هم با او هم‌عقیده بودند.

تاریكی‌ آن سوی شیشه‌ها در خانه، مدرسه و اتوبوس، نوع دوم تاریكی‌ بود. در تاریكی نوع اول كه همان تاریكی معمولی‌ است، فرد می‌‌تواند كمی‌ اطرافش را ببیند و با یك مشعل، سیاهی را بشكافد. ولی نوع دوم تاریكی، تاریكی‌ محض است و حتا روشن‌ترین مشعل الكتریكی‌ هم قادر نیست كه بارقه‌ای تولید كند یا چیزی را روشن كند. هرگاه جاناتان دوستانش را می‌نگریست كه قبل از او از مدرسه خارج می‌شدند، به نظرش می‌‌رسید كه آن‌ها درون دیواری‌ جامد و سیاهرنگ فرو رفته‌اند؛ ولی هنگامی‌ كه وی به دنبال آن‌ها وارد تاریكی‌ می‌ شد و كوركورانه نرده‌هایی را كه به محل توقف اتوبوس‌ها منتهی می‌شدند دنبال می‌كرد، هیچ چیز اطراف او نبود به جز فضای خالی، هوای سیاه.

گاهی این ابَرتاریكی‌ها داخل ساختمان هم پیدا می‌شد. مثل همین لحظه كه جاناتان داشت مسیر خود را از كنار دیوار درون یكی از راهروهای تاریك به سوی یكی از منطقه‌های‌ ممنوع مدرسه می‌پیمود. قانوناً او باید در حال حاضر، بیرون بوده و زنگ تفریح را در اطراف زمین بازی‌ می‌پلكید. جایی كه دیوارهای‌ بلندی‌ داشت و (به طور غیر عادی‌) اصلاً تاریك نبود. در زمین بازی‌ حتا‌ آسمان بالای‌ سرشان هم دیده می‌‌شد. بنابراین بیرون، درون محوطه‌ی مدرسه، جای‌ مناسبی‌ برای‌ تشكیل باشگاه لرزش با راز مخوفی كه آن را به وجود آورده بود، وجود نداشت.

جاناتان به قسمت دیگری‌ از راهروی‌ قیرگون قدم گذاشت و به آرامی‌ دری‌ را كه دو ترم پیش پیدا كرده بودند، باز كرد. این در به انبار كوچكی‌ ختم می‌شد. داخل انبار، هوا گرم بود و بوی‌ ماندگی‌ و گرد و خاك می‌داد. لامپی‌ ساده از سقف آویزان بود. بقیه قبلاً رسیده بودند و روی‌ جعبه‌های‌ كاغذ و توده‌های‌ كتاب‌های‌ درسی‌ پاره و از رده خارج، منتظر او بودند.

گری‌، جولی‌ و خالد با هم گفتند: «دیر كردی‌.» نامزد جدید عضویت، هیتر، موهای‌ بلند و بورش را به عقب زد و لبخند كج و كوله‌ای‌ تحویل جاناتان داد.

جاناتان گفت: «بالاخره یكی‌ باید آخر بیاد!» این كلمات در واقع، جزیی‌ از تشریفات بودند و مانند كلمه‌ی عبوری‌ سری‌، نشان می‌دادند كه آخرین نفر، جاسوس یا فردی‌ خارجی‌ نیست. البته آن‌ها همدیگر را می‌ شناختند؛ ولی‌ جاسوسی‌ را تصور كنید كه استاد تغییر چهره باشد...

خالد، موقرانه به پوشه‌ی ظاهراً بی‌خطری كه در دست داشت نگریست. این پوشه امتیاز ویژه‌ی خالد بود. تشكیل كلوپ نیز از ایده‌های او بود. این فكر بعد از دیدن تصویر یك جن كه كسی در دستگاه فتوكپی‌ مدرسه جا گذاشته بود، به ذهن او رسید. احتمالاً او زیادی‌ راجع به مبارزات سخت و پیدایش رازهای‌ عجیب مطالعه كرده بود و وقتی‌ كه چنین شخصی اتفاقاً با یك چنین خودآزمایی سخت و باشكوهی‌ برخورد می‌كند، فقط كافی‌ است انجمنی‌ سری‌ به راه اندازد و موضوع را با آن‌ها در میان بگذارد.

خالد، زمزمه كنان گفت: «ما اعضای‌ باشگاه لرزش هستیم. ما كسانی‌ هستیم كه می‌تونیم این كار رو انجام بدیم. 20 ثانیه.»

ابروهای‌ جاناتان از تعجب بالا رفتند. بیست ثانیه كاملاً جدی‌ بود. گری‌، چاقالوی‌ گروه، با سرش تایید كرد و بر روی‌ ساعتش متمركز شد. خالد پوشه را باز كرد و به چیزی‌ كه داخل آن بود خیره شد. «یك... دو... سه...»

او تقریباً كار را به اتمام رساند. بعد از این كه هفدهمین ثانیه گذشت، دست‌های‌ خالد منقبض شدند و شروع به لرزیدن كردند و سپس بازوانش نیز به ارتعاش درآمدند. در حالی كه گری‌ ثانیه هجدهم را اعلام می‌كرد، او پوشه را انداخت. چند لحظه طول كشید تا خالد بر لرزه‌ها غلبه كند و بر خود مسلط شود و بعد سایر اعضای گروه به خاطر ركورد جدیدش به او تبریك گفتند.

جولی‌ و گری‌ زیاد جاه طلب نبودند و تلاش 10 ثانیه‌ای را برگزیدند. هر دو مبارزه را آغاز كردند و هنگامی‌ كه عدد 10 شمرده شد، صورت جولی‌ به طور وحشتناكی‌ سفید شده بود و بر پیشانی گری‌ قطرات درشت عرق ظاهر شده بود. بنابراین جاناتان فكر كرد كه او هم باید 10 را انتخاب كند.

