اجنه‌ی کوچه‌ی حمیدالدوله

آپارتمان کوچک کوچه‌ی حمیدالدوله‌ی دروازه دولت، مشرف به بافت قدیمی شهر، دست کم سی سالی از عمرش می‌گذرد. با راه‌پله‌ی سنگی باریکی که پر است از بویی ناشناخته، اما آشنا و قدیمی. همراه با کاشی‌کاری‌های ریز چهار‌خانه‌ی کف حمام و سنگ دستشویی که مدل دهه‌ی پنجاه است و در ابتدای کوچه هم گرمابه‌ای و کنارش یک سقاخانه قرار دارد.

به مسعود مقدم؛ برای طبع خوبش

مسعود -جوانی که به تازگی برای زندگی به تهران آمده- صبح وقتی از خواب بیدار میشود پنجره   را باز میکند و به شهر پر دود و سر و صدای مقابلش نگاهی میاندازد. زیر پایش خرابهخانههایی است که قدمتشان به صد سال میرسد. از همان خانههایی که در سریالهای تلویزیونی نشان میدهد و از هر اتاقش سر صد تا بچه پیدا میشود. میان مردم محل شایع است که آنجا جن دارد، اما مسعود مدتی است باورش را به ماورا از دست داده. او سیگاری چس دود میکند، چای شیرینی سر میکشد و سر کار میرود. شب هم که میشود -دیر وقت- خسته به خانه باز میگردد. صفحهی فیس بوک و ایمیلش را چک میکند و به رادیویی اینترنتی گوش میدهد. تنهایی او و کوچکی خانه باعث شده که به جای حیواناتی مانند سگ و گربه، یک خانوادهی جیرجیرک را در قوطی کفشی کنج اتاق به عنوان حیوان خانگی نگه دارد. هر شب برایشان مقداری غذا میگذارد و شب تا صبح را با هارمونی آرشههایشان سر میکند.

ماجرا از زمانی شروع میشود که او یک روز تابستان، خانه را به مقصد محل کارش در میدان فاطمی ترک میکند. در نخستین ساعات بعد از ظهر که آفتاب از تنها پنجرهی خانه در ضلع غربیاش، از میان لوردراپه به داخل سرک میکشد؛ در این هنگام چراغ اتصال مودم اینترنت به طرز مشکوکی خاموش میشود. آنتن تلفن همراه هم به کلی در حوزهی واحد مسعود میرود. این را پسر صاحبخانه که از جلوی درب آپارتمان او، موقع فرستادن اس. ام. اس به دوست دخترش، رد می شود میفهمد؛ اما با گذشتن از مقابل در خانه و بازگشت آنتن به گوشیاش آن را تصادفی فرض میکند. به علاوه تلفن هم دیگر بوق آزاد نمیزند.

درِ کمد دیواری که پر است از لباس، با صدای جرجری ناگهان باز میشود و بقچهی لباسی از داخل کمد کف اتاق میافتد. تا به تای آن باز شده و تیشرتی تر و تمیز از آن بیرون میآید و در هوا معلق میایستد. مطمئناً تا چند ساعت دیگر که مسعود به خانه باز میگردد، بقچه سر جای خودش خواهد بود؛ اما تیشرت دیگر آنجا نیست. او تا چند روز متوجه نمیشود. اما بعد، درست روزی که قصد بیرون رفتن به همراه دوستانش را دارد، ماجرا لو میرود. جوان ابتدا به ساکن به ذهن فراموشکار خودش مظنون میشود. احتمال میدهد که تیشرت را در سفر قبل به شهرستان در خانه جا گذاشته باشد. اما مادرش از طریق تلفن میگوید که سرتاسر اتاق قدیمیاش را گشته و خبری از لباس نیست. مسعود هاج و واج با لباسی نخ نما راهی سینما میشود.

صبح موقع رفتن به محل کار، پسر جوان واحد روبهرویی را میبیند که برای دیدن دوست دخترش عازم پارک لاله است. سلام و علیکی میکند و نیرویی غیرارادی شک را در دل او نسبت به همسایهاش بر میانگیزد. مسعود تند به خانه بر میگردد و آن روز سر کار نمیرود. ابتدا تمام قفلهای در را چک میکند، و بعد یاد زمان انعقاد اجارهنامه میافتد که پسر صاحبخانه همراه پدرش به محضر آمده بود. او بلافاصله به سمت خیابان سمیه رهسپار میشود و آن جا یک کلیدساز را فرا میخواند تا قفلهای خانه را عوض کند.

