آخرین مطالب

فانتزی

داستان کوتاهی از دارن‌شان، نویسنده‌ی مجموعه‌های فانتزی. هاگوراسان گفت: «نمیخوام به معبد برم، میخوام بازی کنم.» مادرش جواب داد: «میتونی یک وقت دیگه بازی کنی.» تکه کیکی تازه و کوچک به دستش داد: «ا...

اولین چیزی که شما باید در مورد «کامیتا » بدانید رابطه‌ی میان او و آب است. اولین باری که به استخر رفت دوساله بود. ما از همین حلقه‌های کمک شنای بادی به دور بازوهای او بسته بودیم و من و «ساندرا» هردو در ...

آن زمان زنی در لندن زندگی می‌کرد که هیچ کار و مشغولیتی جز مهمانی گرفتن نداشت. نامش فلور بود، معروف به بانو نِویل، زنی بیوه و بسیار سالخورده. در خانه‌ی بزرگی زندگی می‌کرد که نزدیک قصر باکینگهام بود، آن...

برخلاف خیلی‌ها، وقتی یکی از اطرافیانم می‌میره، شماره تلفنش رو از گوشیم پاک نمی‌کنم. واسه همین بود که وقتی اسم یکی از اون‌هاییو رو گوشیم دیدم که چهار سال پیش تو مراسم تشییع جنازه‌اش شرکت کرده بودم، عبو...

علمی تخیلی

جسد مرد در هوا با دستانی باز معلق بود، اکنون در آرامش بود یا نه؟ جسد به آرامی به سمت توربین شتاب دهنده حرکت می‌کرد. عرفان می‌دانست الان است که دوباره نعش اوج بگیرد و چرخش حلقه وارش دوباره تکرار شود. 6...

تابستان آن سال پارکر خواب به سر شده بود. مشکل کمبود برق وجود داشت؛ قطعی‌های ناگهانی دلتا-القاگر بازگشت نابهنگام و دردناکی را به بیداری رقم می‌زدند. برای پیشگیری از این اتفاق، او از سیم رابط، انبر ...

مشهورترین دختر کوچولوی دنیا زبانش را برای من درآورد و گفت: «همه¬ی اینا باربی¬های منن و تو حق نداری باهاشون بازی کنی!» من به طرف مامانم دویدم و داد زدم: «مامان! کایرا حاضر نیست عروسک¬هاشو به من بده!»...

شام رابرت سرد شد و زنش آن را توی اجاق گذاشت تا گرم بماند و امیدوار بود هر وقت برگشت، آن را ببیند و بخورد. صبح روز بعد، غذای رابرت هنوز توی اجاق گرم بود. غذا دست نخورده بود. زنش دوباره دنبال رابرت گشت ...

وحشت

دیر زمانی بود که «مرگ سرخ» کشور را تاراج می‌کرد. هیچ طاعونی هرگز چنان مرگبار یا چنان دهشتناک نبوده. نمادش و مُهرش خون بود، سرخی و وحشتِ خون. دردهای شدید و بعد گیجی ناگهانی و بعد خون‌ریزی شدید از تمام ...

تنها دعای من این است که خدای رحمان اگر به راستی وجود دارد، پاسدار آن ساعاتی باشد که نه اراده‌ی بشری و نه تمامی داروهای هوشمندانه‌ی ساخته‌ی دستش را یارای نگاه داشتن من از فرو غلتیدن در گودال خواب نیست....

پرتقالی را که فقط به اندازه‌ی یک سکه‌ی پانصد تومانی‌اش له نکرده است، پوست می‌کنم و می‌خورم. خون پرتقال شره می‌کند و از دستم روی گردنم می‌چکد. دارم می‌خورمش. آن‌قدر کوفت و زهرمار تاریخ مصرف گذشته و خرا...

تمام آن‌چه زن نابینا از دیده‌هایش برای هری تعریف کرده بود، تمام و کمال حقیقت داشت. چشم درونی نورما پین -توانایی فوق‌العاده‌ای که به او امکان می‌داد تا جزیره‌ی منهتن را از پل برادوی تا پارک باتری اسکن ...

آخرین خبر ها

  • زمان : ۹۴/۴/۳۱،‏ ۹:۱۲
  • نمایش : ۲۴۴

  • زمان : ۹۳/۱۲/۲۵،‏ ۸:۲۹
  • نمایش : ۱٬۰۲۶

مقاله، نقد، مصاحبه

آرشیو شگفتزار