گری‌ گفت: «جان مطمئنی‌؟ دفعه قبل تو هشت رو انتخاب كردی‌. نیازی‌ نیست این دفعه زیادش كنی‌.» جاناتان طبق تشریفات گفت: «ما كسانی‌ هستیم كه می‌تونیم این كار رو بكنیم.» و پوشه را از گری‌ گرفت: «ده.»

وقتی‌ كه زمان می‌‌گذرد، همیشه فراموش می‌كنی‌ جن چه شكلی‌ داشته است. جن همیشه جدید به نظر می‌‌رسد. یك طرح ساده سیاه و سفید كه مدام تغییر شكل می‌دهد و می‌لرزد؛ درست مثل یكی‌ از طرح‌های قدیمی Op Art ]1[. در ابتدا می‌توان گفت شكلِ تقریباً زیبایی دارد. ولی ناگهان تمام آن چیز، با یك شوك ناشی از تماس، مثل لمس كردن كابل برق فشار قوی، وارد ذهنت می‌‌شود. با قوه‌ی بینائیت آمیخته می‌شود. با ذهنت در هم می‌آمیزد. جاناتان ایست شدیدی را در پشت چشمانش احساس كرد... یك طوفان الكتریكی، جایی در درون او می‌غرید... هیجان آنی در خون او می‌جوشید... ماهیچه‌هایش منقبض و منبسط می‌‌شدند... و وای خدای‌ من، گری‌ فقط به شماره‌ی 4 رسیده بود؟

هر طوری كه بود، تحمل كرد؛ حتا زمانی كه هر عضوی از بدنش در یك جهت كشیده می‌شدند، او خودش را مجبور كرد تا آرام بماند. تلولو تصویر جن می‌رفت كه در پس تیرگی جدید، سایه‌ای‌ كه در چشمانش بود، محو شود. و او با اطمینان دهشتناکی می‌دانست كه غش خواهد كرد، مریض خواهد شد یا هم‌زمان هر دو را تجربه خواهد كرد. در حالی كه انگار سال‌ها گذشته باشد، سرانجام جاناتان تسلیم شد و چشمانش را بست. كاملاً باورنكردنی بود كه شمارش به عدد 10 رسیده بود.

جاناتان احساس بسیار بدی داشت و بنابراین توجه زیادی‌ به بهتر شدن ركورد هیتر نكرد -البته ركورد او به اندازه كافی خوب نبود- برای‌ این كه شخصی عضو رسمی‌ كلوپ باشد، باید تا پنج ثانیه دوام بیاورد. هیتر چشمانش را با دستش كه به شدت می‌ لرزید، پاك كرد. او مطمئن بود كه دفعه‌ی بعد موفق می‌شود. بعد خالد جلسه را با بیان جمله‌ای كه در جایی ‌یافته بود، به اتمام رساند: «چیزی‌ كه ما را نمی‌كشد، قوی‌ترمان می‌‌كند.»

 

*          *          *

 

مدرسه جایی بود كه اغلب اراجیفی به افراد یاد می‌دادند كه هیچ ربطی‌ به دنیای‌ واقعی‌ نداشت. جاناتان به صورت مخفیانه دریافته بود كه معادله‌های‌ درجه دوم به هیچ عنوان خارج از كلاس كاربرد عملی نداشتند. بنابراین زمانی كه مطالب بسیار جالبی در كلاس ریاضی‌ مطرح شد، اعضای‌ باشگاه لرزش را شگفت‌زده كرد.

آقای‌ ویتكات، كاملاً پیر بود. سنش چیزی‌ بین سن یك پدربزرگ و سن بازنشستگی بود و بدش هم نمی‌آمد كه هر چند وقت یك بار از مباحث تعیین شده‌ی ریاضی‌ خارج شود تا راجع به مسایل دیگر صحبت كند. كافی‌ بود او را به درستی اغوا كنی و سؤال مناسبی از او بپرسی‌. هری‌ استین كوچولو -كه دیوانه‌وار علاقمند به شطرنج و بازی‌های‌ جنگی‌ بود و باشگاه او را در لیست انتظار خود قرار داده بود- با پرسیدن سؤالی در مورد خبر جدیدی‌ كه در خانه شنیده بود، در این رابطه موفقیتی هوشمندانه كسب كرد. سؤال چیزی‌ در مورد «جنگ ریاضی‌» و آن چیزی بود كه تروریست‌ها از آن استفاده می‌کردند و آن را «تشاب» می‌نامیدند. [2]

آقای‌ ویتكات در حالی كه حرف‌هایش زیاد امیدوار كننده نبودند، گفت: «من ورنون بریمن رو خیلی كم می‌شناسم.» اما جملات بعد رفته‌رفته هیجان‌انگیزتر شدند. «در واقع حرف ب در تشاب، اشاره به او داره. همان طوری كه می‌دونین ت-ش-ا-ب مخفف اصطلاح «تكنیك شكل‌سازی‌ استدلالی‌ بریمن» است. این اسمیه كه اون برای اختراعش انتخاب كرده. ریاضیات بسیار پیشرفته‌ای كه بسیار بالاتر از سطح شما است. اگر به نیمه‌ی اول قرن بیستم برگردیم، دو تا ریاضیدان برجسته به نام‌های‌ گودل و تورین قضیه‌ای رو اثبات كردن كه بیان می‌كنه... اووم... خب، اگر به زبان ساده بیان كنیم، این قضیه می‌گه كه ریاضیات یك دام احمقانه است. برای‌ هر كامپیوتری‌ قطعاً یك سری مشكلات وجود داره كه باعث از بین رفتن كامپیوتر شده و اون رو متوقف می‌كنه.»

نیمی از كلاس آگاهانه با تكان دادن سر این حرف را تأیید كردند. برنامه‌های‌ كامپیوتری‌ ساخت خود آن‌ها خیلی‌ وقت‌ها دقیقاً همین كار را می‌‌كردند.