مسعود فردا، هنگام بازگشت از سر کار شگفت زده خواهد شد. نزدیک ظهر، هنگام ترک خانه، بوی ماهی در حال سرخ شدن از آشپزخانهی واحد شرقی طبقهی اول، راهپلهی خانه را پر کرده است. او آن روز بر روی تصویرگری یک کتاب قصهی کودکان راجع به اجنه کار میکند. همان هنگام در آپارتمان او، زمانی که آفتاب روی گلهای فرش خانه افتاده، بار دیگر اتصال شبکهی اینترنت قطع میشود. به علاوه فیوز برق هم میپرد و تلفن دیگر بوق آزاد نمیزند.

در میان زمین و هوا تودهای پارچه ظاهر میگردد و با صدای تاپی مقابل کمد میافتد. مسعود زودتر از روزهای معمول از محل کارش خارج شده. او تقریباً ماجرای تیشرت را فراموش کرده و در راه برای خانه خرید کرده است. موقعی که کلید جدید را در قفل در میاندازد و با روانی میچرخاندش تا در باز شود، دارد آهنگ عزیز بشو به کنارم را زیر لب زمزمه میکند. او بدون اینکه نگاهی به هال بیندازد به آشپزخانهی کوچک خانه می رود تا خریدهایش را جابهجا کند. بعد به اتاق میآید و میرود که از روی دستگیرهی در کمد پیژامهاش را بردارد که چیز نرمی را زیر پایش احساس میکند. تیشرت گم شده به تمامی آن جاست. مسعود با شگفتی آن را با دستانش بلند میکند و روبهروی خود میگیرد، با صدای بلند میگوید: «جل الخالق!»

او عموماً عادت ندارد در تنهایی با خودش صحبت کند. تیشرت رو به رویش چروک است و لکههای قهوهای مایل به زردی روی آن به چشم میخورد. مسعود دمق، خودش را روی صندلی ولو کرده و فکر می کند که چه اتفاقی افتاده است. به خانه‌‌شان زنگ میزند و ماجرا را برای خواهرش تعریف میکند. پدر و مادرش به باغ رفتهاند و مسعود نمیتواند با آنها صحبت کند. او غذای جیرجیرکها را هم آن شب فراموش میکند که بدهد. شام نخورده روی زمین میافتد، چیزی زیرش نمیاندازد و چیزی هم رویش نمیکشد. سرتاسر شب را در اوهام سیر میکند و صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار میشود و با عجله به سمت میدان فاطمی راه میافتد. در راه پسر همسایه را میبیند که کت و شلوار در نایلون خشکشویی دارد از پلهها بالا میآید. شک مسعود نسبت به او با دیدن این صحنه به طرز فزایندهای افزایش مییابد. او در جریان نیست که پسر همسایه بالاخره توانسته پدرش را راضی کند که به خواستگاری دختر بروند. بهار سال بعد با پایان قرارداد، صاحبخانه از او خواهد خواست که خانه را تخلیه کند تا پسر و تازه عروساش آنجا ساکن شوند.

مسعود دیر سر کار میرسد. او که بسیار آشفته است مدام رنگها را به اشتباه با هم ترکیب میکند. این وضعیت به مشاجرهای لفظی میان او و رئیساش انجامید. رئیس سر او داد میزند و مسعود دیگر نمیتواند برای آخر هفته از او درخواست مرخصی کند تا سری به شهرستان بزند. در عوض برای جبران این ناراحتی، موقع پیاده شدن از تاکسی یک موتوری مستقیم داخل شکم او میآید و نقش زمینش میکند؛ دیگر بهتر از این نمیشد که بشود! مسعود به محض ورود به راهپلهی ساختمان صدای بزن و بکوب میشنود. او خود را به مقابل واحدش میرساند و صدا را بلندتر از طبقات دیگر مییابد. اما داخل خانه سوت و کور است. مسعود به حمام می رود تا دوشی بگیرد. آب سرد را روی خودش باز میکند و به زمین و زمان فحش میدهد. به محض باز شدن شیر آب، صدای بزن و بکوب از سر گرفته میشود. مسعود آب را میبندد تا کیسه بکشد و صدا هم همزمان قطع میشود. با باز شدن مجدد شیر صدای به زن و برقص از نو شروع میشود. زمانی که تلفن زنگ میزند، او به سختی میتواند صدایش را که از هال خانه میآید تشخیص دهد. سریع حولهای روی دوشاش انداخته و درحالی که شیر آب باز است، خود را لخت و عور به حال میرساند. اما دیر شده و تلفن روی پیام گیر رفته است:

« مسعود، مادر؛ مهسا بهم گفت چی براش تعریف کردی. سریع یه سنجاق رو همهی لباسای مهمونیت بزن که جن...»

ناگهان تلفن قطع میشود. چراغ اتصال ای.دی.اس.ال مودم و همین طور فیوز برق هم میپرد.

«لباس، تصویرگری، پس همهاش نشونه بود...»

اینها آخرین کلماتی هستند که به ذهن مسعود هجوم آوردند. اتاق در تاریکی مقابل چشمانش میچرخد و او نقش زمین میشود. مشخص نیست از زمان بیهوشیاش چقدر گذشته، اما وقتی چشمانش را باز می کند چشمش به نور سرخ رنگ شمعهایی در پیرامونش میافتد. ظاهراً در خانهی خودش است، اما دیوارهای میان دستشویی، حمام، هال و آشپزخانه برداشته شدهاند و خانه در نور کمسوی شمعها به طرز عجیبی فراخ به نظر میرسد. از حمام بخار آب داغ به هوا بلند میشود و کل خانه را فرا میگیرد. خانوادهی جیرجیرکها با ابعادی غولآسا گوشهای ایستادهاند، یکی آرشه بر کنتر باس میکشد، دیگری ساز دهنی و گیتار میزند و یکی هم سوپرانو میخواند. چندین جن، سرخ مو و سمدار، در لباسهای میهمانی او مشغول بزن و برقص هستند و ماده جن پشمالویی را دوره کردهاند. در این هنگام از میان بخار، پسر همسایه در کت و شلوار دامادیاش وارد اتاق میشود و دست ماده جن را با هم میگیرند تا با هم برقصند. در میهمانی نوشیدنیهای گِلی رنگی توضیع میشود که با بیمبالاتی جنها مدام در حال شره کردن از دهانهایشان به روی سر و صورت و لباس‌‌های مسعود است. یکی از اجنه متوجه مسعود میشود، به سمت او میآید و از او درخواست رقص میکند. بر خلاف دیگر جنها موهایش بلند است و احتمالاً در میان اجنه اندام هوسانگیزی دارد. او از مسعود درخواست رقص میکند، اما مسعود سر باز میزند. کمکم معرکهای به پا میشود و همه دورشان جمع میشوند تا ببینند مناقشه بر سر چیست. ماده جن مسعود را تکان میدهد و به او اعتراض میکند. در این هنگام یکی از جیرجیرکهای غولآسا به آنها نزدیک میشود. مسعود یاد فراموشکاری دیشبش میافتد و نگران از انتقام شخصی جیرجیرک با ترس به فکِ اره مانندش خیره میشود. اما جیرجیرک ناگهان چهرهی مهربانی به خود میگیرد و رو به همکارانش اشاره میکند. بعد؛ یک، دو، سه و همگی آواز عزیز بشو به کنارم را اجرا میکنند. مسعود گویی که در هوا شناور است، بر میخیزد و در کنار پسر همسایه که دارد با ماده جن پشمالو میرقصد با جن مادهی خودش مشغول رقص و پایکوبی میشود و میهمانی تا پاسی از شب ادامه پیدا میکند...

نزدیکهای بعدازظهر است و آفتاب به داخل خانه راه پیدا کرده. زمانی که نور از میان لوردراپه وارد میشود و روی چشمان مسعود میافتد، او به سختی چشمانش را باز میکند و آهی از سر راحتی خیال میکشد. اما راحتی او لحظاتی چند، بیشتر از آن که خود را در میان لباسهای بقچهاش که در سراسر اتاق ولو شدهاند و همه پر از لکههای قهوهای مایل به زرد هستند بیابد، به درازا نمیکشد. عربدهی مسعود سرتاسر کوچهی حمیدالدوله در محلهی دروازه دولت را پر میکند.