«بریمن مرد بسیار بااستعدادی بود كه به طرز باورنكردنی‌ احمق بود. در اواخر قرن بیستم بود كه به خودش گفت: «اگه مشكلاتی‌ وجود داشته باشه كه ذهن انسان رو از بین ببره چی‌؟» و بعدش هم دنبال این موضوع رو گرفت و یه نمونه‌اش را پیدا كرد. سپس «تكنیك شكل‌سازی‌» تأسف‌آورش رو به وجود آورد. چیزی كه به یك مشكل بزرگ تبدیل شد. فقط نگاه كردن به یك طرح تشاب، كه توسط اعصاب بینایی‌ به مغز منتقل می‌شود، سبب توقف اون می‌شود. مثل این...» و با انگشتان پیر و كلفتش بشكنی‌ زد.

جاناتان و بقیه اعضای‌ كلوپ زیرچشمی‌ به هم نگاه كردند. آن‌ها چیزهایی‌ در مورد خیره شدن به عكس‌های‌ عجیب می‌دانستند. هری‌ كه به خاطر پرسیدن این سؤال و گرفتن تمام وقت كلاس خوشحال بود، دوباره دستش را بالا برد: «اِ، این بریمن خودش هم به این اشكال نگاه كرد؟»

آقای‌ ویتكات با تأسف سرش را تكان داد: «داستانش این جوری‌ می‌گه كه اون این كار رو كرد. تصادفی‌... و با یك مرگ ناگهانی مرد. خیلی‌ عجیب بود. قرن‌ها، مردم داستان‌هایی‌ راجع به چیزهای‌ ترسناكی‌ می‌ساختند كه فقط نگاه كردن به اون‌ها باعث مرگ به خاطر ترس و سكته‌ی ناگهانی‌ می‌شده. بعد یه ریاضیدان -كه در ناب‌ترین و زیباترین علم كار می‌كرد- تمام این داستان‌ها رو به حقیقت می‌‌رسونه...»

سپس او راجع به تروریست‌های‌ تشاب، مثل گروه سبز تیره، چیزهایی گفت. این گروه‌ها احتیاج به اسلحه و مواد منفجره نداشتند. فقط یك دستگاه فتوكپی‌ یا یك استنسیل كه با آن بتوانند عكس‌های‌ كُشنده روی‌ دیوار نصب کنند، برای آن‌ها كافی بود.

بر طبق گفته‌های‌ ویتكات، قبلاً بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی به صورت زنده پخش می‌شدند و نه ضبط شده، تا این كه زمانی، عده‌ای از طرفداران گروه بدنامی‌ به اسم تی-زیرو به زور وارد استودیوی‌ بی‌.بی‌.سی‌ شدند و تشابی به نام طوطی‌ را مقابل دوربین‌ها قرار دادند و در نتیجه، میلیون‌ها نفر مردند. این روزها نگاه كردن به هر چیزی‌ امن نبود.

جاناتان مجبور شده كه بپرسد: «پس... اووم... تاریكی‌ خاصی‌ كه بیرون وجود داره برای‌ اینه كه جلوی‌ مردم رو بگیره تا این جور چیزا رو نبینند؟»

«خب... بله، در عمل این حرف دقیقاً درسته.» معلم پیر چانه‌اش را با دست خاراند. «وقتی‌ یك كم بزرگ‌تر بشید همه چیز رو راجع به این موضوع خواهید شنید. كمی‌ موضوع پیچیده‌ایه... اِ، سوال دیگه؟»

این خالد بود كه دستش را بالا برد. به صورت ساختگی‌ سعی می‌كرد اشتیاقش را بپوشاند، ولی تلاش او از نظر جاناتان به هیچ وجه متقاعدكننده نبود. خالد پرسید: «تمام این تشاب‌ها، اِ... واقعاً خطرناك هستند؟ یا بعضیاشون هم هستند كه فقط ضربه‌ای‌ به آدم می‌‌زنند؟»

آقای‌ ویتكات چند لحظه، به اندازه‌ی زمان مبارزه‌ی اعضای تازه وارد باشگاه، با عصبانیت به او نگاه كرد. بعد به سمت تخته‌ی كلاس برگشت و به مثلث كج و كوله‌ای كه كشیده بود اشاره كرد: «ساكت. همون طور كه داشتم می‌گفتم، كسینوس زاویه، چنین تعریف می‌شود كه...»

 

*          *          *

 

چهار عضوی كه جز شورای‌ داخلی‌ بودند، در گوشه‌ی مخصوص خودشان كه در زمین بازی‌ بیرونی‌ قرار داشت دور هم جمع شده بودند. كنار چارچوب كثیفی‌ كه قبلاً بچه‌ها از آن بالا می‌‌رفتند ولی‌ الان دیگر كسی‌ از آن استفاده نمی‌كرد، ایستاده بودند. جولی‌ به شوخی گفت: «پس ما تروریست هستیم. باید خودمون رو تسلیم پلیس كنیم.»

گری‌ جواب داد: «نه، عكس ما فرق داره. آدما رو نمی‌كشه...»

چهار نفری‌ با هم گفتند: «ما رو قوی‌تر می‌كنه.»

جاناتان گفت: «گروه سبز تیره، برای‌ چی‌ مردم رو می‌ترسونه؟ منظورم اینه كه، اونا از چی‌ خوش‌شون نمی‌یاد؟»

خالد بدون اطمینان جواب داد: «فكر كنم به خاطر بیوچیپ‌ها باشه. كامپیوترهای‌ كوچیك برای‌ كار گذاشتن توی‌ سر آدما. اونا اعتقاد دارند این كار طبیعی‌ نیست... یا یه همچین چیزایی‌. توی‌ آزمایشگاه یه مطلب كوچیك كه مال نشریه‌های‌ قدیمی‌ دانشمندان جدید بود پیدا كردم... در مورد بیوچیپ‌ها مطالبی نوشته بود.»

جاناتان گفت: «پس این بیوچیپ‌ها برای‌ امتحان دادن خوبه. ولی اگر ماشین حساب سر جلسه امتحان ممنوع باشه چی؟ هر كسی‌ كه بیوچیپ داره، لطفاً سرش رو دم در بگذاره!»

همه خندیدند، ولی‌ جاناتان زیاد احساس اطمینان نمی‌كرد؛ مثل این كه پایش را روی‌ پله‌ای‌ قرار داده كه قبلاً آن‌جا نبوده است. واژه‌ی «بیوچیپ» خیلی‌ شبیه چیزی‌ بود كه او به طور اتفاقی‌ در یكی‌ از مشاجره‌های لفظی پدر و مادرش شنیده بود. او كاملاً مطمئن بود كه كلمه‌ی «غیرطبیعی‌» را هم شنیده است. ناگهان فكر كرد كه: «خواهش می‌كنم مامان و بابا رو با تروریست‌ها قاطی نكن! این خیلی‌ احمقانه است. آن‌ها اصلاً شبیه تروریست‌ها نیستند...»

خالد گفت: «داخل اون مجله، یه چیزایی‌ هم در مورد سیستم‌های‌ كنترل بود. فكر نكنم بخواین كنترل بشین.»

طبق معمول، پس از مدتی، گفتگوها به یك مسیر جدید یا در واقع یك موضوع قدیمی‌ رسیدند: دیوارهایی‌ از تاریكی‌ نوع دوم كه در مدرسه با استفاده از آن‌ها منطقه‌های‌ ممنوع -مانند راهرویی‌ كه به انبار ختم می‌شد- را علامت‌گذاری‌ كرده بودند. باشگاه كنجكاو بود بداند این تاریكی‌ها چگونه كار می‌كنند و در این راه آزمایش‌هایی‌ را هم انجام داده بود. بعضی‌ چیزهایی‌ كه در مورد سیاهی‌ می‌دانستند و مطالبی‌ هم در آن مورد نوشته بودند از قرار زیر بود:

* تئوری‌ قابلیت دید خالد، كه توسط آزمایش ناراحت كننده‌ای به اثبات رسیده بود. منطقه‌های‌ تاریك جای‌ مناسبی‌ برای‌ پنهان شدن از دست بچه‌های‌ دیگر بودند، ولی‌ معلم‌ها می‌‌توانستند حتا‌ در تاریكی‌ محل تو را تشخیص دهند و با عصبانیت به تو پرخاش كنند كه چرا وارد منطقه‌ی ممنوع شده بودی‌. شاید آن‌ها دستگاه‌های‌ ردیاب خاصی‌ داشتند؛ ولی‌ تا به حال كسی‌ نمونه‌ی آن‌ها را ندیده بود.

* در یادداشت‌های‌ جاناتان در اتوبوس آمده بود كه با توجه به یافته‌های‌ خالد، راننده‌ی اتوبوس مدرسه مطمئناً داشت وانمود می‌‌كرد كه از میان سیاهی‌‌ شیشه‌ی جلوی‌ اتوبوس، بیرون را می‌بیند. البته (این ایده‌ی گری‌ بود) اتوبوس می‌توانست توسط كامپیوتر هدایت شود، چرخ‌های‌ جلو خود به خود می‌چرخیدند و راننده تنها وانمود می‌كرد - ولی‌ چرا باید خود را به زحمت می‌انداخت؟

* آئینه‌ی جولی‌، مرموزترین كشف آن‌ها بود. حتا‌ خود جولی‌ نمی‌توانست باور كند كه این كار امكان دارد. اگر درست بیرون یك تاریكی‌ نوع دوم می‌ایستادی‌ و آیینه‌ای‌ را داخل تاریكی‌ نگه می‌داشتی‌ (این طور به نظر می‌رسید كه دستت توسط دیواری‌ تاریك قطع شده باشد)، می‌توانستی یك مشعل نورانی را در نقطه‌ای‌ كه فكر می‌‌كردی‌ آئینه در آنجا قرار دارد، به وجود آوری. پرتوهای‌ نور از میان تاریكی‌ها به بیرون تابیده می‌شدند و لكه‌هایی نورانی‌ را بر روی‌ لباس یا دیوار می‌ساختند. همان طور كه جاناتان اشاره كرده بود، به همین روش بود كه آن‌ها می‌توانستند تكه‌های‌ نورانی‌ بر روی‌ زمین كلاس داشته باشد، در حالی‌ كه پنجره‌های‌ كلاس كاملاً توسط تاریكی‌ محافظت می‌شدند. این تاریكی از نوعی‌ بود كه نور می‌توانست از آن عبور كند، ولی‌ چشم انسان قادر به دیدن چیزی‌ نبود. هیچ كدام از كتاب‌های‌ درسی‌ كه در مورد نور بودند، مطلبی‌ در این مورد ننوشته بودند.

تا این لحظه، هری‌ حتماً دعوتنامه‌اش را از كلوپ دریافت كرده بود و داشت ثانیه شماری‌ می‌كرد تا پنجشنبه زودتر برسد و او به اولین جلسه كه دو روز به تشكیل آن مانده بود، برود. شاید او ایده‌های‌ جدیدی‌ داشته باشد؛ البته بعد از گذراندن آزمایش و پیوستن به باشگاه. هری‌ خیلی‌ در ریاضی‌ و فیزیك قوی‌ بود.

گری‌ گفت: «دعوت اون باعث می‌شه كارمون یه جورایی‌ جالب بشه. اگه عكس ما هم مثل تشاب با ریاضی‌ كار كنه... هری‌ به خاطر این كه توی‌ ریاضی‌ قویه، می‌تونه بیشتر دوام بیاره؟ یا شاید چون طول موج هردوشون یكیه، براش سخت‌تر می‌شه؟ یا یه همچین چیزایی‌.»

اعضای باشگاه لرزش تصور می‌كردند كه با این كه نباید بر روی‌ انسان‌ها آزمایش انجام داد، ولی این یك ایده خوب است كه شما بتوانی در مورد حالات مختلف بحث كنی و این همان كاری بود كه آن‌ها مشغول انجام دادن آن بودند.

 

*          *          *

 

بالاخره پنجشنبه رسید و بعد از درس تاریخ كه ابدی‌ به نظر می‌رسید و دو ساعت متوالی فیزیك، زمان آزادی‌ بود كه به مطالعه یا كار با كامپیوتر اختصاص داشت.

هیچ‌كس نمی‌دانست كه این آخرین جلسه‌ی باشگاه لرزش خواهد بود، حتا جولی‌ -كه كپه‌كپه كتاب‌های‌ فانتزی‌ می‌خواند- و بعداً اصرار داشت كه در این لحظه احساس می‌كرده اتفاق شومی در راه است و توده‌ی غلیظی از اشتباه آن‌ها را احاطه كرده است. البته جولی‌ اغلب دوست داشت كه از این حرف‌ها بزند.

جلسه در انبار قدیمی خیلی‌ خوب شروع شد. خالد سرانجام به ركورد بیست ثانیه دست یافت. جاناتان كمی‌ بیشتر از ده ثانیه تحمل كرد با این كه همین چند هفته پیش این كار به نظرش قله‌ی اورستی‌ فتح‌ناپذیر می‌آمد و (همراه با كف زدن‌های‌ خفه) هیتر بالاخره عضو اصلی‌ كلوپ شد. بعد ناگهان دردسر آغاز شد. هری‌ كه اولین بارش بود، عینك گرد كوچكش را تنظیم كرد، شانه‌هایش را عقب داد، پوشه را باز كرد و در جایش خشك شد. نه تكان می‌خورد و نه می‌لرزید، فقط شق و رق نشسته بود. سپس صدای‌ وحشتناكی‌ مانند خرخر خوك از خود درآورد و از پهلو افتاد و خون از دهانش جاری شد.

هیتر گفت: «زبونش رو گاز گرفت. اوه خدای من، كمك‌های‌ اولیه برای‌ كسی‌ كه زبونش رو گاز گرفته چیه؟»

در همین لحظه در انبار باز شد و آقای‌ ویتكات به داخل آمد. او پیرتر و غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. «باید می‌فهمیدم كه احتمالاً یك همچین چیزی هست.» ناگهان چشمانش را به طرفی‌ دیگر گرفت و با دستش آن‌ها را گرفت. درست مانند این كه نور شدیدی‌ چشمانش را اذیت كرده باشد. «بپوشونیدش. چشماتون رو ببندید. پتل بهش نگاه نكن. فقط اون چیز لعنتی‌ رو بپوشون.»

خالد همان كاری‌ را كه او گفته بود، انجام داد. آن‌ها به هری‌ كمك كردند كه روی‌ پاهایش بایستد و او مرتباً با صدایی كلفت در حالی كه مانند خون‌آشام‌ها از دهانش خون می‌چكید، می‌گفت: «متأسفم. متأسفم.» به نظر می‌رسید كه راه رفتن طولانی‌ در راهروهای‌ فرش نشده‌ای كه صدا در آن‌ها می‌پیچید، تا ابد به صورت ترسناكی‌ ادامه خواهد داشت. آن‌ها ابتدا به بیمارستان كوچك مدرسه و سپس به اتاق مدیر رفتند.

خانم فورت‌ماین، مدیر مدرسه، مثل آهن سرد بود. طبق شایعاتی‌ كه در مدرسه بر سر زبان‌ها بود، او نسبت به حیوانات مهربان بود، ولی‌ می‌توانست با گفتن چند جمله شاگردان را در حد یك تكه زباله تحقیر كند؛ یك انسان تشاب مانند. او از بالای‌ میزش برای‌ یك لحظه بی‌پایان به اعضای باشگاه لرزش خیره شد و سپس به تندی‌ گفت: «این نظر كی‌ بود؟»

خالد به آرامی‌ دستش را تا ارتفاع شانه‌هایش بالا برد. جاناتان شعار سه تفنگدار را به یاد آورد كه -یكی‌ برای‌ همه، همه برای‌ یكی‌- و گفت: «در حقیقت نظر همه‌ی ما بود.» جولی‌ اضافه كرد: «درسته.»

مدیر انگشتانش را بر روی پوشه مقابلش می‌كوبید: «واقعاً نمی‌دونم چی‌ بگم. این رذل‌ترین اسلحه‌ی روی‌ زمینه، تقریباً معادل بمب اتمیه و شما داشتید باهاش بازی‌ می‌كردین. من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم...»

خالد در حالی كه با دست اشاره می‌كرد، گفت: «یكی‌ اون رو توی‌ دستگاه فتوكپی‌ جا گذاشته بود. اون‌جا. اون پایین.»

مدیر گفت: «بله، سهل‌انگاری همیشه اتفاق می‌افته.» و در این لحظه، صورتش كمی حالت ملایم‌تری به خود گرفت: «من مسؤولیت این كار رو به عهده می‌گیرم، چون ما در واقع اون تصویر تشاب رو به عنوان قسمتی از گفتگوی كوتاهمون با شاگردای‌ بزرگ‌تر وقتی كه دارن مدرسه رو ترك می‌كنن، استفاده می‌كنیم. اونا تحت نظارت كامل پزشكی‌، دو ثانیه بهش نگاه می‌كند. اسم این عكس «لرزاننده» است و در بعضی‌ از كشورها از پوسترهای‌ بزرگش برای‌ كنترل شورش‌ها استفاده می‌كنن؛ البته نه توی‌ انگلیس و آمریكا. خب شما هم نمی‌دونستین كه هری‌ استین بیماری‌ صرع خفیفی‌ داره و لرزاننده باعث می‌شه اون غش كنه...»

آقای‌ ویتكات از پشت سر بچه‌های‌ باشگاه گفت: «باید زودتر حدس می‌زدم. پتل جوان با پرسیدن اون سؤال، شما رو لو داد. با این كه به ظاهر می‌خواست زرنگی‌ بكنه، ولی‌ گرفتارتون كرد. من یه پیرمرد احمقم كه هیچ‌وقت به این تفكر كه یك مدرسه می‌تونه هدف حمله تروریستی باشه، خو نگرفته‌ام.»

مدیر نگاه تندی‌ به او انداخت. جاناتان ناگهان دچار سرگیجه شد و افكار در ذهنش به تكاپو افتادند. درست مانند وقتی‌ كه روی‌ یك مسأله جبر كار می‌كنی. همه چیز درست است و ناگهان می‌توانی جواب مسأله را در ناحیه‌ی سفید پایین صفحه ببینی‌. تروریست‌های‌ سبزتیره چه چیزی‌ را دوست نداشتند؟ برای‌ چه‌ ما هدف حمله آن‌ها هستیم؟

دستگاه كنترل. تو دوست نداری‌ كنترل بشوی‌.

كلمات از دهانش خارج شدند: «بیوچیپ‌ها. ما دستگاه كنترل بیوچیپ توی‌ سرمون داریم... همه‌ی ما بچه‌ها. اونا باعث تاریكی‌ می‌شوند. تاریكی‌ خاصی‌ كه بزرگ‌ترها می‌توانند توی اون ببینند.»

برای‌ مدتی‌، سكوتی‌ سرد فضا را پر كرد.

ویتكات پیر زمزمه كرد: «به كلاس برگردین.»

مدیر نگاهی‌ كرد و در حالی كه كمی‌ در صندلی‌‌اش خم شده بود، به آرامی‌ گفت: «همیشه باید یه بار اولی‌ وجود داشته باشه. این چیزیه كه من توی‌ سخنرانی‌ كوتاهم به شاگردای‌ سال آخری‌ می‌گم. كه شما بچه‌ها چه امتیاز خاصی دارین، چه جوری‌ تمام عمرتون با بیوچیپ‌هایی‌ كه در اعصاب بیناییتون كار گذاشته شده همه چیز رو تنظیم شده می‌بینین. واسه همینه كه همیشه خیابون‌ها و خارج از پنجره‌ها رو تاریك می‌بینین، هرجایی‌ كه امكان داره تصویر تشابی‌ برای‌ كشتن شما باشه. ولی‌ این نوع تاریكی‌ واقعی‌ نیست، جز برای‌ شما. یادتون باشه، والدینتون باید انتخاب می‌كردن و دیدند كه این راه بهتره.»

جاناتان دعواهای‌ پدر و مادرش را به یا آورد و با خود گفت: «پدر و مادر من، هر دو موافقت نكردن.»

گری‌ با حالتی‌ نامطمئن گفت: «این عادلانه نیست. مثل اینه كه روی‌ انسان آزمایش انجام بدید.»

خالد گفت: «و این كار فقط برای محافظت كردن از ما نیست. این جا راهروهایی‌ هست كه كاملاً تاریكند برای‌ این كه ما به اون‌جاها نریم. تا ما رو كنترل كنید.»

خانم فورت‌ماین به حرف‌های او اعتنایی‌ نكرد. شاید او هم یك بیوچیپ خاص داشت كه اجازه‌ی شنیدن حرف‌های سركشانه را به او نمی‌داد. «وقتی‌ مدرسه رو ترك بكنین، كنترل بیوچیپ‌هاتون كاملاً در دست خودتونه. وقتی‌ به اندازه‌ی كافی‌ بزرگ شدین، می‌تونین انتخاب كنید كه كجا براتون خطرناكه و كجا نیست...»

جاناتان حاضر بود شرط ببندد كه تمام پنج عضو باشگاه لرزش داشتند به چیز مشابهی‌ فكر می‌كردند: «چه مزخرفاتی‌، ما با نگاه كردن به لرزاننده كار خطرناكی انجام دادیم و موفق هم شدیم.»

زمانی‌ كه مدیر گفت: «می‌تونین برید.» مشخص بود كه آن‌ها می‌توانند آن‌جا را ترك كنند بدون این كه چیزی‌ در مورد تنبیه بیان شده باشد. اعضای‌ گروه تا آن‌جا كه شهامت آن‌ها اجازه می‌داد، آرام بازگشتند و به سوی‌ كلاس روانه شدند. هرگاه از محیطی می‌گذشتند كه توسط دیواری سیاه رنگ و جامد احاطه شده بود، جاناتان ناخودآگاه فكر می‌كرد كه یك بیوچیپ در پشت چشمانش آن طور كه برنامه‌ریزی‌ شده بود نور را می‌دزدید و نمی‌گذاشت او همه چیز و همه جا را ببیند.

 

*          *          *

 

هنگامی‌ كه زنگ آخر به صدا درآمد، اتفاق وحشتناك و ناگواری رخ داد. سرایدار طبق معمول در حالی كه بچه‌ها پشت سر او همدیگر را هل می‌دادند، درهای‌ مدرسه را گشود. جاناتان و بقیه‌ی اعضای باشگاه تقریباً در ابتدای‌ جمعیت بودند. درهای‌ بزرگ چوبی‌ به سمت داخل باز شدند. مانند همیشه بیرون پوشیده از تاریكی‌ نوع دوم بود، ولی‌ چیزی‌ ناخوشایند همراه با درها از میان تاریكی به داخل خزید. صفحه كاغذی‌ بزرگ كه با پونز به قسمت خارجی‌ در و اندكی كج چسبانده شده بود. سرایدار به آن نگاه كرد و مانند كسی‌ كه آذرخش به او اصابت كرده باشد، سرنگون شد.

جاناتان بدون لحظه‌ای درنگ با تنه زدن به چند دانش‌آموز كوچك‌تر از میان آن‌ها رد شد و برگه را گرفت و با عصبانیت آن را مچاله كرد. اما اندكی دیر شده بود. او كاملاً عكس را دیده بود. دقیقاً شبیه به لرزاننده نبود ولی‌ مطمئناً از همان خانواده بود. شكلی‌ سیاه و كج شبیه نیمرخ پرنده‌ای‌ بی‌دم، ولی‌ بدون هیچ‌گونه پیچیدگی، با نقاط چرخان و طرح‌هایی‌ شبیه به فراكتال [3]. عكس در ذهنش می‌درخشید، در چشمانش بود و بیرون نمی‌رفت.

چیزی‌ سخت و وحشتناك مانند قطار سریع‌السیری‌ مغزش را خرد كرد.

می‌سوزاند، آرام می‌گرفت، می‌سوزاند، آرام می‌گرفت.

تشاب!

 

*          *          *

 

بعد از رویاهای‌ طولانی شیطانی‌ و دیدن موجوداتی‌ شبیه پرنده كه با او در تاریكی‌ راه می‌رفتند، جاناتان به هوش آمد و متوجه شد روی‌ نیمكتی‌ خوابیده. نه، روی‌ تختی‌ در بیمارستان مدرسه بود. بعد از این كه وقفه كاملی‌ احساس كرده بود و فكر كرده بود تمام زندگی‌‌اش نابود شده، بسیار شگفت‌انگیز بود كه خود را در هر جایی‌ بیابد. او هنوز در تمام بدنش احساس درد می‌كرد و آن‌قدر خسته بود كه كاری‌ جز نگاه كردن به سقف سفید نمی‌توانست انجام دهد.

صورت آقای‌ ویتكات به آرامی‌ در میدان دیدش ظاهر شد. او دلواپس به نظر می‌رسید. «سلام؟ سلام؟ كسی‌ اون‌جا هست؟»

جاناتان نه چندان صادقانه گفت: «بله... من خوبم.»

«خدایا، متشكرم. پرستار بیكر از زنده موندن تو متحیر شده بود. این كه زنده‌ و از نظر عقلی‌ سالم بمونی‌ خیلی‌ دور از انتظار بود. خب، من این جام كه به تو بگم كه یك قهرمان شدی‌. پسری‌ بادل و جرأت بقیه شاگردان را نجات می‌دهد. فكر كنم متعجب بشی‌ اگر بفهمی چقدر زود از كلمه‌ی «باشهامت» حالت به هم می‌خوره.»

«اونی‌ كه روی‌ در بود، چی‌ بود؟»

«یكی‌ از بدترین‌ها. به خاطر بعضی‌ دلایل بهش طوطی‌ می‌گن. بیچاره جورج پیر، سرایدار مدرسه، قبل از این كه به زمین برسه مرده بود. گروه ضدتروریستی‌ كه برای‌ مرتب كردن كارها و نابود كردن تشاب اومده بودند، نمی‌تونستند باور كنن تو زنده موندی‌. من هم نمی‌تونستم باور كنم.»

جاناتان خندید و گفت: «من تمرین كردم.»

«بله. زیاد طول نكشید تا لوسی‌ (لوسی اسم خانم فورت‌ماین بود) بفهمه به اندازه‌ی كافی از شما سؤال نپرسیده. برای‌ همین من یه بار دیگه با دوستت خالد پتل حرف زدم. خدای‌ من... اون پسره می‌تونه بیست ثانیه به لرزاننده خیره بشه! اكثر مردم اگه كاملاً، چی‌ می‌گید بهش، نگاهشون رو روی‌ تصویر ثابت كنن و روش قفل كنن، به حالت تشنج می‌افتند...»

«ركورد من ده و نیم ثانیه... تقریباً یازده ثانیه است.»

پیرمرد سرش را با حیرت تكان داد: «كاشكی‌ می‌تونستم بگم كه حرفات رو باور ندارم. اونا قراره دوباره تمام برنامه‌ی محافظتی‌ بیوچیپ‌ها رو بررسی‌ كنند. هیچ كس تاحالا به فكر پرورش دادن جوون‌ها نبوده. مغز اونا قابل انعطافه و می‌تونه با یه روش واكسیناسیون جلوی‌ حمله تشاب رو بگیره. اگه هم راجع بهش فكر كرده بودند، جرات آزمایش رو نداشتن.... بگذریم؛ من و لوسی‌ صحبتی‌ كردیم. ما یه هدیه‌ی كوچیك برات داریم. اونا می‌تونن بیوچیپ‌ها رو به وسیله‌ی امواج رادیویی در زمان كوتاهی‌ دوباره برنامه‌ریزی‌ كنند و خب...»

او به پنجره اشاره كرد. جاناتان تلاش كرد و سرش را چرخاند. از میان پنجره، درحالی‌ كه انتظار داشت سیاهی‌ مصنوعی‌ را ببیند، مخلوطی‌ از نور سرخ رنگ و درخشان به داخل می‌تابید. نوری كه ابتدا چشمان او را آزرد. بعد از گذشت چند ثانیه، چشمانش شروع به تطبیق كرند، گویی نوشدارویی شفابخش برخلاف آن الگوهای مرگبار وارد دیدگانش شده بود. تابلوی بهشتی سرشار از نبوغ كه سقفی بر شهرشان بود و با نور قرمز رنگ غروب می‌درخشیدند. حتا‌ دودكش‌ها و آنتن ماهواره‌ها هم زیبا به نظر می‌آمدند. او غروب را در نوارهای‌ ویدئویی دیده بود، ولی این تصویر، كاملاً متفاوت بود. تفاوتی دردناك میان شعله‌های‌ واقعی‌ و درخشندگی‌ بی‌رمق یك آتش الكتریكی‌ وجود داشت. مشابه بسیاری از چیزهای دیگر دنیای بزرگ‌ترها، تلویزیون هم با نمایش ندادن صحنه‌های‌ واقعی‌، به تو دروغ می‌گفت.

«اون كادو هم از طرف دوستاته. اونا ازت معذرت خواهی‌ كردن كه نتونستن چیز بهتری‌ گیر بیارن.»

كادو یك شكلات بزرگ بود كه تقریباً خم شده بود. (گری‌ همیشه از این‌ها در جیبش می‌چپاند) همراه شكلات یك كارت بود كه جولی‌ با خط متمایل به چپش و بادقت چیزی در آن نوشته بود و تمام اعضای‌ باشگاه لرزش هم آن را امضا كرده بودند. نوشته درون كارت این بود: «چیزی‌ كه ما را نمی‌كشد، قوی‌ترمان می‌كند.»

 

پانویس‌ها

* این مطلب اولین بار در تاریخ ۵ فروردین ۱۳۸۵ روی وب‌گاه قدیم آکادمی فانتزی منتشر شد. رسم‌الخط این مطلب به‌روز رسانی شده است.

[1] Optical Art یا هنر بصری نوعی هنر با جهت‌گیری ریاضی است. در این هنر تکرار اشکال ساده و رنگ‌ها برای به وجود آوردن تاثیرات ارتعاشی، ایجاد احساس اغراق‌آمیزی از عمق، اختلاط پیش‌زمینه و پس‌زمینه و سایر تاثیرات بصری به کار می‌رود.

از یک دیدگاه، همه‌ی نقاشی‌ها بر مبنای خطای حس بینایی بنا شده‌اند. به کار بردن قانون پرسپکتیو برای ایجاد توهم سه بعدی، اختلاط رنگ‌ها برای ایجاد حس سایه و روشن و غیره از این دست هستند. در Opt Art، قوانینی که چشم برای ایجاد حس از یک تصویر بصری به کار می‌برد، خود موضوع کار هنرمند هستند.

در اواسط قرن بیستم، هنرمندانی چون آلبرز، ویکتور واسارلی و ام. اس. آشر در این زمینه فعالیت کرده‌اند. کارهای آشر تنها نقاشی نیست، بلکه به صورت گسترده با انواع گوناگون حقه‌های بصری و پارادوکس‌ها سر و کار دارد.

[2] آیا ممکن است اطلاعات کشنده باشند؟ این مسأله همواره دستمایه‌ی داستان‌های ترسناکی بوده که در آن‌ها یک نگاه ساده می‌تواند سبب مرگ قربانی شود. در افسانه‌های کهن نیز موجوداتی نظیر بازیلیسک و کوکتریس وجود داشته‌اند که نگاه کردن به آن‌ها سبب مرگ می‌شده است؛ مگر این که آن‌ها را از درون یک آینه یا یک محافظ مشابه نگاه می‌کردند. آیا ممکن است یک معادل پیشرفته برای این نوع افسانه‌ها پدید آیند و از میان نمایشگر رایانه به ما حمله کنند؟ چنین ایده‌ای توجه بسیاری از علمی‌تخیلی‌نویسان را به خود جلب کرده است. انواع داستان‌های علمی در قرن بیستم بر مبنای این ایده بنا شده‌اند. اما آیا این مسأله از لحاظ علمی نیز امکان دارد؟

از سوی دیگر نوشته‌های زیادی در مورد نقصان روش‌های ریاضیاتی تشخیص الگو و پردازش تصویر وجود دارد. جمع این دو ایده سبب بروز مشکل مورد بحث می‌شود.

در سال 1949، تئوری مشهور گودل ارائه گردید. این دانشمند به همراه آشر و باح در کتابی با نام An Eternal Golden Braid این تئوری را این گونه بیان می‌کند که همواره می‌توان یک اسب تروای منطقی بر مبنای یکی از علوم ریاضی (به جز هندسه) ساخت که اثبات‌های ریاضی خود را در هم بشکند.

اعصاب بینایی حجم بسیار زیادی از عملیات را روی تصاویری که زیاد خوب روی شبکیه تشکیل نشده‌اند، انجام می‌دهند. حال فرض کنید که یک تصویر اسب تروا وجود داشته باشد که روش تشخیص الگوی داخلی ما را بشکند و سبب از بین رفتن سیستم عامل مغز شود. نتایج واقعی هنوز مشاهده نشده‌اند، ولی اولین بار ورنون بریمن (Vernon Berryman) سعی در ساخت چنین تصویری کرد. از این رو چنین ایده‌ای را «تکنیک شکل‌سازی استدلالی بریمن» یا تشاب گویند.

[3] واژه‌ی فراکتال از کلمه‌ی لاتین فرکتوس (fractus) به معنی شکسته گرفته شده است و اولین بار در سال 1970 توسط مندل‌برت به کار رفت. شکل‌هایی نظیر ساحل دریا، کوه‌ها، ابرها و این قبیل اشکال را نمی‌توان به سادگی با هندسه‌ی اقلیدسی توصیف کرد و فراکتال شاخه‌ی جدید ریاضیات برای توصیف چنین اشکال نامنظم، بی‌قاعده و پیچیده‌ی دنیای واقعی مناسب است. این شاخه را هندسه‌ی فراکتالی می‌نامند. هندسه‌ی فراکتالی فاقد اندازه یا مقیاس‌بندی است و مناسب برای اشکال طبیعی است و قدمتی کمتر از سی سال دارد و در توصیف آن از الگوریتم‌های تکراری استفاده می‌کنند. اشکالی مانند کره یا مکعب به ترتیب دارای شعاع و وجه هستند، اما شکل ساحل دریا دارای هیچ کدام از این مشخصه‌ها نیست.